درآمدى بر تئورى دولت در اسلام

به راستى نمى‏توان تاريخ آغاز نظريه ولايت فقيه را به آسانى تعيين‏كرد. مسلمانها از همان صدر اسلام با دو مسئله اساسى روبرو بوده‏اند:يكى غيبت پيامبر و عدم حضور ايشان در بسيارى از شهرها و ديگرى نيازمبرم به احكام و دستورات سياسى و فردى. بنابراين به افرادى نيازداشته‏اند كه بتوانند دستورات را براى آنها تبيين نمايند، در ميان‏آنها قضاوت نمايند و يا بعضا امور سياسى اجتماعى آنها را سر و سامان‏بخشند، اين مسئله در دوران ائمه معصومين نيز وجود داشته كه تعيين‏فقهايى خاص را مى‏طلبيده است. بعضى از انديشمندان گرچه به عنوان نظريه‏پردازاختصاصى ولايت فقيه شناخته شده نيستند و (مانند سلمان فارسى)اما از اوايل قرن دوم هجرى، مواضع مشخصى پيرامون ولايت فقيه‏صدورمى‏يابد كه آنها را آشكارا به عنوان نظريه ولايت فقيه مى‏توان‏بازشناخت.

انقلاب يا ارتجاع سياسى
رشته‏اى از حركتهاى سياسى كه به‏دنبال تجمع در سالن سرپوشيده «بنى ساعده‏» در سال يازدهم هجرى‏پديدار شد و در سراسر سده‏هاى اول ادامه داشت را بايد به عنوان‏مهمترين عامل در پيدايش نظريه ولايت فقهاء بر جامعه به شمار آورد. اكثريت مسلمانان در اين دوره با اين اعتقاد كه كتاب خدا براى بيان‏احكام، كافى است ، به اهل‏بيت «ع‏» توجهى نكردند. در صورتى كه‏پيامبر آنها را دو عنصر جدا ناشدنى ناميده و به مسلمانان توصيه‏نموده بود كه به هر دو تمسك كنند تا نجات يابند. تاثير اين حركتهاى‏سياسى بر بسيارى از انديشه‏ها، بس سترگ بوده و پيامدهاى منفى بسيارداشته است; بنابراين آنچه توجه نخستين نظريه‏پردازان «ولايت فقهاء»را به خود جلب كرد پيامدهاى منفى اين دگرگونيها و تاثيرات بود.

اين‏انديشمندان از انحراف ناشى از جريانات مزبور به ويژه در شهر پيامبربسيار متاثر شده بودند. آرزوى بازگرداندن «ولايت‏»، «امارت‏» وحكومت‏به «صراط اصلى‏»، مايه وحدت همه اين انديشمندان بود. آنها كه‏برجسته بودند در اين دوره خواستار بازگشت‏به دستور خدا و پيامبراسلام بودند، اما در مقابل، بودند افرادى كه اين دگرگونى راامكان‏ناپذير مى‏دانستند و بر آنچه پيامبر بر آن تاكيد ورزيده بودچشم پوشيدند. بنابراين فقهاء و محدثين بزرگ آن دوره كه به «قارى‏»معروف مى‏شدند در صدد ايجاد پايه‏هاى نوين يك «نهاد» پايدار درجامعه‏اى شدند كه دستخوش آشوب گشته بود. توجه به اين «نهاد» هنوزهم به عنوان يكى از نگرانيهاى عمده بسيارى از انديشمندان ونظريه‏پردازان گوناگون ولايت فقيه، پابرجاست. منزل ارقم، خانه امن‏مسلمانان در مكه، نخستين «مدرسه‏» فقهى به شمار مى‏رفت كه همه روزه‏مسلمانها به طور پنهانى در آن گرد مى‏آمدند، دانش زندگى و حقوق فردى‏و اجتماعى را از زبان پيامبر نور مى‏شنيدند ، و به آنها عمل نموده، ديگران را در جريان افكار، رفتار و گفتار پيامبر مى‏گذاشتند .

امااز همان آغاز به ويژه پس از انتقال به مدينه و تشكيل حكومت و گسترش‏اسلام، به علت دورماندن بسيارى از مسلمانان از پيامبر و دستكارى درنقل قولها و يا اشتباهات غيرعمدى، لازم گرديد كه مسلمانان به نوعى‏«تفقه‏» بپردازند. بخصوص دستور پيامبر مبنى بر اينكه آنچه از من‏براى شما نقل مى‏گردد اگر با قرآن موافق بود آن را برگيريد و اگرمخالف قرآن بود آن را دور بياندازيد ; مبدا نوعى استنباط، به‏صورتى ساده و ابتدايى شد و لذا قدمت تفقه و استنباط اجتهاد و فتوى‏به همان روزهاى آغازين مى‏رسد، و مسلمانان به دلائلى همچون «تعارض دوحكم‏»، «مشكل درك الفاظ‏» و «عدم اطلاع نسبت‏به همه احكام‏» بايدكه اجتهاد مى‏كردند. علاوه بر آن يك نفر صحابى، گاهى عين الفاظ حديث رانقل مى‏كرد و گاهى حكمى را كه از آن احاديث و آيات فهميده بود بيان‏مى‏نمود كه در صورت اول، “راوى و محدث” و در صورت دوم، “مفتى ومجتهد” دانسته مى‏شود. بنابراين اجتهاد به معناى فهم حكم ازعمومات و مطلقات و انضمام احاديث‏به يكديگر و بحث از نسخ و تخصيص،تقييد، و استنباط از ظواهر و نصوص كتاب و سنت، از آن زمان وجودداشت، هم در ميان كسانى كه به پيامبر دسترسى داشتند و هم آنها كه‏دور بودند .

مسائل ديگرى نيز در زمان پيامبر رخ نمود كه در زمان‏پيامبر، بوجود آمدن طبقه‏اى به نام فقهاء [ قاريان ] و امثال ايشان راايجاب كرد. مثلا در واقعه بنى‏قريظه هنگامى كه رسول خدا(ص) اصحاب خودرا به بنى‏قريظه اعزام داشت‏به آنان فرمود: “نماز عصر را تا رسيدن به‏آنجا بجا نياوريد”. برخى از آنان جهت تعبد به نص، نماز عصر را دروقت ادائى بجا نياوردند ولى برخى ديگر با اجتهاد در كلام رسول خدانماز عصر را پيش از رسيدن به آنجا در وقت ادا بجاآوردند زيرادانستند كه غرض رسول خدا از فرمان، تسريع در رسيدن به بنى‏قريظه بوده‏است نه نهى از نماز عصر در وقت‏خودش. لذا هم نماز عصر را در وقت‏اداء بجا آوردند و هم غرض رسول خدا(ص) را كه تسريع در رسيدن به مقصدبوده است‏حفظ اين اجتهاد در اصطلاح علمى موسوم به «اجتهادتخريج ملاك در مقام تطبيق‏» است . البته نبايد فراموش كنيم كه درزمان حضور پيامبر(ص) و بعدها براى شيعيان در زمان ائمه معصومين(ع)نياز چندانى به استفاده گسترده از اجتهاد و تفقه نبود; به دو علت‏۱- فراوان نبودن پديده‏ها و فروع جديد ۲-حضور رسول خدا و ائمه‏معصومين در جامعه اسلامى و دسترسى مستقيم به آنها كه بهترين راه‏شناخت احكام شرعى در وقت نياز بودند. حتى در زمان پيامبر و ائمه مكتب هدايت كه افراد صاحب‏نظر داراى ملكه‏اجتهاد (رد فرع بر اصل); «مرجع‏» بسيارى از مسلمانان قرارمى‏گرفتندو اين وضع در زمان شخص پيامبر، پيش روى آن حضرت جريان داشت وپيامبر(ص) اين امر (فتوى‏دادن) را تقويت و تشويق مى‏فرمود.همين‏جريان در زمان جانشينان آن حضرت نيز ادامه يافت و فقهايى همچون;سلمان محمدى، عمارياسر، ابوذر غفارى، ابورافع، ابى‏ابن كعب، حذيفه‏يمانى، ابودرداء، ابوسعيد خدرى، عبدالله بن عباس و قثم‏بن عباس و…در بسيارى از مسائل مرجع مسلمانان قرار مى‏گرفتند.

توجه به شرايط اجتماعى
سومين مسئله‏اى كه درباره سير تاريخى نظريه‏ولايت فقيه بايد در نظر داشته باشيم، «نقش زمان و مكان‏» در چگونگى‏ارائه و عرضه نظريه «ولايت‏» و «ولايت فقيه‏» مى‏باشد; زيرا يك اصل‏مسلم تاريخى اين است كه همه حوزه‏هاى انديشه در طول تاريخ عميقا تحت‏تاثير زمينه‏هاى اجتماعى، سياسى، اقتصادى، نظامى زمان نظريه‏پردازى،انديشه‏ورى و صدور انديشه‏هاى سياسى از طرف انديشه‏پردازان سياسى اعم‏از مذهبى و غيرمذهبى، معصوم و غيرمعصوم مى‏باشد. به عبارت ديگرصدور انديشه سياسى رابطه مستقيم با درگيرى انديشه‏وران با مسائل‏سياسى اجتماعى دارد، و در اين مسئله، نظريه‏پردازان ولايت، مستثنى‏نيستند; زيرا با يك بررسى تاريخى مى‏يابيم كه هر گاه درگيرى اين‏انديشمندان با مسائل سياسى زياد بوده است

مباحث انديشه سياسى گسترش‏يافته و هرگاه به هر دليل اين درگيرى كم مى‏شده، باحث‏سياسى و روندانديشه‏پردازى سياسى تقليل يافته و يا فروكش مى‏نموده است. اين مهم راما با بررسى تاريخ ۲۳ ساله فعاليت نبى‏اكرم(ص) و ۲۵۰ سال فعاليت ائمه‏معصومين(ع) به خوبى مى‏توانيم دريابيم و اين «فرضيه‏» با تدقيق درتاريخ ۱۲۰۰ ساله فقهاء شيعه به يك اصل و قاعده ثابت موجود در تاريخ‏سياسى شيعه تبديل مى‏گردد. آيات ۱۳ ساله منزل در مكه (مكى) برپيامبر اسلام غالبا انذار و تبشير دارند تا مسائل سياسى، و آيات مدنى،اكثريت در مسائل سياسى اجتماعى دارند. روايات، احاديث و خطب‏باقيمانده از عصر نخستين امام(ع) اكثرا صبغه سياسى دارند. آثار ائمه‏ثانى و ثالث نيز نشان‏دهنده همين مسئله هستند. بر عكس آثار امام‏صادق(ع) و امام باقر(ع)، با برخوردارى از مسائل حقوقى وسيع، صبغه‏سياسى (به معناى حكومتى) كمترى دارند زيرا به اقتضاء شرائط سياسى‏كشور، كمتر از ائمه ديگر، درگير مسائل سياسى حكومتى بوده‏اند، اگر چه‏بدور از مسائل سياسى نيستند. در مورد فقهاء نيز اگر به سوابق محقق‏ثانى، كاشف‏الغطاء بزرگ، ملااحمد نراقى، ميرزاى قمى، شيخ فضل‏الله نورى،محمد حسين نائينى غروى و به ويژه حضرت امام خمينى(ره) نظر كنيم مى‏بينيم‏كه چون درگير مسائل سياسى بوده‏اند كم و بيش پيرامون «نظام سياسى‏»و يا بنيانهاى آن با صراحت‏به انديشه‏پردازى پرداخته‏اند و بر عكس‏فقهاء ديگرى چون شيخ انصارى، صاحب جواهر، صاحب شرايع، شيخ طوسى، آيت‏الله بروجردى و ديگرانى كه درگيرى مستقيمى با مسائل سياسى نداشته‏انداگر چه به مسائل مربوط به نظام سياسى عنايت داشته‏اند، اما بسيارمحدود و در حد ضرورت به آن پرداخته‏اند.

حوزه بحث ولايت فقيه
يكى ازمسائلى كه ذهن بعضى از افراد را به خود مشغول نموده است اين است كه‏چرا فقهاء ما در كتب فقهى خود فصل مستقل و منسجمى در مورد ولايت فقيه‏يا نظام سياسى اسلام، اختصاص نداده‏اند. مى‏گوييم: بى‏گمان نهج‏البلاغه‏بزرگترين و منسجم‏ترين كتاب پيرامون آراء سياسى شيعه در زمينه حكمت‏نظرى، عملى و حقوق اساسى مكتب اسلام است . على(ع) «جوانى ازفرزندان عرب مكه در ميان اهل آن بزرگ مى‏شود با هيچ حكيمى برخوردنكرده است اما سخنانش در حكمت نظرى بالاتر از سخنان افلاطون و ارسطوقرار گرفته است. با اهل حكمت عملى معاشرت نكرده است

اما از سقراطبالاتر رفته است‏. اين كتاب كه اوايل قرن پنجم هجرى توسط سيدرضى جمع‏آورى گرديد به حق بنيان مباحث مهم كلامى از جمله مباحث نبوت،بويژه امامت و ولايت را محكم‏تر نمود. بنابر اين تا قرن پنجم هيچگاه‏شكى در اين مورد وجود نداشت كه مسئله امامت و سياست، ولايت و حاكميت‏يك مسئله كلامى اصولى عقلى قابل استدلال و اثبات است نه يك مسئله‏فرعى، فقهى، تقليدى آنگونه كه انديشمندان اهل سنت مانند محمد غزالى(۵۰۵ – ۴۵۰ ه’ ق) مى‏پنداشت و تبليغ مى‏كرد و افرادى چون سيف‏الدين‏آمدى (متوفاى ۵۵۱ ه’ ق) در كتاب غاية‏المرام فى علم‏الكلام ومؤلف‏المواقف و شارح آن مير سيدشريف از وى تقليد كردند.

ابوحامدمى‏گفت: «بحث امامت، يك بحث مهم و عقلى نيست، بلكه يكى از مسايل‏فقهى است. بدرستيكه اين مسئله تعصبهايى را برانگيخته است. اگر كسى‏از بحث امامت دورى كند، سالم‏تر از فردى است كه در اين بحث فرو رود،حتى اگر به حقيقت‏برسد تا چه رسد به اينكه خطا كند ». بنابراين‏انديشمندان سياسى شيعى به تبع بحث امامت در اين قرون، بحث اثباتى‏ولايت نواب عام (فقهاء) را تالى مباحث امامت جزء مباحث كلامى شمرده وتا آنجا كه شرايط اجازه مى‏داد آن را در همين مباحث مطرح مى‏كردند. به‏تبع اين ، كه فلسفه و حكمت را مكمل مباحث كلامى مى‏دانستندنيز، مبحث امامت و ولايت فقيه را بمثابه بحث عقلى اصولى وفارابى (۳۳۹ – ۲۶۰) انديشمندان، فلاسفه اسلامى مانند ابوعلى‏سينا (۴۲۸ – ۳۷۰) پذيرفته و دركتب خود به اثبات آن مى‏پردازند. ابوعلى‏سينا در كتاب شفا مى‏گويد:«واجب است كه سنت‏گذار اطاعت جانشين خود را واجب كند و تعيين جانشين‏يا بايد از طرف او باشد يا به اجماع اهل سابقه بر زمامدارى كسى كه‏به طور علنى براى جمهور مردم ثابت كند كه او داراى سياست مستقل، عقل‏اصيل، اخلاق شريف

مانند: شجاعت، عفت و حسن‏تدبير است و احكام شريعت‏را از همه بهتر مى‏داند و عالم‏تر از او كسى نيست و اثبات اين صفات‏براى شخص مورد نظر بايد آشكار و علنى باشد و جمهور مردم آن رابپذيرند و بر آن متفق باشند و اگر اختلاف و تنازع بر اثر پيروى ازهوى و هوس ميان آنها ايجاد شود و فرد ديگرى كه استحقاق و لياقت‏جانشينى را ندارد انتخاب كنند به پروردگار كافر گشته‏اند… و تعيين‏جانشين با نصب بهتر است زيرا در اين صورت از اختلاف و نزاع دور خواهدبود ». فارابى نيز در مدينه فاضله مى‏گويد: رئيس مدينه فاضله يارئيس اول است‏يا رئيس ثانى. اما رئيس اول كسى است كه به او وحى‏مى‏شود «خداوند عز و جل توسط عقل فعال به او وحى مى‏كند» و او واضع‏قوانين است و حكم امور را بيان مى‏كند «شرايع و قوانينى كه اين رئيس‏و امثال او وضع كرده‏اند گرفته و مقرر مى‏شود» او رئيس اول مدينه‏است. اما مدينه هميشه صاحب چنين رئيسى نيست. رئيس دومى كه جانشين اومى‏شود بايد بسيارى از صفات او را داشته باشد قوانين و سنتها وروشهاى رئيس اول را بداند و نگهبان آنها باشد.

پس بايد داراى‏«آنچنان انديشه خوب و قوه استنباطى باشد كه بتواند نسبت‏به امورى‏كه در جريان حوادث و مرور زمان پيش آيد آن امور و حوادثى كه براى‏پيشوايان گذشته پيش‏آمد نكرده، احكام آنها را به خوبى دريافته،استنباط نمايد و بايد صلاح و مصلحت مدينه را جستجو و رعايت‏كند ». علامه حلى (متوفاى ۷۲۶ ه.ق) كه در فقه استاد خواجه‏نصيرالدين طوسى و در فلسفه و رياضيات شاگرد وى بوده است و يكى ازپايه‏گذاران تشيع در ايران محسوب مى‏شود در كتابهاى خود به مناسبتهاى‏متعدد شئون مختلف ولايت و امامت را در زمان غيبت، حق فقهاى شيعه‏دانسته است اما از اينكه فقهاء بحث امامت و شرايط آن را از علم كلام‏به فقه منتقل نموده‏اند اظهار نگرانى مى‏كند و مى‏گويد: «عادت فقهاء براين جارى شده است كه امامت و شرايط آن را در اين باب (قتال باغى) ذكر مى‏كنند، تا معلوم شود اطاعت چه كسى واجب و خروج بر چه كسى حرام‏است و قتال با چه كسى واجب مى‏باشد. ولى اين مسئله از قبيل مسائل علم‏فقه نيست‏بلكه از مسائل علم كلام است ». بنابراين اصل مسئله‏ولايت فقيه و اثبات آن اصولا و اساسا فقهى نيست همانطور كه اثبات ولايت‏امامان معصوم نمى‏باشد كه فقهاء فصل منسجمى در مورد آن در كتب فقهى‏خود بياورند، بلكه شئونات آن است كه بايستى پرتوى بر مسائل فقهى‏بتاباند; كه فقهاء ما در ابواب مختلف فقهى مانند امر به معروف و نهى‏از منكر، قضا، حدود، جهاد، خمس، بيع، حجر، نكاح، طلاق، صوم، حج، صلاة‏جمعه و … موشكافيهايى در خور، نسبت‏به آن داشته‏اند، همانطور كه درمورد حدود ولايت امام(ع) در فقه بحث نموده‏اند نه اثبات آن. 

مبدء عملى و نظرى “ولايت فقيه”
محمد مصطفى(ص) رسول هدايت و نور (۵۳ ق.ه ۱۱ ه). او كه به درهم‏شكننده بتهاى جهل و نادانى شهرت يافت در زمانى‏انقلاب خود را پايه‏گذارى نمود كه نظام بين‏الملل يك نظام دو قطبى بودو مكه سرزمينى تقريبا فراموش شده ميان اين دو قطب و بر سر راه‏كاروانهاى تجارى شرق به غرب و بر عكس. يكى از مهمترين كارهاى پيامبراستحكام تداوم رهبرى به وسيله «نخبگان دينى‏» بود. بنابراين «ولايت‏فقيه‏» را نخستين بار او نظرا و عملا پايه‏گذارى نمود و البته بر اساس‏دستوراتى كه از طرف خداوند بر او نازل شده بود .

گفته‏هاى او دراولين نظريه‏هاى «ولايت‏» بسيار نفوذ داشت. پيامبر اكرم(ص) ولايت‏«عالم به احاديث و روايات‏» كه آنها را «فقيه‏» مى‏ناميد، بر جامعه‏عقلا و شرعا لازم مى‏ديد و مى‏فرمود: «مردم! جانشينان من كسانى هستندكه بعد از من راويان احاديث و سنت من مى‏باشند مسلما ايشان‏همان فقهاء هستند زيرا «كسى كه نگهدارنده چهل حديث‏براى امت من‏باشد خداوند او را فقيه محشور مى‏گرداند و «فقيهان ». و علما وارث انبياءاند كه علم آنها را به ارث‏مى‏برند . پيامبر پس از ارائه چنين نظريه‏اى، از ميان فقهاء«نخبگان‏» آنها كه همان معصومين از جانشينان فقيهش باشند را به‏عنوان جانشينان خاص خود و فقهاء غيرمعصوم را به عنوان جانشينان عام‏معرفى فرموده و در واقع، دست كم بخشى از انديشه‏هاى پيامبر در موردخلافت و ولايت را بايد به عنوان واكنشى در برابر واپسگرايى جاهلى قريش‏و قبيله‏گرايى و ملى‏گرايى اوس و خزرج به شمار آورد، كه محمد(ص) آن راعلت عمده انحراف و واپسگرايى مى‏انگاشت. او از هرج و مرجى كه ممكن‏بود در جامعه اسلامى رواج يابد بسيار نگران بود و به آن دسته ازكسانى كه مى‏خواستند ب

انى ارتجاع باشند انتقاد مى‏نمود. پيامبرديدگاه، سياسيش را كه مبتنى بر «ولايت‏» بود براى مقابله با آنچه كه‏خود آن را «سلطنت‏» مى‏دانست‏ساخته و پرداخته نموده بود و مى‏فرمود:«فقهاء امين پيامبران هستند تا زمانى كه وارد دستگاه سلطنتى نشده‏باشند.» سرانجام بايد گفت كه پيامبر در لسان جامعه‏شناسى سياسى،نخبه‏گرا و بر اين اعتقاد بود كه «ولايت فقهاء» بايد نيروى مسلط برجامعه گردد زيرا عالمانند كه توانايى تفسير درست قوانين و دستورات‏خداوند را دارند و قادر به اصلاحاتى‏اند كه هدفش حل مسائل درون نظام‏اجتماعى است. پيامبر، مى‏فرمود: «اگر زمام امر ملتى واگذار به شخصى‏گردد كه در آن ملت اعلم از او وجود داشته باشد وضع آن ملت هميشه روبه انحطاط و سقوط رفته تا زمانى كه مردم از آن راه رفته بازگردند، وزمام امر را به دست داناترين خود بسپارند. »

و حتى اين شرط درانتخاب عمال و فرمانداران و مقامات پايين‏تر از مقام رهبرى نيز بايدمراعات شود كه براى انتخاب فرماندار مثلا اگر امر دائر بين عالم وجاهل است عالم مقدم است و اگر دائر بين عالم و اعلم است قطعا بايداعلم را مقدم داشت كه در غير اين صورت خيانت است. و بالاخره‏پيامبر اگر چه مى‏توانست دانشمندان ديگرى كه علم صنعت، تاريخ، هيئت وطب، معمارى و … را دارند به عنوان جانشين و حاكم بر مردم انتصاب‏كند اما بيش از هر چيز، به «الهيات‏» تكيه نمود (۲۶) . پيامبرهيچگاه راضى نمى‏شد كه امتش بدون سرپرست عالم يا اعلم به حيات خودادامه دهد زيرا خود مى‏دانست «كه وضع امتش رو به سقوط و انحطاطخواهد رفت‏» بنابراين جانشينان خود در جامعه را به معصومين محدودننمود. برخى خليفه رسول خدا بودن فقيهان را فقط در نقل حديث ومسئله‏گويى، محدود نموده‏اند كه اين اشتباه است.به تعبير امام‏خمينى(ره)، جاى تعجب است كه هيچكس از جملات پيامبر كه [ شامل ] «علي خليفتي‏» يا «الائمة خلفائي‏» [ است ]، ” مسئله‏گويى ونقل حديث” به تنهايى را استنباط نمى‏كند و براى خلافت و حكومت ائمه به‏آنها استدلال مى‏گردد «لكن در اين جمله به «خلفايى…» كه رسيده‏اندتوقف نموده‏اند و اين نيست مگر بواسطه آنكه گمان كرده‏اند خلافت‏رسول‏الله محدود به حد خاصى يا مخصوص به اشخاص خاصى است و چون ائمه‏عليهم‏السلام هر يك خليفه هستند نمى‏شود پس از ائمه علماء فرمانروا وحاكم و خليفه باشند و بايد اسلام بى‏سرپرست و احكام اسلام تعطيل باشد وحدود و ثغور اسلام دستخوش اعداء دين باشد و آن همه كجروى رايج‏شود كه‏اسلام از آن برى است .»

مكتب علوى
پيامبر بيشتر بر نقش‏تعيين‏كننده امام على(ع) در نهادينه‏ساختن «ولايت‏» بويژه از سال يازده‏هجرى به بعد تاكيد مى‏كردند تا كارهاى مذهبى فردى. امام على(ع) در ايجاد «ولايت فقهاء» در جامعه اسلامى كه بعد ازسالها جايگزين يك جامعه كفرزده و بت‏زده شده بود نقش مؤثرى داشت ودر نگارش نخستين كتابهاى روش زندگى در زمان پيامبر كه بعدها به‏«جفر»، «جامعه‏» يا «كتاب على(ع) شهرت يافتند و احتياجات مردم‏از پايه‏هاى نظام سياسى گرفته تا حكم ديه و تاوان يك خراش در آن بيان‏شده بود، دست داشت. او پس از گردآورى كتاب خدا، كتابى براى همسرش،دختر پيامبر، تاليف فرمود كه نزد فرزندانش به «مصحف فاطمه‏» شهرت‏داشت. اين كتاب دربردارنده امثال، حكم، سخنان پندآموز، تاريخ،روايات و ديگر ابواب نادرى بود كه موجب تسليت‏خاطر فاطمه ۱۸ ساله‏در سوگ پدر شد . امام همچنين كتابى در باب آيات تاليف فرمود وآن را صحيفه ناميد. بخارى و مسلم از آن نام مى‏برند و در چند مورد از«صحيح‏» خود از آن نقل قول مى‏كنند چنانكه احمدبن حنبل نيز در مسنداز آن روايت مى‏كند.

در اين دوره پاره‏اى از ياران امام‏على(ع) ازايشان پيروى نموده و در زمان حضرت دست‏به تاليف كتبى زدند. مانندكتاب جاثليق (سلمان فارسى); وصاياى پيامبر (ابوذر غفارى)، كتاب‏ابورافع (ابورافع غلام پيامبر) كتاب على‏بن ابى رافع، زكات چهارپايان(ربيعة بن سميع)، لمعه (عبدالله بن حر فارسى) . امام على(ع) را بايد وارث امين و به حق سنت پيامبر دانست. او درحالى كه درست پس از رحلت پيامبر اسلام از رياست مسلمانان دور ماندپايگاه بيش از پيش محكمى از نظر علم و قضاوت در ميان مسلمانان پيداكرد و مرجع علمى بسيارى از افراد عصر خود قرارگرفت او براى مشروعيت‏ولايت پس از پيامبر و عدم مشروعيت‏خلافت غصب شده تلاش فراوانى نمود ودر اين زمينه آثارى بر جاى گذاشت كه در تحكيم نظريه ولايت نقش بسزايى‏را ايفاء كرد. امام على(ع) از جهت‏سياسى، يك انقلابى بود ولى در عمل بخاطر حفظ اسلام‏روش مدارا با حاكمان پس از پيامبر را در پيش گرفت. او از بروزنابسامانى سياسى اجتماعى در ميان مسلمانان بيزار و هراسان بود.نظر او اين بود كه اگر رهبر جامعه اسلامى، اعلم به احكام الهى يعنى‏فقيه نباشد حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال كرده و بدين وسيله‏مردم را گمراه نموده و خود نيز گمراه خواهد شد »

او در حالى كه‏مدعيان خلافت پيامبر، حكومت فاضل بر مفضول را حق مى‏پنداشتند، مانندهمه انديشمندان مكتب هدايت، چنين عقيده‏اى نداشت، و استدلال مى‏كرد كه‏من سزاوارتر به جانشينى پيامبر، هستم و در اين زمينه بر علم به كتاب‏الهى و سنت پيامبر و «افقه بودن‏» تاكيد مى‏نمود . با تحول نظريه «خلافت‏» در ميان اكثريت مسلمانان پس از پيامبر، علاقه‏امام‏على(ع) به انتظام مسائل «ولايت‏» موقعيت مسلط پيدا كرد. او درسخنرانيها و خطبه‏هايى كه ايراد مى‏كرد و بعدها در كتب مختلف منتشرگرديد، مفهوم مشخصى براى ولايت تعيين كرد و حتى اجازه ورود برخى ازپيروان فقيهش در دستگاه حكومتى و ولايت آنها بر امور جامعه را داد. زيرا امام‏على(ع) تنها به تعيين و تبيين موضوع مشخص «ولايت علماء»بر جامعه قانع نبود بلكه مى‏خواست از طريق تحقق عينى آن، فايده چنين‏موضوعى را نيز اثبات نمايد. البته اين مسئله بعد از يك دوره مبارزه‏منفى با حكومت وقت (دوران ابوبكر) انجام پذيرفت كه براى مردم مشخص‏شود كه وارد شدن فقها در كار ولايت جامعه نسبت‏به دولت قت‏بالاستقلال‏است و جنبه تاييد حكومت را ندارد.

نخستين “ولى فقيه” مدائن
حذيفة بن يمان، اگر چه فقيه متبحرى بود كه درزمان پيامبر براى مردم فتوا مى‏داد ، ولى خدمت او در مكتب علوى درنخستين سالهاى پس از رحلت پيامبر، تاثيرى بود كه بر روى مسلمانان‏بويژه پيروان مكتب داشت. پيروانى كه خود نظريه‏پردازان برجسته‏اى‏بودند يا شدند كه عمار و ابن عباس و سلمان مهمترين آنها به شمارمى‏روند. اما تاثير حذيفه محدود به اين افراد و يا دهه ۵۰ و ۶۰ ازقرن اول هجرى نبود بلكه تاثير اعمال و نظرات او تا سالهاى متمادى‏بر نظريه‏پردازان مكتب علوى مشهود است. به چهار دليل عمده حذيفه درپيشرفت و شناسايى ولايت‏به ويژه ولايت فقيه در مكتب علوى اهميت داشت.نخست آنكه حذيفه مدافعات و جانبداريهاى فراوانى از حضرت على(ع) و حق‏حاكميت ايشان داشت. او حق حضرت را به عنوان يك رهبر سياسى راستين به‏رسميت مى‏شناخت كه ديگران با بى‏لياقتى، جايگاه آن حضرت را غصب‏نموده‏اند. دوم آنكه به عنوان يك فقيه شيعى، تشيع خود را همه جا بى‏پرده اظهارمى‏كرد و با مخالفان سر سازش نداشت و با وجود آنكه از طرف عثمان،حاكم مدائن بود اما در عين حال از فساد و خلافكاريهاى عثمان و دار ودسته او ناراضى بود و حكومت را حكومت جور و فاجر مى‏دانست. سوم آنكه حذيفه را شايد بتوان اولين «فقيه‏» يا به قول حضرت‏على(ع)«آشنا به حدود الهى (۳۴) » اى دانست كه منصبى را از طرف حاكم جورپذيرفت

اما هيچگاه از دستورات حكومت مركزى پيروى نداشت و در واقع‏مانند همه فقهاء هم‏عصر يا لاحق، خود را منصوب از جانب امام راستين‏مى‏دانست. سرانجام آنكه حذيفه بن يمان با وجود آنكه حكومت وقت را حق نمى‏دانست‏اما چون در پيشبرد اهداف اسلامى از هيچگونه فداكارى دريغ نداشت، بااجازه امام(ع)، از جانب عمر ولايت مدائن را پذيرفت اما همانطور كه‏خواست مولايش بود دستورات اصيل اسلامى را رعايت مى‏نمود و زير باردستور حكومت مركزى نمى‏رفت. به طورى كه مورد غضب عمر قرار گرفت و ازولايت‏خلع شد و سلمان فارسى به جاى وى گمارده شد. سلمان از طرف عمرماموريت‏يافت كه بعضى مسائل گذشته حذيفه را به عمر گزارش كند ولى‏سلمان از اين كار طفره مى‏رفت.

“دومين ولى فقيه” مدائن
در اينجا بايستى به خدمات يكى از قديمترين‏اعضاء مكتب علوى، سلمان فارسى (۲۰۰ ه.ق) بپردازيم. وى در ميان‏شيعيان، فقيه‏ترين بود و با پذيرفتن ولايت مدائن از طرف عمر كه او راسلطان عادل نمى‏دانست در جهت‏گيرى نظرى «ولايت فقيه‏» در زمان قصور يد(حاكميت‏بالقوه) امام معصوم(ع) تعيين‏كننده بود. او به همراه حذيفه وديگران در اثبات نياز به اذن امام معصوم(ع) در اشغال مناصب حكومتى‏نقشى اساسى داشت. سلمان با هدف اثبات اينكه «ولايت‏» بايد با فقه يعنى علم به مسائل‏دينى توام باشد با ابوبكر به احتجاج و در برابر او به استدلال‏پرداخت. كه:«ولايت تو به استناد چيست؟ وقتى با مسائلى روبرو شوى كه بدان آشنايى‏ندارى و وقتى از تو بپرسند درباره امورى كه چيزى از آن نمى‏دانى، به‏چه كسى پناه مى‏جويى؟ به چه بهانه و عذرى خودت را بر كسى كه از توداناتر است و به پيامبر نزديكتر است و به تاويل كتاب خدا داناتراست و سنت پيامبر را بهتر مى‏شناسد برترى مى‏دهى ؟ ».

تصرف مدائن توسط اعراب مسلمان به رهبرى سلمان و نقش كليدى سلمان درسقوط مدائن، زمينه‏اى شد كه بعدها مدائن تحت‏حاكميت‏سلمان درآيد.البته سلمان به عنوان يك فقيه دانا و توانا مى‏دانست كه نبايد از طرف‏حكومت جور ماموريتى بپذيرد و يا منصبى را قبول كند. اما او چون‏معتقد به اذن و اجازه از طرف امام معصوم(ع) بود با مراجعه به حضرت‏على(ع) به عنوان نايب خاص «امام زمان‏» خود حاكميتش را مشروعيت‏بخشيد و به عنوان يك تكليف به پذيرش آن تن داد. ابن شهرآشوب در«مناقب‏» مى‏نويسد: «وقتى عمر سلمان را به عنوان حاكم مدائن منصوب كرد سلمان پيش ازآنكه در مورد اين امر با على(ع) مشورت نمايد و از او اجازه بگيرداعلام موافقت ننمود. يعنى سلمان با اجازه على(ع) پذيرفت كه به عنوان‏حاكم مدائن منصوب شود. لازم به ذكر است كه وظايف والى در آن دوره‏محدود به كارهاى ادارى و سياسى نمى‏شد بلكه بايد به غير از اين دوكار به مسائل دينى مانند فتوى‏دادن و آموزش احكام نيز بپردازد.مخصوصا زمانى كه والى فردى مانند سلمان باشد كه در نزد پيامبر مانندكسى بود كه از «علم لبريز و سرشار گشته بود». اين حركت‏سلمان زمينه‏اى شد كه بعدها بسيارى از فقها و دانشمندان‏شيعى بپذيرند كه مى‏توان از طرف يك حكومت «غيرحق‏» امورى را تصدى‏نمود و همانطور كه سلمان خود را منصوب از جانب امام معصوم(ع)مى‏دانست آنها نيز خود را منصوب از جانب امام زمان(ع) بدانند.

“ولى فقيه” كوفه
عمار از اولين شاگردان مدرسه فقهى «ارقم‏» و يكى‏از انديشمندان عمده وابسته به مكتب علوى بود. او در اولين روزهاى‏سال يكم هجرى از طرف پيامبر به لقب «فقيه‏» مفتخر گرديد. عمار كه در زمان پيامبر به مردم فتوا مى‏داد. بنا بر عقيده‏امام على(ع) مؤمنى بود كه استخوانش پر از ايمان شده بود. ديرى نپاييدكه عمار در گرفتن منصب از طرف حكومت «جور» به دو يار ديرين خودحذيفه و سلمان پيوست و آنها توانستند شهروندان تحت امر خود را به‏كانون طرفدارى از «ولايت‏» تبديل كنند. همانطور كه از سال ۱۱ هجرى‏ستاره اقبال آن كم فروغ شده بود.عمار با وجود افول نظريه ولايت «معصومين‏» جاى استوار و مشخصى را درنظريه «ولايت فقهاء» يافت. در دهه‏هاى آغازين پس از رحلت پيامبر(ص) عمار تحت نظارت امام زمانش وبا اذن او كارهايى انجام داد كه به «ولايت فقيه‏» به عنوان صورت‏نازلترى از «ولايت معصومين(ع)» انجاميد. اولين عمل عمار در زمينه‏اثبات «ولايت فقهاء» پذيرفتن ولايت‏بر كوفه از طرف عمر بود . به‏نظر او «ولايت فقهاء» بر جامعه بايد با اذن امام معصوم(ع) باشد.

مكتب علوى در غربت
مكتب علوى در دهه ۴۰ ه.ق بر اثر شهادت‏امام على(ع); پراكنده‏شدن شيعيان و سكوت بسيارى از فقهاء جامعه درسراشيب غربت افتاد اما از ميان نرفت و تا به امروز همچنان نيروى‏مهمى در جامعه جهانى به شمار مى‏رود. در آن زمان چهره‏هاى سرشناس درپرتو دانش امامان معصوم(ع) چون «كميل بن زياد»، «سعيد بن جبير»،«سعيد بن مسيب‏» همچنان در اين مكتب به نظريه‏پرداز تبديل شدند كه‏علم آنها در پرتو علوم امامان معصوم اين دوره رشد و نمو پيدا كرد. فقهاء و علماء چندى از امام حسن(ع) احكام شرعى را فراگرفتند. در اين عصر چون بنى‏اميه بر سرنوشت مسلمين مسلط شدند براى محو اهل‏بيت‏از صحنه زندگى دينى و سياسى مردم به هر حيله‏اى دست زدند. مدت ۵۸ سال‏على(ع) خليفه مسلمين را بر فراز منبرها لعن كردند. گروهى از علما رابا پول و تهديد و تطميع به طرف خود جذب و يا آنها را بى‏تفاوت كردندو به قتل رساندند يا تحت كنترل شديد درآوردند.از جمله فقهاء و فضلاى‏بزرگ و مبارزى كه در طى اين دوره به شهادت رسيدند

عبارت بودند از:سعيد بن جبير، رشيدالهجرى، جريرة‏العبدى، ميثم تمار، كميل بن زياد،حجر بن عدى (كه از قهرمانان فتح نهاوند بود) . در اثر همين فشارهابسيارى از فقهاء شيعه نظير «سعيد بن مسيب‏» و «قاسم بن محمد» مجبورشدند از باب تقيه، تشيع خود را مخفى كنند و از افرادى چون ابوهريره‏حديث نقل كنند . در اين دوره اگر مردم مى‏خواستند چيزى را براى‏يكديگر نقل كنند كه بر خلاف سياست‏حكومت و يا در فضيلت امام على(ع)بود تا صد در صد مطمئن نمى‏شدند كه او موضوع را فاش نمى‏كندنمى‏گفتند . در همين دوره اكثر شيعيان خالص و هسته مركزى معتقدين‏به ولايت، دار فانى را وداع گفته و از نظر كمى كاهش يافته بودند واكثر مردم در وضع نااميد كننده‏اى بودند و قادر به تشخيص و تمايزمكتب ولايت از سلطنت و غير نبودند. البته از زمان براندازى حكومت اسلامى حسن بن على(ع) ائمه مكتب هدايت‏همواره براى برگرداندن حكومت‏به مجراى اصلى‏اش لحظه‏اى آرام نداشتند ومبارزه خاصى را دنبال مى‏كردند. با زير پا گذاشته‏شدن شروط صلح توسطمعاويه و جانشينى يزيد،

حسين بن على(ع) از همان نخستين لحظات دست‏برقبضه شمشير مبارزه فشرد و حركت‏بنيادين عاشورايى را پايه‏گذارى كردكه اثرى تاريخى و جاودانه بر مبارزات شيعى گذاشت. فلسفه و چرايى اين‏حركت‏به وسيله خاندان او در مدت اسارت تشريح گرديد. او حتى براى‏اينكه معلوم كند كه حكومت معاويه و فرزندش يزيد كه بزرگ شده دامن‏مسيحيان بود حكومت‏باطلى است جلوى برخى از كاروانهايى كه براى‏بيت‏المال شام حمل مال و خواسته مى‏كردند را مى‏گرفت و آن را ميان‏بينوايان تقسيم مى‏نمود . امام در اين زمان همواره حق حكومت‏عالمان دينى را به آنها گوشزد مى‏كرد. او در مقام بيان اينكه منصب‏حكومت و قيام جهت‏برپايى آن، حق علما است و ديگران از آنان ربوده‏اندخطاب به علماء الهى (فقهاء)، ضمن نهى آنها از «عافيت طلبى‏»مى‏فرمود: «خداوند علماء يهود را بدان جهت مورد نكوهش قرار داد كه‏به خاطر دلخوشى زياد به آنچه از مال دنيا داشتند و از ترس آنكه به‏سختى بيافتند كه از آن پرهيز داشتند، ستمكارى و زشتكارى آشكارجباران را مشاهده مى‏كردند اما از نهى آنها ابا مى‏نمودند. در صورتى‏كه خداوند مى‏فرمايد: از مردم نترسيد و از من بترسيد…».

سپس آنهارا به برپايى حكومت‏حق تحريك و تحريض نموده مى‏فرمود: «اى گروه‏مشهور به علم و نامور به خوبى و معروف به خيرخواهى و اى كسانى كه درنزد مردم بزرگ هستيد… آيا همه اينها به خاطر اين نيست كه مردم به‏شما اميد دارند كه به حق خدا قيام كنيد. پس اگر از قيام به حق‏كوتاهى كرديد، به حق ائمه بى‏اعتنايى و در حق ضعيفان جامعه كوتاهى‏كرده‏ايد….» سپس حضرت به نكوهش عالمان دين كه وظيفه تشكيل حكومت‏را بر عهده آنها مى‏داند، مى‏پردازد: «شما نه مالى در اين راه خرج‏كرده‏ايد و نه جانى را در راه خدا به مخاطره انداخته‏ايد و نه براى‏رضاى خدا با عشيره‏اى درافتاديد اما به درگاه خدا آرزوى بهشت،همجوارى رسولان و امان از عذاب او را داريد. ولى من مى‏ترسم كه خداونداز شما انتقام كشد

زيرا شما به مقامى از كرامت و بزرگى رسيديد كه به‏خاطر آن بر ديگران برترى يافته‏ايد اما شما به اندازه ارج و مقامتان‏عمل نمى‏كنيد و به مسامحه و سازش با ظالمان خود را آسوده مى‏داريد». بنابراين امام(ع) معتقد است كه همه مردم در جامعه از نظر وظيفه‏يكسان نيستند بلكه نخبگان جامعه داراى وظيفه‏اى مضاعف و در نتيجه‏عقوبتى مضاعف مى‏باشند: «مصيبت‏بر شما از همه مردم بزرگتر است زيرا در حفظ مقام بلند علمى‏دانشمندان و علماء مغلوب ديگران شديد». امام سپس با گفتن جمله‏اى حق حكومت را از آن عالمان الهى دانسته وعالمان الهى را نيز كسانى معرفى مى‏نمايد كه ما امروز آنها را«فقيه‏» مى‏شناسيم: «بدانيد كه مجارى امور به دست عالمان الهى است كه امين حلال و حرام‏خداوند هستند، در صورتى كه اين مقام از شما گرفته شده است‏». و امام علت را در اين مى‏بيند كه: «اين به خاطر اين است كه شما ازحق دور شده‏ايد و با وجود دليل روشن درباره سيره پيامبر با يكديگراختلاف داريد».

سپس سخن آخر را اينگونه بيان مى‏كند: «اگر در راه خدا تحمل به خرج دهيد زمام امور خداوند به شمابرمى‏گردد كه از طرف شما اجرا شود و شما مرجع كار مردم باشيد ولى شماخودتان عمال ستم را در مقام خود جاى داديد و امور خدا را به دست‏آنها سپرديد تا شبهه ايجاد كنند و در شهوت دلخواه خود پيش‏روند ». پس از شهادت امام حسين(ع) سپاهيان شام سه روز مدينه را قتل عام كردندو از هيچ زشتكارى بازنايستادند. مردان ديندار و شب‏زنده‏دار را كشته،حرمتها را دريده و به زنان و دختران مدينه نيز رحم نكردند. جانشين‏يزيد حجاج بن يوسف شهر مكه را ويران ساخت، حاكم آنجا را كشته، جسدوى را بر دار نمود. وى ضمن توهين به قبر پيامبر و مسجد او گردن‏گروهى از صحابه چون جابر بن عبدالله انصارى، انس بن مالك، سهل ساعدى،و جمع ديگرى را به قصد خواركردن آنها و به بهانه شركت در قتل عثمان‏مهر نهاد. گروهى از دوستان على(ع) كه «كميل‏» نيز از جمله آنها بودرا كشت . كميل شخصيت‏برجسته گروه علويان بود. او از طريق‏آموزشهايى كه از طرف امام على(ع) ديده بود ديگران را هدايت مى‏كرد ودر نگه‏داشتن نظريه «ولايت فقهاء» بر جامعه نقش تعيين‏كننده‏اى راايفا نمود.كميل براى آنكه جايگاه «عالمان دينى‏» را در جامعه مشخص نمايد سخنى‏را از امام على(ع) براى «مجاهد» نقل مى‏كند و مى‏گويد كه حضرت آنها(فقهاء) را «خليفه خدا» در زمين مى‏نامد. آن علماى الهى كه زمين ازوجود آنها خالى نخواهد بود، يا ظاهر در ميان مردم هستند و يا ترسان‏و مستور. آنها دستورات خداوند را به مردم مى‏رسانند. عددشان قليل ومنزلتشان عظيم، بدنشان در دنيا و روحشان در محل اعلى است. آنهادعوت‏كنندگان به دين خدا هستند .

نظارت بر مبارزه، نقطه عطفى در نظريه ولايت فقيه
امام سجاد(ع) اگر چه‏عقيده داشت كه هر كس از روى تعصب هم كه شده در دفاع از حق رهبران‏الهى از اهل بيت پيامبر قيام كند بر مردم واجب است وى را يارى دهنداما علنا و مستقيما اجازه قيام به مختار را صادر نفرمود بلكه قيام‏او را تحت نظارت يك فقيه اهل بيت قرار داد. اين فقيه كسى جز محمد بن‏حنفيه عموى امام سجاد(ع) نبود و اين، نقطه عطفى در نحوه اعمال‏ولايت فقهاء در جامعه بود كه ولايت آنها بر مبارزه را نيز تثبيت‏مى‏نمود.

“نظريه ولايت” از نيمه دوم سده نخستين تا آغاز غيبت
نيمه دوم سده‏نخست و نيمه اول سده دوم را بايد سالهاى بالندگى نظريه ولايت قلمدادكرد. در اين سالها امام باقر و امام صادق(ع) در رد دولت ظالمه و«حكومتهاى عرفى‏» و تثبيت «حكومت فقيه‏» اظهارنظر فقهى كردند. اين‏پدر و پسر اولين دانشگاه (آكادمى) فقه، معارف و علوم تجربى راپايه‏گذارى كردند; كه در پرتو آن شاگردان برجسته دانشگاه در سراسركشور پراكنده شدند و مقامهاى مهمى را در بسيارى از گروههاى عمده فقه‏و كلام به دست آوردند (در كوفه، مدينه و بصره) و آثارى در زمينه نظريه‏شيعى براى نمونه در سده دوم هجرى هشام و مؤمن‏الطاق رساله‏هايى درامامت منتشر ساختند . كه از روشن‏ترين نوشته‏هايى بود كه تا آن‏زمان درباره ديدگاه ولايت نوشته شده بود. در اين رساله‏ها استدلال مى‏شدكه “ولايت”، ساختارى است كه براى بقاء جامعه و تعالى انسانها ضرورت‏دارد و در واقع از جهت ايدئولوژيكى از ولايت فقيه پشتيبانى كردند. شش‏هزار و ششصد كتاب حاصل فعاليت آكادميك چهار هزار شاگرد نخبه مكتب‏صادقين(ع) بود كه كتب فقهى آنها به “اصول چهارگانه” معروف بودند.

از همه اينها بالاتر جلسات فقهى بود كه مردم دسته دسته مى‏آمدند ومسئله‏هاى خود را مطرح كرده پاسخ مى‏گرفتند. بنابراين طبقه‏اى در اين‏زمان رسما به وجود آمدند كه به نام «فقهاء» ناميده مى‏شدند. در هرشهرى از شهرها يك فقيه وجود داشت كه در مسائل نظرى نظر مى‏داد. تمام فقهاء بزرگ اهل تسنن يا بلاواسطه و يا با واسطه، شاگردان اين‏پدر و پسر در طول نيم قرن بوده‏اند. امام جعفر(ع) در اين دوره ازفعاليت جهت تشكيل حكومت نيز غافل نبودند و فعاليتهاى متعددى را دراين زمينه انجام داده و به تعبير علامه مطهرى، مبارزه مخفى مى‏كردند.قضيه سدير صيرفى كه امام(ع) گله‏اى از گوسفندان را به او نشان داد وفرمود اگر به تعداد اينها پيرو داشتم قيام مى‏كردم ; و يا پاسخ‏امام(ع) به فرد خراسانى كه ترسيد به دستور امام(ع) به داخل تنوربرود كه «آگاه باش كه تا وقتى ۵ نفر از ما پشتيبانى نكنند خروج‏نخواهيم كرد»، خود نشانه‏هايى دال بر فعاليت امام(ع) در مورد قيام وانقلاب و اهميت مقبوليت مردمى قيام نزد ايشان دارد. اما همين صادقهاكه همواره در انديشه قيام و انقلاب بر عليه حكومت غاصب بودند هيچگاه‏قيامهاى انحرافى مانند قيام «محمد بن عبدالله محض‏» كه «داعيه‏مهدويت‏» داشت را تاييد نكردند . در صورتى كه قيام زيد بن على(ع)كه داعيه بازگرداندن حكومت و ولايت‏به خاندان وحى بود را چون صادق‏مى‏دانستند مورد تاييد قرار دادند تا به مردم بفهمانند كه هم موافق‏قيام و انقلاب هستند و هم مى‏دانند كه اكنون موقع قيام بر عليه حكومت‏وقت نيست.

زيدبن على، فقيه قيامگر
زيد در دامان پدرى بزرگ شد كه درسازماندهى «حزب شيعه‏»، «حزب پيامبر» يا به عبارت ديگر «حزب‏الله‏» به عنوان ضرورت، به شاخه نظامى آن نيز اهميت مى‏داد; زيرامى‏دانست كه در چنين موقعيتى «ناآگاهى مردم‏» و قدرت «حكومت‏مروانى‏» به او اجازه آشكار كردن فعاليت را نمى‏دهد، پس براى زنده‏نگه‏داشتن مكتب، دو شاخه سياسى و نظامى حزب را با دو سازماندهى‏جداگانه بايد در نظر مى‏گرفت.

در سال ۱۲۰ ه ق يعنى در سال ششم رهبرى امام صادق(ع) زيد بن‏على بن الحسين به قصد قيام و نهضت‏بر ضد دستگاه بنى‏اميه وارد كوفه شد.او براى موفقيت كار خويش و حفاظت جان خود و يارانش و خنثى‏كردن‏توطئه‏هاى عمال كومت‏براى درهم‏شكستن نهضت، مخفيانه، با احتياط وتاكتيك وارد كوفه شد. زيد مدت ۵ ماه در كوفه و بصره مردم را به قيام‏و بيعت‏با خود دعوت مى‏كرد، و مردم فوج فوج و گروه گروه به محل سكونت‏وى مى‏رفتند و با او بيعت مى‏كردند و دست وى را به عنوان كمك وپشتيبانى او مى‏فشردند. او در هنگام بيعت هدف خود را چنين بيان‏مى‏كرد: «من شما را به كتاب خدا و سنت رسول خدا دعوت مى‏كنم كه به‏آن عمل كنيم و با ستمگران و ظالمان نبرد نماييم و از مظلومان وستمديدگان دفاع نماييم. حقوق از دست رفته خويش را بازيابيم، ثروت‏مسلمين را با عدالت و تساوى بين آنان تقسيم نماييم و از حريم مقدس‏خاندان پيامبر دفاع كنيم‏». در مدت كوتاهى تعداد اين گروه به پانزده هزار نفر فقط از كوفيان ونهايتا به دهها هزار نفر از مسلمانان بلاد مختلف افزايش يافت.ابوحنيفه نيز در اين راه با كمك مالى خود زيد را يارى داد. اما مردم‏كوفه زيد را در مهمترين لحظات تنها گذاشتند، و از آن چند ده هزارنفرى كه با او بيعت كردند تنها دويست و هجده نفر اطراف او را گرفتندو او مى‏گفت: «سبحان‏الله، فاين الناس (۵۲) » و در روز جمعه سال ۱۲۱ه ق در سن ۴۲ سالگى در يك رويارويى شجاعانه با لشكريان شام در كوفه‏به شهادت رسيد.

زيد بن على(ع) در زهد و عبادت و شجاعت و سخاوت معروف‏بود. او را به خاطر مقام علميش «عالم آل محمد(ص)» يا «فقيه اهل‏بيت‏» مى‏ناميدند. امام صادق(ع) درباره او فرمود: «خدا زيد را رحمت‏كند او عالمى درست‏گفتار بود». ابوحنيفه از محضر درس او استفاده‏شايانى برد و شايد به خاطر همين علاقه شاگرد و استادى بود كه وى رادر كمك مالى به زيد ترغيب نمود. جعفر بن محمد(ع)، گاه براى عمويش‏زيد ركاب زين اسب را مى‏گرفت تا سوار شود و بعد از سوار شدن لباس اورا روى زين پهن مى‏كرد.مشاهير اهل سنت مانند ابن‏حجر، ذهبى، ابن تيميه و هيثمى و ابن‏شبه درموقع تجليل از مقام وى مى‏گويند: «او از بزرگان علما و فضلا اهل بيت‏در علم و فقه بود» (۵۴) او در علم فقه، كلام، حديث و … كتابهايى‏تاليف نمود كه تعداد آنها بيش از ده رساله است. او معتقد بود كه باشهادت على بن ابيطالب، حسن بن على و حسين بن على(ع) قوانين و احكام‏الهى عملا تعطيل شده است. هر حكمى كه به نفع رژيم و دولت وقت‏بوداجرا و هر چه مخالف منافع شخصى آنان بوده كنار گذاشته مى‏شود.قوانين و احكام اسلام به صورت بى‏روح و به نحو تشريفات در ميان مردم‏به چشم مى‏خورد و منشا تمام اين نابسامانيها و هرج و مرجها را حكومت‏«ستمگر» بنى‏اميه مى‏دانست.

امويان حتى جريان ظاهرا غيرنظامى‏محمدبن‏على(ع) و فرزندش جعفربن محمد(ع) را نيز تحمل نمى‏كردند و به‏خاطر بيان احكام فقهى و مسائل جزئى عبادى آنها را تحت فشار قرارمى‏دادند.«زيد» پس از آنكه فهميد بعضى از نظريه‏پردازان «امويه‏» مقام‏خليفه اموى را بالاتر از رسول خدا(ص) قرار داده‏اند برآشفته و قسم يادكرد كه اگر ياورى جز فرزندش نداشته باشد بر ضد آنها قيام خواهد كرد.او علل ديگر قيام خود را خونخواهى حسين‏بن‏على(ع) و شهداى اهل بيت،حمله امويان به مدينه، به آتش كشيده‏شدن خانه كعبه، امر به معروف ونهى از منكر و برگرداندن حكومت‏به مجراى اصلى خودش (هدف همه ائمه‏مكتب هدايت و رهبران شيعه در طول تاريخ) ذكر مى‏كرد . امام صادق(ع) به شيعيان خود فرمان داد كه به حاكمان ستمگر پناه‏نبريد و از داد و ستد و همكارى با آنان خوددارى كنيد يعنى در واقع‏پس از يكسرى مبارزه مخفى و مبارزه مثبت و قيام مسلحانه يك دوره ازمبارزه منفى را نيز آغاز نمود و اعلام كرد: «هر مؤمنى كه به قاضى يا سلطان ستمگر شكايت‏برد و به غير از حكم‏خدا درباره او دادرسى شود در اين گناه با او شريك است … [ حتى] كسى كه فقط اسم خود را در ديوان جباران از فرزندان «فلان كس‏»سياه كند خداوند او را در قيامت‏به حالت‏سرگردانى محشورمى‏كند …آنها را در بناى مسجد هم يارى نكنيد … كسى كه بقاء وجود حكومت‏آنها را وست‏بدارد از آنها محسوب مى‏شود و جايگاهش آتش خواهدبود … [ بدانيد ] مشاركت در اعمال آنها و كمك نمودن به آنها وبه دنبال تقاضاها و درخواستهاى آنان رفتن، هم‏پايه كفر است …چيزى از دنياى آنها به شما نمى‏رسد مگر آنكه به همان اندازه دينتان‏را به باد مى‏دهد .»