حسین ابن منصور حلاج

مقدمه
از صفات بارز این دانشمند حقیقت پژوه ، روح حساس و عدالت جوی او است این دانش مرد ، در عین استغراق در تفحصات علمی، به امور اجتماعی و سیاسی نیز عنایت خاص داشت ،و هر گاه اهل علمی را به بلا مبتلا می دید یا قوم وملتی را در جنگ رفتار غیر عادلانه یا در وضع غیر طبیعی مشاهده می کرد ، از خود گذشتگی دریغ نمی ورزید ، بر سبیل مثال ، با حمله فرانسه و انگلیس به کانال سوئز مخالف بود ،

و آن دو دولت را سخت نکوهش می کرد ، همچنین در مبارزه هفت ساله خلق الجزائر در طلب استقلال و آزادی ، پیوسته طرف ملّیون الجزائر را می گرفت و با سیاستمداران کشور خویش درکشاکش بود ، تا جایی که ماموران انتظامی دولت فرانسه ، با همه احترامی که برای شخصیت والای علمی او قائل بودند ، بنا گزیر ، چندی او را بازگشت کردند . خوشبختانه سرانجام شاهد پیروزی حق و عدالت بر ظلم و شقاوت شد و مستقل شدن الجزائر را مشاهده کرد . حلاج مردی بزرگ ، مردی که از راه حق مرگ را عاشقانه پذیرفت و تا سر دار جز حق چیزی نگفت .

چشم و دل باز کن که آن بینی
آنچه نادیدنی است آن بینی

دوران طفولیت حلاج

در زمانی که متشرفین آن را نهضت اسلامی نامیده اند موقع خلافت خلفای عباسی در بغداد قرن سوم هجری در تاریخ « ۲۴۴ هجری » حسین بن منصور حلاج در دهکده درشور شمال شرقی مشهد بیضا تولد یافت این شهر نزدیکی شیراز و به واسطه داشتن خاک لقید به بیضا معروف شد و در زمان گشتاسب کیانی بنا گردیده است .

مشهد بیضا راه لشکری و نظامی بوده که از بصره به خراسان امتداد داشته و موالی بنی حارس کیانی در آن زندگی می کرده و مردم آن اکثر به زبان عربی صحبت می کردند بدین جهت نفوذ عربیت در آن شهر زیاد بوده است . در مورد نسبت حلاج در دائرة المعارف اسلامی روایات متناقضی وجود دارد لیکن به طوری که در کتاب شهید تصرف اسلامی نوشته طه عبد الباقی سرور به عربی ذکر شده دو روایت است ، اول این که اجداد او را با بی ایوب الانصاری صحابی داشتند که از این نظر اصلا عرب است دوم به مجوسی (زرتشتی ) ایرانی منتسب کرده اند . برای روایت اول دلیل قانع کننده ای دردست نیست ولی دومی به حقیقت نزدیک تر می باشد .

علت این که لقب او را حلاج داده اند ، چون در شوشتر و اهواز پس از رسیدن به مقامات و کرامت عالیه از اسرار ضمایر مردم خبر می داده است . حلاج الاسرارش می گفتند و عده ای می گویند روزی در دکان پنبه فروشی نشسته بود اشاره به قوزه های پنبه کرد پنبه ها از دانه خارج شد او را ملقب به حلاج کردند ،برخی هم معتقدند که پدر او حلاجی می کرده است .
پدر حلاج به واسطه تنگدستی ازنور بیضا به من منطقه تستر (شوشتر ) که مرکز نساجی و بافندگی بود ، رفت و از آنجا به شهر واسط که از بناهای حجاج ثقفی بین کوفه و بصره کنار دجله بود مسافرت کرد و حسین را که طفلی خردسال بود باخود برد . در آنجا حلاج به زبان عربی آشنا شده و زبان فارسی از یاد او رفت. اهالی شهر واسط به جزعده معدودی شیعه اکثرا سنی حنبلی بودند .

در واسط مدرسه ای بود به نام دارالحفاظ ، حلاج تا سن ۱۲ سالگی به درس خواندن در آن مدرسه مشغول بود در این موقع بود که قرآن را حفظ کرد و چون دارای حافظه قوی و استعداد ممتاز بود در محضر استادی گران مایه به نام سهل بن عبدالله تستری حاضر می شد و به فرا گرفتن علوم می پرداخت ، علم ریاضی و صرف و نحو عربی را به خوبی یاد گرفت و در مطالب عمومی و مباحث علمی وارد شد و در سن ۱۸ سالگی استاد خود سهل بن عبدالله (متوفی ۲۸۳ هجری) را که از علمای بزرگ و در ریاضیات و کرامات بی نظیر ،

در معاملات و اشارات بی عدیل و در دقایق و حقایق را انتخاب کرد او اولین پیر تصرفش گردید و اربعین کلام الله را از او یاد گرفت ، سپس در پی کشف معانی قرآن بر آمد تابه حقیقت بیشتر واقف گردد چون حافظ قرآن بود تفسیری بر قرآن نوشت و عقیده داشت که تمام علم اشیاء در قرآن است و کلید علم قرآن در حروف در مقطع اول سوره های آن می باشد و مسلمان باید بر معنای واقعی قرآن آگاه شود .

جوانی حلاج

در سن ۲۰ سالگی به بصره رفت و در آنجا طلبه مدرسه حسن بصری شد . علم فقه و فلسفه و حکمت را خوانده و دارای معلومات کافی گردید مدتی بغداد و ابوالحسن نوری که از مشایخ صوفیه بودند معاشرت نمود سپس با توجه به دستور استاد خود به ریاضت و تربیت نفس پرداخت و به خانگاه آبادان که مؤسس آن عبدالواحدین زید بود وارد شد و از دست عمروبن عثمان مکی که از بزرگان صوفیه و خلیفه شیخ جنید بود خرقه تصرف پوشید چون خرقه تصرف را در بر کرد با دختر ابویعقوب اقطع بصری که از مشایخ بصره بود به نام ام الحسین ازدواج نمود ودارای چهار فرزند سه پسر و یک دختر و تا آخر عمر همین یک زن را داشت و در موقع ای که حلاج به مسافرت می رفت برادر زنش سرپرستی خانواده او را عهده دار می شد .

حلاج پس از ازدواج در بصره محله کمیم که سکنای کربنائیان از طایفه و عشیره نهرمیری و از موالی بنی مجاشع بود مسکن گرفت و چون طایفه مزبور از لحاظ سیاسی شورش زیدیه (زنج ) بستگی داشتند وبدعتی مرسوم به مخمسه که ازمالک غالیه است آنها را بد نام کرده بود ، مکان گرفتن حلاج در آن محل و معاشرت با آنان موجب بد نامی شد و بعدها او را همدست توطئه گران غالی خطاب کردند .

حسین حلاج بدون اعتنا به این جریانات به زندگی زاهدانه و پر عقیده خود ادامه می داد و به عبادت و انجام فرایض دینی مشغول بود و شبانه روز چهارصد رکعت و عده ای نوشته اند هزار رکعت نماز می خواند و به نوشتن رساله های اجتماعی و مذهبی می پرداخت و در ماه رمضان روزه ها را تماما می گرفت و در روز عید فطر جامه سیاه می پوشید به آن جهت که لباس سیاه را متعلق به گناهکاران و بد کاران می دانست گویا بدین وسیله اظهار فروتنی می کرد و پس از برگزاری نماز و مراسم عید فطر و عرض ارادت به درگاه حضرت احدیت به موعظه و ارشاد مردم مشغول می گردید.

حلاج با پدر زنش مخالفت داشت و از طرفی مرشدش عمرو بن عثمان مکی ، به علت این که جزوه ای را که در توحیدعم و صوفیان نوشته و پنهان کرده و حلاج مطالب آن را آشکار نموده به مردم گفته بود از او رنجیده خاطر گشته ستیز جوئی می کرد .
این اختلافات حلاج را به سختی ناراحت کرد جریان رابا شیخ جنید بغدادی در میان گذاشت او به حلاج نصیحت کرد که صبور و شکیبا باشد . چندی به این منوال گذشت و پس از تحمل و تأمل زیاد نتوانست طاقت بیاورد و با ناملایمات بسازد قصد مسافرت به مکه را نمود

شخصیت حلاج

حلاج دارای شخصیتی عالی و ممتاز بوده و در زمان خود بی نظیر و روحی آزاد داشته است . زاهد و پارسا و صوفی منش بود که از جام می وحدت سرمست و عاشقی جانباز و از خود کذشته که از برکت همت مردانه روی به سوی مطلوب جانانه نموده درتکلم فصیع بلیغ شیرین سخن و در منطق هنگام شب و استدلال کسی یارای مقاومت و پایداری در برابر او نداشته است .

کشف المحجوب می نویسد :درخشندهترین تجلیات روح آریائی در وجود یک شخصیت ایرانی به ظهور پیوست ،این شخصیت نابغه منصور حلاج بود که با تألیفات و تصنیفات بی شمارخود غوغایی عظیم در عالم اسلام بپا کرد .
شیخ ابو سعید ابوالخیر گفت :منصور درعلو حالت و در عهد وی در مشرق و مغرب کسی چون او نبوده است استاد جلابی هجویری می نویسد : منصور از مستان و مشتاقان بود و حالی قوی و همتی عالی داشت .
حلاج دارای تألیفات بسیاری بوده که به عربی می باشد .

بحران سنت

در این محیط مسلمانی اس الحدیث سنی ، به اعطی درجه که قرآن یگانه کتاب قرائت و تفکر بود، و فقط تفسیرهای سنتی رواج داشت، از آغاز سده سوم هجری ، جنب و جوش فکری بی سر وصدایی ، نوعی کار تفرقه و انشعاب بطئی ، در حال تکوین بود . شیوه های دینی دیرینه عموما رعایت می شد نظیر عبادات مبتنی بر حدیث ، نماز «در پایان شب» یعنی همان عبادات و حدیث ابن ابن سالم و حلاج مشترک است ولی اختلاف عقاید شخصی شدت پذیرفته به مخالفت های با یکدیگر بدل می شد .

در مورد شیوه رفتار ظاهری ،برخی از اهل الحدیث،به همراه این ، اصلاحات شاخصی را بیش از اندازه سازش پذیر دانستند. و داوود الظاهری فقه را به مجموعه راه حلهای فقهی مطابق با«اجماع صحابه پیغمبر (ص) » که سنت گواه بر آن است ، محدود کرد. در باب آداب باطنی ، بعضی اهل الحدیث ، به عکس ،کوشش محاسبی را نا کافی دانستند ، و در کنارجنید و نوری مریدان این باور محاسبی در کنار رساله های حکمت الهی اخلاقی محض نظیر رسالات ابو مطیع مخول بن فضل نسقی بلخی و نخستین کتب ابو سعید خراز شاهد ظهور مصطلحاتی نا مأنوس و شگفت ،در آثار ابو حمزه بغدادی و خود فراز می باشیم بیش از این سهل تستری در زمینه خبزی و تحلیل مفهوم «توبه » بر محاسبی سبقت گرفته بود .

حلاج عالیترین نمابنده تفکر ی خاص بود . وضع روحی وی در مسائل دینی مورد بحث ، نظیر آن به عنوان نوعی فکری و روحی بود، که محیط سنت گرایان ، حافظه نیرو مند و پر شور امت مسلمان در آن دوران داشت . وانگهی حلاج هرگز محیط اهل الحدیث را که خود در آن پرورش یافته بود رّد نکرد . واپسین اعتراض وی به عنوان مردی مورد قبول علم ، و استاد مورد قبول ، در روز محکومیت ، این نکته را به یاد ما می آورد که طریقت و اصل راهنمای او در حقوق (فقه ) همیشه «سنت» به معنی وسیع کلمه بوده است یعنی قبول آداب و قواعد قدیم و عام که تجارب استادان بر آنها نظارت داشته اند .

ارج اخلاقی و عرفان او

مقصود حلاج از تبلیغ و موعظه عام ترویج چیزی است که خود آموخته است یعنی توافق میان قواعد و آداب سنتی دین ، که خود پذیرفته ، و سیر سلوک عرفانی ، آن چنان که خود گذرانیده است . ۲۷ سنت حلاج که برای ما بر جای مانده است ،در باب ضرورت تفویض خود به خداها ، از طریق نماز و دعا و ذکر قلبی و خفّی و به ویژه در شب ، اصرار می ورزید ؛ و نیز در مورد محبّت و شفقت ومراقبت که خدا به هر فردی دارد ،در باب تسلیم و توکل که از هر کسی طلب می کند .

هر روز فرشته ای می آید ومردم روی زمین را بدان می خواند تا به ندای خدا که می گوید :« به نزد سلطان حی وقیوم بشتابید ، زیرا آنچه هیچگاه نبوده است (ممکنات فانی عالم ) هرگز نخواهد بود » وی چشم پوشی از دنیا ، دیدار حقیقی خدا از اولیاءخود در پرتو حال الهی ، ثوابهای اعجاب انگیز خاصّ کسانی که برای رضای خدا از دنیا دل بر کنده اند نظرهای لطف الهی و رحمت او که شامل حال اولیاءولی است ، سعادت ازلی را که ویژه آنان کرده است .

و خاص کسانی است که با دوست داشتن اولیاءیون به او تقرب می یابند ، موعظه و تبلیغ می کند . از ضرورت عاجل توبه ، نزدیک بودن قیامت ، از دوا و رنگی که در آسمان و بر روی زمین برای حضرت مسیح (ع) مهیّا خواهد بود ، که در آن روز خاتم الاولیاء است . به نام سلطان ازل برای تجلی نور جلال الهی در برابردیدگان همگان بشارت می دهد وی فریاد بر می آورد «وای بر آدمیان » زیرا « صاحب نورلامع » برای دادرسی واپسین همگان خواهد آمد .
این موعظه را که فقط پس از بررسی مفصّل حکمت الهی روحانی و عرفانی و شرعی حلاج می توان درک کرد ،چنان که دیده می شود، پیش از هر چیز دعوتی برای انابه و توبه بود .

حلاج یک بدعت گذار در مذهب یا مدّعی سیاسی نیست بلکه قبل از هر چیزی عارفی است دین باور و مؤمن به حقیقت واقع ثوابها و عقاب های الهی که از آنها خبر می دهد ؛ وی مؤمنی است با صدق عهد و همت به اجراء تکالیف و فرائض اسلام ادامه می دهد و مسلمی است عضو درست پیمان امّت اسلام که در برابر قوانین عرفی دولت هم سر تسلیم فرود می آورد ، ولی عارفی هم هست که اراده اختیار خود را به تمام معنی به اراده خدا خود پیوسته است ،

و خود را دعوت شده می داند تا دلهای سخت شده را به خدا خواند از این نظر ، در نهاد وی مایه شگفتی معاصران او است ، او برای مستمعان خویش که با آنان از توبه و نفی وجود خود وعظ می کند نهانی ترین اسرار دل آنان را بی پرده می گوید در ضمائر آنان رسوخ می کند آنها را «حلاجی» می کند بدان سان که پنبه خام را حلاجی می کنند و به همین سبب وی را «حلاج الاسرار » حلاج ضمائر و سرائریا حلاج به طور مطلق ملقب کرده اند .

نقش سیاسی او ،روابط اجتماعی او

حلاج وقتی مبلغ آواره و سرگردان شد ، بیش و کم بلافاصله از تصرف پیوند برید و به آخرین حملات مکی ، با بیرون کردن جامه صوف از تن و پوشیدن قبای سربازی پاسخ گفت : واین جامه لباس معمولی او در سفرهایش شد یا مرّقع وصله خورده مرتاضان .