داستان کوتاه
مقدمه:
ادب عامه آن را تاريخ رسمي به عمد يا سر خطا ضبط

كرده در ميان غصه‌ها- ترانه ها- لالايي ها- ضرب المثل و … مي آورد. پس زبان مردم است و از اين رو در مردم شناسي جايگاهي ويژه دارد. بخشي از ميراث فرهنگ معنوي سرزمين مان است. امروز اگر نپردازيم فردا خيلي دير است.
به نظر من، ادب عامه خرافات را هم در بر مي گيرد. ايرانيان به خرافات توجهي خاص قائل هستند و همين باعث عقب ماندگي شان شده است در صورتي كشورهاي پيشرفته در سطح علمي رو به ترقي هستند. اگر سعي كنيم اين باورهاي غلط را دور بريزيم شايد راهي پيدا شود كه دوران طلايي كه زمانهاي پيش داشتيم تكرار شود.

حتي صادق هدايت هم در مقدمه كتاب خود اين خرافات را ذكر كرده
جادوگري- افسون- زهرها- نوش دارو- تسخير جانوران- ارواح- پيشگويي- جن گيري- بد قدم و خوش قدم- خيمازه- عطسه- خير و شر- آمد و نيامد- چشم زخم- چشم شور- فال قهوه- تخم مرغ- و از همه واضح تر در دنياي امروز ما فال حافظ است.
بدترين خرافات، خرافاتي هتسند كه جايگزين اعتقادات ديني مي شود و مبارزه با اين ها خيلي سخت است كسي كه با اين نوع خرافات مبارزه مي كند به او مي گويند ضد مذهب.

كارلا سرنا:

 

  ايرانيها مانند بيشتر شرقيان، رشته اي از رويداد را صدها بار بي هدف از بين انگشتان خود عبور مي دهند من هم با نظر او موافقم. چون ايرانيان افراط و تفريط زياد مي كنند. واقعاً بعضي افراد بي هدف از تسيبح استفاده مي كنند.
من استخاره را قبول دارم ولي بارها ديده ايم كه اين استخاره وسيله بازي اي براي اين افراد عامه و حتي برخي ملاها شده است و اين باعث تاسف است.
فرد به دكتر مي رود و دكتر برايش نسخه مي پيچيد تازه مي آيد به خانه و استخاره مي كند كه اين دارو را بخورم يا نخورم و قرآن اگر بگويد نخورد نمي خورد.
گاه تاثيرات اين خرافات به حدي مي رسد كه فرد براي آموختن خرافات طبعه خود به مدرسه مي رود.
عامه مردم ساده و زودباور و بخت و سرنوشتشان را در اين خرافات مي دادند. ما كه مثلاً تحصيل كرده ايم چرا به جاي تلاش و كوشش و دعا و توسل به خدا به خاطر ناداني در اين خرافات غرق شويم.

به جاي اينكه اين باورهاي غلط را در ذهنمان پرورش دهيم مهمتر به باورهاي خوبي كه ميراث فرهنگي مان است بپردازيم. چه عيبي دارد كه در بين صحبت هايمان يك يا چند بيت شعر يا ضرب المثل بياوريم و يا حكاياتي تعريف كنيم.
اين شعرها يا ضرب المثل ها يا حكايت ها گر چه ساده و بي پيرايه اند ولي در آنها دنياي معنا و مفهوم نهفته است. آينه تمام رفتارهاي اجتماعي هستند- هر كدام مصداقي خاص در جامعه دارند.
از همه مهمتر به صحبت هاي ما جاذبه مي دهند- بيشتر در يادها مي مانند- چاشني سخن هستند. هما نسبي را كه نمك براي طعام دارند، اين ها براي كلام ما دارند.

من بيشتر صحبتم در مورد ضرب المثل ها است، از جمله فرهنگهاي معنوي ملت ايران (امثال و حكم) است كه سينه به سينه از نسلي به نسل ديگر رسيده و امروزه (امثال و حكم) در نزد اقوام ايراني همچنان باقي است. كه بسياري از آنها از همان تاريخ سرچشمه گرفته است.
اين ملت صاحب فرهنگ، حتي در سخترين شرايط مثل فاجعه دردناك حمله مغولها با همه پرداخت سنگين قتل و عام ما فرهنگ ملي خود را پاسداري كرده و نه تنها آن را از دست نداده، امثالي چون كار، كار خداست را بر اين گنجينه ديرپا افزوده است.

من نمي دانم در اين گسترة جغرافيايي كره زمين چند ميليون مسلمان زندگي مي كند ولي زبان اكثريت آنها عربي، فارسي، تركي است و فرهنگ زبان آنها به قدري به هم نزديك تاست كه نمي توان براحتي تشخيص داد كه فلان انديشه و حكمت و مثل براي نخستين بار از كدام زبان سرچشمه گرفته است.

به قول حافظ:
يكي است تركي و تازي در اين معامله حافظ
حديث عشق بيان كن بدان زبان كه تو داني

 

اگر چه مثلهاي هر كشوري در نوع بيان و ساختار متفاومت است ولي مضمون اصلي در بسياري اوقات يكي است. اگر اندك تغييري در شكل و ساختار در ميان ملل مختلف هم باشد به خاطر تفاوت در آداب و سنن مذهب- و وضعيت اقتصادي- سياسي- جغرافيايي و فرهنگي و …
البته بعضي از ضرب المثل ها در شرايط برابر و معني يكسان در فرهنگهاي متفاومت با زبان هاي مختلف بكار مي روند و حتي در حالت هاي خاص، الگو و ساختار جمله نيز يكسان مي باشد.
آفريدگان و خالقان ضرب المثل ها در ميان هيچ ملتي شناخته شده نيستند و مي توان گفت اين مردم عادي كوچه و بازار بودند كه به رسم ضرورت ها و نيازها آنها را آفريده اند و از دورانهاي قديم سينه به سينه و نسل به نسل با ما رسيده است.

انجيل- تورات قرآن پيشوايان مذهبي- رهبران سياسي در آفريدگان ضرب المثل ها نقش اساسي داشتند ولي بشر مردم عادي كوچه و بازار بودند كه آنها را آفريده اند ضرب المثل ها نقش اساسي داشتند ولي بيشتر مردم عادي كوچه و بازار بودند كه آنها را خلق و يا شعر و سخنان بزرگان را گرفته و مورد استفاده قرار مي داند.
نه تنها افراد عادي بلكه بزرگان و انديشمندان هم براي تقويت استدلال و تاثير گذاري بشتر از ضرب المثل ها استفاده مي كنند. به قول مرحوم دهخدا (مثل، حكمت توده است و … نشانه صعه فكر آن ملت)

علي اكبر دهخدا در سال ۱۲۹۷ هجري قمري در تهران متولد شد.

پرورش از ملاكان متوسط قزوين بود.
۱۰ ساله بود پدرش وفات يافت و با توجه مادر خود به تحصيل ادامه داد.
در محضر درس فضلاي عصر از جمله شيخ غلامحسين بروجردي و آيه ا… حاج شيخ هادي نجم آبادي زبان عربي و علوم اسلامي را فرا گرفت و آنگاه كه مدرسه سياسي در تهران افتتاح شد دهخدا در آن مدرسه كه معلم ادبيات فارسي آن محمد حسين فروغي موسس روزنامه تربيت و پدر ذكاء الملك فروغي بود به تحصيل مشغول گرديد. در دوران به تحصيل زبان فرانسه پرداخت سپس به همراهي معاون الدوله غفاري سفير ايران در باسكان رهسپار اروپا شد و ۲ سال در اروپا و بيش تر در اتريش و در آنجا زبان فراسنه و معلومات جديد را تكميل كرد.

مراجعت دهخدا به ايران مقارن، با آغاز مشروطيت بود و از آن موقع به همكاري ميرزا جهانگير خان و ميرزا قاسمخان به سال ۱۳۲۵ قمري روزنامه صورا اسرافيل را منتشر كرد كه از جرائد معروف و هم صدر مشروطيت و درمبارزات آزادي خواهان تاثير آن از يك سپاه رزمنده بيشتر بود. و جذابترين قسمت آن روزنامه ستون فكاهي بود كه به عنوان (چرخه و پرفه) به حكم استاد دهخدا و با امضاي دخو نوشته مي شد و چون سبك نگارش اين مقولات در ادبيات فارسي بي سابقه بود مكتب جديدي در عالم روزنامه نگاري و نشر معاصر پديد آورد. د اما هيچيك اهميت و شهرت مقالات او را نيافت.

دهخدا در اين مقالات پردازش و كنايه با طغياني زيركانه با طبقات مختلف زمان را كه سه راه پيشرفت جامعه بودند به باد مسخره گرفت. اين روزنامه سخت مبغوض مرتجعين زمان بود. چنانكه پس از تحصيل مجلس شوراي ملي در دورة محمد عليشاه ميرزا جهانگيرخان به فرمان محمد علي شاه به قتل رسيد و دهخدا را با جمعي از آزادي خواهان به اروپا تبعيد كردند.

ولي در پاريش به علامه محمد قزويني معاشر بود، سپس به سويش رفت و در آنجا نيز به سال ۱۳۲۷ قمري سه شماره صوراسرافيل منتشر كرد. آنگاه به استانبول رفت و با همكاري جمعي از ايرانيان مقيم تركيه روزنامه سروش را به زبان فارسي و پس از اينكه مجاهدين تهران را فتح كردند و محمد علي شاره از سلطنت خلع گرديد دهخدا از تهران و كرمان به نمايندگي مجلس شوراري ملي انتخاب شد و با استدعاي آزادي خواهان و سران مشروطيت از تركيه به ايران آمد و به مجلس رفت.

دهخدا در دوران جنگ بين المللي اول در يكي از قراي چهارمهال و بختياري منزوي بود و پس از جنگ به تهران بازگشت از كارهاي سياسي كناره گرفت و به خدمات فرهنگي و علمي مشغول شد و پس از اينكه مدتي در وزارت فرهنگ و وزرات عديه و رياست مدرسه عالي حقوق و علوم سياسي اشتغال شدات يكباره اوقات خود را به كارهاي علمي اختصاص داد و تا پايان خدمت به مطالعه و تحقيق و تحرير مصنفاتت گرانبهاي خويش مشغول شد.
از آثار دهخدا بر مقالات منتشر در جرايد كتاب امثال و حكم (۴ جلد)
ديوان اشعار به اهتمام دكتر معين مرشدح حال ابورحيان بيروني- چاپ وزارت فرهنگ لغت نامه كبير (۵۲ جلد)- از ساير كتاب هاي او ترجمه عظمت و انحطاط و بيان تجرجمه روح القوانين از تاليفات مت كيو و فرهنگ فرانسه به فارسي هنوز به طبع نرسيده و از تعليمات و يادداشتهاي تحقيقي انتقادي استاد در تصحيح دو اوين منوچهري فرخي- سيد حسن غزنوي- سوزقي- ناصر خسرو- مسعود سعد سلمان- ابن يمين- حافظ و در تصحيح لغت خرس اسدي- صحاح الفرس و يوسف و زلخيا، قسمتي از آنها در مجلات ادبي يا خيمه كتاب چاپ شده. ولي بيشتر اين آثار و همچين مجموعه كامل مقالات و مجموعة پندها و كلمات قصار از آثار استاد هنوز به طبع نرسيده.

و دهخدا در روز شنبه هفتم اسفند ما ۱۳۳۴ (۱۳۸۰ قمري) شمسي در سن ۸۴ سالگي در تهران به رحمت ايزدي پيوست. دورنماي زندگي سياسي استاد دهخدا دورنماي زندگي احرار و آزادگان و رادمردان روزگار است و خدمات علمي و فرهنگي وي از اين مرتبه ارجمند تر است. هر گاه از وطن پرستي و فداكاري در راه استقرار حكومت مشروط گفتگو مي شود، نام دهخدا در همان سطرهاي نخستين به ميان مي آيد و آنجا كه سخن از تحول و پديد آمدن شيوه ها و اسلوبهاي تازه در ادبيات فارسي است از دهخدا نيز با نام مستعار او يعني (دخو) به عنوان مبتكر و پيشوا ياد مي شود. فصل شعر جديد فارسي نيز با نام دهخدا آغاز مي شود اما اين همه حاصل كارهاي دوره جواني وي تا حدود ۳۳ سالگي است و نزديك به ۵۰ سال ديگر از عمر بزرگوار به تحقيق و تتبع در ادبيات زبان فارسي صرف شد كه عظمت مقام او را در اين زمينة علمي و در اثر بزرگ و جاويدان و امثال و حكم و لغت نامه كه بزرگترين معرف فرهنگ ايراني و اسلامي و خلاصه تمدن و معارف بشري است آشكار مي سازد.

تاليف امثال و حكم در واقع نمونه اي و فرعي بود از تاليف اصلي لغت نامه كبير كه ۵۰ سال از عمر دهخدا در تدوين آن معروف گرديده است. لغت نامه دهخدا بر روي يادداشت هايي فراهم آمده بود كه شمار آنها به چهارميليون ميرسد و از سالها پيش از وفات مولف بزگوار كار اساسي آن به سر حد كمال رسيده بود اما تنظيم و چاپ آن خود مستلزم صرف وقت و مال و وقت بسيار بود. اين است كه چاپ آن فرصتي لايق مي بود و سرانجام از مجموع مجلات لغت نامه كه به يكصد و بيشتر خواهد رسيد در حيات استاد ۲۲ جلد تا پايان سال ۱۳۳۴ شمسي به طبع رسيد و چاپ مجلات باقي بر حسب وصيت مولف زير نظر آقاي دكتر معين قرار گرفت و تا كنون شماره مجلات منتشره به ۵۲ رسيده است. اما امثال و حكم سال ۱۳۰۸ كتاب شد.

از زماني كه دهخدا به تدوين لغت نامه خود پرداخت يادداشتهاي امثال و حكم را مانند لاروس بزرگ فرانسوي (۶ و ۸ جلدي) داخل لغات كرده بود و … مرحوم اعتماد الدوله قراگز بودند زير معارف وقت بدان سبك كه طبع لغت نامه با وسائل آن عهد مسير نبود. از ايشان درخواست كرد امثال و حكم را از يادداشتهاي خود آنچه مثل حكمت و اصطلاح و حتي اخبار و احاديث بود بيرون كشيد و مجموع را به نام امثال و حكم در ۴ جلد به سالهاي ۱۳۰۸ و ۱۳۱۱ در تهران به همت مرحوم تراگزلو به طبع رسانيد و در پايا فهرست اعلامي بر آن مي افزود.

بعد از آنكه امثال و حكم تاليف مستقل و جدا گرديد و طبع شد دهخدا در يادداشتهائي كه براي مقدمه لغت نامه يادداشت كرده بود نوشته است: در لغت نامه امثال را به حد لازم نياورده ام، براي آنكه در كتاب امثال و حكم نقل كرده‌ا‌م و اگر در اينجا تكرار مي شد وقت بسيار مي خواست و حجم كتاب بسيار بيشتر مي شد و كار طبع مشكلتر مي گرديد.

چاپ اول امثال حكم كه آخرين قمست آن به سال ۱۳۱۱ منتشر شده بود مقدمه مولف را فاقد است و شروع آن از همان حرف الف تا ي و اين نكته ضمن شرح حال استاد دهخدا كه به قلم دكتر معين به طبع رسيده چنين توضيح شده است. اصولاً استاد علامه در باب مقدمة خود احتياطي عجي مقرون به و ستايش داشت.
در پاسخ نگاهنده راجع به علت عدم تجديد مقدمه براي مقدمه براي امثال و حكم اظهار داشت. در زبان فرانسوي هنوز لغت پيدا كردم كه در فرهنگهاي عربي و فارسي همة آنها را مثل ترجمه كرده بودند و در فرهنگ هاي بزرگ فرانسوي تعريف هاي كه براي آنها نوشته اند مقنع نيست.

 

آخرين دقايق زندگي به دهخدا:
دهخدا غروب روز دوشنبه ۷ اسفند ماه ۱۳۴۴ شمسي در گذشت. ده روز بعد فريدون مشيري در مجله روشنفكران راجع به آخرين ساعات حيات دهخدا نوشت:
دهخدا با صورت متروم و چشمان برآمده دوزانو نشسته بود. بيماري و خستگي ۴۸ سال كار او را از پاي درآورده بود. سنگيني ۴۸ سال مطالعه و تحقيق و جستجوي شانه هاي ناتوان او را خرد مي كرد. هزاران جلد كتاب كه در مدت ۴۸ سال با او سخن گفته و گفتگو كرده بود. اينك چه خاموش نشسته و استاد پير را تماشا مي كردند.

در اين هنگام دكتر محمد معين و سيد جعفر شهيدي و همكاران صميمي و مهربان او به عيادتش آمدند.
دهخدا در همان حال گفت پوست و استخوان ترنجيده. لحظاتي چند به سكوت گذشت استاد پير هر چند لحظه يكبار به حالت اعماء فرو مي رفت و باز به حال عادي بر مي گشت. در يكي از اين لحظات لبان دهخدا سكوت سنگين را شكست و گفت (كه مپرس) باز چند لحظه سكوت برقرار شد و دهخدا مجدداً گفت (كه مپرس) در اين موقع آقاي دكتر معين پرسيد منظورتان شعر حافظ است؟

دهخدا جواب داد. بله
دكتر معين گفت: مايل هستيد برايتان بخوانيم؟
دهخدا: بله
آنگاه دكتر معين ديوان حافظ را برداشت و چنين خواند:
درد عشقي كشيده ام كه مپرس زهر هجري كشيده ام كه مپرس
گشته ام در جهان و آخر كار دلبري برگزيده ام كه مپرس

آنچنان در هواي خاك دوش مي رود آب ديده ام كه مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش سخناني شنيده ام كه مپرس
سوي من لب چه مي گزي كه مگري رنجهايي كشيده ام كه مپرس
همچو حافظ غريب در ره عشق به مقامي رسيده ام كه مپرس

خروس بي محل
اين مثل را دربارة كسي به كار مي برند كه گفتار و كردارش به موقع و به جاي مناسب نباشد «آنكه گفتار و كردار نه به جاي خويش دارد»
حال بايد ديد كدام واقعه ي تاريخي سبب پيدايش اين مثل شده است؟
ابوعلي محمد بن محمد بن بلعمي يكي از دانشمندان بنام نيمه اول قرن سوم هجري است و علاوه بر آنكه وزرات سامانيان را بر عهده داشته است دو كتاب گرانبهاي تفسير طبري را از زبان عربي به فارسي برگردانيده و تلخيص كرده است و خوشبختانه هر دو كتاب از گزند روزگار محفوظ مانده و در دسترس عشاق زبان شيرين فارسي قرار گرفته است.

تاريخ طبري بلعمي به نام خودش مشهور به تاريخ بلعمي است و نخستين بار توسط استاد ملك الشعراي بهار با چند نسخه خطي مقالبه و تصحيح شد و بعدها به كوشش محمد پروين گنابادي در دو مجلد به چاپ رسيد.
تاريخ مفصل طبري از ابتداي آفرينش جهان تا آغاز قرن چهارم اسلامي (۳۰۲ هـ ق) را به قيد ضبط آورده است. در گفتاري با عنوان: «كيومرث» چنين مي خوانيم:

«… پس كيومرث چون از حد فرزندان خويش (بيرون) آمد. وقت نماز پيشين بود يكي خروس سپيد ديد بر ميان (راه) و يكي از ماكياني به دم اوي و ماري پيش خروس و آهنگ سفر كرده و خروس را بر مار (حمله) همي برد و به غلبه‌ي او همي زد. هر بار كه (خروس) مار (را) بزدي بانگي خوش بكردي. پس آن ديدار و بانگ (و) حرب كيومرث را خوش آمد. گفت: از مرغان اين عجب مرغي (است) و بر جفت خويش مهربان، كه او را از دور همي دارد. و از قبل او حرب كند و با دشمن فرزند طبع آدم. طبع اين با طبع مردم نزديكيست.

پس كيومرث سنگي مار را بزد و بكشت. آن مرغ بدان مقدار الهام كه او را بود، بانگ بكرد و به نشاط. كيومرث را سخت خوش آمد. طعامي كه داشت پاره اي پيش روي انداخت آن مرغ سر بر زمين زدن گرفت و جفت خود را بخوراندن بگرفت و هيچ نخورد تا اين ماكيان فراز نيامده، آن علف نخورد. كيومرث (گفت) با اين هنر (ها) و طبع خساوت (نيز) دارد و به فال نيك است اين مرغ، كه من همي به طلب دشمنان شوم و يكي دشمن فرزند آدم مار است اين با مار حرب همي كند.

اين فرخ مرغي است و داشتن (او) واجب است. چون از آن حال خويش، كه همي داشت، بيرون بپرداخت، خروس و ماكيان را ببرد ميان فرزندان خويش و گفت ايشان را نيكو داريد كه طبع او با طبع آدمي نزديك است (و) به فال نيك است و عجم خروس را و بانگ او به وقت خجسته دارند، خاصه خروس سپيد را و چنين گويند كه خانة (خانه اي) كه اندرو باشد ديوان اندر نيايند و آنگه بانگ خروس به وقت نماز شام بد دارند و بگويند نه نيكست در آن بود كه كيومرث (را) كه به آخر رسيد و نالان شد و آن خروس كه او را بود نماز شام بانگ بكرد. هرگز بدان وقت كه از او بانگ نشنيده بود (ند). گفت (اند) اين چه شايد بودن اين بانگ بدين وقت؟ با بنگريد (ند) كيومرث مرده بود.

از آن پس بانگ خروس بدان وقت به فال بد گرفتند تا امروز. و خداوندان زجر ايدون گويند كه هر خروس كه بدان وقت بانگ كند و خداوند خروس (آن خروس) را بكشد.
آن بد از او درگذرد و اگر نشكد در بلايي افتد. پس كيومرت روي بنهاد بدان نشان كه او را نموده بودند…
سپس شرح مي دهد كه بانگ بي وقت خروس سپيدي سبب نجات سيامك مي گردد:

«… آن روز ماريه از ماري پسري بزاد نيكو روي او را سيامك نام كردند. و اين سيامك پدر ملوك بوده است. چون او را پيش كيومرث آورند، پس نيكوش يافت، مادرش را گفت اين را گرامي بدار كه اندر او نيكويي بزرگ است و بدان خانه اندر كه او را اندر آنجا بپروراني خروس سپيد با ماكيان در آن خانه دار. بدان تا ديوار بدو گزند نتوانند آوردن. مادرش شاد گشت و چنان كرد كه كيومرث گفت و به سير عجم اندر گويند كه ديوان آگاه شدند كه اين پدر همه پادشاهان خواهد بود، تدبير هلاكش كردند. ماري را بگرفتند و بدان خانه كه سيامك اندر بود در افكندند آن خروس سپيد چون آن مار بديد بانگي بكرد بي عادت خويش. چون كسي (كه) بيگانه ببيند بخروشد. مادر غلام آگاه شد، گفت اين بي وقت بانگ كرد، چيزي شايد بودن.

به شب اندر چراغ خواست و بنگريد، ماري ديد سهمگين و آن مرغ از مار ترسيده بود بانگ كرد. تا بيامدند و آن مار را بكشتنند. (بعلمي، محمد بن محمد/ ص: ۱۲۴)
در اينجا نيز خروس بي وقت بانگ كرده است ولي از كشتن او خبري نيست.

قديمترين سندي كه اصطلاح مثلي «خروس بيوقت= خروس بي محل» را بكار برده است همين تاريخ بلعمي است و بزرگان ادب فارسي، در آثار خود به اين مثل استناد جسته اند. به عنوان حسن ختام كاربرد اين مثل را در ادبيات فارسي منظوم از چند شاعر بزرگ نقل مي كنيم:
مرغ بي وقت سرت بايد بريد عذر احمق را نمي بايد شنيد
جبر خفتن در ميان ره زنان مرغ بي هنگام كي بايد امان؟

مرغ بي هنگام شد آن خشم او از نتيجه ي كبر او و خشم او
سر برديدن واجب آمد مرغ را كو به غير وقت جنباند درا
(مولانا/مثنوي ۱/۶۴-۱۱۵۹) /
امشب مگر به وقت نمي‌خواند اين خروس عشاق بس نكرده هنوز از كنار و بوس
رخسار يار در خم گيسوي تابدار چون گوي عاج در خم چوگان آبنوس
يكدم كه چشم فتنه نخفت زينهار بيدار باش تا نرود عمر در فسوس

تا نشوي ز مسجد آدينه بانگ صبح يا از در سراي اتابك بيهوده‌ي خروس
(سعدي/گلستان، ص: ۷۴۱)
به مجلسي كه در آيد نگار باز اين مرغ گر آفتاب درآيد خروس بي محل است
(صادق ملا رجب/ نقل از دهخدا)

پي نوشتها
روانشاد مهدي پرتوي آملي از سال ۱۳۴۰ به بعد در مجله «هنر و مردم» هر ماه ريشه ي تاريخي يك مثل را مي نوشت كه مجموعه اي از آن مثلها را در سال ۱۳۵۳ انتشارات سنائي (تهران) منتشر كرد. من كه از بچگي با امثال انس داشتم (مقدمه ي نامه داستان به قلم، نگارنده- چاپ انتشارات مستوفي- بهزاد، تهران: ۱۳۷۸) با اشتياق آن مقالات را مي خواندم، تا اينكه در سال ۱۳۵۴ براي نخستين بار ريشه ي تاريخي اين مثل را نوشتم و به همان مجله فرستادم كه چاپ شد. بعدها مجموعه‌ي «ريشه هاي امثال و حكم» جناب آقاي مهدي پرتوي آملي در دو مجلد قطور (جمعاً در ۱۳۹۲ صفحه) باز از سوي انتشارات سنائي (تهران: ۱۳۵۶) چاپ شد.

مثل «خروس بي محل» با انشاي متفاوتي در اين مجموعه چاپ شد و آن دانشمند گرانمايه در حاشيه ي صفحه ۵۴۲ با امانتداري قال تحسين نوشته اند: «ريشة تاريخي اين ضرب المثل به راهنمائي آقاي رحيم چاوش اكبري به دست آمده بدينوسيله اظهار تشكر و امتنان مي شود.
چنانكه در مقدمه هم آورده ام اولين مبتكر اين روش تحقيق آن دانشمند متواضع و بزرگوار بودند و نگارنده هر چه در اين رساله نوشته ام به پيروي از كار بسيار ارزشمند ايشان است، رحمته ا… عليه.

۲ – دهخدا، علي اكبر/ امثال و حكم
۳ – بلعمي، محمد بن محمد/ تاريخ بلعمي، مقدمه
۴ – (زجر) به فتح اول و سكوي ثاني و ثالث گويي كردن به مرغان است.
محال باشد فال و محال باشد زجر مدار بيهوده مشغول دل به زجر و به فال
(قطران تبريزي/ديوان، ص ۳۴۸)
المنجد زجر را در معني فال نيك گرفتن و از پرواز مرغ به طرف راست و تطير را در معني فال بد گرفتن از پرواز مرغ به طرف چپ آورده است «زجر الطير اطاره عين اليمين و او تطير منه ان كان عن السياره»
۵ – رسم الخط تاريخ بلعمي عيناً آورده شده است.

۶ – «ماري و ماريه» تلفط ديگر از مشي و مشيانه است. كيومرث به عنوان نخستين انسان مد نظر آيين زرتشت است و:
«چون كيومرث، هنگام درگذشت تخمه بداد. آن تخمه ها به روشني خورشيد پالوده شد… چهل ساله (آن تخمه) در زمين بود. با به سر رسيدن چهل سال زيباس تني يك ستون، پانزده برگ، مهلي و مهليانه (مشي و مشيانه) (از) زمين رستند. درست (بدان) گونه كه ايشان را دست بر گوش باز ايستند. يكي بر ديگري پيوستهخ، هم بالا و هم ريشه بودند. ميان هر دو ايشان فره برآمد. سپس هر دو از گياه پيكري به مردم پيكري گشتند و آن غره به مينيويي در ايشان شد كه روان است…

هرمزد به مشي و مشيانه گفت: كه «مردم ايد. پدر (و مادر جهانيان ايد…
(فرنبغ دادگي/ص: ۸۱)

عذر بدتر از گناه
وقتي كه كسي به گناهي متهم باشد و براي تبرئه خود دليلي ارائه كند كه متضممن جرم بدتري باشد، به اين مثل استناد كرده و گويند: عذر بدتر از گناه آورده است.
اين مثل سابقه ي تاريخي طولاني دارد و گويا در دوره ي صدر اسلام اولين كسي كه عذر بدتر از گناه آورده، معاويه بن ابوسفيان است. «عمر بن خطاب در زمان خلافت به شام رفت تا از نزديك به چگونگي حكومت كردن معاويه بر مردم آگاه شود. چون به جايگاه او رسيد ديد كه هر روز بامداد، با دستگاه پرشكوه و خيزه كننده اي ظاهر مي شود و شامگاه با دم و دستگاه تازه اي با همان شكوه.

عمر در شگفت شد و به او گفت: اي معاويه!! مي بينم كه بر خلاف وصيت من به جاي آنكه به خدمت خلق بپردازي به آراستن جايگاه و دستگاه خود پرداخته اي.
بيشتر اوقات خود را در اندرون به سر مي بري و به ستم رسيدگان و نيازمندان كه ساعتها چشم بر در سراي تو دوخته اند، نمي پردازي.
معاويه گفت: اي امير، خبرگيران و جاسوسان دشمنان اسلام بسيارند. چنين مي كنم تا عظمت و ابهت و عزت ما را به مدعيان دريابند و حشمت ما آنان را بترساند:

اگر اين نمي پسندي آن كنم كه رضاي تو باشد (يغمايي، اقبال/صص: ۶۰-۵۹)
با توجه به نامه ي حضرت امام علي (ع) به حاكم بصره در مي يابيم كه:
سرچشمه شايد گرفتن به بيل چو پر شد نشايد گذشتن به پيل
(سعدي / ص: ۱۴۷)

عمر بن خطاب وقتي كه آن جلال و جبروت دستگاه معاويه را ديد نمي بايست در عزل او از حكومت شك كند. واي كاش موضوع را با مولا در ميان مي نهاد و از او صلاح و مشورت امت را مي پرسيد.
مولا علي (ع) به «عثمان بن حنيف الانصاري» فرمانده بصره- كه در يك مهماني تجملي شركت كرده بود بدون دادن فرصت به آوردن عذر بدتر از گناه نوشت:

اما بعد! اي پسر حنيف! به من گزارش داده شده كه مردي از متمكنان اهل «بصره» تو با به خوان ميمهانيش دعوت كرده، و تو به سرعت به سوي آن شتافته اي، در حاليكه طعامهاي رنگارنگ، و ظرفهاي بزرگ غذا يكي بعد از ديگري پيش تو قرار داده مي شد. من گمان نمي كردم تو دعوت جمعيتي را قبول كني كه نيازمندانشان ممنوع، و ثروتمندان دعوت شوند. به آنچه ميخوري بنگر (آيا حلال است يا حرام؟)
آنگاه چنانچه حلال بودنش براي تو مشتبه بود از دههان بينداز و آنچه را يقين پاكيزيگي و حليتش داري تناول كن!
آگاه باش! هر ماموي امام و پيشوايي دارد كه بايد به او اقتدا كند.

و از نور دانشش بهره گيرد، بدان امام شما از دنيا بهمين دو جامعه كهنه و از غذاها بدو قرص نان اكتفا كرده است، آگاه باش! شما توانايي آنرا نداريد كه چنين باشيد اما مرا باورع، تلاش عفت، پاكي و پيمودن راه صحيح ياري دهيد، بخدا سوگند من از دنياي شما طلا و نقره اي نيدوخته ام، و از غنائم و ثروتهاي آن مالي ذخيره نكرده ام و براي اين لباس كهنه ام بدلي مهيا نساخته‌ام، و از زمين آن حتي يك وجب در اختيار نگرفته ام. و از اين دنيا بيش از خوراك مختصر و ناچيزي برنگرفته ام. اين دنيا در چشم من بي ارزشتر و خوارتر از دانه تخلي است كه بر شاخه درخت بلوطي برويد.

آري از ميان آنچه آسمان بر آن سايه افكنده تنها فدك در اختيار ما بود كه آن هم گروهي بر آن بخل و حسادت ورزيدند و گروه ديگري آن را سخاوتمندانه رها كردند (و از دست ما خارج گرديد) و بهترين حاكم خداست.
(نهج البلاغه/ ص: ۱۶۷)
اين مثل را شعراي بزرگ ايران، از ديرباز- تمثل كرده و در آثارشان آورده‌اند:
عذر نادان زهر هر دانش بود عذر احمق بدتر از جرمش بود
(مولانا/ مثنوري ۱/۱۱۶۰)

عقل تو از پس كه آمد خيره سر هسمت عذرت از گناه تو بتر
(مولانا/ مثنوي ۴/۳۶۵)
نظير: خيال كردم خانم است. (دهخدا/ ص: ۱۰۲۵)
«با اينكه اشعار فوق الذكر گوياي آنست كه مثل حتماً قبل از قرن ششم هجري در بين مردم رايج بوده است و اگر داستان مربوط به عمربن خطاب و معاويه تاريخ محض باشد و از صدر اسلام نيز وجود داشته است، ماخذ قطعي براي تاريخ پيدايش مثل به دست نيامده است، اما ماجرايي در دوره قاجار باعث شد كه مثل تجديد حيات كند و بر سر زباهها افتد.

از روزگاران كهن در دربار اغلب پادشاهان افراد شيرين سخن و حاضر جوابي بوده اند كه اغلب آنها را دلقك يا مسخره ناميده اند كه از آن جمله مي توان كربلايي عنايت دلقك درباره شاه عباس صفوي، طلحك مسخره درباره سلطان محمود غزنوي، لوطي صالح دلقك دربار كريم خان زند و بالاخره كريم خان شيره اي دلقيك بسيار مشهور دربار ناصرالدين شاه قارجار را نام برد. (محجوب، دكتر محمد جعفر/ص: ۵۰)

كريم مردي بوده است از شهر اصفهان كه به علت كارهاي شيرينش به «شيره‌اي» ملقب شده بود و اغلب درباريان ناصرالدين شاه به او باج سبيل مي دادند كه از مسخرة آنها در نزد شاه خودداري كند. و هميشه براي گرفتن پول از آنان مي گفت: «نعل ها خرم كهنه شده و بايستي عوض شود» و شاه هم به درباريان مي گفت اگر خواستيد از زبان كريم در امان بمانيد بايد خرش را نعل كنيد. يعني پولي به عنوان رشوه به او بپردازيد تا با شما كاري نداشته باشد.

تا اينكه اين سخن به زبان مردم افتاد و هر جا پاي رشوه به ميان مي آمد، به طور كنايه مي گفتند بايد خر كريم را نعل كرد.
جالبتر اينكه نخستين شهردار (بلديه) تهران در آغاز حكومت رضا شاه پهلوي سرلشكر كريم بوذر جمهري بود كه گويا در آن شهرداري هم بازار رشوه رواج داشت. و يكي از معاصرين با استفاده از تشابه اسمي يكي از شهرداران تهران (همان سرلشكر كريم بوذر جمهوري) استفاده كرد و ارسال المثل كرده است.
خورشيد صفت به قدرت سعي و عمل گر در بلديه سنگ را لعل كني
هرگز نشود فايده اي زان حاصل (الا كه خر كريم را نعل كني)
(پرتوي آملي، مهدي/ ص: ۵۲۹)
روزي ناصر الدين شاه در يك مجلس خصوصي كه از درباريان تشكيل يافته بود روي به اطرافيان خود كرد و پرسيد:

چه كسي مي تواند بگويد عذر بدتر از گناه چيست؟
حاضران در مجلسه، يكي يكي گفتند:
چاكر مي توانم
خيلي ساده است قربان
اگر اجازه بفرماييد بنده عرض كنم

جوابهاي متعددي به اين سوال مي توان داد، مهم اين است كه كدام را اعليحضرت بپسندد.
بعد از همگي موافقت خود را با بيان مفهوم واقعي عذر بدتر از گناه اعلام داشتند، با اشاره شاه، يكايك عقيده ي خويش را بيان كردند. ولي هيچكدام مورد قبول واقع نشد. اتفاقاً كريم شيره اي هم در آن مجلس حضور داشت و با دقت به سخنان آنها گوش مي كرد. در اين وقت كه همه از دادن جواب عاجز شدند ناصرالدين شاه كريم را مخاطب ساخت و از او پرسيد:
كريم تو مي تواني عذر بدتر از گناه را براي ما شرح دهي.

قربان اين همه آدم عالم و فاضل كه نتوانند بنده ي دلقك چگونه مي توانم و بعد اين شعر را خواند:
جاييكه عقاب پر بريزد از پشه ناتوان چه خيزد؟
ده روز اين ماجرا گذشت و كم كم موضوع به فراموشي سپرده شد. ظهر روز يازدهم كه ناصرالدين شاه توي راهرورهاي كاخ گلستان قدم مي زند يك مرتبه كريم شيرازه اي از پس ستوني بيرون آمد و از پشت سر شاه را در آغوش گرفت و ديوانه وار مشغول بوسيدنش شد. ناصرالدين شاه از اين عمل او يكه اي خورد و فريادي كشيد. و بر اثر صداي او، ناگهان ده ها پيش خدمت و نگهبان و خواجه به راهرو دويدند و با چشم هاي دريده و از حدقه درآمده به شاه و كريم نگريستند وقتي چشم ناصرالدين به قيافه ي مضحك كريم شيره اي افتاد، با خشم و غضب فراوان بر سر او بانگ زد كه:
مردكه پدر سوخته اين چه كاري بود كه كردي؟

كريم دستپاچه شد و در حالي كه ظاهراً به خود مي لرزيد گفت:
ق، ق قربان- خ، خ خيلي معذرت مي خواهم. من شما را به جاي نياوردم، خيال كردم عليا حضرت ملكه است.
ناگهان خون به چهره ناصرالدين شاه ريخت و با بلندترين صداي ممكن خود فرياد زد:

بي شرم بي حيا! تو براي من عذر بدتر از گناه مي آوري… بگوييد ميرغضب بيايد و سر اين مردكه نفهم را همين جا از تن جدا سازد.
دستور ناصرالدين شاه، برو برگرد نداشت و به اين جهت رنگ از روي همه پريد ولي كريم مثل كوه استوار بر جاي ايستاد و خم به ابرو نياورد و چند لحظه بعد كه شاه كمي آرام گرفت، كريم لبخندي زد و خطاب به ناصرالدين شاه گفت:
بلي! قربان اين را مي گويند عذر بدتر از گناه.