« چرا درباره ي خدا به بحث و تحقيق بپردازيم »
انتاژ مكتبهاي مقعود و گوناگون فلسفي ، و گسترش مكتب « ماترياليسم » در ميان جوانان و دانش پژوهان گروهي را بر آن داشته است كه از خود چنين سؤال كنند.
چرا بشر درباره خدا و مذهب و مسائل ماوراء طبيعت به بحث و تحقيق بپردازد ؟
اصولاً بحث و بررسي پيرامون موجود يا موجوداتي كه از قلمرو حس و تجربه بيرون است ، بود و نبود آنها در زندگي بشر تأثير ندارد ، جز اتلاف وقت ، نتيجه ديگري ندارد.

يك متفكر اجتماعي ، يك فيلسوف بلند فكر ، بايد به دنبال موضوعاتي برود كه در متن زندگي بشر قرار گيرد ، و مسائلي را مطرح سازد كه هر نوع گره گشائي دربارة آنها ، در بهبود وضع زندگي وي تأثير بسزائي داشته باشد . در صورتي كه بحث و بررسي درباره ي مسائل دور از ماده و طبيعت كه زندگي بشر به آن بستگي دارد ، حائز اهميت نيست ، پس چه بهتر از طرح اين مسائل بگذريم ، و فكر خود را روي مسائلي متمركز سازيم كه با زندگي ما كاملاً پيوند داشته باشد .

اين منطق گروهي از شكاكان مادي ها است كه روي عللي خود را از تحمل و رنج بحث و بررسي راحت ساخته اند و گروهي را از بررسي اين مسائل بازداشته اند.
در نخستين فصل اين كتاب كوشش شده است كه به اين پرسش ، پاسخ منطقي داده شود و روشن شود كه « ايده مذهبي » از تنها در وضع زندگي مادي و معنوي ما تأثير بسزائي دارد بلكه اعتقاد به جهان ماوراء طبيعت و ايمان به خدا و زندگي پس از مرگ ، سرچشمه يك رشته فضائل اخلاقي و گسترش عدالت اجتماعي و تأمين ثبات و آرامش رواني است كه هيچ جامعه اي از آن بي نياز نيست ، گذشته از اين اعتقاد به خدا آفريننده علوم و موجب گسترش دانشهاست ( چنانكه به طور روشن همه را ثابت خواهيم نمود . )

بنابراين روي اين آثاري كه مي توان براي خداشناسي تصور نمود ، بايد درباره ي آن به بحث وتحقيق بپردازيم تا در صورت ثبوت و صحت ، از منافع بهره مند گرديم .
اينك بيان علل و عواملي كه ماوراء به بحث و كنجكاوي وا دار مي كند و براي خاطر همين آثار ارزنده اي كه فكر « خداشناسي » در ما بوجود مي آرود ، بايد رنج بحث و تحقيق را برخود هموار سازيم .
عواملي كه ما را به بحث وادار مي كند :
۱ـ بحث و بررسي مايه آرامش روان است .

تاريخ مدون جهان ، حاكي است كه بشر در تمام ادوار زندگي به وجود مبداي براي جهان ، اعتقاد داشته ، و عقيده به وجود مانع ، از عقائد كهن و راسخ او بوده است كه هيچ گاه در صحت و استواري آن به خود شك راه نمي داده است ، و همواره گروه مادي كه فكر دخالت علم و شعور در پيدايش جهان مي باشند ، در ميان افراد بشر بسيار نارد و انگشت شمار بوده اند .

در ميان اين طبيعت بيشمار ، دانشمندان عاليقدري ، و فلاسفه ي گرانمايه ي ، محققان و كاشفان و مخترعان بزرگواري ، كه رد پي ريزي تمدن و پديد آوردن علوم و آراء بشري ، سهم بسزائي دارند ، و دانش و بينش فوق العاده ي آنها مورد پذيرش همه مردم جهان ميباشد . چنين مي گويند : نظامات كاخ آفرينش ، اثر يك انديشه بزرگ و آفريننده اي توانا ، زيباي طبيعت و رنگ آميزي حيرت آور و نقش و نگار ظاهر جهان ، اثر نقاش چيده دستي است كه از روي علم و دانش بيكران خود ، به

جهان ، هستي بخشيده و هر جزئي از اجزاء بيكران ، آن را روي نقشه و اندازه گيري خاصي آفريده است . آنان به اين اندازه اكتفا نكرده و مي گويند : كه آفريدگار جهان بشر را براي هدف و مقصد خاصي آفريده و هدف از آفرينش او را وسيله سفراء و پيامبران مخصوص خود بيان نموده است ، و براي تحصيل اين هدف يك رشته تكاليف و وظائفي براي او مقرر نموده و براي افراد فرمانبر پاداشهايي و براي مشركان كيفرهايي معين كرده است .

از طرف ديگر مشاهده مي كنم كه در طول تاريخ مرداني پاك و دور از هر نوع آلودگي ، با سوابقي درخشان خود را سفيران و پيامبران الهي معرفي نموده اند ، و در انجام رسالت خود از هر نوع فداكاري و جانبازي دريغ نكرده اند ، تا آنجا كه گروهي جان و زندگي خود را در راه اهداف خود ( ارشاد مردم ) از دست داده اند ، و يك چنين فداكاري همه جانبه ، حاكي از اعتقاد راسخ آنان بصدق گفتار خود ميباشد .

آيا اتفاق يك چنين جمعيت هاي مختلف كه در ميان آنها متفكران بزرگ ، و پي افكنان علوم ، و مرداني صالح و پاك وجود دارد ، كافي نيست كه ما را ملزم كنند كه در اين باره به بحث و تحقيق بپردازيم ، زيرا بعيدات كه يك چنين جمعيت بي شمار ، راه خطا بروند و در تشخيص خود اشتباه كنند .
حقيقت اين است كه چنين راي همگاني از يك جمعيت بي طرف و بي غرض ، ما را به صحت ادعاي آنان معتقد مي سازد .
زيرا در ميان آنان هزاران دانشمند و متخصص در علوم و صنايع وجود دارد ، و اگر بشر عصر فضا نسبت به افكار و نظرات استادان علوم و پايه گذاران ديرينه تمدن ،بدبين و بدگمان باشد ولي هرگز نميتواند انكار كند كه حداقل اتحاد آنان بر اين نظر باعث احتمال در مغز و دماغ او مي شود .

آيا در اين صورت كه احتمال مي دهيم كه براي اين جهان خالقي باشد . و بشر را براي هدفي آفريده است و رشته حيات او را پس از مرگ قطع نميكند و تكاليفي وظايفي متوجه او ساخته است ، و هر فردي را به پاداش و كيفر اعمال خود مي رساند ، صحيح است كه بشر در همه چيز بينديشد درباره دين نينديشد ؟ همه چيز را بشناسد و مبداء و منشاء جهان را نشاسند ؟ و خود را از درد و الم ، شك و ترديد برهاند ؟
آيا عقل و خرد اجازه ميدهد كه ما موضوع خدا و مذهب ـ را كه در صورت ثبوت در سرنوشت ما تأثر عظيمي دارد ناديده بگيريم و دنبال آن نرويم ؟ و اين ضرر را كه براي گروهي مقطوع و براي گروه ديگر محتمل است ، بدست فراموشي بسپاريم ؟
هيچ فردي پيش از تحقيق و بررسي ، نميتواند ادعاء كند كه خداپرستي و موضوع رستاخيز و پاداشها و كيفرها پنداري بيش نيست و اگر در زبان بگويد در دل خلاف آن را پذيرفته است در اين صورت وظيفه ما در برابر يك چنين موضوع مهم كه محتمل است راست و پاي برجا باشد ، جز تحقيق و بررسي بيطرفانه چيزي نيست ؟

و كسي كه حاضر نيست درباره ي اين مسأله مهم بحث و بررسي كند ميتوان نام او را يك انسان عادي نهاد . مي گويند اجتناب از هر نوع ضرر ، قطعي و محتمل براي بشر يك امر فطري است و لذا گاهي انسان به گزارش يك كودك ، يك فرد عادي ، تربيت اثر مي دهد و به فكر تحقيق و بررسي مي افتد چطور اين انسان به يك چنين گزارش بزرگ كه بر فرض صحت ضرر آن قابل جبران نيست ، به اندازه يك موضوع كوچك اهميت نمي دهد. اينجاست كه دانشمندان عقايد و مذاهب موضوع لزوم خداشناسي (معرفّه الله ) را يك امر مهم تلقي كرده و بررسي آنرا بر اساس برهان «لزوم دفع ضرر محتمل » لازم مي دانند . و مي گويند برهر فردي لازم و واجب است كه در اين مسأله به فراخور استعداد فكري خود عفور كند ، و مسأله را از نظر فني و اثبات قطعي سازد

.
عواملي كه ما را به بحث و بررسي وادار مي كند .
۲ـ اعتقاد به خدا آفريننده ي علوم و پديد آورنده هاي دانشهاي بشريت
ايمان به خداي دانا كه اين جهان را روي نقشه و نظام ، و بر طبق قوانيني و سنن خاصي آفريده است ، تحرك خاصي به حس كنجكاوي و حقيقت جوئي بشر مي بخشد . در صورتي كه تفكر مادي در آفرينش جهان ، نه تنها از بخشيدن چنين تحرك به انسان ، عاجز و ناتوان است بلكه مرغ انديشه را از پرواز و پرشي باز مي دارد .

ايده خداپرستي جز اين نيست كه اين جهان آفريدگار دانا و توانائي دارد ، كه جهان را بر اساس نظام صحيح پديد آورده ، و جهان آفرينش كه فعل خداست بر طبق قوانين و نواميس حساب شده اي آفريده شده است كه اگر بطور پي گير ، آنها را دنبال كنيم ، بر بسياري از اسرار آن دست مي يابيم .
در برابر اين فكر ، « ايده ما ديگري » اينست كه جهان آفرينش ، مولود تصادف كور قرار است و نيروي خلاقه جهان به اندازه ي يك كودك خردسال ، عقل و هوش ندارد ، و چيزي كه مولود يك فاعل غير عاقل باشد قطعاً در خلقت آن كه كوچكترين نقشه و فكر و اندازه گيري وجود نخواهد داشت و اگر فرضاً هم گوشه ناچيزي از آن به صورت منظم و مرتب در آيد ، تصادفي بيش نخواهد بود . و يك چنين احتمال ( وجودنظم در اثر تصادف ) آنچنان ضعيف است كه هرگز بشر باور نمي كند .

اكنون ما كار نداريم كدام يك از دو نظريه درست است ؟ و كداميك از دو گروه صحيح فكر مي كنند ، ولي آنچه كه الان براي ما مطرح است اين است كه ببينيم كداميك از اين دو فكر ، حس كنجكاوي ما را براي كشف رازها و اسرار طبيعت تحريك مينمايد ، فكر اينكه در خلقت جهان ، فكر و عقل دخالت داشته و از روي نقشه و اندازه گيري آفريده شده است ، يا فكر اينكه جهان معلول تصادف بيشمار مي باشد . و عقل و فكري در خلقت آن دخالت نداشته و كوچكترين پيش بيني و اندازه گيري در پديد آمدن آن ، بكار نرفته است و اگر هم نظمي در آن پيدا شود از روي تصادف كور و كر است

 

ناگفته پيداست تنها فكر اول است كه مي تواند به تلاش و تحرك در راه كشف اسرار و قوانين طبيعت ، كمك كند زيرا تا يك فرد كاشف ، در سلسله علل و معاليل و قوانين منظم آفريده شده است ، هرگز رنج تحقيق و مطالعه را برخود هموار نمي سازد ، و اين عقيده فقط در سايه ايمان به خدا به وجود مي آيد و طرز تفكر مادي فاقد اين خصيصه است .

لذا برخي از ماديها كه عمر خود را در آزمايشگاه ها در راه كشف قوانين و اسرار طبيعت صرف مي كنند و هدفي جز كشف قوانين و نواميس « دلايتخلف » طبيعت ندارند ، در اعمال دل الهي بوده اگر چه در ظاهر به ماديگري تظاهر مي نمايند روي اين بيان روشن مي گردد كه چرا انيشتن « مذهب » را عامل پيدايش علوم و فرضيه ها ميداند چنانكه مي گويد :

من تاييد مي كنم كه مذهب ، قوي ترين و عالي ترين محرك تحقيقات و مطالعات علمي است و فقط آنها كه معني كوشش خارج از حد متعارف و باورنكردني دانشمندان را ، و مهمتر از همه فداكاري و كوشش طلايه ها و پيش قرا و لان علمي يعني كار خرد كننده تئوري سازان را مي شناسند ، ميتوانند نيروي عظيم هيجاناتي را كه مصدر اين همه ابداعات عجيب و كاشف واقعي فنونهاي زندگي است ، دريابند .
آيا چه الزامي و اعتقادي از نظم جهان هستي ، و چه اشتياق عجيبي «‌كپلر » و « نيوتن» را نيرو و توان مي بخشد كه سالها در تنهايي و سكوت محض ، براي توضيح دادن و از پيچيدگي در آوردن نيروي جاذبه و نظم فلكي رنج ، ببرند .
ولي تنها كسي مي تواند يك تصور روشن از چيزي كه به راهنمايان واقعي بشري الهام داده ، و به آنان نيرو بخشيده است داشته باشد كه خود در چنين راهي گام برداشته و سالها عمر خويش را در اين راه صرف كرده باشد .

بلي آن چيزي كه به فداكاران و جانبازان قرون ، علي رغم شكستها و ناكاميهاي ظاهري ، توان ميدهد تابار ديگر بپاي خيزند و جهان كنند اين احساس مذهبي مخصوص اين است كه يكي از معاصرين گفته است كه اين عصر ماده پرستي فقط كارگران جِدي و واقعي علوم آنهايي هستند كه داراي احساسات مذهبي عميق باشند .
سپس مي گويد : بسختي مي توان در بين مغزهاي متفكر جهان كسي را يافت كه داراي يك نوع احساس مذهبي مخصوص بخود نباشد . اين مذهب با مذهب يك شخص عادي فرق دارد و يك دانشمند مسلح بعقيده قانون عليت ، عالم وجود ميباشد ، مذهبش به شكل تحري شعف آور از نظام عجيب و دقيق كائنات است ، كه گاه گاه پرده از روي اسرار بر مي دارد ، كه در مقام مقايسه با آن اتمام تلاشها و تفكرات منظم بشر انعكاس ضعيف و ناقابلي بيش نيست اين احساس ( مذهبي ) چراغ راه كاوشها و زندگي او است .

بنابراين هر نوع پيشروي درعلوم و پرده برداري از رازهاي آفرينش بر اساس اعتقاد به وجود نظم درجهان خلقت صورت گرفته است ، و اين اعتقاد نتيجه مستقيم «ايده خداپرستي » و اذعان به دخالت عقلي بزرگ در خلقت مي باشد .

گفتار دانشمندان
آنچه گفته شد حقيقتي است كه بسياري از دانشمندان و روانكاران آن تصريح نموده اند «ويليام جيمس» كه لقب پدر روانشناسي بخود گرفته ميگويد : كسي كه به حقايق بزرگ و معنوي متكي است از تغييرات و طوارات مختصر و فراز و نشيبهاي دائمي و جاري زندگي ، دستخوش نگراني و تشويش نخواهد شد از اين رو است كه شخصيكه صاحب ايمان مذهبي باشد از هر اضطراب و تشويش مصون ميماند .
ديل كارنگي درهمان كتاب و صفحه مي نويسد: درامريكا بطور متوسط هر ۳۵ دقيقه يك نفر انتحار مي كند و هر دو دقيقه يك نفر ديوانه مي شود اگر مردم دنبال آرامش كه در مذهب و دعاهاي مذهبي پنهان است ميرفتند بيشتر اين خودكشيها و ديوانگي ها منتفي مي شد .
دكتر گيلوردها و زر در كتاب گذرنامه براي يك زندگي نوين مي نويسد :
ما در زندگي به ايمان و اعتدال احتياج داريم و من با « ژوشوالوت ايمان » فيلسوف بزرگ عصر حاضر هم عقيده هستم آنجا كه مي گويد : دين و مذهب در زندگي به انسان اطمينان و تكيه گاه روحي مي بخشد .
ويليام جميس مي گويد : ايمان ، نيروي ما را فوق العاده بزرگ مي كند ، و بالا ميبرد و حتي درد مارا در مان مي بخشد و بيماري را از بدن زايل مي سازد .

راهنمايي قرآن
قرآن با صراحت هرچه كاملتر آرامش و ثبات خاطر را از آن كساني ميداند كه داراي ايمان باشند آنجا كه ميفرمايد :
ان الذين آمنوا و لم يلبسوا ايمانهم بظلم اولئك لهم الامن :
فقط براي آن دسته امنيت و آرامش خاطر است كه داراي ايمانند و آنرا با ستم نپوشانيده است .
و در جاي ديگر به كساني كه اولياء و دوستان خدا هستند نويد ميدهد كه ترس و غم (هر عاطفه منفي ) بر آنها راه ندارد و چنانكه مي فرمايد :
الا ان اولياء الله لا خوف عليهم و لا هم يحزنون :
آگاه باش با ياد خدا قلوب و دلها آرام ميگردند.

قرآن از اين آرامش خاطر كه بسياري از آياب بلفظ « سكينه » كه مرادف با آرامش است تعبير آورده است چنانكه ميفرمايد :
هوا الذي انزل السكينه في قلوب المؤمنين ليزداد وا ايمانا :
اوست كه آرامش را در قلوب افراد با ايمان فرود ميآورد تا بر ايمان خود بيافريند .

توحيد فطري از نظر قرآن و حديث

اين راز بزرگ سرشت آناني كه دانشمنداني و بزرگان علم و دانش امروز پرده از آن برداشته اند يكي از حقايق ارزنده ي قرآني است كه چهارده قرن پيش بواسطه پيامبر(ص) بيان شده است چنانكه ميفرمايد :
(فاقهم و جهك للدين حينفا فطرت الله التي فطر انسان عليها لا تبديل لخلق الله ذالك
الدين القيم و لكن اكثر الناس لا يعلمون )
رو به آئين راست خدا آر ، آئيني كه آفرينش انسان را بر روي آن نهاد ، خلقت خدا تغيير پذير نيست اينست دين استوار ولي بيشتر مردم نمي دانند .
مقصود از آئين «‌حنيف » در اين آيه كه آفرينش بر روي آن استوار شده است ، همان آئين توحيد و خدا جوئي است در اين صورت اين آيه با صراحت هرچه كاملتر ، هر نوع انحراف از جاده توحيد را ، مخالف فطرت انساني دانسته و آنرا غير استوار و لرزان مي داند .
حضرت صادق (ع) آيه را چنين تفسير ميفرمايد : فطر هم علي التوحيد
مردي شرفيات محضر حضرت صادق (ع) شد و درخواست نمود كه او را بسوي خدا راهنمايي كند زيرا مجادلات فلسفي و عقلي او را خسته و حيران ساخته است حضرت صادق (ع) با طرح مثالي كه سرچشمه قرآني دارد او را متوجه فطرت نمود و فرمود:
آيا تاكنون بر روي آب مسافرت نموده ايد و كشتي نشسته ايد ؟
ـ چرا ؟
ـ آيا اتفاق افتاده كه كشتي بشكند و در اين ميان نه كشتي باشد تو را نجات دهد و نه آشنايي به شنا داشته باشيد.
ـ چرا اي فرزند پيامبر ، يك چنين اتفاقي رخ داده است .
ـ آيا در اين موقع به فكر تو رسيده است چيزي مي تواند تورا از اين مهلكه نجات بخشد ؟
ـ چرا .
ـ او همان خدايي تواناست آنجا كه تمام وسائل مادي از كار ميافتند و نجاب بخش و دادرسي در ميان نمي باشد مي تواند تورا نجاب دهد و به داد تو برسد  
سخني چند از دانشمندان ، ژان ژاك روسو مي گويد : راه خداشناسي منحصر به عقل و شكوك و توهمات نيست بلكه شعول فطري بهترين راهي است براي اثبات اين موضوع.
حس ديني يكي از عناصر اوليه ثابت و طبيعي روح انساني است اصلي ترين قسمت آن به هيچ يك از رويدادهاي ديگر قابل تبديل نيست بلكه ادراك فطري از ژرفاي روان ناخودآگاه فوران مي كند و نسبت به سه بعد ديگر روح مقوله چهارمي است كه داراي همان اصالت استقلال است كه سه بعد ديگر دارند .

« پاسكار » مي گويد : مردم نتوانسته اند دريابند كه ادراك كننده خدا دل است نه عقل .
« الكسيس كارل » مي گويد : احساس عرفاني جنبشي است كه از اعماق فطرت ما سرچشمه گرفته است و يك غريزه اصلي است انسان همانطور كه به آب و اكسيژن نيازمند است به خدانيز محتاج است .
پاسكال مي گويد : بوجود خداوند دل گواهي مي دهد نه عقل ، و ايمان از اين راه بدست مي آيد .
ويل دورانت مي گويد : ايمان امر طبيعي است و مستقيماً زاده نيازمنديهاي غريزي و احساساتي ما است .
پول كلارنس ابرسوله : اينكه بشر در ماوراي فهم و ادراك خود لزوم وجود صانع را درك مي كند دلايل بزرگي بوجود خداوند است .
مجموع اين بيانات روشن نمود كه درروح انسان ، بعدي به نام حس مذهبي و حس خداجوئي و خداخواهي هست ، و تمام افراد بشر به مقتضاي سرشت خود ، خواه ناخواه بسوي آن كشيده مي شوند ، از آنجا كه يك چنين توجه يك تمام افراد بشر به مقتضاي سرشت خود ، خواه ناخواه بسوي آن كشيده مي شوند ، از آنجا كه يك چنين توجه يك امر غريزي و فطريست ، عاملي جز نهاد انسان و طبيعت انساني ندارد، و هر نوع جذبه و كشش محصول آنست و هرگز متكلي بر قوانين علمي و استدلالات حتي و فلسفي (حتي قانون عليت و معلوليت با آن معني بسيط و روشني كه دراد و در خور فهم همگاني است ، نيست از اين نظر همواره بايد حساب توحيد فطرت را از توحيد استدلالي كه متكي به محاسبه و دلايل عقلي و علمي است جداكنيم ، اگر چه بسياري از دانشمندان ميان اين دو نوع توحيد فرق نگذارده و آنها را بهم مخلوط نموده اند .
انسان موجودي حقيقت جو
در اين عالم كه ما هر حادثه اي را معلول علمي يافته ايم مي پذيريم كه در پيدايش هر چيز علل و اسبابي در كارند ، مثلاً اگر يك روز هوا سرد شود مي فهميم كه بطور قطع يك جريان هوايي از جائي حركت كرد مو امروز بدينجا رسيده است ، همينطور كه هر حادثه اي را پديد آمده ي علت يا علتها مي دانيم ، مي خواهيم ببينيم عموم عالم ، تمام جهان هستي نيز ، در پيدايش خود علتي داشته يا نداشته ، پس در هر حال مي خواهيم تحقيق كنيم كه مبداء هستي چيست ؟

اين مسأله براي انسان فطري است ، پس اين فطري بودن ، در حس حقيقت جوئي متمركز است ، يعني نفس آدمي به دنبال حقيقت مي رود و حقيقت جوئي مي كند ، اين يكي از اساسي ترين حواس ماست كه در خود احساس مي كنيم يعني حقيقت جو هستيم ، حس حقيقت جوئي برعموم افراد حاكم است واحدي را از آن گريز نيست .
از خيابان كه مي گذريد ، اگر ببينيد سه يا چهار نفر گوشه اي جمعند همين كه اين افراد را گرد هم ديديد افرادي ديگر از اين طرف خيابانه به آن طرف مي روند كه ببينند اين چند نفر براي چ

ه جمع شده اند .
اين در حقيقت يك كشش نفسي است كه آنها را به آنجا مي كشاند ، براي آنكه مي‌خواهند بدانند كه « حقيقت » مسأله چيست و «علت » جمع شدن آن چند نفر چيست ؟
اين ساده ترين فرم حس حقيقت جوئي است و همين حقيقت جوئي است كه قسمت اعظم علوم بشري را بوجود آورده است ، فرضاً دانشمندان مي خواسته اند . بيششتر گازها چه حواصي دارند ، و بعد از آزمايشگاه ، تحقيقات و تفحصات بسيار ، خواص گازها را پيدا كرده اند كه امروز بخشي از كتابهاي فيزيك را تشكيل مي دهد ، بعدها كم كم همه ي اين ها را در استفاده هاي خودشان ، در صنعت و درغير صنعت بكار بردند . و مي بينند كه مثلاً بر اثر فشارگاز ، موتورهاي انفجاري و ماشين بخار احتراغ شده و بر اثر همين نيروي فشار ، كشتيهاي بزرگ در دريا حركت مي كند ، اتومبيلها و قطارها حركت مي كند ، پس اكثر علوم بشر زائيده حس حقيقت جوئي او است .
حس حقيقت جوئي انسان او را داشته است به اينكه دنبال اين مسائل برود و بررسي و دقت كندتا اينكه حقيقت را بدست آورد .
پس حقيقت جوئي براي انسان فطري است و او بالفطره و بالذت در جستجوي حقيقت است ، لازم نيست كه كسي او را وادار كند كه در جستجو باشد هر آنكه اگر شخصي تربيت نشود در جستجوي خود دچار اشكالات و انحرافاتي مي شود ، مثلا مقداري از خرافاتي كه بين مردم شايع است بر اثر اين است كه حس حقيقت جوئي آنها بطريق صحيحي بكار نيفتاده ، در نتيجه به دنبال خرافات رفته اند و يا با تخيلات خودشان توجيهات نادرست از امور كرده اند .
بنابراين ، مساله اي كه قابل انكار نيست اينست كه حقيقت جويي براي انسان يك مسأله فطري است ، حس حقيقت جويي مي خواهد خيلي چيزها را درك كند و همين حس حقيقت جوئي است كه دانشمندان را وادار مي كند به اينكه ببينند ، درخارج از كره ي زمين چه خبر است و در كره ي ماه چه مي گذرد ؟ دانشمندان تلاشهاي مداومي مي كنند كه خود را به كره ي ماه برسانند يا مي خواهند با فرستادن وسائلي ، از كره مريخ خبري بگيرند ، شايد هدف مادي هم نداشته باشندولي فقط براي اينكه مي خواهند بدانند كه در كره ي مريخ چه خبر است ؟ نيم قرن يا يك قرن پيش دانشمندان سعي مي كردند تا در ستاره شناسي ستاره هاي مجهول و سياره هاي مجهول را كشف كنند ، در آن جا هيچ هدف مادي در كار نبود ، آنروز كه « هرشيل » در تحقيق و بررسي هاي ماه هاي مشتري بود نمي خواست بداند كه در ماه هاي مشتري معدن نفتي هست تا بروند استخراج كنند ، حتي در آن زمان رفتن به كرات سماوي هم مطرح نبود ، اينها كوشش مي كردند تلسكوپها را قوي تر سازند فقط براي اينكه بتوانند بهتر حقيقت را كشف كنند.

پس حس حقيقت جويي در تمام افراد بشر بصورتهاي مختلف ديده مي شود. و اين مسأله اي است فطري و همين حس حقيقت جويي است كه انسان را وادار مي كند كه ببيند آغاز جهان چه بوده است ؟

خداشناسي و ماديگرائي
با اين ترتيب اگر ما بگوئيم خداشناسي فطري است ، معنايش اين است كه جستجو از آغاز آفرينش فطري است ، و در اين صورت بايد گفت كه ريشه اين حس ، در همان حقيقت جوئي انسان است ، انسان بحكم حس حقيقت جوئي بطور فطري از آغاز آفرينش جستجو مي كند و پس از اين جستجو و بررسي ، آنها كه پديده هاي جهان را تا حدي سطحي نگاه كرده اند ، نتيجه گرفته اند كه اين دنيايي هستي بر اثر تصادف پيدا شده و خودبه خود بوجود آمده و غير از مادة محسوس ، چيزي در پشت پرده وجودندارد !!!

در نتيجه اين گروه ، فكر مادي پيدا مي كند و ميگويند جهان و هر آنچه كه در آن است ماده ي محسوس است و پس ، غير از آن چيز ديگري نيست .
پس حسي حقيقت جوئي آنها را واداشته به اين كه حقيقت جهان را بررسي بكنند ، و لكن بررسي و تحقيق ناقص ، آنان را به اين نتايج نادرست رهنمون شد . همچنان كه در امور ديگر هم وضع به هيمن منوال است . همان حسي حقيقت جويي كه مردم عادي و دانشمندان را واداشته بودكه از وضع نجوم اطلاع پيدا بكنند ، دانشمندان قرون گذشته را بر اين وادار كرد كه آنها زمين را مركز عالم ، و يكسري ستاره ها كه وضعشان نسبت به هم ثابت بود مجموعاً در حال گردش بدور زمين فرض كنند و مي گفتند سياره ها يك حالت خاص و حركات ديگري دارند و احياناً حركات آنها هم بسيار منظم است ، ولي به مرور زمان معلوم شد كه اينها در تحقيقات خود اشتباه كرده اند ، در نتيجه علم هياتي كه مبنايش بر روي هيات « بطليموس » و افكار او بود منسوخ شد و جاي خود را به هيات جديد « كپرنيكي » داد.
انها گفتند زمين مركز عالم نيست ، و خود سياره اي است كه بدور خورشيد حركت ميكند همانند سيارات ديگر ، كه بعدها هم بر تعداد آنها اضافه شد ، و به اين صورت اين تحقيقات ناقص تكميل و فرضيات نادرست تصحيح گرديد ، البته تحقيقات نادرست است

معاد

مقدمه
معاد از ماده عود بمعني برگشتن است چون روح دوباره ببدن برگردانيده ميشود. معاد از اصول دين مقدس اسلام و اعتقاد به آن واجب است كه هر كس دوباره پس از مرگ زنده ميشود و بجزاي عقيده و عملش ميرسد.
مساله معاد كه ابتدايش مرگ و قبر و بعد برزخ و سپس قيامت كبري و پايانش بهشت يا جهنم است با اين حواس ظاهري درك نميشود هر چند اصل معاد بدليل عقل ثابت است بتفصيلي كه ذكر ميشود لكن محال است كسي بتنهائي سر در بياورد كه بعد از مرگ چه خبر است غير از وحي راه ديگري ندارد زيرا هر كس در هر عالم و مقامي است ادراكش از حدود آن عالم تجاوز نخواهد كرد مثلا طفلي كه د رعالم دحم است محال است چگونگي و بزرگي عالم بيرون رحم را بفهمد و محال

است بي پاياني فضا و موجودات آنرا دريابد همچنين كسي كه در عالم ملك و اسير ماد۹ و طبيعت است چگونه ميشود ملكوت را بفهمد كه باطن عالم ملك است و جايگاهش پس از خلاصي از اين عالم ميباشد و خلاصه خصوصيات عوالم پس از مرگ نسبت بكسي كه در عالم دنيا است غيب است و برا يشناختن آن جز تصديق آنچه را كه حضرت آفريدگار خبر داده راهي نيست.

خصوصيات معاد ، ربطي بعقل ندارد
بنابراين اگر كسي بگويد از عقل ما دور است كه پس از مرگ فالن طور شود اصلا حرفش مورد قبول نيست چون ربطي بعقل ندارد و جميع عقلا پشت بپشت هم بزنند از جزئيانات عالم ديگر خبري نخاهند داشت چيزي كه هست آنچه را كه محمد (ص) و آل او فرموده اند ما هم تصديق مينمائيم زيرا آن بزرگواران معصوم و محل نزول وحي حضرت آفريدگارند.

آيا مرده حرف ميزند؟
با اين بيان شبهاتي كه بعضي از بيخردان ميكنند معلوم شد كه همه بي اساس است مانند اينكه ميگويند كسي كه مرد بدنش در حكم جماد اس نظير چوب خشك، ديگر سئوال و جوابش در قبرش چيشت و ما اگر دهان مرده را از چيزي پر كنيم روز ديگر قبرش را بشكافيم و جسدش را ملاحظه كنيم خواهيم ديد كه چيزي از دهانش خارج نشده است (جواب اين اشبه بزودي روشن ميشود)

نطق اختصاص بزبان ندارد
اين اشكالات د راثر بيخبري از آخرت دستگاه آفرينش و نداشتن ايمان بغيب اس اين استعجابها شاهد كمي اطلاع و فهم است خيال ميكند نطق فقط مال زبان اس ارواح نطقي نداردند جنبش براي پاي حيواني است ارواح جنبش ندارند، در حاليكه خودش هر شب هنگام خواب گفتگوها دارد بدون اينكه زبان و لبش جنبش داشته باشد و كسيكه نزديكش بيدار باشد صدايش را نميشنود و همچنين سيرها دارد بدون اينكه بدنش در بستر جنبش داشته باشد.

حكمت رويا ، تصديق انبيا است
حضرت موسي بن جعفر (ع) ميفرمايد بشر در ابتداي خلقت ، رويا (خواب ديدن) نداشت و بع خدا به او داد سببش آن بود كه خداوند پيغمبري را براي دعوت و هدايت مردم زمانش فرستاد و او مردم را به اطاعت و بندگي پروردگار عالم امر كرد گفتند اگر ما خداي را بپرستيم در برابرش چه داريم در حاليكه دارائي تو از ما بيشتر نيست آن پيغمبر فرمود اگر اطاعت خدا كنيد جزاي شما بهشت است و اگر معصيت كرديد و حرف مرا نشنيديد جاي شما دوزخ است گفتند بهشت و دوزخ چيست؟
پس براي ايشان هر دو را توصيف كرد و شرح داد پرسيدند كي به آن ميرسيم فرمود هنگاميكه

مرديد گفتند ما مي بينيم كه مرده هاي ما پوسيده و ريسيده و خاك مي شوند و برا يآنها چيزي از آنچه و صف كردي نيست و آن پيغمبر را تكذيب كردند.
خداوند احلام (خواب ديدن) را براي آنها قرار داد در خواب ديدند كه ميخورند و مي آشامند و حركت ميكنند ميگويند و غيره چون بيدار شدند اثري از آنچه ديده بودند نديدند پس نزد آن پيغمبر آمدند و خوابهاي خود را بيان كردند آن پيغمبر فرمود خداوند خواست حجت را بر شما تمام كند روح شما چنين است هنگامي كه مرديد هر چند بدنهاي شما در خاك پوسيده شود ارواح شما در عذاب است تا قيامت (يا در روح و ريحان و ناز و نعمت)

نپذيرفتن از كم ظرفيتي است
لازمه عقل كثرت محتملات است يعني هر مطلبي كه ميشنود و محال فقلي نباشد احتمال بدهد شايد صحيح باشد و اگر خبر دهنده اش معصوم باشد بگويد حتما صحيح است. وقتي كه كم عقل و جاهل است ميگويد اين حرفها چيست؟
نپذيرفتن دليل بر گوچكي و كم ظرفيتي است كه نميتواند فوق طبيعت را دريابد مثل حيوان دو پائي است كه اندازه ادراكش همين است خوردن و خوابيدن و با جنس مخالف جمع شدن است البته با خر و گاو هم اگر بگويند وقت مردن ملك مي ايد يا در قبر سئوال و جواب ميشود نميتواند قبول كند چون حد ادراكش از شكم و فرجش نميگذرد. چنانكه قبول مطالب عاليه مال بزرگي و وسعت روح است. شرح مساله معاد بطور تفصيل اقتضاء ندارد آنچه كه ميشود از منزل اول تا آخر كه د راخبا ر اهل بيت (ع) ذكر شده گفته ميشود.

منزل اول مرگ
حقيقت مرگ بديده شدن علاقه روح از بدن است براي علاقه روح به بدن تشبيهات زيادي شده است بعضي گفته اند مثل كشتي بان و كشتي كه مرگ، كشتي را از تحت اختيار كشتيبا ن بيرون ميبرد ميگوئي پاي، دست من، چشم من، من غير از دست و پا و چشم و گوش است وقت يكه ميگوئي رفتم درست است كه تو رفتي لكن بپايت رفتي و تو غير از پا هستي، ميگوئي ديدم؛ شنيدم، گفتم همه برگشتش بشخص واحد است اين شخص، روح شريف تواست كه از اين مظاهر ظهور پيدا ميكند روح مي بيند، مي شنود اما از اين سوراخ چشم و گوش پس بيننده روح است اين چشم آلت ديدن اوست روح چراغي است كه در ظلمتكده تن روشن گرديده اس از مجراي چشم و گوش و ساير حواس روشنائي ميدهد.
مرگ يعني جابجا كردن چراغ. مثلا فرض كنيد د ركلبه اي كه چندين سوراخ داشته باشد چراغ كازي قرار دهيد از اين مجراها روشني ميدهد چراغ را ك بيرون بردند تاريك ميشود مرگ يعني بيرون بردن اين چراغ از بدن.
روح نسبت به بدن داخل و خارج ندارد

 

لكن بايد دانست كه علاقه روح به بدن نه از جهت حلول است يعني روح داخل بدن باشد نه اينطور نيست چون روح مجرد اس و جسم نيست داخل و خارج ندارد فقط علاقه دار توجه تامي به بدن دارد مرگ يعني قطع علاقه از بدن.
واجب است كه اعتقاد داشته باشيم كه مرگ باذن خداست همان كسي كه روح را به بدن علاقه داد د رشكم مادر تا روز آخر همان كس هم قطع علاقه مي كند محيي اوست و مميت هم اوست آنقدر د رقرآن ذكر شده كه خدا زنده ميكند و خدا ميميراند بعضي از عوام از عزرائيل بدشان مي آيد و او را دشمن ميدارند ديگر نميدانند كه او پيش خود كار نميكند او از طرف پروردگار عالم ماموريت دارد.

كيفيت قبض روح
در كيفيت قبض روح د رضمن احاديث معراج است كه حاصلش اين اس كه لوح يجلو حضرت عزرائيل است كه نام همه در آن ثبت شده هر كس اجلش برسد اسمش پاك ميشود و فورا عزرائيل قبض روحش مي كند در آن واحد ممكن است هزارها نفر نامشان پاك شود و عزرائيل هم قبض روحشان نمايد تعجبي ندارد مثل بادي كه هزار چراغ را يكمرتبه خاموش كند همه بخدا بر ميگردد عزرائيل قبض روح ميكند. اما د رحقيقت خدا ميرانده چون از طرف اوست جل وعلي.

خدا ميميراند يا عزرائيل يا ملائكه
از اين بيان ظاهر ميشود د رقرآن مجي كه قبض روح را به خدا نسبت داده و د رجاي ديگر نسبت به عزرائيل و در جاي ديگر به ملائكه كه اعوان و انصار عزرائيل ان هر سه صحيح است چون عزرائيل و اعوان و انصار او به امر خداوند جانها را مي گيرند مانند سلطاني كه بوسيله لشكر و سردارانش، كشوري را فتح ميكند پس صحيح است گفته شود لشكر فلان، كشور را فتح كرد چنانكه اگر بگويند فلان سردار فتح كرد نيز درست است و در حقيقت سلطان كه تدبير و حكمراني لشكر با اوست فتح كرده است و اين مثال براي نزديك شدن مطلب به فهم است و گرنه اصل مطلب از اينها بالاتر است.

خداوند براي مرگ اسبابي ساخته
بالجمله خدا د رموقع مرگ جانرا مي گيرد ولي متوجه باشيد ك پروردگار عالم، دنيا را دار اسباب قرار داده از آن جمله براي مرك هم اسبابي معين فرموده مانند از بام افتادن، مريض شدن؛ كشته شدن و غيره، البته اينها بهانه و سبب است چون بسياري هستند كه مرضهاي سخت تر از او هم داشتند و نمردند پس اين به تنهائي موجب مرگ نميشود؛ اگر پيمانه عمرش تمام شده باشد؛ جانش را پروردگار عالم قبض ميفرمايد. وگرنه چه بسيار اشخاصي كه صحيح و سالم بودند، بدون هيچگونه سابقه كسالتي مردند.

شكل عزرائيل نسبت به محتضرها
جمله ديگر راجع به ملك الموت است كه وقت براي قبض ارواح مي آيد، شكلش نسبت به محتضر فرق ميكند. روايتي دارد كه حضرت ابراهيم (ع) تقاضا كر كه هيئت عزرائيل را هنگام قبض روح كافر ببيند. عرض كرد كه طاقت نداريد، فرمود ميل دارم ببينم، عزرائيل خودش را به آن هيئت نشان داد و ابراهيم ديد صورت مرديست سياه رنگ كه موهاي بدنش ايستاده؛ بدبو، لباس سياه پوشيده، از دهان و بيني او شراره آتش و دود خارج ميشود ابراهيم غش كرد، پس از بحال آمدن فرمود: اگر كافر هيچ عذابي نداشته باشد، بس است عذابش در ديدن تو و بالعكس هم راجع به مومن.

حضور ملائكه و شياطين هنگام مرگ
شياطين هم براي اغواء از طرف چپ محتضر مي آيند ملائكه هم اط طرف راست كار شياطين هميشه فريب دادن است مخصوصا هنگام مرگ كه اگر ايماني هم باشد بدزدند، چون ميزان سعادت و شقاوت آخر كار است، همانطوريكه زندگي كرده ميميرد و همانطوريكه مرده زنده ميشود هر آرزوئي كه داشته باشي هنگام مرگ با آن آرزو ميميري. اگر آرزويت ديدن جمال علي (ع) است، مونست جمالش مي باشد، اگر آرزويت هوي و هوس است آن هنگام نهايت طلوعش مي باشد.
لكن كسي كه اهل ايمان شد؛ خداوند وعده فرموده است كه او را نگهدارد و شيطان را به او دسترس نيست به ابي زكرياي رازي هنگام مرگش ميگفتند بگو لااله الا الله ميگفت نمي گويم. حالت غشوه اي به او دست داد؛ پس از اينكه بهوش آمد. گفت كسي بنظرم آمد كه ميگفت اگر ميخواهي خوشبخت و سعادتمند شوي بگو عيسي ابن الله من گفتم نميگويم پس از اصرار زياد گفت بگو لا اله الا الله ، گفتم چون تو مي گوئي نمي گويم.
حربه اي آمد و او را بر زبان جار يساخت و از دنيا رفت. كسي كه يك عمر از روي صرق موحد بود، چطور د رآن هنگام شيطان بر او مسلط ميشود؟ بلي اگر مدت عمرش را به پيروي از شيطان گذارنده، در آن ساعت هم انيسش شيطان است.

آساني و سختي جان دادن
در روايات تصريحاتي بسختي جان كند شده و در بعضي تشبيه بكندن پوست از بدن زنده گرديده و در بفضي ديگر است كه اگر سيگ آسيا با ميخ درب قلعه را در چشم بگذارند و آن در برخي ديگر از روايات، سختي آن تشبيه شده به اينكه بدني را با قيچي يا اره قطعه قطعه كنند. و از بعضي از محتضرين هم ناراحتي هاي فوق القاده مشاهده مي شود كه گفتني نيست؛ براي بعضي هم مردن مثل بو كردن بهترين گلها است.

در بعضي روايات ميفرمايد: تغيير لباس كثيف به تميز است و در پاره اي ديگر تشبيه به برداشتن غلها و بندها از بدن شده است يعني مرگ خلاصي پيدا كردن از محبس عالم طبيعت است.

سختي جان دادن كفاره گناهان مومن
بطور كلي هيچ يك از اين دو قسم جان دادن كليت ندارد بلكه نه هر كس اهل ايمان شد آسان جان ميدهد، بلكه بسياري از مؤمنين هستند كه لطف خداي تعالي شامل حالشان مي شود و بعضي از گناهانشان را بسختي جان كندن جبران ميفرمايد با اينكه مؤمن از دنيا ميرود، لكن چون بايد پاك برود؛ او را اصلاح ميكنند و نسبت به كفار دهانه آتش و مقدمه عذابشان مي باشد.

آسان جان دادن كافر به خاطر نيكي كرده
گاه هم مي شود كه كفار و فساق آسان جان ميدهند چون اين شخص اهل عذابست لكن د رعمرش كار چوبي هم كرده، آسان جان ميدهد كه حسابش همينجا تصفيه شده باشد مثلا بواسطه انفاقي كه كرده يا كمك مظلومي كه نموده و عوض آسان جان ميدهد تا ديگر در آخرت طلبي نداشته باشد چنانكه مومن براي پاك شدنش از گناه؛ سخت جان ميدهد و در حقيقت برا يكافر، جان دادن؛ اول بدبختي است چه آسان و چه سخت و برا يمومن هم نعمت و سعادت است چه آسان و چه سخت.بنابراين بهيچوجه آساني و سختي جان دادن نسبت به مومن و كافر؛ نيكو كار و بدكار كليت ندارد.

قبض ارواح كفار با شكنجه
در جلد سوم بحار حديث شريفي است كه روزي خاتم الانبياء محمد (ص) بديدن ابن عم گرامي خود علي بن ابيطالب (ع) تشريف آوردند در حاليكه ايشان چشم درد شديدي داشتند بطوريكه صداي ناله آقا را بلند كرده بود با آنكه اميرالمومنين (ع) كوه صبر بود. رسول خدا (ص) خبر موحشي به علي (ع) داد كه سختي درد چشم را فراموش فرمود.

فرمود يا علي (ع) جبرئيل به من خبر داد كه قبض روح كفار را كه مي كنند؛ عده اي از ملائكه عذاب مي آيند و با تازيانه ها و سيخهاي آتشين جانش را ميگيرند اميرالمومنين عرض كرد يا رسول الله (ص) اينطور جان دادن هم از امت شما هم هست؟ فرمود آري سه طايفه از مسلمانانند كه اينطور جان ميدهند اول حاكم جور است، دوم خورندگان مال يتيم، سوم شاهد ناحق است يعني كسي كه بر خلاف حقيقت شهادت ميدهد.
اجمالا از ماست كه بر ماست، هر كس آنچه را كرده مي بيند. نتيجه اغمالمان اسان يا سخت جان دادن است.پناه بر خدا گاهي ممكن است بواسطه بدي اعمال بي ايمان از دنيا برود.

شاگرد فضيل بي ايمان ميميرد
در تذكره ها ضمن حالات فضيل اياز تئب مشهور مينويسد: داناترين شاگردانش مريض شد به مرض موت فضيل وعده اي به عيادتش آمدند فضيل سوره يس را شروع كرد؛ اين بدبخت زير دست استادش زد و گفت نميخواهم قرآن بخواني. بدبختي كه يك عمر به مسجد، به مدرسه، به مجلس عبادت مي آمد، اهل قرآن بودگ حالا ميگويد نمي خواهم قرآن بخواني و شهادتين را هم نگفت و در همان مجلس مرد.
فضيل از اين قضيه خيلي اندوهناك شد، د رگوشه اي خزيد و از خانه بيرون نيامد تا اينكه روح حبيث همان شاگرد را در خواب ديد، از او سبب عاقبت بشريش را پرسيد، گفت سه چيز در من بود كه بي ايمان از دنيا رفتم اول حسد كه نميتوانستم كسي را بالاتر از خودم ببينم. آري حس ايمان را چون آتش كه هيزم راميخورد از بين ميبرد.

بي ايمان مردن در اثر گناهان
دوم نمامي بوده يعني ميان بهم زني زن و شوهر را از هم جدا ميكند. اگر كسي پشت سر ديگري حرف زد مبادا بروي برايش خبر ببري كه فالن كس فحشت داد! نه بلكه برعكس؛ اگر بينشان شكر آب است بگو فلاني پشت سرت خوبيت را مي گفت، انجا دروغ عيبي ندارد چون بين دو نفر را اصلاح ميدهد برعكس نمامي كه بزرگترين عيب است علاوه بر اينكه كدورت و نفاق را زيادتر ميكند. خيال راحت اين شخص بيچاره را كه برايش خبر آورده از بين ميبرد، دلش را چركين مينمايد و ايجاد فتنه كه بدتر از قتل است ميكند.

و سوم شرابخواري او بوده است. بلي اين سه گناه بزرگ موجب شد كه كسي كه عالم و فاضر و مدرس و غيره بوده بي ايمان از دنيا برود.

دوست داشتن مرگ
مطلب مهمي ك بايد دانسته شود حب لقاءالله است يعني مؤمن نبايد ا زمرگ بدش بييد و از آن وحشت داشته باشد نه آنكه آرزوي مرگ كند يا پناه بر خداخود كشي نمايد زيرا تا در اين عالم است مي تواند از كناهان توبه كند و خود را پصاك نمايد و برخيرات خود بيفزايد بلكه هر وقت خداوند مرگ او را خواست؛ بايد مرگ را در آن حال نعمت بداند زيرا اگر اهل طاعت است زودتر بدار ثواب ميرسد و از آثار حسنه كردارش بهره مند ميگردد و اگر گنهكار است بوسيله مرگ رشته گنهكاريش گسيخته و استحقاق عفويتش كمتر مي شود.
خلاصه عاقل بايد مرگ را در وقتيكه خدا بخواهد دوست بدارد چون يگانه وسيله رسيدن بتمام سعادت اوست يعني خلاصي از دار الغرور و رسيدن به دار السرور و ورود بر بساط حضرت آفريدگار و وصال دوستان حقيقي يعني حضرت محمد و آل اطهارش عليهم السلام و ساير ارواح شريفه اخيار و ابرار است. و همچنين بايد تاخير مرگ و طول عمر را تا اندازه اي كه خدا خواهد دوست بدارد براي اينكه بيشتر بتواند براي اين سفر مبارك و طولاني تدارك ببيند.

 

علاقمندي به دنيا مذموم است عقلاً و شرعاً
كراهت از مرگ و دوستي ماندن د ردنيا به جهت بهره مندي از خوشي هاي آن چنانكه حال اكثر مردم است غلط و بيجا است عقلاً و شرعاً. اما عقلاً پس اولا خوشي مطلق د راين عالم يافت نميشود تا صد مشت در دهني نزنند لقمه اي در آن نميگذارند كدام خوشي اس كه صدها ناخوشي و ناراحتي پيش و پس آن را نگرفته باشد؟
اگر جوانيست پيري و ناتواني پيش آمد قطعي آنست، اگر سلامتي است كه شرط اساسي هر بهره مندي از خوشيهاي اين عالم است، در هر لحظه انواع مرضهاي گوناگون آن را تهديد ميكند، اگر مال است كه وسيله رسيدن بخوشيها است كه به هزاران ناراحتي بدست مي آيد و به هزاران آفت محفوف و همراه است و اگر مقام و منصب است كه با هزاران مزاحمت توام است و از همه گذشته تمام آنها در معرض فنا و زوال است.

دل بر جهان مبند كه اين بي وفا عروس با هيچ كس شبي به محبث بسر نكرد

دوستي دنيا صفت كفار و سر هر گناه
اما شرعاً در قرآن مجيد حب دنيا را يكي از صفات كفار دانسته و فرموده يعني كفار به زندگي دنيوي دلخوش شدند و به آن قرار گرفتند و نيز فرموده آيا به جاي حيات هميشگي آخرت، زندگي فاني دنيوي را پسنديده ايد؟ و درباره يهود ميفرمايد هر يك از آنها دوست ميدارد هزار سال در دنيا عمر كند. و آيات قرآن مجيد در اين باره زياد است و همچنين اخبار و روايات بيشمار است در اينجا حديث مشهور نبوي (ص) در كتاب شريف اصول كافي است كه دوستي دنيا تمام گناهان است.

كراهت مرگ و گريه بربستگان
از آنچه ذكر شد دانسته گردي كه كراهت از مرگ و دوستي بودن در دنيا از جهت دلخوشي به آن و حائل شدن مرگ بين او و آنچه كه مورد علاقه اش هست، عقلاً و شرعاً ناپسند است اما اگر كراهت از مرگ و حب تاخيرش براي اين باشد كه بيشتر تدارك سفر آخرت كند و چون به مرگ دفتر اعمال بسته مي شود مايل است ديرتر بميرد تا بيشتر بهره ببرد، بسيار خوبست.
اما مرگ بستگان و دوستان، دوست نداشتن و وحشت و ناراحتي از مرگ ايشان اگر ازجهت مادي باشد، غلط و بيجا است مثلا گريه كند كه چرا از خوشيهاي اين عالم بريده شد يا اينكه خودش ا زخوشيهائي كه بوسيله او به آنها ميرسيد محروم گرديد. ولي اگر از جهت مفارقت و جدائي باشد، نظير چند همسفر و هم خرج كه يكي از آنها جدا شود و زودتر به وطن مالوف برسد قهراً ديگران

متاثر مي شوند، اگر اينطور باشد بسيار خوبست بلكه مستحب است كه برا ي مومن و ابتلاء به مفارقت و دوري او گريه كند، به خصوص در صورتيكه با بودن آن مومن بهتر و بيشتر ميتوانست تدارك توشه سفر آخرت را ببيند.

بي صبري نتيجه از آخرت
چون بيشتر مزدمان خصوصا زنها گرفتار حب دنيا هستند، هرگاه كسي از بستگانشان بميرد سخت ناراحت شده و از پا د رمي آيند و جزع و بيصبري ار از اندازه گذارانيده مانند كسي كه ميخواهد هميشه در دنيا بماند آنكه مرده نيست شده است. اگر ميدانست آنكه مرده مسافري بوده كه زودتر بوطن رسيد و او هم بزودي به او ملحق خواهد شد؛ چنين بي صبري نميكرد.
حضرت صادق (ع) مرد پسر مرده اي را ديدند كه زياد بر مرگ فرزندش جزع مي نمود و بي

صبري مي كرد. اما فرمود از مصيبت كوچك جزع ميكني و از مصيبت بزرگتر (مصيبت آخرت) غافلي اگر آماده صفر آخرت خودت بودي و در مقام تدارك آن برمي آمدي، بر مرگ فرزندت اينطور جزع نميكردي پس به فكر آخرت نبودنت مصيتبي سخت تر از مصيبت مرگ بر فرزند است.

الطاف وانعام خداوندي
و بالجمله حال مومن نسبت به مرگ بايد مانند حال كسي باشد كه چندي خدمتگزار سلطان بوده و اط طرفش او را خبر كنند كه د روقت غير معين تو را احضار ميكنند تا مورد انعام و الطافش واقع شوي و پاداش خداتت را به بيني البته اين شخص از اين مژده؛ فرحناك مي شود ولي دوست دارد كه ديرتر او را احضار كنند تا بتواند خدمات بيشتري انجام دهد و كارهائي كه بيشتر جلب نظر و رضايت سلطان ر ميكند ب جاي آورد. همچنين مومن از اصل مرگ كه رسيدن به دار ثواب است خواشحال است لكن تاخيرش را دوس ميدارد تا بندگي بيشتري كند و درعين اينحال هر لحظه اي كه اراده حتمي خداوندي به مردنش تعلق گيرد راضي و دلخوش است با حسن ضن به خداوند كريم و شوق لقاي دوستانش محمد و آل عليهم السلام.

حضور اهلبيت (ع) هنگام نزع
در روايات بسياري ذكر شده كه محمد (ص)‌و علي(ع) و در برخي ديگر خمسه طيبه با فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام و د رپاره اي ديگر تمام چهارده معصوم هنگام مرگ بر بالين مومن حاضرند البته صورت نوريه آنها و بدن مثالي.
يكي از اصحاب حضرت رضا (ع) د رحال مرگ بود حضرت به بالينش تشريف آوردند در حال سكرات چشمش را روي هم گذاشته بد عرض كر الان رسول خدا (ص) و علي (ع) و فاطمه (ع) و حسن (ع) حسين (ع) تا حضرت موسي بن جعفر (ع)‌را مي بينم. و همجنين عرض كرد آقا صورت نوريه شما حاضر است.خلاصه از مسلميات است كه هركس اهلبيت را هنگام مرگ ملاقات مي كند و نسبت به اندازه معرفت و محبتش به آقايان بهره يبرد.
در حديث مشهور حضرت اميرالمومنين (ع) به حارث همداني است كه فرمود هر كس هنگام مرگ مرا ملاقات خواهد كرد چه كافر و چه مومن بلي چيزي كه هست براي مومنين نعمت است و مشاهده جمال دلربايش از هر لذتي لذيذتر است. و براي كافر و منافق مضهر قهر پروردگار مي باشد.

گزارشهاي پس از مرگ
پس از گرفته شدن جان، روح بالاي بدن قرار ميگيرد روح مومن را به آسمانها ميبرند و روح كافر را به پائين ميبرند وقتيكه جنازه را حركت ميدهند اگر مومن است صدا ميزند مرا زودتر به منزلم برسانيد و اگر كافر اس ميگوي عجله نكنيد، مرا زود بقبر نبريد، هنگام غسل دادن اگر مومن است د رجواب ملك كه به او ميگويند آيا دلت ميخواهد به دنيا برگردي ميگويد نه ديگر نميخواهم بتعب و سختي برگردم.
روح ميت د رتشييع جنازه و هنگام عسل حاضر اس غسال را مي بيند، تشييع كنندگان را مشاهده مي كند؛ صحبتشان را ميشنود لذا امر شده اس كه دراطراف ميت خيلي قال و قيل و صحبتهاي متفرقه نكنند رفت و آمد زيادي ننمايند مشغول ذكر و تلاوت قرآن باشند.پس از اينكه او را دفن كردند بطوريكه بعضي از محدثين از اخبار استفاده كرده اند روح علقه ديگري به بدن پيدا ميكند وقتيكه مشيعين رد ميشوند ميفهمد كه غريب و تنها او را رها كرده اند ناراحت ميشود.

اولين بشارتيكه به مومن در قبر ميدهند اينستكه خدا تو را و تمام تشييع كنندگان را آمرزيد. ضمناً مومنين مواظب باشند كه دعايت مراسم مذهبي و مستحبات هنگام احتضار و غسل و كفن و دفن را بنمايند مخصوصا مستحب است ولي ميت پس از مراجعت تشييع كنندگان برگردد و تلقينش را بگويد اين آخرين تلقين است و قبل از آنهم دو تلقين وارد است؛ يكي د رحال احتضار ودوم د رهنگام دفن.

سئوال و جواب قبر
از جمله چيزهائيكه بايستي به آن اعتقاد داشت و جزء ضروريات مذهب شيعه است «سوال منكر ونكير في القبر حق» قدر مسلم اين است كه شخص بايد اجمالا عقيده داشته باشد كه در قبر سئوال و جوابي هست حالا به چه كيفيت است؟ آيا با اين بدن جسماني است، يا با بدن مثالي يا مثلا د رهمين قبر خاكي است يا از روح سئوال كرده ميشود و به واسطه علاقه اي كه با بدن دارد اين بدن هم متاثر ميشود يا جور ديگري است اگر تصور بشود اينها را كارنداريم زيرا دانستن تفصيل اين امور لزومي ندارد و نيز راهي براي دانستن آنها جز اخبار نيست د رجلد سوم بحارالانوار و حق اليقين فرموده از احاديث معتبره ظاهر ميشود كه سئوال و فشار قبر دربدن اصلي است و روح به تمام يا بعض بدن بر ميگردد(يعني تا سينه يا كمر چنانكه د ربعض اخبار است) كه قدرت بر فهم خطاب سئوال و جواب داشته باشد.

پرسش از عقائد و اعمال
چيزيكه بايد بدانيم آنستكه از چه سئوال ميشود؟ در قبر از عقايد و اعمال پرسيده ميشود به او ميگويند خدايت كه بود، پيمبرت كه بود چه ديني داشتي؟ اين را از هر فردي خواه كافر مي پرسند مگر از بچه هاي نابالغ و ديوانه ها و كم عقلها؛ اگر عقيده حقه باشد عقايدش را ذكر ميكند و شهادت به وحدانيت پروردگار و رسالت خاتم الانبياء و امامت هدي (ع)‌ميدهد و گرنه زبانش گنك

مي شود بعضي هستند از ترس به ملكين ميگويند تو خدائي گاه ميگويند مردم ميگفتند محمد (ص) پيغمبر است قرآن كتاب خداست يعني از عهده جواب بر نمي آيند خالصه اگر توانست جواب دهد دري از سمت بالا باز ميگردد و تا چشم كار ميكند به قبرش توسعه ميدهند يعني در عالم برزخ كه تا قيام قيامت صول ميكشد در گشايش و راحتي است و به او ميگويند به خواب خوابيدن عروس و اگر ازعهده جواب برنيايد دري از جهنم برزخي به روياو باز ميشود نفخه از از نفخات دوزخ قبرش را آتش ميزند.

فايده سئوال و جواب در قبر چيست؟
خدا ميداند شخص مومن است يا كافر، نيكو كار است يا بدكار، پس سئوال و جواب براي چه؟ سئوال و جواب درقبر ابتداي پيدا شدن نعمت است براي مومن. چقدر كيف ميكند و لذت ميبرد وقتي كه دو ملك را با آن قيافه هاي زيبا و دلربا مشاهده ميكند و آن بوي گل و ريحان بهشتي كه همراه دارند استشمام مينمايد لذا نام ايشان براي مومن بشير و مبشر است.
ديگر آنكه خود سئوال و جواب براي مومن كيف دارد. بچه ها را ديده ايد د رمدرسه وقتيكه درسشان را خوب خوانده باشند؛ كيف ميكنند كه از آنها سئوال شود تا به روز كمال بدهند مومن هم ميل دارد كه از پروردگارش بپرسند تا با كمال اطمينان به يگانگي پروردگار و رسالت محبوبش شهادت دهد.

ديدار ملائكه عذاب و ابتداي ناراحتي
هر قدر كه مومن ا زسئوال و جواب لذت ميبرد و براي او نعمت و ابتداي آسايش است؛ براي شخص كافر هم ابتداي بدبختي و شكنجه است. آمدن ملكها براي كافر موحش است. در روايات است كه هنگام آمدن؛ صداي دعد ميدهند، از چشمانشان آتش ميجهد، موهاي آنها روي زمين ميكشد، با منظره ترسناكي با ميت كافر مواجه ميشوند لذا نامشان براي كافر نكير ومنكر است.

در ساير پرسشها در ميماند
كسي كه يك عمر با خدا كاري نداشته، خدايش را نميشناخته، معلوم است چه بر سرش مي آيد وقتي كه از او درباره خدايش بپرسند. يك عمر خدايش پول بوده، شهرت بوده، رياست بوده، باخداي عالم كاري نداشته است تزلزلي در او پيدا ميشود كه نميتواند پاسخي بدهد. بعضي از عهده جواب بر مي آيندلكن در پاسخ سئوال از پيغمبر در ميمانند و بعضي هم در ساير عقايد حقه، برخي هم ازعهده جواب نسبت به عقايد برمي آيند لكن د رپاسخ اعمال د ميمانند.

از كردار پرسش ميشود
د رجلد سوم بحارالانوار است كه يكي را از عقائدش د رقبر سئوال كردند، همه را بخوبي جواب داد، از اعمالش پرسيدندهمه را خوب جواب داد. تنها به او گفتند يادت هست روزي مظلومي را ديدي و بفريادش نرسيدي، ديدي آبرويش راميريزند، مالش راميبرند و ميتوانستي كمك كني ونكردي؟ اينجا در پاسخ درماند كه در موردي به وظيفه خودش عمل نكرده است به او گفتند كه يكصد تازيانه از عذاب درباره تو حكم شده، يك تازيانه به اوزدند قبرش را پر از آتش كردند.

بلي براي ترك يك واجب اينطور ميشود. مقصود اينست كهنگوئيد كار ما درست است بر فرض كه اصول عقايدت درست باشد و با همين اعتقاد صحيح از دنيا به روي، اعمالت را چه ميكني، آيا ميتواني دعوي كني كه از جهت عمل لنگ نيستي؟ معصوم ناله ميكند كه من و تو چه بگوئيم.

انيس قبر عمل است
مسلم اس كه هر كس درقب انيسش عملش ميباشد چنانكه د رقرآن مجيد و روايات به آن تصريح شده است از آن جمله صدوق عليه الرحمه در كتاب خصال وامالي ومعاني الاخبار از قيس بن عاصم روايت كرده كه باجمعي از قبيله بني تميم خدمت رسول خدا (ص) مشرف ميشود و عرض ميكند يا رسول الله (ص) ما را موعظه اي فرا كه از آن بهرهمند شويم زيرا ما بيابان گرديم پس آن حضرت ايشان را به كلمات خويش موعظه فرمود از آن جمله:
اي قيس براي تو چاره نيست از قريني كه با تو دفن شود و او زنده است و تو با او دفن ميشوي د رحليكه مرده اي. اگر يك قرين كريمي باشد تو را گرامي خواهد داشت و اگر ائيم باشد تو را واخواهد گذاشت و محشور نميشوي مگر با او و پرسيدهنميشوي مگر از او، پس آن را قرا رمده مگرصالح زيرا اگر صالح باشد با او انس خواهي گرفت و اگر فاسد باشد وحشت نخواهي كرد مگر از او و آن قرين ،عمل تو است.

 

خداوند ميترساند
آيات قراني درباره اينكه قرين انسان پس از مرگي نتيجه كردارهايش خواهدبود بسيار است و تنها به يك آيه اكتفا ميشود. ميفرمايد: ياد كن روزي را كه هركس كردار نيك خود را مي يابد كه نزدش حاضر است و همچنين كردارهاي زشت خويش را، آرزو ميكندكه از او فاصله بگيرد و از او جدا نخواهد شد و خداوند شما را از قهرش مي ترساند و خداوند ببندگان خود مهربان است.