پدیدار شناسی۴

پدیدار شناسی در فرهنگ و بستر به معناي یک شی یا یک جنبه و نمود شناخته شده از طریق حواس، نه از طریق تفکر« آمده است

(پرتوي، ۱۳۸۷، .(۲۷ نگرش پدیدارشناختی، آن نگرش ژرفی است که ما را به گوهر چیزها نزدیک می کند و چیزها را در نزدیکی ما نگه می دارد. رویکردي وجودي است، که قادر به آشکار سازي وجوه پیدا و پنهان امور و شرح در-جهان- هستن ماست (شیرازي، ۱۳۸۹، .(۱۲۶

پدیدارشناسی یک روش است و نه نوعی از فلسفه، راه و روشی است که بر آن است تا ساختارها و معانی جهان زندگی را فرا چنگ آورد.

پدیدار شناسی برآن نیست تا جایگزین علوم طبیعی گردد، بلکه جایگزین روابط و کل اصول و معیارهایی می گردد که آن علوم بیان می کنند. رویکرد علمی به چیز ها آن ها را از زمینه ي واقعی شان جدا کرده و به آن ها مانند اموري سنجش پذیر توجه دارد.

به واقع زیست-جهان، جهان چیزهاي خصلت مند و معنادار است، و پدیدار شناسی راهی است که رویکردش به چیزها مطابق همان طبیعت مندي است که از خود بروز می دهند، یعنی نه مانند موجوداتی جدا از هم، بلکه مثل تجلی هاي یک ذاتمندي یا روشی از بودن که تنها در رابطه با دیگر راه هاي بودن قابل فهم بوده و در طی زمان مقاومت می کند، بی آنکه این-همانی خود را از دست بدهد (شولتز، ۱۳۸۸، -۷ .(۸ این مکتب به دنبال پژوهش و آگاهی مستقیم نسبت به تجربیات و مشاهدات، یا به عبارت دیگر نسبت به پدیدارهایی است که بی واسطه در تجربه ي ما ظاهر می شوند.

 

مکان تجلی گاه عینی زیست –جهان است و معماري به عنوان هنري ابزاري هنر مکان به شمار می آید. در گذشته مکان حضور آشکاري داشت که به ساکنانش هویت می بخشید، از این رو بود که نیازي به نظریه پردازي پیرامون مکان احساس نمی شد؛ کنش عینی و ملموس کفایت می کرد. این باور مشترك حتی با اینکه نظریه ي در کل از زیست –جهان بیگانه شد به معماري بومی/ منطقه اي به میراث رسید (شولتز، .(۱۳۸۸

در نظر پلاسما۵ پدیدارشناسی هنر ظریف مواجهه با جهان است و معمار به واقع ملزم به کشف و بیان همین مواجهه ي بنیادین است و مواجهه ي خود با جهان را گزارش می دهد (شیرازي، ۱۳۸۹، .(۱۲۶ وظیفه ي اصلی معماري تطابق دادن و یکپارچه سازي است. معماري تجارب هستی را بیان می دارد، احساس ما را از واقعیت و از خود تقویت کرده و ما را ساکن دنیایی صرفا تخیلی و ساختاري نمی سازد.

 

احساسات شخصی توسط هنر و معماري تقویت می شوند و ما را کاملا درگیر ابعاد ذهنی رویاها، تصورات و آرزوهایمان می کنند. ساختمان ها و شهر ها، افقی را براي درك و رو به رو شدن با شرایط وجودي بشر فراهم کرده و به جاي خلق اثرهایی با اغواسازي بصري صرف، معماري معناها را طرح ریزي می کنند؛ آنها را با یکدیگر مرتبط ساخته و بین آنها میانجیگري می کنند. معناي نهایی هر ساختمان در وراي معماري آن واقع شده است؛ این معنا آگاهی ما را مجددا به سوي جهان معطوف می سازد و به هستی و درك ما از خود جهت می بخشد.

 

معماري شاخص باعث می شود که تجربه اي از یک جسم کامل و همچنین جوهره اي معنوي از خود داشته باشیم، در حقیقت این هدف اصلی تمامی هنرهاي پر محتواست. یک معمار زبردست با تمامی کالبد فیزیکی و احساساتش کار می کند. هنگام کار بر روي یک پروژه، وي به طور همزمان با دیدگاهی معکوس درگیر می شود؛ تصویر خود-یا به عبارتی دیگر تجربه وجودي خود. در یک کار خلاقانه، شناسایی و تجسم ویژه اي رخ می دهد و تمامی تشکل هاي فیزیکی و روانی مولف به بستري براي شکل گیري اثر او می شوند (پلاسما، ۱۳۹۰، .(۲۲-۲۱