دو نامه        

نویسندهٔ محترم آقای جمال زاده

نمیدانم هیچوقت شده است که در عالم مستی بدوستی یا بزرگتری از خودتاننیشی یا کنایهای زده باشید و بعد که سر عقل آمده باشید خود را از آن سرزنش کرده باشید و با این حال آرزو کرده باشید که کاش جسارت مستی را همیشه در آستین میداشتید تا باز هم اگر پا میداد از این نیش و کنایه ها میزدید و حقی که دیگران نمیگویند و معمولا به s مجامله میگذرا نهند میگفتید

اوراق ضمیمهٔ این مختصر حاوی همان نیش و کنایه هاست . وفقیر آنرا پارسال بیمه این محه صر دنیاسر تر اسما وعیر انرا :

در حالی نوشت که هنوز مستی عصبا نیت ناشی از قرائت آن مقاله را زیر دندان داشت می خواستم همانوقت برایتان بفرستمش . اما میدانید که در این خنسی که ما گرفتاریم ط عقل است . این بود که اول برای زنم خواند مش . بعد برای مشورتی . همه بالاتفاق مخالف احتیاط بد جوری شر سه چہار نفردوستان . تا هم درد دلی کرده باشم هم بودند که بفرستمش .

زنم باین علت که کار خطرناکیست . یکی دو نفر از دوستان باین علت که لایق شأن سرکار نیست. و یکی دو نفر آخری باین علت که ای با با چکار بکار مردم داری…

و از این حرفها. و می بینید که همین حرفها – یعنی همین تردیدها – کار را یکسال بتأخیر انداخت . یعنی یکسال آزگار دوش مرا زیر دین سر کار نگهداشت . زیر این دین که چیزی برای شما نوشته ام و بجای شما دیگران خوانده اند . خوب بزودی این دین ادا خواهد شد . اما راستی اگر ترس از خفقان گرفتن مجبورم نکرده بود

که برای دیگران بخوانمش باز هم نمیفرستاد مش . چون واقعاً نمی خواهم شما را برنجانم . و مهمتر از آن حیفم میآید که وقت شما را بگیرم یا فکرتان را حتی در مدت قرائت ۶ – ۷ صفحه متوجه این خراب شده ای بکنم که شما ظاهراً یا موقة بطاق نسیانش سپرده اید یا شاید بخاطر نجاتش بجستجوی قبسی بکوه طور قرن بیستم صعود کرده اید و اگر سفر موسی با همه ید و بیضایش چهل روز طول کشید شما که صبر ایوب دارید به چهل سال هم اکتفا نمیکنید – فارغ از اینکه حالا دیگر گوسالهٔ سامری در پوست شیر رفته است و دارد بجای اشرفی ریختن خون می ریزد. موفق باشید . کوچك شما

آقای جمال زاده اخیراً قلم رنجه فرموده بودید و در بارهٔ «مدیر مدرسهٔ » این فقیر – که د۹ واقع چیزی جز مشتی در تاریکی نبود – در آخرین شمارهٔ راهنمای کتاب (سال اول ۱۳۳۷ – صفحات ۱۶۷ تا ۱۷۸ ) مطالبی نعت آمیز منتشر کرده بودید . از اینکه آن جزوهٔ بسیار مختصر سر کار را به چنین زحمتی و اداشته است بسیار عذر می خواهم.

پیداست که در سن و سال شما نشستن و ده یازده صفحه درباره آدمی ناشناس نوشتن که نه کاره ایست و نه اگر نانی باو قرض بدهی روزی روزگاری پس می توان اندیشی . و شما بہتر از این فقیر میدانید که همین همتها و قصد های خالی از اغراض است که کسی را بیچیزری یا به کاری دلبسته می کند و دستکم تاریکی ذهن آدم بدل – بینی فتیله میرنده ای از خوشبینی گذرایی می افروزد. از این همه بسیار ممنون اما راستش این است که چورن آن همه به به گوئی را در خور خود ندیدم ۳٫ داشت و این بود که بذهنم گذشت شاید در این همه همت و قصد قربت و پرکاری ماس ربازائی از دور اندیشی نهفته باشد. و تازه چه خوبست اگر این حدس صائب باشد

چرا که بزرگترین رجحان یافت عمر دراز این است که بدانی ده پس این شکلکها صورتی نیز از حقیقت واقع نهفته است. گذشته از اینکه مگر قرار شده است تنها آمثال، دشته. دور اندیش. باش: فک باقات صالحات ؟ که با دارند و مثلا در دشتی دور دیش باشند و در و را باقیمات لت ་་ ردارند و مثلا درمندند که یای یسر ان قوم از ممان پای پیر از قوم ار هی « نقش از حافظ » ته شه ای، در ای، روز مبادامه نعتی ار ۔ ای برای رور مبادایی ببندند د برخاسته است ۹ جوانها زبان ۵ آورده اند و به هیچ تر و خشکی از انچه   زیر عصبر دیگ این روزگار برای نسل انها چنین اش دهانسوز زقومی پخته است ابقا نکنند جمالزاده که بخیال خود در این پخت و پز دستی نداشته است حة. دارد عاقمت اندیش باشد حق دارد که يُعد مسافت بوی نکبتی این سفره را در بیا بود و فوقت بد نبال این استشمام خیزد هم پچوران لقمه ای به مفلوکی که گمان برده :

است که دسه مت پیزری لای پالان هیچكاره ای بگذارد که مبادا فردا همين مفلوك نا شناس از سر قبر من یا پدرم بگذرد و بجای الرحمن ?ر آن لگدی بکو ہد باین طریق جوانهای نسلیکه من فردی از ; به اقای جمال زاده هم حق میدهند ۶ را م به ” که این چنین عاقبت اندیشی باشد . همچنانکه به دشتیها و حجازیها و تقی زاده ها هم حق میدهند که علاوه بر دولار اندیشی ساده لوح و خام طمع هم باباشند . چون تنها راهیست که برایشان باقی مانده .

باعث تأسف است که تا کنون فرصت زیارت سر کار دست نداده است . و البته میدانید که تقصیر این قصور از این فقیر نبوده است . چرا که من وقتی چشم به این دنیا گشوده ام سر کار اگر بدتان نیاید – بخرج جیب همان معلما نی که در «مدیر مدرسه» دیدید در کنار دریاچهٔ لا لمان » آب خنلك هيل میفرموده اید که نوشتارن باد . چون حقش را داشته اید . در میان هزاران عزیزی جهت که شما بهتر می شناسید شان . . . بگذار یکی هم باشد که ۳༤ལ་ نان این مردم را حرام کند وانکہی گمان نمیکنم شما نان این مردم را حرام کرده باشید – قلمها زدهاید و قدمها برداشته اید . ابروئی

۔۔۔۔ بوده اید و هتا تا بروئی نکردهاید – همیشه جای خودتان نشسته اید . . . نه دامنتان را سهبه سیاست الوده اید در دام حسد دوستان و همکاران گرفتار شده اید ، نه از زندانها خبری داشته اید و نه از حرمانها . و در نتیجه این بردراهم داشته اید که از اتش داغ ان به سمت سال جرقهای ہد ستتان پرداد و نه ازلیجن این همیشه هم محترم بودل و نمایندهٔ این مردم بودید و مهمتراز همه از نویسندگان پرفروش بودید. به همین صورتها بوده است که هن نوعی تاکنون دتوانسته است فیض زیارت سر کار نایل بشود . و هن سمي ناچار بودهام دلم را به انچه منتشر می کنید خوش کنم دیدار تان را اگر زنه بقیامت . به روزگاری موکول کنم که سرتوی سرها داشته باشم یا انطور که دستور داده بودید «ره چنان بروم که رهروان رفته اند » . که نفهمیدم غرضتان از این «رهروان » خودتان  بودید یا ان دیگران که ذکر خیرشان گذشت و همپالکیهایشان اما اگرچه جسارت است اینرا هم از این فقیر بیاد داشته باشید که اگر قرار بود همه در راهی قدم بگذارند که رهروان رفته اند شما الان باید روضه خوان باشیدو من گوگل بان . آقای جمال زاده خیلی حرفها بر ایتان دارم ، نکند سرتان را درد بیااورم وحالا به همعران علتهاست که می خواهم غبن این همه سالة خودم را از زیارت این مطا لب لطفا میز دربارهٔ همدیره در سمه  مختصر ہیںاورم بخصوصی که سرکار .

قوم از درد دل جوانها بیخبر باشند این حفرهٔ میان نسلها تا به ابدهم نخواهد شدو شما بخصوص باید بدانید که براین یکیٰ دو نسل در این مملکت چه میگذرد بدرد تارنهیخورد دستکم سوژهٔ يك داستان که هستیدهیچوقت نمی توانم فراموش کنم که سمه چهار بار در کلاسهایم وقتی دوستی خالله خرسه » شما را برای بچه مدرسه ایها میخوازدهام گریهام گرفته است و به همعرون مناسبات همیشه بخودم میگفته ام چرا ادمی که یکی بود یکی نمود ( را نوشته است برمیدارد و مثلا « صحرای محشر » رامی نویسد ؟

که بیچاره بندهٔ خدا سالها پیش بصورت «رؤیای – صادقانه » در هند چاپ کرد نمیدانم اطلاع دارید یا نه که خانهٔ پدری من در همان دو چه ای بود که صحنهٔ « قلتش ديوان c سر کار است وقتی این کتاب از کار درآمد ومحيط آنرا ما نو سر یافتم رفتم از پدرم و بعد از عمویم سراغ شما را گرفتم . پدرم چیزی نمیدانست چون سرش توی حساب آخرت بود و هست اما عمویم شما را می شناخت . نترسید، اوهم آدمی نیست که اهل این حرف و سخنها باشد یا چیزی از شما بروز داده باشد که دانستنش چیزی از قدر و ارزش شما در چشم من بکاهد ، عموی هرن يك تاجر بلور فروش است که تنها غم رقابت با اجناس پلاستیاث برای هفت پشتش کافیست ، نمیخواهد دردسر تازهای برای بهرصورت عمومی گفت جوانیتان را با هم گذرانیدهاید و تعجب می کرد که چطور از چنان جوانی چنین نویسندهای در آمده .

کاری ندارم که اگر عموی منهم مثلا پسر سید جمال اصفهانی بود که در چنان خیمه شب بازی ای با تقی زاده ها هم مشرب می شد معلوم نبود حالا لوله هنگش کمتر از شما آب بگیرد و آنوقت برادرزادهٔ شما، که لابد چیزی یا کسی در حد پدریا عموی من بودید ، حق داشت تعجب کند که چطور چنان جوان محجوبی چنین نخاله ای از آب درآمده است . در آنچه عمو از جوانی سر کار میگفت چیز خارق عادتی نبود یا علامت نبوغی ، آنچنانکه بعد ها برای بزرگترها می تراشند، ولی با این همه نمیدانم چرا من شباهتی میان جوانی خودم و آنچه عمو از جوانی شما گفته بود یافته بودم و راستش از شما چه پنهان که بتوارد همین اسم مرحوم پدر شما سالها در دل داشتهام که چیزی شبیه سید جمال الدین اسدی آبادی بشوم و شاید جمعاً بهمین علتها بوده است که حالا چنین پخی شده ام یا هیچ پخی نشده ام .

غرضم از همهٔ این حرفها اینست که دورادور همیشه سعی می کردهام با شما باشم و شما را بشناسم .

« یکی بود. یکی نبود » تان مرا شیفته خود کردید ، با « درد دل میرزا حسینعلی » احساس کردم زنده اید، چون در آن به جناب کس دیگری رفته بودید که میدیدید از خودتان کاری تراست . با « قلتشن دیوان » از شما دلزده شدم : چراکه بنرخ روزنان خورده بودید، در « تیمارستان» دهنکجی به آن دیگری کرده بودید که وقتی خودکشی کرد شما هم فراموش نکردید که از آنور دنیا در تقسیم میراث او با خانلریها و کمپانی شرکت کنید .

یادتان هست با انتشار آن نامه ها چه افتخاراتی فروختید ؟اما شما وقت و بیوقت در کیسهٔ مارگیریتان را بازمی کنید و باز همان افسونها و همان شامورتی بازیها. یاث آخوند ، یا کلانتر، یک بچه مدرسه ، یاد بازاری ، یا فداره بند، و همه بالگوی دوران جوانی عموی من . و حالا دیگر کارتان مدتیست که بنقد ادبی هم کشیده ، آنهم برای دلقکهای «افه مینه»(effeminé) ای مثل بار قاطر و به آیه نازل کردنهای ادبی — به ترجمه هائی که دویست صفحه بیشتر نیست ؛ اما جوانها برمیدارند و در صدصفحه غلطهایش را منتشر می کنند ! ” نکند شما را وحشت گرفته باشد ؟ وحشت این که بزودی روزی بیاید که خدای نکرده شما نباشید و همهٔ این . ناندانیها باشند و این جوانها و این قدرتها من اگر جای شما بودم بجای اینکه راه همچون رهروان بروم همان ده بیست سال پیش قلم راغلاف می کردم یا دستکم قدم رنجه می کردم و سرپیری هم شده بوطن برمی گشتم و یافت دورهٔ کامل در سم رادوره می کردم .

می بخشید که بزبان معلمها مینویسم عادت شغلیست ، لابد میدانید که بچه مدرسه ایها آخر هــر سال درسهایشان را دوره می کنند . چه عیب دارد که سرکار ܤܨ یکبار بیائید و دو سه سالی از این آشی حنظلی که همدوره ایهای شما و در ظل حمایت تلویحی سکوت امثال شما برای ما ساختهاند بچشید ؟ باور کنید که دلم برای شما میسوزد که چنین «آمبورژوازه » شده اید . در حضور شما جرأت نکردم این تعبیر فرنگی را ترجمه کنم . شما پرکارید ، جزو آن دسته ای نیستید و نبوده اید که با اولین کارشان خفقان میگیرند ، چرا که نه تریاکی بودهاید و نه مرفینی و همیشه هم آرامش خودتان را داشته اید . اما پیداست که نان مظلمه ذهنتان راکور کرده است . لابد یادتان نرفته است که نان مظلمه یعنی چه ؟ . . ذهن شما را هم همین نان مظلمه کور کرده است که سرپیری سرسیری مینویسید چرا جل و پلاستان را جمع نمیکنید و نمی آئید ؟ می ترسید قبای صدارتی به تنتان بدوزند ؟ نترسید ، حالا دیگر زمانه برگشته است و برای شما تره هم خورد نمی کنند . چراکه خانلریها و یارشاطر ها فراوانند . می ترسید بیائید و مجبور بشوید مشل تقی زاده بروید پشت تر يبون مجلس شا نزدهم و عذر بدتر از گناه ( المأمور معذور ) را از دهنتان یا از قلمتان بیرون بکشند ؟ . . .

تنها گناه شما در چشم نسل جوان این است که از مقابل این صف گرگهای گرسنه گریخته اید و میدان را برایشان خالی گذاشته اید ! و تازه در مقابل چنین گناهی شما پس از این همه اقامت در فرنگستان باید فوائد روحی اعتراف را دریافته باشید . این است قضاوتی که نسل جدید دربارهٔ شما پیرهای استخواندهار این مملکت می کنند ! پیر های استخواندار ! استخوان های لای بهرصورت من وقتی میبینم قلم شما بوی الرحمن گرفته است و ناله تان در هر ورقهای که صادر می کنید ازین بلند است که ای وای در غیاب من فلان اتفاق افتاد و در زبان فارسی فلان تعبیر تازه متداول شده تاسف می خورم .

دنیا سالها پس از من و شما خواهد زیست و تازه ترین تأسف آنست که با اینمجال تنگی که دارید بر میدارید و دربارهٔ کار بی حاصل «مدیر مدرسه » یازده صفحه چیزمی نویسید .

دربارهٔ این مشت در تاریکی۔ آخر بشماچہ کہ «مدیر مدرسه » چیست و مالکیست و چگونه است ؟

شما کار خودتان را بکنید . من و شما هر کدام گوئی پیش پا داریم که باید به دروازه برسانیم ، در خور هیچیا از ما نیست که در بحبوحهٔ بازی بکار یکدیگر مجیز بکوٹیم ما خرده بگیریم . تماشاگران آنجا نشستهاند ! و من که نیمی از عمر شما را هم ندارم هیاهوی تشویق و تهدیدشان را می شنوم .

s چطور شما نمیشنوید و بازیچهٔ دست یارشاطر می شوید که در سردارد و همچون خانلری از روی دوش هدایت و دیگران حیف نیست؟

چرا نمی نشینید و برای ما نمی نویسد که چرا ازین ولایت گریختید و دیگر پشت s سرتان را هم نگاه نکردید باور کنید که شاهکارتان خواهد شد . شاید آنچه من گریز می نامم در اصل گریز نبوده است و تسلیم بوده یا چیزی شبیه آن ؟

و شما چه مدارکی برای تبرئهٔ خود در دست دارید ؟

میبینید که نسل جوان حق دارد نسبت به شما بد بین باشد . و می بینید که با همهٔ ارادتی که به شما دارم نمی توانم در این به به گوئیهای شما بوئی از آنچه در این محیط دورو بر مان را گرفته است نشنوم . بهرصورت واقعیت این است که شما گریخته اید و هر که مثل شما . آنوقت میدانید که بجای شما چه کسانی چه ها می کنند ؟

خواجه نوری در مجالس بسیار « انتیم » مینشیند که افکارملتی را رهبری کند . و حجازی و بیانی تاریخ برایش درست میکنند، و تقی زاده زیر همهٔ اینها را صحه می گذارد.

و حال آنکه نویسندهٔ اصلی تاریخ آن دوره شمائید . چراکه اصیل ترین اسناد تاریخ هر ملتی ادبیات است ، ما بقی جعل است .

چرا نشسته اید و دست روی دست گذاشته اید تا تاریخ معاصړ وطنتان را جعل کنند و تحریف ؟

این شتر قبل از همه در خانهٔ خود شما خواهد خوابید، و همین شما مجبور خواهید شد برای اینکه نامی به نیکی در آن از شما ببرند مجیز همان بیانی را هم بگوئید که در سال ۲۵ ناظم دانشکده ادبیات بودویی اشارهٔ من و امثال من آب نمیخورد که شاگردی بودیم مثل همهٔ شاگردها لابد میگوئید عجب مملکتی است آمده ایم ثواب کنیم کبابمان می کنند ! بیا و تقریظ ادبی بنویسی و یاث جوان نا شناس را مشهور کن و از این حرفها . . . غافل از اینکه آن قرتی بازیها بدرد همان فرنگستان میخورد .

اینجا من و امثال من اگر گهی میخوریم فقط برای این است که امر بخودمان مشتبه نشود . مقامات ادبی و کنکور ها و جایزهها ارزانی شما و دنیای فرنگی شده تان من می خواهم با انتشار چرندایاتی از قبیل «مدیر مدرسه » احساس کنم که هنوز نمردهام.

هنوز خفقان نگرفته ام ، هنوزنگریخته ام ، هر خری میتواند جانشین معلمی مثل من شود .

اما هیچ تنابنده ای نمی تواند بازای آنچه من در این میدان و یا این گوی کردهام کاری بکند یا دستوری بدهد. آنچه سر کار یافت کار ادبی پنداشته اید اصلاکار ادبی نیست. کاری ادبیست ، وراستش را بخواهید کار زندگی و مرد است و به همین دلیل بجان بسته است . آن صفحات لعنی است ابدی ، تفیست بروی این روزگار . . .

من دارم از درد فریاد می کشم و شما ایراد نیشغولی میگیرید که چرا رعایت نمیکند و با ششدانگش گوش ما را می خراشد ؟

و تازه ایراد هاو نکته ها چیست ؟

یاد مقدار مجیز و تمجید که چون نمیخواهم مجدداً جولانگهی بخود خواهی ام بدهم ذکرشان را اعاده نمی کنم . و بعد یافت مقدار نکته های انشائی که چون از قلم شما بود ناچار روی سر گذاشتم s متشکر هم شدم اما می ترسم در آنجا مستمسکی بدست خواننده داده باشید که ترس شما را ناشی از غریبه ماندن نسبت به زبان مادری و محیط مملکت وارد بداند . اما برای این که سابقهٔ معرفتی میان ما باشد بد نیست بدانید که فقیرتان از چهار مقاله گرفته تا تاریخ وصاف و از کلیله و دمنه گرفته تا «گفتار خوش یارقلی» هرکدام را دستکم ده بار درس داده است و حالا دیگر میداند چه میکند وزیر چه نثری را امضاء می کند و بعد هم دو سه نکتهٔ اخلاقی و پندآمیز و پیرانه بر قلم جاری ساخته بودید که محراد اصلی فقیر در این تصدیع خاطر کتبی شد .

نخست اینکه تعجب کرده بودید که «در چنین محیط خراب و فاسد و متعفنی این یافت نفر جناب مدیر از کجا اینهمه حساس و با وجدان و درست و حساس بار آمده است» و چنین پنداشته بودید که جواب این امر را در آن وجیزه نداده بودم. باید باستحضارتان برسانم که این فقیر افتخار این را دارد که دریات خاندان روحانی تربیت شده است .

نفس فرموده باشید چراکه مذعنید که « در محیطی و بعد هم شاید سر کار لاعن شعور قیاس : مانند محیط ما ( آقا مدیر بنده) آنقدرها هم مشتری ندارد.» آقای جمالزاده – اینست دلیل کتبی آنکه شما مملکت خودتان را نمیشناسید و با آنهمه روانشناسی که باید خوانده باشید هنوز نمیدانید که عکسالعمل چنین فساد عظمائی چنان تقوای بی نام و نشانیست که من چون بارها در زندگی دیده ام در « مدیر مدرسه » سراغ دادهام . و تازه همهٔ این حرف و سخنها برای چه ؟

من قصه ای نوشتهام – چیزی ساختهام و دلم هم نمیخواسته است بالکوى د سرو ته یافت کرباس » شما چیز بنویسم و عقلم هم قد نمیداده است یا پولش را نداشته ام که کتاب « کانلیف» را بخرم و بخوانم که شما هم نخوانده اید و همان بدانستن اسمش قناعت کردهاید که بعنوان پات دهن پرکن درهر جائی بدرد تان میخورد.

واصلامگرقصد داشته ام کتاب تربیتی بنویسم ؟ که سر کار ضمن آن تفاضلها مرا راهنمائی فرموده بودید ؟

بی رو در واسی بگویم – نکند ترسیده بودید که مبادا از قافله عقب بمانید؟

آقای جمالزاده بعقیدهٔ این فقیر رجحان دیگر یاث عمر دراز این است که آدم سعهٔ صدر میدهد .

اصلا «مدیر مدرسه » من چه قابل قیاس با « سروته یافت کرباس » شماست ؟

میبینید که بهتر آنست که هرکدام کار خودمان را بکنیم و کاری بکار همدیگر نداشته باشیم ، شما نان مظلمه تان را بخورید و گدائی از هر پدر سوختهای را برای تهیهٔ کفش و لباس بچه های مردم جایز بدانید و از بوجود آمدن چنین عزت نفسهائی تعجب بکنید و خیال کنید که آقا مدیر من « پس از مدتی بیکاری و مقروض ماندن در اثر گرسنگی و اما حق ندارم چنین لافی بزنم من حالاسی سال است که مقیم ژنو هستم (درست ۲۸ الی ۲۹ سال است ) از دست کاردولتی از برلن فرار کردم و در یافت ارارهٔ فرنگی برای خودم کاری دست و پا کردم و حالا سه سال است که متقاعد ( بازنشسته ) هستم و چنانکه سر کار تصور کردهاید «مأموریت چهل ساله » در فرنگ نداشته ام و از دولت حقوقی نمی گرفتم و راستی راستی و حسابی زحمت میکشیدم و مزدی از فرنگی ها میگرفتم و نان میخوردم و کتابها هم برای من نان و آب نمیشود.

کتابخانهٔ معرفت با هزار خون دل برای هر جلد ۵ ریال بمن میدهد (حالا بنا شده یافت تومان بدهد ) و فرض کنید که هردو سال یات کتاب از من بچاپ برسد در دوسه هزار نسخه و دو سه هزار تومان بمن برسد ( اگر برسد ) آیا کفاف معیشت در فرنگستان را میدهد ؟

نوشته اید خوب است بایران بیایم .

میل و رغبتی ندارم . خواهید گفت پس وطنت را دوست نمیداری ، خائنی . شاید حق داشته باشید ، اصراری ندارم خلاف آن را ثابت کنم و شاید هم از عهده بر نیایم .

از کتاب « صحرای محشر » خوشتان نیامده است، خیلی از هموطنان با شما هم عقیده اند .

خودم از آن بدم نمیآید و نوشتن آن برای من تفریح بزرگی بود و چند مطلب را که در دل داشتم سعی کردهام در آنجا بیان کنم اگر از عهده بر نیامده ام تقصیر من است . « رؤیای صادقه» را خوب میشناسم قسمتی از آن بلکه دو ثلث آن به قلم پدر خودم است و اولين باردرپطرز ہوغ چاپ دستی شده است .