از سقيفه تا قتل عثمان

سرشت حق‌جوي انسان
حس حق‌خواهي انسان، مهمترين تضمين كننده بقاي انسانيت است. پافشاري شگفت‌انگيز گروه‌هاي انساني و بسياري از دانشمندان جهان بر مسايلي چون جانشيني پيامبر اكرم(ص) نشان دهنده آن است كه:

۱٫ انسان در پي اثبات و توجيه باورهاي خويش است و همه نيروهاي حياتي را بسيج مي‌كند تا گذشت قرن‌ها گرد فراموشي بر موضوع مورد اعتقادش نپاشد.
۲٫ حق بدان علت كه حق است، هرچند جنبه اعتقادي نيز نداشته باشد، مورد دفاع جدي نوع انسان است، تا آنجا كه بسياري از متفكران ملل غيرمسلمان در موضوع خلافت و «بيان حق» و شخصيت مردان صحنه خلافت، با انديشه، منطق و استدلال وارد ميدان مطالعه، تحقيق و اظهارنظر شده‌اند، چنانكه همه انسان‌هاي آگاه هنوز از حكم نادرست عليه سقراط، گاليله و … تاسف مي‌خورند.

در مسايل تاريخي،‌ آنچه از اصل پژوهش اهميت دارد، جلوگيري از حاكميت احساسات در نتيجه‌گيري از تحقيق و استفاده ناروا از پژوهش است. بي‌ترديد تكيه بر منابع اصلي و مورد قبول در مسايل اخلاقي مورد پژوهش و بهره‌گيري از روش علمي و بررسي جوانب مساله در تحليل‌ها و استنتاج‌ها، بسياري از حساسيت‌ها را كاهش مي‌دهد و راه استفاده نارواي دوستان نادان و دشمنان حيله‌گر را مسدود مي‌سازد.

در بررسي واقع‌بينانه، رخدادهاي بعد از رحلت پيامبر(ص)، به طور طبيعي بازگشت به گذشته و طرح چند پرسش مناسب است:
۱٫ ضرورت و انگيزه نياز به جانشين چيست؟
۲٫ انتظار خردپسند از پيامبر(ص) در اين زمينه چه بوده است؟
۳٫ معناي پيشوايي امت در جانشيني و وظايف ولي امر مسلمانان بعد از پيامبر(ص) چيست؟

هرچند علم كلام عهده‌دار پاسخ به چنين پرسش‌هايي است، اشاره‌اي كوتاه بدين پاسخ‌ها ضروري است. زيرا: ‌اين مباحث در تبيين ورود صحيح به مطالب اصلي اين فصل نقشي تعيين كننده دارد.
برخي از دلايل نياز به جانشيني پيامبر(ص) عبارت است از:
۱٫ دلايل و فلسفه بعثت پيامبران(ص)، مانند قانون ثابت و ضروري هدايت عمومي؛
۲٫ نياز جامعه به زمامدار؛
۳٫ لزوم ارتباط بين عالم ربوبي و عالم انساني؛

۴٫ تفسير و بيان اصول كلي دين و آيات قرآني؛
۵٫ تاكيدهاي قرآن بر نقش جانشين پيامبر(ص) در تكميل دين و اتمام نعمت.
سيره مستمر پيامبر(ص) چنان بود كه در سفرهاي كوتاه مدت يا چند روزه، براي خود جانشين تعيين مي‌كرد. پس چگونه ممكن است در سفر طولاني و بدون بازگشت (مرگ) امت را بدون راهنما و رهبر رها سازد؟ آيا معقول است شخصيتي كه عقل كل به شمار مي‌آيد، دين را نسخه شفابخش بشر در همه زمان‌ها مي‌دارند،‌ از خود آنان مهربان‌تر بوده، براي سعادت و هدايتشان سخت‌ترين آزارها را به جان خريده است، در به ساحل نجات رساندن امت و ثمربخش كردن دين تدبيري نيانديشيده باشد؟! آيا ساحت مقدس شخصيت والا و ممتاز نبي اكرم(ص) چنين كوتاهي را بر مي‌تابد؟!

با عنايت باينكه سيره ديگران پيامبران(ص) نيز بر انتصاب جانشين شايسته دللت دارد، آيا ناديده گرفتن اين امر از سوي پيامبر خاتم(ص) كوتاهي در انجام رسالت شمرده نمي‌شود؟! راستي پيام نص قرآن كه با تاكيد «بلغ» و تهديد «ان لم تفعل» و تضمين و تامين «والله يعصمك» ثمره ۲۳ سال تلاش و تبليغ را در گرو آن قرار مي‌دهد، چيست؟

هر پژوهشگر منصف و مسلمان حق‌طلب جا دارد از خود بپرسد: ماموريتي كه اگر پيامبر(ص) انجام نمي‌داد، همه دستاوردهاي رسالتش نابود مي‌شد، چه بود؟
بي‌ترديد اموري چون ابلاغ توحيد، معاده، روزه، قوانين اقتصادي، اتحاد سياسي و مرزبندي اعتقادي با كفار نمي‌تواند پاسخ اين پرسش به شمار رود، زيرا همه اين موارد بيشتر در آيات متعدد بيان شده بود. از سوي ديگر، حتي اعلان محبت به يكي از ياران فداكار و با اخلاص پيامبر(ص) نيز نمي‌تواند پاسخ اين پرسش باشد. چون اين مساله به مقدمه اعتراف گرفتن از مردم به عنوان «اولي به تصرف» نيازمند نيست.

در موقعيتي كه:
۱٫ منافقان انديشه كودتا در سر دارند؛
۲٫ گروهي با ادعاي دروغين نبوت در اطراف مدينه طبل نافرماني و ارتداد مي‌كوبند؛
۳٫ پيامبر(ص) مسافر سراي ديگر است.

جز تعيين جانشين، كدام مساله انتظار مي‌رود؟ جز ابلاغ رسمي و عمومي امامت و رهبري، چه چيز مي‌تواند همسنگ رسالت و نبوت قرار گيرد؟ در حالي كه عايشه، ابوبكر و عمر و عبداله (فرزند عمر) به لزوم تعيين جانشين و سرپرست براي جانشينان بعد از پيامبر تاكيد داشته‌اند، آيا مي‌توان گفت كه پيامبر(ص) ـ‌ با توجه به شناختي كه از اصحاب داشته و اهميتي كه براي دين و لزوم استواري و ماندگاري آن به دور از تحريفات و انحرافات قائل بوده است ـ به ضرورت تعيين جانشين پي نبرده باشد؟ چنانكه خواهد آمد، ابوبكر طي وصيتي براي بعد از خود جانشيني را تعيين و معرفي كرد؛ عمر نيز با اذعان به ضرورت انتخاب جانشين، جانشيني يكي از شش نفر از اعضاي انتخابي‌اش را پذيرفت.

عبداله بن عمر به پدرش گفت: مردم مي‌گويند تو نمي‌خواهي كسي را جانشين خود سازي؟!‌ اگر تو ساربان يا چوپاني مي‌داشتي، او نزد تو مي‌آمد و شتران يا گوسفندانت را همين گونه رها مي‌كردي،‌ بي‌ترديد مي‌گفتي چوپان مقصر است. اگر كسي را براي سرپرستي بندگان خدا بجاي خويش تعيين نكني، چون نزد خدا روي، چه پاسخ مي‌دهي؟!

اين ابي‌الحديد معتزلي، هنگامي نقل گفتگوي خود با نقيب علوي درباره مساله خلافت و رويداد سقيفه مي‌گويد: به نقيب گفتم دلم راضي نمي‌شود بگويم اصحاب پيامبر(ص) گناه كردند و برخلاف گفته او گام برداشته، نص «غدير» را زير پا نهادند. نقيب در جواب گفت: دل من راضي نمي‌شود بگويم: «پيامبر(ص) اهمال كار بود و امت را همين گونه بي‌سرپرست رها كرد و رفت». چگونه ممكن است براي پس از مرگش كسي را امير مسلمانان قرار ندهند.
عايشه ـ همسر پيامبر(ص) ـ به عبدالله بن عمر گفت: پسرم، سلام مرا به پدرت برسان و بگو: امت محمد(ص) را بي‌سرپرست رها مكن. كسي را در ميان آنان جانشين خود ساز … مي‌ترسم آشوب برپا شود.

با عنايت به آنچه اشاره شد، آيا مي‌توان گفت كه سقيفه منشاء و زيرساخت‌هاي تاريخي دارد و بازيگران آن براي رسيدن به اهداف خود از نظريه «قرآن بسندگي» بهره برده‌اند. بر اين اساس، تاكيد پيامبر(ص) بر امر پيشوايي امت بعد از خود در مواضع و زمان‌هاي مختلف نيز به سبب همين تحركات پشت پرده بوده است.

سوال اين است: وقتي چنين افرادي لزوم تعيين جانشين رهبر را دريابند، چگونه ممكن است پيامبر اكرم(ص) ضرورت و اهميت كار در نيابد و در اين خصوص چاره‌اي نيانديشيد؟!
آيا مي‌توان گفت انكار تعيين جانشين از جانب پيامبر(ص)، به نگرش منكران به شان معنوي و شخصيت سياسي و اجتماعي پيامبر اكرم(ص) بازگشت مي‌كند؟! اگر كسي يا گروهي معتقد بود «پيامبر(ص) فقط در تلقي وحي و حداكثر ابلاغ آن عصمت دارد و سخن او نيز فقط در مسايل اخروي حجت است و مردم عادي در امور دنيا از او عالم‌ترند»، مجالي براي قبول سخن پيامبر(ص) در بسياري از مسايل عباد ي و اجتماعي از جمله جانشيني و هر امر ديگر باقي مي‌ماند؟

طرفه آنكه بررسي حوادث زمان رسول خدا(ص)، نشان مي‌دهد كه با وجود مراتب معنوي اصحاب به طور كلي، سرپيچي از فرمان پيامبر(ص)، در ميان آنان، بي‌سابقه نبوده است. به درستي مي‌توان گفت هنوز ناخالصي‌هايي در برخي از مسلمانان آن روز وجود داشت كه موجب مي‌شد همه جا و هميشه در برابر دستور خدا و پيامبر، تسليم و اطاعت از خود نشان ندهند و وقتي فرمان پيامبر(ص) با تمايلات شخصي، گرايش قبيلگي يا افكار سياسي آنان همسو نبود، با

نوعي خودرايي و اجتهاد ناموجه، مي‌خواستند پيامبر را از تصميم خود منصرف سازند يا در اجراي آن كوتاهي، يا به آن اعتراض مي‌كردند. افزون بر اين، تعدادي از آيات قرآن بر لزوم تبعيت از دستور پيامبر اكرم(ص) تاكيد دارد و به مسلمانان هشدار مي‌دهد كه از تمرد فرمان پيامبر(ص) يا سبقت بر او خودداري كنند. در قرآن آمده است:

وَ مَا أَرْسلْنَا مِن رَّسولٍ إِلا لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ لَوْأَنَّهُمْ إِذ ظلَمُوا أَنفُسهُمْ جَاءُوك فَاستَغْفَرُوا اللَّهَ وَ استَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَّحِيماً(۶۴)
فَلا وَ رَبِّك لا يُؤْمِنُونَ حَتى يُحَكِّمُوك فِيمَا شجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يجِدُوا فى أَنفُسِهِمْ حَرَجاً مِّمَّا قَضيْت وَ يُسلِّمُوا تَسلِيماً(۶۵)
و ما هيچ رسولى نفرستاديم ، مگر براى اين كه مردم او را به خاطر اينكه از طرف ما است اطاعت كنند، و اگر نامبردگان بعد از آن خلاف كاريهايعنى تحاكم نزد طاغوت و اعراض از رسول و سوگند دروغ – از در توبه نزد تو آمده بودند، و از خدا طلب آمرزش كرده بودند، و رسول برايشان طلب مغفرت كرده بود مى ديدند كه خدا توبه پذير و مهربان است(۶۴).

پس به پروردگارت سوگند اينطور كه منافقين پنداشته اند نيست ،ايمانشان واقعى نيست ، مگر وقتى كه تو را در مشاجراتى كه برايشان پيش مى آيد. حكم قرار دهند، و در دل خود از هر حكمى كه راندى احساس آزردگى نكنند، و حكم تو را بدون چون و چرا بپذيرند .(نساء، ۶۴٫۶۵)
يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسولَهُ وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنتُمْ تَسمَعُونَ(۲۰)

اى كسانى كه ايمان آورده ايد فرمان بريد خدا و فرستاده اش را و بر نگرديد از او با اينكه مى شنويد (انفال، ۲۰)
لا تجْعَلُوا دُعَاءَ الرَّسولِ بَيْنَكمْ كَدُعَاءِ بَعْضِكُم بَعْضاً قَدْ يَعْلَمُ اللَّهُ الَّذِينَ يَتَسلَّلُونَ مِنكُمْ لِوَاذاً فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يخَالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَن تُصِيبهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصِيبهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ(۶۳)
خطاب كردن پيغمبر را ميان خودتان مانند خطاب كردن يكديگر نكنيد خدا از شما كسانى را كه نهانى در مى روند مى شناسد كسانى كه خلاف فرمان او مى كنند بترسند كه بليه يا عذابى الم انگيز به ايشان برسد (نور، ۶۳)

يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَينَ يَدَىِ اللَّهِ وَ رَسولِهِ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ سمِيعٌ عَلِيمٌ(۱)
يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَرْفَعُوا أَصوَتَكُمْ فَوْقَ صوْتِ النَّبىِّ وَ لا تجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكمْ لِبَعْضٍ أَن تحْبَط أَعْمَلُكُمْ وَ أَنتُمْ لا تَشعُرُونَ(۲)
إِنَّ الَّذِينَ يَغُضونَ أَصوَتَهُمْ عِندَ رَسولِ اللَّهِ أُولَئك الَّذِينَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبهُمْ لِلتَّقْوَى لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ عَظِيمٌ(۳)
إِنَّ الَّذِينَ يُنَادُونَك مِن وَرَاءِ الحُْجُرَتِ أَكثرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ(۴)

وَ لَوْ أَنهُمْ صبرُوا حَتى تخْرُجَ إِلَيهِمْ لَكانَ خَيراً لَّهُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ(۵)
يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِن جَاءَكمْ فَاسِقُ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا أَن تُصِيبُوا قَوْمَا بجَهَلَةٍ فَتُصبِحُوا عَلى مَا فَعَلْتُمْ نَدِمِينَ(۶)
وَ اعْلَمُوا أَنَّ فِيكُمْ رَسولَ اللَّهِ لَوْ يُطِيعُكمْ فى كَثِيرٍ مِّنَ الاَمْرِ لَعَنِتُّمْ وَ لَكِنَّ اللَّهَ حَبَّب إِلَيْكُمُ الايمَنَ وَ زَيَّنَهُ فى قُلُوبِكمْ وَ كَرَّهَ إِلَيْكُمُ الْكُفْرَ وَ الْفُسوقَ وَ الْعِصيَانَ أُولَئك هُمُ الرَّشِدُونَ(۷)

به نام اللّه كه رحمان و رحيم است اى كسانى كه ايمان آورده ايد در حكم كردن از خدا و رسول او پيشى مگيريد و از خدا پروا كنيد كه خدا شنواى دانا است.
اى كسانى كه ايمان آورده ايد صداى خود را بلندتر از صداى رسول اللّه برنياوريد و با او به صوت بلند سخن مگوييد آن چنان كه با يكديگر سخن مى گوييد تا اعمالتان ندانسته بى نتيجه نشود.

به درستى آنان كه صوت خود را در برابر رسول خدا آهسته برمى آورند كسانيند كه خدا دلهايشان را براى تقوى بيازموده ، ايشان مغفرت و اجرى عظيم دارند.
به درستى آنان كه تو را از پشت ديوار حجره ها بانگ مى زنند بيشترشان تعقل ندارند.
و اگر ايشان صبر كنند تا تو از خانه به سويشان در آيى برايشان بهتر است و خدا آمرزگار رحيم است .
هان اى كسانى كه ايمان آورده ايد اگر فاسقى خبرى برايتان آورد تحقيق كنيد تا مبادا ندانسته به قومى بى گناه حمله كنيد و بعدا كه اطلاع يافتيد از كرده خود نادم شويد.

و بدانيد كه رسول اللّه در بين شما است بايد كه از او اطاعت كنيد و اگر او شما را در بسيارى امور اطاعت كند خود شما به تنگ مى آييد و ليكن خداى تعالى ايمان را محبوب شما كرد و در دلهايتان زينت داد و كفر و فسوق و عصيان را مورد نفرتتان قرار داد اينان رشد يافتگانند (حجرات، ۱-۷).
وَ مَا كانَ لِمُؤْمِنٍ وَ لا مُؤْمِنَةٍ إِذَا قَضى اللَّهُ وَ رَسولُهُ أَمْراً أَن يَكُونَ لهَُمُ الخِْيرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَ مَن يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسولَهُ فَقَدْ ضلَّ ضلَلاً مُّبِيناً(احزاب،۳۶)
هيچ مرد مومن و زن مومن را سزاوار نيست كه وقتى خدا و رسولش امرى را صادر فرمودند، باز هم در امور خود، خود را صاحب اختيار بدانند، و هر كس خدا و رسولش را نافرمانى كند، به ضلالتى آشكار گمراه شده است (۳۶)

باري براي روشن شدن برخي ديگر از ابعاد حادثه سقيفه به كنار بستر پيامبر(ص) رفته، برخي حوادث مهم را باز مي‌خوانيم.
اصرار پيامبر(ص) بر اعزام سپاه اسامه

با آنكه مسايلي چون ظهور مدعيان دروغين پيامبري براي اتحاد ديني مسلمانان خطري جدي به شمار مي‌آمد، خطر روميان جدي‌تر بود. پيامبر سپاهي منظم از مهاجر و انصار گردآورد و افراد سرشناسي چون ابوبكر، عمر، ابوعبيده و سعدوقاص را به حضور در ميان جمع سپاهيان وظيفه‌مند ساخت. آن بزرگوار با دست خود پرچم فرمانده جوان را بست و به او فرمان حركت داد.

دانشمندان علوم و فنون نظامي و فرماندهان نبرهاي كهن و نوين، اين را پذيرفته‌اند كه جملات و حتي كلمات بكار گرفته شده در فرمان‌هاي نظامي حساب شده است و تفسير و دليلي ويژه دارد. در اين فرمان، برخي از بندهاي فرمان رسول خدا(ص) روشن و سزاوار تامل است:

۱٫ چرا در بزرگترين سپاه، كه به جنگ يك امپراطوري اعزام مي‌شود، جواني حدوداً ۲۰ ساله به فرماندهي انتخاب مي‌شود؟
هرچند اين امر بر گروهي از صحابه گران آمده و ناخرسند شدند، ولي از نظر آشنايان به سيره انبياء و كارشناسان مسايل مديريتي، امري تفسيرپذير و گوياست، زيرا در مكتب اسلام تفسير مسووليت بر اساس شخصيت، لياقت و كارداني افراد انجام مي‌پذيرد. آيا عمل پيامبر(ص) امري نمادين نبوده است؟
۲٫ چرا رسول خدا(ص) علاوه بر فرمان عمومي تجهيز سپاه، در فرماني جداگانه به افرادي خاص دستور حركت و حضور در سپاه داد؟ آيا به سبب تجربه نظامي آنهاست؟ اگر چنين است، چرا آنها را فرمانده نساخت؟

۳٫ چرا علي(ع) كه مجاهدت و روح تسليم و شجاعت او زبانزد خاص و عام بود و بيش از همه افتخار پرچمداري و فرماندهي سپاه اسلام را زيبنده خود ساخته بود، به شركت در سپاه و حركت با آن مامور نشد؟
۴٫ چرا وقتي اسامه، از فرمانده كل قوا خواست به او اجازه دهد تا بعد از رهايي پيامبر(ص) از بيماري، سپاه را حركت دهد، حضرت(ص) موافقت نكرد و دستور حركت داد؟ فرمانده جوان دوباره عرض كرد: آيا در حالي كه قلبم از بيماري شما اندوهگين است، حركت كنم؟ پيامبر(ص) فرمود: به پيروزي بينديش و فرماني كه دادم اجرا كن.

پرسش اساسي اين است:
الف) چرا رسول خدا(ص) اين همه بر حركت سريع سپاه پاي مي‌فشرد؟
ب) به رغم پاسخ روشن پيامبر(ص) به درخواست مكرر اسامه، چه دست‌هاي مرموزي و به چه دليل در حركت سپاه از لشگرگاه «جرف» كارشكني مي‌كردند؟
پيچيدگي پاسخ به اين پرسش‌ها آنگاه بهتر رخ مي‌نمايد كه بدانيم چون رسول خدا(ص) از كارشكني‌هاي جديد در حركت سپاه آگاهي يافت، با آنكه در تب شديد به سر مي‌برد، با حالت خشم به مسجد آمد و ضمن نكوهش كارشكنان، متخلفان از حركت سريع سپاه را ملعون خواند.
آيا نمي‌توان دور ساختن عوامل توطئه از مدينه هنگام رحلت، يا طبيعي نماياندن امارت جوان كمتر از بيست سال بر همه صحابه و خنثي كردن بهانه كم سن بودن علي(ع) را هدف اين همه ترغيب و تاكيد پيامبر(ص) به شمار آورد!

بروز شكاف‌ها
خانه پيامبر اكرم(ص) از بزرگان صحابه و مومناني كه براي ديدارش آمده بودند، آكنده بود. پيامبر اكرم(ص) با آگاهي از حوادثي كه در انتظار حضرتش(ص) نشسته بود و با شناختي كه از اصحاب خود داشت، براي آخرين بار فرصت را غنيمت شمرد تا مهمترين پيام رسالت را بيان كرده، خط سير آينده حكومت اسلامي را ترسيم كند. بنابراين فرمود: نوشت‌افزار آوريد تا نامه‌اي بنويسم كه بعد از آن من هرگز گمراه نشويد.

يكي از حاضران گفت: درد بر او چيره گشته، نمي‌داند چه مي‌گويد! آنگاه به حاضران گفت: قرآن نزد ماست و همان ما را كفايت مي‌كند. در ميان حاضران اختلاف پديد آمد و به يكديگر پرخاش كردند. برخي سخن عمر را تاييد مي‌كردند و گروهي گفتار رسول خدا(ص) را. بدين ترتيب، امتياز ميان پيشوا و پيرو از ميان رفت و از نوشتن نامه جلوگيري شد. بعدها ابن عباس بارها با آه و شكوا از آن حادثه كه در روز پنجشنبه تحقق يافت، ياد مي‌كرد و مي‌گريست و چنين مي‌گفت: «يوم الخميس و ما يوم الخميس».

هر مومني حق دارد بپرسد:
موضوعي كه پيامبر(ص) مي‌خواست بنويسد، چه بود؟ نگارش آن براي چه كساني زيانبار بود و چه زياني داشت؟ آيا اساساً پيامبر(ص) اجازه دارد در لحظه آخر زندگي اين جهاني‌اش، براي جلوگيري از گمراهي مسلمانان، وصيت‌نامه بنويسديا خير؟

دانشمند مصري اهل تسنن، احمد حسين يعقوب، درباره علت پافشاري نكردن در نوشتن، معتقد است: چناچه پيامبر(ص) بر نگارش اصرار مي‌ورزيد، شخص معترض و طرفدارانش بر نظر خود پاي مي‌فشردند و حتي براي به كرسي نشاندن مدعا و خواسته خويش به كوشش‌هايي دست مي‌يازيدند. كمترين دستاورد اين تلاش، بي‌ثمر شدن آن نگاشته بود. در كنار آن، خطر بزرگي اصل دين و تمام دعوت ۲۳ ساله پيامبر(ص) را تهديد و حتي قرآن را نيز از اعتبار ساقط مي‌كرد.