سنت و مدرنیته تاریخ و قاجار

تاريخ چيست ؟
تاريخ عبارتست از تلاش در بازسازي و فهم گذشته.
تاريخ عبارتست از ايجاد و پرورش استعداد ، قوه تجزيه و تحليل تحولات گذشته و اين موضوع انقلاب يا يك حركت اجتماعي خيزش سياسي ، بروز جنگ ، پيروزي يا شكست نظامي، تهاجم و بحران ، سقوط يك سلسله و به قدرت رسيدن حكومت و نظامي ديگر چه تأثيري به اقتصاد و پارامترهاي اقتصادي داشته اند.

عوامل سياسي ، اجتماعي فكري ، فرهنگي و ديني در به وجود آوردن آن تحول چگونه نقش آفريده اند و چه تأثيري داشته اند و در يك كلام تاريخ به هيچ روي آنگونه كه در نظام آموزشي ما رايج است. صرفاً حفظ مشتي عدد در قالب سال وقوع نيست بلكه شناخت گذشته و آشنا يي با تحولاتي بوده كه رهبران ما تجربه كرده و ااز آن به راهكارهاي درست در جهت بازسازي بهتر آينده مي پردازند.

نويسنده دكتر صادق زيبا كلام در كتاب سنت و مدرنيته سعي در ريشه يابي ، علل ناكامي اصلاحات و نوسازي سياسي در ايران عصر قاجار نموده و همانطور كه نويسنده محترم اشاره دارد، ايران در عصر قاجار جامعه اي صامت ، ثابت و بدون تغيير و تحول نبوده بلكه تحولات قابل توجه اي اتفاق افتاده كه از جمله مهمترين آن فكر تغيير و انديشه اصلاحات بوده ، كه بحث تجزيه و تحليل و كالبد شكافي اين تلاش هاست ايران در عصر قاجار يك جامعه زنده و در حال تغيير بوده و كمتر مقطعي از تاريخ ايران شاهد چنين سرعتي در دگرگوني از بسياري جهات بوده است.

حال اگر اصلاحات نتوانست موفق بشود بواسطه خيانت ، توطئه ، كارشكني، تحريف ، نفاق عناصر سر پرده ، خائن، غرب زده ، روشنفكر و فراماسون نبود بلكه جريان نوگرائي و اصلاح طلبي از قدرت لازم برخوردار نبوده.
كتاب ضمن اينكه بخشي را به تاثير اجتماعي غرب در پيدايش اصلاحات اختصاص داده بر اين نكته توجه نموده كه زمينه بوجود آمدن اين تفكر اوضاع و احوال اجتماعي ايران در آن عصر بوده است.
فصل اول كتاب ايران در آن عصر بوده است.

فصل اول كتاب خواننده را با ايران قرن نوزدهم آشنا مي كند و پس از آن در فصول بعدي پيدايش تغيير و تحولات و ضرورت انجام اصلاحات كه در آن سلسله قاجار به قدرت مي رسد را به نمايش گذ ارده.
يكي از جنبه هاي مهم ايران در قرن نوزدهم ، رابطه ميان حاكميت قاجار و نهاد مذهب مي باشد و به انديشه سياسي شيعه و نگرش علما و روحانيون به مسأله حكومت در عصر غيبت مي پردازد ، و در اين رابطه است كه به اين نكته پي مي بريم كه رابطه قاجارها و مذهب يك رابطه ثابت نبوده بلكه مذهب اهرم مهمي در جهت تثبيت آنان بشمار رفته. فصول بعدي كتاب برخي از تحولات مهم اجتماعي و اقتصادي آن عصر رامتذكر شده كه متاتر از آشنائي با فرهنگ و تمدن غرب است و لبه عنوان يكي از عوامل اصلي ايجاد اصلاحات مطرح است.

در اين رابطه تلاش و كوشش اصلاح طلبان كه از درون حاكميت برخاستند پوشيده نيست كه از آن جمله قائم مقام ها، امير كبير، ميرزا حسين خان سپهسالار امين الدوله و حتي ناصر الدين شاه را مي توان ياد آور شد.
و نويسنده نهايتاً نقش اصلاح طلبان كه در بيرون از حاكميت تلاش مي كردند را مطرح نموده كه در اين رابطه اين افراد چندان وابستگي به نظام حاكم نداشته و يا وابستگي نشان چندان عميق نبوده و آنان بواسطه آشنائي با غرب خواستار تغييرات ااساسي تري در اوضاع اقتصادي ، اجتماعي و سياسي بوده اند. كه نتيجه آن انقلاب مشروطه عنوان گرديده و علل ناكامي مشروطه را بيان مي كند.

نظريه اي كه مشروطه را شكست خورده مي پندارد ، و از ميان ويرانه هاي آن رضاخان برخاسته و نظامي مستبد را پايه گذاري نموده چندان دقيق نيست ، مشروطه بسياري از مفاهيم سياسي سنتي را از ميان برداشته و نقش مردم در تعيين سرنوشتشان ، حق آزادي بيان ، عقيده و حقوق اجتماعي را به ايرانيان هديه كرد، كه امروزه زير بناي نظام سياسي ما را تشكيل مي دهد.
اصل تفكيك قوا، انتخاب نمايندگان مجلس ، اصل محدوديت مدت زمامداري، مسئوليت پذير بودن حكومت در واقع ميراث مشروطه هستند، و يكي از عوامل عدم موفقيت مشروطه تعارض قدرتهاي خارجي بشمار مي رفته.
مشروطه حركتي بود كه در نتيجه مجاهدتهاي علما و مراجع به وجود آمد، اما عناصر وابسته، غرب زده و روشنفكرآنرا منحرف ساختند ، مشابه همين شيوه در مورد هر مقطع مهم و هر تحول تاريخي ديگر وجود دارد، بررسي دقيق شرايط سياسي، اجتماعي و اقتصادي ايران كه در آن كودتاي رضا خان صورت گرفت صرفاً به اين دليل بود كه انگليسي ها يك حكومت مركزي مقتدر مي خواستند كه رضاخا ن مرد ااين كار بود ، او در شرايطي به قدرت رسيد كه ايران دربستري از هرج مرج سياسي و اجتماعي فلج كامل اقتصادي فرو رفته و در هر گوشه اي از مملكت قدرتي سر بر داشته و عملاً خرج خود را از دولت مركزي جدا كرده بود.
رضا شاه توانست هرج و مرج را پايان دهد. و امنيت و يكپارچگي را به ايران حاكم سازد . اما از آنجا كه ما معتقديم رضا شاه عامل انگليسي ها بوده، هر حركتي را بشكلي تحليل مي كنم… ولي بهتر نيست كه مسئوليت موفقيت ها، ناكاميها پيشرفت ها و عقب افتادگي هاي جامعه مان را به درون جامعه خودمان بازگردانيم؟

اگر استعمار ، استكبار، امپرياليزم در مقاطعي نقش و تأثير داشته در نتيجه عوامل داخلي بوده و پندارمان چنين نباشد كه دشمناني وجود دارند كه عليه ما برخاسته اند و منتظر سقوط ما هستند، كه اين معلول ذهن خيال پرداز ماست.

آري ريشه همه ناكامي ها را در داخل و در كنش ها و واكنشهاي سياسي ، اجتماعي و اقتصادي جامعه خودمان جستجو نمائيم. ولي از آنجا كه حكام و حكومتها سياست هاي خود را همواره بر حق و بي عيب و نقص و در جهت خدمت به مردم و مملكتشان مي دانند.
ااينكه آن سياستها ظالمانه ، خشن و سركوبگرانه هستند، برداشت و تعريف ما از عملكردآن حكومت مي باشد.

فصل اول
ايران در آستانه قرن نوزدهم
آنچه كه در خصوص ايران آن قرن مي دانيم اطلاعاتي است كه به توسط غربيان در اختيار داريم ويژگي هاي ايران آن عصر را به سه بخش اقتصادي اجتماعي و سياسي تقسيم نمود . در آستانه قرن نوزدهم ايران داراي ۵ الي ۶ ميليون نفر جمعيت بود. جمعيت ايران ۲۰ درصد شهر نشين و ۸۰ درصد در روستاها بسر مي بردند و ستون اصلي كشور متكي به كشاورزي و دامداري يا اقتصاد شباني بود كه ميتوان آنرا يك اقتصاد معيشتي با بخور و نمير تعريف نمود. ويژگي بعدي اقتصاد ايران فقدان ارتباطات و فقدان راه بود.

در حاليكه در همان زمان امپراطوري عثماني و مصر كيلومترها خط آهن داشتند در ايران در ابتداي قرن بيستم فقط ۱۵ كيلومتر خط آهن كشيده شده بود در ابتداي قرن نوزدهم اقتصاد ايران مشابه يك روستاي عقب مانده، كم آب و دور افتاده توصيف مي شود . بي خبري ايرانيان از دنيائي كه در آن مي زيستند چنان عميق بود كه فتحعليشاه رهبر سياسي تصور مي كرد راه رسيدن به « ينگه دنيا» «قاره آمريكا» از طريق كندن زمين و حفر چاه است.

فقدان ارتباط موجب عقب افتادگي شديد مردم در تجارت، سياست ، روابط بين الملل علم و فرهنگ منقطع ، منفك و جاي مانده از مابقي جهان بوده. دلايل مختلفي را در ريشه يابي عقب افتادگي ايران مي توان بر شمرد ولي نويسنده بر طبق ديدگاه خود استعمار را عامل عقب ماندگي دانسته، اين نظر يه كه توسط تفكر چپ وارد معرفت سياسي جامعه ما گرديده اكنون مبدل به يكي از جدي ترين ديدگاهها در ريشه يابي علل عقب افتادگي ايران شده . در اين نظريه ، سرمايه داري شركتهاي چند مليتي، امپرياليزم، استكبار، استعمار و در يك كلام غرب عامل اصلي عقب ماندگي ايران قلمداد مي شود. اين نظريه تحت عنوان تئوري وابستگي بعد از جنگ جهاني دوم از جانب برخي جامعه شناسان و اقتصاد دانان راديكال ماركسيست در غرب شكل گرفت، امروزه در ميان جامعه شناسان و نظريه پردازان مباحث توسعه در غرب «نظريه تئوري وابستگي» كمتر دنبال شده ولي در كشور ما كماكان اصلي ترين نظريه در تبين و تحليل پديده عقب ماندگي ايست.

مقبوليت تئوري وابستگي به واسطه پيام غرب ستيزانه اي است كه در آن نهفته است.
حال چرا تفكر غرب ستيزي در جامعه ايران رواج يافته؟
قرن نوزدهم را مي توان عصر به وجود آمدن تماس و گسترش ارتباطات دانست كه تبعات بسيار مهم تاريخي به بار آورد و به منزله الگوئي براي پيشرفت و از ميان برداشتن بي خبري ‌اجتماعي ، اقتصادي و استبداد سياسي بوده كه موجب اميد و قوت قلب ايرانيان طالب پيشرفت و اصلاحات گرديده ، اين تحول در پيدايش انقلاب مشروطه نقش داشته و اين انقلاب خود نيز نتوانست موفق باشد و موج غرب گرايي فكري با مشروطه به اوج خود رسيد.

سئوال قابل طرح آنست كه چه شد كه تفكر «غرب گراي» قبلي اين چنين جاي خود را به معرفت «غرب ستيز» فعلي داد؟
نخستين دليل رواج اين فرهنگ عقب ماندگي مزمن علوم انساني در ايران و فقدان روش نقد نظري باز مي گردد. دليل بعدي كه اسباب موفقيت نگرش جديد به غرب را فراهم آورد آن بود كه اين انديشه توسط چپ وارد جامعه ما گرديد. دليل سوم نظريه استعمار ، عامل عقب ماندگي آن بود كه بسياري از آراي چپ توسط گروهي و جريانات اسلامي مورد استفاده قرارگرفت و آراي چپ از مقبوليت زيادتر بين اقشار تحصيل كرده و دانشمند و روشنفكران جامعه برخوردار بود. همچون مجاهدين كه عملاً حد و مرزي ميان اسلام و ماركسيزم قائل نبودند و به اين اعتبار كه ماركسيزم تنها ايدئولوژي و حامي منافع ستمديدگان و زحمتكشان است . وارد تفكر مجاهدين شد.
بنابر اين جريان «غرب ستيزي» يا پيدايش جريانات اسلام گراي مدرن در ايران تقويت گرديد و به دنبال پيروزي انقلاب اسلامي در ايران به مراتب جديتر گذشت.

فصل دوم :
علل بقاء قاجارها
چگونه قاجارها موفق شدندنزديك به يك قرن و نيم حكومت نمايند؟ و چگونه توانستند داراي طولانترين مدت حكومت در ايران پس از اسلام باشند. ايا مردم ايران متوجه فساد در دستگاه حكومتي نشده بودند؟
اما واقعيت آنست كه مخالفتها فقط در دو دهه آخر عمر اين سلسله صورت گرفت و اساساً فكر مخالفت و اعتراض مطرح نبوده. و توجه به اينكه قاجارها نه كشور داري مي كردند. نه به فكر عمران و آباداني بودند ، نه صفات شخصي خوب داشتند، نه ارتش مرتبي و نه از يك ماشين اجرائي كارا و اقتصاد توانمند برخوردار بودند ، نه محبوبيت سياسي و يا حتي وجهه ديني داشتند ، چگونه توانستند نزديك به يك قرن نيم حكومت نمايند؟
اولين درخشش سر سلسله قاجاريه يكپارچه كردن ايران بودن كه عملاً از دست رفته بود آغا محمد خان كه رئيس يك قبيله بود مردي جنگجو ، نترس ، خستگي ناپذير و جاه طلب بود و سبك زندگيش قبل و بعد از پادشاهي تفاوت چنداني نكرد، وي مردي كاردان ، با لياقت و مدبر بود و سرزميني را كه پريشان و گرفتار ملوك و الطوايف بود امن كرده و جهانيان را از پيشرفت هاي خود خيره ساخت مهم ترين ويژگي آغامحمدخان نظامي گري او بوده و در يك كلامي مي توان گفت وي بيست سال جنگ و لشكر كشي بي وقفه داشت و حاكميت وي به تعبير امروز در ميليتاريزم خلاصه مي شد.

دومين حاكم سلسله قاجار نزديك چهل سال حكومت كرد و اين سئوال مطرح است كه وي يا آنكه نه بنيه نظامي داشت نه از اقتصاد محكمي برخوردار بود ، نه از يك بوركراسي منسجم و نه از محبوبتي در ميان مردم، چگونه توانست ۴۰ سال بي درد سر حكومت كند؟

در يك كلام حكومت بر ايران آنروز ، چندان پيچيده و طاقت فرسا نبود. و مادام كه جامعه چنين حالتي داشت قاجارها بدون درد سر بودند. ولي بتدريج كه تحولاتي حاصل شد در اوليه كار دچار اشكالاتي شدند.
عامل بعدي در بقاي قاجارها تغيير در ساختار نظام قبيلگي در داخل و خارج از ايران بود در خلال اين قرن جمعيت صحرانشين كاهش يافت و گسترش شهر ها به موجب كاهش جمعيت صحرا نشين شد و به اين ترتيب توان نظامي قبايل نيز كاهش يافت، پيدايش ارتباطات جديد ، تسلط حكومت بر اطراف و اكناف و دگر گوني تجاري و اقتصادي دست به دست هم داده و ديگر قبايل از آن قدرت و نفوذ قبلي برخوردار نبودند. كاهش خطر قبايل اگر چه براي بقاي قاجارها مهم بود ، اما به هر حال آنان براي اعمال حاكميت خود مجبور به اتخاذ روش ها و سياستهايي بودند كه مهم ترين و اصلي ترين سياست يا استراتژي آنها براي حكومت سياست تفرقه بيانداز و حكومت كن بوده سئوال بعدي اينست كه اين سياست را در عمل چگونه اجرا مي كردند؟ بنظر مي رسد ازدواج يكي از مؤثر ترين شيوه ها بوده، كه به مصلحت سياسي با وابستگان درجه اول سران عشاير و ايلات و در مواردي علما صورت مي گرفته. در هر ازدواج مخالفي مبدل به يك متحد و يا حداقل خنثي مي گرديد. و به اين ترتيب دربار فتحعليشاه بدل به مركز قدرت سياسي كشور شد.

عنصر ديگري كه غير مستقيم به بقاء قاجار كمك نمود فقدان تلاش جدي در جهت تغيير و اصلاحات بوده زيرا اصلاحات به منافع گروهي خدشه وارد كرده ، نياز به بودجه و هزينه كلان داشته و طبعاً تبعاتي مثل بالا رفتن هزينه زندگي و ماليات دارد كه خود ايجاد نارضايتي مي نمايد قاجارها در يكصد سال اول حكومتشان از به اجراء گذاردن هر گونه تغيير و اصلاح جدي خودداري نموده و به اين ترتيب تعادل سنتي جامعه را حفظ كردند و آخرين عامل در بقاي اين سلسله مذهب بود كه از حساسيت خاصي برخوردار بوده است.