اديان ومذاهب

درايران ساساني بر خلاف آنچه ابتدا به نظر مي رسد تنها آيين زردشتي حكومت نمي‌كرده است. دين زردشت البته دين رسمي كشور بوده است ولي اديان ديگر كه به صورت اقليت بوده اند فراوان بوده وخواه ادياني كه زردشت را پيغمبر مي دانسته اند ونوعي انشعاب ازدين زردشتي تلقي مي شود وخواه ادياني كه هيچ گونه ارتباطي با دين زردشت نداشته و ايحانا منكر پيامبري زردشت بوده اند.
بنا برتشكيلات آن زمان روحانيان كه موبدان وهربدان باشند اختيارات نامحدود داشتند ومخصوصا موبدان وپيشواي بزرگشان «موبدان موبد» در دربارساساني مهمترين مقام را داشته وايشان حق هرگونه تعبير وتفسير وجرح وتعديل ونقض وابرام وناسخ و منسوخ در احكام مدني يعني زناشويي وارث ومالكيت داشته اند واندك اندك هرچه تمدن ساساني بيشتر رسوخ مي يافته بر قدرت

واختيارشان بيشتر افزوده مي شد. ناچار مردم ايران از فشار ايشان وتجاوزاتي كه به آنها مي شد بيزارتر مي شدند ومي كوشيدند كه اززير بار گران اين ناملايمات خود را بيرون آوردند. به همين جهت درمقابل طريقه رسمي مزديسني زردشتي كه مذهب دولت ودربار بود و به آن « بهدين » مي

گفتند دو طريقه ديگر درميان زردتشتيان پيدا شده بود. يكي طريقه زروانيان كه معتقد بودند اورمزد واهريمن هر دو از موجود قديمتر وبا لاتري به وجود آمده اند كه « زروان اكرنو» يعني زمان بيكران نام داشته است وديگر طريقه كيومرثيان كه معتقد بودند اهريمن وجود مستقلي نبوده بلكه زماني كه اورمزد در كار خود شك كرده اهريمن از شك او پديده آمده است زروانيان وكيومرثيان هر دو با زردشتيان مزديستي اختلاف شديد داشتند وبيشتر اين اختلاف جنبه دشمني به خود مي گرفته

است و بيگانگان از آن بهره مند مي شده اند… پنج فرقه ديگر نيز درايران بوده اند كه نه تنها بازردتشيان و زروانيان وكيومرثيان اختلاف دشته اند بلكه با خود نيز ناسازگار بوده اند :
نخست يهود ايران بودند كه درزمان هخامنشيان در نتيجه تصرف بابل به دست كورش از اسارت رهايي يافته وگروهي از ايشان به ايران آمده وبيشتر در مغرب ايران يعني خوزستان واكباتان ساكن شده ودر دوره ساسانيان برشماره آنها افزوده شده بود ودر داخل ايران پيش رفته وحتي درناحيه اصفهان جمعيت كثيري ازايشان جمع شده بود.

دوم نصاري ايران بودند كه دردوره اشكاني از همان آغاز دوره عيسويت عده اي از سكنه نواحي غربي ايران به دين ترسايان گرويده وكليساهاي مخصوصا معتبر درنواحي شرقي وغربي فرات داير كرده وطريقه خاصي را كه به طريقه نسطوري معروف است پسنديده وبدان ايمان آورده بودند وكم كم در داخل ايران پيش رفته تا دورترين نواحي شمال شرقي ايران در ماوراء الهنر رفته واز انجا به چين رفته وطريقه نسطوري را با خود به چين برده بودند …..

سوم طريقه مانوي است كه در سال ۲۲۸ ميلادي آشكار شده وبزودي درايران پيشرفت بسيار كرده وچون طريقه بي پيرايه اي بوده ومانويان كوشش عمده درتصفيه اخلاق وتزكيه نفس وطهارت ظاهر وباطن داشته وجنبه عرفاني وتجريد خاصي به طريقه خود مي داده اند واز ميان همه مذاهب قديم حس زيبايي پسندي وجمال پرستي و جستجوي رفاه وآسايش مادي ومعنوي در ان بيشتر بوده

است مردم ايران به سرعت فوق العاده بدان گرويده اند وكساني كه بدان ايمان آورده اند عقيده راسخ بدان داشته اند وبا همه سختگيريها كه ساسانيان در برابر آن كرده اند نتوانسته اند آن را ازميان بردارند. چهارم طريقه مزدكي است كه در حدود سال ۴۹۷ ميلادي درايران اعلان شده وچون اطلاعاتي كه از آن به ما رسيده از كساني است كه با آن مخالف بوده اند نمي توان به اين نكته اعتماد كرد كه مزدكيان طرفدار اشتراك زن ومال وحتي تقسيم دارايي وبه اصطلاح اسلامي «

اباحي » بوده باشند وبا آنكه مخصوصا خسرو نوشين روان منتهاي سختگيري را با آنها كرده وهمه را در جايي محاصره كرده وكشته است باز مزدكيان از ميان نرفته ودر ايران پنهاني زندگي كرده اند …
پنجم بوداييان كه در نواحي شمال شرقي ايران از يك طرف همسايه هندوستان واز طرف ديگر

همسايه چين بوده اند ودرايران به آنها « بودهي » مي گفتند چندين مركز عمده فراهم ساخته ومخصوصا درباميان وبلخ بتخانه هاي مجلل داشته اند ومعبد معروف « نوبهار» بلخ كه در دوره هاي اسلامي آن را آتشكده ومركز دين زردشت دانسته اند. مهمترين معبد بودايي آن سرزمين بوده است وخانواده برمكيان كه در دوره هارون الرشيد در تاريخ ايران مقام بسياري بلندي به دست آورده اند بازماندگان كسي بوده اند كه منصب او « پرمكه » يعني متولي و سرپرست بتخانه نوبهار بوده است …..

مانويان وبوداييان شمال شرقي ايران بر خلاف ديگران ( زردشتيان مسيحيان ، يهوديان) در حمله تازيان به ايران پايداري سخت كرده وبيش از بيست سال در دفاع از سرزمين خود جنگيده وآن را در برابر تازيان پاسباني كرده اند.

در دوره ساساني مهمترين ناحيه شاهنشاهي ايران سرزمين عراق وبين النهرين امروز بوده كه هميشه ميدان جنگ درميان ساسانيان وروميان مي شده است. بيشتر مردم اين سرزمين از نژاد سامي بوده اند وبه زبانهاي سامي سخن مي رانده اند وخدمت بزرگي كه به ايران كرده اند اين است كه علوم يوناني وبه اصطلاح « علوم اوايل » را از زبان يوناني به زبان سرياني كه زبان ايشان

بوده است ترجمه مي كرده وطب رياضيات ونجوم وفلسفه را در ايران انتشار داده ودانشمندان نيز بسيار از ايشان برخاسته اند. زبانشان در دربارساساني نيز رواج بسيار يافته بود و پيش از آن مخصوصا دردوره هخامنشيان زبان آرامي تقريبا زبان اداري ايران شده بود. در ميان ايشان نيز چند

فرقه بوده اند كه عقايد خاصي داشته اند وپيروان طريقه مخصوص بوده اند از ان جمله پيروان « ابن ديصان » كه اروپائيان به او «باردسان » مي گويند وپيروان « مرقيون » كه اروپاييان او را « مارسيون » مي نامند. فرقه ديگري نيز بوده است كه همان « صابئين » باشد كه در قرآن گاهي نامشان دنبال نام يهود و نصاري آمده است.

نكته جالب اين است كه مذهب زردشتي در عهد ساسانيان با اينكه مذهب رسمي كشور بود ودولت ساساني وتشكيلات عظيم روحاني آن عصر حامي وپشتيبان ومدافع سرسخت و بي گذشت آن بودند نتوانست اكثريت قاطعي درايران به وجود اورد. نه تنها مسيحيت حتي يهوديت وبودايي رقيبهاي سرسختي برايش به شمار مي رفتند ومخصوصا مسيحيت در حال پيشروي بود. اديان ومذاهب ديگري از داخل ايران ودرميان نژاد آريا از قبيل مانوي ومزدكي نشات مي گرفت وسخت درحال پيشروي وكاستن از پيروان زردشتي بود.

در همه تاريخ چند هزار ساله اين كشور تنها اسلام است كه تدريجا اكثريت قاطعي به دست اورد ومذهبها ومسلكهايي از قبيل مانوي ومزدكي را پس از دو سه قرن بكلي ريشه كن ساخت بساط بودايي گري را در مشرق ايران ودر افغانستان بر چيد ومسيحيت ويهوديت وزردشتي گري را در اقليت ناچيزي قرار داد.
ساسانيان سياست كشور داري خود را بر اساس مذهب نهادند. اردشير بابكان سر س

لسله ساسانيان خود از يك خاندان روحاني بود كه به سلطنت رسيد. اردشير از يك طرف به خاطر علائق مذهبي واز طرف ديگر به خاطرسياست كشورداري كه نيازمند به يك مبناي اعتقادي بود به احيا واشاعه وتحكيم مذهب زردشتي پرداخت. وي دستور داد كتاب مقدس زردشتيان اوستا را تدوين كنند ومرتب سازند تشكيلات منظم روحاني به وجود آورد ودرنتيجه روحانيان زردشتي صاحب قدرت فوق العاده شدند.

پس از انقراض سلسله اشكاني نوبت پادشاهي اشكاني نوبت پادشاهي به اردشيربابكان (۲۲۶- ۲۴۱ ميلادي ) سر دودمان ساساني رسيد. ظهور وي ديباچه كتاب سعادت ايران به شمار مي

رود. ملت ايران از پرتو كوششهاي او رونقي مخصوص يافت! اين پادشاه اساس سلطنت خويش واخلاف را بر آيين « مزديسنا » بنياد نهاد. وي علاقه به دين را به ارث برده بود. ساسان پدر بزرگش در استخر متولي معبد ناهيد ( آناهيت ) بود. ازاين رو اردشيربا همتي مخصوص دراحياي آيين باستاني كوشيد. در روي سكه ها آتشكده به عنوان علامت ملي معرفي گرديد. او خود را در كتيبه ها « مزديسنا » يعني ستاينده مزدا خوانده. انچه مورخان درخصوص دينداري وارتباط پادشاهي با روحانيت
بدو نسبت داده اند.
به طور كلي عهد ساسانيان بزرگترين دوره رونق آيين مزديسنا بود. روحانيت زردشتي در اين عصر به كمال اقتدار رسيد چنانكه گاهي موبدان واشراف ضد شاه متحد مي‌شدند. نفوذ موبدان در جامعه به حدي مسلم بود كه حتي در زندگاني فردي شهريان (شهرياران) نيز دخالت مي كردند. تقريبا همه مسائل مي بايست توسط همين طبقه حل وفصل شود.

نفوذ موبدان فقط بر پايه روحاني ايشان وهمچنين داوريهاي عرفي كه از طرف دولت موافقت شده بود ونيز قدرت انان در تبرك بخشيدن ولادتها ازدواجها وغيره … و اقدام به تطهير وقربانيها متكي نبود بلكه دارا بودن املاك ارضي ومنابع سرشاري كه از طريق جرايم ديني وعشريه وصدقات وهدايا وصول مي شد مؤيد نفوذ آنان بود. بعلاوه روحانيت زردشتي داراي نوعي استقلال وسيع بود ومي توان گقت كه موبدان تقريبا دولتي درميان دولت ايجاد كرده بودند .

آيين زردشتي دين رسمي كشور
ساسانيان چون سياست كشور را براساس مذهب نهاده بودند وآيين زردشتي را مذهب
رسمي اعلام كردند وبه روحانيون زردتشتي قدرت فوق العاده دادند با پيروان ساير مذاهب غالبا حسن سلوك نداشتند واحيانا تحت تاثير روحانيون زردشتي مردم را مجبور به ترك مذهب خود وپيروي از مذهب زردشتي مي كردند واين مذهب را با زور شمشير به مردم تحميل مي نمودند.

روحانيان زردشتي بسيار متعصب بودند وهيچ ديانتي را در داخل كشور تجويز نمي‌كردند ليكن اين تعصب بيشترمبتني بر علل سياسي بود. دين زردشت ديانت تبليغي نبود ورؤساي آن داعيه نجات ورستگاري كليه ابناء بشر را نداشتند اما در داخل كشور مدعي تسلط تام ومطلق بودند پيروان ساير ديانات را كه رعيت ايران به شمار مي‌آمدند محل اطمينان نمي دادند خاصه اگر همكيشان انها در يكي از ممالك خارجه داراي عظمتي بودند .

مهمترين سبب آشفتگي اوضاع ايران در دوره ساسانيان اين بوده است كه پيش از پادشاهي اين خاندان همه مردم ايران پيرو دين زردشت نبودند واردشير بابكان چون موبدزاده بود و به ياري روحانيان دين زردشت به سلطنت رسيد به هر وسيله كه بود دين نياكان خود را درايران انتشار داد وچون پايه تخت ساسانيان بر پشتيباني موبدان قرارگرفت از آغازروحانيان نيروي بسياري درايران يافتند ومقتدرترين طبقه ايران را تشكيل دادند وحتي برپادشاهان برتري يافتند چنانكه پس از مرگ هر

پادشاهي تا از ميان كساني كه حق سلطنت داشتند كسي را بر نمي گزيدند وبه دست خود تاج بر سرش نمي گذاشتند به پادشاهي نمي رسيد. به همين جهت است كه از ميان پادشاهان اين سلسله تنها اردشير بابكان پسرش شاپور را به وليعهدي برگزيده است وديگران هيچيك جانشين خود را اختيار نكرده و وليعهد نداشته اند زيرا اگر پس از مرگشان « موبدان موبد » به پادشاهي وي تن در نمي داد به سلطنت نمي رسيد. در تمام اين دوره پادشاهان همه دست نشانده « موبدان موبد » بودن وهر يك از ايشان كه فرمانبردار نبود دچار مخالفت موبدان مي شد واو را بد نام مي كردند چنانكه يزگرد دوم كه با ترسايان بد رفتاري نكرد وبه دستور موبدان به كشتار ايشان تن در نداد اورا «بزهكار» و « گناهكار» ناميدند وهمين كلمه است كه تازيان « اثيم » ترجمه كردند و وي پس از هشت سال پادشاهي ناچار شد مانند پدران خود با ترسايان ايران بد رفتاري كند .
در ارمنستان كه از زمان تشكيل دولت « ماد » چه در دوره هخامنشي وچه در دوره اشكاني

وساساني هميشه از ايالات مسلم ايران بوده و مدتهاي مديد شاهزادگان اشكاني در آنجا پادشاهي كرده اند ساسانيان سياست خشني پيش گرفته بودند وبه زور شمشير مي خواستند دين زردشتي را درآنجا رواج دهند. ارمنيان درنتيجه همين خونريزيها قرنها پايداري و لجاجت كرده نخست در مذهب بت پرستي خود پافشرده وسپس در حدود سال ۳۰۲ ميلادي اندك اندك بناي

است ودرنتيجه همين اختلاف مذهبي درتمام دوره ساسانيان كشمكش برسر ارمنستان درميان ايران وروم باقي بود واين اختلاف نيز نه تنها ايران را در برابر امپراطوران روم بيزنتيه يا بوزنتيه ( بيزانس ) ورومية الصغري يا روم غربي وشرقي ضعيف مي كرد بلكه كار بيگانگان ديگر واز آن جمله تازياني را كه به ايران حمله بردند آسان كرد .

 

آيين مسيحي
مساله پيدايش مذهب عيسوي درايران واحيانا تحت فشار قرار گرفتن آن و مقاومت سرسخت مسيحيان وسپس نفوذ وتوسعه آن مذهب درايران تا انجا كه در اواخر عهد ساساني برخي سلاطين ساساني تمايل به اين مذهب پيدا كردند وبسياري از خاندانهاي اصيل زردشتي به آن گرويدند داستاني دلكش وعبرت آموز است ونشان دهنده ضعف معنوي دين زردشت عليرغم قدرت روحانيان آن دين درميان ايرانيان است.

اگر اسلام به ايران نيامده بود مسيحيت ايران را مي گرفت وايين زردشت به دست
عيسويت تباه مي شد همچنانكه كيشهاي مانوي ومزدكي نيز كه از داخل ايران ظهور كرده بودند رقيبهاي سرسخت ديگري براي آيين زردشتي بودند وزردشتيان كينه شديدي نسبت به آنها داشتند وبه همين دليل است كه زردشتيان ايران مانويها ومزديكها وحتي مسيحيها را بيش از مسلمين

دشمن مي داشتند. در دوره اسلام مكرر مي بينيم كه زردشتيان ومخصوصا روحانيان زردشتي با مسلمين عليه مانويها ومزدكيها همكاري مي‌كنند واز آن سو مي بينيم كه عيسويان ايران نيز دراثر آزارها ومحدوديتها واحيانا قتل عام ها ( در زمان شاهپوردوم ) كه از ناحيه زردتشتيان ديده بودند مسلمين را بر زردشتيان مقدم مي دارند ومقدم مسلمين را به ايران گرامي مي شمارند.
نفوذ مسيحيت وتوسعه آن درايران بسيار عادي وطبيعي بوده است. راجع به علت ومنشا پيدايش عيسويت درايران كريستن سن مي نويسد :

« در موقعي كه سلسله ساساني جانشين اشكانيان شد عيسويان مركز تبليغي مهمي در شهر «الرها» ( در آسياي ضغير ، تركيه فعلي ) داشتند … دولت در جنگلهاي بزرگي كه با روم كرد اسيران را در نواحي دور دست كشور ايران مسكن داد. پادشاهان ايران در لشكركشي هاي خود به سوريه گاهي تمام سكنه يك شهر يا يك ناحيه را كوچ داده دريكي از نقاط داخلي كشور مقيم مي كردند. چون قسمت اعظم اين مهاجرين

عيسوي مذهب بودند ديانت مسيح در هر گوشه اي ازايران اندكي رواج گرفت .
در حقيقت مذهب مسيح درايران به دست آراميها كه در سوريه اقامت داشتند يا مبلغاني كه از ادس ( اورفه ) آمدند ويا به دست اسراي جنگي وارد اين سرزمين شد. از سال يكصد ميلادي دسته هايي از مسيحيان در « اربل » بودند وبين سال ۱۴۸ تا ۱۹۱ در « كركوك » فعلي آثاري از وجود آنها هست. اگر چه هنوز درايران مذهب مسيح تشكيلات رسمي به خود نداده بود ولي مسيحيت توجه بسياري از ايرانيان خصوصا شخص ماني را به خود جلب كرد .

در بيزانس امپراطور ودرباروتمام جامعه مسيحي بودند. درايران گذشته ازاينكه عملا قدرت در دست زردشتيان بود اصولا از ابتداي عهد ساساني دولت هم از دين زردشت كه دين رسمي بود حمايت مي كرد. عدم تعصب درباره مسيحيان از ابتداي ظهور دين مسيح به وجود نيامده بود. در زمان شاپور دوم كه از نظر سياسي با كنستانتين دشمني داشت وضع مسيحيان ايران بسيار سخت بود …. درابتدا مسيحيان به شدت مورد آزار قرار گرفتند بدون محاكمه يا بعداز محاكمه مختصري آنها را به

شهادت مي‌رساندند يا به طريق بسيار شديدي عذاب مي دادند. شرح شكنجه شهداي مسيحي به زبان شامي به دست ما رسيده ونشان مي دهد چگونه اين مسيحيان كه امروز نام آنها را فراموش كرده ايم با قدرت شجاعت شهيد شده اند ولي بزودي مقامات رسمي به اين مطلب پي بردند كه اين مسيحيان پر تجربه از اتباع مناطق فرعي وخارجيهاي نافرمان كه هرساعت خيانت مي كردند نبودند بلكه از ايرانيان حقيقي بودند كه در زمان سابق از طرفداران جدي مذهب زردشت محسوب مي شدند وبعضي از آنها از اشخاص بسيار برجسته ومشهور بودند كه در ميهن پرستي

انها شكي نبود فقط در حفظ عقيده خود بسيارثابت قدم بودند. از ان به بعد قواي انتظامي تصميم گرفت به جاي تنبيه گمراه شدگان را به راه راست هدايت نمايد ولي ازاين نيز نتيجه مفيدي به دست نيامد بنابراين با وجود مدت چهل سال آزاروشكنجه دين مسيح درايران موقعيت مطمئني به دست آورد. وقتي ايام آزار به علت اشكالاتي كه درنتيجه حملات هونها وهياطله در مشرق پيش آمده بود به پايان رسيد موقع براي ايجاد تشكيلات و وضع ثابت مسيحيان درايران به دست آمد ..

. مسيحيان ايران بزودي صاحب حيات معنوي وفرهنگي نيرومندي گرديدند كه حتي آزارهايي كه در قرن پنجم به وسيله يزدگرد دوم بهرام پنجم به عمل آمد نتوانست شكستي بر آنها وارد آورد. در سلوقيه ( تيسفون ) وخصوصا در نصيبين مكتبهاي روحاني ومذهبي به صورت درخشانترين مكتبهاي مشرق به وجود آمد. تاسيس صومعه ها باعث شد كه عده زيادي معلمين اصول مذهبي درآن صومعه ها تربيت شدند واين سنت هنوز در صومعه ها ادامه دارد. حيات واقعي

مسيحيت ايران بيشتراز نتيجه تبليغات آن ظاهر مي شود .
در زمان خسرو پرويز مسيحيت درايران بيش از هروقت ديگر قوت گرفت بسياري ازنزديكان شاه كه از ايرانيان اصلي بودند عيسوي بودند چنانكه مي دانيم خسرو پرويز دراثر قيام وانقلاب بهرام چوبين سردار معروف ايراني مجبور شد ايران را ترك كند وبه رقيب قدرتمند خويش « موريكيوس » قيصر روم پناه ببرد واز او استمداد كند وبا دادن امتيازاتي به او وبا كمك او به پايتخت برگردد. گويند خسرو

درمدتي كه در روم مانده بود تمايلي به مسيحيت پيدا كرده بود. بعضي ادعا كرده اند كه خسرو پرويز كيش زردشتي را رها كرده و رسما به كيش مسيحي درامده است ولي محققان اين فرضيه را رد مي كند.
از آنچه تا كنون گفتيم معلوم شد : اولا عيسويت به طور طبيعي درايران زردشتي درحال پيشروي بوده است واگر حال بر همين منوال باقي مي ماند خطر بزرگي براي دين زردشتي بود. ثانيا عيسويت بر خلاف زردشتي گري داعيه جهاني داشت يعني مبلغان مسيحي براي عيسويت مرز نمي شناختند فعالانه كوشش مي كردند كه عيسويت را در ايران وخارج مرزهاي ايران گسترش دهند ودراين راه موفقيتهايي هم كسب كرده بودند. ثالثا اسلام كه به ايران امد بيش از آنكه به

زردشتي گري كه درحال انحطاط بود ضربه بزند به مسيحيت كه درحال رشد وتوسعه بود ضربه زد بازارش راشكست وآن را ازميدان بدر كرد. اگراسلام نيامده بود مسيحيت درسراسر مشرق ريشه مي دوانيد وتنها نفوذ معنوي اسلام بود كه مانع گسترش مسيحيت در شرق نزديك وشرق دور شد.

 

پايهاي مسيحي همواره بيش از موبدان زردشتي از توسعه ونفوذ معنوي اسلام در ايران رنج مي برده اند زيرا آنها بيش از اينها احساس غبن مي كرده اند وبه همين جهت است كه امروزه هم كه قرنها از ان تاريخ مي گذرد وقتي كه يك نويسنده ناپاك سرشت زير نام ايران وايرانيت قلم به دست مي گيرد [ و ] تا آنجا كه مي تواند به اسلام حمله مي كند آن كس كه از او تقدير وتشكر مي كند وبه او مدال مي دهد عاليجناب پاپ است

آيين مانوي
دين ماني يكي ديگر از اديان متحرك وزنده عهد ساساني است. راجع به عقايد ماني و آداب مانويت كه چه بوده است سخن فراوان است. قدر مسلم اين است كه كيش ماني چه از لحاظ عقيده وچه ازلحاظ آداب ومناسك بسيار پيچيده وتو درتو است. عموماً معتقدند كه كيش ماني عبارت است از يك سلسله عناصر زردشتي ومسيحي و بودايي بعلاوه ابداعات وابتكاراتي كه از خود او بوده است.
جمعي از محققين مايل به اين عقيده شدند كه عقايد قديمي ايراني ومخصوصا عقيده زرواني وبعضي طريقه هاي غير رسمي وبدعت آميز زردشتيان در دوره اواخراشكانيان واوايل ساسانيان درتركيب وبنيان عقايد ماني سهم مهمي دارند لكن در نتيجه تحقيقات عميقتر معلوم شد اين

شباهت ظاهري است وناشي ازآن است كه ماني دربيان مطالب خود اصطلاحات هر قوم وامتي را اقتباس وتعليمات خود را به قالب معتقدات جماعتي مي ريخت كه درميان آنها دعوت خود را نشر مي كرد. بعدها به جنبه عقايد مسيحي در تركيب مانويت بيشتر اهميت داده شد ومخصوصا محقق گرديد كه ماني از دين عيسوي بيشتراطلاع داشت تا ازاديان ومعتقدات ايراني وهندي ولي البته

منبع اطلاعات او دين رسمي مسيحي نبود بلكه بيشتر طريقه هاي « گنوسي » مسيحي بوده كه تحت تاثير « هلينيزم » يعني عقايد وفلسفه يوناني اشراقي مشرب رايج در مشرق ( سوريه وبين النهرين ) دردوره بعدازاسكندر كه با فلسفه قديم واصلي يونان اختلاف داشت آميخته به فلسفه شرقي شده ورنگ شرقي به خود گرفته بود واز قرون بلافصل قبل از تاريخ مسيحي درآن نواحي نشو و نما كرده وبه وجود آمده بود ومخصوصا « مرقيون » و « بارديصان » كه هر دو « كنوسي » و داراي عقيده « ثنوي » بوده اند.

راجع به عقايد محققين دراصل ومنشا دين ماني بايد گفته شود كه برحسب تحقيق صحيح اگر چه ماني از همه مذاهب واديان معروف نزد او كم وبيش ( مثلا از بودايي خيلي كم واز زردشتي و زرواني قدري بيشتر واز نصرانيت باز بيشتر) واز طريقه هاي « گنوسي » بيش از همه ( ومخصوصا از مرقيون ) افكاري اخذ نموده لكن دين او فقط تركيب اقتباسات نبوده بلكه اساس وروح آن از خود ماني بوده وموسس اين بناي عظيم وريزنده پي آن خود آن شخص عجيب بوده ورنگهاي اديان معروف ديگر عارضي وعمده براي سهولت نشردين ماني درممالك ديگر وبين اقوام هندي وزردشتي و عيسوي بوده است .

قدر مسلم اين است كه اين دين داعيه جهاني داشته وماني مدعي پيغمبري بوده وخود را آخرين پيامبر ودين خود را كاملترين اديان مي خوانده است. مانويت مبلغين زبردستي در دوره هاي بعد داشته وتوانسته است – برخلاف زردشتي گري – از مرزهاي ايران بگذرد و مردم كشورهاي زيادي را تحت نفوذ خود قرار دهد. مانويت عليرغم فشارها وتضييقاتي كه از ناحيه روحانيون زردشتي ديد تا ظهور اسلام باقي بود ومانويها بيش از زردشتيان در مقابل حملات مسلمين مقاومت نشان مي دادند و در دوره اسلامي نيز تا چند قرن وجود داشته اند وتدريجا منقرض شده اند.
ظهور ماني در اوايل عهد ساساني بوده است تولد ماني در بين النهرين واقع شده ولي خود او ايراني نژاد است. ماني زمان اردشير سر سلسله ساسانيان را درك كرده است وظاهرا ادعاي

پيغمبري اش در زمان شاهپور اول پسر اردشير بوده است ومي گويند شاهپورتحت تاثير دعوت ماني قرار گرفت ولحظه اي مردد شد كه دين ماني را به جاي دين زردشت دين رسمي كشور قرار دهد اما بعد از اين انديشه پشيمان شد . وگويند تا حدود قرن هفتم هجري بقايايي از مانويان بوده اند. بنابراين از طلوع تا انقراض مانويت در حدود هزار سال طول كشيده است.

تاريخ مانويان ودعات آنها وپيروانشان تا طغيان مغول خود داستاني دراز مي شود و فصول نمايان آن انتشار سريع مانويت است در عالم به حدي كه در حدود سنه ۳۰۰ مسيحي يعني قريب يكربع قرن بعداز وفات ماني دين وي درسوريه ومصر وافريقاي شمالي تا اسپاني ومملكت گال جلوتر رفته .