فلسفه براي همه

Tuesday, December 14, 2004

با درود فراوان بر همگي

پيثاگوريان ( فيثاغورسيان) – قسمت سوم

آلكمايون (سده پنجم و ششم پيش از ميلاد):

زندگي

از ميان كساني كه معاصر پيثاگوراس ( فيثاغورس ) يا از نسل پس از وي بودند و در جريان فكري و فلسفي پيثاگوريان تاثير كردند، هيچ كس را به اهميت الكمايون Alkmaion نميشناسيم. در حاليكه از ديگران تنها نامي، انهم مشكوك، بجاي مانده است، شواهد تاريخي قابل ملاحظه و دقيقي درباره اين دانشمند و متفكر نگهداري شده است. ارسطو گزارش ميدهد كه: «آلكمايون در دوران پيري پيثاگوراس مردي جوان بوده است.» كه بنابر اين گزارش ميتوان حدس زد كه آلكمايون نزديك به پايان سده ششم پيش از ميلاد بدنيا امده بود و دوران كمال وي اوايل قرن پنجم بوده است

. ديوژنس مينويسد: ‌«آلكمايون از كروتون، شاگرد ديگر پيثاگوراس، بيشتر نظريات وي در پزشكي است. اما گاهي به فلسفه طبيعي نيز ميپردازد. چنانكه گويد: بيشتر چيزهاي انساني دوتايي است.» ميدان اصلي كار و انديشه وي پزشكي و مطالعه درباره ساختمان و چگونگي كار اندامها و اعصاب و حواس انسان بوده است.

نظريه حواس و مغز:

آلكمايون را بنيانگذار روانشناسي تجربي دانستند و دليل انرا در گزارشي از ثئوفراستوس مييابيم: «از كسانيكه كه ادراك حسي را نه نتيجه تاثير همانند بر همانند ميدانند، آلكمايون نخستين كسي است كه اختلاف ميان جانداران را معين كرد. وي ميگويد انسان با جانداران ديگر از اين لحاظ فرق دارد كه «تنها او ميانديشد، در حاليكه ديگران احساس ميكنند ولي نمي انديشند» ، زيرا تفكر و احساس فرق دارند و نه انگونه كه امپدوكلس عقيده دارد، يكي هستند. پس از ان وي درباره هر يك از حواس مكرر بحث ميكند… وي عقيده دارد كه مجموع حواس بنحوي با مغز همبستگي دارند، و بدينسان هنگاميكه مغز تكان بخورد يا جاي خود را تغيير دهد، حواس ناقص ميشوند زيرا اين كار گذرگاههايي را كه احساسها از انها ميايند ميگيرد.»

در اين گزارش نخستين كوشش تجربي براي پي بردن به سرچشمه احساسات در انسان ديده ميشود و نكته بسيار مهم اين است كه الكمايون عامل اساسي و تعيين كننده مغز در وجود انسان پي برده و انرا منبع و جايگاه حواس معرفي كرده است و ما ميدانيم كه نظريه تاثير مغز را در حواس، بعدها هيپوكراتس و افلاطون از آلكمايون گرفتند در حالي كه كساني مانند امپدوكلس، ارسطو و بعدها رواقيون پيرو همان نظريه قبلي بودند و قلب را بجاي مغز مركز احساسات ميدانستند. الكمايون نخستين كسي است كه جانور زنده را تشريح كرده بود و پس از تشريح چشم، بوجود گذرگاههاي حواس پي برده بود و همچنين آلكمايون درباره هريك از حواس انسان عميقانه مطالعه كرده بود و چگونگي شنوايي، بينايي و ديگر حواس را در ادمي بدقت و تفصيل شرح ميدهد.

 

قبلن گفتيم كه پيثاگوريان و بويژه فيلولائوس زير تاثير نظريات پزشكي آلكمايون قرار گرفته بودند اما خود او نيز ازسوي ديگر از نظريات پيثاگوريان، مخصوصن نظريه دوگانگي ايشان و نظريه اضداد متاثر شده بود و نظريه پزشكي وي تحت تاثير ان قرار گرفت كه در گزارش زير داده شده است: «آلكمايون عقيده دارد كه نگهبان تندرستي، برابري اندازه ها ميان نيروهاست مانند تر و خشك، سرد و گرم، تلخ و شيرين و مانند اينها، در حاليكه تك فرمانروايي هر يك از انها علت بيماري ميشود؛ زيرا تكفرمانروايي هر يك از انها فاسد كننده است. بيماري، از لحاظ علت ان، در اثر فزوني گرما يا سرما و از لحاظ انگيزه ان در اثر افراط يا كمبود غذا روي ميدهد و از لحاظ جاي ان، يا در خون است يا در مغز استخوان يا در مغز. و گاهي در اينجاها، بيماريها بعلتهاي خارجي مثلن در اثر اب يا محيط يا رنج خستگي يا شكنجه و مانند اينها پديد ميايد، از سويي ديگر تندرستي اميختگي هم اندازه كيفيات است.»

و اين همان است كه سيمياس در گفتگو با سقراط ابراز ميكند(به مطلب قبلي مراجعه شود) كه بنابر عقيده پيثاگوريان، روح يك هماهنگي ميان نيروها و عناصر متضاد بدن است و مرگ در نتيجه برهم خوردن يك هماهنگي روي ميدهد.
از نظريات مهم الكمايون همچنين درباره روح است كه ارسطو انرا نقل ميكند: «وي ميگويد روح مرگ ناپذير است بعلت همانندي ان با چيزهاي مرگ ناپذير؛ و داراي اين خاصيت است، زيرا همواره در حركت است چون همه چيزهاي خدايي پيوسته در حركتند خورشيد، ماه، ستارگان و همه اسمان.» در گزارش ديگر نيز گفته ميشود كه: «بعقيده الكمايون، روح بخودي خود بحركت در ميايد و درگير يك حركت جاويدان است، بنابراين مرگ ناپذير و همانند چيزهاي خدايي است.»

پس روح ادمي نيز مانند اجرام اسماني يعني ماهيات خدايي پيوسته در حركت است اما علت جاويداني و دوام اجرام اسماني، حركت دايره اي و هميشگي انهاست ولي در انسان چنين نيست بدن نيز در حركت است، ولي حركت ان دايره اي نيست تنها روح حركت دايره اي دارد اين نظريه الكمايون را به اين شكل در گزارش ديگري از ارسطو مييابيم كه مينويسد: «الكمايون ميگويد كه انسانها به اين علت ميميرند كه نميتوانند اغاز را به پايان بهم پيوند دهند.» ميدانيم كه اغاز و پايان فقط در دايره وجود دارد و منظور الكمايون اينست كه چون حركت تن دايره اي نيست، يعني برعكس اجرام اسماني است و نميتواند اغاز و پايان را بهم پيوند دهد پس از چندي از ميان ميرود. اما روح چون پيوسته در حركت دايره اي است(تناسخ) مرگ ناپذير و جاويدان است. اين نظريه الكمايون را درباره حركت دايره اي و هميشگي روح، افلاطون در رساله فايدروس خود پايه استدلال مشهورش براي اثبات بقا و فناناپذيري روح قرار داده و حتمن انرا اگاهانه از الكمايون گرفته است.

ياداوري :

درباره آلكمايون نكات زير را ميتوان بعنوان خلاصه برگزيد:
۱-آلكمايون در دوران پيثاگوراس ميزيسته و جوان بوده است.
۲- آلكمايون را بنيانگذار روانشناسي تجربي دانستند.
۳-الكمايون عامل اساسي و تعيين كننده مغز در وجود انسان پي برده و انرا منبع و جايگاه حواس معرفي كرده است.
۴- آلكمايون عقيده دارد كه نگهبان تندرستي، برابري اندازه ها ميان نيروهاست مانند تر و خشك، سرد و گرم، تلخ و شيرين و مانند اينها.
۴- بعقيده الكمايون، روح جاويدان است.

پايدار باشيد.
تابعد …
Posted By hamid at 11:32 AM
Comment (0) | Trackback (0)
__ __ __ __ __ __ __

Thursday, December 09, 2004

با درود فراوان بر همگي

پيثاگوريان ( فيثاغورسيان) – قسمت دوم

:روح در نزد فيثاغورسيان

پيش از اين گفته شد كه هم خود پيثاگوراس‎‎، هم پيروان و وابستگان به مكتب وي در ايين خود به مسئله روح و سرنوشت ان اهميت بسيار دادند و مهمترين مسئله براي انان زايش دوباره بوده است كه ترجمه دقيق اصطلاح يوناني پالين گِنسيا است كه انرا بعدها به كلمه تناسخ كه معادل پارسي ان ننگسار است ترجمه كرده اند، ودر حقيقت اصطلاحي است كه نويسندگان بعدي يونان انرا ساخته اند و در مقابل كلمه يوناني متِمپسوخوسيس ميباشد، و ديديم كه اصل اين عقيده، يعني بازگشت روحها به بدنهاي ديگر چه از ان حيوان و چه انسان به خود پيثاگوراس بازميگردد.

از سويي ديگر نظريه روح و ماهيت ان در ميان پيثاگوريان شكلها و تعبيرهاي گوناگون گرفته است و بيشك يكي از علتهاي اين اختلافها را ميتوان تاثير انديشه ها و نظريات ديگران دانست. ارسطو عقايد انان را دراينباره، چنين گزارش ميدهد: «نظريه پيثاگوريان نيز ظاهرن همين مقصود را دارد؛ زيرا بعضي از ايشان گفتند كه روح پرزهايي در هواست و ديگران گفتند كه روح چيزي است كه ان پرزها را به حركت مياورد، ايشان بدان علت از پرزها سخن گفتند كه انها پيوسته در حركت بنظر ميرسند، حتي هنگاميكه سكون كامل وجود دارد»

«يك نظريه ديگر درباره روح به ما منتقل شده است ايشان ميگويند كه ان يكنوع هماهنگي است، زيرا هماهنگي اميزشي از از اضداد است و بدن ما از اضداد ساخته شده است»
«چنين و چنان حالتي از اعداد…ديگري روح و عقل است.»

مشكل اينجاست كه نميتوان گفت صاحبان، انها را در چه زمان و چه مرحله اي از گسترش انديشه هاي پيثاگوري ميتوان جاي داد. نظريه نخست كه روح را مانند پرزها ميداند با نظريه اعداد پيوستگي دارد، يعني واحدهايي كه داراي امتداد مكاني اند. و نظريه دوم كه اشاره به هماهنگي(هارمونيا) ميان اضداد ميكند از اين نظريه نتيجه ميشود كه، تندرستي نتيجه تساوي يا برابري اندازه ها در ميان نيروهاي متضاد بدن، مانند سرما، گرما، خشكي و رطوبت است؛ و از سوي ديگر با نظريه هارمونيا در موسيقي نزد پيثاگوريان و در نتيجه با نظريه اعداد ارتباط دارد زيرا بنابر گزارش سوم ايشان براي هر يك از معاني مجرد نيز مانند عدل، عقل و روح عددي ميدانستند و مثلن روح يا عقل برابر عدد يك بوده است.

يكي از بهترين و روشنترين توصيفهايي كه از روح بنابر نظريه هماهنگي بيان شده است، در نوشته افلاطون بنام فايدون مييابيم. در انجا سيمياس شاگرد فيلولائوس هنگام گفتگو با سقراط درباره روح چنين ميگويد: «سيمياس گفت: مقصود من اين است كه ميتوان همين را درباره هماهنگ كردن زههاي الت موسيقي(چنگ) گفت: اينكه هماهنگي چيزي ناديدني و غير جسماني و سخت زيبا و اسماني است، ودر چنگ كوك شده جاي دارد، در حالتي كه خود الت موزيكي و زههاي ان مادي و جسماني و مركب و زميني است

و خويشاوند با انچه كه فناپذير اند. اكنون فرض كن كه اين الت موزيكي شكسته است يا زههاي ان بريده يا كنده شده است بنابر نظريه تو، هماهنگي بايد همچنان وجود داشته باشد{سقراط به فناناپذيري و پايداري روح پس از مرگ اعتقاد دارد}، و نميتواند از ميان رفته باشد؛ زيرا نميتوان تصور كرد كه چون زهها بريده شوند، خود الت موسيقي و زهها كه طبيعتي فناپذير دارند بايد همچنان موجود باشند و هماهنگي كه سهيم است و خويشاوند، با انچه اسماني و مرگ ناپذير است، ديگر نبايد وجود داشته باشد پيش از انچه فنا پذير است از ميان برود. نه، تو ميگفتي كه هماهنگي بايد در جايي كه چنانكه بود، وجود داشته باشد، و چوب و زهها پيش از انكه چيزي روي دهد خواهند پوسيد،

سقراط! من اينرا بدان علت ميگويم كه همانگونه كه فكر ميكنم تو خود اگاهي، ما پيثاگوريان نظريه اي از روح داريم كه بيش و كم چنين است: بدن ما در كشش معني ميان حدهاي نهايي گرم و سرد، و خشك وتر و مانند اينها، بهم نگه داشته شده است و روح ما يكنوع اميزه و هماهنگي اين چيزهاست كه به نسبت برابر باهم مركب شدند. خوب، اگر روح واقعن يك هماهنگي است، اشكار است كه به محض اينكه كشش بدن ما پايين ايد يا از حد خاصي افزايش يابد روح بايد از ميان برود؛ هر چند اسماني است؟ درست مانند هر هماهنگي ديگري، چه در اوازها و چه در هر فراورده هنري يا صنعتي، هر چند در هر يك از اينها بقاياي مادي زمان طولانيتري ميمانند، تا اينكه سوخته يا پوسيده شود. پس تو براي ما پاسخي به اين استدلال پيدا كن، اگر كسي اصرار ورزد كه چون روح اميزه اي از اجزا جسماني است، پس نخستين چيزي است كه در انچه ما مرگ ميناميم، از ميان ميرود.»

مشخص نيست اين توصيف و تعبير از روح چه اندازه زاييده فكر خود سيمياس و چه اندازه مشتق از تعاليم استادان وي ازجمله فيلولائوس است، اين پيداست كه چنين تفسير و تعبيري از روح در پايان پنجم پ.م در ميان پيثاگوريان وجود داشته است، هر چند با نظريه پيثاگوري بقاي روح فردي و دوباره زاييده شدن در قالبهاي ديگر، متناقض است.

ادامه دارد…

پايدار باشيد.
Posted By hamid at 8:35 PM
Comment (0) | Trackback (0)
__ __ __ __ __ __ __

Sunday, December 05, 2004

با درود فراوان بر همگي

پيثاگوريان ( فيثاغورسيان) – قسمت اول

فيلولائوس:

ما درباره زندگي فيلولائوس(Philolaos) تقريبن چيزي نميدانيم و از عقايد و كارهاي فلسفي وي نيز اطلاع بسيار اندك داريم. ديوژنس مينويسد كه: «آپولودوروس نيز ميگويد كه دموكريتوس و فيلولائوس معاصر بوده اند.» بنابراين ميتوان گفت كه فيلولائوس نيز در نيمه اول قرن پنجم پيش از ميلاد متولد شده است. از سوي ديگر كِبِس از شاگردان سقراط در رساله فايدون اثر افلاطون ميگويد كه: «هنگامي كه فيلولائوس در شهر ما (ثِباس) ساكن بود من از او اين سخن را شنيده ام …) و از انجا كه محاوره كبس و سيمياس با سقراط در روز مرگ وي پس از اشاميدن زهر شوكران اتفاق افتاده است، ميتوام گفت كه فيلولائوس بايستي چندي پيش از سال ۳۹۹پ.م كه سال مرگ سقرط است از شهر ثباس به تاراس در ايتاليا رفته و در انجا مستقر شده باشد و بنابراين هنگاميكه در ثباس سكونت داشته است، تقريبن پنجاه ساله بوده است، البته اين بيش از يك حدس نخواهد بود زيرا ما نميتوانيم معلوم كنيم كه وي چند سال پيش از ۳۹۹پ.م ثباس را ترك گفته است.

نويسندگان عقايد فيلسوفان نوشته هايي را به فيلولائوس نسبت ميدهند و از گفته هاي ايشان چنين بر ميايد كه وي نخستين پيثاگوري است كه دست به تاليف و نوشتن زده است. مثلن يامبليخوس مينويسد : «زيرا در ان همه نسلها، هيچكس هرگز به يادداشتهاي پيثاگوري، پيش از زمان فيلولائوس بر نخورده بود؛ وي نخست ان سه كتاب مشهور را منتشر كرد كه گفته ميشود ديون سيراكوسي به تقاضاي افلاطون به صد مينا خريده بوده است.» اين افسانه كه افلاطون به نوشته هاي فيلولائوس دسترسي يافته و كتاب خود را به نام تيمايوس Timaios از روي انها نوشته بود به شكلهاي گوناگون در اثار نويسندگان عقايد امده است. رساله تيمايوس افلاطون درباره جهانشناسي و نظريه پيدايش است و در ان نشانه هاي عقايد و اصول پيثاگوري نمايان است اما اينكه افلاطون نوشته فيلولائوس را خريده است شايعه اي است كه دشمنان وي انرا ساخته اند و به احتمال زياد از آريستوكِسنوس شاگرد ارسطو سرچشمه ميگيرد كه از مخالفان افلاطون بوده و همواره ميكوشيده است كه اصالت و استقلال انديشه وي را انكار كند.

از سوي ديگر ميدانيم كه فيلولائوس كتابي درباره اعداد نوشته بوده است زيرا اسپيوسيپوس شاگرد افلاطون، كتابي درباره اعداد نوشته بود كه برپايه نوشته فيلولائوس قرار داشته است، همچنين وي كتابي در پزشكي نوشته بود كه مدتها اثري از ان در دست نداشته اند تا اينكه تكه هايي از ان در كتاب منون بنام هنر درمان يا اياتريكا نقل شده است.

تكه هايي از فيلولائوس:

۱-طبيعت در نظام جهاني از نامحدود و محدود كننده به هم پيوسته شد، هم نظام كل جهاني و نيز همه چيزهاي در ان.
۲-ضرورتن همه هستنده ها بايد يا محدود كننده يا نامحدود يا در عين حال محدودكننده و نامحدود هردو باشند اما نميتوانند تنها نامحدود(يا تنها محدود كننده) باشند. زيرا اشكار است كه هستنده ها نه همگي از محدود كننده و نه همگي از نامحدود ميتوانند باشند پس روشن است كه نظام جهاني و انچه در ان است از محدود كننده و نامحدود به هم پيوسته شده است.

۳- زيرا از اغاز نيز، اگر هستنده ها همه نامحدود ميبودند، موضوعي براي شناسايي وجود نميداشت.
۴-در حقيقت همه چيزهايي كه شناخته شدني اند داراي عددند، زيرا بدون ان ممكن نيست كه چيزي را انديشه كنند يا بشناسند.
۵-وضع طبيعت و هارموني چنين است: هستي چيزها جاويدان است و خود طبيعت نيز نيازمند معرفت خدايي و نه انساني است علاوه بر اين براي هيچيك از هستنده ها ممكن نبود كه حتي شناخته شود، كه ماهيت بنيادي براي چيزها وجود نميداشت كه نظام جهاني از ان تركيب شده است، يعني هم محدود كننده وهم محدود

. اما چون اين اصلهاي نخستين ناهمانند و ناهمگونند روشا است كه امكان نداشت يك نظام جهاني از انها پديد ايد، اگر يك هماهنگي(هارموني) افزوده نميشد كه به همين سان خود ان نيز پديد امده است. زيرا چيزهاي همانند و همگون به هيچ روي نيازمند هماهنگي نبودند. اما چيزهاي ناهمانند و چيزهاي ناهمگون و چيزهايي كه به نحوي نابرابر استوار شده اند، بايد ضرورتن بوسيله هماهنگي به هم بسته شده باشند كه بدان وسيله بتوانند در نظام جهاني نگه داشته شوند..

..
۶-آنچه نخست از همه بهم پيوستند، يعني واحد، در ميانه كره جاي دارد و اتشدان(هِستيا) ناميده ميشود.
۷-واحد، اصل نخستين همه چيز است.
۹-هارموني، وحدت بسيار در هم اميخته هاست و توافقي ميان ناموافقها.
۱۰-درواقع اجسام كره جهان پنج است، در خود كره : آتش، آب، خاك و هوا و پنجم كشتي باربر(هولكاس ؟) كره است.
۱۱- در جاندار عاقل چهر اصل وجود دارد: مغز، قلب، ناف و عضو جنسي. سر جايگاه عقل، قلب جايگاه روح و احساس، ناف جايگاه ريشه گيري و رويش جنين است، عضو جنسي جاي ريزش نطفه و توليد است. مغز نشانه اصل انسان، قلب اصل حيوان، ناف اصل گياه و عضو جنسي نشانه اصل همه باهم است. زيرا همه چيز از نطفه جوانه ميزند و ميشكفد.

۱۲-نظام جهاني يكي است، از مركز شروع به پديد امدن كرد؛ درست از مركز باهمان فواصل بسوي بالا كه بسوي پايين، زيرا انچه از مركز در بالاست با انچه در پايين است در وضع مقابل قرار دارد چون مركز براي انچه كاملن در پايين است، بالاترين قسمت را تشكيل ميدهد و بقيه نيز بهمين سان، زيرا هردو سو نسبت به مركز يكسانند، تنها وضعشان معكوس است.
ميتوان عقايد فيلولائوس را بدين سان نتيجه گرفت: هستي، چه بصورتي كه در نظام كل جهاني يافت ميشود و چه در مفردات هستنده ها، تركيب يا بهم پيوستگي دو عنصر است كه يكي نامحدود و ديگري محدود كننده يا داراي حد است. از سوي ديگر، تعريف هستي بر اساس اينكه ادراك شدني است انجام ميگيرد و معيار هستي هر چيز ان است كه بتواند ادراك شود. ادراك شامل وجود معين و محدود ميشود، و بنابراين حد انجايي است كه ادراك تعلق به يك چيز معين ميگيرد، زيرا انچه نامعين و نامحدود است، به ادراك در نميايد.

 

جهان شناسي:

گزارشي از ثئوفراستوس ميگويد: «فيلولائوس ميگويد كه اتش در ميانه، گرد نقطه مركزي جهان جاي دارد، كه انرا اتشدان و خانه زيوس، مادر و محراب خدايان، همنگهداشت و مقياس طبيعت مينامد. اتش ديگري هم هست كه بالاترين حد(جهان) را فراگرفته است(شايد فلك ستارگان ثابت) اما نخست موافق با طبيعت، مركز است كه در پيرامون ان ده جسم خدايي ميچرخند. (پس از فلك ستارگان ثابت) پنج سياره(يعني زحل، مشتري، مريخ، عطارد، زهره)، سپس خورشيد، در زير ان ماه و در زير ان زمين و در زير اين ضد زمين جاي دارد

و پس از همه اينها اتش اتشدان است كه جايگاه مركزي را گرفته است. بالاتري بخش پيراموني را كه عناصر پالوده در انند، وي اولومپوس مينامد و بخشي را كه در فاصله راه اولومپوس است و در ان پنج سياره و خورشيد و ماه جاي گرفتند، كوسموس نام ميدهد ناحيه زير اينها، يعني فاصله زير ماه و پيرامون زمين را كه قلمرو شدن(صيرورت) دوستدار دگرگوني است، اورانوس(آسمان) مينامد.»
«فيلولائوس خورشيد را بلورين ميداند كه بازتاب اتش كيهاني را در خود ميگيرد، اما نور و گرما را به ما منتقل ميسازد.»

«فيلولائوس عقيده دارد كه همه چيز در اثر جبر و هماهنگي روي ميدهد و وي براي نخستين بار معتقد شد كه زمين در دايره اي ميچرخد.»
«فيلولائوس معتقد است كه زمين در دايره اي گرد اتش ميچرخد، در دايره اي مايل، بروشي همانند خورشيد وماه.»
«بعضي از پيثاگوريان كه فيلولائوس از انهاست معتقدند كه ماه بنظر ميرسد كه از خاك باشد، زيرا مانند زمين ما گرداگرد ان نيز مسكون است، البته جانوران و گياهاني بزرگتر و زيباتر. زيرا جانداران روي ان پانزده بار بزرگترند.»

ديديم كه پيثاگوريان زمين را مركز جهان نميدانستند، بلكه مركز انرا اتشي تصور ميكردند كه زمين و فلك و ستارگان ثابت و پنج سياره ديگرو خورشيد و ماه و همچنين ضدزمين گِرد آن در چرخشند. فيلولائوس نيز كه شايد مبتكر اين نظريه باشد، ان مركز را اتشدان ناميده است. جهان و زمين كروي اند، زيرا بالا و پايين ندارند اما در جايي ديگر وي به چهار عنصر اصلي اشاره ميكند كه ميتوان حدس زد زير تاثير نظريات فيلسوف ديگري بنام اِمپدوكِلس قرار گرفته است، اما عنصر پنجم كه در همانجا بدان اشاره شده است، يعني كشتي حامل كره، شايد منظور پوششي اثيري باشد كه جهان را فراگرفته است.از سوي ديگر فيلولائوس نخستين كسي است كه زمين را متحرك ميداند و معتقد است كه در دايره اي در چرخش است و دايره همان مدار زمين در گرد اتش مركزي جهان است كه خورشيد و ماه و ديگر ستارگان و سيارات گرد ان ميچرخند.

زيست شناسي:

گزارشي از مِنون در كتاب هنر درمان ميگويد: «فيلولائوس از كروتون ميگويد كه بدنهاي ما از گرما مركب شده اند زيرا انها سهمي از سرما ندارند، چنانكه وي با ملاحظات زير در اينباره استدلال ميكند: نطفه گرم است و اين نطفه است كه جاندار را توليد ميكند و جاييكه نطفه در ان نهاده شده است(رحم) مانند ان گرم است و انچه همانند چيزي است

داراي همان نيرويي است كه چيزي همانند ان داراست. پس از انجاكه عامل توليد كننده يا سازنده سهمي از سرما ندارد و همچنين جاي در ان نهاده شده نيز داراي سهمي از سرما نيست، اشكار است كه جانداري كه ساخته ميشود نيز داراي همان طبيعت پديد ميايد. اما درباره ساخته شدن ان اين استدلال را ياداور ميشود: جاندار، مستقيمن پس از زاييده شدن، نفس را كه سرد است از بيرون بدرون ميكشد و سپس، درست انگونه كه لازم است انرا بارديگر بيرون ميدهد. رقبت به نفسي بيروني بدان علت پديد ميايد كه در نتيجه بدرون كشيدن اين نفس، بدنهاي ما كه در اغاز بسيار گرمند بدان وسيله خنك ميشود.»

ميتوان گفت كه هماهنگي بارزي ميان انها و نظريات كلي و اصول جهانشناسي پيثاگوريان وجود دارد. چنانكه ديديم در جهانشناسي انان، نخست واحد كه از نظر ايشان نماينده حد است، پس از پديد امدن، خلا را كه نماينده نامحدود است، بيفاصله بدرون كشيد يا بديگر سخن تنفس كرد و اين خلا همان نامحدودي است كه واحد را از بيرون فرا گرفته است. در نظريه فيلولائوس نيز همين جريان را مييابيم، كه موجود جاندار، به محض بيرون امدن از رحم، هوا را نفس را از بيرون بدرون ميكشد. بدين سان براي او ميان جهان بزرگ و جهان كوچك كه ادمي باشد، همانندي وجود دارد.

ياداوري :

درباره فيلولائوس نكات زير را ميتوان بعنوان خلاصه برگزيد:
۱-ميتوان گفت كه فيلولائوس در نيمه اول قرن پنجم پيش از ميلاد متولد شده است.
۲- فيلولائوس، نخستين پيثاگوري است كه دست به تاليف و نوشتن زده است.
۳-وي سه كتاب درباره جهانشناسي و فيزيولوژي و اعداد نوشته كه مورد استناد بسياري از فيلسوفان قرار گرفته است.
۴-هستي از نظر وي تركيب يا بهم پيوستگي دو عنصر است، يكي نامحدود، و ديگري محدود.

۵- وي هستي را بر اساس اينكه ادراك شدني است، تعريف ميكند. و ميگويد معيار هستي هر چيز، ان است كه بتواند ادراك شود و ادراك شامل وجود معين و محدود ميشود.
۶- وي زمين را مركز جهان نميدانست، بلكه مركز انرا اتشي تصور ميكرد كه زمين و فلك و ستارگان ثابت و پنج سياره ديگرو خورشيد و ماه و همچنين ضدزمين گِرد آن در چرخشند.

پايدار باشيد.
تابعد …
Posted By hamid at 6:08 AM
Comment (0) | Trackback (0)
__ __ __ __ __ __ __

Saturday, November 27, 2004

با درود فراوان بر همگي

پوثاگوراس يا فيثاغورس (حدود ۵۷۵- ۴۸۵ پ.م ):

اكنون ما با يكي از بزرگترين شخصيتهاي علمي، فرهنگي و روحي جهان باستان روبرو ميشويم. با پوثاگوراس Puthagoras كوششهاي فلسفي از ايونيا در اسياي صغير به مستعمرات يوناني در جنوب ايتاليا انتقال يافت. نخستين بار كه نام وي را از هم عصران وي ميشنويم قطعه ايست كه از كسنوفانس برجاي مانده است و سپس از نسل بعد از وي هراكليتوس از وي با احترام و ستايش ياد ميكند و سپس در نوشته هاي افلاطون و ارسطو از وي و شاگردانش و همچنين از مكتب وي ياداوري ميكند، همچنين هرودوت مورخ بزرگ يونان از وي در كتابش ياد ميكند، اما در قرون بعد چندين نفر درباره زندگي و عقايد پوثاگوراس نوشتند كه مهمترين ان سه كتاب ۱-زندگي پيثاگوراس اثر پورفوريوس(۲۳۲- ۳۰۴ م.) ۲-زندگي پيثوگوراس اثر يامبليخوس(در حدود سالهاي ۳۳۰ م.) ۳-زندگي پيثاگوراس بقلم ديوژنس، ميباشد.

زندگي:

پيساگوراس در جزيره ساموس از توابع ايونيا بدنيا آمده و مدتي در انجا زيسته است. گويند پس از چندي كه در ساموس گذرانيد، نتوانست خودكامگي پوليكراتس(فرمانرواي ساموس) را تحمل كند و بنابراين ساموس را ترك گفت و به جهانگردي پرداخت و در سن چهل سالگي، سرانجام به ايتاليا به شهري بنام كروتون رسيد و در انجا اقامت گزيد. وي در انجا مدرسه اي علمي و انجمني ديني پايه نهاد كه بنام وي مشهور شد. ديوژنس مينويسد: «و در انجا سازماني قانوني را براي ايتاليا بنا نهاد و او و شاگردانش، كه در حدود سيصد نفر بودند سخت محترم بودند و چنان بخوبي كارهاي سياسي شهر را اداره ميكردند كه حكومت ان، در نتيجه، يك آريستوكراسي حقيقي بود.»

انجمن ديني:

گفته شد كه پيثاگوراس در كروتون سازماني تشكيل داد كه بشكل فرقه اي ديني درامد كه بعلت شرايط اجتماعي و سياسي يونان در قرن ششم پ.م با كارهاي سياسي نيز سروكار داشت. پس از چندي اين انجمن طرفداران فراوان يافت كه مريدان پس از گذراندن ازمايشات خاص و در صورت شايستگي به حلقه انجمن وارد شده و جهت كسب شعبه هاي عاليتر دانش، بايد بمدت ۵ سال ديگر مرحله ازمايشي ديگري را طي كنند. انچه در انجمن اموخته ميشد چون رازهايي پنهان ميماند و در هيچ جايي از ان سخن بميان نميامد، بدين علت سكوت يا خموشي(اِخِموثيا) مهمترين وظيفه مريدان بود و همين سنت باعث شد كه نوشته و اثري از خود پيثاگوراس و شاگردان دست اول وي برجاي نماند.

اما پورفوريوس اصول عقايد ديني انان را چنين گزارش ميدهد: «وي ميگويد روح ناميرا است و به شكهاي انواع ديگر جانداران دگرگون ميشود. همچنين حوادث در دوره هايي معين دوباره روي ميدهند و هيچ چيز بطور مطلق تازه نيست و اينكه همه پديده هاي جاندار بايد خويشاوند هم باشند.» و پيداست كه همان عقايدي كه در ميان اقوام ديگر يافت ميشود را تعليم ميداده است و نكته مهم اينكه وي به تناسخ و ديگرشكلي يا دگرديسي روح معتقد بوده است.

اصل مهم ديگري كه رعايت ان بر مريدان واجب بود، پرهيز بوده است، يعني خودداري از خوردن و آشاميدن برخي چيزها و يا تماس با انها و انجام دادن برخي كارها. چند نمونه از پرهيزهاي اين ايين در زير بيان ميگردد:
۱- هنگاميكه كه به معبد بيرون ميشوي نخست عبادت كن و در راه نه چيزي بگو و نه كاري كن كه با زندگي روزانه ات پيوسته باشد.
۲- در سفر نه داخل معبد شو و نه اصلا عبادت كن حتي اگر هم از در پرستشگاه بگذري.

۳- نذر و عبادت را هر دو با پاي بي كفش كن.
۴- زبانت را نگه دار و از خدايان پيروي كن.
۵- خروس را پرورش بده اما انرا قرباني مكن زيرا وقف ماه و خورسيد است.
۶- مگذار پرستوها در سقف خانه ات آشيانه كنند.
۷- در كنار چراغ به اينه نگاه مكن.
۸- هيچ چيز شگفت انگيز را درباره خدايان يا عقايد ديني منكر نشو.
۹- از شادي و خنده جلوگيري ناپذير خودداري كن.
۱۰- دل را نخور.
۱۱- از خوردن لوبيا خودداري كن.
۱۲- از خوردن جانداران بپرهيز.

برروي هم ميتوان دريافت كه منظور و هدف نهايي از اينگونه پرهيزهاي صوفيانه پاك كردن و پالودن تن و روان از چيزهايي است كه زندگي مريد را الوده ميكند و يكي از هسته هاي اساسي اين ايين مفهوم پالايش يا تزكيه است كه انرا كاثارسيس ميناميدند. نكته جالب اينكه مانند اين پرهيزها را در نحله ديني اورفيك در يونان نيز ميبينيم كه علت انرا ميتوان چنين گفت كه در دورانها و مراحلي از تاريخ كه ادميان از نابساماني و اشفتگي هراس انگيز زندگي روزمره فردي و اجتماعي خود خسته و نااميد ميشوند، روي از هر چه دنيايي و زميني است ميگردانند، از جهان بيرون به جهان درون خود روي مياورند.

پس از بيست سال كه پيثاگوراس در كروتون گذرانيد و مكتب وي شهرت روزافزون يافت، همانگونه كه سنت ناموس زندگي اجتماعي است، دشمنان و مخالفيني پديد امدند و سرانجام شورشي بر ضد وي و پيروانش برخاست و پيثاگوراس مجبور شد از انجا به شهر متاپونتيون مهاجرت كند و در انجا جان سپرد. ميتوان حدس زد كه تشخص و امتيازي كه پيثاگورسيان به زندگي ظاهري و معنوي خود ميدادند، ميتوانسته است پناهگاهي براي وابستگان به طبقه اشراف ان زمان بوده باشد كه در نبرد با هواداران دموكراسي شكست خورده بودند، و بدين علت يونانيان دموكرات منش با انجمن پيثاگوراس و پيروان عقايد و شيوه زندگي ايشان نيز به دشمني برانگيخته شده بودند.

ديوژنس مينويسد كه پيثاگوراس نخستين مردي بود كه خود را فيلوسوفوس ناميد؛ بجاي سوفوس كه در يونان بمعناي مرد خردمند و دانا بوده است، در حاليكه فيلوسوفوس بمعناي دوستار دانايي ست، يعني كوشش و تلاش در راه حصول دانايي، ديوژنس ميگويد: «وي زندگي را به جشن همگاني همانند ميكرد كه گروهي به انجا براي رقابت و بدست اوردن جايزه ميروند و گروهي نيز براي داد و ستد، اما بهترين انان تماشاگرانند. بهمين سان، در زندگي نيز، مردماني برده منش زاييده ميشوند كه به شكار شهرت و سود ميروند، اما فيلسوفان در جستجوي حقيقت اند.» بنابراين اصول ديني پيثاگوراس از فلسفه يعني جستجوي حقيقت از راه مشاهده يا تماشا(ثئوريا) جدا نبوده است.

رياضيات:

در تاريخ فلسفه و علم پيثاگوراس و پيروان وي، بعنوان بنيانگذاران نظريات نو در رياضيات، هندسه و نيز هماهنگي اوازها يا هامونيكه، يا موسيقي شناخته شده اند و در اين ميان نظريات ايشان بويژه درباره دانش اعداد و هندسه رنگ ابديت بنام پيثاگوراس داده است. نخستين كساني كه نظريات پيثاگوراس را بتفصيل بيان كرده اند، نخست خود افلاطون و بويژه ارسطو بوده اند. ارسطو چنين گزارش ميدهد: « … كسانيكه پيثاگوريان خوانده ميشدند، به رياضيات پرداختند و نخستين كساني بودند كه انرا به پيش برده اند

و چون در ان پرورش يافته بودند، پنداشتند كه اصلهاي ان، اصلهاي همه هستنده هاست. واز انجا كه در ميان اين اصلها عددها چيزهاي نخست اند و پنداشتند كه در اعداد بسي بيشتر از آتش و خاك و اب و هماننديهاي بسيار با چيزهايي كه هستند و به هستي ميايند، ميتوان ديد(مثلا عدالت=۴ يعني نخستين عدد مربع و روح يا عقل = ۱ و فرصت مناسب=۷ تلقي ميشده)، و نيز چون ميديدند خصوصيات و گامهاي موسيقي در اعداد بيان پذيرند، واز انجا كه همه چيزهاي ديگر چنين بنظر ميرسيدند كه در ماهيت كليشان همانند اعداددند و عددها در تمامي طبيعت چيزهاي نخستينند، ايشان تصور كردند كه عناصر اعداد، عناصر همه چيزاند، و همه كيهان يك هماهنگي موسيقي(هارمونيا) و عدد است.

و هرگونه هماننديهايي را كه ميتوانستند در ميان اعداد و هماهنگيهاي موسيقي با خصوصيات و حدود كيهان و همه نظام جهاني، نشان دهند، همه را گرد اوردند و بر هم نهادند. اگر هم در جايي نقصاني بود، شتابان چيزي مي افزودند تا شيوه كار خود را كامل و يكپارچه سازند. مثلا چون عدد ده تصور ميشود كامل است و همه طبيعت اعداد رادر بردارد، ايشان ميگويند اجرامي كه در اسمان در چرخشند ده اند، اما چون انچه پديدارند تنها نه تاست، يك دهمي يعني ضدزمين(آنتي خثونا) را ساختند.

من اين موضوع را درجاي ديگر با تفصيل بيشتر بيان كرده ام…» در جاي ديگر «پس اشكار است كه ايشان عدد را اصل نخستين يا آرِخه ميشمردند، هم بعنوان ماده اشيا(هولِه يا هيولي) و هم بعنوان خصوصيات و وضعهاي انها، بنابراين نخستين عناصر عدد، زوج است و فرد واز اين دو، اولي محدود(پِيِراسمِنون) و ديگري نامحدود(آپايرون) و يك شامل هردوي آنهاست(زيرا هم زوج است و هم فرد) هر عددي از يك پديد ميايند، و همه جهان، چنانچه گفته شد، از اعداد است» و «ديگران از همينها ميگويند كه ده اصل نخستين وجود دارد كه انها را در يك رديف برابر هم ميشمرند: حد و نامحدود، فرد و زوج، واحد و كثرت، راست وچپ، نر و ماده، متحرك و ساكن، راست و خميده، روشنايي و تاريكي، نيك و بد، چهارگوش و مستطيل.»

نكته اينست كه نزد انان مفهوم عدد چه بوده است و ايشان اعداد را چگونه نان ميدادند. در يونان اعداد را با حروف الفبا نشان ميدادند ولي پيثاگوريان نقطه هايي را براي نشان دادن اعداد بكار ميبردند (مانند مهره هاي تاس و دومينو) و از مجموعه هايي از اعداد شكلهايي پديد اوردند كه ويژه مكتب ايشان است و از انها استنتاجهاي فلسفي شگفت انگيزي كرده اند. در نزد انان اعداد چهار و سپس عدد ده اهميت زيادي داشت، آيتيوس ميگويد: « ده عين طبيعت عدد است. همه يونانيان و غير يونانيان يكسان تا ده ميشمردند و سپس بار ديگر به واحد باز ميگردند. پيثاگوراس ميگويد كه نيروي عدد ده در عدد چهار يعني تِتراد جاي دارد. علت انست كه اگر از واحد اغاز كند و اعداد دنبال انرا تا چهار بيفزايد عدد ده كامل بدست ميايد(۱+۲+۳+۴=۱۰)، و اگر انسان از تتراد تجاوز كند از ده نيز تجاوز خواهد كرد …

بدين سان انان تتراد را بعنوان بزرگترين سوگند خود پيش ميكشيدند و ميگفتند: ني، سوگند به ان كسي كه به سر دودمان ما تتراكتوس را بخشيده است كه در خود سرچشمه و ريشه طبيعت جاودان را داراست» پيثاگوريان تتراكتوس را بشكل مثلث متساوي الساقين نشان ميدادند(يك نقطه، دو نقطه، سه نقطه و چار نقطه) و اينها را اعداد مثلث ميناميدند و انان همچنين اعداد فرد را بشكل مربع(يك نقطه، سه نقطه، پنج نقطه و …) و اعداد زوج را بشكل مستطيل(دو نقطه، چهار نقطه و …) نشان ميدادند. با افزودن نقتط(عدد) جديد، در مستطيل چون نسبت طول با عرض برخلاف مربع تغيير ميكند ارسطو ميگويد: « پيثاگوريان نامحدود را با زوج يكي ميدانند، زيرا اگر زوج را بگيريم و بوسيله فرد محدود كنيم چيزهاي نامحدود پديد ميايند، نشانه اين نكته همان است كه در مورد اعداد روي ميدهد.»

ديديم كه نشان دادن اعداد در شكلهايي، ناگزير انان را به خاصيت هندسي انان متوجه كرده بود،انان نقطه ها را هوروي يعني سنگهاي مرزي ميناميدند و محوطه اي را كه در ان محدود ميشود را خورا يا ميدان ميناميدند.
انان ميدانستند كه با ساختن مثلثي كه نسبت اضلاع ان ۵و۴و۳ است يك زاويه قائمه بدست ميايد كه اقوام گذشته نيز انرا ميدانستند ولي نظريه اي در هندسه كه به پيثاگواس معروف شده اينست كه در يك مثلث قائم الزاويه، مجذور وتر برابر است با مجموع مجذورهاي دو ضلع ديگر؛ نظريه ديگر وي كه بزيان جهانشناسي وي انجاميد اين بود كه، قطر يك چارگوش با ضلع ان فاقد مقياس مشترك يا تنتسب است،

و همين كشف بود كه نظريه اعداد اصم يا اعداد نامعقول را بدنبال اورد، بدين معني كه برخي مقادير هندسي را نميتوان بوسيله عددهاي صحيح يا كامل بيان كرد.( اورده اند كه يكي از پيثاكوريان اين راز را فاش ساخت كه انان وي را در دريا غرق نمودند.) اين كشف به نظريه اساسي انان درمورد اعداد ضربه سختي وارد ساخت زيرا انان اعداد را به شكل نقطه هايي محسوس و داراي اندازه نشان ميدادند و اعداد يا نقطه ها از از لحاظ نظري و ذهني محدود بوده، و اشيا از تعداد معين و قابل شمارشي از اعداد تشكيل ميشده اند، اما كشف اعداد اصم اين نتيجه گيري باطل ميشود زير اين اعداد(مثلا راديكال۲) را نميتوان بوسيله هيچ عددي توضيح داد و از طرفي خطها تا بي پايان قابل تقسيمند و بنابراين نميتوان باور كرد كه نقطه هاي كوچكي كه نماينده اعداد بودند و اشيا از انها تشكيل شده اند، وجود دارند، واگر هم وجود داشته باشند، نميتوان انها را با تعبير رياضي و عددي بتنهايي توصيف كرد.

موسيقي:

پژوهشها و ازمايشهاي پيثاگوراس در زمينه اعداد و نظريه حد و نامحدود، وي را به كشفيات و مطالعات مهمي در موسيقي يا بهتر بگوييم شناخت اوازها راهنمايي كرد و به اين نتيجه رسانيد كه روابط ميان دانگها يا اختلاف انها را ميتوان از لحاظ رياضي اندازه گيري كرد و با نسبتهاي عددي كه در ميانشان وجود دارد، نشان داد. و انها را به نسبتهاي عددي ۲:۱ و ۳:۲ و ۴:۳ نشان داد…

عدد و اشيا:

بگفته ارسطو : «از انجاكه ميديدند بسياري از خصوصيات اعداد به اجسام محسوس تعلق دارند، تصور كردند كه هستنده ها عدداند، نه اينكه اعداد جداگانه وجود دارند، بلكه هستنده ها از اعداد ساخته شده اند.» از سوي ديگر پيثاگوراس كشف كرده بود كه موسيقي پيوندهايي با اعداد دارند، چنانچه گويي عدد تنها تعبير وجودي انهاست، بنابراين چرا نتوان وجود همه چيز را به عدد بازگردانيد، درحاليكه همه كيهان يك هماهنگي موسيقي و عدد است؟ بنابراين اعداد بايد نزد انان نبايد از واحدهاي مجرد و ذهني رياضي باشند،

بلكه چيزهايي مادي بايد باشند. تاييد انرا از ارسطو مييابيم: «پيثاگوريان نيز به يك نوع عقيده دارند، عدد رياضي، جز اينكه ميگويند ان جدا نيست، بلكه ماهيات يا جواهر محسوس از ان تركيب يافته اند. زيرا ايشان همه جهان را از عدد بنا ميكنند، اما نه از واحدهاي مجرد؛ ايشان واحدها را داراي بزرگي تصور ميكنند، اما اينكه چگونه نخستين واحد داراي حجم تشكيل يافت، ايشان در سرگردانند. همه كسانيكه وحدت را عنصر و اصل نخستين هستنده ها ميدانند، اعداد را واحدهاي مجرد ميشمارند،

جز پيثاگوريان، ايشان اعداد را داراي حجم ميدانند.» در اينجا روشن ميشود كه پيثاگوريان اعداد رياضي را كه همان واحدهاي مجرد ذهني باشند، با نقاط هندسي يكي ميدانستند و انها را داراي بزرگي يا امتداد مكاني تصور ميكرده اند، يعني واحدهايي هندسي يا نقطه هايي كه هسته هاي اصلي اشيا مادي هستند و اشيا عبارتند از مجموعه اين نقاط هندسي كه داراي امتداد مكاني يا بزرگي اند. همچنين انان اعداد را بوسيله نقطه هاي سياهي كه خود نماينده سنگريزه ها بودند، نشان ميدادند و بنابراين طبيعي است كه تصور انها از عدد بايستي مادي و محسوس بوده باشد نه انگونه كه ارسطو ميخواهد، يعني مفهوم رياضي يا واحد مجرد ذهني. پس اعداد نقطه هاي هندسي و داراي بزرگي و امتداد مكاني هستند و از تركيب انها اشيا پديد ميايد؛ اين در گزارشي از اسپيوسيپوس خواهرزاده افلاطون امده است: «زيرا يك نقطه است،

دو خط، سه مثلث، چهار هرم. همه اينها مقدم و اصلهاي نخستين هر يك از اشيا همگونند … همين هم براي پيدايش صدق ميكند، زيرا نخستين اصل در بزرگي يا امتداد نقطه است، دوم خط، سوم سطح و چهارم جسم.» و همچنين ارسطو گويد: «زيرا ايشان ميگويند كه حركت يك خط، سطح را ميسازد و حركت نقطه خط را ، و بدين سان حركتهاي واحدها، خط خواهد بود، زيرا نقطه، واحدي است داراي وضع.» بنابراين انان عدد را اصل نخستين و علت مادي و صوري اشيا ميدانستند، در اينجا اهميت عدد چار بار ديگر بدليل جم بودن ان اشكار ميشود.

پيدايش جهان:

اشكار است كه در اين مورد نيز پيثاگوراس بايستي نظريه عدد را پايه قرار داده باشد و پيثاگوريان نيز بر ان پايه پيدايش جهان را توصيف كرده اند. ارسطو ميگويد: «ايشان بوضوح ميگويند كه چون واحد تشكيل يافت بلافاصله نزديكترين قسنت نامحدود اغاز شد كه بدرون كشيده شود و بوسيله حد خود محدود گردد.» پس نخست واحد بوده است كه نميدانيم چگونه پديد امده استو داراي حجم و امتداد و هسته نخستين جهان بوده است؛ ارسطو ميگويد: «جهان واحد است و بدرون ان از نامحدود، زمان، دم(نفس) و خلا كشيده شده است كه همواره جاهاي اشيا را مشخص ميسازد» «معتقدند كه خلا وجود دارد و از نامحدود به درون كيهان، چنامچه گويي دم ميزند، خلا داخل ميشود. خلا طبايع اشيا را مشخص ميسازد، زيرا يك نوع عامل جدا كننده و مشخص سازنده حدود در تسلسل اشيا است. اين از هر چيز در مورد اعداد وجود دارد، زيرا خلا طبيعت انها را روشن ميكند.» چون واحد بعنوان هسته نخستين اعداد گرفته شده است، پش بايد مراتب ديگري از ان صادر شود و اشيا بعنوان تركيبهاي گوناگون، همه مشتق از همان واحد هستند. «زيرا واحد نخست بصورت دو امتداد يافت، سپس بصورت سه و به اعداد ديگر بدنبال ان.»
پس چنانكه گفته شد، اگر واحد را نقطه بدانيم، خط را دو و سطح را سه، پس حجم يا جسم بايد حد چهارم و نماينده ان عدد چهار باشد؛ زيرا نقطه ها، خطها را تشكيل ميدهند و خطها سطحها را و سطحها اجسام را پديد مياورند.

زمين و اجرام اسماني:

نظريات پيثاگوراس درباره زمين و ستارگان بدرستي معلوم نيست و انچه در اينباره گفته ميشود زاييده حدس و تصور ميباشد.
پيثاگوريان از انجا كه عدد ده را كامل و مقدس ميشمردند، اجرام اسماني را ده دانستند و چون انچه بچشم ميامده است، فقط نه تاست، بنابراين چيزي بنام ضدزمين را تصور كردند. اجراميكه يونانيان در انزمان ميشناختند عبارت بودند از: ۱-خورشيد ۲-ماه ۳-زحل ۴-مشتري ۵-مريخ ۶-زهره ۷-عطارد (۳-۷ سيارات پنجگانه) ۸-ستارگان ثابت ۹-زمين .

نكته جالب ديگر در جهانشناسي انان نظريه هماهنگي سپهرهاست؛ يعني اجرام اسماني در چرخش خود اوازهايي پديد مياورند كه با يكديگر هماهنگند يا اوازهاي انها به هم پاسخ هماهنگ ميدهند، همانگونه كه زههاي چنگ بنابر كشف پيثاگوراس پاسخگوي هماهنگ يكديگر بودند. ارسطو گويد: «بعضي عقيده دارندكه چرخش اجسامي بدان بزرگي لازم است كه اوازي پديد اورند، زيرا برزمين ما حركت اجسامي كه نه داراي چنان بزرگي اند نه چنان سرعت، چنين نتيجه اي دارد …

با چنين فرضي و ملاحظه اينكه سرعتهاي انها، بنابراين اندازه فاصله هاي انها، داراي همان نسبتهاي هماوازيهاي موزيكي اند، بنابراين گفتند كه حركت دايره اي ستارگان اوازي هماهنگ پديد مياورد. اما چون نامعقول است كه صداي انرا نشنويم ميگويند، علت ان اينست كه اين اواز مستقيما از لحظه تولد در گوش ما وجود دارد و بدين سان از سكوت ضد ان تشخيص ناپذير است، زيرااواز و سكوت بوسيله تضاد متقابل تشخيص داده ميشود. در نتيجه همان چيزي براي ادميان روي ميدهد كه درست براي مسگران روي ميدهدكه در اثر عادت برايشان فرقي بنظر نميرسد.» بنابراين انان قوانين موسيقي را به همه جهان هستي گسترش داده بودند و تصويري شاعرانه و زيبا از هماهنگي و هماوازي اجرام اسماني در حركت خود، پديد اورده بودند.

يكي ذيگر از مسائلي كه از اغاز دانشمندان يونان را اسير خود كرده بود اينست كه ايا زمين در مركز جهان جاي دارد يا نه. ارسطو گويد: «بيشتر مردم گويند كه زمين در مركز جاي دارد … اما فيلسوفان ايتاليا كه پيثاگريان ناميده ميشوند، مخالف اين را ميگويند. ايشان معتقدند كه در مركز آتش است و زمين يكي از ستارگاني است كه با حركت دايره اي خود، در پيرامون ان مركز، شب و روز را پديد مياورد. ايشان همچنين در مقابل زمين ما، يكي ديگر ميسازند كه در انرا ضدزمين مينامند … پيثاگوريان دليل ديگري نيز دارند، ان اينست كه مهمترين قسمتهاي جهان، كه مركز است، بايد به دقيقترين نحوي نگهباني شود و بدين سان انرا، يا اتشي را كه در مركز جاي دارد، برج نگهباني زيوس مينامد.»

ياداوري :

درباره پيثاگوراس نكات زير را ميتوان بعنوان خلاصه برگزيد:
۱- پيساگوراس در جزيره ساموس از توابع ايونيا بدنيا آمده و مدتي در انجا زيسته است.
۲- پيثاگوراس بعد از مهاجرت به كروتون سازماني تشكيل داد كه بشكل فرقه اي ديني درآمد كه بعلت شرايط اجتماعي و سياسي يونان در قرن ششم پ.م با كارهاي سياسي نيز سروكار داشت.
۳- پيثاگوراس به تناسخ روح معتقد بوده و همچنين اعتقاد داشت كه حوادث در دوره هايي معين دوباره روي ميدهند.(يعني تاريخ سير دوراني – تكراري دارد نه خطي)

۴- س از بيست سال كه پيثاگوراس در كروتون گذرانيد، دشمنان و مخالفيني پديد امدند و سرانجام شورشي بر ضد وي و پيروانش برخاست و پيثاگوراس مجبور شد از انجا به شهر متاپونتيون مهاجرت كند و در انجا جان سپرد.
۵- ايشان عدد را اصل نخستين يا آرِخه ميشمردند، هم بعنوان ماده اشيا.
۶- در ميان انان اعداد ده و چهار داراي تقدس و كاركردي شگرف بوده است.
۷- دو كشف مهم پيثاگوراس يكي اينكه، در يك مثلث قائم الزاويه، مجذور وتر برابر است با مجموع مجذورهاي دو ضلع ديگر؛ و ديگري كشف اعداد اصم.
۸- اعداد در نزد انان واحدهاي مجرد و ذهني رياضينبوده، بلكه چيزهايي مادي بودند، پس اعداد نقطه هاي هندسي و داراي بزرگي و امتداد مكاني هستند و از تركيب انها اشيا پديد ميايد.

۹- پيثاگوريان از انجا كه عدد ده را كامل و مقدس ميشمردند، اجرام اسماني را ده ميدانستند در صورتيكه عملا نه تا بودند.

درباره ياداوري نه بد نيست گفته شود ظاهرا انان دنيا را مطابق نظريه هاي خود ميساختند نه بالعكس. و همچنين اينكه ظاهرن خبري از زنان نيست و هنوز غايبان بزرگ تاريخ فلسفه زنان هستند.

پايدار باشيد.
تابعد …
Posted By hamid at 7:14 AM
Comment (0) | Trackback (0)
__ __ __ __ __ __ __

Friday, November 12, 2004

با درود فراوان بر همگي

كسنوفانس ( ۴۷۵ – ۵۷۰ پ.م) :

اكنون ما به مرحله اي تازه از تاريخ فلسفه يونان گام مينهيم كه رنگ و اهميتي ويژه خود دارد. كوشش فيلسوفان مكتب ميلتوس تنها در راه شناختن طبيعت مادي جهان، و اصل نخستين اشيا بود. هر يك از سه متفكري كه با انديشه هايشان آشنا شديم، با شيوه خود و از راهي معين براي رسيدن به آن هدف گام برميداشتند. هيچيك از ايشان اجازه نميداد كه عقايد و سنتهاي مردم زمان به حريم انديشه فلسفي او راه يابد و نيز چنان رفتا ميكرد كه گويي با مردم زمان و خدايان، رسوم ديني و جهانبينيهاي افسانه آميز انان پيوندي نداشت و و فقط تعداد انگشت شماري از معاصران تالس، آناكسيماندروس، آناكسيمنس كه هوشي تندتر و انديشه اي ورزيده تر از ديگران داشتند، انديشه هاي آنان را ميفهميدند.

چنانكه اشاره شد محيط و شرايط زندگي اجتماعي، فضايي پديد اورده بود كه مردمان انديشمند ميتوانستند آزادانه تر فكر كنند، سخن بگويند و بنويسند. و تعاليم اين فيلسوفان در روشن ساختن نسلي بعدي تاثير بسيار داشته است و جهانبينيهاي نو هرچند در دايره اي كوچك تكاني به مغزهاي انباشته از افسانه هاي كهن ميداد و باعث گشت تا مسائلي كه پيشينيان براي انها پاسخهايي قطعي يافته بودند، دوباره به ميان آوررده شده و در جستجوي پاسخهاي نو براي انها برامدند، خود اين پديده اندك اندك ضرورتي به ميان اورده بود كه كساني پيدا شوند، و درباره خدايان و هستي انان و پيوندشان با آدميان و همچنين درباره چيزها و آيينهاي مقدس باستاني، دوباره بينديشند و سخن بگويند.

زندگي:

كسنوفانس Xenophanes در شهر كولوفون از شهرهاي ايونيا زاييده شده و مدتي نيز در انجا زيسته بود. سرگذشت وي نيز چنانكه بايد، معلوم نيست. ديوژنس مينويسد كه وي بعلت نامعلوم از زادگاه خود بيرون مانده شد ومدتي را در شهر زانكله Zankle در جزيره سيسيل و سپس در گاتانا Katana در همانجا گذرانيد. بگفته او كسنوفانس در شصتمين المپياد(۵۴۰-۵۳۷). چهل ساله بوده است و گزارشي ديگر به نقل از آپولودوروس، ميگويد كه فيلسوف ما در چهلمين المپياد(۶۲۰-۶۱۷ پ.م) بدنيا آمده و زماني دراز تا عهد كوروش و داريوش زنده بوده است. بر روي هم ميتوان گفت كه كسنوفانس ميان سالهاي ۴۷۵-۵۷۰ پ.م ميزيسته است.

مورخان فلسفه مدتها كسنوفانس را پايه گذار مكتب فلسفي مشهور الئا Vella-Elea ميدانستند و همچنين افلاطون و سپس ارسطو و به پيروي از انها ديگران كسنوفانس را پايه گذار مكتب الئا ميدانستند. و مطابق گزارشي از استرابون جغرافي نويس سده اول پيش از ميلاد، فقط پارمنيدس و زنون را متولد الئا ميداند و سپس سيسرو آندو را موسس مكتب الئا ميشمارد. كسنوفاس مردي بسيار سفر كرده بوده و هزينه زندگي خود را از راه روايت شعرهاي هومروس بدست مي اورد. احتمال دارد وي از الئا نيز ديدن كرده باشد

اما چنانكه خود گفته است وي همه عمر را در سفر و جهانگردي گذرانده بود و سرانجام دانسته نيست كه در كجا با مرگ روبرو شده باشد. از طرفي در مغرب يونان گرايش فلسفي نو بيش از همه در پيثاگوراس ديده ميشود در حاليكه كسنوفانس زير تاثير شيوه مكتب ايونيا بوده است و انديشه هاي او تظاهر همان روح ايوني در زمينه عقايد عقايد اجتماعي و ديني يا به ديگر سخن واكنشي در برابر سنتهاي ديني زادگاه هومروس و جهان بيني او بوده است.

نوشته ها:

ديوژنس مينويسد كه كسنوفانس شاعر بوده و به وزنهاي حماسي و غيره شعر سروده و در انها شاعران باستان مانند هومروس و هسيودوس را به سبب آنچه درباره خدايان گفته اند، استهزا و سرزنش كرده است. همچنين شعري به نام درباره طبيعت بوي نسبت داده ميشود كه قطعاتي از ان باقي مانده است. در اين شكي نيست كه وي شاعري توانا بوده است كه انديشه هاي خود را كه رنگ فلسفي نيز دارد، در قالب شعر ريخته است. همچنين وي سراينده شعرهايي به نام سيلوي Silloiيا هجونامه بوده كه اصيل است و ما قطعاتي از ان را در دست داريم.

در زير به تكه هايي از گفته هاي وي اشاره خواهد شد:
« … كسي كه جايگاهي پيشاپيش در مبازره هاي ورزشي بدست مياورد، برايش خوراكي از دارايي مردم و بوسيله دولت هديه اي كه براي او چون گنجينه كوچكي باشد فراهم ميشود. همچنين اگر وي با اسبهايش برنده شود همه ان چيزها را به چنگ مي اورد. با وجود اين شايسته انها، انگونه كه منم، نيست. زيرا دانايي ما بسي بهتر از نيروي مردان و اسبان است. اينها همه سنتهاي بي پايه است، و اين درست نيست كه نيرومندي را بر دانايي نيك برتري دهند … بخاطر انان حكومت شهر سامان بهتري نخواهد داشت شهر تنها لذت اندكي از اين ميبرد كه مردي در ساحل رود پيسا در مسابقه هاي زورآزمايي پيروزي بچنگ اورد اين چيزها نيست كه خزانه هاي شهر را انباشته ميكند.»

«هومروس و هسيودوس همه چيزهايي را به خدايان نسبت داده اند كه در ميان ادميان ننگ و سرزنش است: دزدي، زنا و فريب دادن يكديگر.»
«اما ميرندگان(ادميان) پندارند كه خدايان زاييده شده اند و مانند ايشان جامه، آواز و پيكر دارند.»
«اما اگر گاوان، اسبان و شيران دست ميداشتند و با دستهايشان نقاشي ميكردند و مانند مردمان ميتوانستند كارها انجام دهند اسبان شكلهاي خدايان را، مانند اسبها و گاوان، همانند گاوان نقش ميكردند . پيكر انان را درست همانند تنهايي كه خود دارند ميساختند.»
«حبشيان ميگويند (خدايانشان) بيني پهن دارند و سياه رنگند . مردم ثراكيا گويند، انان ابي چشم و سرخ مويند.»

«خدايان از اغاز همه چيز را بر ميرندگان اشكار نساختند، بلكه ايشان در طي زمان جستجوكنان انچه را كه بهتر است پيدا ميكنند.»
«يك خدا هست در ميان خدايان و ادميان، كه بزرگترين است، نه در پيكره همانند ميرندگان است و نه در انديشه.»
«او (خدا) بينايي كامل، انديشه كامل و شنوايي كامل است.»
«او دور از رنج، همه چيز را با عقلش ميجنباند.»
«هميشه در يك جا ميماند و حركت نميكند، شايسته او نيست گاه و بيگاه به اينسو و انسو رفتن.»
«همه چيز از خاك است (زمين) و همه چيز در خاك پايان مييابد.»

«اين حد بالايي زمين است كه مردمان زير پاهاي خود ميبينند، و نزديك به هواست ، حد زيرين تا بي پايان به پايين ميرود.»
«همه چيز كه پديد ميايد و رشد ميكند، خاك است و اب.»
«دريا سرچشمه اب است و سرچشمه بادها، زيرا نه در ابرها (نيروي بادها پديد ميايدكه از درون به بيرون ميوزند) بدون درياي بزرگ، نه جريان رودها و نه اب باران از هوا ميبود. درياي بزرگ زاينده ابرها و بادها و رودهاست.»
«خورشيد برفراز زمين اويزان است و گرم كننده ان است.»

«انكه انرا ايريس(رنگين كمان) مينامند، ابريست ارغواني، سرخ تيره رنگ و زرد كه به چشم ميايد.»
«ما همه از اب و خاك زاييده شده ايم.»
«كسي نبوده است و هرگز نخواهد بود كه درباره خدايان و انچه كه من درباره همه چيز ميگويم، به يقين چيزي بداند، زيرا اگر هم اتفاق افتد كه كسي حقيقت كامل را بر زبان اورد، خودش هيچ چيز از ان نميداند. اما همه ميتوانند پنداري بسازند.»
«بگذار همين پنداشته شده ها، چيزهايي همانند حقيقت (تلقي شوند).»

 

اهميت كسنوفانس در اين بود كه سنت فيلسوفان ميلتوس را براي اولين بار در زمينه ديگري بكار انداخت و ان تفكر عقلي درباره عقايد ديني و اجتماع و سنتهاي كهن ان بود. قرنها بود كه در يونان جهان بيني و خداشناسي شاعراني مانند هومروس و هسيودوس، دلها و انديشه ها را فرا گرفته بود و بر انها فرمانروايي داشت. كسنوفانس در ان مرحله از تاريخ گسترش و پيشرفت زندگي معنوي يونانيان، پديد امد و تكاني ويران كننده به پايه هاي دين همگاني اجتماع داد. براي نسل يوناني سده پنجم پيش از ميلاد، بويژه در ايونيا كه مدتها بود نظام اقتصاد بازرگاني و نوعي دموكراسي در ان بنياد شده بود، و بدين علت نفوذ زمينداران آريستوكرات از ميان ميرفت يا ناتوان ميشد، خداشناسي هومروس و هسيودوس، نميتوانست دست نخورده برجاي بماند. ديگر خدايان هومروس نميتوانستند در قله كوه اوليمپوس با ارامش و اقتدار، به زندگي هوس اميز خود ادامه دهند.

واحد و خدا :

هسته مركزيي كوشش فلسفي در ميلتوس، در انديشه كسنوفانس به شكل ديگري اشكار ميشود. اصل نخستين و سرچشمه همه هستنده ها و پديده ها يكي بيشتر نبود، خواه اين واحد متعين و محسوس باشد، خواه نا معين و نامحدود همين كوشش را كسنوفانس در شكل مجردتر و كليتر بكار ميبرد، بدين سان كه واحد را جانشين آرخه يا اصل نخستين ميكند، و انرا خدا مينامد. اين گفته سبب شده است كه بعضي از محققان قديم و جديد، اين فيلسوف را پايه گذار خداشناسي تازه و هوادار يكتا پرستي بدانند. ارسطو نخستين كسي است كه مينويسد: « كسنوفانس كه نخستين هوادار نظريه واحد بود … با نظر انداختن به همه جهان ميگويد كه واحد، خداست.» اين تفسير بر اساس گفته خود فيلسوف است كه خدا : «يكي و در ميان خدايان و ادميان بزرگترين است.»

كسنوفانس نخستين متفكر يوناني است كه به نظام تاريخي خدايان و سنتهاي ديني حمله ميكند. نخست هومروس، بعنوان پايه گذار و پير پرستشگاه ان خدايان استهزا ميشود. و براي فيلسوف ما ادميان در هر جايي از جهان كه هستند، خدايانشان را بشكل خود ميسازند پس تصوراتي كه هومروس از خدايان داشته است و مردمان نيز مطابق با گفته هاي او اموخته اند همه بايد دور ريخته شود.

اما مقصود كسنوفانس از كلمه خدا (ثِئوس) چه بوده است؟ دشوار ميتوان باور داشت كه مفهوم اين كلمه انگونه كه نزد ما و حتي يونانيان عصر افلاطون و ارسطو، معني ميدهد، براي كسنوفانس نيز روشن بوده است. گفته ارسطو، كه در بالا اشاره شده، نشان ميدهد كه خدا براي گسنوفانس، ميتوانسته است نظام هستي يا وحدت هستي جهان باشد افلاطون در تاييد ان ميگويد كه از نظر كسنوفانس انچه ما «كل چيزها ميناميم، هستنده اي يكتاست». پس از نظر كسنوفانس هستي يكي است و سرچشمه ان يگانه است و اين اصل يگانه همان خداست، اما اين خدا همانند هيچ يك از خدايان ساخته پندار شاعران و ادميان ديگر نيست.

جهانشناسي :

«خورشيد هر روز از پاره هاي كوچكي از اتش كه گرد امده اند، پديد ميايد. زمين نامحدود است و نه هوا و نه اسمان انرا احاطه نكردند. بيشمار خورشيدها و ماهها وجود دارند و همه چيز از خاك است.»
«خورشيد و ستارگان از ابرها پديد ميايند.»
«خورشيد ابرهاي اتش گرفته است كه از تبخير رطوبت گرد امده است و با هم را تشكيل ميدهند.»«بسياري خورشيدها و ماهها مطابق با اقليمها، ناحيه ها و منطقه هاي زمين وجود دارد، و در هنگام معيني قرص خورشيد در قسمتي از زمين كه ما ساكن در ان نيستيم، دور ميفتد، و چنانكه گويي در سوراخي ميفتد، كسوف را نشان ميدهد.»

«خورشيد در فضاي نامحدود پيش ميرود، اما بنظر ميرسد كه در دايره اي حركت ميكند، بعلت دوري مسافت ان.»
«ماه توده ابري متراكم شده است و ناپديد شدن ماهيانه ان در نتيجه خاموش شدن ان روي ميدهد.»
«اذرخشها از انراه پديد ميايند كه ابرها در نتيجه حركت خود درخشان ميشوند.»
«همه اين پديده ها تجمعها يا حركتهاي ابرهاي اتش گرفته است.»

حقيقت :

بعقيده كسنوفانس، ادمي هرگز نميتواند به حقيقت كلي برسد وانچه وي ميپندارد كه تمام حقيقت است، در واقع جز سايه اي از ان در پندار و انديشه ادمي نيست. معرفت براي انسان تدريجن دست ميدهد. خدايان حقيقت را يكباره به انسانها اشكار نكرده اند، بلكه ادميان با كوشش، اندك اندك و با گذشت زمان حقايق را بوسيله تلاش و جهد عقلي و فكري و از راه مشاهده و ازمايش به چيزهايي از واقعيت اشيا و جهان بدست مي اورد. بنابراين انچه كه كساني مانند هومروس و هسيودوس درباره خدايان و جهان گفته اند، الهام خدايان به ايشان نبوده است. در اينباره سيسرو ميگويد: «كسنوفانس تنها كسي است از ميان كساني كه هستي خدايان باور دارند، كه اعتقاد به الهام و پيشگويي را از پايه نفي كرده است.».

ياداوري :

درباره كسنوفانس نكات زير را ميتوان بعنوان خلاصه برگزيد:
۱- كسنوفانس در شهر كولوفون از شهرهاي ايونيا زاييده شد.

۲- تعدادي از مورخان فلسفه و همچنين افلاطون كسنوفانس را پايه گذار مكتب فلسفي مشهور الئا ميدانستند.
۳- كسنوفانس شاعر بوده و به وزنهاي حماسي و غيره شعر سروده و در انها شاعران باستان مانند هومروس و هسيودوس را به سبب آنچه درباره خدايان گفته اند، استهزا و سرزنش كرده است وي انديشه هاي خود را كه رنگ فلسفي نيز دارد، در قالب شعر ريخته است.
۴- كسنوفانس واحد ويگانگي را جانشين آرخه يا اصل نخستين ميكند.
۵- كسنوفانس نخستين متفكر يوناني است كه به نظام تاريخي خدايان و سنتهاي ديني حمله ميكند.

بدين سان ميبينيم كه كوشش فلسفي اكنون راهي ديگر پيش ميگيرد و با حفظ سنت و شيوه اساسي فيلسوفان ميلتوس، يعني تكيه بر عقل و انديشه و داوري انها، بكاري تازه نيز دست ميزند. فيلسوفان نه تنها به مطالعه و پژوهش در طبيعت ميپردازند، بلكه درباره زندگي اجتماعي ايينها و باورهاي ديني و سرانجام دين و خدايان نيز ميانديشند بدين سان ايينها ، باور ديني ، خدايان و اساطير را به حوزه تعقل و انديشه بشري وارد ميكنند.

پايدار باشيد.
تابعد …
Posted By hamid at 3:06 PM
Comments (2) | Trackback (0)
__ __ __ __ __ __ __

Wednesday, November 10, 2004

با درود فراوان بر همگي

از همه دوستاني كه در اين چند مدت مطالب وبلاك را تحمل كردند سپاس فراوان دارم و آرزومندم كه اين مطالب مورد استفاده دوستان قرار گرفته باشد.
الان در زير چند سايت و مقاله را درمورد يونان باستان و اسطوره هاي انان و همچنين در مورد اسطوره ها را معرفي ميكنم:
در مورد فيلسوفان پيش از سقراط به سايت فلسفه تاريخ مراجعه كنيد.

همچنين مطالب خواندني در اين مورد را ميتوان در سايت فلسفه خواند.
در مورد اسطوره هاي يونان به وبلاگ اسطوره هاي يونان مراجعه كنيد.
اينهم وبلاگي در باره اسطوره های مصر.
در مورد اسطوره ها و نقش آن در زندگي جديد(بويژه ايران) به وبلاگ حوا و آدم مراجعه كنيد.
در وبلاگ مقالات فلسفي سعي ميكنم در مورد مطالب مربوط به اين وبلاگ مقالاتي را از اينترنت قرار دهم.

پايدار باشيد.

Posted By hamid at 2:24 AM
Comment (0) | Trackback (0)
__ __ __ __ __ __ __

Tuesday, November 02, 2004

با درود فراوان بر همگي

فيلسوفان طبيعتگرا – قسمت سوم

آناكسيمنس ( ۵۸۵-۵۲۸ پ.م ) :

آناكسيمنس Anaximenes سومين فيلسوف شهر ميلتوس بود. از تاريخ و زندگي وي آگاهي زيادي در دست نيست. ديوژنس مينويسد كه بنابر گفته آپولودوروس وي نزديك به سال سقوط شهر سارديس – ۵۴۷ پ.م – چهل ساله بوده و در شصت و سومين اولمپياد – ۲۵ـ۵۲۸ پ.م – در گذشته است. بنابراين ميتوان تاريخ تولد وي را در سال ۴ـ۵۸۵ پ.م قرار داد.
در فلسفه آناكسيمنس نيز، پيش از هر چيز كوششي براي معرفي اصل نخستين و گوهر مادي اشيا، بكار ميرود.

هوا – اصل نخستين:

نظريات وي را در گزارشات زير ميتوان يافت:
‹‹ آناكسيمنس … همنشين آناكسيماندروس، مانند وي ميگويد كه طبيعت بنيادي يكي و نامحدود است، اما چون نزد ان فيلسوف نامتعين نيست، بلكه متعين است و وي انرا هوا مينامد، و اين در ماهيت خود بوسيله رقيق شدن و غليظ شدن، مختلف ميشود. چون لطيفتر شود آتش ميشود و چون غليظتر شود، باد، سپس ابر و چون باز غليظتر شود آب ميگردد، سپس خاك، سپس سنگ ميشود و چيزهاي ديگر از اينها پديد مي ايند. وي نيز حركت را جاويدان ميسازد و ميگويد دگرگوني در اثر آن روي ميدهد. ››

‹‹ وي ميگويد كه هواي نامحدود اصل نخستين است، كه از آن چيزها پديد اينده، و انهايي كه هستند، و خواهند بود و چيزهاي خدايي و خدايان، همه از هوا بوجود مي ايند، و بقيه چيزها از زاييده هاي آنها. و شكل هوا چنين است: چون در متعالترين حال باشد، از چشم پنهان است، اما بوسيله سرما، گرما، نمناكي و حركت آشكار ميشود. هميشه در حركت است زيرا چيزهاي دگرگون شونده هرگز بدون حركت دگرگون نميشوند. هوا در اثر غليظتر شدن يا رقيقتر شدن به شكلهاي گوناگون آشكار ميشود زيرا هرگاه پراكنده و رقيقتر است، اتش ميشود، بادها نيز هواي غليظ شده است. ابر هم بوسله نمدي شدن ان ساخته ميشود و چون بازهم غليظتر شود، آب پديد ميايد. چون غليظ شدگي باز هم بيشتر شود، خاك، و در نتيجه حداكثر غلظت، سنگها بوجود ميايند. در نتيجه قطعيترين علتهاي پيدايش، اضدادند كه سرما و گرما باشد.››

چنانكه ديديم آناكسيمنس مانند فيلسوفان سلف خود ميكوشيد كه يك اصل نخستين را براي چيزها جستجو كند و او هوا را بعنوان اصل نخستين برگزيد.و همه چيز حتي خدايان و ملكوتيان نيز زاييده هاي گوناگون آن بشمار ميروند!!. پس همه چيز از هوا پديد امده هوايي كه نامحدود است، همان خصوصيت آپايرون آناكسيماندروس، با اين فرق كه محسوس و متعين است. از سويي حركت (دگرگوني-تغيير) نيز براي وي جاودانه و هميشگي است

تا هوا به چيزهاي مختلف تبديل گردد. از طرفي اهميت دو عامل متضاد گرما و سرما را در جهانشناسي آناكسيمنس را در اين گزارش مييابيم كه بنابر گفته آناكسيمنس ‹‹ ميگويد ماده متراكم و غليظ سرد است، در حاليكه ماده رقيق و شل، گرم است.›› پس ميتوان توضيح داد كه اضداد، يعني گرما و سرما، موجب دگرگون شدن هوا به دو شكل رقيق و غليظ ميشوند، و در هر يك از ايندو شكل، پس از گذراندن مراحلي، هستنده ها را پديد مي اورند.

خدا و هوا :

‹‹آناكسيمنس خدا را هوا معين كرد كه پديد ميايد و عظيم و نامحدود است و هميشه در حركت.››
«آناكسيمنس ميگويد كه هوا، خداست. بايد دانست كه مقصود از اين توصيف، نيروهايي است كه عناصر و اجسام را در برگرفته اند.››
‹‹وي علت همه موجودات را به هواي نامحدود نسبت داد، و نه وجود خدايان را نفي كرد و نه درباره آنان خاموش ماند، با وجود اين معتقد نبود كه هوا ساخته ايشان است، بلكه خود انان از هوا به وجود آمده اند.››

وي نيز مانند دو فيلسوف سلف خود هيچگونه انگيزه غير طبيعي را پايه كار خود قرار نميدهد، بلكه ميگويد نه تنها خدايان آفريننده و سازنده اصل نخستين هستي نيستند، بلكه خود زاييده آنند، يعني انها هم از هواي نامحدود و جاوداني كه همه چيز را دربرگرفته است، پديد آمده اند.

جهانشناسي :

‹‹ميگويد در اثر غليظ شدگي هوا، پيش از هر چيز، زمين پديد آمد، كاملا مسطح و در نتيجه سوار بر هواست.››
‹‹مسطح بودن زمين علت ايستادن آن است، زيرا زمين هوا را نميشكافد، بلكه آنرا مانند سرپوشي ميپوشاند، كاري كه آشكارا اجسام داراي سطح ميكنند.››
نظر وي درباره مسطح بودن زمين با نظر آناكسيماندروس كه زمين را استوانه اي و معلق در هوا ميدانست، متفاوت است.

‹‹به همين سان خورشيد و ماه و ستارگان كه هستنده هايي آتشينند، سوار بر هوا هستند بعلت مسطح بودنشان. ستارگان از زمين پديد آمده اند، بوسيله رطوبتهايي كه از آن به بالا برخاسته است، كه چون رقيق ميشود، اتش پديد مي ايد و از اين اتشي كه به فضاي بالا رفته است، ستارگان تركيب يافته اند. همچنين چيزهايي از ماهيت زميني در ناحيه ستارگان هستند كه همراه آنها در چرخشند. وي ميگويد كه ستارگان، بنابر تصور ديگران، در زمين حركت نميكنند، بلكه گرد زمين در حركتند، مانند شبكلاهي نمدي كه دور سر ما ميچرخد. پنهان شدن خورشيد، نه به علت رفتن آن به زير زمين روي ميدهد، بلكه علت آن پوشيده شدن آن در زير قسمتهاي بلندتر زمين و زياد شدن فاصله ان از ماست. ستارگان گرما نميدهند، زيرا فاصله آنها از ما بسيار طولانيست.››
‹‹وي ميگويد كه ستارگان مانند ميخهايي بر سطح بلور مانند اسمان كوبيده شده اند.››

‹‹وي ميگويد كه انتقال و حركت ستارگان بوسيله پرتاب شدن آنها در اثر هواي غليظ شده و واپس زننده انجام ميگرد.››
‹‹خورشيد مانند برگي پهن است.››

پديده هاي هوايي :

‹‹بادها هنگاميكه پديد ميايند كه هوا غليظ ميشود و در دزير تكان، به حركت ميافتد، اما چون در هم فشرده و باز هم غليظتر شود، ابرها پديد ميايند، و به همين سان بصورت اب تغيير مييابد. تگرگ وقتي پديد ميايد كه ابهايي كه از ابرها فرو ميريزد، يخ ميبندد، برف نيز هنگاميكه همين چيز رطوبت بيشتري در بردارد و سپس يخ ميبندد، برف نيز هنگاميكه همين چيز رطوبت بيشتري دربردارد و سپس يخ ميبندد. آذرخش وقتي روي ميدهد كه ابرها بوسيله فشار نيرومند هوا، دريده ميشوند، و انها اشعه اي درخشان و اتشين از ان پديد ميايد.››

‹‹رنگين كمان هنگامي پديد ميايد كه اشعه خورشيد بر هواي غليظ و انبوه شده ميافتد. در اينجاست كه قسمت دروني آن كه در اثر اشعه خورشيد سوخته است، سرخ بنظر ميايد، در حالي كه قسمت ديگر، بعلت غلبه رطوبت، تيره رنگ است.››
‹‹آناكسيمنس ميگويد كه زمين هنگامي كه تر شده است يا خشكيده است، شكسته و شكافته ميشود و به وسيله توده هاي توده هاي خاكي كه بدين سان سقوط ميكند. بنابراين زمين لرزه ها در دوره هاي خشكسالي و باران فراوان هر دو روي ميدهد، زيرا چنانكه گفته شد، در خشكسالي زمين خشكيده ميشود و شكاف برميدارد، و در اثر آبهاي بيش از اندازه، مرطوب ميگردد و از هم پاشيده ميشود.››

 

روح و هوا :

‹‹همانگونه كه روح ما، كه هواست، تن ما را مسلطانه به هم نگه ميدارد، به همان سان، نفس و هوا نيز نظام جهاني(كوسموس) را در بر ميگيرد.››
اين گفته هياهوي فراواني را بر انگيخته، گروهي در اصالت اين گفته شك كرده اند، به هر حال مسئله اينست كه آيا فيلسوف در اينجا يك مقايسه تشبيهي ميان انسان و جهان ميكند، يعني همانگونه كه در انسان روحي هست كه بر وجود او فرمانروايي ميكند و نيروهاي انرا به هم پيوند ميدهد، در نظام جهاني نيز هوايي يا نفسي انرا از هر سو فراگرفته و انرا قوام بخشيده است؟ آيا جهان هم مانند انسان نفس ميكشد؟ يا اينكه هوا را معادل روح ادمي در جهان ميشمارد؟ به هر حال اين دومين اشاره به روح در فلسفه پيش از سقراط است.

شايد منظور او اينست كه جهان را، هوا از هر سو در بر گرفته و انرا به هم نگهداشته است، بي انكه ديده شود، همانگونه كه روح نيز پيكر ما را در بر گرفته و بدان قوام بخشيده است، بي انكه به نظر ايد، و اين با اصل نخستين آناكسيمنس در هماهنگ است. در كلمه يوناني روح و دم يا نفس هر دو به يك معني است و هر دو در اصل مصدري به معناي دم زدن، دميدن و نفس كشيدن است و پسوخِه بمعناي انچه مانند دم زدن مايه زندگي انسان است اندك اندك بمعناي نيروي كه مايه زندگي است، يعني روح، مشخص شده است.

بنابراين ميتوان گفت كه منظور آناكسيمنس نيز به سادگي همين مقايسه ميان هوايي كه تنفس ان مايه زندگي ماست و هوا يا نفسي است كه نظام جهاني را فراگرفته است.آناكسيمنس را آخرين فيلسوف مكتب ايونيا ميدانند. كوشش اساسي همان است كه بود: توضيح هستي و جهان مادي از را ه پديده ها و مطالعه انها و يافتن سرچشمه و ريشه اي يگانه براي همه پديده هاي جهاني . شايد جهانشناسي آناكسيمنس، مانند نظريات فيلسوف سلف خود آناكسيماندروس، به واقعيت نزديك نباشد و حتي در مقايسه با ان ناتمامتر و نيز شايد ارتجاعي به نظر ايد. اما برخي از نظريات وي پايه انديشه ها و نظريات متفكران اينده بوده است، و چنانكه خواهيم ديد كساني مانند پيساگوراس، آناكساگوراس و بويژه ديوگنس و اتوميستها، پايه جهانشناسي خود را بر نظريات آناكسيمنس نهادند.
پس از آناكسيمنس، ديگر متفكر برجسته اي در ميلتوس پديد نيامد و علت اصلي ان، چنانكه پيش از اين اشاره كرديم، از ميان رفتن استقلال سياسي و اجتماعي شهر ميلتوس و سرانجام ويران شدن ان بدست ارتش ايران بود كه در سال ۴۹۴ پ.م و پس از فرونشاندن شورش ان شهر، انجام گرفت. از ان پس، مشعل فلسفه و دانش به شهرها و مستعمرات ديگر يونان و ايونيا انتقال يافت.

ياداوري :

درباره آناكسيمنس نكات زير را ميتوان بعنوان خلاصه برگزيد:
۱- وي سومين فيلسوف شهر ميلتوس بود.
۲- آناكسيمنس همنشين و شاگرد و همدوره آناكسيماندروس بود.
۳- اصل نخستين در نظر او نامحدود و يگانه است ولي متعين و محسوس ميباشد.
۴- اصل نخستين در نظر وي هواست.
۵- هوا با حركت و تغيير به اشكال ديگر تبديل ميشود . اين تغيير با رقيق و غليظ شدن هوا در اثر نيروهاي متضاد، گرما وسرما رخ ميدهد.
۶- بنظر وي خدايان هم از هوا ساخته شدند.
۷- زمين هم بصورت مسطح بوه و بر روي هوا قرار گرفته است.
۸- ستارگان از زمين پديد امده اند.
۹- هوا روح جهان است.

نكته مهم اينست كه آناكسيمنس هم، جهان را بصورت مادي و عقلاني (هر چند نادرست) تبيين كرد . از طرفي وي هوا را زاينده آب قرار داد و با اينكار يك مرحله اصل نخستين آناكسماندروس را به ريشه برگرداند، ولي وي زمين را بصورت مسطح فرض كرد كه از اين لحاظ از آناكسيماندروس كه زمين را معلق و استوانه اي ميدانست كمي نادرستتر است، نكته مهم ديگر در همين مورد اينست كه چرا چنين عقبگردي در وضعيت زمين رخ داده؟ آيا راهي براي اثبات اين دو تفسير در ان زمان وجود داشته؟ و … اينكه هوا روح جهان است يعني چه؟ ايا منظور او خدا بوده، در صورتيكه خدا خود زاييده هواست؟ آيا چون روح (كه هواست) باعث زنده ماندن انسانهاست پس هوا هم باعث پايدار بودن جهان است؟ ايا جهان مثل انسان موجودي زنده است؟ و …

نظر شما در اينباره چيست؟

پايدار باشيد.
تابعد …
Posted By hamid at 11:17 AM
Comment (0) | Trackback (0)
__ __ __ __ __ __ __

بايگاني
خانه
ايميل
فلسفي

نگاره هاي فلسفي
فلسفه — باشگاه
نگرش — فلسفي
اكسير — فلسفي
فلسفه نازبانو
باخ — فلسفي
تاريخ فلسفه
فل و سفه
فلسفه
نيلگون

پيشنهادي

از اسطوره تا واقعيت
آرشيو ماركسيست
آرمان و انديشه
منوچهر جمالي
باشگاه انديشه
کانون انديشه
كلوپ انديشه
فلسفه تاريخ
فرياد بي صدا
گروه ملكوت
آدم و حوا
حوا و آدم
فرهنگشهر
عصر جديد
آينده نگر
جهانبگلو
خوابگرد
گلشن
ميلاني
اكسير
باهماد
كتابچه
دبش

مجلات فلسفي

خردنامه همشهري
سروش انديشه
ارغنون
ذهن

سايتهاي
خبري تحليلي سياسي

اتحاد جمهوري خواهان
فوروم سوسياليسم
همبستگي كارگري
لوموند ديپلوماتيك
كميته اقدام
ايران استار
شبكه جوان
ايران امروز
پارس مديا
كمونيست
پيك خبري
روشنگري
راه آزادي
جبهه ملي
راه كارگر
ايران آزاد
اخبار روز
پيك ايران
گزارشگر
نوريزاده
گويا نيوز
صداي ما
راه توده
بروسكا
پيك نت
نگاه نو
فانوس
بامداد
بازتاب
دريچه
كومله
كارگر
بهنود
ميهن
امروز
روزنه
پندار
داور
آينه
كار

————-

روزنامه هاي خبري

ايران
شرق
جام جم
جمهوريت
همشهري
عصر آزادي
وقايع اتفاقيه

لينكهاي ادبي

سبز انديشان
لينك مانيها
ايران كليدر
سمرقند
ادبكده
سخن
دوات
واژه
فروغ
قابيل
ناتور
خزه
باران
مانيها
پژواك
ماندگار
آدم و حوا
مجله شعر
گردون ادبي
كتاب سياوش
عباس معروفي
ادبيات داستاني
ادبيات و فرهنگ
تراوشات كثيف ذهن
شبكه ادبي ۱ ۲ ۳ ۴ ۵

مجلات خواندني

لوموند ديپلماتيك
سياه و سفيد
هفت سنگ
كاپو چينو
پيك هفته
شرقيان
شهروند
گذرگاه
كارنامه
صبحانه
آلاچيق
نيمروز
بخارا
كلك
نامه

Tamplate By:
خُسن آقا

BlogThis!

نويسنده وبلاگ هيچ مسئوليتي در مورد مطالب ارائه شده در لينكها را ندارد

دوستان

نگرش پيچيده

آرشيو مقالات

مقالات فلسفي

نيازمنديها

Goooogle
Yahoo

توانا
بلاگر
تكتاز
پاياب
كتابان
گو يـــا
گو يـــاآ
نشريات
گفتمان
پارسيك
دستچين
ايران مانيا
جستجوگر
سلامتيران
پرشين بلاگ
ايران فرهنگ
كتابهاي رايگان
فروشگاه كتاب
پايگاه جامع پزشكان

فيلتر شكن

خُسن آقا
افشين
كنف

فيلتر شکن ۱
فيلتر شکن ۲
فيلتر شکن ۳
فيلتر شکن ۴
فيلتر شکن ۵
فيلتر شکن ۶
فيلتر شکن ۷
فيلتر شکن ۸
فيلتر شکن ۹
فيلتر شکن ۱۰
فيلتر شکن ۱۱
فيلتر شکن ۱۲

لينكهاي ويژه زنان

شبكه زنان ايراني
سايت خبري زنان
تريبون فمنيستي
مجله ايران گوهر
زنان — كمونيست
بنياد پژوهش زن
زنان فاتحان فردا
زنان — گزارشگر
انجمن حق زنان
زنان — عصرنو
زنان — فوروم
راديو قاصدك
زنان — كارگر
شوراي زنان
زنان مترقي
ايران دخت
آزادي زن
مجله زنان
فمنيست
پيام زن
هستيا
كمپين
راوا
زن

————-

آهو
گلناز
عمق
زنانگي
زنانه ها
ايزد بانو
رهاي آبي
زن نوشت
زنان آزاده
جنس دوم
من يك زنم
امشاسپندان
زن تمام شده
مرد فمنيست
خورشيد خانم
چگونه زن شدم
قصه هاي يك زن
اين يك زن است
جنسيت گمشده
و زن به دوردست نگاه كرد

منيرو رواني پور
ليلي فرهادپور
نيلوفر بيضايي
سارا درويش
نسرين پرواز
شادي صدر

لينكهاي ويژه دگرباشان

حزب سبز ايران
هومو اوروتيسم
پي جي ال او
خانه دوست
همبستگي
ايران جوان
هومان
صلح

فلسفه براي همه

Tuesday, December 14, 2004

با درود فراوان بر همگي

پيثاگوريان ( فيثاغورسيان) – قسمت سوم

آلكمايون (سده پنجم و ششم پيش از ميلاد):

زندگي

از ميان كساني كه معاصر پيثاگوراس ( فيثاغورس ) يا از نسل پس از وي بودند و در جريان فكري و فلسفي پيثاگوريان تاثير كردند، هيچ كس را به اهميت الكمايون Alkmaion نميشناسيم. در حاليكه از ديگران تنها نامي، انهم مشكوك، بجاي مانده است، شواهد تاريخي قابل ملاحظه و دقيقي درباره اين دانشمند و متفكر نگهداري شده است. ارسطو گزارش ميدهد كه: «آلكمايون در دوران پيري پيثاگوراس مردي جوان بوده است.» كه بنابر اين گزارش ميتوان حدس زد كه آلكمايون نزديك به پايان سده ششم پيش از ميلاد بدنيا امده بود و دوران كمال وي اوايل قرن پنجم بوده است. ديوژنس مينويسد: ‌«آلكمايون از كروتون، شاگرد ديگر پيثاگوراس، بيشتر نظريات وي در پزشكي است. اما گاهي به فلسفه طبيعي نيز ميپردازد. چنانكه گويد: بيشتر چيزهاي انساني دوتايي است.» ميدان اصلي كار و انديشه وي پزشكي و مطالعه درباره ساختمان و چگونگي كار اندامها و اعصاب و حواس انسان بوده است.

نظريه حواس و مغز:

آلكمايون را بنيانگذار روانشناسي تجربي دانستند و دليل انرا در گزارشي از ثئوفراستوس مييابيم: «از كسانيكه كه ادراك حسي را نه نتيجه تاثير همانند بر همانند ميدانند، آلكمايون نخستين كسي است كه اختلاف ميان جانداران را معين كرد. وي ميگويد انسان با جانداران ديگر از اين لحاظ فرق دارد كه «تنها او ميانديشد، در حاليكه ديگران احساس ميكنند ولي نمي انديشند» ، زيرا تفكر و احساس فرق دارند و نه انگونه كه امپدوكلس عقيده دارد، يكي هستند. پس از ان وي درباره هر يك از حواس مكرر بحث ميكند… وي عقيده دارد كه مجموع حواس بنحوي با مغز همبستگي دارند، و بدينسان هنگاميكه مغز تكان بخورد يا جاي خود را تغيير دهد، حواس ناقص ميشوند زيرا اين كار گذرگاههايي را كه احساسها از انها ميايند ميگيرد.»

در اين گزارش نخستين كوشش تجربي براي پي بردن به سرچشمه احساسات در انسان ديده ميشود و نكته بسيار مهم اين است كه الكمايون عامل اساسي و تعيين كننده مغز در وجود انسان پي برده و انرا منبع و جايگاه حواس معرفي كرده است و ما ميدانيم كه نظريه تاثير مغز را در حواس، بعدها هيپوكراتس و افلاطون از آلكمايون گرفتند

در حالي كه كساني مانند امپدوكلس، ارسطو و بعدها رواقيون پيرو همان نظريه قبلي بودند و قلب را بجاي مغز مركز احساسات ميدانستند. الكمايون نخستين كسي است كه جانور زنده را تشريح كرده بود و پس از تشريح چشم، بوجود گذرگاههاي حواس پي برده بود و همچنين آلكمايون درباره هريك از حواس انسان عميقانه مطالعه كرده بود و چگونگي شنوايي، بينايي و ديگر حواس را در ادمي بدقت و تفصيل شرح ميدهد.

نظريه پزشكي:

قبلن گفتيم كه پيثاگوريان و بويژه فيلولائوس زير تاثير نظريات پزشكي آلكمايون قرار گرفته بودند اما خود او نيز ازسوي ديگر از نظريات پيثاگوريان، مخصوصن نظريه دوگانگي ايشان و نظريه اضداد متاثر شده بود و نظريه پزشكي وي تحت تاثير ان قرار گرفت كه در گزارش زير داده شده است: «آلكمايون عقيده دارد كه نگهبان تندرستي، برابري اندازه ها ميان نيروهاست مانند تر و خشك، سرد و گرم، تلخ و شيرين و مانند اينها، در حاليكه تك فرمانروايي هر يك از انها علت بيماري ميشود؛ زيرا تكفرمانروايي هر يك از انها فاسد كننده است. بيماري، از لحاظ علت ان، در اثر فزوني گرما يا سرما و از لحاظ انگيزه ان در اثر افراط يا كمبود غذا روي ميدهد و از لحاظ جاي ان، يا در خون است يا در مغز استخوان يا در مغز. و گاهي در اينجاها، بيماريها بعلتهاي خارجي مثلن در اثر اب يا محيط يا رنج خستگي يا شكنجه و مانند اينها پديد ميايد، از سويي ديگر تندرستي اميختگي هم اندازه كيفيات است.»

و اين همان است كه سيمياس در گفتگو با سقراط ابراز ميكند(به مطلب قبلي مراجعه شود) كه بنابر عقيده پيثاگوريان، روح يك هماهنگي ميان نيروها و عناصر متضاد بدن است و مرگ در نتيجه برهم خوردن يك هماهنگي روي ميدهد.
از نظريات مهم الكمايون همچنين درباره روح است كه ارسطو انرا نقل ميكند: «وي ميگويد روح مرگ ناپذير است بعلت همانندي ان با چيزهاي مرگ ناپذير؛ و داراي اين خاصيت است، زيرا همواره در حركت است چون همه چيزهاي خدايي پيوسته در حركتند خورشيد، ماه، ستارگان و همه اسمان.» در گزارش ديگر نيز گفته ميشود كه: «بعقيده الكمايون، روح بخودي خود بحركت در ميايد و درگير يك حركت جاويدان است، بنابراين مرگ ناپذير و همانند چيزهاي خدايي است.»

پس روح ادمي نيز مانند اجرام اسماني يعني ماهيات خدايي پيوسته در حركت است اما علت جاويداني و دوام اجرام اسماني، حركت دايره اي و هميشگي انهاست ولي در انسان چنين نيست بدن نيز در حركت است، ولي حركت ان دايره اي نيست تنها روح حركت دايره اي دارد اين نظريه الكمايون را به اين شكل در گزارش ديگري از ارسطو مييابيم كه مينويسد: «الكمايون ميگويد كه انسانها به اين علت ميميرند كه نميتوانند اغاز را به پايان بهم پيوند دهند.»

ميدانيم كه اغاز و پايان فقط در دايره وجود دارد و منظور الكمايون اينست كه چون حركت تن دايره اي نيست، يعني برعكس اجرام اسماني است و نميتواند اغاز و پايان را بهم پيوند دهد پس از چندي از ميان ميرود. اما روح چون پيوسته در حركت دايره اي است(تناسخ) مرگ ناپذير و جاويدان است. اين نظريه الكمايون را درباره حركت دايره اي و هميشگي روح، افلاطون در رساله فايدروس خود پايه استدلال مشهورش براي اثبات بقا و فناناپذيري روح قرار داده و حتمن انرا اگاهانه از الكمايون گرفته است.

ياداوري :

درباره آلكمايون نكات زير را ميتوان بعنوان خلاصه برگزيد:
۱-آلكمايون در دوران پيثاگوراس ميزيسته و جوان بوده است.
۲- آلكمايون را بنيانگذار روانشناسي تجربي دانستند.
۳-الكمايون عامل اساسي و تعيين كننده مغز در وجود انسان پي برده و انرا منبع و جايگاه حواس معرفي كرده است.
۴- آلكمايون عقيده دارد كه نگهبان تندرستي، برابري اندازه ها ميان نيروهاست مانند تر و خشك، سرد و گرم، تلخ و شيرين و مانند اينها.
۴- بعقيده الكمايون، روح جاويدان است.

پايدار باشيد.
تابعد …
Posted By hamid at 11:32 AM
Comment (0) | Trackback (0)
__ __ __ __ __ __ __

Thursday, December 09, 2004

با درود فراوان بر همگي

پيثاگوريان ( فيثاغورسيان) – قسمت دوم

:روح در نزد فيثاغورسيان

پيش از اين گفته شد كه هم خود پيثاگوراس‎‎، هم پيروان و وابستگان به مكتب وي در ايين خود به مسئله روح و سرنوشت ان اهميت بسيار دادند و مهمترين مسئله براي انان زايش دوباره بوده است كه ترجمه دقيق اصطلاح يوناني پالين گِنسيا است كه انرا بعدها به كلمه تناسخ كه معادل پارسي ان ننگسار است ترجمه كرده اند، ودر حقيقت اصطلاحي است كه نويسندگان بعدي يونان انرا ساخته اند

و در مقابل كلمه يوناني متِمپسوخوسيس ميباشد، و ديديم كه اصل اين عقيده، يعني بازگشت روحها به بدنهاي ديگر چه از ان حيوان و چه انسان به خود پيثاگوراس بازميگردد. از سويي ديگر نظريه روح و ماهيت ان در ميان پيثاگوريان شكلها و تعبيرهاي گوناگون گرفته است و بيشك يكي از علتهاي اين اختلافها را ميتوان تاثير انديشه ها و نظريات ديگران دانست. ارسطو عقايد انان را دراينباره، چنين گزارش ميدهد: «نظريه پيثاگوريان نيز ظاهرن همين مقصود را دارد؛ زيرا بعضي از ايشان گفتند كه روح پرزهايي در هواست و ديگران گفتند كه روح چيزي است كه ان پرزها را به حركت مياورد، ايشان بدان علت از پرزها سخن گفتند كه انها پيوسته در حركت بنظر ميرسند، حتي هنگاميكه سكون كامل وجود دارد»

«يك نظريه ديگر درباره روح به ما منتقل شده است ايشان ميگويند كه ان يكنوع هماهنگي است، زيرا هماهنگي اميزشي از از اضداد است و بدن ما از اضداد ساخته شده است»
«چنين و چنان حالتي از اعداد…ديگري روح و عقل است.»

مشكل اينجاست كه نميتوان گفت صاحبان، انها را در چه زمان و چه مرحله اي از گسترش انديشه هاي پيثاگوري ميتوان جاي داد. نظريه نخست كه روح را مانند پرزها ميداند با نظريه اعداد پيوستگي دارد، يعني واحدهايي كه داراي امتداد مكاني اند. و نظريه دوم كه اشاره به هماهنگي(هارمونيا) ميان اضداد ميكند از اين نظريه نتيجه ميشود كه، تندرستي نتيجه تساوي يا برابري اندازه ها در ميان نيروهاي متضاد بدن، مانند سرما، گرما، خشكي و رطوبت است؛ و از سوي ديگر با نظريه هارمونيا در موسيقي نزد پيثاگوريان و در نتيجه با نظريه اعداد ارتباط دارد زيرا بنابر گزارش سوم ايشان براي هر يك از معاني مجرد نيز مانند عدل، عقل و روح عددي ميدانستند و مثلن روح يا عقل برابر عدد يك بوده است.

يكي از بهترين و روشنترين توصيفهايي كه از روح بنابر نظريه هماهنگي بيان شده است، در نوشته افلاطون بنام فايدون مييابيم. در انجا سيمياس شاگرد فيلولائوس هنگام گفتگو با سقراط درباره روح چنين ميگويد: «سيمياس گفت: مقصود من اين است كه ميتوان همين را درباره هماهنگ كردن زههاي الت موسيقي(چنگ) گفت: اينكه هماهنگي چيزي ناديدني و غير جسماني و سخت زيبا و اسماني است، ودر چنگ كوك شده جاي دارد، در حالتي كه خود الت موزيكي و زههاي ان مادي و جسماني و مركب و زميني است و خويشاوند با انچه كه فناپذير اند.

اكنون فرض كن كه اين الت موزيكي شكسته است يا زههاي ان بريده يا كنده شده است بنابر نظريه تو، هماهنگي بايد همچنان وجود داشته باشد{سقراط به فناناپذيري و پايداري روح پس از مرگ اعتقاد دارد}، و نميتواند از ميان رفته باشد؛ زيرا نميتوان تصور كرد كه چون زهها بريده شوند، خود الت موسيقي و زهها كه طبيعتي فناپذير دارند بايد همچنان موجود باشند و هماهنگي كه سهيم است و خويشاوند، با انچه اسماني و مرگ ناپذير است، ديگر نبايد وجود داشته باشد پيش از انچه فنا پذير است از ميان برود. نه، تو ميگفتي كه هماهنگي بايد در جايي كه چنانكه بود، وجود داشته باشد، و چوب و زهها پيش از انكه چيزي روي دهد خواهند پوسيد،

سقراط! من اينرا بدان علت ميگويم كه همانگونه كه فكر ميكنم تو خود اگاهي، ما پيثاگوريان نظريه اي از روح داريم كه بيش و كم چنين است: بدن ما در كشش معني ميان حدهاي نهايي گرم و سرد، و خشك وتر و مانند اينها، بهم نگه داشته شده است و روح ما يكنوع اميزه و هماهنگي اين چيزهاست كه به نسبت برابر باهم مركب شدند. خوب، اگر روح واقعن يك هماهنگي است، اشكار است كه به محض اينكه كشش بدن ما پايين ايد يا از حد خاصي افزايش يابد روح بايد از ميان برود؛ هر چند اسماني است؟

درست مانند هر هماهنگي ديگري، چه در اوازها و چه در هر فراورده هنري يا صنعتي، هر چند در هر يك از اينها بقاياي مادي زمان طولانيتري ميمانند، تا اينكه سوخته يا پوسيده شود. پس تو براي ما پاسخي به اين استدلال پيدا كن، اگر كسي اصرار ورزد كه چون روح اميزه اي از اجزا جسماني است، پس نخستين چيزي است كه در انچه ما مرگ ميناميم، از ميان ميرود.»

مشخص نيست اين توصيف و تعبير از روح چه اندازه زاييده فكر خود سيمياس و چه اندازه مشتق از تعاليم استادان وي ازجمله فيلولائوس است، اين پيداست كه چنين تفسير و تعبيري از روح در پايان پنجم پ.م در ميان پيثاگوريان وجود داشته است، هر چند با نظريه پيثاگوري بقاي روح فردي و دوباره زاييده شدن در قالبهاي ديگر، متناقض است.

ادامه دارد…

پايدار باشيد.
Posted By hamid at 8:35 PM
Comment (0) | Trackback (0)
__ __ __ __ __ __ __

Sunday, December 05, 2004

با درود فراوان بر همگي

پيثاگوريان ( فيثاغورسيان) – قسمت اول

فيلولائوس:

ما درباره زندگي فيلولائوس(Philolaos) تقريبن چيزي نميدانيم و از عقايد و كارهاي فلسفي وي نيز اطلاع بسيار اندك داريم. ديوژنس مينويسد كه: «آپولودوروس نيز ميگويد كه دموكريتوس و فيلولائوس معاصر بوده اند.» بنابراين ميتوان گفت كه فيلولائوس نيز در نيمه اول قرن پنجم پيش از ميلاد متولد شده است. از سوي ديگر كِبِس از شاگردان سقراط در رساله فايدون اثر افلاطون ميگويد

كه: «هنگامي كه فيلولائوس در شهر ما (ثِباس) ساكن بود من از او اين سخن را شنيده ام …) و از انجا كه محاوره كبس و سيمياس با سقراط در روز مرگ وي پس از اشاميدن زهر شوكران اتفاق افتاده است، ميتوام گفت كه فيلولائوس بايستي چندي پيش از سال ۳۹۹پ.م كه سال مرگ سقرط است از شهر ثباس به تاراس در ايتاليا رفته و در انجا مستقر شده باشد و بنابراين هنگاميكه در ثباس سكونت داشته است، تقريبن پنجاه ساله بوده است، البته اين بيش از يك حدس نخواهد بود زيرا ما نميتوانيم معلوم كنيم كه وي چند سال پيش از ۳۹۹پ.م ثباس را ترك گفته است.

نويسندگان عقايد فيلسوفان نوشته هايي را به فيلولائوس نسبت ميدهند و از گفته هاي ايشان چنين بر ميايد كه وي نخستين پيثاگوري است كه دست به تاليف و نوشتن زده است. مثلن يامبليخوس مينويسد : «زيرا در ان همه نسلها، هيچكس هرگز به يادداشتهاي پيثاگوري، پيش از زمان فيلولائوس بر نخورده بود؛ وي نخست ان سه كتاب مشهور را منتشر كرد كه گفته ميشود ديون سيراكوسي به تقاضاي افلاطون به صد مينا خريده بوده است.» اين افسانه كه افلاطون به نوشته هاي فيلولائوس دسترسي يافته و كتاب خود را به نام تيمايوس Timaios از روي انها نوشته بود به شكلهاي گوناگون در اثار نويسندگان عقايد امده است

. رساله تيمايوس افلاطون درباره جهانشناسي و نظريه پيدايش است و در ان نشانه هاي عقايد و اصول پيثاگوري نمايان است اما اينكه افلاطون نوشته فيلولائوس را خريده است شايعه اي است كه دشمنان وي انرا ساخته اند و به احتمال زياد از آريستوكِسنوس شاگرد ارسطو سرچشمه ميگيرد كه از مخالفان افلاطون بوده و همواره ميكوشيده است كه اصالت و استقلال انديشه وي را انكار كند.

از سوي ديگر ميدانيم كه فيلولائوس كتابي درباره اعداد نوشته بوده است زيرا اسپيوسيپوس شاگرد افلاطون، كتابي درباره اعداد نوشته بود كه برپايه نوشته فيلولائوس قرار داشته است، همچنين وي كتابي در پزشكي نوشته بود كه مدتها اثري از ان در دست نداشته اند تا اينكه تكه هايي از ان در كتاب منون بنام هنر درمان يا اياتريكا نقل شده است.

تكه هايي از فيلولائوس:

۱-طبيعت در نظام جهاني از نامحدود و محدود كننده به هم پيوسته شد، هم نظام كل جهاني و نيز همه چيزهاي در ان.
۲-ضرورتن همه هستنده ها بايد يا محدود كننده يا نامحدود يا در عين حال محدودكننده و نامحدود هردو باشند اما نميتوانند تنها نامحدود(يا تنها محدود كننده) باشند. زيرا اشكار است كه هستنده ها نه همگي از محدود كننده و نه همگي از نامحدود ميتوانند باشند پس روشن است كه نظام جهاني و انچه در ان است از محدود كننده و نامحدود به هم پيوسته شده است.

۳- زيرا از اغاز نيز، اگر هستنده ها همه نامحدود ميبودند، موضوعي براي شناسايي وجود نميداشت.
۴-در حقيقت همه چيزهايي كه شناخته شدني اند داراي عددند، زيرا بدون ان ممكن نيست كه چيزي را انديشه كنند يا بشناسند.

۵-وضع طبيعت و هارموني چنين است: هستي چيزها جاويدان است و خود طبيعت نيز نيازمند معرفت خدايي و نه انساني است علاوه بر اين براي هيچيك از هستنده ها ممكن نبود كه حتي شناخته شود، كه ماهيت بنيادي براي چيزها وجود نميداشت كه نظام جهاني از ان تركيب شده است، يعني هم محدود كننده وهم محدود . اما چون اين اصلهاي نخستين ناهمانند و ناهمگونند روشا است كه امكان نداشت يك نظام جهاني از انها پديد ايد، اگر يك هماهنگي(هارموني) افزوده نميشد كه به همين سان خود ان نيز پديد امده است. زيرا چيزهاي همانند و همگون به هيچ روي نيازمند هماهنگي نبودند. اما چيزهاي ناهمانند و چيزهاي ناهمگون و چيزهايي كه به نحوي نابرابر استوار شده اند، بايد ضرورتن بوسيله هماهنگي به هم بسته شده باشند كه بدان وسيله بتوانند در نظام جهاني نگه داشته شوند….

۶-آنچه نخست از همه بهم پيوستند، يعني واحد، در ميانه كره جاي دارد و اتشدان(هِستيا) ناميده ميشود.
۷-واحد، اصل نخستين همه چيز است.

۹-هارموني، وحدت بسيار در هم اميخته هاست و توافقي ميان ناموافقها.
۱۰-درواقع اجسام كره جهان پنج است، در خود كره : آتش، آب، خاك و هوا و پنجم كشتي باربر(هولكاس ؟) كره است.
۱۱- در جاندار عاقل چهر اصل وجود دارد: مغز، قلب، ناف و عضو جنسي. سر جايگاه عقل، قلب جايگاه روح و احساس، ناف جايگاه ريشه گيري و رويش جنين است، عضو جنسي جاي ريزش نطفه و توليد است. مغز نشانه اصل انسان، قلب اصل حيوان، ناف اصل گياه و عضو جنسي نشانه اصل همه باهم است. زيرا همه چيز از نطفه جوانه ميزند و ميشكفد.

۱۲-نظام جهاني يكي است، از مركز شروع به پديد امدن كرد؛ درست از مركز باهمان فواصل بسوي بالا كه بسوي پايين، زيرا انچه از مركز در بالاست با انچه در پايين است در وضع مقابل قرار دارد چون مركز براي انچه كاملن در پايين است، بالاترين قسمت را تشكيل ميدهد و بقيه نيز بهمين سان، زيرا هردو سو نسبت به مركز يكسانند، تنها وضعشان معكوس است.

ميتوان عقايد فيلولائوس را بدين سان نتيجه گرفت: هستي، چه بصورتي كه در نظام كل جهاني يافت ميشود و چه در مفردات هستنده ها، تركيب يا بهم پيوستگي دو عنصر است كه يكي نامحدود و ديگري محدود كننده يا داراي حد است. از سوي ديگر، تعريف هستي بر اساس اينكه ادراك شدني است انجام ميگيرد و معيار هستي هر چيز ان است كه بتواند ادراك شود. ادراك شامل وجود معين و محدود ميشود، و بنابراين حد انجايي است كه ادراك تعلق به يك چيز معين ميگيرد، زيرا انچه نامعين و نامحدود است، به ادراك در نميايد.

جهان شناسي:

گزارشي از ثئوفراستوس ميگويد: «فيلولائوس ميگويد كه اتش در ميانه، گرد نقطه مركزي جهان جاي دارد، كه انرا اتشدان و خانه زيوس، مادر و محراب خدايان، همنگهداشت و مقياس طبيعت مينامد. اتش ديگري هم هست كه بالاترين حد(جهان) را فراگرفته است(شايد فلك ستارگان ثابت) اما نخست موافق با طبيعت، مركز است كه در پيرامون ان ده جسم خدايي ميچرخند. (پس از فلك ستارگان ثابت) پنج سياره(يعني زحل، مشتري، مريخ، عطارد، زهره)، سپس خورشيد،

در زير ان ماه و در زير ان زمين و در زير اين ضد زمين جاي دارد و پس از همه اينها اتش اتشدان است كه جايگاه مركزي را گرفته است. بالاتري بخش پيراموني را كه عناصر پالوده در انند، وي اولومپوس مينامد و بخشي را كه در فاصله راه اولومپوس است و در ان پنج سياره و خورشيد و ماه جاي گرفتند، كوسموس نام ميدهد ناحيه زير اينها، يعني فاصله زير ماه و پيرامون زمين را كه قلمرو شدن(صيرورت) دوستدار دگرگوني است، اورانوس(آسمان) مينامد.»
«فيلولائوس خورشيد را بلورين ميداند كه بازتاب اتش كيهاني را در خود ميگيرد، اما نور و گرما را به ما منتقل ميسازد.»

«فيلولائوس عقيده دارد كه همه چيز در اثر جبر و هماهنگي روي ميدهد و وي براي نخستين بار معتقد شد كه زمين در دايره اي ميچرخد.»
«فيلولائوس معتقد است كه زمين در دايره اي گرد اتش ميچرخد، در دايره اي مايل، بروشي همانند خورشيد وماه.»
«بعضي از پيثاگوريان كه فيلولائوس از انهاست معتقدند كه ماه بنظر ميرسد كه از خاك باشد، زيرا مانند زمين ما گرداگرد ان نيز مسكون است، البته جانوران و گياهاني بزرگتر و زيباتر. زيرا جانداران روي ان پانزده بار بزرگترند.»

ديديم كه پيثاگوريان زمين را مركز جهان نميدانستند، بلكه مركز انرا اتشي تصور ميكردند كه زمين و فلك و ستارگان ثابت و پنج سياره ديگرو خورشيد و ماه و همچنين ضدزمين گِرد آن در چرخشند. فيلولائوس نيز كه شايد مبتكر اين نظريه باشد، ان مركز را اتشدان ناميده است. جهان و زمين كروي اند، زيرا بالا و پايين ندارند اما در جايي ديگر وي به چهار عنصر اصلي اشاره ميكند كه ميتوان حدس زد زير تاثير نظريات فيلسوف ديگري بنام اِمپدوكِلس قرار گرفته است، اما عنصر پنجم كه در همانجا بدان اشاره شده است، يعني كشتي حامل كره، شايد منظور پوششي اثيري باشد كه جهان را فراگرفته است.از سوي ديگر فيلولائوس نخستين كسي است كه زمين را متحرك ميداند و معتقد است كه در دايره اي در چرخش است و دايره همان مدار زمين در گرد اتش مركزي جهان است كه خورشيد و ماه و ديگر ستارگان و سيارات گرد ان ميچرخند.

زيست شناسي:

گزارشي از مِنون در كتاب هنر درمان ميگويد: «فيلولائوس از كروتون ميگويد كه بدنهاي ما از گرما مركب شده اند زيرا انها سهمي از سرما ندارند، چنانكه وي با ملاحظات زير در اينباره استدلال ميكند: نطفه گرم است و اين نطفه است كه جاندار را توليد ميكند و جاييكه نطفه در ان نهاده شده است(رحم) مانند ان گرم است و انچه همانند چيزي است داراي همان نيرويي است كه چيزي همانند ان داراست. پس از انجاكه عامل توليد كننده يا سازنده سهمي از سرما ندارد و همچنين جاي در ان نهاده شده نيز داراي سهمي از سرما نيست،

اشكار است كه جانداري كه ساخته ميشود نيز داراي همان طبيعت پديد ميايد. اما درباره ساخته شدن ان اين استدلال را ياداور ميشود: جاندار، مستقيمن پس از زاييده شدن، نفس را كه سرد است از بيرون بدرون ميكشد و سپس، درست انگونه كه لازم است انرا بارديگر بيرون ميدهد. رقبت به نفسي بيروني بدان علت پديد ميايد كه در نتيجه بدرون كشيدن اين نفس، بدنهاي ما كه در اغاز بسيار گرمند بدان وسيله خنك ميشود.»

ميتوان گفت كه هماهنگي بارزي ميان انها و نظريات كلي و اصول جهانشناسي پيثاگوريان وجود دارد. چنانكه ديديم در جهانشناسي انان، نخست واحد كه از نظر ايشان نماينده حد است، پس از پديد امدن، خلا را كه نماينده نامحدود است، بيفاصله بدرون كشيد يا بديگر سخن تنفس كرد و اين خلا همان نامحدودي است كه واحد را از بيرون فرا گرفته است. در نظريه فيلولائوس نيز همين جريان را مييابيم، كه موجود جاندار، به محض بيرون امدن از رحم، هوا را نفس را از بيرون بدرون ميكشد. بدين سان براي او ميان جهان بزرگ و جهان كوچك كه ادمي باشد، همانندي وجود دارد.

ياداوري :

درباره فيلولائوس نكات زير را ميتوان بعنوان خلاصه برگزيد:
۱-ميتوان گفت كه فيلولائوس در نيمه اول قرن پنجم پيش از ميلاد متولد شده است.
۲- فيلولائوس، نخستين پيثاگوري است كه دست به تاليف و نوشتن زده است.
۳-وي سه كتاب درباره جهانشناسي و فيزيولوژي و اعداد نوشته كه مورد استناد بسياري از فيلسوفان قرار گرفته است.
۴-هستي از نظر وي تركيب يا بهم پيوستگي دو عنصر است، يكي نامحدود، و ديگري محدود.

۵- وي هستي را بر اساس اينكه ادراك شدني است، تعريف ميكند. و ميگويد معيار هستي هر چيز، ان است كه بتواند ادراك شود و ادراك شامل وجود معين و محدود ميشود.
۶- وي زمين را مركز جهان نميدانست، بلكه مركز انرا اتشي تصور ميكرد كه زمين و فلك و ستارگان ثابت و پنج سياره ديگرو خورشيد و ماه و همچنين ضدزمين گِرد آن در چرخشند.

پايدار باشيد.
تابعد …
Posted By hamid at 6:08 AM
Comment (0) | Trackback (0)
__ __ __ __ __ __ __

Saturday, November 27, 2004

با درود فراوان بر همگي

پوثاگوراس يا فيثاغورس (حدود ۵۷۵- ۴۸۵ پ.م ):

اكنون ما با يكي از بزرگترين شخصيتهاي علمي، فرهنگي و روحي جهان باستان روبرو ميشويم. با پوثاگوراس Puthagoras كوششهاي فلسفي از ايونيا در اسياي صغير به مستعمرات يوناني در جنوب ايتاليا انتقال يافت. نخستين بار كه نام وي را از هم عصران وي ميشنويم قطعه ايست كه از كسنوفانس برجاي مانده است و سپس از نسل بعد از وي هراكليتوس از وي با احترام و ستايش ياد ميكند و سپس در نوشته هاي افلاطون و ارسطو از وي و شاگردانش و همچنين از مكتب وي ياداوري ميكند، همچنين هرودوت مورخ بزرگ يونان از وي در كتابش ياد ميكند، اما در قرون بعد چندين نفر درباره زندگي و عقايد پوثاگوراس نوشتند كه مهمترين ان سه كتاب ۱-زندگي پيثاگوراس اثر پورفوريوس(۲۳۲- ۳۰۴ م.) ۲-زندگي پيثوگوراس اثر يامبليخوس(در حدود سالهاي ۳۳۰ م.) ۳-زندگي پيثاگوراس بقلم ديوژنس، ميباشد.

زندگي:

پيساگوراس در جزيره ساموس از توابع ايونيا بدنيا آمده و مدتي در انجا زيسته است. گويند پس از چندي كه در ساموس گذرانيد، نتوانست خودكامگي پوليكراتس(فرمانرواي ساموس) را تحمل كند و بنابراين ساموس را ترك گفت و به جهانگردي پرداخت و در سن چهل سالگي، سرانجام به ايتاليا به شهري بنام كروتون رسيد و در انجا اقامت گزيد. وي در انجا مدرسه اي علمي و انجمني ديني پايه نهاد كه بنام وي مشهور شد. ديوژنس مينويسد: «و در انجا سازماني قانوني را براي ايتاليا بنا نهاد و او و شاگردانش، كه در حدود سيصد نفر بودند سخت محترم بودند و چنان بخوبي كارهاي سياسي شهر را اداره ميكردند كه حكومت ان، در نتيجه، يك آريستوكراسي حقيقي بود.»

انجمن ديني:

گفته شد كه پيثاگوراس در كروتون سازماني تشكيل داد كه بشكل فرقه اي ديني درامد كه بعلت شرايط اجتماعي و سياسي يونان در قرن ششم پ.م با كارهاي سياسي نيز سروكار داشت. پس از چندي اين انجمن طرفداران فراوان يافت كه مريدان پس از گذراندن ازمايشات خاص و در صورت شايستگي به حلقه انجمن وارد شده و جهت كسب شعبه هاي عاليتر دانش، بايد بمدت ۵ سال ديگر مرحله ازمايشي ديگري را طي كنند. انچه در انجمن اموخته ميشد چون رازهايي پنهان ميماند و در هيچ جايي از ان سخن بميان نميامد، بدين علت سكوت يا خموشي(اِخِموثيا) مهمترين وظيفه مريدان بود و همين سنت باعث شد كه نوشته و اثري از خود پيثاگوراس و شاگردان دست اول وي برجاي نماند.