ادبیات معاصر امریکای

پيشگفتار
اين مطالعات دير انجام كه با ادبيات معاصر امريكا آغاز شد طولي نكشيد كه سر زندگي اصالت و توانايي اين ادبيات ،همه حواسم را به خود مشغول داشت . فاكنر ،اونيل و همينگوي نويسندگان ژرف انديش و قدرتمندي بودند كه مقام رمان و نمايش امريكا را تا حد رمان و نمايش انگلستان ،آلمان و فرانسه ارتقا دادند ، زيرا هنگامي كه جايزه نوبل در ۱۹۴۹ له نويسنده گمنامي اهدا شد كه ظاهراً در مردابهاي ميسي سي پي گم شده بود و يا در سال ۱۹۵۴ به جهانگرد ريش و پشم دار سالخورده اي تعلق گرفت كه شهر پاريس از سي سال پيش او را روزنامه نگاري تهيدست مي شناخت كه زير سقفي در حال فرو ريختن با ماشين تحرير كهنه اش كانجار مي رفت ، غولهاي ادبي اروپا از جا پريدند .

انتقاد از من رواست ، چرا كه تا ۱۹۶۶ فقط يك رمان از همينگوي و يك رمان از استين بك خوانده و اصلاً كتابي از فاكنر نخوانده بودم . اكنون نيز از ادبيات كانادا ، مكزيك و امريكاي جنوبي چيزي نمي دانم ، هر خواننده آگاهي اين نكته بي دردسر ، تنگ نظرانه و توهين آميز براي « ايالات متحده » اي است به سادگي حدس بزند . به راستي چه كسي به ما صفتي ملي عطا خواهد كرد ؟

باري ، من از « صراحت » عريان بسياري از نويسندگان متوسط امريكا در بيان اعمال محرمانه تنمان ، اندكي يك خورده ام . ممن پيوريتن۱ معصومي نيستم و آن قدر در رگهايم خون فرانسوي – كانادايي جريان دارد كه اگر شوخي زشتي با زيركي بيان شود يا حتي ديدن فيلم « عرياني » هم ممكن است مذاقم خوش بيايد .

من پيش خود فرض كرده بودم ، هر كس كه آن قدر هوش و حواس دارد كه بتواند كتابي بنويسد ، خود به خود مي داند ، برخي واژه هاي تند و رك بوي زننده اي از مصداق خود و محيط آن مصداق را با خود دارند ، چون اين گونه واژه ها مي تواند هر شعري را كه شايد درباره تن و بدن باشد ، به فضاحت بكشاند ، لذا اين دسته نويسندگان در آثاري كه پيش چشم ما گشوده مي شود و با ما تماس حاصل مي كند از واژگاني استفاده مي كنند كه از پيش ضد عفوني شده است . يعني در گفتگو از اسرار خلوت و رختخواب به شيوه غير مستقيم و فرهيخته اي متوسل مي شوند .

وقتي اين گونه خودداريها مورد توجه قرار گيرد ، ادراك آدمي تند و تيزتر مي شود . و درگيريها و تضادها هم كندتر مي شوند و اينك كه دادگاههاي ما كم و بيش براي تعريف قبح دست از تلاش برداشته اند ، سالها در هرزه نگاري چه بهنجار و چه ناهنجار غوطه خواهيم خورد ، باشد كه اين وضعيت با افزايش آزادي تخفيف يابد . كتابهايي مانند كندي۲ عادي خواهند شد و خوانندگان بالاتر از ديپلم را تحريك نخواهند كرد ؛ همان گونه كه ساقهاي زنان ، چندان هوسي در دل مردان بر نمي انگيزد و در ضمن بايد اذعان كنم كه رمانهايي مانند آخرين راه خروجي به بروكلين۳ اگرچه تهوع آورند ، آزاد باشد تا ژرفاي انحطاطي را كه در پس رفاه كور و گيج ما پنهان است ، به ما بنماياند . به اين نكته نيز اعتراف كنم كه من اين كتابها را خوانده ام .

كتابهاي ديگري هم خوانده ام كه دوست دارم پيش از آنكه با فراغت درباره فاكنر سخن بگويم ؛ كمي هم از آنها بگويم . نويسندگان قدرتمند و مبتكر بسياري در ايالات متحده امريكا هستند كه برخي از ايشان در برابر وسوسه هرزه نگاري مقاومت كرده اند . من سال بلو را همچون هنرمند بي ريايي كه هرگز دستنوشته اش را به چاپ نمي سپارد مگر آنكه همدردي پر احاساس و هنرمندي كمال يافته۴ خويش را به آن منتقل كند ، محترم مي شمارم . شهرهاي در حال گسترش ما ، هر ساله هزار نفر مانند هرزوگ را به وجود مي آورند : شوهري كه صبورانه كلاه قرمساقي بر سر مي گذارد ، پدري شيفته فرزندان اما سهل انگار مردي خوش نيت اما سست اراده و بيحال كه در ميان تخته پاره الهياتي درهم شكسته به دست و پازدن مشغول است .
بدو ، ربيت !

اثر جان آپدايك۵ تصويري غم انگيز ، ليكن گيراي مردي را به دست مي دهد كه از محيطي مرگبار ع از غروري كاذب و از ادراكي كم مايه – در تشخيص خير و شر – رنج مي برد . هر شهر امريكا صدها ربيت آنگسرومز در خود دارد كه پس از مشاهده سستي و سقوط پيوندهاي اخلاقيش از پا در مي آيد و ما خود را شريك جرم احساس مي كنيم . ادبيات زمان ما انباشته از آثار قهرمانان مچاله شده اي است كه مي پنداشتند با مرگ آورنده ده فرمان ، اين مفاهيم نيز منسوخ شده اند ۶٫ آپدايك در كتاب زوجها همه توان خود را براي بيان خير و شر به كار مي گيرد :

شاهكاري از ادراكي نافذ و ژرف . طنزي خشمناك در تشريح اجتماعي كه عزمي « بي پروا هم » براي آوردن رازهاي شيرين عشق و تن در سخان ركيك مردان و زنان به پهنه وضوح ادبيات دارد و من با خواندن هر صفحه آن سخت يكه خوردم ؛ ليكن در ميان رسوب اخلاقي آن ع بينشهاي درخشان بسيار و ادراكي موجز يافتم : « سرنوشت همه آنان در اين عصر ، عصري از اعصار تاريك كه در ميان هزاره ها و در ميان مرگ و تولد مجدد خدايان – به هنگامي كه هيچ دستاويزي جز جاذبه هاي سيارات ، سكس و رواقيگري وجود ندارد – منوط به آن است . »

فرانسيس اسكات فيتز جرالد ( ۱۹۴۰- ۱۸۹۶ ) در خانواده هاي پرهيزگار و كاتوليك به دنيا آمد . ايمانش را از كف داد و از اينكه كليسا كتابهايش را تحريم كرد ، رنج بسيار برد . شايد به همين دليل است كه من كتاب شب لطيف است۷ را با حرارت بيشتري پذيرا شدم تا گتسبي بزرگ را كه عموماً بهترين كار او شمرده مي شود . كتاب اول اساساً داستاني اسرار آميز است ( كي ، كي را كشت ؟ ) با طرحي هيجان انگيز و پاياني دراماتيك ؛ هزاران كتاب از اين نوع وجود دارد .

كتاب ديگر ، نتيجه تلاش دليرانه مرد ايرلندي رمانتيكي بود كه مي كوشيد تا – تقريباً به گونه اي باليني – سقوط يك ايده اليست را بر اثر وسوسه و شور بختي ، درگير زنبارگي و ميخوارگي توصيف كند . وقتي ديدم نويسنده هيچ گونه رنگ خوشبينانه اي بر پايان شتابزده آن نپاشيده است ، حيرت كردم . در اين اثر با تصويري نه چندان متفاوت از نويسنده روبرو مي شويم : زوال اخلاقي ناشي از ميخوارگي خود نويسنده پس از دلبستگي طولاني به همسري بدخو و ناسازگار و مقاومتي دراز مدت در برابر فشارهاي اقتصادي و عشقهايي كه به او عرضه مي شد . اين همان شخصيت دوست داشتني و زندگي عاطفي فيتز جرالد بود كه براي اين كتابها شهرت گذرايي هم به ارمغان آورد .

۲- قلمرو فاكنز
فاكنر از اوليس جيمز جويس به راه افتاد و در جاده تنباكوي ارسكين كالدول پيش رفت . او جريان سيال ذهن را در طبقه كاملي از مردم ساكن ميسي سي پي دبنال كرده و با عريان كردن جسم و جان آنان ، تاريخچه و زوالشان را ضبط مي كند او كه آثار بالزاك را بسيار خوانده بود ، خود به نوشتن كمدي انساني۸ گوشه اي از ايالات متحده پرداخت . اين بخش در واقع لافايت بود و مركز آن شهر اكسفورد جايگاه پر افتخار دانشگاه مي سي سي پي ليكن فاكنر اين شهر را جفرسن خواند و اين بخش را يوكناپاتافا نام داد ؛ واژه اي كه به قول خود او ، از آن سرخپوستان چيكاسا۹ است و چنين معنا مي دهد : « آب در جلگه ها به آرامي روان است . »

و اين توصيف مصداق كاملي از كتابهاي اوست . فاكنر براي اين « بخش تخيلي » خود جمعيتي برابر ۹۳۱۳ سياه پوست و ۶۲۹۸ سفيد پوست در نظر مي گيرد . حداقل صد تن از اين سفيد پوستان و انبوهي از سياه پوستان به رمانهاي او داخل يا در آنها خارج مي شوند . همچنان كه شخصيتهاي متعددي ، نظير همينها در بخشهاي گوناگون آثار بالزاك ظاهر مي شوند . در نمايش موشكافانة فاكنر ، مردم اين قطعه زمين ، صميمانه تر و صادقانه تر از هر بخش ديگري از مردم امريكا نمايانده مي شوند .

فاكنر در ۲۵ سپتامبر ۱۸۹۷ در نيوآلباني۱۰ مي سي سي پي به دنيا آمد . پدرش در سال ۱۹۰۲ خانواده را به آسكفورد برد و با شغل مدير حسابداري در دانشگاه استخدام شد . تحصيلات رسمي ويليام از دبيرستان فراتر نرفت . او تلاش كرد براي شركت در جنگ جهاني اول در ارتش نامنويسي كند ؛ اما پذيرفته نشد . سپس به كانادا رفت و وارد نيروي هوايي سلطنتي شد ؛ اما پيپ از آنكه تعليماتش را به پايان برساند ، جنگ خاتمه يافته بود . آنگاه به آكسفورد بازگشت و يك سالي را در دانشگاه به تحصيل مشغول شد . در سال ۱۹۲۴ يك جلد از شعرهايش در بوستون چاپ شد . در صفحه عنوان كتاب يك حرف u به اشتباه در اسم او گذاشته شد . فاكنر اين اشتباه را حفظ كرد و همه كارهاي بعديش را با همين نام جديد امضا كرد . همان گونه كه احساس بر انديشه مقدم است ، نثر نويسان خوب تقريباً هميشه با شعر آغاز مي كنند .

هنگامي كه در حرفه روزنامه نويسي و در نيوارلئان كار مي كرد با شروود اندرسن آشنا شد . او ويليام را ترغيب كرد به رغم امتناع مكرر ناشران از چاپ آثارش ، به نوشتن ادامه دهد . فاكنر در ژوئن ۱۹۲۵ با كشتي باري به اروپا سفر كرد . ايتاليا و فرانسه را زير پا گذاشت و مدتي در روزنامه اي در پاريس به كار پرداخت . سپس به آكسفورد بازگشت و براي تأمين زندگي به هر كاري ، هر اندازه بي ارزش دست زد ، پس از انتشار چند كار جزئي كه در اقيانوس انتشار كتابها بازتاب و آوازه چنداني نداشت يكي از بنگاههاي انتشاراتي نيويورك را متقاعد كرد تا كتابي از او به چاپ برساند ( ۱۹۲۹ ) و شهرت او با اين كتاب آغاز شد .

رمان سارتوريس۱۱ يكي از خانواده هاي قديمي اهل جنوب را تصوير مي كند كه اندك اندك قدرت اجتماعي و املاك خود را به اعضاي يك طبقه بازرگان كاسبكار در حال رشد ولي فاقد اصول اخلاقي ، تسليم مي كند . بدين گونه تاريخچه حوادث بخش « يوكناپاتافا » پيش چشم ما گشوده مي شود . بنيانگذار اين خانواده سرهنگ جان ساتوريس است كه در جنگهاي داخلي فرمانده يك هنگ سواره نظام بود و با شهامت و بي پروايي خود در آن روزگار داستانهاي گوناگون و پر شاخ و برگي براي فرزندانش به يادگار گذاشت .

وي در سال ۱۸۷۶ در گذشت و با يارد سالخورده آغاز مي شود كه در جفرسون رئيس بانك است مردي مبادي آداب كه با ويسكي و سيگارش زندگي مي كند و مورد احترام همگان است . گرچه در ناتواني اش در اداره فرزندان و خدمتكاران ، نشانه هاي زوال به چشم مي خورد . شخصيت شرور داستان ، نوه اش بايارد سارتوريس دوم ، است كه خوگرفته به خشونت و شتاب – با لاقيدي – از جنگ جهاني اول باز مي گردد . اتومبيل جديد او كه موجب وحشت پدربزرگ است ، نماد جهان در حال دگرگوني و ابزار فاجعه است .
اعضاي خانواده سارتوريس به اصل و نسب خويش مي بالند و معيارهاي ديرينه آداب داني ، ذوق و سليقه و وظيفه شناسي خود را نسبت به خانواده ، طبقه و جامعه حفظ مي كنند . آنان مستخدمان سياه پوست خود را آمرانه به كار مي گيرند ب اايشان همچون اعضاي پذيرفته شده و پرورش يافته خانواده رفتار مي كنند ؛ اما به ايشان به شكلي غير از نوعي كاست هميشه پست ، نمي نگرند . آنان با تحقيري بي ثمر به تازه واردان بي ريشه ، حيله گر و مبتكر شمالي نگاه مي كنند ؛

كساني كه غير از جاذبه پول و جنسيت هيچ نيروي محرك ديگري ندارند ؛ آناني كه نه وابستگيهاي اجتماعي را به رسميت مي شناسند و نه قيود زيبايي شناسي را . در رمانهاي فاكنر نمايندگان اصلي اين گروه خانواده اسناپس۱۲ هستند ، « خانواده اي به ظاهر خستگي ناپذير كه در طول ده سال اخير از جاي كوچكي مشهور به محله فرانسويها – كم كم به شهر [ جفرسن ] آمده اند . » فلم اسناپس ، مصمم به گردآوري ثروت و رسيدن به قدرت : « روزي ، بي سر و صدا پشت پيشخان رستوران كوچكي كنار خيابان ، سر و كله اش پيدا شده بود . . .

با اين جا پا – و مانند ابراهيم پيامبر – خويشان و بستگان خود را تك تك ، يا خانواده خانواده به شهر مي آورد و طوري سر و سامان مي دهد كه بتوانند پول در بياورند . » آنان ر در شغلهاي كوچك و جور واجور درجة سه مغازه هاي بقالي ، سلماني و . . . پخش و پلا شدند ؛ زاد و ولد كردند و ريشه دواندند . ساكنان قديمي ، در خانه ها و مغازه ها و دفترهاي آراسته خود ، ابتدا با تفريح و سرگرمي ، سپس با حيرت و آشفتگي ناظر اين جريان بودند . » در جريان وقايع رمان ، طبقه جديدي گسترش مي يابد تا آن گاه كه « سارتوريس ها » در مقابل «اسناپس ها » محو مي شوند . مزرعه ، دهكده ، خانه مجلل و درشكه ، جايشان را به مغازه ، شهر ، بانك و اتومبيل مي دهند و سيماي جنوب به تصويري رنگ باخته از شمل مبدل مي شود .

تنها « اسناپس » ي كه در اين كتاب ظاهر مي شود ، دفتر دار بانك بايارد سارتوريس است . او با نقشه اي سنجيده دست به اختلاس ميزند ، پولش را پس انداز مي كند . در ناحيه كثيفي مسكن مي گزيند و نامه هاي عاشقانه بدون امضايي براي نارسيسا بن بو – كه به سبب وابستگيش به خانواده سارتوريس دور از دسترس اوست – مي نويسد . برادر دختر ، هوراس بن بو وكيلي است كه با « سيماي زيبا ظريف مسخره اش » مشخص مي شود . او با زن هوسباز بهترين دوست خود رابطه نامشروع برقرار مي كند و خواهر حساس و پارسايش را آزرده خاطر مي سازد . نارسيسا هم پنهاني و با دلهره گرفتار عشق بايارد سارتوريس دوم مي شود .

بايارد اعتنايي به او ندارد ، چرا كه روح خود را به اتومبيليش فروخته است . وقتي در يك تصادف چند دنده بايارد مي شكند . نارسيسا با صميميتي خاموش از او پرستاري مي كند تا آنكه بايارد با او ازدواج مي كند . هنگامي كه دنده هاي او و گلگيرها تعمير مي شوند ، بايارد ، پدر بزرگش را مصرانه با اتومبيل به گردش مي برد ، اتومبيل در گودالي مي افتد . بايارد اول از شدت ضربه مي ميرد و چيزي نمي گذرد بايارد دوم هم در حين پرواز با هواپيمايي كه دچار نقص فني شده است تلف مي شود . در اين هنگام او بيست و هفت سال داشت و سال ۱۹۲۰ بود .

اصل داستان همين است كه گفتم ، اما بدون پرداخت هنري داستان هيچ است . در اينجا ساخت و سبكي وجود دارد و تصاويري كه با تامل در آن جاي داده شده است : تصوير شهر و مغازه ها و كاسبها و بيكاره هايش . تصاوير نواحي مسكوني قديمي با خانه هاي ساكت و سرسبز سايبان دار متعلق به اشرافيت در حال احتضار است ، تصوير اين خانواده هاي شكست خورده با خاطرات مغرورانه غم انگيزشان از گذشته باشكوه ؛ تصوير برده هاي پيشين و فرزندانشان كه بي مال و منال ، بينوا و زيرك كه زبان انگليسي را براي همخواني با حنجره هاشان و نيازها و آوازهاشان تغيير داده اند .

بهترين جنبه كار فاكنر ثبت ساده و صميمانه فضاي جنوب است : رنگ و تركيب خاك ، گياهان و گلهاي خاص منطقه كه « جنگلي درهم تنيده و خوش رايحه » از « ياسهاي هندي ، كبود ، بنفش . . . و پيچكهاي انبوه » مي سازند ؛ « رايحه ياسمنها پيوسته در فضاي خانه پراكنده است » ؛ پرندگان بومي كه « شامگاهان با شيريني و ملاحت آواز مي خوانند . »

باران جنوب كه زمين و آناناسها را شست و شو مي دهد و خاك را در پرتو خورشيد سوزان به رنگ سرخ در مي آورد . ما در مي يابيم كه اين كتاب به هاي كار و عشق فراواني تمام شده است . فاكنر جنوب خود را ،به غم « مردابهاي بويناك و ديرينه و عقب افتادگي معنوي » اش ، با تمامي ثروت و سرسبزي شمال متجاوز عوض نمي كند . او براي تشريح و توصيف صحنه هايي كه به دقت نظاره شان كرده است با تأمل به دنبال واژه هايي بكر و جاندار مي گردد .

با چنان حساسيتي درباره كار سخت يك قاطر مي نويسد كه گويي از برادرش سخن مي گويد ؛ مي نويسد كه چگونه يك سگ جوان « به زودي بايد با زبان آويخته و تكان شديد دم به دنبال بوهاي اغفالگر و ديوانه كننده اي بدود كه دنياي پيرامونش را پر كرده و او را از هر بيشه زار و نيزار و دره تنگي به سوي خود مي خواند . » اين نويسنده جسور گاهي براي دستيابي به بداعت ، بسيار پيش مي رود ؛ مانند زماني كه به توصيف زنان ولخرجي مي پردازد كه با صداي خش خش جمع كردن دامنهايشان « صداي جلوه فروشانه بانوي صاحبخانه گم مي شد » از سر ميز ناهار بر مي خيزند . عباراتي نيز دارد كه بدون ضايع شدن با صفتها يا نثري تصنعي از زيبايي سرشار است .

كتاب سارتوريس ، اندك اندك هواخواهاني يافت ، حق التأليفي به دست آمد و فاكنر توانست با فراغت و اطمينان خاطر ناني بخورد . در سال ۱۹۲۹ با خانم استل فرانكلين ، بيوه اي كه از شوهر قبليش دو كودك داشت ، ازدواج كرد . ويليام بچه ها را هم به عنوان جهيزيه او پذيرفت .
فاكنر پيش از انتشار سارتوريس رماني را به پايان رسانده بود كه بعدها آن را بهترين اثر خود خواند . مضمون خشم و هياهو ( ۱۹۲۹ ) نيز زوال يكي از خانواده هاي طبقه بالاست ؛ اين خانواده ، كامپسون ها هستند .

كتاب كه گويي مي خواست ديدگاه مكبث۱۳ را در مورد زندگي ، همچون « داستاني كه ابلهي حكايت مي كند ، انباشته از خشم و هياهو براي هيچ و پوچ » بيان كند نخست از زبان ابلهي۱۴ به نام بنجي ، حكايت مي شود كه « سي ساله اي سه ساله » توصيف شده است . بردباري او كمتر از آن است كه داستان را به گونه اي پيوسته و معني دار تعريف كند ، داستان از طريق تصويرهايي كه در ذهن بنجي جريان مي يابد ، به شكلي تيره و تار به ما منتقل مي شود . نتيجه كار در تبديل نظم و بي نظمي و روشني به ابهام ، شبيه برخي از نقاشيهاي معاصر است .

در صحنه مركزي داستان ، بنجي – بي آنكه كاملاً درك كند كه در پيرامونش چه مي گذرد – همسايه اي را مي بيند كه خواهرش ، كدي كامپسون را مي فريبد ؛ دختر در ابتدا مقاومت مي كند و سپس تسليم مي شود ؛ آن گاه بخشايش مي طلبد و پيش پاي بنجي زانو مي زند . « گفت : نمي كنم ، ديگه نمي كنم ، بنجي ، بنجي . . . گريه مي كرد و من هم گريه كردم و همديگر و بغل كرديم . » به زودي سر و كله بچه اي پيسدا مي شود . كدي با عجله تن به ازدواج مي دهد . در فصل آخر ، پسر بزرگ – كه وارث خانواده كامپسون است – وقتي به خطاي خواهرش كدي پي مي برد ، خودكشي مي كند . داستان ، اگر بتوان سر و تهي براي آن قائل شد ، داستاني است قوي اما فاكنر از هيچ وسيله اي براي ابهام بخشيدن به آن فروگذار نكرده است .

فاكنر مي گويد :
در تابستان سال ۱۹۲۹ در كارخانه برق ( آكسفورد ) در نوبت كار شبانه از ساعت ۶ بعد از ظهر تا ۶ صبح با شغل كارگر حمل زغال سنگ ، كاري گرفتم . زغال را از انبار توي چرخ دستي مي ريختم ، به دخل كارخانه مي بردم و در محلي كه آتشكار بتواند آنها را توي كوره ديگ بخار بيندازد ، كپه مي كردم . حدود ساعت ۱۱ شب كارگرها مي رفتند مي خوابيدند ؛ ديگر بخار زيادي لازم نبود . آن وقت ما يعني من و آتشكار مي توانستيم استراحتي بكنيم او روي صندلي مي نشست و چرت مي زد . من با چرخ دستي ، ميزي رو به راه كرده بودم . . . در آن شبها بود كه بين ساعت ۱۲ تا ۴ صبح ، كتاب در بستر مرگم۱۵ را در مدت شش هفته نوشتم .

در اين رمان موفق ، حماسه انحطاط به سراغ يك خانواده تهيدست سفيدپوست مي رود كه روي زمينهاي كم حاصلشان در نزديكي محله فرانسويها كار مي كنند. فاكنر شهرنشين بود ، اما فرهنگ و زبان مزارع ، روستاييان و حتي حيواناتشان را مي دانست ؛ او با تفصيل كامل ، رام كردن اسبي را به دست يك مرد توصيف مي كند . داستان در اطراف مرگ و تدفين آدي باندرن ، پس از زاييدن پنج فرزند براي شوهري بي دست و پا و پوست كلفت و كله شق ، دور مي زند . « ديويي دل »» تنها دختر خانواده مادر در حال مرگش را به طور خستگي ناپذيري باد مي زند يكي از پسرها ، كش۱۶ تابوت آدي را زير پنجره اتاقش و زير نظارت خود او مي سازد .

پسران ديگر خانواده در ناسزاگويي دست كمي از پدرشان نداردن ؛ آنان حداقل ساعتي سي بار واژه لعنتي را بر زبان مي آورند . ادي با شوهر تندخو و بدخلقش روزگار خوشي نداشته است ؛ و از اينكه بايد پيش اقوام شوهرش دفن شود ، خشنود نيست ؛ به پسرانش التماس مي كند كه جسدش را به جفرسن ببرند و در كنار كس و كار خودش به خاك بسپارند ؛ شوهر رضايت مي دهد ، چرا كه اميدوار است در آن شهر بتواند يك دست دندان مصنوعي گير بياورد . بلافاصله پس از مرگ آدي افراد خانواده جسدش را كه هنوز گرم است ، در تابوت تنگ مي چپانند ، روي گاري زهوار در رفته اي مي گذارند ، دو رأس قاطرشان را يراق مي كنند و راه درازي را به سوي مركز بخش در پيش مي گيرند .

دهها مصيبت و بدبختي بر سرشان مي آيد . در باران شديدي سراپا خيس مي شوند و طغيان رودخانه پلي را كه بايد از روي آن بگذرند ، ويران مي كند . چندين كيلومتر راه مي روند تا از پل ديگري عبور كنند ، آن را هم ويران شده مي يابند . مي كوشند تا از گدار رود بگذرند ، اما قاطرهايشان غرق مي شود .
اسب و درشكه اي از فلم اسناپس مي خرند و سرانجام به جفرسن مي رسند . مراسم تدفين انجام مي شود ؛ « ديويي دل » جنيني را كه پنهاني باردار شده است ، سقط مي كند ؛ آنس ك دست دندان نو ، يك گرامافون و همسري تازه گير مي آورد . در بستر مرگم به طور گسترده اي تحسين شده است ؛ اما من آن را كتابي ملال انگيز و ناراحت كننده يافتم . فاكنر اقرار كرده است كه : « به همه بلاياي طبيعي كه امكان دارد بر سر خانواده اي فرود آيد ، فكر كردم و گذاشتم همه چيز اتفاق بيفتد . من اذعان دارم كه يك چرخ دستي هيچ جذابيتي ندارد و اميدوارم كه هيچ گاه ناچار نشوم در يك تشييع جنازة شصت كيلومتري شركت كنم . »

ويليام موضوع ديگري را هم صادقانه اقرار مي كند : او به عمد داستان حريم۱۷ (۱۹۳۱) را براي جلب مشتري ـ و شايد هم به مثابه وسيله اي براي دعوت شدنش به هاليوود ـ با سكس و خشونت انباشته و شلوغ مي كند . فيلمسازان با او پاسخ مثبت دادند ؛ فيلم موفق شد و منتقدي ، كتاب را « يكي از بهترين رمانهاي ادبيات معاصر » ناميد . وحشتناك است ! در ميان مشتي « آشغال سفيد بدبخت » ، تمپل دريك ، دختري دبيرستاني با هوس همخوابگي ، وول مي خورد ؛ پيرامون و در پي او ، گروهي مرد مشتاق فرو نشاندن آتش هوا و هوسش روانند ؛ قتلي اتفاق مي افتد ؛ سياهي لينچ مي شود ؛ پدر تمپل او را كه حامله است به راه مي آورد و شوهر مي دهد .

تمپل منتظر مي ماند تا دنباله داستان زندگيش ، در كتاب مرثيه براي راهبه۱۸ ( ۱۹۵۰ ) بار ديگر ظاهر شود .در اين فرجام دراماتيك او با رضايت خاطر به پرستارش اجازه مي دهد كه نوزاد ناخواسته را نابود كند ؛ با فاسق خود مي گريزد ، و سپس نزد شوهرش باز مي گردد و پنجاه صفحه كتاب را اشغال مي كند تا به خيانتش اعتراف كند ، اگرچه باعث مي شود كه پرستارش به جرم قتل كودك نوزاد اعدام گردد . در اين كتاب به قدر كافي شهوت و خونريزي براي ده دوازده فيلم وجود دارد ، اما براي مردي كه مي خواست شاهكارش را بنويسد اثر نالايقي بود .

معناي عنوان روشنايي ماه اوت ( ۱۹۳۲ ) هنوز هم براي من مبهم است ؛ مگر آنكه به سايه هاي متغير سپيده دم و ظهر و شب طي ماهي كه داستان در آن اتفاق مي افتد ، اشاره داشته باشد . لنا گرووز ، پا برهنه و حامله ( در كتابهاي فاكنر هرگز نمي شود مدت زيادي بگذرد و زني حامله نشود ) در پي پدر آواره و خانه به دوش كودكش از آلاباما به راه مي افتد و پس از سي روز به جفرسن مي رسد . اين داستاني است تاثر انگيز كه فاكنر با همدردي تمام – با درنگ بر هر نكته اي از جاده و آسمان هر عملي يا كلمه اميدبخشي يا محبتي كه نصيب زن و جستجوي اميدوارانه اش مي شود ـ آن را بيان مي كند . سرانجام زن به جفرسون مي رسد و در مي يابد مرد پيمان شكن كه فريبش داده ،

دائم الخمري است كه مشروب ، قاچاق مي كند ؛ اين آدم با پيدا شدن لنا ، از وحشت سر و سامان گرفتن ، پاشنه هايش را ور مي كشد و مي گريزد . دو حادثه تشديد كننده به اصل روايت افزوده مي شود : يكي اينكه چگونه شايعه پردازان شهر ، آگاهانه و با عزمي راسخ ، زندگي كشيش بيگناهي را ـ كه همسرش منحرف شده است ـ از هم مي پاشند ؛ و دوم اينكه چگونه « پيوريتن » ي متعصب ، با انضباطي سخت و زاهدانه ، كودك بي پناهي را به جنايتكاري مبدل مي كند .

اما در اينجا قهرماني به نام بايرون بنچ وجود دارد كه در تمام دشواريها لنا را ياري مي كند ، عاشقش مي شود و سرانجام در پاياني خوش ـ كه در آثار فاكنر كمياب است ـ او را به همسري مي گيرد و كودك را مي پذيرد . طرح داستان را بيش از اين نبايد باز كرد ، چرا كه اين تنها كتابي از فاكنر است كه خواننده شخصاً بايد صفحه به صفحه همراه داستان پيش برود .