ماجرای سفر دماوند

از محمد حجازی

امروز پنج ساعت بعد از نصف شب، برخاستم که اهل خانه را برای رفتن بدماوند بیدار کنم . چمدانها و رختخوابها و لوازم مطبخ و زندگی ، در دالان ، پشت در حیاط، رو به انباشته و اتاقها بهم ریخته بود. ” دیشب تاخیلی دیروقت همگی مشغول تهیهٔ سازو برگ سفر و پریشان کردن اسباب خانه بودند و چون میبایستی فردا حرکت کرد شب را همه در رختخوابهای ناراحت و باخیال و اعصاب خسته خوابیدند . هریان را بزبانی گول زدم و بیدار کردم اما چرب زبانی من در مقابل اضطراب مسافرت و خستگی و کم خوابی و آن منظرهٔ آشفته و شورانگیز ، مفید واقع نشد و بالاخره آن همهمه و ولوله و گفتگو و دادو بیدادی که لازمهٔ سفر و بی نظمی فکر و شلوغی کارهای ما است ، برپاشد . چند مرتبه برای خواباندن سروصدا وارد معرکه شدم و نتیجهٔ معکوس گرفتم و همینکه دیدم نزدیاد است کاسه و کوزه را بر سر من بشکنند، خود مراکنار کشیدم و دریا گوشه ظاهراً بخواندن کتابی مشغول شدم که از حملات مردمی عصبانی و بیحوصله در امان باشم. اما نمی خواندم و فکر میکردم تا خیالم باینجا رسید که نوابغ عالم از سوزن گرفته تا شکافتن اتم ، اینهمه اختراعات مفید و محیرالعقول کرده اند ، چه میشد که منهم اختراعی می کردم ، ای کاش می توانستم وسیله ای کشف کنم که هر ملت ضعیفی با وسیلهٔ مختصر بتواند خود را از حرص وطمع ملت بزرگتر حفظ کند و نصیب خود را از نعمت های خداداده برای خود نگاهدارد.

با خود گفتم چرا چنین کشفی ممکن نباشد ! مثلا اگر هر فردی بمحض اشاره بیاث دکمهٔ کوچاث، بتواند قاره ایرا خراب کند، دیگر کدام زورگوئی خواهد توانست بضعیف تر از خود زور بگوید یا کدام دولتی جرأت تجاوز خواهد کرد !.

از همین يك مثل ملاحظه میفرمائید که بنده هیچگونه استعداد اختراع مادی ندارم. من خود نیز زود متوجه این معنی شدم و بفکر دیگری پرداختم. بخود گفتم مگرنه مقصود از همهٔ اختراعات کشف وسیلهٔ خوشبختی است ؟ پس چرا من بدنبال اختراعی نروم که مستقیماً و آناً بخوشبختی برساند !

صورت يك آدم خوشبخت و خوش و خرم را در نظر آوردم و دیدم که میخندد ٬ خیال کردم که پس برای خوش بودن باید خندید مهین را که دختر زنده دل و زرنگ و کنجکاوی است باشاره پیش خود آوردم و گفتم مگرنه در هر کار و در هر راهی باید هدف و شعاری داشت تا از دو دلی و بی ارادگی و سستی آسوده بود و بهر بادی نلرزید ؟ گفت چرا زود بگوئید بدانم برای این سفرمان چه شعار و حکمتی در نظر گرفته اید اما دلم نمیخواهد

اسمش را شعار بگذارید، این کلمه خیلی لوس وی معنی شده. گفتم بیا در این سفر بهر پیشآمدی بخندیم . این حرف چنان بدلش نشست که مثل همهٔ مریدان و پیروان جوان و ساده لوح ، معنی آنرا نپرسید و هزار سؤال بجا و بی جا که هر مرشد و رهنمائیرا از میدان بدر می کند، بر سرم نریخت. بهوا میجست و خانه را از این صدا پر کرده بود که بخندیم ، بخندیم . بعضی بحرفش خندیدند و دستش انداختند ، بعضی فریاد کردند که با با بگذار بكارمان برسیم ! اتوبوس آمد و چمدانها و بارها را روی سقف گرفت و ما را سوار کرد و باگاراژ برد. از دالان تنگی وارد شدیم در صورتی که یک اتوبوس دیگر در کار بود که از همان دالان بیرون بیاید. آن دو مرکب کوهپیکر مثل دو دیو خشمگین ، غرش کنان رو بهم میآمدند ! چرا بهم نزدند و چرا ما زنده ماندیم که من اینیادداشت را بنویسم. نمی دانم. اما تنها خطریات اتوبوس در سرراه ما نبود ، جمعی مرد وزن و پیر و جوان و بچه با بغچه ها و بارو بندیاپای فراوان ، در دو طرف دالان نشسته و ایستاده بودند و با خود را بدیوار چسباندن و دست را برای ندیدن خطر، روی چشم گذاشتن ، خود را از له شدن حفظ میکردند . چندین نفر که معلوم نبود کدامیات کارمند گاراژاند و چه اندازه از راندن اتوموبیل اطلاع دارند، به رانندگان دو اتوبوس مخالف فرمان میدادند که بزن زیر بروجلو ، بهنج بپیج ” بزن رو . . . نزدیث بود فریاد کنم که مگر این گاراژ صاحب ندارد، نظم و فسق ندارد! آخر چرای کنفر مأمور دالان نیست که به اتوبوسها اجازهٔ ورود و خروج بدهد! چرا میگذارند این مردم مثل سوساک و جانور در دالان ، کنار دیوار، بلولند و راه راتنگ کنند و جان خودشان را به خطر بیندازند !

مهین تکانم داد و گفت آقا ، بخندیم .. . خندیدم. .. و گفتم بخندیم . در داخل گاراژ، یک عده اتوموبیل و اتوبوس، مثل دانههای کبریت که از قوطی درآورده و بهم ریخته باشند ، بدون نظم و ترتیب ، لابلای هم افتاده و راه را بر یکدیگر بسته بودند و برای اینکه از هم جدا بشوند، هر یک مکرر بفرمان مشتی آدم غیر مسؤل از مسافر و حمال و گدا و تماشاچی و مردم بیکار که بشوخی و جدی دستور میدادند به عقب و جلو میرفتند و بهم میخوردند و بنزین می سوختند. در میان ضجه و نالهٔ چرخها و ترمزها و فریاد دستور دهندگان همهمه و صدای مسافرین بلند بود که دماوندی کدام است ؟ آب گرمی کجاست ؟ پس رشتی کو! . . نالیدم که امان از نادانی !

چرا محل هر مقصدی را معلوم نمی کنند تا اتوبوس آن مقصد در محل خود بایستد و مردم اینطور سرگردان نباشند ! چرا در این فضای بزرگی، حرکت اتوبوسها نظم ندارد که از یک طرف وارد بشوند و از طرف دیگر بیرون بروند تا اینطور در هم نپیچند و عرصه را بر یکدیگر تنگی نکنند ! ای امان از این عشق بر بینظمی و لاقیدی که سرچشمهٔ همه بدبختی های ما است ! . . . مهین در جواب این ناله ها برویم خندید و گفت آقا پس چرا نمی خندید ؟.. خندیدم و گفتم حق با تست . از گاراژ تلفن کرده بودند که ساعت هفت حرکت میکنیم ، بارهای شما باید ساعت شش حاظر باشد . بآن نشانی که تا ساعت نه و نیم اتوبوس ما مثل کندوی عسل در میان گاراژ ایستاده بود و مسافرین و اشخاص بیکارگداها و کارمندان گاراژ و دیگران؛ مثل زنبورهائی که ما نمی دانیم چرا لاین قطع بدرون کند و می روند و برمیگردند ؛ متصل وارد اتوبوس میشدند و یکدیگر را لگد میکردند و می رفتند و می نشستند و باز برمی خاستند و بیرون می رفتند و باز برمیگشتند و مدام با هم بر سر جا دادن اسباب و انتخاب جا و مزاحمتی که از آمد و شدها فراهم بود، در گفتگو و بحث و مجادله و دعوابودند .

در میان این و لوله، صدای بار هائی که روی سقف اتوبوس میبردند و بی ملاحظه میانداختند، گاهی چنان شدید بود که اتوبوس را می لرزاند و گوئی این دفعه سقف فروخواهد آمد ! پیرزنی که جلوی من نشسته و دختری در بغلش بود ، از این صداهامی کشید و داد و بیداد می کرد که خدا پدر تان را بیامرزد، مگر می خواهید مارا زیر آوار بکشید ! این سقف مگر چقدر طاقت دارد، کوه آخد را که نمی شود رویاتوبوس گذاشت ! یا حضرت . . . خودت رحم کن . . .

ناگهان روی سقف اتوبوس ، دعوا درگرفت ، دونفر باهم در افتاده بودند و گویا باری را بهر طرف میکشیدند. چون علاوه بر آنها که در بالا دعوا می کردند، جمعی هم در پائین ، داد و فریاد داشتند ، از حرف هاشان چیزی نمی شد فهمید ؟ بخصوص که مسافرین نیز هر یاث بشوخی یا جدی چیزی میگفتند و صدا بصدا نمی رسید. آنچه دستگیرم شد این بود که کارمندان گاراژ ، بار مسافری را مثلا پنجاه من تشخیص داده بودند در صورتیکه مسافر به بیش از بیست و پنج من راضی نمیشد و می گفت بار مرا از روی سقف پائین بیاورید ، ولی آنها می گفتند که چشم ما قپان و ترازوست و بکشیدن احتیاجی نداریم

نفهمیدم عاقبت این مشکل چگونه حل شد زیر ایالت آقای محترمی آمد و روی نیمکت دست راست من نشست و با من تعارف و محبت کرد. منهم جواب دادم و با چشم و لبخند، اظهار خصوصیات و تشکر کردم اما آقا را نشناختم و باین فکر فرورفتم که کجا با ایشان ملاقات کرده و دوست شده ام ؟

در این فکر بودم که جوانی جمعیت را شکافت و بالا آمد بمن سلام کرد و گفتبنده در این گاراژ دوستانی دارم ، اگر فرمایشی باشد بفرمائید انجام دهم .

یادم آمد که وقتی شاگرد من بود، خواستم بگویم آرزوی من این است که در این گاراژ و در گاراژهای دیگر، نظم و ترتیبی بدهند . ولی آن آقای محترم نگذاشت. فکر مرا بزبان بیاورم ، گفت بفرمائید زودتر ما را راه بیندازند که هزار درد بی درمان داریم .بجوانات گفتم : اگر ممکن باشد کاری کنید که ما را زودتر راه بیندازند.

او رفت و من از آن قدرتی که بوسیلهٔ او در دستگاه گاراژ برای خود تصور کردم، مغرور وگستاخ شدم و بمنظور اینکه شاید برای شناختن آقا نشانی بدست بیاورم گفتم معلوم می شود جنا بعالی در دماوند کار فوتی دارید نه قصد اقامت .سری بحسرت تکان داد و تسبیح را شلاق وار روی زانو انش بحرکت در آورد و گفت قصد اقامت . . . کار فوتی . . . چه عرض کنم ! – مگر وقتی انسان را در آن … با خور بستند، دیگر می تواند دو روز در باغ و ملات خودش استراحت کند ! خدا نیامرزد آنکه فکر وکالت را بسر ما انداخت !

فهمیدم که آقا وکیل است ، یادم آمد کجا باهم آشنا شده ایم بیخیال اینکه محل | مؤثری برای شکایت پیدا کردهام ، خود را بگوش آقا نزدیاد کردم و گفتم شما را بخدا ملاحظه بفرمائید که رفتن از تهران بدماوند چه گرفتاری دارد ! برای این چند فرسخ راه چه معطلی و دردسری باید کشید و حال آنکه اگر نظم و ترتیبی در کار باشد ، با همین وسایل می شود بدون این همهمه و هیاهو وزدوخورد و معطلی و بیچارگی در ساعت معین حرکت کرد و در ساعت معین رسید و از این وضع بدویت و توخش بیرون آمد .

باز تسبیح را بجولان در آورد و آهی کشید و گفت ای آقا کدام نظم ، کدام ترتیب،کاشکی بدبختی ما منحصر باینگاراژ بود، اینها که چیزی نیست ، آب از سرچشمه گل آلود است، همه در کار خود حیرانیم ، شما که بهتر میدانید ، من چه عرض میکنم، نمیگذارند نمیگذارند … محرمانه عرض میکنم . دستهای مرموزی در کار است من سایهٔ این دستها را میبینم . . . مثلا ممکن است بعضیها مثل بنده که بعضی جورها بستیم اصلا دورهٔ آینده وکیل نشویم ! شما چه تصور می کنید ؟ گفتم نخیر ، بله ، خدا نکند ، همینطور است که میفرمائید . در این ضمن غوغائی بپا شد و صحبت مار اقطع کرد : یاد آقای عینا بچشم و عصا بدست ، بزور آرنجها و با تهدید : بگذارید ، راه بدهید ، مگرمرا باین گندگی نمی بینید ! . . خود را در آن خمیردان وارد کرد و گفت این خانم برود عقب بنشیند، جای من اینجاست همه میدانند که من عادت دارم اینجا بنشینم . خانم گفت آقا هن بلیط خریده ام و بلند نمی شوم. آقا گفت برای خودش کرده هر که بتو بلیط فروخته، جای من اینجاست ٬ پاشو، زودباش ! شوفر و شاگردش بالنماس افتادند که خانم ” بروید عقب بنشینید این جای آقای دکتر است. جمعی بحمایت خانم برخاستند و جمعی استغاثه میکردند که ای آقای دکتر ، ای خانم، محض رضای خدا، این دعوارا تمام کنید و بگذارید برویم، آخر ظهر شد

: بگذارید برویم بکارمان در میان صداها از همه مضحکثر و جان خراشتر صدای جوانی بود که بلیتها را ممیزی میکرد، نه زبان داشت نه گوش یعنی گنگ بود و مثل گاوی که در خمره فریاد کند، میخواست بزور فریاد غائله را بخواباند .آفای دکتر در جواب یکی از حامیان خانم که گفت مگر این مملکت قانون ندارد،فریادکرد که من پدر قانونم، من خودم قانونگذارم، حالا شما میخواهید قانون برای من وضع کنید ! من میگویم جای من همیشه اینجا بوده ، از شوفر پرسید، اینجا در حقیقت همیشه در اجارهٔ من است .راست نشستم و دهان باز کردم که از آقای دکتر بپرسم آیا شأن و بزرگی و انسانیت هر آدم متمدن و بخصوصی وظیفهٔ قانونگذار در این نیست که بهانه نیاورد و از قانون فرارنکنید ؟

مهين دستم را خارید و بیادم آورد که باید بخندم ، با هم خندیدیم .نفع مسافرین که s حرکت اتوبوس بود ، بر حس عدالت وضعیف پروری غلبه کرد و چون دیدند که آقای دکتر مورد توجه کارمندان گاراژ است، هر طور بود آن خانم را بلند کردند و مثل بغچه ای به ته اتوبوس انداختند و به دعوت مرد ریشوئی ، یک صلوات بلند ختم کردند .جائی که سوزن فرو نمیرفت ، خانم کجا رفت و چه شد، نمی دانم در ایام بچگی در کتاب فیزیک خوانده بودم که حدی از پری هست که اگر یافت قطره بر آن افزوده شود، چلیات آب هر قدر محکم باشد خواهد ترکید ولی اتوبوس ما پر شد ، روی صندلیها دو نفر و سه نفر نشستند ؟ در راه رو يك رديف عسلی های کوچکی بودند که همه پر شد، دو طرف راننده نشستند، چند نفر بدر اتوبوس آویزان شدند ولی باوجود این . متصل شاگرد شوفر فریاد میزد : دماوند ، دماوند .بازیکی، دوتا، سه تا ، چهار تا مسافر با بار و بندیل، خود را بفشار وارد میکردند و مثل قطرات آبی که در حوض بریبرند، در اتوبوس محو می شدند. من از این تماشاچنان حیرت کرده بودم که می خواستم فریاد کنمای مردم ، هر چه در مدرسه یاد می دهند دروغ است ، آن قطرهٔ آخری که چلیک را می ترکاند دروغ است ، دروغ !

مهین که مرا می شناسد فهمید در چه حال، زد زیر خنده و مرا هم بخنده انداخت اما زود دهان را از آن خنده بستم و نگاه پرمعنائی آقای وکیل کردم. معنی آن نگاه این بود که آقای وکیل ، ای بر گزیده و نمایندهٔ ملت ، ای کسی که مردم حقوق خود را بتو سپرده اند، آیا این بی تربیتی و افتضاح را می بینی؟ پس چرا هیچ نمیگوئی و فریاد نمیکنی ! . . فهمیدم ، این هرج ومرج و خرابی را با خون دل در خاطرت یادداشت میکنی تا امشب پیشنهاد بکری بیندیشی فردا با دولت در میان بگذاری و تا باین بی سر و سامانی خاتمه ندهی ، از پا ننشینی !

آنا در جواب من گفت. پس آن جوانات شاگرد شما که گفت می روم و ائوبوس را راه می اندازم ، چه شد ؟ شما را بخدا صداش کنید، بلکه مرا نجات بدهد، من فردا باید مجلس باشم ، موافق و مخالف، صحبت میکنند… گرچه حقیقتاً من هنوز تکلیف خودم را نمیدانم… آخر هزار ملاحظه در کار است، با این وضع آشفته آدم چه میداند فردا چه پیش می آید ! . خوش بحال شما که وکیل نیستید و آسوده زندگی می کنید اما مگر میشود در این مملکت بی دم گاو زندگی کرد! شما که خودتان از همه چیز با خبرید، آیا غیر از این است ؟ گفتم بله، نخیر، دم گاو که البته لازم است ، اگر واجب نبود خلق نمی شد. تسبیح را بحرکت در آورد و گفت بله، واجب است ، اگر نه من هرگز زیراین بار نمی رفتم . آخر تنها که کارهای خودم نیست قوم و خویشها و دوستان همهستند، بخدا بیشتر اوقات من صرف دوندگی کار دیگران میشود.

گفتم خوب. البته آنها هم افراد این ملت هستند شما ناچار برای همه دوندگی می کنید . گفت چه عرض کنیم ، این ملت گوساله که قدر نمیداند: دروغ و دوشاب پیشش یکی است.آن جوانات شاگرد من بزحمت خود را بمن رسانید و گفت تا ده دقیقه دیگر حرکت خواهید کرد ، بیات بستهٔ کوچلت هست که باید از خانهٔ ما بیاورند ، برای یکی از دوستانم می فرستم .گفتم خیلی متشکرم. وقتی جوانک رفت آقا یادش آمد که بایستی متغیر شده باشد، با من بنای داد و بیداد را گذاشت و شرحی از خرابی اوضاع گفت .

ولی چون بقانون طبیعت ٬ هر محنتی بپایان میرسد، عاقبت راه افتادیم و یک دفعه متوجه شدیم که در خیابان ایرانیم ! صدای مسافرین برخاست که چرا از این راه می رویم ! شوفور جواب نمی داد و می راند تا در سر کوچه ای نگاه داشت. آقای دکتر قانونگذار ، آهسته و با احتیاط فراوان ، پیاده شد . شوفور و شاگردش التماس کردند که آقای دکتر ، شما را بخدا زود بیائید ، مردم کار دارند. آقای دکتر گفت الان ، الان می آیم و رفت .

از ترس مهین که در آنموقع بار یاث از من تقاضای بیجای خنده نکند ناچار سرم را بطرف آقای وکیل مجلس گرداندم و چون چشممان بهم افتاد و دیدم که بایستی چیزی بگویم ، گفتم منکه حوصله ام تمام شد . لبخند تلخی زد و گفت شما که کاری ندارید تا غروب هم معطل بشوید اهمیت ندارد ، فکر مرا بکنید که باید فردا صبح خودم را بآن خراب شده برسانم !

بمهین گفتم بخوب است ما پیاده بشویم و با اتوموبیل کرایه برویم . گفت مگر نمی خواهید خیلی بخندیم ؟ گفتم چرا. . گفت اتوموبیل کرایه که خنده ندارد جای خنده اینجاست .دروغی خندیدم اما از خنده غش غش مهین ، راستی خنده ام گرفت .ده دقیقه گذشت و آقای دکتر نیامد، صدای غرولند و اعتراض و التماس مسافرین بلند شد. بیات صدائی از همه بلند تر ، برخاست که بیائید استکانها را جمع کنید ، به آقای دکتر بگوئید میوه بفرستد، چائیش جوشیده بود.

هم به خندیدند و بنا بسرایت خنده ، ما هم خندیدیم . مهین گفت دید گفتم اتوبوس جای خنده است !

حس خوشمزگی مسافرین از آن شوخی تحریاث شد و هرکس بصاحب شوخی که آن مرد ریشو بود، متلکی می گفت و جواب می شنید و چون همه از بیحوصلگی و ناچاری مجبور بخندیدن بودند یا آنکه مثل ما قرار گذاشته بودند که بهر پیش آمدی بخنلند ، هنگامهای از شوخی و خنده بپا بود و نفهمیدم چه مدت طول کشید تا آقای دکتر برگشت. هنوز ننشسته بود که آنمرد ریش و گفت آقای دکتر ، نوش جان ، صحت وجود : چه بوی خوبی میدهید ، معلوم میشود قرمه سبزی داشتید ، حالا بنشینید و ,۳ قار وقار شکمهای گرسنهٔ ما را بشنوید ، بعد از غذا ساز شنیدن ، سبزی قرمه سبزی را زود هضم میکند.

آقای دکتر در میان خندهٔ حضار ، با حرکات تهدید آمیز سر و دست و عصا ،حرفهائی می زد که شنیده نمی شد .باز براه افتادیم اما همینکه از شهر خارج شدیم، ناگهان اتوموبیل ایستاد و دونفر مامور در جلو ما سبز شدند . یکی از آنها آمد بالا و پس از چند لحظه و راندازکردن مسافرین ٬ بنای شمردن را گذاشت و با تشداد تمام گفت یافت، دو، سه ، چهار ، پنج ، شش، هفت ) هشت » نه ده نفر زیاد سوار کرده ای .از تصور مانع جدیدی که برای حرکت پیدا شد ، ناچار دلها به تپش افتاد اما همگی اضطراب خود را در سکوت عمیقی پنهان کردند و سراپا گوش شدند که جواب شوفور را بشنوند . لکن اتفاقاً شوفور جوابی داد که بهیچوجه مربوط باعتراض مأمور نبود! باز مأمور ، تعرضی کرد که هیچگونه ربطی بگفتهٔ شوفور نداشت ! چندین بار این سؤال و جواب نا مربوط تکرار شد تا اینکه بدون اخذ نتیجه ناگهان اتوبوس براه افتاد !

سرم را خم کردم که از آقای وکیل بپرسم آیا شما این زبان موکلین خود را می دانید ؟ بنده که چیزی از این زبان دستگیرم نشد.

آن مرد ریشو بصدای بلند گفت حیف که ما مدرسه نرفتیم و زبان زرگری را یاد نگرفتیم، اگر نه حالا فهمیده بودیم اینها با هم چی گفتند… بخاطر این بلاکه از سرمان رفع شد ، یک صلوات بلند ختم کنید . صلوات بلندی ختم کردیم و مقداری با همهین خندیدیم منکه تازه از امریکا برگشته و شاهراههای آن کشور را دیدهام که صدها فرسخ در یک سطح صاف، چهار اتوموبیل از هر طرف می روند و می آیند ، از آن راه خاکی پرپیچ و تاب و دست انداز که جای دو اتوبوس را ندارد ، غم دنیا بدلم آمد . همانطور که مثل دوغ در مشک ، سراپای وجودم زده می شد، بدرگاه خدا می نالیدم که پروردگارا چرا بدلو بزرگان ما نمی اندازی که در ضمن اینهمه اشتباه ، یکدفعه هم یکك کار حسابی و اساسی از خود یادگار بگذارند

بی اختیار خود را بگوش آقای وکیل نزدیک کردم و گفتم آیا می دانید که در امریکا کارهای بزرگ عموماً بدست اهالی انجام واداره می شود ؟ مثلا شاهراهها و راه آهنها و پلهای عظیم و معروف امریکا همه را مردم ساخته اند . چرا مادر ایران یات وقتی از تریال اشباع خواهد شد و خواهد آمد. گفت نخیر، مقصودم اوضاع مملکت بود. گفتم چه عرض کنم ؟ من وارد سیاست نیستم ، این سؤالی است که جا دارد من از شما کرده باشم . مثل کسی که فقط بقصد درد دل کردن حرف میزند و میخواهد باری از خاطر بردارد، شرح مبسوطی از قهر و آشتی و ساخت و پاخت و کلا با یکدیگر و با دولت و با دیگران، گفت و منافع و اغراضی شخصی هر یاث را که موجب نظرهای سیاسی آنها شده، تشریح کرد و حدسیات مختلفی را که راجع با بقا یا انحلال مجلس زده میشود ٬ شمرد و باز اصرار کرد که آخر شما بفرمائید ، شما چنین و چنان هستید من از خوانندگان و مریدان شما هستم و بعقیدهٔ شما ایمان دارم، بفرمائید من بکدام راه بروم اصلح است، آیا این رویه و سیاست بهتر است یا آن رویه و سیاست ؟ گفتم اگر می پرسیدید آدم کشتن بهتر است یا نمازخواندن ،می توانستم جواب عرض کنم لکن سیاست، در این مرحله از شعور و اخلاق بشری، بیخودی خود » نه خوب است ونه بد . اگر نتیجهٔ خوب داد خوب است و اگر نتیجهٔ بد داد، بد است .

گفت کاملا صحیح است : لب کلام را فرمودید.

در ضمن اینکه با هم راه می رفتیم ، سر را زیر انداخت و بفکر فرو رفت . حدس زدم که حرف مرادر ترازوی عقل خود قرار داده و در فکر این است که بداند آیا از سیاست نتیجهٔ خوب گرفته و دورهٔ آینده وکیل خواهد شد یا نه. گفتم ممکن است وکیل ، طوری با تدبیر و مهارت ، بند و بست کند که دورهٔ آینده هم وکیلش کنند اما این دلیل خوبی سیاست او نیست .

بی اختیار پرسید چرا، گفتم غرض من از نتیجهٔ خوب سیاست ، آن نتیجهٔ خوبیاست که عاید مملکت بشود نه غاید شخص وکیل . چه بسا وکیلی که در اثر رفتار عاقلانهو وطن پرستانهٔ خود، شکست بخورد و بار دیگر وکیلش نکنند ولی پافشاری او درراه راست ، عاقبت برای مملکت نتیجهٔ خوب داشته است .

سست و سر سری گفت البته همینطور است . ولی زود اختیار از دستش رفت و مثل اینکه مرا فراموش کرده و با خودش حرف میزند. گفت وکیل مبارز باید بهر وسیله که باشد، وکالت دورهٔ آینده خود را تأمین کند. رسیدم غرض شما از وکیل مبارز چیست؟ گفت یعنی آن کسی که در راه عقیده مبارزهکند و نترسد گفتم یعنی بهر و سبله که باشد وکالت دورهٔ آیندهٔ خودش را تامین کند ؟!

گفت من اینطور نگفتم، شاید شما بد شنیده اید. گفتم شاید. پس از چند فدم که هر دو ساکت بودیم گفت خواهش میکنم شما بفرمائید که وکیل بیچاره چه خاکی بسرش باید بریزد! جواب ندادم و فکر میکردم چه بگویم. باز خواهش خود را تکرار کرد. گفتم از حرف من بجز خستگی برای خودم و دردسر برای شما ، حاصلی فراهم نخواهد شد، خوب است از چیز دیگر صحبت کنیم . گفت آخر من مرید و معتقد شما هستم، تا تکلیف مرا معلوم نکنید ، دست از سرتان بر نمی دارم. گفتم بعقیدهٔ من که نه شما قبول خواهید کرد و نه دیگران ، وکیل مجلس باید عالم و باهوش و عاقل و خویشتن دار باشد ، باید تاریخ و جغرافی ایران و سایر کشورها و و علوم سیاسی را کاملا بداند ٬ باید مدام از جریان سیاسی دنیا بوسیلهٔ کتابها و مجلاتو اخبار ، آگاه باشد و بداند که ایران هم جزئی از دنیاست . باید مشی خود را همیشه با سایر اعضای جهان موافق کند . وکیل باید وطن را بپرستد و ایالت ذره از مصالح ایران را بهیچ نعمتی نفروشد گر چه نعمت انتخاب شدن در دورهٔ آینده باشد ، حتی اول چیزی را که باید فراموش کند، دورهٔ آینده است. وکیل باید فداکار باشد یعنی از خود نمائی و تعصب و لجاج و مال دوستی ومقام پرستی چشم بپوشد . راست است که وکیل باید مبارزه کند اما نه برای انتخاب شدن در دورهٔ آینده، بلکه برای جلوگیری از فساد و هوچی بازی . نگاه ملولی کرد که فهمیدم از این حرفها خسته و بیزار شده، گفتم من که عرض

کردم از طرف من بجز درگسر برای شما حاصلی فراهم حواهد شد . گفت این حرفها برای منبر وعظ و خطا به خوب است. حقیقت این که شما هماگر وکیل بودید نمی دانستید الان چه باید بکنید، یعنی تقصیر ندارید ٬ شما از کار سیاست بو نبرده اید. گفتم من اگر مثل شما وکیل بودم و یا روش معینی نداشتم که بدانم الان چهباید بکنم، از وکالت استعفا می دادم و دیگر خود را قابل و لایق وکیل شدن نمی دانستم . قیافه اش در هم شد و من خود را برای شنیدن ناسزا حاضر کردم اما خوشبختانه شوفر آمد و مسافرین را صدا زد. همینکه پهلوی مهین نشستم گفتم ترا بخدا مرا بخندان که خلقم خیلی تنگ است. با هم خندیدیم. خلاصه اینکه اگر مهین نبود و دایم مرا متوجه حکمت و فلسفهٔ خودم نمی کرد،شاید آن روز ده دفعه اوقاتم تلخ شده بود و با مردم دعوا کرده و هیچ نخندیده بودم . خوشبخت مرشدی که مرید معتقد و شصز داشته باشد و گرنه هیچ فیلسوف ومرادی ، بدون مریدار پا بر جا ، بعقیدهٔ خود ایمان پیدا نمی کند .