سرگذشت جبران خليل جبران

تولد و دوران كودكي ( ۱۸۹۵ ـ ۱۸۸۳ )
جبران خليل جبران۲ در ششم ژانويه سال ۱۸۸۳، در خانوادة ماروني «جبران» در البشري۳، ناحيه‎اي كوهستاني در شمال لبنان زاده شد.
در آن زمان، لبنان بخشي از سورية بزرگ (شامل سوريه، لبنان و فلسطين) و يك ايالت تحت سلطه عثماني بود، كه به منطقة لبنان حكومت خودمختار داده بود. مردم لبنان، سال‎ها براي استقلال از حكومت عثماني جنگيده بودند. و بنا بود خود جبران هم بعدها به اين جنبش بپيوندد و يكي از اعضاي فعال آن شود. منطقة لبنان، به خاطر دخالت‎هاي خارجي كه به نفرت مذهبي ميان مسيحيان، به ويژه فرقة ماروني و مسلمانان دامن مي‎زد، منطقه‎اي پردردسر بود. بنا بود بعدها جبران فرقه‎هاي مذهبي گوناگون را با يكديگر متحد كند و بدين وسيله كينه‎ها و نفرت‎هاي مذهبي گوناگون را با يكديگر متحد كند و بدين وسيله كينه‎ها و نفرت‎هاي مذهبي را از بين ببرد. فرقة ماروني كه در دورة اشتقاق در كليساي بيزانسي در قرن پنجم پس از ميلاد بنيان‎گزاري شده بود، گروهي از مسيحيان سوريه را دربرمي‎گرفت كه به پيروي از راهبي به نام مارون۴ قديس، فرقه و اصول فكري خود را شكل دادند.

مادر جبران كميلاز رحمه۵ سي ساله بود كه جبران را از شوهر سومش خليل جبران به دنيا آورد. شوهرش مردي بي مسئووليت بود و خانواده را به ورطة فقر كشاند. جبران به خليل يك برادر نانتي به نام پتير۶، شش سال بزرگتر از خودش، و دو خواهر كوچكتر به نام‎هاي ماريانا۷ و سلطانه۸داشت كه در تمام عمرش به شدت به آن‎ها وابسته بود. خانوادة كاميلا سابقة مذهبي معتبري داشتند كه ارادة نيرومندي را در كاميلاي تحصيل ناكرده رشد داده بود و بعدها به او كمك كرد به تنهاي خانواده‎اش را در آمريكا سرپرستي كند.

جبران كه در ناحية سرسبز «البشري» رشد مي‎كرد، كودكي منزول و متفكر بود كه از مشاهدة آبشارهاي عظيم، صخره‎هاي نوك تيز، و سرودهاي فراوان پيرامونش لذت مي‎برد و اين زيبايي تأثير نمادين و شگرفي بر نقاشي‎ها و نوشته‎هاي او داشت. از آن جا كه در فقر بزرگ مي‎شد، از تحصيلات رسمي بي بهره ماند، و آموزش‎هايش محدود به ملاقا‎ت‎هاي منظم با يك كشيش روستايي بود كه او را با اصول مذهب و انجيل، و نيز با زبان‎هاي سوري و عربي آشنا كرد. كشيش كه سرشت كنجكاو و هوشيار جبران را درك كرده بود، آغاز به آموختن مقدمات الفبا و زبان به او كرد، و جهان تاريخ، علم و زبان را به روي او گشود.
در ده سالگي، جبران از صخره‎اي سقوط كرد و شانة چپش آسيب ديد كه تا پايان عمرش هم ضعيف ماند. خانواده‎اش، براي جا انداختن شانه‎اش، او را به يك صليب بستند و تا چهل روز بسته نگه داشتند، و اين حادثه نمادين كه مصلوب شدن مسيح را به ياد مي‎آورد، در ذهن جبران تأثير عميق گذاشت و براي هميشه در خاطره‎اش نقش بست.

مهاجرت به آمريكا ( ۱۸۹۸ ـ ۱۸۹۵ )
جبران هشت ساله بود كه پدرش به علت عدم پرداخت ماليات به زندان افتاد و حكومت عثماني تمامي اموال‎شان را صبط، و خانواده را آواره كرد. خانوادة جبران كوشيدند. مدتي نزد اقوام خود بمانند؛ با اين وجود، سرانجام مادر جبران تصميم گرفت به اميد ساختن زندگي بهتر، خانوادة خود را به آمريكا كوچ دهد، پدر جبران در سال ۱۸۹۴ از زندان آزاد شد، اما به علت بي‎مسؤوليتي در قبال خانواده، نتوانست در بارة مهاجرت تصميم بگيرد و در لبنان ماند.
اما بقية اعضاي خانواده، در ۲۵ ژوئن سال ۱۸۹۵، به مقصد سواحل نيويورك در آمريكا، سوار بر كشتي شدند.
خانوادة جبران در بوستون ساكن شدند كه در آن دوران. بعد از نيويورك، بزرگ‎ترين محل اقامت اتباع سوريه در ايالات متحده بود. كاميلا با فضاي آن منطقه كه از نظر فرهنگي با ساير مناطق آمريكا بسيار متفاوت بود، احساس آشنايي مي‎كرد، و از شنيدن زبان آشناي عربي و ديدن لباس‎هاي عربي لذت مي‎برد. كاميلا كه اينك نان آور خانواده بود، با دست‎فروشي در خيابان‎هاي فقر زده جنوب بوستون آغاز كرد. در آن زمان، دوره‎گردي مهم‎ترين منبع درآمد مهاجران سوريه بود كه به خاطر رسوم عربي و عدم تطابق فرهنگي، تصوير منفي‎اي در جامعه آمريكايي ايجاد كرده بودند و كمتر در مشاغل بهتر پذيرفته مي‎شدند.
جبران كه گرفتار دورة فقر ديگري شده بود، ناچار بود درد در نخستين سال‎هاي زندگي‎اش را بار ديگر تجربه كند، و اين رنج اثري پاك نشدني برزندگي‎اش گذاشت.
بااين حال، به خاطر وجود مؤسسه‎هاي خيريه در مناطق فقر زدة مهاجرنشين، فرزندان مهاجران مي‎توانستند در مدارس دولتي حضور يابند تا از خيابان‎ها دور شوند. و جبران تنها عضو خانواده‎اش بود كه تحصيلات مدرسه‎اي يافت. خواهرانش به خاطر موانع سنتي خاورميانه و نيز مشكلات مالي، اجازه نداشتند وارد مدرسه شوند. قرار بود بعدها، جبران به قهرمان مبارزه براي آزادي و تحصيل زنان تبديل شود، و گرداگرد خود را پر از زنان بلندهمت، انديشمند و مستقل كند.

در مدرسه، اشتباهي در ثبت نام، نام او را براي هميشه تغيير داد و به كهليل جبران تبديل كرد كه عليرغم تلاش‎هايش براي بازيابي براي كاملش، تاپايان عمرش برجا باقي ماند از آن جا كه تحصيلات رسمي نداشت. او را در كلاس درجه‎بندي نشدة ويژة فرزندان مهاجران قرار دادند كه مي‎بايست انگليسي را از اول مي‎آموختند.
با تلاش‎هاي سخت كاميلا، وضع مالي خانواده بهتر شد و سرانجام پيتر توانست يك خواربار فروشي تاسيس كند و هر دو خواهرش را در آن به كار گيرد. مشكلات مالي و دوري خانواده از موطن، همه را به هم نزديك كرد. كاميلا هم از نظر مالي و هم از نظر عاطفي فرزندانش را حمايت مي‎كرد. به ويژه به پسر درون گراي خود جبران مي‎پرداخت و در پرورش دادن استعدادهاي هنري او مي‎كوشيد. در اين دوران سخت، گوشه‎گيري جبران از زندگي اجتماعي افزايش يافت و انديشناكي ذاتي‎اش عميق تر شد كاميلا در غلبه بر انزوايش به او كمك مي‎كرد. استقلال مادر به جبران اجازه مي‎داد با زندگي اجتماعي بوستون درهم‎آميزد و جهان پر رونق هنري و ادبي آن را كشف كند.

كنجكاوي جبران او را به سوي جنبة فرهنگي بوستون سوق داد و به جهان غني تأثر، اپرا و نگارخانه‎هاي هنري بوستون كشانيد. وي با طرح‎هاي هنري‎اش، توجه آموزگارانش را در مدرسة دولتي جلب كرد و آموزگارانش براي اين پسرك سوريه‎اي، آينده‎اي هنري را بر جبران گشود و او را در آغاز جادة اشتهار هنري قرار داد.
جبران در سال ۱۸۹۶ با فرد هلندي دي ملاقات كرد و از آن تاريخ، به خاطر رهايي دي از قرادادهاي سنتي هنري، توانست در جادة هنر پيش برود. دي جبران را با اساطير يونان، ادبيات جهان، نوشته‎هاي معاصر و عكاسي آشنا كرد كه لبناني كنجكاو را تا پايان عمر وادار به تلاش براي ابراز خويشتن كرد. مطالعات آزاد و شيوة اكتشاف هنري نامرسوم دي، جبران را تحت تأثير گذاشت و بعدها شيوة برداشت رها از بند دي را درتحقق خويشتن و اصلات آثارش به كار برد. دي تلاشي برراي بالابردن سطح تحصيلات جبران نكرد و به جاي آن، همت خود را معطوف به افزايش اعتماد به نفس او كرد. كه در اثر برخورد بد با مهاجران و فقر شديد، به شدت آسيب ديده بود. تعجبي نداشت كه جبران، آموزندة سريعي از آب درآمد و هر آنچه را كه از دي مي‎ديد، بلعيد.

در يكي از نمايشگاه‎هاي هنري فرد هلند دي، جبران طرحي از زني به نام ژوزفين پيادي۱۱ كشيد، شاعره و نويسنده‎اي گمنام، كه بعدها به يكي از تجربه‎هاي عشقي ناموفق جبران تبديل شد؛ مدت‎ها بعد، جبران به او پيشنهاد ازدواج داد و ژوزفين پيشنهاد او را نپذيرفت، و اين نخستين ضربه از سوي زناني بود كه جبران به آن‎ها مهر ورزيد.
دي كه پيوسته جبران را تشويق مي‎كرد به نقاشي و طراحي ادامه دهد، در انتشار تصاوير جبران بر روي جلد كتاب‎ها در سال ۱۸۹۸ بسيار مؤثر بود. در آن زمان، جبران آغاز به رشد دادن فن و شيوة خود در نقاشي كرد. اندك اندك وارد حلقة بوستوني‎ها شد و استعدادهاي هنري‎اش، سبب اشتهار او شدند. با اين وجود، خانواده‎اش به اين نتيجه رسيدند كه موفقيت زودهنگام مي‎تواند منجر به مشكلاتي در آينده شود، و با موافقت جبران، او را به لبنان فرستادند تا تحصيلات خود را به پايان برساند و عربي بياموزد.

بازگشت به لبنان (۱۹۰۲-۱۸۹۸)
جبران در سال ۱۸۹۸ وارد بيروت شد. هم در زيان انگليسي و هم حتا در زبان عربي مشكل داشت؛ مي‎توانست به خوبي عربي صحبت كند، اما نمي‎توانست به اين زبان بنويسد يا بخواند. براي بهبود زبان عربي‎اش، تصميم گرفت در مدرسه‎اي ماروني به نام «مدرسه الحكمه» ثبت نام كند كه در كنار آموزش‎هاي مسيحي، برنامه‎اي ملي‎گرايانه نيز داشت. سرشت مصمم جبران مانع از آن مي‎شد كه به برنامة آموزشي كوته نظرانة مدرسه تن در دهد، او به برنامه‎اي منحصر به فرد در سطح دانشگاهي نياز داشت تا با احتياج‎هاي تحصيلي او تطابق كند و رفتارهاي طغيانگر و فردگرايانه‎اش، او را در معرض اتهام به كر قرار داد. با اين حال، مدرسه برنامة تحصيلي او را مطابق با ميل او تغيير داد. جبران تصميم گرفت در كتاب مقدس به زبان عربي غرق شود، و شيفتة سبك نگارش و محتواي آن شد، و اين شيفتگي در آثار گوناگوني از او پديدار شده است. رفتار بيگانه و فردگرايانة جبران، اعتماد به نفس و موهاي بلند نامرسومش در دوران تحصيل، تأثيري شگرف برآموزگاران و همكلاسي‎هايش گذاشت. معلم عربي‎اش در او «قلبي عاشق اما مهار شده، روحي گستاخ، ذهني عصيانگر، و نگاهي كه هر آنچه را كه مي‎بيند، به سخره مي‎گيرد» يافته بود. در هر حال فضاي محدود و بستة مدرسه با روحية جبران سازگار نبود. آشكارا وظايف مذهبي‎اش را انجام نمي‎داد. از كلاس‎ها مي‎گريخت و روي كتاب‎هايش نقاشي مي‎كرد. در مدرسه با يوسف حواييك آشنا شد و همراه با او، مجله‎اي به نامه «المناره» منتشر كرد كه حاوي نوشته‎‏هاي هر دو، و نقاشي‎هاي جبران بود.

در همان هنگام، ژوزفين پيبادي، زيباروي بيست و چهارسالة بوستوني كه در يكي از نمايشگاه‎هاي دي توجه جبران را به خود جلب كرده بود، فريفتة هنرمند جوان لنباني شد كه يكي از طرح‎هايش را به او تقديم كرده بود. و در دوران اقامتش درلنبان، با او مكاتبه كرد. كمي بعد، رابطه‎اي عاطفي ميان آن دو درگرفت كه تا پايان دوستي‎شان ادامه يافت. چند سال بعد، ژوزفين پيشنهاد ازدواج جبران را نپذيرفت و خود در سال ۱۹۰۶ ازدواج كرد.
جبران دانشگاه را در سال ۱۹۰۲ به پايان رساند. زبان‎هاي عربي و فرانسه را آموخته بود و در سرودن شعر به مهارت رسيده بود. در اين هنگام، رابطه‎اش با پدرش قطع شد و ناچار شد به خانة پسر عمويش نقل مكان كند و زندگي محقر و فقيرانه‎اي را سر بگيرد كه تا پايان عمر از ياد‎آوري آن منزجر بود. فقر خليل در لبنان با خبر شيوع بيماري در خانواده‎اش همراه شد. برادر ناتني‎اش سل گرفته بود، خواهرش سلطانه مشكل روده‎اي داشت و مادرش دچار سرطان شده بود. با شنيدن خبر بيماري هولناك سلطانه، جبران در ماه مارس ۱۹۰۲ لبنان را ترك گفت.

مرگ در خانواده و بازگشت به ايالات متحده (۱۹۰۸-۱۹۰۲)
متأسفانه جبران بسيار دير رسيد؛ سلطانه در چهارم آوريل سال ۱۹۰۲، در سن چهارده سالگي درگذشت، و اين نخستين مرحله از سه مرگي بود كه در فاصلة چند ماه در خانواده‎اش رخ داد.جبران خواهرانش را بسيار دوست داشت. در همان دوران سوگواري، دي و ژوزفين سعي كردند با برگزاري نمايشگاه‎ها و گردهمايي‎هاي هنري در بوستون، توجه او را منحرف كنند. پيش از آن، استعدادهاي هنري و رفتار يگانة جبران توجه جامعة بوستوني را جلب كرده بود و به راحتي اين خارجي مستعد را به درون حلقه‎هاي هنري خود راه دادند.

ژوزفين كه به آرامي قلب جبران را تسخير مي‎كرد، اغلب با عنوان «پيامبر جوان» از او ياد مي‎كرد. ژوزفين به شدت مسحور پس زمينة شرقي خليل و ارتباط‎هاي زندة او شده بود. توجه و علاقة ژوزفين، نخستين الهام بخش كتاب «پيامبر» بود. و حتا عنوان اين كتاب، از شعري يازده بندي گرفته شد كه ژوزفين در دسامبر سال ۱۹۰۲ سرود و در آن، زندگي جبران را در البشري توصيف مي‎كرد. بعدها، جبران «پيامبر» را به ژوزفين تقديم كرد.
بيماري دو باره به خانواده حمله كرد. در ماه فوريه، مادرش براي خارج كردن يك تومور سرطاني، جراحي شد. جبران ناچار شد كار و بار خانواده را بر عهده گيرد و خواربار فروشي را بگرداند. چون برادر ناتني‎اش پيتر آن را رها كرده بود، تا در كوبا به دنبال سرنوشتش برود. اين بار تازه بر روح جبران سنگيني مي‎كرد و ديگر نمي‎توانست خود را وقف تلاش‎هاي هنري‎اش كند. در اين دوره، سعي داشت از خانه و از فضاي مرگ آلود، فقيرانه و بيمارگونة حاكم بر خانه بگريزد. ماه بعد، پيتر با بيماري كشنده‎اي از كوبا به بوستون بازگشت و چند روز بعد، در دوازدهم مارس، به بيماري سل درگذشت. سرطان مادرش نيز همچنان رشد كرد و سرانجام، همان سال در ۲۸ ژوئن فوت كرد. و اين صحنه، باعث شد جبران، از هوش برود و كفي خون آلود از دهانش خارج شود.

به دنبال مرگ سه نفر از اعضاي خانواده، جبران فروشگاه خانوادگي را فروخت و در نوشته‎هاي عربي و انگليسي خود غرق شد، و تا پايان عمر اين فعاليت موازي را دامه داد در همان هنگام، دي و ژوزفين به او كمك مي‎كردند. نمايشگاه هنري خود را بر پا كند. نمايشگاه در سومه مه ۱۹۰۴ برگزار شد و مطرح‎هاي تمثيلي و نمادين او كه با زغال كشيده شده بودند، توجه بسياري از منتقدان را جلب كرد. با اين حال،‌اهميت اين نمايشگاه جاي ديگري بود. شوهر آينده ژوزفين، مدير مدرسه‎اي به نام ماري هسكل را دعوت كرد تا طرح‎هاي جبران را بررسي كند. اين معرفي جبران به ماري هسكل آغازگر يك رابطة مادام العمر شد كه بعدها تأثيري شگرف بر نويسندگي جبران گذارد. پيش از آن، جبران نوشته‎هاي عربي‎اش را به انگليسي ترجمه مي‎كرد و نظر ژوزفين را دربارة آن‎ها مي‎خواست. به علت موانع زباني، ژوزفين تنها مي‎توانست پندارها و عقايد درون آن نوشته‎ها را نقد كند. و جبران در مواجهه با مشكلات زبان شناختي‎اش تنها بود. بنابود ماري هسكل وظيفة ناتمام ژوزفين را برعهده گيرد.

ماري هسكل كه در آن زمان سي سال داشت و ده سال بزرگتر از خليل جبران بود. به حمايت مالي از رشد هنري جبران، و تشويق او براي تبديل شدن به هنرمندي كه مي‎خواست، ادامه داد. هسكل به عنوان يك مدير مدرسه، زني تحصيل كرده، مصمم و مستقل، و از اعضاي جنبش آزادي زنان بود، و از اين لحاظ سرشت او با سرشت عاطي ژوزفين پيبادي تفاوت داشت. ماري بود كه جبران را تشويق كرد از ترجمة آثار عربي‎اش به انگليسي دست بكشد و مستقيماً به زيان انگليسي بنويسد. ماري با تصحيح كردن آثار انگليسي چمران، آن‎ها را صيقل مي‎داد و نوشته‎ها اغلب پيش از رسيدن به دست ناشران، از زير نظر ماري مي‎گذشتند. ماري ساعت‎ها را دركنار جبران مي‎گذراند. بر واژه‎يابي او كار مي‎كرد، به تصحيح اشتباه‎هايش مي‎پرداخت و پندارهاي جديدي به او القا مي‎كرد. حتا سعي كرد عربي بياموزد تا با زبان و افكار جبران بيش‎تر آشنا شود.
اهميت دوستي ماري با جبران، دردفتر خاطرات ماري آشكار است. ماري در اين دفتر، پيشرفت هنري جبران، مكالمه‎هاي شخصي و تخصصي ميان خودش و او، و دروني‎ترين افكار او را تا نزديك به هفده سال و نيم بعد ثبت كرد. اين يادداشت‎ها در رابطه با افكار و پندارهايي كه جبران از اذهان عمومي پنهان مي‎كرد، بينشي ارزشمند در اختيار منتقدان قرار داده است.

در سال۱۹۰۴، جبران ملاقاتي براي روزنامة مهاجران عرب (المهاجر) فرستاد و نخستين آثار مكتوب خود را در آن كرد. نخستين اثر منتشر شدة او «الهام» نام داشت كه متني پر احساس دربارة پرنده‎اي محبوس بود. علي رغم آن كه جبران چهار سال را در لبنان به آموزش عربي گذرانده بود، متون عربي‎اش هنوز نقص داشتند. جبران براي تسلط بر زبان عربي و افزايش دامنة واژگان عربي خود، بيش‎تر به گوش خود و داستان‎هاي عرب زباني كه در البشري شنيده بود، تكيه مي‎كرد. بدين ترتيب، نوشته‎هاي عربي‎اش حالتي محاوره‎اي داشتند كه خواندن آن‎ها را براي خوانندگانش جالب مي‎كرد. از نظر جبران، قواعد زباني براي شكسته شدن ساخته شده بودند و به حمايت از نويسندگان عرب روزنامة المهاجر، براي شكستن سنت‎ها و تلاش براي يافتن يك سبك نگارش منحصر به فرد، به مبارزه ادامه مي‎داد. نوشته‎هاي عربي جبران در طول زندگي‎اش، هرگز با تحسين‎هايي همچون كتاب‎هاي انگليسي‎اش مواجه نشدند، و همين باعث شد بعدها بر نوشتن به زبان انگليسي تمركز كند و از نوشتن به عربي دست بكشد.

نخستين اثر عربي جبران در سال ۱۹۰۵، تحت تأثير نوازندگي برادرش و بارها رفتن به اپرا، با عنوان «نوبطاح في فن الموسيقي»، منتشر شد. در آن سال، جبران ستوني را با نام «اشك‎ها و خنده‎ها»، در نشريه المهاجر تأسيس كرد كه قرار بود مبناي كتابش «اشكي و لبخندي» بشود. هنگامي كه در المهاجر مي‎نوشت، يك نويسندة مهاجر عرب به نام امين ريحاني، به ستايش مقاله‎اي از جبران پرداخت كه در آن به نويسندگان معاصر عرب تاخته بود كه از نويسندگان كهن تقليد و از شعر براي منافع مادي استفاده مي‎كردند. بعدها ريحاني به يكي از نويسندگان برجستة عرب و دوستان جبران تبديل شد. در آن هنگام، جبران چند شعر عربي در بارة عشق، راستي، زيبايي، مرگ و خير و شر منتشر كرد. بسياري از نوشته‎هايش لحني احساساتي، تلخ و طعنه آميز داشتند.

سال ۱۹۰۶، جبران دومين كتاب عربي‎اش را با نام «پريان دره‎ها» منتشر كرد كه مجموعه‎اي از سه حكايت بود كه در لبنان شمالي رخ مي‎دادند. اين سه حكايت كه «مارتا»،‌«يوحناي ديوانه»، و «غبار اعصار و آتش ابدي» نام داشتند، به روسپي‎گري، تفتيش عقايد مذهبي، تناسخ و عسق از پيش مقدر مي‎پرداختند و به شدت تحت تأثير قصه‎هاي عاميانة البشري و شيفتگي جبران به كتاب مقدس، عرفان، و عشق بودند، بعدها، جبران در كتاب انگليسي زبان «ديوانه» بار ديگر به سراغ جنون رفت و رگه‎هايياز اين كتاب را مي‎توان در نخستين آثار عربي‎اش يافت. چيزي كه نخستين آثار عربي جبران را متمايز مي‎كرد، استفاده از كنايه، واقعيت‎گرايي داستان‎ها، و تصوير كردن شهروندان درجة دو بود كه با نوشته‎هاي سنتي و قالب گرايانة عربي در تضاد بودند.

جبران سومين كتاب عربي خود را با نام «الارواح المتمرده» (ارواح عصيانگر) در ماه مارس سال ۱۹۰۸ منتشر كرد كه مجموعه‎اي از چهار متن روايت گونه بود. اين كتاب به مسايل اجتماعي داخل لبنان مي‎پرداخت. اين چهار روايت به ترتيب داستان زني رها شده ازقيد شوهر، فرياد آزادي‎خواهي يك كافر، خودكشي عروسي براي گريز از ازدواج ناخواسته، و بي‎عدالتي‎هاي خان‎هاي فئودال لبنان را در قرن نوزدهم تصوير مي‎كردند. كتاب جبران مورد انتقاد كليسا قرار گرفت. بعدها، هنگامي كه مرگ، بيماري و كمبود محبت جبران را تسخير كرده بود، دوران سياه نگارش «ارواح عصيانگر» را به ماري ياد‎آوري كرد. محتواي ضد كليسايي كتاب، جبران را در معرض تكفير توسط كليسا قرار داد و كتابش توسط دولت سوريه سانسور شد.

جبران براي آن كه نگارش عربي خود را پيشرفت دهد، از صاحب نشرية المهاجر خواست آثار او را در جهان عرب منتشر كند تا بتواند در برابر اعتراض‎هاي كليسا قد علم كند. در نخستين صفحه كتاب، تقديم‎نامه‎اي به مضمون تقديم به روحي كه روح مرات پذيرفت نوشته شده كه منظور، ژوزفين پيبادي، نخستين عشق جبران است.
همچنان كه جبران از موفقيت نسبي در آثار عربي‎اش لذت مي‎برد، در سال ۱۹۰۶، رابطة عاطفي‎اش با ژوزفين قطع شد. در اين سال، ژوزفين با يكي از آشنايات ماري هسكل ازدواج كرد. و اين حركت سبب نزديك‎تري شدن ماري به زيندگي جبران شد. از آن جا كه خليل را پيش از اين نز ملاقات كرده بود، از او دعوت كرد به كلاس‎هايش بيايد تا طرح‎هايش را نمايش دهد و با زندگي اجتماعي بوستون آشنا شود. اندك اندك، رابطة جبران و ماري نزديك‎تر شد، و ماري به شدت به رشد هنري خليل جبران علاقه‎مند شد. د ازاي كلاس‎هاي نقاشي‎اي كه خليل در مدرسه برگزار مي‎كرد. پيشنهاد كرد به او پول بدهد. و تشويقش كرد كه اين پول را بپذيرد و براي آموختن نقاشي در مدرسة هنري آكادمي ژوليان۱۲ به پاريس برود.