صادق هدايت

بوف کور صادق هدايت از زمانی که خلق شد تا به امروز همواره محل بحث بوده است. اينکه هدايت در اين رمان پيچيده چه می گويد؟ مقصود از نوشتن آن چه بوده است؟ مرد خنزر پنزری کيست؟ لکاته و زن اثيری نماد کدام زن و کدام معنی هستند؟ و بسيار سوال های ديگر از اين دست.
بسياری کوشيده اند طی سال های درازی که از پيدايی بوف کور گذشته است، تحليلی در باره آن ارائه دهند و به نحوی آن را برای عامه خوانندگان قابل فهم گردانند اما به نظر نمی رسد هيچ تلاشی در اين زمينه موفق بوده باشد در حالی که بوف کور همچنان جزو مهمترين رمان های زبان فارسی و شايد مهمترين آن به حساب می آيد.
در مجلس بزرگداشت صدمين سال تولد هدايت که چندی پيش در دانشکده صنعت آب و برق برگزار شد، دکتر محمد صنعتی روانشناس و روانپزشک تحليل تازه ای از بوف کور ارائه داد که البته هيچ دخلی به موضوع روانشناسی ندارد بلکه برعکس در پی تحليل تاريخ انديشه و اسطوره در جهان و به ويژه در مشرق زمين است و به نظر می رسد در بين تمام نوشته های درباره صادق هدايت، اين تحليل از اهميت ويژه ای برخوردار باشد و بر اساس آن درک تازه ای از بوف کور به دست آيد.

عنوان سخنرانی دکتر صنعتی ” اسطوره آفرينی و اسطوره کشی صادق هدايت” بود:
http://www.bbc.co.uk/persian/images/020621_shedayat150.jpg

صادق هدايت
“مقصود من در اينجا پرداختن به تلاش های هدايت در زمينه قصه نويسی و گردآوری فرهنگ توده نيست بلکه جنبه ای از کار اوست که تا آنجا که من می دانم کسی پيش از او در ايران اين گونه هدفمند و آگاهانه به آن توجه نکرده است. ولی متاسفانه تعصبات ناسيوناليستی و غرور ملی اجازه نداده که به اين جنبه از کار هدايت و ارزشهای بنيادين آن توجه شود.
اما اين کار نه تنها ارزشی کمتر از قصه های هدايت ندارد بلکه به قصه های او نظير توپ مرواری و بوف کور غنای خاصی بخشيده است. از اين گذشته او را در جايگاه يک خردورز مسوول و متعهد و يکی از مهمترين چهره های انديشه مدرنيته در ايران، شايد بيش از يک قرن پيشرو تر از زمان خود قرار می دهد.
توجه هدايت به فرهنگ توده همواره نشانه مهرورزی او به ايران و فرهنگ کهن ما شناخته شده، به طوری که بعضی تصور کرده اند که او يک ناسيوناليست رمانتيک گذشته نگر است اما فقط بخشی از اين نکته می تواند استنباط درستی از هدف هدايت باشد.

آنچه پنهان مانده، کار انقلابی و مبارزه سخت کوشانه اوست در ميدان اسطوره کشی و فريفتار زدايی از فرهنگی کهن که در دوران پيش مدرنيته خود با زبان و انديشه اسطوره ای، ايستا و دير جنب گير افتاده، منفعل و وابسته، از تحولات فرهنگی عصر علم و فن آوری به دور مانده، ناتوان از آفرينش انديشه، فقط مصرف کننده آن است.
انسان قرون وسطی شيوه انديشدنی اسطوره ای داشت. جهان بينی اسطوره ای بر انديشه ای افسانه ای، رويايی، گمان پردازانه و تصوری استوار می شد که شايد بيشتر از ذهنيت خرد گريز انسان برمی خاست. در حالی که انديشه تجربی- علمی بر واقعيت عينی و ملموس شکل می گرفت که تجربه پذير و قابل سنجش بود.
توجه هدايت به فرهنگ توده همواره نشانه مهرورزی او به ايران و فرهنگ کهن ما شناخته شده، به طوری که بعضی تصور کرده اند که او يک ناسيوناليست رمانتيک گذشته نگر است اما فقط بخشی از اين نکته می تواند استنباط درستی از هدف هدايت باشد دکتر محمد صنعتی اين شيوه انديشه (اسطوره ای) سرشت اعتقادات و باورهای مردم را تعيين می کند. بر اساس آن شيوه زندگی، روابط انسانها با يکديگر و با جهان آنها شکل می گيرد.

هر فرد يا گروهی از مردم بر اساس چنين انديشه ها و باورهايی، جهان خود و طرح های رفتاری خود را در زندگیِ برگزيده يا از پيش ساخته خود می سازد يا نگه می دارد. خواه چنين باورهايی خودآگاه يا ناخودآگاه باشد، خواه خرد پذير يا خرد گريز باشد و خواه به زمين نسبت داده شود يا به آسمان. انگار همه بايد به سرشتی اسطوره ای برسند تا فرد يا گروه مردمان آن را زندگی بکنند يا در آن زندگی بشوند.
وقتی می گوييم اسطوره، انسان را زندگی می کرد به اين معنی است که انسان آنقدر به اين اسطوره های خود به عنوان واقعيت محض باور داشت که اين اسطوره ها به صورت ساختواره ها يا مجموعه ای از معانی گوناگون، رفتار او را در هر موقعيتی تعيين می کرد.

بنابراين انسان با ذهنيت اسطوره ای، خيلی نياز به انديشيدن ندارد. انگار که رفتار ما شرطی شده است. کافی است که با نشانه هايی برخورد بکنيم و از ما رفتارهای متناسب با آن موقعيت بر اساس آن طرح اسطوره ای صادر شود. فقط طبق آن طرح قبلی که در ذهن داريم واکنش نشان می دهيم.
وقتی که به دنيای مدرن می رسيم در واقع انسان با آگاه شدن به خرد و اراده آگاهانه و قدرت تميز خود جهت رابطه را عوض می کند. اکنون انسان می انديشد و به اراده و خواست آگاهانه خود اسطوره های زمانه خود را بر می گزيند و اسطوره را زندگی می کند. به عبارت ديگر انسان همواره دنيايی متشکل از واقعيت و اسطوره دارد.
در مدرنيته، انسان با اسطوره زدايی و فريفتار زدايی، اسطوره های کهنه و پوسيده را که ديگر کارکردی ندارند و يا جلوی پيشرفت فرهنگ انسان را می گيرند و در عين حال اسطوره های پايدار و سمجی هستند، از فرهنگ و انديشه جامعه زدوده و با اسطوره آفرينی جديد بر مشکلات و بن بست های زندگی خويش اگر نه در واقعيت، در پندار فائق می آيد.

انسان در طول تاريخ فرهنگی خويش بارها مفهمومی که از خود و جهان خويش داشته عوض کرده و با عوض شدن مفهوم انسان، تاريخ فرهنگی تحول پيدا کرده است.
يکی از تفاوت های بين فرهنگ شرق و نيز تفاوت قرون وسطی با مدرنيته را بايد در همين تحول و چگونگی نسبت انديشه اسطوره ای به انديشه تجربی علمی و واقعيت نگر جستجو کرد.
نخستين جنبش عظيم فرهنگی در تاريخ انسانی در يونان باستان روی داد، در زادگاه انديشه خرد پذير، در دورانی که تمدن های ديگر در دنيای مثالی و با ذهنيت اسطوره ای زندگی می کردند. سپس در قرون وسطا با بازگشت به گذشته، بار ديگر به فرهنگی ايستا و کم تنش رسيد تا در دوره رنسانس پيوند خود را با دنيای مثالی قطع و از تسلط غالب انديشه اسطوره ای بکاهد و به واقعيت های زمينی خود بازگردد و به اراده آگاه خويش بر طبيعت و جهان انسانی خود چيره شود.

چغد، کار تری آ. برهمن درحالی که شرق با همان شرايط تاريخی فرهنگی گذشته زندگی می کند و به طور غالب مصرف کننده انديشه و ابزار و وابسته به فرهنگ هايی است که بر اساس مفهوم مدرن انسان تحول يافته است.در چنين بستر تاريخی و فرهنگی است که هدايت بوف کور و توپ مرواری را می آفريند. در چنين دورانی است که هدايت با داشتن شناختی عميق به سرشت تاريخ فرهنگی ايران، اوسانه و نيرنگستان را می نويسد. چند سالی پس از آن با مروری دقيق و ظريف بر تاريخ فرهنگی سه هزار ساله در بوف کور، طرح های اسطوره ای کهنی را که بر اين سرزمين حاکم بوده و هست در رمانی که از نظر فرم و تکنيک متعلق به ادبيات قرن بيستم است باز آفرينی می کند. به قول توماس مان زندگی زيسته را که در واقع اسطوره زيسته است مجددا در بوف کور زنده می کند و ساختمايه زندگی آدم های قصه قرار می دهد.
هدايت در بوف کور سه دوره تاريخ فرهنگی را به هم می آميزد: اسطوره آناهيتا، الهه آب ها و زهدان پاک به هيات زن اثيری بازسازی می شود و لکاته که همان پتياره جهی است در کنار اسطوره جم، شاه – خدايی که ناميرايی را از اهورا نپذيرفت و از دره مرگ گذر کرد تا خدای مردگان شود و از اين راه بر هراس از مرگ چيره گردد، با همزاد خود ميترا که قربانی کننده گاو ميش است و دشمنان او را خدای گاو کش نام نهاده بودند، در زوال و از کارافتادگی اين اسطوره ها به هيات مرد خنزر پنزری و قصاب باز آفرينی می شود.

در بوف کور باز آفرينی اسطوره زيسته را به زيبا ترين شکل نوشتاری در يک شاهکار هنری می بينيم. باز آفرينی اما نه برای حفظ و حراست اسطوره يا نگهداری ميراث کهنه و وازده، بلکه برای کشتن و اسطوره زدايی است که هدف مدرنيته و نيز هدف هدايت بوده است.پوف کور هدايت در آن چهار ديواری محدود و بسته اتاقش بی آنکه بداند به طور خودکار نقشی را روی جلد قلمدان تکرار می کند با انديشه ای اسطوره ای، چرخه ای و بسته و ايستا، دو نيمه شده بين خير وشر، عقيم و گذشته نگر. با تکراری ناخود آگاه و غريزی از هر گونه نوانديشی و نوزايی احتراز دارد

دکتر محمد صنعتی
بنابراين، بوف کور کمر به قتل تمام اسطوره های وازده و از کار افتاده می بندد. البته هدايت واژه اسطوره را به کار نمی برد برای اينکه اين کلمه بعد ها به جای «ميت» گذاشته شد. او فرهنگ توده، افسانه، اعتقادات و خرافات و … به کار می برد. هدايت پروژه اسطوره زدايی خود را در مقدمه کتاب نيرنگستان براساس نظريه های فيلسوفان مدرنيته از زبان «تيلور» اينگونه ترجمه و مطرح می کند:
“خرافات هم مانند همه گونه عقايد و افکار زندگی بخصوص دارد، گاهی به وجود می آيد و جانشين خرافات ديگر می شود و زمانی هم از بين می رود. ترقی علوم، افکار و زمان به اين کار خيلی کمک می نمايد. بسا اتفاق می افتد که يک دسته را از بين می برد در صورتی که يک دسته ديگر خيلی سخت تر جای آنها می آورد. البته اگر آنها را به حال خود بگذارند جنبه الوهيت خود را تا دير زمانی نگه می دارد چون مردم عوام آنها را مانند مکاشفات و وحی الهی دانسته به يکديگر انتقال می دهند.”

“برای از بين بردن اينگونه موهومات هيچ چيز بهتر از آن نيست که چاپ بشود تا از اهميت و اعتبار آن کاسته، سستی آن را واضح و آشکار کند. مخصوصا می بايستی هرکدام جداگانه تحقيق بشود زيرا نبايد اشتباه کرد که اين افکار پوسيده هيچ وقت خود به خود نابود نمی شود. چه بسيار کسانی که پايبند هيچ گونه فکر و عقيده ای نيستند ولی در موضوع خرافات خونسردی خود را از دست می دهند و اين از آنجا ناشی می شود که زن عوام اين افکار را به گوش بچه خوانده است و بعد از آنکه بزرگ می شود هر گونه فکر و عقيده ای را می تواند بسنجد، قبول و يا رد بکند مگر خرافات را. چون از بچگی به او تلقين شده و هيچ موقع نتوانسته آن را امتحان بکند. از اين جهت تاثير خودش را هميشه نگه می دارد و پيوسته قوی تر می شود.”

هدايت نتيجه «تيلور» را از کتاب تمدن ابتدايی تيلور چنين نقل می کند: “ولی معرفت طبقات امم وظيفه ديگری را به عهده دارد که بسيار مهم و دشوار است و آن عبارت است از اينکه می بايستی آنچه را که تمدن های پست و خشن قديم در جامعه ما به صورت خرافات اسف آور باقی گذاشته است پرده از رويش بردارد و آنها را يکسره نابود و ريشه کن بنمايد. اين کار اگرچه چندان گوارا نيست ولی برای آسايش و آرامش جامعه بشر لازم و واجب است و به اين طرز، علم تمدن همانطوری که برای پيشرفت جامعه به طور جدی کوشيده و کمک می کند برای از هم گسيختن و شکستن زنجيرهايی که او را مقيد کرده نيز بايد اقدام بکند و بخصوص اين علم برای پيشوايانی است که به جهت اصلاح و تجدد جامعه کمر مجاهدت بر ميان بندند.”

اينها همان اشياء از کار افتاده و وازده ای هستند که به صورت نمادين در سفره مرد خنزر پنزری می گذارد. گلدان راغه با تصوير زن اثيری نيز در همان سفره است که راوی آن را می خرد.
هدايت فرهنگ و اسطوره را به خوبی می شناخت و از کارکرد و قدرت اسطوره در ساختار فرهنگ و زندگی مردم به خوبی آگاه بود. می گفت نبايد فراموش کرد که دسته ای از اين آداب و رسوم نه تنها خوب و پسنديده است بلکه از يادگارهای دوران پر افتخار ايران است. مانند جشن مهرگان، جشن سده، نوروز، چهارشنبه سوری و… که زنده کردن و نگهداری آنها از وظايف ملی به شمار می آيد.
هدايت اما از نوادر خردورزانی بود که اسطوره انديشی و انديشه مدرنيته را لمس کرده بود. او مانند بسياری از همعصران در دنيای متفاوت خود و بدور از زندگی روزمره می زيست ولی هرگز کناره نشين نبود. برعکس در متن جامعه ای کهنه و قديمی می زيست که به شدت در دنيای اسطوره و مثالی خود فرورفته بود.

هدايت در بوف کور سه دوره تاريخ فرهنگی را به هم می آميزد: اسطوره آناهيتا، الهه آب ها و زهدان پاک به هيات زن اثيری بازسازی می شود و لکاته که همان پتياره جهی است در کنار اسطوره جم، شاه – خدايی که ناميرايی را از اهورا نپذيرفت و از دره مرگ گذر کرد تا خدای مردگان شود و از اين راه بر هراس از مرگ چيره گردد، با همزاد خود ميترا که قربانی کننده گاو ميش است و دشمنان او را خدای گاو کش نام نهاده بودند، در زوال و از کارافتادگی اين اسطوره ها به هيات مرد خنزر پنزری و قصاب باز آفرينی می شود
دکتر محمد صنعتی هدايت هم مشاهده گر خوبی بود و هم درد فرهنگی اين سرزمين را خوب می شناخت. می دانست که با فرهنگ کهنه روياروست و نيز می دانست که بين اسطوره شناسی، باستان شناسی، مطالعات و پژوهش های فرهنگی و حفظ و حراست ميراث گذشتگان با اسطوره زيستی و حفظ و حراست کهنگی و موميايی کردن مردگان و زندگی با ميراث از کارافتاده و زنگ زده گذشتگان فاصله بسياری هست.
ولی متاسفانه در سالهای زندگی او و حتی پس از مرگش جامعه ما هنوز در اين اشتباه بوده است که اين دو را با هم يگانه می پندارد. از اين رو هنوز ما اغلب با همان ذهنيتی که يونگ شرح می دهد از انديشيدن امتناع می ورزيم زيرا اسطوره ها در ما می انديشند و اسطوره ها ما را زندگی می کنند.

ما هنوز در کل انديشه اسطوره ای را از خودمان دور نکرده ايم. ممکن است باز هم با نگرش سياسی ادعا کنيم که اجازه انديشيدن به ما نداده اند. ولی شايد نمی انديشيم زيرا انديشيدن دشوار است. در حالی که هزاره هاست که به انديشه ايستای اسطوره ای خو گرفته ايم. آن جهشی که غرب در انديشه نوزايی و روشنگری خود داد، در ما رخ نداده است. پس ما همانجا هستيم که گذشتگان ما بوده اند. ما به طور خودکار و عادتی در بنياد به شيوه گذشتگان زندگی می کنيم. گيرم که ظاهر آن با گذشته تفاوت هايی داشته باشد. چنين شيوه ای به ضرورت نيازی به نوانديشی ندارد.
بوف کور هدايت در آن چهار ديواری محدود و بسته اتاقش بی آنکه بداند به طور خودکار نقشی را روی جلد قلمدان تکرار می کند با انديشه ای اسطوره ای، چرخه ای و بسته و ايستا، دو نيمه شده بين خير وشر، عقيم و گذشته نگر. با تکراری ناخود آگاه و غريزی از هر گونه نوانديشی و نوزايی احتراز دارد.

بی جهت نيست که رفتارها و انديشه های خود را به وسواس و جنونی موروثی نسبت می دهد. همه چيز کند و چرک و وازده است. از ديوار اتاق گرفته تا اشياء بساط خنزر پنزری در کوچه جنبی. اين مرده ای که روی سينه بوف کور سنگينی می کند همين گذشته مرده و وازده اين اسطوره های از کار افتاده و موميائی شده نيست؟ ما با اسطوره ها زندگی می کنيم و هرگز نمی توان دنيايی را تصور کرد که بدون اسطوره باشد. ولی اسطوره ها نيز مانند موجودات زنده دوران زندگی دارند. مانند زندگان که روزی بايد بميرند و فرزندان آنها زندگی در جهان را ادامه دهند، اسطوره ها نيز می ميرند. اما برخی مردمان چنان از تقدير هراس دارند که محکم به چيزهای کهنه و واخورده می چسبند و ترجيح می دهند با اسطوره های مرده زندگی کنند. همانگونه که بوف کور زندگی می کرد. کوری بوف کور شايد فقط به دليل درون نگری نبود که بخشی نيز به سبب اين عدم بصيرت بود

مدرنيسم در آثار هدايت
در داستان های هدايت زبان نوشتار از قواعد ساخت گفتاری پيروی می کند محمد بهارلو مدرنيسم در آثار هدايت يک مفهوم زيبايی شناختی است؛ زيبايی شناسی به معنای کلی کيفيت پديد آمدن جزء به جزء اثر ادبی. اما هسته مدرنيسم يا دست کم يکی از عناصر اصلی آن در آثار هدايت موضوع سبک است؛ يعنی برخورد يا رفتار هنرمندانه نويسنده با زبان بطور کلی، و زبان زنده جاری در دهن مردم بطور خاص.
در حقيقت می توان آثار هدايت را از حيث سبک شناسی در سه محور مشخص مورد توجه قرار داد: نخست نثر طبيعی يا زبان نوشتاری نويسنده؛ دوم زبان گفتاری يا گونه های زبانی آدم های داستان؛ و بالاخره نثر شاعرانه يا شعر گونه و کنايیِ او در آثار سمبليک و قطعه های هزل آميز.

هدايت سازنده نثر ادبيات داستانی ما نبود؛ زيرا پيش از او دهخدا و جمال زاده آثاری با چنين نثری نوشته بودند، اما او ادبيات داستانی را به واقعيتی مستقل و قائم به ذات برکشيد و آن را از هدف های تاريخی، سياسی، اخلاقی، دينی و خودِ امر نوشتن که سنت ادبی ما بود، متمايز ساخت.
در داستان های هدايت زبان نوشتار از قواعد ساخت گفتاری پيروی می کند و بافت ساده و بی تکلف و عاميانه جمله ها به بافت زبان زنده جاری در دهان مردم شباهت دارد دهخدا و جمال زاده زبان نوشتاری را از هيأت « ديوانی» و بازی های لفظی مقرمط نويس ها پيراستند و به زبان زنده جاری در دهان مردم در آوردند ولی هدايت کوشيد اين زبان را با سيلان احساس و خصوصيات فردی مردم در آميزد.
نثر طبيعی يا زبان نوشتاری هدايت که عنصر اصلی داستان های او را تشکيل می دهد، ملازم با مايه ( تم ) داستان های اوست و همين عنصر است که ارايه مطلوب نويسنده و برداشت خواننده را از اين مطلوب ميسر می سازد.

سبک هدايت ثابت و بی طرف نيست، بلکه متناسب با اقتضای اجزا و عوامل داستان – موضوع، نظرگاه، آدم پردازی (کاراکتريزاسيون ) و فضا ( اتمسفر) – شکل می گيرد و آن حالت ثابت و « اعتيادی » زبان داستان های جمال زاده را ندارد.
از لحاظ هدايت سبک يک کيفيت ديد است که نه فقط بيان کننده موضوع و فضای داستان بلکه نماينده رفتار خصوصی (هنرمندانه ) نويسنده با « زبان عمومی » نيز هست. در زبان روزمره بيان کلامی ( آواها، صورت جمله و زيبايی شناسی کلمات ) ارزش مستقلی ندارند و فقط ابزاری در خدمت ارتباط هستند، زيرا زبان روزمره زبان احتياج ( پراتيک) است، اما در بيان ادبی ( زبان ادبی) جنبه زيبايی شناسی ( لحن و لهجه و لفظ و سبک ) دارای ارزش مستقل و مهمی است.

به عبارت ديگر زبان نياز به توجيهی بيرون از خود دارد و در حکم ابزار است، اما زبان ادبی به مقدار فراوان هدف هنرمند و اديب است.
در داستان های هدايت زبان نوشتار از قواعد ساخت گفتاری پيروی می کند و بافت ساده و بی تکلف و عاميانه جمله ها به بافت زبان زنده جاری در دهان مردم شباهت دارد؛ گيرم دهخدا و جمال زاده قبل از هدايت در نوشته های خود زبان نوشتار را چه از حيث ساخت آوايی و چه از حيث نحوی و گزينش کلمات و اصطلاحات، به زبان گفتار – يا گفتار عاميانه – نزديک ساختند.
هدايت سازنده نثر ادبيات داستانی ما نبود؛ زيرا پيش از او دهخدا و جمال زاده آثاری با چنين نثری نوشته بودند، اما او ادبيات داستانی را به واقعيتی مستقل و قائم به ذات برکشيد و آن را از هدف های تاريخی، سياسی، اخلاقی، دينی و خود امر نوشتن که سنت ادبی ما بود، متمايز ساخت اما در داستان های هدايت زبان نوشتار از زبان گفتار – زبان محاوره آدم ها – متمايز است، و اين دو از حيث تعابير و اصطلاحات و خصايص زبانی با يکديگر متفاوت اند؛ و اين کيفيتی است که در نوشته های طرح مانند و « مايه» دار دهخدا و داستان های جمال زاده تقريبا مشهود نيست.

در طرح های دهخدا و داستان های جمال زاده زبان محاوره آدم ها از لحاظ ترکيب و بافت جمله در امتداد زبان نوشتار و گزارشی نويسنده قرار دارد و لحن و لهجه و سبک بيانی آدم ها تفاوت آشکاری با زبان نوشتاری نويسنده ندارد. امتياز نثر هدايت از حيث کاربرد کنايات و مثل های عاميانه در اين است که او هر کلمه و عبارتی را بطور طبيعی و در جای مناسب خود – بدون هيچ اصرار و ابرامی – به کار می برد، بطوری که با مايه داستان و فضای آن هيچ گونه اصطکاکی پيدا نمی کند. اين امتياز يا کيفيت نه فقط جزييات حرکات و سکنات آدم ها و حال و هوای داستان را به دست می دهد بلکه ضربان و سيلان زبان داستان را نيز قوت می بخشد؛ در صورتی که کاربرد کنايات و مثل های عاميانه در نثر جمال زاده غالباً به هدف داستان های او بدل می شود بطوری که بسياری از داستان های او صورت يک فرهنگ لغت و اصطلاحات عاميانه کوچک را دارد.
زبان هدايت نماينده اصيل و درخشان نثر داستانی معاصر ماست. زبانی که سرشار از تصوير و تمثيل است و تجربه انسانی را به ساده ترين و زلال ترين صورت ممکن بيان می کند. اين زبان در اکثر داستان های او کيفيت روايی دارد که هدفش تصوير و تجسم حوادث بطور محسوس و زنده است؛ موضوع را با عمل، با سير حرکت در زمان توصيف می کند و اطلاعات درباره آدم های داستان را بطور غير مستقيم و تلويحی در اختيار خواننده می گذارد.

داستان هايی نظير مرده خورها، ميهن پرست، سه قطره خون، تجلی، و گجسته دژ قابليت هدايت را در کاربرد نثر روايی به خوبی نشان می دهند.
زبان هدايت نماينده اصيل و درخشان نثر داستانی معاصر ماست. زبانی که سرشار از تصوير و تمثيل است و تجربه انسانی را به ساده ترين و زلال ترين صورت ممکن بيان می کند اما زبان گفتار، گفت و گوی آدم ها، در داستان های هدايت مسأله پيچيده تری است. در حقيقت با داستان های هدايت است که آدم ها و سنخ ( تيپ ) های گوناگون اجتماعی با مشخصات حرفه ای و اخلاقی و روانی و جنسی خود و با زبانی که متعلق به خودشان است وارد صحنه ادبيات می شوند.

گفت و گو در داستان های هدايت بازتاب شخصيت آدم هاست. آدم ها همانطور که هستند متناسب با طبيعت و اخلاق خودشان حرف می زنند، همانطور که فکر می کنند يا بايد فکر کنند. در حقيقت ما سرشت و موقعيت اجتماعی آدم های داستان های هدايت را از نحوه سخن گفتن و لحن، يعنی جنبه روانی کلام آنها می شناسيم بی آنکه لازم باشد نويسنده توضيح مستقلی درباره خصوصيات زبانی و انگيزه آدم ها از آنچه بر زبان می آورند در اختيار خواننده بگذارد. هر آدمی با شيوه خاص کلامی خود حرف می زند، با لحن و لهجه ای که دقيقا بيان کننده عقيده و شخصيت اوست؛ به طوری که گفت و گوها معمولا کيفيتی نمايشی (دراماتيک) پيدا می کنند.