مقدمه :
از منظر علم جامعه شناسی، دوران کودکی یک پدیده نیست؛ بلکه یک مفهوم است. در واقع پیش از آنکه وجود خارجی داشته باشد، تصویری است که در ذهن مردم جوامع مختلف شکل می بندد. دوران کودکی نه یک مفهوم ثابت که مفهومی متغییر است؛ یعنی با توجه به تجربیات مردم هر جامعه و ویژگی های

اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و سیاسی آن جامعه، در ذهن جمعی مردم شکل گرفته و تبلور پیدا می کند. به همین دلیل است که سن دوران کودکی، طول زمانی آن و توقعات و تصورات نسبت به آن در جوامع مختلف متفاوت است. تصوری که ما از دوران کودکی انسان داریم. با تمام جوانبش با تصوری که در دیگر جوامع نسبت به دوران کودکی وجود دارد، بسیار متفاوت است، که این تفاوت تنها مختص جوامع مختلف نمی باشد حتی با گذر زمان نیز فرق هایی به وجود می آید.

با توجه به معنای جامعه شناختی« لفظ کودک را بر کسی می توان اطلاق کرد که و ظیفه اجتماعی بر دوش ندارد و کودک تا زمانی کودک است که موظف نیست.»

رشد سطح اقتصادی جوامع و به کارگیری ابزار جدید تولید که عملاً نیاز به نیروی کار انسانی را کاهش می دهد، موجب می شود که کودکان دیرتر از گذشته وارد بازار کار و قواعد بزرگسالانه آن شوند؛ به عبارت دیگر دیرتر موظف به انجام وظایف اجتماعی می شوند و در نتیجه می توانند کودکی کنند. معنای این سخن به رسمیت شناختن دوران کودکی توسط جامعه ای است که کودک در آن زندگی می کند. حال جوامع مختلف با توجه به شرایط و به خصوص سطح رشد اقتصادی ویژه خود، این دوران را در شکلهای مختلف و با طول زمانی متفاوت می پذیرند.

بنا به گفته ها، «مفهوم کودکی یک ابداع اجتماعی و خاص دوران مدرن است و از سابقه ای طولانی برخوردار نیست. تا پیش از بروز رشد اقتصادی و پیدایش انقلاب صنعتی در اروپا، این مفهوم به شکل امروزین آن ابداع نشده بود» رشد روحی و جسمی کودک این زاده اشرف مخلوقات در پی روندی آهنسته و پیوسته ممکن می شود. که در اینجا سعی می کنم به مراحل رشد به صورت اختصار بپردازیم.

به امید این امید که تا حدی هرچند کم و مختصر موفق شوم که اندکی وارد دنیای پیچیده کودکی شوم.

اجتماعی شدن و دور زندگی
در میان موجودات زنده که امکان اینکه صاحب فرزند شوند فرزندهای انسانهای دارای کمترین قدرت و بیشترین وابستگی می باشند و می بایست توسط بزرگترهایشان مراقبت و حمایت شوند. می توان گفت که کودک انسان حداقل در چهار یا پنج سال اول زندگی نمی تواند بدون کمک زنده بماند.
«اجتماعی شدن فرایندی ست که طی آن کودک ناتوان به تدریج به شخصی خودآگاه، دانا و ورزیده در شیوه های فرهنگی که در آن متولد گردیده است تبدیل می شود.» اجتماعی شدن نوعی برنامه ریزی فرهنگی نیست که در آن کودک تأثیراتی را که با آنها برخورد می کند به طور انفعالی جذب نماید. حتی کودک نوزاد نیازها یا خواسته هایی دارد که بر رفتار کسانی که مسئول مراقبت از او هستند تأثیر می گذارد.

«اجتماعی شدن نسل های مختلف را به یکدیگر پیوند می دهد» به عنوان مثال تولد یک کودک زندگی افرادی را که مسئولیت پرورش او را بر عهده دارند تغییر می دهد. و در نتیجه می دهد. و در نتیجه خود آنها نیز فرایندهای یادگیری جدیدی را تجربه می کنند. اگرچه فرایند یادگیری فرهنگی در دوران بچگی و اوایل کودکی شدیدتر از دوره های بعدی ست، یادگیری و سازگاری در سراسر دوره های زندگی ادامه می یابد. که البته اهمیت دوران کودکی در رشد و اجتماعی شدن بیشتر از دیگر دوران زندگی انسانهاست که با پی بردن به این موضوع امروزه جوامع با سرمایه گذاری بر روی آموزش کودکان سعی به بالا بردن سطح فرهنگ در اجتماع دارند.
اگر کودکان به گونه ای فارغ از نفوذ و تأثیر بزرگترها پرورش می یافتند چگونه بودند؟ پاسخ گویی این سئوال از طریق آزمون و آزمایش امکان پذیر نمی باشد چونکه هیچ فرد انسانی نمی تواند بعنوان آزمایشی کودکی را به دور از تأثیرات انسانی بپرود. اما موارد شناخته شده ای در دنیا موجود هستند که کودکانی

سالهای ابتدای حیات خود را دور از ارتباط انسانی گذارانده اند؛ از جمله پسرک وحشی آویرون وی موجود عجیبی بود که در ۹ ژانویه سال ۱۸۰۰ م از جنگلی

نزدیک یکی از روستاهای فرانسه بیرون آمد که با معاینات پزشکی ثابت شد که او پسربچه ای حدود یازده یا دوازده ساله است که البته ظاهرش به حیوان نزدیکتر بود تا به انسان و حتی رفتارهایش نیز جوانی بودند مانند آن که به جای صحبت کردن از اصواتی همچون جیغ استفاده می نمود. از پوشیدن لباس دوری می کرد و اعمالی از این قبیل که با اینکه تلاش های جدی برای تبدیل او از حیوان به انسان به عمل آمد ولی فقط تا اندازه ای توانست خود را با آن آموزش ها وفق دهد و هیچگاه نتوانست بیش از چند کلمه بیاموزد و بالاخره در سال ۱۸۲۸ در سن حدود چهل سالگی از دنیا رفت.

و از این نمونه ها باز هم می توان در جوامع مختلف یافت.

رشد اولیه کودک
رشد ادراکی:
همه کودکان انسانی با استعداد برقراری برخی تمایزات ادراکی و پاسخ به آنها متولد می شوند. پیشتر تصور می شد که کودک غرق در انبوهی از احساس است چنان که هیچ راهی برای تمیز دادن آنها ندارد. ویلیام جیمز روان شناس و فیلسوف معروف گفته است: ” کودک که یکباره به وسیله چشمها، گوش ها، بینی، پوست و امعاء و احشاء مورد هجوم قرار گرفته، همه چیز را همچون یک درهم برهمی بزرگ پر همهمه و مبهم احساس می کند. اکثر محققان دیگر این تعریف را تصویر درستی از رفتار کودک نمی دانند. حتی کودکان نوزاد به شیوه ای گزینشی نسبت به محیط شان واکنش نشان می دهند.”

نوزادان از سن یک هفتگی به یک سطح طرح دار، خیلی بیشتر از یک سطح ساده حتی با رنگهای روشن، توجهشان جلب می شود و نگاه می کنند. زیر سن یک ماهی، این تواناییهای ادراکی هنوز ضعیف بوده و تصویرهایی که در فاصله بیشتر از حدود سی سانتیمتری آنها قرار دارند برایشان تار و غیر واضح هستند. پس از آن، تواناییهای بینایی و شنوایی به سرعت افزایش می یابند. در سن حدود چهار ماهگی کودک شخصی را که در اتاق حرکن می کند با نگاه دنبال می کند. اما حساسیت نسبت به نوازش، و لذت بردن از گرمی، از زمان تولد وجود دارند.

کودک و گریه و لبخند:
همانطور که کودکان به روش گزینشی نسبت به محیط اطرافشان واکنش نشان می دهند. بزرگسالان نیز میان الگوهای رفتاری کودک تمایز قایل می شوند، با فرضیاتی که قایل اند به عنوان مثال گریستن نشانه گرسنگی یا ناراحتی کودک و لبخند مفهوم رضایت را دارد و نشانه هایی از این قبیل. همین شناخت، این واکنشها را به عنوان کنشهای اجتماعی از سوی کودک در نظر می گیرد. امااستنباطات فرهنگی عمیقاً در این فرایند دخالت دارند. یعنی می توان گفت در تمام فرهنگها یک کنش مشخص دارای واکنشی ثابت نمی باشد.

می توان گفت ک این کنشهای اجتماعی احتیاجی به آموزش داده شدن ندارند بلکه ذراتی هستند ولیکن استفاده مناسب از آنها باید یاد گرفته شود به عنوان مثال: در بعضی از جوامع عکس این مورد صادق است پس با توجه به فرهنگ جامعه زمان کاربرد این کنشها نیز متغییر است و باید به کودکان آموزش داده شود.

کودک و مادر:
کودکان در سه ماهگی توانایی تشخیص مادر خود را دارند، البته نه به عنوان یک شخص بلکه به برخی از ویژگی های مادر مانند صدا و … واکنش نشان می دهد. ولیکن قبل از حدود هفت ماهگی دلبستگی کودک به مادر مستحکم نمی باشد و جدایی یشان از یکدیگر اعتراض خاصی در کودک ایجاد نخواهد کرد و در همین حدود سنی کودک شروع به لبخند زندن به برخی از افراد می کنند و کودک به سوی شناخت شخصی مادر می رود و کودک در می یابد که مادر حتی

هنگامی که در کنار او حضور ندارد، وجود دارد، و می تواند نوعی تصویر از او در ذهن نگاه دارد. که این جریان را می توان به مفهوم آغاز تجربه زمان در کودک دانست. البته ماه های نخستین زندگی کودک همچنین یک دوره یادگیری برای مادر است. در این دوره مادران (پدر و دیگر افرادی که مراقبت از بچه را برعهنده دارند). می آموزند پیام هایی را که کودک به وسیله رفتارش انتقال میدهد را درک کنند و واکنش مناسب نسبت به آن نشان دهند. استنباطهایی که مادران از

رفتار کودکانشان به عمل می آورند به شدت بر الگوی کنش متقابلی که بین آنها به وجود می آید تأثیر می گذارد. که البته ممکن است در مادران متفاوت باشد پیدا کردن دلبستگی به افراد خاص نشانه آغاز یک مرحله اساسی در اجتماعی شدن است. رابطه نخستین، معمولاً بین کودک و مادر، به صورت رابطه ای در می آید که در آن احساسات شدیدی مطرح می گردد، و بر پایه آنها فرایندهای پیچیده یادگیری اجتماعی شروع به رخ دادن می نمایند.

پیدایش واکنش های اجتماعی
رابطه بین کودک، مادر و دیگر عوامل مراقبت نزدیک به پایان نخستین سال زندگی کودک تغییر می حکند. نه تنها کودک در این هنگام شروع به سخن گفتن می کند، بلکه می تواند بایستد – بیشتر بچه ها در حدود چهارده ماهگی می توانند به تنهایی راه بروند. در سالهای دوم و سوم، کودکان توانایی فزاینده ای برای درک کنشهای متقابل و عواطف سایر اعضای خانواده پیدا می کنند. کودکان می آموزند چگونه دیگران را خوشحال کنند و یا بیازارند.
از حدود سن یکسالگی به بعد، به تدریج بازی بخش زیادی از زندگی کودک را اشغال می کند. البته در ابتدا کودک به تنهایی بازی می کند، اما به مرور به شکل فزاینده ای شخص یا اشخاص دیگری را می طلبد که با او بازی کنند.

کودکان از طریق بازی هماهنگی بدنی خود را بیشتر بهبود می بخشند و شروع به گسترش آگاهی خود از دنیای بزرگسالان می کنند. آنها سعی به آزمایش مهارتهای نو و جدید دارند و نیز رفتار بزرگترها را تقلید می کنند و نقشهای آنها را در بازی خود می پذیرند.

در طول دوره یک سالگی تا چهار – پن سالگی، کودکان نظم و انضباط را می آموزند، که یک مفهوم آن یادگرفتن کنترل از نیازهای بدنی و برخورد مناسب با آنهاست، می توان گفت در همین دوران است که کودک استفاده صحیح از توالت را می آموزد و نیز یاد می گیرد که به طرز مودبانه غذا بخورد و همچنین یاد می گیرد که در زمینه های مختلف فعالیتش مواظب رفتار خود باشد. در حدود سن پنج سالگی می توان گفت نسبتاً کودک فرد مستقلی شده است و او دیگر فقط یک کوچولو نیست بلکه آماده است که جسورانه تر به دنیای خارج گام بگذارد. برای نخستین بار، قادر است، در حال رشد، ساعات طولانی را دور از پدر و مادر بودن نگرانی زیادی بگذارند.

دلبستگی و محرومیت
هیچ کودکی بدون گذراندن سالهای مراقبتی و حمایتی به این مرحله نمی رسد و طبق تحقیقاتی ثابت شده است که رابطه مادر و کودک یک رابطه با اهمیت است و روابط این دو در این سالها در چگونگی پیدایش مرحله دلبستگی و محرومیت مهم می باشد.
که حتی در این رابطه نظریه محرومیت از مادر توسط روانشناسی به نام جان بولبی بیان شده است که نشان می دهد کودکان در صورت تجربه نکردن یک رابطه نزدیک و محبتی از طریق مادر در مراحل بعدی زندگی اش از آشفتگی های مهم شخصیتی رنج می برد.
اجتماعی شدن کودک

می توان با تجربه به نظریه محرومیت از مادر نتیجه گرفت که تکامل اجتماعی انسان به طور بنیادی به ایجاد پیوندهای بادوام نخستین با دیگران بستگی دارد البته با این تفاوت که می توان فرد تنها مادر نباشد و شخصی، جایگزین مادر باشد. این جنبه کلیدی اجتماعی شدن برای اکثر مردم در هر فرهنگی است، اگرچه ماهیت دقیق و نتایج آن از نظر فرهنگی متفاوت است.

نظریه های رشد کودک
در رابطه با موضوع رشد کودکان نظریه های گوناگونی وجود دارد که برجسته ترین نظریه هایی که در این باره هستند برجنبه های گوناگون اجتماعی شدن تأکید می ورزند.
کار روان شناسان بزرگ و بنیانگذر روانکاوی، ریکموند فروید، بیش از همه بر چگونگی کنترل اضطرابات از سوی کودک و بر جنبه های عاطفی رشد کودک، متمرکز گردیده است.
جرج هربرت مید اساساً به این که کودک چگونه می آموزد مفاهیم «من» و «مرا» را به کار برد، توجه نشان می دهد.
ژان پیاژه بسیاری از جنبه های رشد کودکان را مورد مطالعه قرار داده است، اما مشهورترین آثار وی درباره شناخت – چگونه کودکان یاد می گیرند درباره خودشان فکر کنند – می باشد .
نظریه فروید
فروید دارای نظریه های بسیاری می باشد از جمله نظریه رشد جمعیت، که البته این نظریه با انتقادهایی نیز مواجه شده است که در این بخش به آن پرداخته می شود.

به نظر فروید کودک موجودی طلب کننده است، با نیرویی که به علت درماندگی ذاتیش نمی تواند آن را کنترل کند. طفل خردسال ناچار است یاد بگیرد که خواسته ها و نیازهایش همیشه و در همه حال نمی تواند بی درنگ ارضاء شود، که این فرآیند دردناک است. فروید معتقد است که کودکان فقط به آب و خوراک نیاز ندارند، بلکه به ارضای جنسی نیز نیازمنداند. البته منظور فروید این نمی باشد که کودکان خردسال همانند بزرگسالان امیال جنسی دارند بلکه واژه جنسی

در اینجا به نیازهای عمومی برای تماس نزدیک و لذت بخش بدنی با دیگران اشاره دارد. و می توان گفت که از مفهوم آزمایشهای هارلو و نوشته های مربوط به دلبستگی های کودک پدید می آید و چندان دور نمی باشد، در واقع کودکان به تماس نزدیک با دیگران از جمله در آغوش گرفتن، نوازش و … نیاز دارند.

رشد روانی انسان، با توصیف فروید، فرایندی ست که تنشهای عمده ای را در بردارد. کودک به مرور زمان و به تدریج می آموزد که امیال خود را کنترل کند، اما این امیال به مثابه انگیزه های نیرومندی در ناخودآگاه باقی می مانند. فروید چند مرحله مشخص را در رشد تواناییهای کودک و خردسال تمیز می دهد. او توجه

خاصی به مرحله ای – حدود سن چهار تا پنج سالگی – ابزار می کند، که در اکثر کودکان می توانند از همراهی دایمی پدر و مادرشان صرف نظر کرده کرده و وارد دنیای اجتماعی بزرگتری شوند؛ که فروید این مرحله را مرحله اودیپ یا عقده ادیب می نامد. پس می توان گفت اگر چنین دلبستگی هایی امکان پیدا می کردند که ادامه یابند و بیشتر توسعه یابند، با بلوغ جسمانی کودک، وی با یکی از والدین جنس مخالف خود مراوده جنسی پیدا می کرد. اما چنین چیزی رخ نمی دهد زیرا کودکان یاد می گیرند که تمایلات جنسی خود را نسبت به والدینشان سرکوب کنند.

هنگامی که کودک پس دلبستگی های جنسی خود را نسبت به مادر خود سرکوب می کند و نیز با خصومتش نسبت به پدرش به مبارزه می پردازد، بر عقده لودیپ خود نیز غالب می شود، که البته لازم به ذکر است که بیشتر این جریان در سطح ناخودآگاه رخ می دهد. این امر یک مرحله عمده در تکامل خود مستقل را مشخص می سازد، زیرا کودک خود را از وابستگی نخستینش به پدر و مادر، به ویژه مادر رها کرده است.