بحث پيرامون صفات ثبوتيه و سلبيه خداوند

بحث درباره صفات خداى متعال بود. عرض كرديم كه صفات، به اصطلاح اهل معقول و كلام به دو دسته تقسيم مى‏شود؛ يكى صفات سلبيه و يكى صفات ثبوتيه. ملاك اين كه صفتى از صفات ثبوتيه باشد يا نه اين است كه، اگر ما يك نقصى و محدوديتى را از خداى متعال سلب كنيم، اين از صفات سلبيه به حساب مى‏آيد.

مثل نفى جسميت، نفى محدوديت، نفى مكان، نفى زمان و امثال اين‏ها و اگر يك كمالى را براى خداى متعال اثبات بكنيم، آن از صفات ثبوتيه است. صفات سلبيه را تا آنجا كه مورد حاجت بود، در جلسه قبل مورد بحث قرار داديم و حالا نوبت بحث درباره صفات ثبوتيه است. صفات سلبيه چون نفى نقص‏ها و عيب‏ها و محدوديت‏هاست، احتياج به اين ندارد كه ما چيزى را به ذات خدا نسبت بدهيم، در واقع داريم نفى مى‏كنيم، مى‏گوييم: خدا جسم نيست، قابل رؤيت نيست (رؤيت با چشم).

اما صفات ثبوتيه چون چيزى را براى خدا اثبات مى‏كنيم، مى‏گوييم: فلان صفتى را دارد. در اينجا سؤال مى‏شود كه آيا واقعاً مى‏شود كه چيزى را به عنوان صفت براى خدا اثبات كرد؟ مخصوصاً با توجه به بعضى از روايات شريفه و بالاخص فرمايشات اميرالمؤمنين(ع) كه مى‏فرمايند: «و كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه، لشهادة كل صفة انها غير الموصوف، كمال التوحيد الاخلاص له و كمال الاخلاص له، نفى الصفات عنه» بعد هم استدلال مى‏كنند: «لشهادة كل صفة انها غير الموصوف» هر صفتى نشانگر اين است كه او غير از موصوف خودش است.

براى خدا نمى‏شود چيزى را اثبات كرد كه غير از او باشد. راه حل آن چيست؟ از يك طرف مى‏بينيم در بسيارى از روايات، صفاتى را براى خداى متعال اثبات كردند، و همين طور در قرآن كريم، از يك طرف هم در اين روايات آمده كه: «كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه» براى حل اين تناقضى كه به نظر مى‏رسد، بايد توجه كنيم به اين كه «صفت» در محاورات عرفى به چيزى گفته مى‏شود كه غير از خود ذات موصوف باشد. مثلاً ما وقتى مى‏گوييم كه: گلى خوشبو است، اين خوشبو را به عنوان يك صفت به گل نسبت مى‏دهيم، اين بوى خوش‏

غير از خود گل است و لذا ممكن است كه اين بويش از بين برود، ولى گل باقى باشد. يا رنگ زيبايى دارد، ممكن است رنگش بپرد، عوض بشود، بد رنگ بشود، ولى باز خود گل هست. يا در صفاتى كه براى خودمان هست، مى‏گوييم: ما شاد هستيم، يا غمگين هستيم. اين غم و شادى كه به عنوان يك صفت براى نفس تلقى مى‏شود، چيزى است غير از خود نفس، براى اين كه ممكن است نفس باشد و شادى نباشد، يا نفس باشد و غم نباشد. بعد از اين هم كه غم و شادى بوجود آمد، ممكن است از بين برود در حالى كه هنوز نفس هست.

پس آنچه در عرف به آن «صفت» گفته مى‏شود، در واقع همان است كه ما در فلسفه به آن «عرض» مى‏گوييم، چيزى است غير از موضوع. حتى اگر عرضى هميشه براى موضوع ثابت باشد، ولى به هر حال غير از موضوع است، اين دو تا تلازم دارند. فرضاً اگر يك موضوعى داشته باشيم كه هميشه يك عرضى را داشته باشد،

ولى بالاخره عرض غير از موضوع است، چيزى است كه عقلاً قابل انفكاك است، ولو در خارج با هم متلازم باشند، اما تلازم معنايش وحدت نيست، آن چيز ديگرى است، اين هم چيز ديگرى است. دو تايى با هم موجودند، عرض روى موضوعش موجود است. عقلاً مى‏تواند از موضوع سلب بشود، يعنى مى‏توان موضوع را بدون آن عرض فرض كرد كه وجود خارجى داشته باشد.

عدم امكان اثبات صفت به معناى «عرض» در بارى تعالى‏
پس «صفت» به معناى عرفى‏اش كه همان «عرض» به اصطلاح فلسفى باشد، اين را براى خداى متعال نمى‏شود اثبات كرد. خداى متعال اجل از اين است كه موضوع براى عرضى واقع بشود، ي

ا چيزى عارض ذاتش بشود. عرض، عارض ممكنات و مخلوقات مى‏شود و خدا هيچ عرضى ندارد. پس آن رواياتى كه مى‏فرمايد: «كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه» منظور آن صفاتى است كه به منزله أعراض است، صفت به معناى عرفى‏اش. آن چه در عرف صفت چيزى تلقى مى‏شود، عرضى است كه عارض آن موضوع شده است. اميرالمؤمنين(ع) يا ساير ائمه اطهار مى‏خواهند توجه بدهند به مردم كه صفاتى كه به خداى متعال نسبت مى‏دهيم، مثل اعراضى كه به موضوعات نسبت داده مى‏شود نيست. حتى علم، ما علمى كه تحصيل مى‏كنيم، اين چيزى است غير از ذات ما. نفس موجود بود و اين علم را نداشت، بعد اين علم را پيدا مى‏كند. گاهى هم ممكن است باز هم از او سلب بشود،

فراموش بكند. پس علم هم اين علومى كه ما داريم، اين‏ها عين ذات ما نيست، اين‏ها همان عرضى است يا چيزى شبيه عرض است. به اين معنا هم نمى‏شود صفتى را به خداى متعال نسبت داد. پس اگر صفت به معناى چيزى غير از ذات موصوف باشد، به اين معنا براى خدا نمى‏شود هيچ صفتى را اثبات كرد و بايد هر صفتى را نفى كرد.

پس اگر صفت به معناى چيزى زائد بر موصوف و مغاير با موصوف باشد، در مورد خداى متعال قابل صدق نيست. شاهد بر اين كه منظور مولا اميرالمؤمنين(ع) از نفى صفات چنين صفاتى است، همان جمله‏اى است كه بعد مى‏فرمايد: «لشهادة كل صفة انها غير الموصوف» پس معلوم است كه كلام حضرت ناظر به آن صفتى است كه غير از موصوف است، و آن معمولاً همان صفاتى است كه ما هم مى‏شناسيم. صفاتى كه عموم مردم براى اشياء مى‏شناسند و در محاورات عرفى آنها را «صفت» مى‏نامند، چنين صفاتى است، يعنى اعراضى است براى موضوعات.

اما اگر مفهوم صفت را توسعه داديم، فهميديم كه بعضى از صفات هم هست كه عين موصوف است، چيزى زائد بر موصوف نيست. به اين معنا مى‏توانيم صفات را براى خداى متعال اثبات بكنيم. حالا از كجا ما بتوانيم تصور كنيم كه چيزى صفت است، اما عين ذات موصوف است و زائد بر ذات موصوف نيست. بهترين راهى كه مى‏توانيم پى به وجود چنين صفاتى ببريم، تأمل درباره خود نفس است (روح انسان). مى‏دانيد كه روح و هر مجردى علم به ذات خودش دارد، علم موجود مجرد به ذات خودش، علم نفس به خودش، همان آگاهى از خودش، اين عين نفس است.

به عبارت ديگر خود نفس عين علم است، سنخ وجود نفس از سنخ علم است، نه اين كه نفس چيزى باشد و علم يك عرضى باشد كه عارض او شده است. در مورد علوم حصولى، تصورات و تصديقاتى كه داريم، اين‏ها غير از نفس است و معمولاً برادرانى كه آشنا هستند با بحث‏هاى فلسفى، معروف اين است كه علوم حصوليه كيف نفسانى هستند، كه يكى از اعراض است.

اما علم نفس به ذات خودش، علم حضورى نفس به خودش، آن عين وجودش است، نه اين كه يك عرضى باشد كه عارض به ذات نفس شده باشد. مفهوماً دوتاست، مفهوم علم غير از مفهوم نفس است، اما وجوداً يكى است، يك وجود بيشتر نيست. كسانى كه چنين دقتى را بتوانند انجام بدهند و همين طور اگر در بحث‏هاى عقلى قدمى برداشته باشند و بدانند كه بسيارى از صفات هست كه عقل از ذات وجود انتزاع مى‏كند، به اصطلاح «ما بازاء عينى» ندارد، ولى صفتى است كه عقل انتزاع مى‏كند،

 

يعنى از معقولات ثانويه فلسفى است، آنجا هم چنين صفاتى عين ذات است.
از صفاتى كه ما به همه مخلوقات نسبت مى‏دهيم، صفت امكان است (ممكن). مى‏گوييم: ممكن الوجود يا فقير «انتم الفقراء الى الله»(۱) اين فقر وجودى يا امكان ماهوى است. اين صفتى است كه عقل از ماهيت، امكان ماهوى را و فقر را از نحوه وجود مخلوقات انتزاع مى‏كند، اما چيزى غير از ذات آنها نيست. نه اين كه ماهيت بايد يك عرضى عارضش بشود تا اين كه بگوييم ممكن است، كه امكان يك چيزى غير از خود ماهيت باشد. صفت امكان كه به ماهيت نسبت داده مى‏شود، اين عين ذات ماهيت است، نه عين ذات ممكن. يعنى به حمل اولى، كه مفهوماً يكى نيست، ولى مصداقاً يكى است.

بهر حال اگر ما بتوانيم اين معنا را درست تصور كنيم كه مى‏شود صفتى باشد، يعنى مفهومى بر يك شى‏ءاى حمل بشود، اما مصداقش غير از ذات موضوع چيزى نباشد. دو تا مفهوم است، اما يك مصداق بيشتر ندارد. عقل اين مفاهيم مختلف را از يك شى‏ء واحد بسيط انتزاع مى‏كند. اگر اين را بتوانيم تصور كنيم، آن وقت مسأله حل مى‏شود.ابزارها

اقسام صفات ثبوتيه
صفات ثبوتيه الهى به دو دسته تقسيم مى‏شود؛ يك دسته صفات ذاتى و يك دسته صفات فعلى. منظور از اين تقسيم اين است كه، ما وقتى صفتى را به خداى متعال نسبت مى‏دهيم، خود ذات را در نظر مى‏گيريم و كمالاتى كه عقل براى ذات درك مى‏كند، كه آنها هم عين‏ذات است، چيزى زائد بر ذات نيست. ولى يك وقت صفتى را كه به خدا نسبت مى‏دهيم، از مقام فعل خدا اين صفت را بدست مى‏آوريم، يعنى چون خدا كارى را انجام مى‏دهد، اين صفت را به او نسبت مى‏دهيم. اگر كارش را در نظر نگيريم – كه البته كارى كه خدا مى‏كند همان ايجاد مخلوقات است – يا مخلوق را در نظر نگيريم، اين مفهوم بدست نمى‏آيد. آن دسته اول كه از كمالات خود ذات حكايت مى‏كند، آنها را مى‏گويند: «صفات ذاتيه».

دسته دوم كه از مقام فعل انتزاع مى‏شود، يعنى بايد كارى را در نظر بگيريم كه از خدا صادر مى‏شود تا اين صفت را به آن نسبت بدهيم، اين‏ها را مى‏گويند: «صفات فعليه» اين دسته دوم «صفات فعليه» وقتى دقت كنيد مى‏بينيد كه معناى اين كه كار خدا را بايد در نظر بگيريم يا مخلوق خدا را هم بايد در نظر بگيريم اين است كه يك مفهومى طرفينى، قائم به دو طرف بدست مى‏آيد. به اصطلاح، مفهومى اضافى است، مثلاً وقتى مى‏گوييم: خدا خلق كرد انسان را، فعل «خلق كردن خدا» را وقتى در نظر مى‏گيريم، يك صفتى انتزاع مى‏شود «ذو اضافة طرفينى» يعنى يك مفهومى است كه يك طرفش منسوب به خداى متعال است،

يك طرفش هم منسوب به مخلوق است، كه خلق كردن اين مخلوق – اضافه دارد به مخلوق – آن وقت يك اضافه «متخالفة الاطراف» بوجود مى‏آيد – مورد كسانى كه آشنا هستند با مفاهيم فلسفى – و خالق و مخلوق، اضافه خالق، مخلوقى انتزاع مى‏شود كه خالقش به خدا نسبت داده مى‏شود، مخلوقش به مخلوق، يك مفهوم طرفينى است. مفهومى است اضافى كه از دو طرف با ملاحظه دو طرف انتزاع مى‏شود.

يا مى‏گوييم: خدا روزى داد به مخلوقاتش، بايد يك مخلوقى باشد، يك روزى‏اى هم باشد، كه آن هم نمونه مخلوق ديگرى است از خدا. اين مخلوق از آن مخلوق استفاده كند، يعنى آن روزى را بخورد تا در دسترسش باشد كه از آن استفاده كند. چون خدا اين دو مخلوق را خلق كرده و يكى را وسيله انتفاع ديگرى قرار داده، مى‏گوييم: رازق است. مفهوم «رازقيت» بدون توجه به دو تا مخلوق و انتفاع يكى از ديگرى بدست نمى‏آيد. وقتى بخواهيد مفهوم رازق را تصور كنيد، غير از ذات خدا بايد يك مخلوق روزى خوارى را تصور كنيد، و يك مخلوق ديگرى را كه روزى اوست، آن وقت با توجه به اين‏ها بگوييد: چون خدا اين روزى را به آن مخلوقش داده، پس روزى دهنده است. اين روزى دهنده كه از «فعل» خدا انتزاع مى‏شود به مفهومى است «ذو طرفين» كه يك طرفش به فاعل منسوب است و يك طرفش به مفعول، به مخلوق، به مرزوق. اين‏ها را مى‏گويند صفات «فعليه» و به خاطر اين كه نسبت به طرفين دارد، گاهى هم به آن مى‏گويند صفات «اضافيه».

من توضيح ديگرى ندارم، باز بايد همين را تكرار كنم كه اگر براى انتزاع يك مفهومى، با نسبت دادن صفتى به خدا، بايد مخلوقش را هم در نظر بگيريم؟ كه اين صفت فعل است. اما اگر لزومى ندارد كه ما مخلوق را در نظر بگيريم، خود ذات را كه در نظر مى‏گيريم، اين صفت را به او نسبت مى‏دهيم، ولو هيچ مخلوقى در عالم نباشد. مثل حيات، خدا زنده است، براى اين كه مفهوم «حيات» را ما به خدا نسبت بدهيم، اين احتياج ندارد به اين كه يك مخلوقى را در نظر بگيريم، اگر هيچ مخلوقى هم نبود و مفهوم حيات ساده بود، اما خالق، رازق، مدبر و چيزهايى از اين قبيل، اين گونه مفاهيم كه دلالت بر يك فعلى از خدا دارد، بايد آن فعل را در نظر بگيريم كه آن فعل همان مخلوق است. تا آن فعل را در نظر نگيريم، اين صفت بدست نمى‏آيد، پس اين‏ها از صفات فعليه است.

ما احتياج داريم، نه خدا. ما براى اين كه اين مفهوم را بدست بياوريم احتياج داريم، ذات خدا احتياجى به كسى ندارد. براى اين كه اين مفهوم اين را مى‏رساند مى‏شود گفت: خدا قدرت بر خلق دارد. خدا اگر هيچ مخلوقى هم نباشد قدرت دارد كه همه چيز را بيافريند، اين عين ذات خداست، احتياج ندارد به اين كه يك كارى كرده باشد تا بگوييم: قدرت دارد. اگر «خالق» يا «خلّاق» را به اين معنا بگيريم، يعنى كسى كه قدرت بر آفرينش دارد، اين از صفات ذات است، اين همان قدرت است. اما اگر مفهوم «خالق» را به همان معناى اضافى‏اش بگيريم، يعنى خلق كننده اين موجود، پس بايد يك موجودى باشد تا اين مفهوم اضافى بدست بيايد،

خاصيت اين مفهوم است و به دليل اين كه اين مفهوم احتياج به غير خدا دارد، نمى‏شود بگويند: از صفات ذات است. خود اين شاهد است بر اين كه از صفات ذات نيست. براى اين كه اين مفهوم بدست بيايد ما بايد غير از خدا را در نظر بگيريم، رابطه بين خدا و خلقش را بايد در نظر بگيريم تا اين مفهوم را به خدا نسبت بدهيم. چنين مفهومى كه قائم به خلق است، يك پايش به مخلوق بند است، نمى‏شود بگويند: از ذات خداست. پس مفهومى است خارج از ذات، عقل اين مفهوم را انتزاع مى‏كند، به خدا هم نسبت مى‏دهد، صحيح هم هست، اما يك مفهوم اضافى است. اين در مقام ذات نيست، در مقام فعل است. تا فعلى از خدا صادر نشود و ما توجه به آن فعل نكنيم، اين مفهوم بدست نمى‏آيد، خاصيت اين مفهوم‏ اين است.

خالق بالقوه چرا، اما قدرت بر خلق كمال است. اگر منظورتان از بالقوه اين است كه يك كسى الان نمى‏تواند بيافريند، اما بايد يك چيزى به آن اضافه بشود تا بتواند خلق كند، به اين معنا چرا. اين بالقوه‏ها دلالت بر ماده مى‏كند و محدوديت و نقص. اما اگر يعنى قدرت بر آفريدن دارد، حالا چه بيافريند چه نيافريند، نه چيزى از او كم مى‏شود و نه چيزى به او اضافه مى‏شود، اين قدرت هميشه بوده و هميشه هم خواهد بود، اين نقص نيست. قابل اين است كه در آن توسعه‏اى داده بشود، چيزى از آن حذف بشود، تجريد بشود، تعميم داده بشود، اين‏ها قدرتى است كه خداى متعال به ذهن آدم داده كه مفاهيم را گشادتر در نظر بگيرد، تنگ‏تر در نظر بگيرد، گاهى قيدى به آن بيافزايد، گاهى چيزى از آن حذف كند.

اين خاصيتى است كه خداى متعال به صورت قدرتى به ذهن انسان داده است. بستگى دارد به اين كه ما اين لفظ را كه مى‏گوييم چه معنايى اراده كنيم؟ لفظ، لفظ است، دلالتش بر معنا قراردادى است. ما بايد ببينيم چه معنايى از اين لفظ اراده مى‏كنيم؟ وقتى مى‏گوييم: «خالق» يا «خلّاق» منظورمان قدرت بر خلق است؟ يا منظورمان آن مفهوم اضافى است؟ يعنى خالقيت نسبت به اين شى‏ء؟ اگر اين معناى اضافى كه از مقام فعل بدست مى‏آيد را اراده كنيم، اين از صفات فعل است. اگر «الخلّاق» گفتيم يا «الخالق» گفتيم و منظورمان همان قدرت بر خلق است،

همين لفظ است، اما معناى خاصى را اراده كرديم. معنا مباين نيست با اين، بلكه فعليتش را حذف كرديم از آن، خالقيت بالفعل را از آن حذف كرديم قيدش را، اگر اين معنا را به اين صورت در نظر بگيريم، اين همان قدرت است، قدرت بر خلق، قدرت بر رزق دادن، قدرت بر هر چيز ديگرى، هر كارى.

فرق بين صفات ذاتيه و فعليه‏
پس فرق بين صفات ذاتيه و صفات فعليه دانسته شد؛ كه صفات ذاتيه مفاهيمى است كه عقل با توجه به كمالى از كمالات خداى متعال انتزاع مى‏كند، كمالاتى كه همه عين هم هستند و همه عين ذات هستند. هيچ كدام با هم مباينتى در وجود ندارند، مصداقشان يكى است كه همان ذات خداست. اگر عقل، كمال خاصى را در نظر گرفت و يك مفهومى را از آن انتزاع كرد كه آن كمال در خود ذات است، به خود ذات نسبت داده مى‏شود، از خود ذات انتزاع مى‏شود، اين صفت ذاتى است

. اگر براى انتزاع يك مفهوم ما مى‏بايست غير از ذات چيز ديگرى را در نظر بگيريم كه البته غير از ذات هر چه باشد، ديگر چيست؟ مخلوق خداست، چيز ديگرى كه نداريم. در عالم هستى هر چه هست، خداست و مخلوقات او. اگر مى‏بايست چيز ديگرى را در نظر بگيريم، يعنى يكى از مخلوقاتش را بايد در نظر بگيريم يا همه‏اش را در نظر بگيريم و با توجه به مخلوق يك صفتى را انتزاع كنيم، صفت ذات طرفين، صفت متضايف كه اگر چنين است آن صفت از صفات فعليه خواهد بود و معنايش اين نيست كه ذات خدا خود به خود «فى مقام الذات» متصف به اين صفت است، بلكه وقتى فعلى انجام داد، با توجه به آن فعل اين مفهوم انتزاع مى‏شود و به او نسبت داده مى‏شود.

پس صفت ذات نيست، بلكه از صفات فعليه است، يعنى فعلى بايد از خدا صادر بشود تا به لحاظ آن فعل، ما اين مفهوم را انتزاع كنيم و به خدا نسبت بدهيم.. يكى از مفاهيمى كه ممكن است به دو صورت ما تصور كنيم، همين مفهوم علم است. علم را اگر به اين صورت در نظر بگيريم كه شامل علم به ذات هم باشد، خدا علم به خودش دارد، اين علم عين ذات است. براى انتزاع چنين مفهومى احتياج نداريم كه بگوييم يك چيز ديگرى هم بايد باشد تا به او بگوييم: عالم به اوست. خود ذات، عالم به خودش هست

و در مقام ذات، علم به همه چيز دارد، كه حالا آن يك بحث ديگرى است. اين علمى كه در مقام ذات است، احتياج ندارد كه يك معلومى كه مخلوق خداست در خارج از ذات بوجود بيايد تا اين مفهوم انتزاع بشود. بنابراين علم به اين معنا عين ذات است، اما همين معناى علم را مى‏شود به صورتى در نظر گرفت كه مربوط به فعل باشد و در مقام فعل گفته بشود، كه همين مفهوم مى‏شود از صفات فعليه، چطور؟