اخلاق

باب اول : آداب و وظائف معلم و شاگرد
بخش اول : آداب و وظائف معلم و شاگرد نسبت به خود
(مطالب مربوط به آن ، ضمن شش امر، مورد گفتگو قرار ميگيرد):

۱- ضرورت و لزوم اخلاص و پاكسازى نيت

نخستين آداب و آئينهاى مربوط به معلم و شاگرد كه بايد (در امر تعليم و تعلم ) به عنوان يك امر ضرورى و قطعى مورد توجه قرار گيرد اين است كه در پويائى از علم و يا بذل و اعطاء آن به ديگران ، داراى خلوص نيت باشند (يعنى بايد معلم و شاگرد در مسير تعليم و تعلم در جهت هدفى الهى و انسانى گام بردارند، و هيچگونه شوائب انتفاعى و مادى را با اين هدف الهى نياميزند)؛ زيرا محور و كانون ارزش علم و رفتار هر كسى بر قصد و نيت است كه اعمال و رفتار انسان گاهى همچون سفال و كوزه شكسته اى – فاقد ارزش و اعتبار مى شود. و گاهى نيز همين اعمال و رفتار در ظل نيت و جهت يابى ، و هدف گيرى درست و الهى ، همانند گوهرى گرانبها آنچنان داراى ارزش و اعتبار مى گردد كه نميتوان آنرا به علت گرانمايگى ، ارزيابى كرد. و گاهى نيز همين اعمال و رفتار، به خاطر هدف گيريهاى نادرست و غيرانسانى به صورت وزر و وبالى بر دوش انسان سنگينى كرده ، و برگه هاى جرم و گناه فزونترى بر صفحات پرونده اعمال سياه او اضافه خواهد نمود، اگر چه اين اعمال به صورت اعمال واجب و تكاليف حتمى الاجراء او باشد.

بنابراين لازم است كه معلم و شاگرد در اعمال و كوششهاى خود صرفا خدا و طاعت از فرمان او و پيراستن خويش (از رذائل ) و ارشاد بندگان خدا به حقايق دين را منظور نهائى خود قرار دهند. آنها نبايد در انجام وظائف خويش ، هدف ديگرى را در قصد و نيت خود راه دهند؛ يعنى نبايد اغراض و هدفهاى دنيائى و نادرست و كم ارزشى را – كه موجب لذت و خوارى و فرومايگى آنها نزد خدا، و باعث خشم او، و از دست دادن سعادت و نيكبختى جاويد سراى پسين ، و محروميت از اجر و پاداش دائمى مى گردد – در مد نظر گيرند.

اينگونه اهداف و اغراض دنيائى و نادرست و كم ارزش ، عبارتند از: حب مال ، جاه طلبى ، نام جوئى و تشخص ، نموديابى در ميان اقران و همگنان ، برترى جوئى نسبت به همالان ، باليدن نسبت به برادران ايمانى و امثال آنها از هدفهاى نادرستى (كه همت انسانى را دستخوش ابتذال ساخته و انسان را به فرومايگى شخصيت سوق ميدهند)، و مآلا اشخاص را به صورت ((زيانكارترين افرادى درمى آورد كه مساعى و كوششهاى آنان در زندگى ، فاقد جهت يابى و آميخته با گمراهى و سرگشتگى است و اين چنين افرادى مى پندارند كه رفتار و كار درستى را در پيش گرفته اند (۱۳۰)

الف – رهنمودهاى قرآن كريم براى ايجاد اخلاص نيت :

آن عامل جامع و اساسى – كه مى تواند اخلاص نيت را در رفتار انسان به ثمر رساند – تصفيه و پالايش درون و باطن از هر گونه آلايشها است . به اين معنى كه بايد انسان سر و باطن خويش را از ملاحظه و توجه به غير خدا – از طريق عبادت و بندگى او – پاكسازى كند. خداوند متعال در اين باره مى فرمايد:
(( ((فاعبدالله مخلصا له الدين الا لله الدين الخالص )) )) (۱۳۱)
پس خداى را با خلوص نيت در آئين دارى ، بندگى كن ، هان اى انسان ! دين و آئين خالص و پاكيزه از آن خداى متعال و براى او است .

و يا اينكه مى فرمايد:
(( ((و ما امروا الا ليعبدوا الله مخلصين له الدين حنفاء و يقيموا الصلوة و يؤ توا الزكوة و ذلك دين القيمة )) )) (۱۳۲)
انسانها – صرفا – ماءمور و موظفند كه خداى را با آميزه اخلاص در ديندارى ، و درونى پالايش شده پرستش نمايند، و نماز را به پاى دارند و زكوة را بپردازند، – و اين است دين و آئين استوار و پايدار و راه راست زندگى انسانى .

خداوند متعال (وصول به مقام سعادت و نيل به لطف و رحمت خويش را بر پايه توحيد در عبادت و بندگى ، و تصفيه باطن استوار ساخته ، آنجا كه ) مى فرمايد:
(( ((فمن كان يرجوا لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعبادة ربه احدا)) )) (۱۳۳)

آنكه براى وصول به لطف و رحمت پروردگارش اميدوار است بايد رفتار شايسته اى را در پيش گيرد، و هيچ كس و هيچ چيز را در مسير بندگى پروردگارش ، شريك و انباز او قرار ندهد.
گويند: اين آيه درباره افرادى نازل شده است كه در اعمال و رفتار خود، جوياى رضاى غيرخدا هستند، و براى جلب ستايش مردم به عبادت مى پردازند.
خداوند متعال (درباره محروميت و ناكامى دنياپرستان از لذات و نعماى اخروى ) مى فرمايد:

(( ((من كان يريد حرث الآخرة نزد له فى حرثه ، و من كان يريد حرث الدنيا نؤ ته منها و ماله فى الآخرة من نصيب )) )) (۱۳۴)
اگر كسى كوشش خويش را در تحصيل فراورده هاى اخروى مصروف دارد، ما به نفع او بر اين فراورده ها مى افزائيم . و چنانچه هم و عنايت و اراده خود را در تحصيل فراورده هاى دنيوى محدود سازد، اين هدف را براى او تاءمين مى كنيم ، ولى براى او از بهره هاى آخرت ، نصيبى نخواهد بود.
و نيز چنين مى فرمايد:

(( ((من كان يريد العاجلة عجلنا له فيها ما نشاء لمن نريد، ثم جعلنا له جهنم يصليها مذموما مدحورا)) )) (۱۳۵)
اگر كسى دنياى شتابنده و زودگذر را هدف زندگانى خود قرار دهد و فقط خواهان آن باشد، ما – بر حسب اراده و مشيت خويش – خواسته هاى او را با شتاب و سرعت برآورده مى سازيم ، ولى در بازپس ، آتش دوزخ را براى او آماده مى نمائيم تا با وضعى نكوهيده و حالتى سرافكنده و رانده شده به آن درآيد و طعم تلخ آنرا بچشد.

بايد معلم و شاگرد در قيام به شعائر اسلام و عمل به ظواهر احكام ، همواره پاى بند و مراقب باشند از قبيل : اقامه نمازهاى يوميه در مساجد به صورت جماعت ، و انجام آن در اوقات شريف و ساعات فضيلت اداء آن ، سلام و تحيت گرم و تواءم با آميزه صميميت نسبت به تمام مردم – اعم از عالم و عامى – چه در آغازكردن به سلام و چه در پاسخ دادن به آن ، امر به معروف و نهى از منكر، صبر و تحمل آزار و رنج در طريق امر به معروف و نهى از منكر، و دعوت مردم به حق . آرى بايد آنان از بذل جان در راه خدا دريغ نورزند و سراپاى وجود خود را در طريق رضاى خداوند قرار دهند و از سرزنش هيچ سرزنش گرى ، ترس و بيمى به دل خود راه ندهند. و در اداء چنين وظائف ، به پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله ) و سايرانبياء (عليهم السلام ) تاءسى جويند، و يادآور رنجها و محنتهائى گردند كه پيامبران الهى در طريق قيام به اوامر و تكاليف آسمانى ، دچار آنها گشتند.

معلم و شاگرد نبايد در رفتار آشكار و نهان خويش ، صرفا به اعمالى كه شرعا مباح و جايز است بسنده كنند. بايد بكوشند كه خود را با زيبنده ترين و كاملترين اعمال ظاهرى و باطنى بيارايند؛ زيرا علماء و دانشمندان – در نظر توده مردم – الگوهاى سازنده و سرمشقهائى هستند كه آنانرا تحت تاءثير قرار مى دهند. آنان به عنوان مرجع و مركزى تلقى مى گردند كه مردم را به سوى خويش جلب مى كنند.

علماء و دانشمندان ، حجتهاى خداوند متعال و ادله و برهانهاى او بر توده مردم مى باشند كه گاهى براى فراگيرى راه و رسم زندگانى ، افرادى مراقب اين علماء هستند كه اين علماء آنها را نمى بينند، و نيز افرادى از اين علماء پيروى مى كنند و آنانرا الگوى خود قرار ميدهد كه اين علماء از آنها آگاهى ندارند (يعنى افرادى آشنا و ناآشنا – كه علماء و دانشمندان ، آنها را نه مى بينند و نه مى شناسند – پيرو دانشمندان بوده ، و رفتار و گفتار آنها را سرمشق قرار مى دهند).

بنابراين اگر عالم و دانشمند از نظر انتفاع و برخوردارى از علم و آگاهى خويش ، محروم و بيگانه باشد، قطعا ديگران در انتفاع و بهره گيرى از علم و دانش او، محرومتر و بيگانه ترند. به همين جهت لغزش عالم و دانشمند با توجه به مفاسدى كه از اين رهگذر بر آن مترتب است و زيان آن به توده مردم مى رسد – (هر چند كه اين لغزش ، اندك و ناچيز باشد) – عظيم و غيرقابل اغماض خواهد بود.

بايد معلم و شاگرد به رفتار و خويهائى ستوده ، پاى بند و متخلق باشند، اخلاق و رفتارى كه در شريعت اسلام بدآنها عنايت و توجه شده و تعاليم اسلامى ، مردم را بدآنها تشويق كرده است . عالم و دانشمند بايد با خصلت هائى ستوده و شيوه ها و صفاتى پسنديده آراسته باشند تا از رهگذر آنها مراتب رضاى پروردگار را به خود جلب كنند، از قبيل : جود و سخاء، گشاده روئى (كه نبايد افراطآميز بوده و از حد اعتدال فراتر رود)، فرونشاندن خشم ، بى آزار بودن ، تحمل آزار ديگران ، بردبارى ، پايمردى و مردانگى و احترام به افكار عمومى ؛ (البته در صورتى كه اين افكار صحيح و عاقلانه باشد)، تنزه و خوددارى از كسب هاى پست و فرومايه ، از خودگذشتگى ، كم توقع بودن و خوددارى از فزون جوئى ، انصاف ، عدم توقع انصاف از ديگران نسبت به خود (ترك انصاف طلبى )، سپاسدارى از اشخاص نيكوكار، كوشش در تاءمين حوائج مردم ، بذل جاه و مقام (در راه خدمات دينى و انسانى )، وساطت هاى انسانى (در حمايت از ضعفاء)، بذل لطف و محبت به تهى دستان و نيازمندان ، اظهار دوستى نسبت به همسايگان و خويشاوندان ، احسان به زيردستان ، احتراز از قهقهه و شوخى هاى مفرط، حفظ همبستگى با ترس و اندوه ، شكسته نفسى و فروتنى و خاموشى كه خوف و خشيت را در چهره و رفتار و حركات و سكنات و نطق و سكوت آنها نمايان سازد، به گونه اى كه اگر نگاه كسى بدآنها افتد اين نگاه ، ياد خدا را در دلش بيدار نمايد. بايد جهات ظاهرى و چهره رفتارشان ، حاكى از علم ، و نمايانگر التزام و همبستگى آنها با آئين هاى دينى – اعم از آداب قولى و عملى ظاهرى و باطنى – باشد.

به عنوان مثال : آنگاه كه عالم و دانشمند و يا شاگرد و دانشجو به تلاوت قرآن مشغول مى گردند (آداب قولى ) نبايد تلاوت آنها (در چهارچوب قرائت و خواندن محض ، محدود باشد؛ بلكه ) در معانى قرآن بينديشند: (آداب باطنى )، و به اوامر و دستورات قرآن عمل كنند، و از منهيات و محرمات قرآن عملا ابراز انزجار نمايند. آنگاه كه در خلال آيات با وعده و وعيد (و بشارت و تهديد) مواجه گشتند به سرعت از آن عبور نكنند؛ بلكه با درنگهاى انديشمندانه خود درباره آنها تاءمل و تدبر نمايند و به وظائف و حدودى كه قرآن كريم مشخص ساخته است قيام كنند. خداى را با دل و زبان ياد نموده و بدينسان قلب و زبانشان را – به منظور اينكه هميشه به ياد خدا باشند – با ادعيه و اذكار شبانه روزى و نماز و روزه و حج مستحب (پس از عمل به واجبات ) به جريان اندازند (و هيچگاه از اين سيلان و جريان و جنبش ، بازنايستد). و در مورد عبادت – كه سازمان دهنده رابطه نزديك انسان با خدا است – صرفا به علم و آگاهى خود اكتفاء نكنند؛ (بلكه علم خود را با عمل و كردار بياميزند)؛ زيرا در غيراينصورت ، دچار قساوت قلب و تيرگى روح مى گردند. چنانكه ما (در مبحث مربوط به لزوم عمل به علم ) از اين هشدار دريغ نكرديم ، (و مطالب زيادى درباره بكاربستن علم بازگو نموديم ).

معلم و شاگرد بايد بدن و ظاهر خويش را – بيش از ديگران – نظيف و پاكيزه نگاهدارند و خود را با چرك زدائى و چيدن ناخن و زدودن مويهائى كه زدودن و ستردن آنها مطلوب است بپيرايند، و از بويهاى ناخوش آيند بپرهيزند (و خويشتن را خوشبو ساخته ) و موها (ى سر و صورت ) را با شانه كردن بيارايند. و بالاخره در پيروى از سنتها و روشهاى ستوده و پسنديده و تعاليم متين و والاى دينى و اخلاقى ، كوشا باشند.
معلم و شاگرد بايد خود را از اخلاق ناستوده و اوصاف نامطلوب ، تهذيب و تصفيه نمايند. اين اخلاق و اوصاف ناستوده عبارتند از:

حسد، تظاهر و خودنمائى ، عجب و خودپسندى ، تحقير و كوچك شمردن ديگران (هرچند كه ديگران به درجاتى از او پست تر و دون رتبه تر باشند)، كينه ، ستم و تجاوز به حقوق ديگران ، خشم گرفتن براى غيرخدا، و دسيسه گرى و نيرنگ ، بخل و دريغ ‌كارى ، خبث سريرت و پليدى باطن ، خوشحالى مفرط، طمع و آزمندى ، فخر، تكبر و خود بزرگ بينى ، رقابت در امور دنيوى و مباهات به آنها، سازشكارى ، خودآرائى براى مردم ، ستايش جوئى از مردم در برابر كارهائى كه انجام نداده است ، چشم پوشى از عيوب خويشتن و عيبجوئى و خرده گيرى از ديگران ، غيرت و تعصب براى غيرخدا، غيبت و بدگوئى پشت سر مردم ، سخن چينى ، بهتان و افتراء، زشتى در گفتار، دروغ ، (و امثال آنها). اين اوصاف و خصلتهاى ناستوده ، با تفصيل و تهديدهاى مربوط به آنها و نيز داروهاى درمان بخش آنها، و عوامل و موجباتى كه انسان را به اين اوصاف و حالات سوق ميدهد، و علل و عواملى كه انسان را از اين اوصاف بيمناك و يا گريزان مى سازد، (همه اين مطالب ) در جاى ويژه خود (يعنى علم اخلاق ) ثبت و ضبط و تدوين شده است .

منظور از يادكردن صفات پسنديده و اوصاف ناپسند در كتاب حاضر، اين است كه معلم و شاگرد را هشدارى باشد تا كلياتى از اين صفات را بازشناسى كرده و به طور اجمال از لحاظ تخلق به آنها، آگاهى نسبى به دست آورند.

اين اوصاف و حالات – اگرچه از لحاظ اخلاقى در ميان همه مردم ، اعم از عالم و عامى داراى مرز مشتركى است (و هر انسانى بايد به اوصاف پسنديده ، متخلق و آراسته بوده و از اوصاف ناستوده ؛ مبرى و پيراسته باشد)؛ ولى بايد معلم و شاگرد در شناسائى اين اوصاف و اتصاف به آنها و يا اجتناب از آنها در مقايسه با هر طبقه ديگرى ، احساس نياز بيشترى بنمايند. لذا ما اين مساءله (يعنى لزوم آراستگى به اخلاق حميده و پيراستگى از اخلاق ناپسنديده ) را مستقلا به عنوان يكى از آداب معلم و شاگرد ياد كرديم ؛ زيرا علم و دانش به گفته يكى از بزرگان ، عبادت قلب و درون انسان است و قلب انسان با عبادت ، آباد و معمور مى شود؛ و علم در حقيقت عبارت از نماز سر و عبادت درونى انسان مى باشد.

نماز – كه به عنوان وظيفه جوارح و اندام انسان ، بر مردم تكليف شده است – آنگاه صحيح و درست است كه بدن و جوارح آدمى از هرگونه حدث و خبثى ، پاكيزه ، و از هرگونه آلودگى بدنى و پليدى اندام ، طاهر باشد. همچنين علم – كه عبادت باطن و نماز قلب و سر انسان است – وقتى صحيح و باارزش است كه روح انسان را از هر گونه پليدى هاى اخلاقى تطهير شود (و در غيراينصورت ، علم انسانى فاقد ارزش و اعتبار خواهد بود). خداوند متعال نور و پرتو علم را در قلبى كه آلوده به تيرگيها و خويهاى ناستوده است راه نمى دهد؛ چنانكه امام صادق (عليه السلام ) فرمود: ((علم و دانش با كثرت و تكرار تعلم و يادگيرى به دست نمى آيد، بلكه علم ، نورى است كه خداوند – بر حسب مشيت خويش – در دل افرادى قرار مى دهد كه خواهان هدايت و راهنمائى آنها است )) (۲۱۰) .

ابن مسعود گفته است : ((علم از رهگذر كثرت روايت و نقل آن به دست نمى آيد، بلكه نورى است كه در دل افكنده مى شود)) (۲۱۱) .
از همين جا نتيجه مى گيريم كه علم و دانش صرفا عبارت از حاضرالذهن بودن نسبت به معلومات و اطلاعات ، و انباشتن و ذخيره ساختن معارف ويژه در وعاء و ظرف نيروى حافظه نمى باشد. اگرچه علم در اصطلاح توده مردم عامى ؛ عبارت از همين انباشتن ذهن به اطلاعات و آگاهى هاى مخصوص است ؛ (ولى نمى توان نام علم واقعى را بر آن اطلاق كرد)؛ چون علم ، عبارت از همان نورى است كه از چنان علمى برمى خيزد؛ و منشاء بصيرت و بينش و ترس و خشيت از خدا مى گردد. چنانكه قبلا توضيح چنين مطلبى بيان شد. (آرى شاگرد و معلم در لابلاى بصيرت و خشيت – از رهگذر خوديابى – خداى خويش را مى يابند و نسبت به او احساس بصيرت و بينائى نموده و ترس و بيمى از او در دلشان راه مى يابد).

اين بود پاره و مجموعه اى از آداب و وظائفى كه بايد معلم و شاگرد مشتركا نسبت به خود بدآنها پاى بند باشند. و اكثر اين وظائف به مسئله لزوم عمل به علم و بكارگرفتن آن بازمى گردد. ولى ما اين وظائف را در كنار عمل به علم ، به طور جداگانه ياد كرديم (و آنها را تحت عناوين مختلف ، بررسى نموديم )؛ چون براى مقام و منزلت اين وظائف اهميت زيادى قائليم و مى خواهيم در طى آنها معلم و شاگرد را به اصول و مبانى و ضوابط فضائل ، هشدار داده و بدآنها آگاهشان سازيم .

بخش دوم : آداب و وظائف معلم و شاگرد در درس و ساير اشتغالات
(محتواى اين بخش ضمن شش امر مورد بحث قرار مى گيرد):
۱- مداومت و استمرار بحث و اشتغالات علمى

بايد معلم و شاگرد در اشتغالات علمى – اعم از خواندن ، مطالعه ، نگارش و حاشيه نويسى ، مباحثه ، مذاكره ، تفكر و تدبر، حفظ و از بر كردن ، اقراء(۲۱۲) ، و امثال آنها همواره كوشا باشند. و بايد ملازمت و همبستگى با اشتغالات علمى را مطلوب خويش برشمرده و آنرا سرمايه زندگانى خود تلقى نمايند. و حتى الامكان به كارهاى غيرعلمى – يعنى به امور دنيوى سرگرم نشوند؛ ولى در صورت عدم امكان مى توانند اشتغالات به امور دنيوى را به قدر ضرورت و نيازهاى اوليه محدود سازند. البته بايد توجه داشته باشند كه اشتغالات غير علمى و رسيدگى به ضروريات اوليه دنيوى – بر حسب نيازهاى روزمره زندگى – آنگاه معقول است كه معلم و شاگرد نيازهاى علمى خود را برآورده ساخته و وظائف مربوط به آنرا اداء كرده باشند. به همين جهت گفته اند: ((تمام وجود خويش را در اختيار علم قرار ده ، تا خود علم ، مقدارى از خويشتن را در اختيار تو قرار دهد و شمه اى از خود را به تو عطاء كند)).

از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) فرمود: ((خداوند (عز و جل ) گويد: مذاكرات و گفتگوهاى علمى در ميان بندگانم – به شرط آنكه اين مذاكرات ، آنانرا به امر و فرمان و شناخت من ، رهنمون باشد – از عواملى است كه مى تواند قلبهاى مرده و دلهاى خفته را زنده و بيدار سازد)). (۲۱۳)
امام باقر (عليه السلام ) فرمود: ((خداى بيامرزاد بنده اى را كه علم و دانش را حيات بخشيده و آنرا زنده كرده است . عرض كردند: كيفيت احياء علم چيست ؟ فرمود: به اين صورت است كه دينداران و افراد باتقوى از طريق مذاكره و گفتگوهاى علمى ، (به علم و دانش ، روح تازه اى ببخشند و آنرا احياء نمايند) )) (۲۱۴) .

از همان امام (عليه السلام ) نقل شده است كه گفت : ((مذاكره و گفتگوهاى علمى به عنوان درس و بررسى است ، و درس و بررسى و مطالعه ، به عنوان نماز و عبادتى نيكو به شمار مى آيد)).

۲- خوددارى از مراء و جدال و ستيزه جوئى در بحث
پرسشهائى كه معلم و يا شاگرد مطرح مى سازند نبايد به منظور آزار رساندن و وانمود ساختن عجز و ناتوانى و طعنه زدن به شخصيت علمى طرف باشد؛ بلكه بايد به صورت پرسش شاگرد باشد كه براى خدا از معلم – به منظور فراگيرى و كسب اطلاع – سؤ ال مى كند. و نيز پرسش معلم از شاگرد بايد به منظور ارشاد به حقيقت و واقعيت باشد و خدا را در اين مسير در مد نظر گيرند و همديگر را به خير رهنمون سازند. يعنى طرفين بايد از سؤ الهاى خود ارشاد و راهنمائى و يا استرشاد و راه يابى را در نظر گيرند. با چنين شرائطى است كه هدف عالى تعليم و تعلم ، پديدار شده و شجره علم ، رشد خود را آغاز نموده و نهال آن بارور مى گردد.
اما اگر هدف پرسش كننده صرفا عبارت از خودنمائى و ستيزه جوئى باشد و بخواهد از راه سؤ ال پيچ كردن ، غلبه و پيروزى خويش و از بكارافتادن طرف را به رخ ديگران بكشد، اين روش و چنين هدف گيرى ها در جان و دل انسان نيروهاى پست و فرومايه و عادات پليدى را به ثمر مى رساند، عاداتى كه خشم خدا را برمى انگيزد.

علاوه بر اينكه مراء و جدال ، موجب فرومايگى روح و جلب خشم الهى مى گردد، مفاسد و معاصى متعدد ديگرى را براى انسان به ارمغان مى آورد كه اين معاصى و مفاسد عبارتند از: آزار رساندن به طرف ، نادان و بيسواد قلمداد كردن او، خدشه دار ساختن او، خودستائى ، پاكيزه انگارى خويشتن ، و امثال آنها از رفتارها و حالاتى كه از گناهان گرانبار و از عيوبى به شمار مى آيند كه در سنت و راه و رسم دين مقدس اسلام به سختى از آنها نهى شده است . (غائله سوء و نتايج شوم پرسشهاى ستيزه آميز و عارى از هدف الهى و علمى ، به همين جا ختم نمى شود؛ بلكه ) از رهگذر آن ، زندگانى انسان دستخوش پريشانى و اضطراب مى گردد؛ زيرا اگر تو با فرد سفيه و نابخرد – به منظور خودنمائى – به جدال و ستيز برخيزى ، رفتار سفيهانه او، ترا مى آزارد. و اگر با فرد صبور و بردبار و دورانديش بستيزى ، ترا از خويش مى راند و نسبت به تو كينه به دل مى گيرد.
الف – احاديث در نكوهش جدال و ستيز در بحث :

خداوند متعال از زبان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) و امامان (عليهم السلام ) شدت حرمت و ممنوعيت جدال و ستيز و درگيريهائى را – كه فاقد هدف الهى و علمى است – به مردم اعلام فرموده است :
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) فرمود: ((با برادر ايمانى خود به جدال و ستيز برنخيز، و با او مزاح و شوخى مكن ، و وعده اى را كه به آن وفا نمى كنى با او در ميان نگذار)) (۲۱۵) .
و نيز فرمود: ((اگر كسى از ستيز و جدال خوددارى كند، و با وجود اينكه خود را ذيحق مى داند از درگيرى در سخن صرف نظر نمايد، خانه و سراى آرام بخشى در قله هاى رفيع بهشت براى او بناء و مهيا مى گردد. و اگر كسى از جدال خوددارى نمايد – حتى در حاليكه حق با او نيست و ياوه مى گويد – براى او سرائى در كرانه و پيرامون و يا ميانه بهشت بنا مى شود)) (۲۱۶) .
و همو فرمود: ((جدال و ستيزه جوئى را كنار بگذاريد؛ زيرا حكمت آنرا بازنمى يابى ، و نيز از فتنه و آشوب و آفات آن در امان نمى مانى )) (۲۱۷) . (يعنى هيچكس حكمتى را از لابلاى جدال و ستيزه جوئى به دست نياورده و نيز از آفات آن درامان نمانده است ).

ام سلمه (همسر رسول اكرم (صلى الله عليه و آله ) )گفت : كه آنحضرت فرمود: ((نخستين پيمانى كه خداوند متعال با من منعقد ساخت ، و (مرا از آن نهى فرمود) – پس از نهى از پرستش بت ها و شرب خمر – همان درگيرى و ستيز با مردم است (۲۱۸) . (يعنى خداوند با من پيمان بست كه به ترتيب ، بت پرستى و شرب خمر ننمايم و با مردم نزاع نكنم ).
و فرمود: ((فقط گروه و جامعه اى دچار گمرهى و سرگشتگى مى شوند كه جدال و ستيز ميان آنها راه يافته است ، و علت اساسى گمراهى آنها وجود حالت ستيزه جوئى در ميان آنان است )) (۲۱۹) .
و نيز گفت : ((هيچ بنده اى از بندگان خدا به تكميل حقيقت ايمان خود توفيق نمى يابد مگر آنگاه – كه با وجود ذيحق بودن – دست از نزاع و درگيرى (و خودنمائى ) بردارد)) (۲۲۰) .

امام صادق (عليه السلام ) فرمود: ((جدال و ستيزه جوئى ، يك بيمارى پنهان و غدارى مى باشد. در انسان ، هيچ خصلتى بدتر از آن وجود ندارد. ستيزه جوئى ، مشخص خوى ابليس و نسبت او است . هيچ فردى در هيچ حالتى گرفتار آن نمى گردد مگر كسى كه از خودشناسى و مردم شناسى بى بهره ، و از شناخت حقايق دين ، محروم است )) (۲۲۱) . (اينگونه افراد كه گرفتار خودباختگى هستند، و ارج و پايه انسانى خويش را نمى شناسند و از مردم شناسى نيز بى بهره اند و فاقد احساس وابستگى با تعاليم و حقايق دينى مى باشند، ستيزه جوئى و درگيرى با مردم را پيشه خود ساخته و بدون آنكه از اين نزاعها و خودنمائيها بهره اى را عائد خويش و يا ديگران نمايند، موجبات رنج و آزار و پريشانى روانى خود و ديگران را فراهم مى آورند، و مآلا، جامعه اى كه با اينگونه ستيزه جوئى فرم يافته است دستخوش هرج و مرج مى گردد. چنين جامعه اى نه تنها راهى فراسوى آن براى سازندگى باز نمى شود؛ بلكه سرگشتگى و سراسيمگى و بالاخره انحطاط و نابودى ، آنرا تهديد مى كند).

گويند: شخصى به امام حسين (عليه السلام ) عرض كرد: بنشين تا با هم در مسائل مربوط به دين مناظره كنيم . حضرت فرمود: فلانى ! من در دين و آئين خود با بصيرت هستم و راه هدايت براى من مكشوف و روشن است . اگر تو درباره ديندارى و آئين خويش ، از نادانى و بى اطلاعى رنج ميبرى ! برو كاوش و جستجو كن . (شئون انسانى و معنوى من اجازه نمى دهد كه دست اندر كار جدال و ستيز گردم ) مرا با جدال چه كار است ؟ به هوش باش كه شيطان ، آدمى را وسوسه مى كند و با سخنهاى در گوشى با انسان ، به نجوى و رازگوئى مشغول مى شود و مى گويد: از جدال و ستيز دريغ مكن ، با مردم مناظره كن ؛ چون ممكن است (كناره گيرى و چشم پوشى از آن ) اين تصور را در مردم به وجود آورد كه تو از لحاظ بينش دينى ، عاجز و ناتوان ، و گرفتار جهل و نادانى هستى )).

ب – انواع جدال با مردم :

((جدال و مراء با مردم (كه ريشه آن ، حس خودنمائى و خويشتن آرائى و اعتراض به سخن ديگران است ) از چهار صورت بيرون نيست :
۱- ممكن است جدال و درگيرى ، مربوط به مسئله اى باشد كه طرفين نزاع كاملا از آن وقوف و آگاهى داشته و در اساس و بنياد آن مساءله ، هيچگونه اختلافى با هم نداشته باشند. بنابراين نزاع و درگيرى طرفين در آن مساءله ، موجب از دست نهادن اخلاق و آداب حسنه و نصيحت و اندرزهاى دينى گشته و در نتيجه ، آندو پوياى فضيحت و رسوائى و بدنامى خود خواهند بود. و مآلا علم و دانش را از اين رهگذر تباه و بى مقدار خواهند ساخت .

۲- و يا آنكه طرفين ، گرفتار جهل و بى اطلاعى نسبت به آن مساءله مى باشند. در اين صورت ، نزاع آنها جز اظهار جهل و نادانى و ستيزه جوئى و اصرار در ابراز بى اطلاعى ، نتيجه و ثمر ديگرى نخواهد داشت و نيز تلاش و درگيرى آنها به خاطر جهل خواهد بود.
۳- و يا آنكه يكى از طرفين ، فردى عالم و آگاه به مساءله ، و ديگرى فردى فاقد علم و بصيرت در آن مساءله مى باشد. اگر آن فرد آگاه و عالم بخواهد از راه جدال و درگيرى ، عجز و ناتوانى و نارسائى علمى طرف را به رخ او و ديگران بكشد؛ در حقيقت ، ظلم و ستم را – به خاطر پى جوئى از لغزشش – بر او روا داشته است ؛ (زيرا براى ارشاد ديگران ، جدال و ستيزه جوئى ، راه منحصر به فرد نيست . انسان مى تواند مردم را با آميزه مهر و راءفت ، و رحمت و شفقت ، راهنمائى و ارشاد كند).

۴- و يا اينكه تو، فاقد علم و آگاهى هستى ؛ ولى طرف نزاع تو فردى عالم و آگاه است . اگر در چنين شرائطى با او ستيز كنى و درگير شوى احترام و آبروى او را از ميان برده ، و مقام و منزلت عالم و دانشمند را ارج ننهاده اى . (تو كه در برابر حق تسليم نمى گردى از راه جدال و ستيز با عالم و دانشمند نه تنها بهره اى عائد خود نمى سازى ؛ بلكه گناه اهانت به دانشمند را بر بار گناه ستيزه جوئى خويش ، اضافه مى كنى ).
ملاحظه كرديد كه جدال و ستيزه جوئى به هر صورت و در هر شرائطى ، زشتى و زيانبار بودن آن ، غيرقابل ترديد مى باشد. اگر كسى انصاف را نصب العين خود قرار دهد و در برابر حق و واقعيت ، انعطاف پذير باشد، و از جدال و درگيريهاى خصمانه دست بردارد، به استحكام ايمان خويش توفيق يافته ، و به كيفيت معاشرت و طرز برخوردهاى دينى خود سر و سامانى داده ، و روابط خود را بهبود بخشيده ، و عقل و خرد خويش را از گزند لغزشها و انحراف ، مصون داشته است )) (۲۲۲) .

تمام گفتار مذكور، از امام صادق (عليه السلام ) است . (اين امام بزرگوار در طى سخنان حكيمانه خود در بازگو كردن همه جوانب زيانبار جدال و ستيزه جوئى ، چيزى را فروگذار نفرموده ؛ بلكه رهنمودهائى كه آنحضرت در طى چنين سخنانى ارائه كرده اند مى تواند براى افراد منصف و خودآگاه ، بهترين راهنما خوددارى از ستيزه جوئى و خودآرائى باشد).
بايد متوجه بود كه حقيقت و جان و روح مراء و ستيزه جوئى ، عبارت از اعتراض به سخن ديگران مى باشد. و هدف يكفرد ستيزه جو اين است كه عيوب و نواقص و نقائص لفظى و معنوى سخن ديگران را برملا سازد، و يا منظور او يك هدف غيردينى است ؛ يعنى او در چنين سعى و كوششى ، جز دين ، هدف ديگرى را در مد نظر دارد؛ در حاليكه خداوند متعال همه مردم را به كوششهائى دعوت مى كند كه بايد هدف و منظور نهائى آن ، خدا و دين باشد.

ج – راه گريز از جدال و ستيزه جوئى با مردم :
براى فرار و گريز از جدال و ستيز بيجا، لازم است كه انسان از اعتراض و انكار هر سخنى كه مى شنود چشم پوشى كند. اگر سخن كسى بر اساس حق و حقيقت مبتنى باشد بايد قلبا آنرا تصديق و تاءييد كرد، و در صورت نظرخواهى ، صدق و راستى و درستى آنرا اظهار نمود. اگر سخن كسى به ناحق و باطل باشد و اين سخن با امور مربوط به دين ، پيوندى نداشته باشد، فرد بايد سكوت را پيشه خود سازد؛ البته در صورتى كه شرائط لزوم عمل و اداء وظيفه امر به معروف و نهى از منكر در مورد آن سخن باطل ، فراهم نيامده باشد، (و الا سكوت و بى تفاوتى در برابر چنان باطل ، جائز و روا نيست ).

خرده گيرى از سخن ديگران و مخدوش ساختن آن ، ممكن است مربوط به لفظ و طرز تعبير باشد؛ به اين معنى كه در سخن طرف ، از نظر قواعد دستورى و لغوى و نظم و ترتيب كلمات ، خللى وجود داشته باشد. و اين خلل ، يا ناشى از نارسائى اطلاعات ادبى است و يا معلول طغيان و لغزش زبان (و سبق لسان ) مى باشد.

و يا ممكن است خرده گيرى از سخن ديگران به معنى و محتواى آن مربوط باشد، به اين معنى كه بگويد: مطلب آنطور نيست كه تو مى گوئى ، يا تو در اين بيان خود – به اين دليل و آن دليل – دچار اشتباه هستى .
و يا عيبجوئى از سخن ديگران ممكن است به هدف و منظور گوينده آن ارتباط داشته باشد. مثلا به او بگويد: اگرچه سخن و گفتار تو درست و به حق است ؛ ولى منظور تو عبارت از اظهار حق نيست ؛ (بلكه مى خواهى هدف ديگر و منظور باطلى را در لابلاى گفتار خود، وانمود سازى )، و امثال اينگونه عيب جوئيها (كه مى توان از طريق محبت و ملاطفت و بدون نياز به ستيزه گرى ، آنها را جبران كرد).

براى پى بردن به سوء نيت و فساد قصد و هدف گوينده ، نشانه اى وجود دارد كه به وسيله آن مى توانيم به نادرستى قصد و اراده او آگاه شويم . به اين صورت كه مشاهده مى كنيم : وى – به خاطر اظهار فضل و خودنمائى و اظهار آشنائى به مساءله – از ظاهرگشتن حق و اثبات واقعيت به وسيله ديگران ، ابراز تنفر مى كند؛ (اين حالت روانى ، نمايانگر سوء نيت و فساد قصد و اراده گوينده است )؛ چون انگيزه اين حالت روانى ، حس برترى جوئى و از طريق اظهار فضل مى باشد كه با تهاجم و يورش به ديگران همراه است ، و ميخواهد با چنين يورش و سرازير كردن سيل انتقاد، عيب و نقص طرف را وانمود سازد.
فضل فروشى و خرده گيرى از ديگران ، دو نوع از انواع تمايلات و گرايشهاى پست روانى و از حالات مهلك و فرومايه و غيرانسانى است :

۱- اظهار فضل و يا فضل فروشى به عنوان تزكيه نفس ، يعنى خودپسندى و خودستائى تلقى مى شود كه مى توان آنرا ناشى از طغيان انسان در ادعاء والائى مقام و خودبزرگ بينى دانست ؛ در حاليكه خداوند متعال در نبشتار استوار بنياد خود (يعنى قرآن كريم ) بشر راز تزكيه نفس بمعنى خودستائى نهى كرده و فرموده است :
(( ((فلا تزكوا انفسكم )) )) (۲۲۳) .

پس خويشتن را پاكيزه و مبراى از هر گونه عيب و نقص مپنداريد و خودپسند نباشيد.
۲- اما خرده گيرى از ديگران و وانمود ساختن عيب و نقص آنها، بازده و مقتضاى سبعيت و حالت درنده خوئى انسان است ؛ زيرا انسان مى خواهد در چنين حالات روانى ، ديگران را از هم بدرد، و به آنان صدمه و آزار برساند. اين حالت درنده خوئى ، آدمى را به نابودى و تيره روزى شخصيت سوق ميدهد. آرى ستيزه جوئى و درگيريهاى نامطلوب است كه اين حالات و خصلت هاى مهلك را در بشر تقويت مى نمايد.
جدال و ستيز با ديگران هرگز از آزاررسانى و تهييج غضب و برانگيختن كينه ، جداپذير نيست ، و لازمه ستيزه جوئى اينست كه يكطرف درگير، طرف ديگر را وادار سازد كه از سخن خود برگردد و هر طور كه شد در صدد تاءييد سخن و مدعاى خويش برآيد، اعم از آنكه اين سخن و مدعى ، حق و يا باطل باشد.

ستيزه جو، سعى مى كند گوينده را با هر حربه اى كه به نظر او مى رسد بكوبد، و شخصيت او را مخدوش سازد، و او را مورد نكوهش قرار دهد. نتيجه اين كار چنان خواهد بود كه ميان دو فرد ستيزه جو، درگيريها و مشاجرات لفظى (ناهنجارى ) بالا گيرد، و مانند دو سگى گردند كه با هم گلاويز مى شوند و به هم پارس ‍ مى كنند. و منظور هر يك از آنها اين است كه طرف مقابل را با نيش و گاز و حربه اى مورد حمله قرار دهد كه از لحاظ ايجاد صدمه و ناراحتى ، مؤ ثرتر، و در اسكات و كوباندن و نابود ساختن او، نيرومندتر باشد.

راه درمان اين حالت روانى نابسامان آنست كه انسان ، حالت كبر و خودبزرگ بينى خويش را – كه انگيزه فضل فروشى او شده است و نيز خوى سبعانه و حالت درنده خوئى خويش را كه موجب تنقيص و خرده گيرى او از ديگران مى باشد – با داروهاى درمان بخش ، در هم شكند و آنرا از خود بسترد، داروهائى كه براى درمان كبر و خشم انسان ، مؤ ثر و سودمند مى باشد.
در كتابى كه قبلا از آن ياد كرديم يعنى كتاب ((منارالقاصدين فى اسرار معالم الدين )) و نيز كتب ديگر كه در زمينه علم اخلاق تاءليف شده است ، طرق درمان اينگونه بيماريهاى روحى و داروهاى لازم ، ارائه شده است .
د – بايد مراقب دسيسه هاى ابليس باشيم .

نبايد شيطان ترا فريب دهد؛ چون ممكن است با سخنان خدعه آميز و گفتار حق بجانب خود، به تو بگويد: از اظهار حق دريغ مكن و در اظهار حق از سازش و مجامله و سستى خوددارى نما. (آرى نبايد انسان تحت تاءثير چنين گفتارهائى قرار گيرد)؛ چون شيطان همواره با صحنه سازيهاى دلسوزمآبانه و چهره و سيماى خيرخواهى ، افراد كم خرد را به شر و فساد مى كشاند.
خويشتن را به صورت دستاويز خوش رقصى ! و خنده هاى مسخره آميز شيطان درنياور. (يعنى شيطان مى خواهد با وسوسه هاى فريبنده ، ترا به ستيزه جوئى و جدال با ديگران تحريص و تشويق كند و خود به عنوان تماشاچى از رفتار سبكسرانه تو لذت برد و از ته دل به تو و طرف مقابل تو بخندد).

البته اظهار حق به كسى كه نسبت به آن ، گوش شنوائى دارد و در برابر حق ، انعطاف پذير است ، كارى نيكو و بجا است ، آنهم در صورتى كه اين كار بر اساس ‍ اخلاص ، و تواءم با قصد و هدف الهى انجام گيرد.
راه اظهار حق – كه با اخلاص در نيت تواءم است – از طريق اخلاق حسنه و نصيحت و اندرز خداپسندانه ، انجام پذير مى باشد؛ چون اخلاق حسنه و نصيحت و اندرز، بهترين طريق ارشاد مردم به حق و حقيقت است ؛ بنابراين نبايد ارشاد مردم با جدال و ستيزه جوئى تواءم باشد.

نصيحت و اندرز، وقتى به كار مى آيد و مى تواند ديگران را در راهنمائى به حق ، مدد كند كه در چهره و هيئت واقعى خود – كه همان لطف و مدارا است – جلوه كند. و در غيراينصورت ، نصيحت و اندرزى كه فاقد لطف و مدارا مى باشد از فضيحت و بدنامى سربرمى آورد. بديهى است كه نتايج زيانبار و غائله سوء چنين نصيحت عارى از محبت ، از نتايج سودمند و ثمربخش آن ، فراوان تر و عظيم تر خواهد بود.
اگر كسى با فقيه نمايان دوره ما: (عصر مؤ لف ) – كه فقط از نام و اسم علم ، بهره اى دارند و به عنوان ((عالم )) معروفند – رفت و آمد كند و با آنان حشر و نشر نمايد بر طبع او، خوى جدال و ستيزه جوئى (و خودنمائى ) چيره مى گردد، و آنگاه كه همالان و همنشينان بد و فاقد شخصيت به او القاء مى كنند كه جدال و ستيزه جوئى نشانه فضل است ، سكوت و چشم پوشى از جدال و ستيزه جوئى بر او دشوار مى گردد. بنابراين بايد از چنين دانشمندان ، – آنگونه كه از شير مى گريزى – برحذر بوده و از آنان بگريزى .

۳- نبايد از يادگيرى و تحصيل علم و آگاهى در هيچ شرايطى استنكاف نمود
معلم و شاگرد نبايد از يادگيرى و استفاده علمى از افرادى كه در مقام و منصب و سن و شهرت و ديندارى و يا علوم و دانشهاى ديگر، پائين تر و پست تر از آنها هستند، استنكاف ورزند؛ بلكه بايد از هر كسى كه استفاده علمى از او امكان پذير است ، بهره و فائده اى به دست آورند.
والائى مقام و شهرت آنان نبايد مانع از آن شود كه در استفاده و بهره گيرى از افراد پائين تر از خود – در مسائلى كه در آنها آگاهى كافى ندارند – دريغ كنند، چون اين حالت ، موجب مى شود كه در تجارت و سوداگرى علمى خويش دچار زيان گشته ، و مراتب علم و آگاهى آنها رو به نقصان گذارده ، و مشمول خشم و غضب پروردگارشان واقع شوند.
پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله ) فرمود: ((حكمت و دانش و سخن حكيمانه ، گمشده افراد باايمان است . يك فرد باايمان آنگاه كه علم و حكمت را در هر جا بيابد در فراگرفتن دست يازى به آن ، از همه افراد ديگر شايسته تر و سزاوارتر

ميباشد)) (۲۲۴) .
سعيد بن جبير گفت : انسان – تا وقتى كه در حال تعلم و دانش آموختن ، بسر مى برد – عالم و دانشمند است . و آنگاه كه دانش آموختن و يادگيرى را رها كند و بپندارد كه از علم و دانش و اندوختن سرمايه هاى علمى بى نياز مى باشد، و به معلومات موجود خود اكتفاء كند؛ او بيش از اندازه تصور، جاهل ترين و نادان ترين مردم است .
شاعرى (۲۲۵) مى گويد:
(( و ليس العمى طول السؤ ال و انما

تمام العمى طول السكوت مع الجهل ))
كورى و فقدان بينش علمى ، عبارت از طول مدت سؤ ال و استمرار پرسش نمى باشد؛ بلكه كورى كامل و فقدان بينش علمى ، عبارت از طولانى ساختن سكوت و عدم پرسش است كه همراه با جهل و نادانى ، چنين سكوتى ادامه يابد.

اگر كسى به علت شرم و حياء از سؤ ال كردن خوددارى كند، مشمول مضامين اين شعر بوده و گرفتار كورى و فقدان بينش علمى است . به همين جهت گفته اند: ((اگر كسى از پرسش كردن (در مسائلى كه به آنها آگاهى ندارد) – به خاطر شرم و حياء – دريغ نمايد جهل و نادانى نسبت به او، بى حياء شده و با بى شرمى به او روى مى آورد. و نيز گفته اند: رقت و تنكى و ظرافت چهره – (كه نمايانگر حياء و شرم انسان در طرح پرسش است ) – موجب رقت علمى و قلت سرمايه بينش انسان مى گردد. و بزرگان گفته اند: افراد خجول و همچنين افراد مستكبر يعنى كبرياء منش و خودبزرگ بين نمى توانند به دانش آموختن و يادگيرى صحيح علم موفق گردند.

زرارة (بن اعين )، و محمد بن مسلم ، و بريد عجلى از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده اند كه آنحضرت فرمود:
((از آنجهت جامعه و مردمى مورد تهديد انحطاط و نابودى هستند و هلاك مى گردند كه از سؤ ال كردن امتناع مى ورزند، يعنى هلاك آنها به خاطر اين است كه پرسش نمى كنند)) (۲۲۶) .
و نيز همو فرموده است : ((بر در اين علم و دانش (انسان ساز و الگوپرداز)، قفلى است كه كليد آن ، سؤ ال و پرسش مى باشد)) (۲۲۷) .

۴- انعطاف و تسليم بودن در برابر حق

معلم و شاگرد بايد سعى كنند نيروئى را به دست آورند كه در ظل آن نيرو، حس پذيرش حق و انقياد و تسليم بودن در برابر واقعيت ها، در آنان به ثمر رسد. اين مساءله از نكات مهم و اساسى مربوط به آداب و وظائف مشترك ميان معلم و شاگرد نسبت به خود مى باشد. به اين معنى : چنانكه احساس كردند كه در سخنان خويش دچار اشتباهى شده اند – اگرچه اين اشتباه و لغزش را فردى كوچكتر و كم سال تر از آنها اظهار كرده و تذكر دهد – نبايد از رجوع به حق (و اعتراف به اشتباه خود) دريغ نمايند؛ زيرا اعتراف به اشتباه و تسليم شدن در برابر حق – علاوه بر آنكه داراى وجوب و ضرورت دينى و اخلاقى است – موجب بركت و فزونى سرمايه علم و دانش در ميان جامعه مى باشد.

اصرار معلم و شاگرد در عدم پذيرش حق – ولو از فردى كوچكتر – عبارت از نوعى كبر و خودبزرگ بينى است كه در پيشگاه خداوند، سخت مذموم و نكوهيده مى باشد و موجب طرد و دورى انسان از رحمت خداوند متعال مى گردد.

پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله ) فرمود: كسى كه ذره اى كبر و خودبزرگ بينى در دل او وجود داشته باشد، به بهشت و سراى نيكبختى راه ندارد. بعضى از ياران آن حضرت عرض كردند: يا رسول الله (بر اساس اين معيار، راه نجاتى نخواهيم داشت ؛ بلكه ) هلاك و نابودى و بدبختى ، ما را تهديد مى كند؟ چون برخى از ما مردم به كفش خوب و جامه زيبا و فاخر، احساس علاقه و دلبستگى مى نمايند (و ميخواهند با جامه زيبا و پاافزار خوب ، زندگانى كنند؟) پيغمبر (صلى الله عليه و آله ) فرمود: اين نوع علاقه و دلبستگى ، كبر و خودبزرگ بينى نيست ؛ بلكه كبر و خودبزرگ بينى عبارت از (( ((بطر الحق و غمض ‍ الناس )) )) يعنى عدم اعتراف به حق ، و حقير شمردن مردم مى باشد، و ((بطرالحق )) بمعنى مردود ساختن سخن حق بر گوينده آن ، و عدم اعتراف به آن پس از ظهور و آشكار شدن حق است ، اعم از آنكه حق به وسيله فردى خردسال يا بزرگسال و يا شخصيتى بزرگ و برجسته و يا شخصيتى حقير و پست و گمنام آشكار گردد(۲۲۸) .

همين مقدار تهديد براى نكوهش كبر و خودبزرگ بينى ، و درك منع و نهى آن از طرف شارع مقدس اسلام ، (براى هر فرد عاقل و خردمند)، كافى و بسنده است .
۵ – آمادگى قبلى معلم و شاگرد براى درس

معلم و شاگرد (پيش از آنكه دست اندر كار تدريس و يادگيرى گردند، يعنى ) پيش از آنكه معلم ، درس خود را آغاز كند، و قبل از آنكه شاگرد، سؤ الى را مطرح سازد، در مورد درس و سؤ ال خود، دقت و تاءمل نمايند، و آنرا به صورت منقح و پاكيزه اى آماده سازند تا از شتابزدگى و لغزش و تصورات واهى و واژگونى درك و فهم ، مصون باشند. و بدينطريق (عادت به دقت در مورد مطلب و يا سؤ ال ) به صورت نيروى شايسته اى براى آنها درمى آيد (تا همواره در مورد تدريس و ياسؤ ال خويش ، با انديشمندى و سنجش فكرى ، خوى گيرند). و گرنه اگر به شتابزدگى در پرسش و پاسخ عادت كنند، اشتباهات و لغزشهاى آنها رو به فزونى گذاشته ، و عيب و نقص آنان گسترش يافته ، و اشتباه آنها آشكار و برملا مى شود؛ و نتيجة در محيط خود، به عنوان افرادى لغزنده و اشتباه كار و شتاب زده معروف مى گردند. به ويژه اگر همنشينانى بدسيرت در محيط آنها بسربرند، همنشينانى كه معلم و شاگرد بيمناكند كه مبادا رفتار نسنجيده آنها را دستاويز و بهانه اى براى انتقاد و عيبجوئى قرار دهند، و حالات نابسامان آنها را نزد حسودان و رقيبان ، به عنوان سمت و نمودار شخصيت آنها معرفى نمايند.