ادبيات زنانه و مردانه

زن رنجكشيده و كهن الگوها
در دهه هاى اخير شاهد به چالش كشيده شدن تصوير زن ازسوى حاميان برابرى بوده ايم، گاهى مناقشات دراين زمينه بالاگرفته و توجه مطبوعات را نيز جلب كرده است. مقالات و حتى كتابهايى در باب نسوان به مثابه گروهى رنج كشيده يا دردناك بودن زنانگى نوشته شده و زواياى گونه گونى عزيمت گاه مباحثى با محوريت زن شدند. از آنجا كه متون كهن ـ چه تاريخى، چه تربيتى و چه ادبى ـ شاهد سلوك زن درتاريخ بوده اند به عنوان سندهايى خاموش موردتوجه قرارگرفتند.

ارواح نويسندگان اينجا و آنجا درمصاحبه هاى بلند و كوتاه احضارشده و تأديب كشتند. دركتابى (تاريخ مذكر) خواندم تنها زن ايرانى كه درمتون فارسى حضور فعال دارد مادر حسنك است كه البته او هم درنهايت جگرآور بودن به گريه نكردن اكتفامى كند. اما آيا به راستى راه ديگرى براى تحقيق نمانده است؟
درنگاه اول، اغلب كتابها نااميدكننده اند اما پايگاههاى مقاومت نيز ديده مى شوند.
مثلاً مولوى [بين شعرا] مردانى را كه عاشق همسر خود نيستند ناقص مى داند و ابن عربى [بين عرفا] زن را قابل و حق را فاعل مى پندارد، آنگاه نتيجه مى گيرد كه او پذيراى صور حق است.
به تاريخ دور و كهن الگوها كه دقيق مى شوم نمى توانم جلوى تعجب خودم را بگيرم.

گذشته از مادر ـ خدابودن مادر بودا در شرق و مريم مقدس درغرب، در فرهنگ ما حضرت فاطمه (س) علت خلقت معرفى شده و حضرت على (ع) مى فرمايند: وقتى حضرت رسول(ص) درباره مقام و حق زن در برابر مرد مى گفتند احساس كردم كه مى خواهند بگويند هيچ مردى حق اف گفتن به زن خود را ندارد.
در دوره اشكانى حق مالكيت، سهم ارث و حق شكايت به دادگاه از بدرفتارى شوهر داشتند، كوروش برخلاف سنن و تحت تأثير آتوسا، پسركوچكتر خودش «خشايار» را به وليعهدى برمى گزيند، گردآفريد، فرنگيس و گردويه جنگ آور و فرمانده بودند و هما، دينك، پوراندخت و آزرميدخت به پادشاهى رسيدند. 

درآيين مزدايى سه تن از گروه فرشتگان يا ايزدان جاودانى زن اند. تا به حال به شاهنامه فكركرده ايد، بيشتر پيشنهادهاى ازدواج ازسوى دختران است.
اما آيا عملاً همه چيز به همين خوشى بوده است؟
اين عنصرالمعالى نيست كه در قابوسنامه ترديد مى كند آيا دختران بايد آموزش ببينند؟ آيا نظامى نمى گويد: «آيا نمى بينى كه ريحان را چون تروتازه باشد ببويند و چون به پژمردگى دگرگون حال شود در [پليدى جاى] افكنند» و به اين ترتيب زن همچون محصولى مصرف شدنى بررسى مى شود.
جمله هاى ضدونقيضى كه نوشته ام وقتى بحرانى تر مى شوند كه به ياد بياوريم زبان فارسى ماهيتى خنثى دارد، به عنوان مثال ما در اشاره به زن و مرد فقط مى گوييم «او» اما در ديگر زبانها مجبور به روشن كردن جنسيت «مورداشاره پذير» هستيم.

آيا ما سنتى زن ستيز را پشت سر نهاده ايم؟ براى پاسخ به اين پرسش نمى توان به يك نگاه ايدئولوژيك متكى بود چرا كه ويژگى تقليل دهنده ايدئولوژى بنا به آنچه مشهور است توليدكننده نوعى آگاهى كاذب است در حالى كه ما به سازوكارى فرارونده وفراگير نيازمنديم.

چرخش دكارت به سمت انسان و اصالت بخشيدن به سوژه از مهمترين وقايع تاريخ فلسفه است.
او مى انديشيد، پس بود. وجود سوژه در ادبيات فلسفى دكارت وابسته است به توانايى اش به اينكه خود را يگانه و مستقل، متمايز از ديگران بداند و چيزى كه فوكو با آن مخالفت كرد همين سوژه خودمختار بود. سوژه درنگاه فوكو درموقعيت شدن است و نه درحالت بودن، بحرانى كه از آن يادمى شود به خاطر جابه جايى افراد در سوژه هاى مختلف است آنها گاهى به نقشهاى ناخواسته پرت مى شوند و گاهى فعالانه به فاعليت در سوژه مشخصى مى پردازند.

از يك طرف آدمى نمى تواند به كمدهاى شخصى خود پناه ببرد [همه مى دانيم كه هيچ كمدى آشپزخانه ندارد] و ازسوى ديگر مجبور است منبع اين فشارهاى خارجى را تحليل كند.
به اين ترتيب پاى گفتمان به بازى «آگاهى» بازمى شود.هرچه را كه دلالت مند است يا معنى دارد مى توان بخشى از گفتمان به حساب آورد.
درواقع آن مجموعه ساده اى از پاره گفتارهايى است كه واجد معنا، نيرو و تأثير در يك ساخت اجتماعى است. به اين صورت مى توان زمينه اى كه پاره گفتارها را گرد مى آورد به نوعى گفتمان دانست.
گفتمانها هم فهم ما از واقعيت، هم تصورى را كه از هويت خودمان داريم را شكل مى دهند. با اين حال ثابت نيستند، بلكه پايگاه تعارضى دائمى برسرمعنا هستند.
فوكو گفتمان را نه به مثابه مجموعه اى از نشانه ها يا قطعه اى از متن بلكه «رويه ها»يى مى داند كه به گونه اى نظام مند موضوعات و ابژه هايى را كه درباره شان سخن مى گوييم شكل مى دهند.
مسأله مهم از نظر او پرداختن به نحوه چانه زنى در روابط قدرت است [چرا كه گفتمان توليد كننده حقيقت و قدرت است] او بر اين گمان نيست كه در يك رابطه نهادى شده، طرف قوى در واقع از قدرت بلا منازع برخوردار است ومى گويد:«هر جا قدرت هست مقاومت نيز هست» اين مفهوم از مقاومت هميشه حاضر ، از نظر بيشتر فمنيست ها(در غرب) در دور كردن نظريه از پرداختن به الگوهاى سلطه مبتنى بر ظالم ـ مظلوم كه در انديشه فمنيستى اوليه رايج بود يارى رسانده است.

< بار ديگر گذشته و متون
عبور از زندگى قبيله اى و نظام اجتماعى مبتنى بر كشاورزى رفته رفته به انسجام جمعيتها ونهايتاً ايجاد سرزمين و استقرار حكومت انجاميد. ثروتها اندوخته شد و نزاع شكل سيستماتيك گرفت بنابراين قهرمانها سر بر آوردند. وجود طبقات و نياز به تقسيم كار انسانهايى را كه با شكلى مشخص آفريد كه يا براى دفاع و يا براى حمله گسيل مى شدند و به خاطر اهميتى كه داشتند از نفوذ خوبى برخوردار بودند. مى توان گفت موازى با آن(نه به شكلى مكانيكى بلكه به صورتى پيچيده) ادبيات فولكولور كه شاخص فرهنگى ـ ادبى جوامع مادرسالار بود به ادبيات حماسى تبديل شد. ادبيات فولكولوريك همچون مادرى ادبيات حماسى را در خود پرورانداما بزودى اين رويكرد به عنوان رويكردى مردانه متمايز شده قهرمان ـ مرد را فراهم آورد. دوره شعر غنايى(عراقى ) پا مى گرفت ومحبوب با ظاهرى زنانه مرام ورفتار مردانه اى را به رخ مى كشيد. پارادوكس غزلهاى اين دوره بسيار جالب توجه است. شاعران كه غالباً مرد هستند به زارى وشكوه مى پردازند كه معمولاً عملى زنانه محسوب مى شد، مردى كه فاعل است قلم به دست مى گيرد ودر كاغذى كه مفعول است شروع به نوشتن مى كندو…

چنانكه يونگ مى گويد هر مردى در خودزنى وهر زنى درخودمردى دارد اما گويى در ادبيات غنايى اين نرينگى و مادينگى به تعادل رسيده اند. از طرفى خنثى بودن زبان فارسى باعث مى شود من در پدر سالار بودن تاريخ ادبيات بعداز دوره حماسى شك كنم گيرم كه حضور زنها در ادبيات مخفيانه باشد.
در بحث از گفتمان «تعارض» يكى از مباحثى است كه موردتوجه رويكردهاى فمنيستى قرار گرفته است، هرگاه بپذيريم كه ادبيات تعليمى واكنشى نسبت به مسائل اجتماعى بود. آنگاه مى توانيم به شكل ديگرى گزاره هاى زن ستيز را تأويل كنيم، مثلاً اوحدى مى گويد: زن خود را قلم به دست مده ‎/ دست خود را قلم زنى زان به ‎/ او كه الحمد را نكرده درست‎/ ويس و رامين چراش بايد جست.

در جايى كه زنان آموزش نمى ديدند چگونه چنين ابياتى نوشته مى شوند. وجوداين ابيات خود حجتى بر وجود آموزش وچانه زنى زنها براى آموختن است يا اگر غزالى اززبان خسرو پرويز مى گويد: «به تدبير ورأى زنان كار مكنيد، كه هر كس كه به تدبير ورأى زنان كار كند به هر در مى زيان كند» نشان مى دهد كه زنان در امور حكومتى دخالت داشته اند كما اينكه مثلاً يكى از دلايل سقوط هخامنشى را دخالت زنان دانسته اند.
موضوع بعدى مسأله دسترسى به گفتمان است و من سعى مى كنم به طور خلاصه از آن به شكل يك نتيجه گيرى نسبى استفاده كنم. راست است كه مى گويند مسائل بيرونى باعث محروميت زنان از به دست گرفتن پاره گفتارها شده است. معمولاً مردها سخن مى گويند و اين مطلقاً به خاطر بى كفايتى ذاتى زنها نيست اما اين تصور كه مردها در گروه هاى مخفى به شكلى حساب شده و موذيانه و درجلساتى سرى شروع به كارشكنى عليه زنها كرده اند تا گفت وگو را به چنگ بياورند بسيار رؤياپردازانه است. اساساً عواملى كه ناخواسته زنها را از گفتن بازداشته، مردان را به گفتن محكوم كرده.

به هر روى رابطه دو جنس گاهى خصمانه بوده است و حملات از دوطرف پيگيرى مى شد. با اين تفاوت كه جور مردها به شكل مكتوب مستنداست اما اين موجب اثبات منفعل و صرفاً منفعل بودن زنها نمى شود. تصوير تاريخى كه مردها تمام وقت به ظلم عليه زنان مشغولند اغراق آميز و كاريكاتوريزه است، از طرفى ديگر با اندكى تلاش مى توان سكوت زنها را رياكارانه و همچون سلاحى عليه مردها دانست و نام آن را استراتژى موش مردگى نهاداما اين هر دو نامنصفانه اند.

در لحظات خصمانه تاريخ مردها با جنجال و به شكلى مكتوب و زنها درسكوت عليه يكديگر مانور داده اند اما طى سالها انباشت مكتوبات حاوى زن ستيزى ضعف نسوان راچنان حقيقى مسلم وانموده است و آرام آرام فرهنگى پرداخته گشته كه از جامعه مؤنث جمعيتى ضعيف ومظلوم ساخته است واين متأسفانه چيزيست كه نمى توان انكار كرد اما در بخش دوم يادآورديم كه سوژه تحت تأثير گفتمانهاست با اين وجود دشوار مى توان گروه جنسى خاصى را در آنچه بر سر تاريخ گذشته است مقصر دانست.در پايان بايد توجه داشت كه اين يك واقعيت است: در آينده سرنوشت هرجامعه اى به دست همان جامعه رقم مى خورد.
زندگي و انديشه محمدعلي فروغي

زندگي محمدعلي فروغي

محمدعلي فروغي درسال ۱۲۵۴ هجري خورشيدی در يك خانوادة فرهيخته و فرزانه در تهران بدنيا آمد. اسم پدر او محمدحسين ذكاء‌الملك بود كه در شعر به “فروغي“ معروف بود. پدر محمدعلي فروغي در عصرناصري داراي مناصب ديواني متفاوت بود و همزمان يك هفته‌نامة ادبي و اجتماعي و سياسي به نام “تربيت“ هم انتشار مي‌داد. محمدعلي فروغي با اين پشتوانة خانوادگي از پنج‌سالگي تحصيلات خود را شروع كرد. تحصيلات متوسطة را در دارالفنون گذراند و به تحصيل فن پزشكی و داروسازي مشغول شد، اما بعد از چند سالي تحصيل، آن رشته را رها نمود و به فلسفه و ادبيات روي آورد. محمدعلي فروغي در تداوم تحصيل فلسفه بنابرعلاقه‌اي كه داشت به تحصيل فلسفه مشاء بيش از مكاتب ديگر فلسفي علاقه نشان داد. در مدرسه صدر محمدعلي فروغي به تكميل زبان‌هاي فرانسه و انگليسي مبادرت ورزيد، و با يادگيري اين زبان‌ها امكان دستيابي به آثار و نظريات فليسوفان اروپائي را براي خود تسهيل نمود. فروغي بعد از اتمام تحصيلات خود وارد خدمات دولتي شد و به استخدام وزارت انطباعات درآمد و شغل مترجمي زبان فرانسه و انگليسي را در آن وزارتخانه به عهده گرفت. در كنار شغل دولتي، محمدعلي فروغي به حرفه معلمي هم مشغول بود. گويا فروغي به شغل معلمي بسيار علاقمند بود و از گذراندن وقت در ميان دانش‌آموزان و دانشجويان لذت مي‌برد. محمدعلي فروغي در كنار پدرش گرداننده هفته نامه “تربيت“ هم بود و در آن, آثار ترجمه شده خود را چاپ مي‌نمود.

پس از صدور فرمان مشروطبت محمدعلي فروغي در قسمت دبيرخانه مجلس شروع به كار كرد. در انتخابات دوره دوم مجلس كه پس از استبداد صغير و خلع محمدعليشاه انجام گرفت از تهران به وكالت مجلس انتخاب شد و در سال ۱۲۸۹ خورشيدی به رياست مجلس شوراي ملي رسيد. بعد از مدتي محمدعلي فروغي از رياست مجلس كناره‌گيري كرد و در مقام نايب‌رئيس مجلس در كنار ميرزاحسين‌خان موتمن‌الملك، به كار خود ادامه داد. پس از انحلال مجلس دوم محمدعلي فروغي در كابينه صمصام‌السلطنه مقام وزارت عدليه را به عهده گرفت. در انتخابات مجلس دورة سوم دوباره به وكالت از طرف تهران انتخاب شد. در سال ۱۲۹۳ ميرزاحسن پيرنيا وزارت عدليه در كابينه خود را به فروغي واگذار نمود. فروغي در سال ۱۲۹۸ هجري شمسي به عضويت در هيئت‌نمايندگي ايران به كنفرانس صلح پاريس رفت. فروغي در آن كنفرانس سعي كرد دعاوي مالي و سياسي ايران را كه مولود جنگ بين‌الملل اول بود، مطرح كند. فروغي و ديگر دستياران او در آن كنفرانس نتايج مثبتي نگرفتند و خسارات سنگين ايران در جنگ بين‌الملل اول پرداخت نشد. فروغي مدت دوسال در اروپا اقامت گزيد و در اين مدت تلاش‌ها و كارهاي فرهنگي بسياري را در فرانسه و آلمان انجام داد. از جمله ايراد سخنراني‌هاي متعدد در مورد تاريخ و ادبيات ايران در محافل فرهنگي فرانسه و ‌آلمان بود. پس از بازگشت در سال ۱۳۰۱ در كابينه حسن مستوفي‌الممالك وزيرخارجه كابينه شد.