مقدمه
در قرن ۲۰ سه نهضت يا انقلاب فكري اساسي رخ داد كه چهره علم روانشناسي را دگرگون كرد يكي پيكو آناليز و ديگري رفتار گرايي و سومي انسان گرايي پيكو آناليز انسان مخلوق غرايز و كش مكش هاي دروني است . از نظر رفتار گرايي محيط انسان را مي سازد البته طبيعت انسان در اصل خوب و قابل احترام است و در صورتي كه محيط به انها اجازه دهد به شكوفايي و براوردن استعداد و گنجايش هاي درون گرايش دارد . و اما ابراهام مزلو را مي توان يكي از موسسين و شايد پرنفوذترين روانشناس انسانگرا در زمان معاصر دانست . او در سال ۱۹۰۸ در امريكا به دنيا امد و در سال ۱۹۸۰ فوت كرد .

او بدع نوع روانشناسي است كه سر و كارش با برترين و والاترين آرمانها و استعدادهاي ذاتي انسانهاست و در راستاي كشف ابعاد حيرت برانگيز درون پرغوغاي ادمي همواره به كارست .

انچه مزلو را به دركي نوين از انسان راهبر شد ، پديده هايي به غايت عاطفي بود :
عشق ، احترام و حسن قبول مسئوليت علاقه ي سرشار از احترام و عاطفه اش به استاداني چون اردشير فروم كارن هورناي ماكس و رتمالير او را بر ان داشت تا در ارزوي رسيدن به جو پر جان انان به اوج شكوهمندي كه انسان بر عروجش تواناست دست يابد .
روانشناسي كل گرا – انسانگري مزلو بي انكه ما را در هزار توهاي ضمير ناخود اگاه مان سرگردان سازد راه عروج راه فرار وي از مرز هاي محدود من و راه رهيافت به اوج هاي پر خلسه ي عرفاني را به ما مي نماياند .

مازلو عقيده دارد كه نيازها سلسله مراتبي دارد كه بشرح زير مي باشد :
۱- نيازهاي فيزيولوژي – گرسنگي ، تشنگي ، جنسي
۲- نيازهاي ايمني
۳- نياز به ديگران داشتن
۴- نياز به احترام مقام و موقعيت
۵- خود شكوفايي

 

مازلو عقيده دارد كه در تكامل شخصيت فرد ابتدا بايد نيازهاي پائينتر كاروا بشود تا نيازهاي عالي تر پيدا شود و ممكن اي ناكامي در ارضاي نياز يك طبقه در شخصيت فرد اثر بگذارد و شخصيت هر فرد را رفتارهاي اجتماعي او ريبري مي كند.

نقطه نظرات مزلو درباره نيازهاي انسان

نيازهاي اوليه
نيازهاي جسماني:
نيازهايي كه معمولا به مشابه نقطه شروعي براي تئوري انگيزش اختيار مي شوند اصطلاحا سائق هاي جسماني ( فيزيولوژيك ) ناميده مي شوند . و دو موضوع باعث تجديد نظر ما مي گردد ۱- توسعه مفهوم ( تعادل حياتي و ۲- فهم اين مسئله كه اشتها ( ترجيحا انتخاب غذا ) نشانه كمبودها يا احتياجات بدن است .
تعادلي حياتي بر كوشش و تلاش غير ارادي بدن جهت حفظ تعادل بهنجار و ثابت خون دلالت دارد . كانن اين فرايند را براي اب موجود در خون نمك موجود قند موجود پروتئين موجود چربي موجود كلسيم موجود اكسيژن موجود و غيره توضيح داده است و اين فهرست مي تواند ادامه يابد و مواد مصرفي هورمون ها ويتامين و غيره را شامل گردد.

و پس نياز فيزيولوژيك مثل مزه ها و بو ها جزو تعادل حياتي نمي باشد و نيز مي توانند هدف رفتار انگيزشي قرار گيرند و پرنياز فيزيولوژيك و رفتار فوري مي تواند به مثابه كانالي براي انواع ديگر نيازها عمل كند . و اينها بطور نسبي از يكديگر قابل تفكيك اند . و اين نيازها نيزومندترين نيازها هستند و اگر تمام نيازها ارضا نشده باشند نيازهاي جسماني بر ارگانيسم چيره مي شوند .

و نيازهاي ديگر ممكن است به سادگي معدوم يا به پشت صحنه رانده شوند . و اگر فرد گرسنه باشد براي او فقط محرا مهم است نه چيز ديگر يك صفت خيره ديگر ارگانيسم انسان هنگاميكه تحت سلطه يك نياز مشخص قرار مي گيرد اين است كه كل فلسفه زندگي او ميل به دگرگوني پيدا مي كند . براي انساني كه بشدت گرسنه است جامعه ارماني او جايي است كه در ان غذا يافت شود و هر چيز ديگر براي او بي اهميت است چنين مواردي حقيقت دارند ولي عموميت ندارند اما هنگاميكه نان فراوان است و شكم انسان سير چه اميالي خواهد داشت ؟

به يكباره نيازهاي ديگر و والاتر پديدار مي شوند و اينها بيشتر از گرسنگي هاي جسماني بر ارگانيسم تسلط مي يابند و هنگاميكه اين نيازها به نوبه خود ارضا دشند دوباره نيازهاي تازه تر پديدار مي وشند در واقع نيازهاي اوليه انسان به اعتبار زور آوري نسبي شان در يك سلسله مراتب سازمان مي يابند و يك نياز ارضا شده ديگر يك نياز نيست تنها نيازهاي ارضا نشده هستند كه بر ارگانيسم سلط مي شوند و رفتار را سازمان مي دهند . اگر گرسنگي ارضا شود در تكاپوي انسان نقش بي اهميت پيدا مي كند . و فردي كه يك نياز او همواره ارضا شده اي براي تحمل محروميت به بهترين وجه ممكن مجهز تر از ديگران اي .

نيازهاي ايمني
زماني كه نيازهاي جسماني بطور نسبي ارضا شوند يك دسته از نيازهاي تازه پديدار مي كردند كه مي توان انها را به عنوان نيازهاي ايمني طبقه بندي نمود امنيت ثابت اتكا حمايت رهايي از ترس اضطراب و اشفتگي نياز به نظم قانون موازين و اطمينان به نيروي پشتيبان و غيره تمام انچه درباره نيازهاي جسماني گفته شد در مورد نيازهاي ايمني نيز تا حدودي صادق است . اين نيازها نيز مي توانند ارگانيسم را يكسره به زير سلطه كشند مي توانيم ارگانيسم را به ماشيني تشبيه كنيم كه كارش جسته و جوي ايمني است .

و از طرفي مي توان گفت كه گيرنده ها تاثير گذاره ها هوش و ديگر قابليت ها ابزارهاي اصلي اين حست و جويند . و در مي يابيم كه نياز مسلط نه تنها تعيين كننده فلسفه و ديدگاه زمان حال اوست بلكه ارزش هاي و فلسفه اينده او را تعيين مي كند در واقع هر چيزي كم اهميت تر از ايمني مي نمايد در چنين وضعيتي به شرط آنكه بقدر كافي مدام و سخت باشد مي توان گفت كه انسان تنها بخاطر ايمني مي زيد .

بهر حال نيازهاي ايمني به مثابه محركه هاي فعال و مسلط بر ارگانيسم تنها در موقعيت هاي اضطراري ديده مي وشد في المثل در جنگ ، بيماري ، بلاياي طبيعي ، بهم ريختگي تشكيلات اجتماعي ، قتل عام ، آسيب مغزي ، روان نژندي و موقعيت هاي شديدا نامساعد
هر گاه در صحنه اجتماع قانون نظم و امنيت مورد تهديد جدي قرار گيرد نيازهاي ايمني به نيازهاي مبرم بدل مي شوند مي توان انتظار داشته كه هر ج و مرج و نهيليسم در اغلب انسانها موجب بازگشته از نيازهاي عالي تر به نيازهاي مبرم ايمني شوند .

يك واكنش مشترك و تقريبا قابل انتظار هم در اين گونه مواقع پذيرش سهل تر يك حكومت نظامي يا ريكتاتوري است . اين روند براي همه انسانها صادق است زيرا انها با بازگشتي واقع گرايانه به سطح نيازهاي اميني به خطر واكنشي نشان م يدهند ليكن بنظر ميرسد براي اناني كه نزديك مرز ايمني زندگي مي كنند بيشتر صادق باشند . انها بخصوص از تهديدات نسبت به حاكميت قانونيت و نماينده هاي قانون مضطرب مي شوند .

نيازهاي تعلق و محبت
اگر نيازهاي جسماني و نيازهاي ايمني هر كه نسبتا خوب ارضا شوند انگاه نيازهاي عشق و محبت و تعلق پا به عرصه ظهور مي نهند و تمام ان طوري كه گفتيم خود را بر حول اين محور جديد تكرار مي كند . حال شخص بطوري كه هرگز پيش از آن سابقه نداشته نبود كه ستان را يا يك محبوب را يا با يك همسر را يا فرزندان را بشدت احساس مي كند . او نياز مند روابط عاطفي با ديگران نيازمند جايگاهي در گروه خود يا فاميل خود مي گردد و بشدت بسيار مي كوشد تا به اين هدف برسد و بيش از هر چيزي اين را مي خواهد و حتي مي تواند فراموش كند كه زماني عشق را غير واقعي نا لازم يابي اهميت مي دانست و بدان مي خنديد حال او بشدت درد تنهايي غربت مطرود بودن بي راستي و بي ريشگي را احساس مي كند .

نياز به احترام
تمام افراد ميل يا نيازي به عزت نفس يا احترام به خود يا احترام ديگران دارند و نيازمند ند كه خويشتن را ارزشمند يابند واين ارزشمندي بر پايه محكم و استواري بنا شده باشد .

از اين و اين نيازها را براي گروه فرعي مي توان طبقه بندي نمود نخست ميل به توانايي ميل به موفقيت ميل به كارداني ميل به مهارت و شايستگي نياز به اطمينان در رويارويي با دنيا و نياز به استقلال و ازادي و چرم ان چيزي است كه مي تواند نياز به اعتبار يا پرستيژ قدر و مقام افتخار و اوازه نفوذ توجه اهميت

بزرگي وقار و قدرداني خوانده شود . اهميت و نقش محوري اين نيازها پيش از پيش مورد قبول روانكاوان و روانشناسان باليني واقع مي گردد . وقتي نياز احترام به خود ارضا شود شخصي احساس اعتماد به نفس ، ارزشمندي ، توانايي ، قابليت و كفايت مي كند و وجود خود را در دنيا مفيد و لازم مي يابد اما عقيم ماندن اين نيازها موجد احساس حقارت ضعف و نوميدي مي گردد و اين احساسات به نوبه خود موجود دلسردي بنيادي و در نتيجه گرايشات جبراني مي شود . شناخت ضرورت اعتماد به نفس بنيادي و درك اينكه چگونه نوميدان فاقد آنند ، مي تواند با مطالعه روان نژندي ضربه اي شديد حاصل ايد .

 

نياز به تحقق خود
حتي اگر تمام نيازهايي كه بر شمرديم ارضا شوند باز اغلب مي توان انتظار داشته كه بزودي بيقراري و ناخشنودي تازه ظاهر شود و رو به رشد نهد مگر انكه شخص به كاري مبادرت ورزد كه با مختصات فردي او هماهنگ باشد . يك نقاشي بايد نقاشي كند يك شاعر بايد برايد و تنها در اينصورت است كه با خرد در صلح و اشتي بر خواهد برد .

انچه انسان مي تواند باشد بايد باشد . او بايد نسبت به طبيعت خاص خود صادق بماند اين نياز را مي توان تحقق خود ناميد . اين نيازها مشكل هاي ويژه اي بخود مي گيرند و از فردي به فردي تغيير مي كند و اين نياز ها اغلب پس از ارضاي نيازهاي جسماني ايمني ، محبت و احترام ، بطور روشن و واضح پديدار مي گردد.

شروط لازم براي ارضاي نيازهاي اوليه
شروط مشخصي هستند كه پيش نيازهاي بلا واسطه براي ارضاي نيازهاي اوليه بشمار مي روند و به خطر افتادن انها طوري است كه گويي نيازهاي اوليه خود مستقيما در خطرند . شروطي چون ازادي سخن گفتن ازادي انچه بدان مايليم تا جايي كه به ديگران لطمه نزند ازادي بيان خود ازادي تحقيق و كسب اطلاعات ازادي دفاع از خود عدالت انصاف صداقت و نظم در حجامعه نمونه هايي از شروط لازم براي ارضا نيازهاي اوليه اند عقيم ماندن اين ازادي ها واكنش اضطرار يا تهديد را بر مي انگيزد .

اين شرط هاي لازم في نفسه هدف نيستند بلكه به اعتبار رابطه بسيار نزديكشان با ارضاي نيازهاي اوليه كه في نفسه هدفند تقريبا چنين مي نمايد . و دليل دفاع از اين شروط ان است كه بدون انها ارضاي نيازهاي اوليه يكسره ناممكن يا دست كم به سختي تهديد مي وشد . اگر بيايد اوريم استعدادهاي شناختي تاثري ذهني يادگيري گروهي از ابزارهاي سازگار كننده هستند كه از وظايف شان يكي نيز ارضاي نيازهاي اوليه ماست پس روشن است هر خطري كه متوجه شان شود هر مانع و ادعي كه بر سر راه كاربرد ازاد شان قرا گيرد تهديد مستقيمي به نيازهاي اوليه خواهد بود چنين توضيحي تا حدودي پاسخگوي مسائل عامي چون كنجكاوي جست و جوي حقيقت دانش معرفت و اصرار جاوداني براي گشادن اسرار كيهاني است از اينرو نهانكاري سانسور عقايد قطع ارتباطات تهديدي براي تمامي نيازهاي اوليه محسوب مي شود .

اگر فرضيه ديگري ارائه دهيم و از درجات نزديكي به نيازهاي اوليه سخن بميان اوريم و گفتيم هر خواست خود اگاهي به نسبت دوري يا نزديكي اثر به نيازهاي اوليه اهميت كمتر يا بيشتري مي يابد رفتارهاي گوناگون را نيز مي توان به همين گونه توضيح داد . و كنشي مهم اي كه مستقيما در ارضاي نيازهاي اوليه شكرت داشته و هر چه مشاركت كمتر مستقيم باشد و يا ضعيف تر اين كنش اهميت كمتري دارد . اگر بخواهيم مي توانيم از مكانيسم هاي دفاعي كمتر اساسي يا بيشتر اساسي سخن بگوئيم و سپس اثبات كنيم كه به خطر افتادن مكانيسم هاي دفاعي اساسي تر ، تهديد كمتر ، تر از به خطر افتادن مكانيسم هاي دفاعي كمتر اساسي است.

ويژگيهاي ديگر نيازهاي اوليه
درجه ثبات سلسله مراتب نيازهاي اوليه
تا كنون از سلسله مراتب نيازها سخن گفتيم اما استثنايي نيز وجود دارد .

۱- في المثل در برخي كسان بنظر مي رسد كه احترام بخود پر اهميت از عشق است . و اين شايع ترين مورد نقض در سلسله مراتب نيازها اغلب به خطرا شيوع اين گمان است كه فردي مورد محبت ديگران واقع مي شود كه نيرومند و قوي باشد كسي كه احترام ياتري بر مي انگيزد و متكي بخود يا پرخاشگري .
۲- مردمان اشكارا اخلاقي نيز هستند كه خلاقيت ذاتي آنان است و بنظر مي رسد كه سائق ايشان براي خلاقيت مهم تر اي بقيه اي .
۳- در مردمان مشخص سطح خواسته ها ممكن است بطور ثابتي محو يا پائين اورده شود يعني اهداف كمتر زور اور به اساني ناپديد گردد شخصي كه زندگي سطح نازل تجربه نموده و در بيكاري بسر برده اگر غذا بدست اورد ممكن است براي باقي عمرش ارضا بماند .

۴- به اصطلاح شخصيت بيمار نمونه ديگري است كه در او فقدان دائمي نيازهاي عشق مشهود . است .
۵- علت ديگر اين است كه وقتي نيازي براي مدتي طولاني ارضا شود كمتر از ارزش راستين اثر ارزيابي مي گردد . مردمي كه گرسنگي سخت را تجرهب نكرده اگر نياز عالي تر بر انان چيره شود اين يناز در پيش چشم انان پر اهميت ترين نيازها مي نمايد .

۶- و ما بيشتر از سلسله مراتب زور آوري نيازها بيشتر ب رحسب خواسته ها و اميالي كه اگاهانه احساس شده اند گفتيم تا بر حسب رفتار . مشاهده خود رفتار مي تواند ما را به اشتباه بياندازد . و به خير از اميال و نيازها عوامل تعيين كننده بسياري براي رفتار فرد
۷- مهم تر از همه انهايي هستند كه پاي عقايد والاي اجتماعي را ارزش هاي والاي انساني را به ميان مي كشند با چنين ارزش هايي مردم به شهدا مبدل مي گردند انان همه چيزي را بخاطر يك عقده با ارزش رها مي كنند .

 

ويژگي فرهنگي و عموميت نيازها
در طبقه بندي نيازها در پس تفاوت هاي ظاهري اميال و خواسته هاي كه در فرهنگهاي گوناگون وجود دارد اين گرايش را در ما بوجود مي اورد كه يگانگي نسبي قائل گرديم و در هر فرهنگ خاصي محتوي انگيزش خود اگاهانه فرد با فرد جامعه ديگر متفاوت اي و حتي در جوامع مختلف بيش از انچه مي پنداريم شبيه همند و هر چه بيشتر بشناسيم اين شباهت را در مي يابيم و اغلب تفاوت هاي شگفت انگيز بيش از ان كه اساسي باشند ظاهري اند مثل اصلاح سر لباس پوشيدن و غيره و طبقه بندي كوششي است برا يتوضيح اين يگانه در پس اين نه اني اشكار فرهنگ هاي مختلف و منظور اين نيست كه طبقه بندي را قانون جهانشمول و بنيادين براي تمام جوامع اعلام دارمي بلكه طبقه بندي مان بطور نسبي جهانشمول تر و بنياديتر از اميال خود اگاه ظاهري است و رهيافتي نزديك تر به صفات مشترك انساني را امكان مي دهد . نيازهاي اوليه بيشتر در انسان ها مشترك اند تا اميال و رفتارهاي ظاهري.

 

نقش نيازهاي ارضا شده
قبلا خاطر نشان شده است در مورد اينكه نيازهاي ما معمولا هنگامي پديدار مي گردند كه نيازهاي زور اورتر و متقدم تر ارضا شده باشند بنابراين ارضاي نيازها نقش پر اهميتي در تئوري انگيزش ايفا مي نمايند و جداي آن نيازها به محض انكه ارضا شوند جايگاه خود را به عنوان يك عامل تعيين كننده يا سازمان دهنده فعال از دست مي دهند .

نقش ارضاي نيازهاي اوليه در تئوري روان شناختي
تنوري ارضا اشكارا يك تئوري محدود ويژه جزيي محسوب مي شود و نمي توان انرا داراي يك هستي يا اعتبار مستقل دانست . شايد چنين اعتباري تنها زماني حاصل ايد كه تئوري ارضا دست كم در ارتباط با تئوري هاي زير بنا گردد .
۱- تئوري ناكامي ۲- تئوري يادگيري ۳- تئوري روان نژندي ۴- تئوري سلامت روان شناختي ۵- تئوري ارزشي ۶- تئوري انضباط ، اراده ، مسئوليت و غيره ، و در اخر اينكه عوامل تعيين كننده ديگري نيز علاوه بر ارضاي نيازهاي اوليه در كار هست و ارضا شدن و نشدن هر كدام پي امدهاي مطلوب و نامطلوب بهمراه دارد .

نظريات مزلو را مي توان بطور خلاصه بصورت زير بيان كرد .
۱- طبيعت انسان ساختمان رواني دارد شبيه ساختمان جسم او بنابراين روان نيز داراي احتياجات ف تمايلات ف تكانه ها ف استعدادها و گرايش هايي است كه در اساس وراثت تعيين مي شود و مختصر نوع بشر است ولي بعضي به فرد اختصاص دارد اينها در اصل خوب و يا حداقل خنثي اند و نه شيطاني و ضد اجتماعي
۲- رشد سالم و طبيعي انسان وقتي حاصل مي شود كه اين فطرت و طبيعت خوب و نسب در او شكوفا گشته استعدادها و گنجايش هايش به حد نصاب فعاليت خود برسند هنگام بزرگسالي اين طبيعت انساني توسط قدرت فرد از درون و نه از بيرون رشد نمايد.

۳- بيماري رواني يا هر نوع هنجاري رفتار انسان نتيجه عدم افكار و يا محروميت و مسخ كردن طبيعت اصل و فطرت بشر است و انچه در جهت تقويت و شكوفايي و تكامل فطرت طبيعي انسان كار مي كند سالم و خوب است و انچه كه در جهت جلوگري از شكوفا شدن طبيعت و فطرت دروني انسان فعاليت مي نايد ناسالم است و بد .

مزلو در نظريه خود راجع به انگيزش رفتاري مي گويد كه نيازهاي بشر بر دو گونه است يكي احتياجات اساسي ماند گرسنگي ، محبت ، امنيت ، احساس ارزش و از اين قبيل ، و دستة ديگر احتياجات ماوراي جسمي كه عبارت است از عدالت ، خوبي ، زيبايي نظم وحدت و غيره . كمبودها به سويله احتياجات اوليه جبران مي شوند در حالي كه رشد و تكامل ادمي به وسيله احتياجات متعالي انجام مي شود . احتياجات متعالي به اندازه احتياجات اوليه غريزي و فطري هستند و هنگامي كه ارضا نشوند انسان بيمار مي شود عوامل انها احساس بيگانگي عذاب بي تفاوتي و سخره.

به طور كلي نظارت مزلو بر كل وجود و ويژه بودن شخصيت هر فرد ارزشها و معيارهاي انساني و ظرفيت او براي خود اتكايي رشد خلاقيت خود شكوفايي و گرايش به سالم بودن تكيه مي كند . او مي نويسد : هيچ گاه نم يتوانيم زندگي بشر را به درستي بشناسيم مگر اين كه از بالاترين و والاترين ارزوهايش آگاه باشيم .
رشد و خود شكوفايي كوشش براي دستيابي به سلامت نفس ، تلاش جهت شناخت هويت و موجوديت خود ، قبول مسئوليت و خود كفايي و ميل به تعال يو انسان شدن را بايد به عنوان انگيزه هاي بسيار متداول و حتي جانشمول بشر در نظر بگيريم .

مزلو خصوصيات انساني را كه به خود يابي ، شكوفايي و تحقق به خود دست يافته چنين عنوان مي كند .
۱- درك صحيح از واقعيت ها
۲- پذيرش خود و ديگران و طبيعت
۳- سادگي و طبيعي بودن رفتار
۴- متعهد و مسئول بودن در مورد وظايف و مسائل زندگي
۵- خود كفايي و عدم اتكا شديد به ديگران

۶- گرايش به خلوت كردن با خود
۷- لذت بردن دايمي از موضوعات ساده و پيچيده زندگي و تازه بودن مسائل زندگي
۸- رسيدن به نوعي تمركز و جاذبه دروني و نگريستن به فراسوي موضوعات مبتذل و حتي معمولي زندگي
۹- داشتن علائق اجتماعي
۱۰- داشتن روابط بين فردي و اجتماعي
۱۱- داشتن ازاد منشي و عدالت خواهي و با انصاف بودن

۱۲- تشخيص هدف و وسيله مثلا فهميدن اين كه ثروت فرد هدف نيست بلكه وسيله است براي رسيدن به هدف بهتر زيستن
۱۳- دست يافتن به نوعي طنز فلسفي و از آن ديدگاه به جهان نگريستن يعني در عين شوخي گرفتن مشكلات زندگي انرا جدي گرفتن
۱۴- داشتن خلاقيت
۱۵- مقاومت در برابر همرنگ جماعت شدن و مستحيل نشدن در مقررات و اداب و رسوم اجتماعي ، فرهنگي بطور كلي به نظريه انسان گرايي بر نظريه هاي مربوط به انسان در قرن معاصر نفوذ و تاثير زيادي داشته است.

منابع و ماخذ
۱- سياسي ، علي اكبر ، روانشناسي شخصيت
۲- آبراهام مزلو ، روانشناسي شخصيت سالم ترجمه شيوا رويگريان
۳- شاملو ، دكتر سعيد ، مكتب ها و نظريه ها در روانشناسي شخصيت
۴- رضواني ، انگيزش و شخصيت
۵- مزلو ، به سوي روان شناسي بودن ، ترجم رضواني

رفتارگرايي از ديدگاه واتسون
و خصوصيات نظريه واتسون
نگارش از :

فهرست مطالب
مقدمه
روانشناسي رفتار
اختلافات فردي
هيجانات
كسب مهارتهاي دستي
سخن گفتن و انديشيدن
شخصيت
منابع

مقدمه
رفتار از لحاظي عبارت از عمل و سلوك راه و روش اي و مطالعه آنها موضوع روانشناسي رفتار مي باشد و روانشناسي بطور كلي در مورد موجودات جاندار بصورت يك دانش واقعي رفتار در مي ايد . و در اينجا شرح اصول رفتار انطور كه جي بي واتسون روانشناسي امريكايي تحت عنوان علم رفتار عرضه كرده اختصاص داده مي شود . افكار و عقايد واستون قبل از سال ۱۹۱۴ تهيه شده بود واتسون آنها را بين سالهاي ۱۹۱۲ تا ۱۹۲۰ م بتدريج اماده و عرضه كرده و از همان تاريخ بود كه روانشناسي رفتار به مقياس بيشتري گسترش پيدا كرد . و مي توان گفت واستون دكارت علم روانشناسي مي باشد . زيرا متد و اصولي را وارد روانشناسي كرده كه قبلا وجود نداشت و اين متدها با توجه به وجود تغييراتي كه در نظريات واتسون بعمل امده به قوت واهميت خود باقي است . واتسون در سال ۱۸۷۸ در گرنويل امريكا متولد شد و استاد دانشگاه جان هوپكينز و رئيس لابراتور روانشناسي و سپس استاد اموزشگاه عالي تحقيقاتي اجتماعي نيويورك گرديدوي در سال ۱۹۲۴ بعلت اشتغال به كارهاي ديگر از تحقيق و شركت در بحث و گفتگوهاي علمي خود داري كرد . علم رفتار بطور قابل ملاحظه اي از مرزهاي روانشناسي گذشته و حتي جامعه شناسي و بيولوژي را شامل مي گردد.

روانشناسي رفتار
تاريخ تصور ذهين رفتار مسلما بيش از علم رفتار وجود داشته و اين علم بدون انكه واتسون از ان اطلاعي داشته باشد داراي پيشرواني بولواي روانشناسي بدو دسته تقسيم مي شود ، روانشناسي درون نگري يا نظري و روانشناسي رفتار يغا روانشناسي عيني . روانشناسي عيني يا رفتار از سال ۱۹۱۲ با توسعه كارهاي واتسون در امريكا شكل و صورت گرفته و براي اينكه بصورت علم طبيعي در ايد بايد اين نام مختص به روانشناسي رفتار گردد . و روانشناسي حيواني كه نقطه حركت واتسون را تشكيل مي دهد منتج به وجود امدن روانشناسي رفتار شد . به نظر واتسون حرف زدن عمل است مثل ساير اعمال گفتن همانا عمل كردن اي يعني رفتار نمودن حرف زدن با صداي بلند و يا حرف زدن با خود بازي باسكتبال يك نوع رفتار و عمل عيني محسوب مي وشد .

وقتيكه قسمتي از رفتار انساني مورد حث مي باشد هميه مي توان انرا بااصطلاح تحريك و پاسخ تعريف كرد . و به نظر واتسون اين تحريك و پاسخ تريبا معادل كنش و واكنش مي باشد فقط با معنائي كمي وسيعتر تحريك عبارت از هر شي از محيط عمومي به تغييرات بافتها معلول شرايط فيزيولوژيك حيوان هستند از قبيل تغييراتي كه پس از محروم شدن از عملي جلوگيري از خوردن غذا اعمالي كه حيوان در مقابل انها انجام م يدهد پاسخ گفته مي شود مانند دور و يا ندزكي شدن به تور جهيدن از جا به علت شنيدن صدا .

در واقع واستون به جمع اوري اعمال و رفتار ابتدايي مشغول شد و به اين ترتيب خصوصا متوجه نوزادان گرديده اي . به نظر واتسون صداي شديد و نبودن تكيه گاه از محركهايي هستند كه واكنش x را توليد مي كنند . واكنشي كه براي عيني بودن كافي است انرا واكنش مي ناميم نظريه مذكور بارها به تحقق رسيده اي .

اختلافات فردي :
واتسون معتقد اي كه هيچ گواه و شاهد ارزنده اي نمي تواند ما را به تصور مخالف آن راهنمايي كند يعني اينكه هيچ چيز نمي تواند ارثي بودن خصوصيات اخلاقي را اشكار سازد .

واتسون مي گويد كودكي كه اجدادش همگس سارق ادم كش دزد باشند در نتيجه تعليم و تربيت صحيح موفق خواهد شد كه نسبت به اجتماع مفيد واقع شود وكسي خلاف انرا نمي تواند ثابت كند . هزاران كودك در خانواده هاي متدين پاي بند اصول اخلاقي از پدر و مادري جدي و سالم به دنيا ميايد كه در اثر فقدان تعلمي و تربيت لازم هرزه وعياش و دزد به بار امده به خلافكاري و جنايت كشيده يم شوند زيرا درمحيطي كه پرورش مي ايند جز اين نمي تواند باشد . و عقديه واتسون درباره نسبي محيط و وراثت سبب ايراد و اعتراضات مختلفي گرديده كه مهمترين انها مقايسه رشد ها قلوها اي .

هيجانات:
هيجانات در زندگي انساني حداقل باندازه تفكر داراي اهميت اي از طرف ديگر هيجانات عناصر اشوبگر درجه يك هستند . در نظرعموم هيجان با راحتي و درستي و ظرافت ، شهرت پيدا كرده است با وجود اين تمام رفتارهاي انساني رفتار كودكي كه اسباب بازيهايش دنياي كوچك خود را مي سازد يا رفتار بزرگسالي كه

تحت فشار زندگي خانوادگي شغلي اجتماعي خود قرار گرفته منبع واكنشهاي هيجاني مي باشد . در سال ۱۹۱۹ واتسون فرمولي را بطور موقت عرضه داشت
كه يك هيجان واكنش موروثي است بعد بشكل زير اصلاح نمود به واكنشي غريزي گفته مي شود كه در حقيقت از راه شرطي شدن بدست امده باشد هيجان هم همينطور است ولي با اين تفاوت كه هيجان پاسخ گسترده تر و محدود تري را شامل يم شود و يك سري جوابهاي فرعي و با تغيير شكل يافته كه نشان دهنده مطابقت ناقص و تكميل نيافته فرد در مقابل شوك معلوم سر راهش هستند.

واتسون و همكارانش يك سري ازمايش نيز انجام داده اند كه در اروپا مورد تاييد مي باشد .

كسب مهارتهاي دستي
روانشناسي بوسيله بررسي اصولي كارهاي تجربي از راه تجربي به چگونگي تشكيل عادت توجه نشان داده و كافي است كه به مشاهداتي در مورد يادگيري ماشين نويي اجر چيني و صدها مشاغل ديگر دستي بعمل امده اشاره نمود . دراينجا فرضيه واتسون بر مبناي تكرار و تجديد قرار داد . تكرار يك عمل در زمان كاملا محدود تجديد پايداري و ثبات نهايي كي حركت و ناپديد شدن حركات ديگر را بيان مي كند كه اين خود توضيحي است كه از تكرار بدست امده است .