خودکشی

مقدمه:
به نظر مي رسد كه خودكشي خصوصي‌ترين اقدامي مي باشد كه ممكن است از جانب يك شخص سر بزند، معهذا مناسبات اجتماعي در سبب سازي آن نقش با اهميتي دارند و اين اقدام ناشي از يك برخورد اجتماعي عميق است. و گرچه در ظاهر هدف خودكشي منحصراً نابودي شخص است ليكن همچنين عمل تجاوزكارانه ايست عليه افراد ديگر.
مطالعه خودكشي نشان مي دهد كه عمل انسان هراندازه هم كه شخصي باشد تأثير متقابلي روي افراد ديگر هم مي گذارد و اين مؤيد اين مطلب مي باشد كه هر فرد را جدا از قالب اجتماعي اش و به تنهايي نمي توان درك كرد.

مسأله خودكشي امروزه جنبة پژوهشهاي علمي پيدا كرده است.
در بررسي هاي مسأله خودكشي به اين نتيجه رسيده اند كه تنها انسان مي‌باشد كه مي تواند مرگ را خود اداره كند و خود را بكشد و اين حقيقت دارد كه برخي از حيوانات تحت شرايط معين رفتارشان طوري است كه منجر به مرگ آنها مي شود اما شاهدي در دست نيست كه اين رفتار حيوانات با آرزوي مرگ باشد و عمل خود نابودي كه با انديشة مردن همراه نباشد خودكشي نيست. (پس انسان است كه مي تواند دست به خودكشي بزند)

خودكشي در همه جا ديده مي شود و دوره اي از تاريخ يافت نمي شود كه در آن خودكشي ذكر نشده است افراد كمي پيدا مي شوند كه هرگز افكار خودكشي به ذهنشان خطور نكرده باشد.

تعريف روشن اصطلاحات در اين زمينه مسألة اساسي است كه خودكشي نه تنها به معني «عمل عليه حيات شخصي» بلكه به معني شخصي كه به دست خود مي ميرد و يا شخصي كه تمايل در خودكشي دارد نيز تعريف مي شود معهذا كلمة خودكشي در مورد آسيب رساندن به خود به نحو كشنده نيز بررسي مي‌شود. مسأله قصد خودكشي بيشتر در اين دوران مورد توجه قرار گرفته است و سابقاً رسم بر اين بوده كه اين موارد را فقط به عنوان يك خودكشي سرهم‌بندي شده و بدون توجه به خصوص به جز از نظر يك اختلال رواني درمان مي كردند درحالي كه خودكشي حتماً بررسي به خصوصي را نيازمند است، زيرا اين عمل نمايندة مشكلات با اهميت بسياري است.

۱۴-خودكشي
خودكشي به معناي نابود كردن و از بين بردن خود، پديده اي است كه ساليان دراز از روابط عشيره اي و سنتي تا روابط پيچيدة شهرهاي امروزي، گريبان بشر را گرفته و در فراز و نشيب تحولات اجتماعي قلب و روح خانواده‌ها و اجتماع را آزرده است. زندگي شهري، انبوهي جمعيت، عدم تجانس افراد با هم، احساس غربت و تنهايي ناشي از آن، كاهش محبت خانوادگي و رها شدن فرد به سرنوشت خود چشم‌هم‌چشميها، پيدا شدن آرزوهاي دور و دراز در زندگي مادي، محروميت در عشق، فقر مادي و دهها عامل ديگر آنچنان ناراحتيهايي براي افراد فراهم آورده كه فرد تنها راه نجات خود را نابودي خويش جستجو مي كند.

در فرا راه رشد و توسعة اقتصادي – اجتماعي، هرچه بر پيچيدگي روابط و مناسبات اجتماعي افزوده مي شود، فاصلة طبقاتي هم بيشتر مي گردد و سرخوردگيها فزوني مي يابد و در نهايت به افزايش تعداد خودكشي منجر مي‌شود.
از هم گسيختگي پيوندهاي سنتي و همبستگيهاي اجتماعي و نيز بيگانه شدن با ارزشها و هنجارهاي جامعة خودي، موجب فزوني نرخ خودكشي در جامعه ها به ويژه در جامعه هاي صنعتي گرديده است.

تعريف خودكشي
دست بافتن به تعريفي جامع و مانع براي خودكشي كار ساده اي نيست. ملاك كار اكثر كساني كه از خودكشي تعريف كرده اند بر اساس تعريف دوركيم بوده است. دوركيم در سال ۱۸۹۷ تعريف زير را ارائه داد: «خودكشي به هر حالتي از مرگ اطلاق مي شود كه نتيجة مستقيم يا غيرمستقيم عملي باشد كه شخص قرباني آن را انجام داده و از نتيجة عملش آگاه بوده است.»

«كردار مثبت» مثل اين است كه فرد گلوله‌اي را در شقيقة خود خالي كند. «كردار منفي» مانند آن است كه انسان خانه‌اي را كه در آتش شعله‌ور است ترك نكند يا آنقدر از خوردن غذا خودداري كند كه بميرد اصطلاحات «مستقيم» يا «غيرمستقيم» بازگوكنندة تمايز همانند تمايز مثبت و منفي است. يك گلوله در شقيقه مستقيماً به مرگ مي انجامد، درحاليكه ترك نكردن خانه اي شعله‌ور در آتش يا امتناع از خوردن غذا ممكن است غيرمستقيم يا نهايتاً به نتيجة منظور يعني به مرگ كشيده شود يا نتيجة آن مرگ باشد.
هاليواكس فرانسوي با وجود اين كه از تعريف فوق انتقاد كرده اما اظهار داشته تعريف ديگري را نميتوان جانشين آن كرد!

اين تعريف نه تنها موارد خودكشي، بلكه موارد مشابه ديگري را هم در بر مي‌گيرد: يك افسر فرمانده كه كشتي خود را غرق مي كند تا تسليم نشود؛ يك سامورايي ژاپني كه خود را مي كشد؛ زيرا شرف خويش را لكه دار مي بيند. برخي زنان هندي كه بنا به رسم خويش مجبور بودند همراه شوهرانشان به گور بروند. نمونه‌هاي ديگر خودكشي هستند به عبارت ديگر، تمام موارد مرگ اختياري كه در هاله اي از قهرماني و افتخار پيچيده شده و در نگاه نخست به نظر نمي رسد خودكشي باشد، مانند مرگ عشاق نوميد، بانكداران ورشكسته در شرايط ناهنجار اقتصادي، جنايتكار دستگير شده و … كه گاه خبر يا تفسير آنها در ستون حوادث روزنامه‌ها مي آيد، همه بايد جزو خودكشي شمرده شوند.

انواع خودكشي
دوركيم در مطالعة كلاسيك خود از ميزانهاي خودكشي در فرانسه، انگلستان، دانمارك و … آن را در چهار گروه متمايز تقسيم كرد و در هر يك از اين انواع رابطه خاص را بين فرد و جامعه بر اساس «همبستگي گروهي» ارايه داد:
الف) خودكشي دگرخواهانه
در خودكشي دگرخواهانه فرو وظيفه اخلاقي عميقي را در خود احساس مي كند و علاقمند مي شود تا خود را فداي ديگران كند. وقتي فردي به احساس همبستگي و انسجام قوي نسبت به يك گروه فوق‌العاده يك پارچه و متحد مقيد باشد، ارزشها و هنجارهاي گروه را از آن خود مي داند و بين منافع خود و گروه فرقي نمي گذارد. در چنين شرايطي فرد در آرزوي فدا كردن زندگي خود به خاطر هدفهاي گروه خواهد بود. به عنوان مثال، مي توان خلبانان از جان گذشتة ژاپني در جنگ جهاني دوم را نام برد و يا جاسوسي كه دستگير شده، قبل از آن كه حرفي بزند و اسراري را فاش كند، كپسول سمي را مي بلعد، يا موردي كه در برخي از جامعه‌ها، سالمندان خود را تسليم مي كنند يا دست به خودكشي مي زنند، به خاطر آنكه بار بي فايده اي بر دوش ديگر اعضاي خانواده خود نباشد و فكر مي كنند كه بدين ترتيب زندگيشان را آبرومندانه به پايان مي رسانند، نمونه هاي از خودكشي دگرخواهانه است.

در جوامع ابتدايي كه از همبستگي گروهي نسبتاً بالايي برخوردارند، خودكشي دگرخواهانه بيشتر رواج دارد و زندگي فردي را مجموعه اي از سنتها و عادتهاي رايج به شدت كنترل مي كند. به بيان ديگر، در چنين جوامعي فرد جان خود را به دليل اجراي احكام عاليتر گروهي. ازجمله به علت فداكاري مذهبي يا به دليل اطاعات كوركورانه از جمع فدا مي كند. اين نوع خودكشي در جامعه‌هاي نوين نيز گاه در ارتش، يعني جايي كه الگوهاي كهن امر و نهي و اطاعت متداول است، ديده مي شود. در جريان جنگها و انقلابها نيز معمولاً مردم با فراموش كردن خود و مسايل و رنجهايشان، به سوي نوعي اتحاد براي كار و هدف مشترك جلب مي شود و همين امر موجب افزايش خودكشي ديگرخواهانه مي‌گردد.

ب) خودكشي ناشي از بي هنجاري
هرگاه نظارتي كه جامعه بر رفتارها و هنجارها، ضعيف يا حذف شود، حالت «بي هنجاري» يا «نابساماني» در جامعه به وجود مي آيد. بي هنجاري از تضعيف وجدان اخلاقي ناشي مي شود و عموماً با بحرانهاي بزرگ اجتماعي، اقتصادي يا سياسي همراه است وقتي كه قواعد اخلاقي به عنوان هنجارهاي معتبر براي ساخت دادن به كردار افراد از اعتبار مي افتد، اميالشان نامحدود شده و يا با منابعي كه دارند ارضا نمي شوند. اين عدم تعادل ميان آرزوهاي افسار گسسته و وسايل ارضايشان ناگزير كشمكشهاي حاد دروني بر مي‌انگيزد كه آنها را به خودكشي سوق مي دهد.

دوركيم در نتيجه گيري خود از خودكشي به مفهوم بي هنجاري اشاره مي كند و بر اين باور است كه در درون بحرانهاي شديد اقتصادي و اجتماعي و زماني كه فشار تورم در جامعه شديد است، احتمال خودكشي بيشتر مي شود. چون در چنين مواقعي هنجارهاي اجتماعي بيشتر تضعيف مي گردد. او مي گويد: «در جامعه هاي امروزي معيارها و هنجارهاي سنتي بي آنكه توسط هنجارهاي جديد جايگزين گردند، تضعيف مي شوند.» بي هنجاري هنگامي به وجود مي‌آيد كه معيارهاي روشني براي راهنمايي رفتار در حوزة معيني از زندگي اجتماعي وجود نداشتنه باشند و مردم در چنين شرايطي احساس بي جهتي و نگراني كنند. بنابراين بي هنجاري يكي از عوامل اجتماعي است كه بر تمايل به خودكشي تأثير مي گذارد.

خودكشي ناشي از بي هنجاري درست در برابر خودكشيهاي سنتي كه از نوع خودخواهانه است، قرار مي گيرد. در اين نوع خودكشي، فرد به حياتش نه از آن رو پايان مي دهد كه هنجاري را شكسته. يا به قانون مورد پذيرش گردن ننهاده، بلكه بدين سبب دست به خودكشي مي زند كه بعد از تلاش بسيار زندگي را سراب، پيروزيها را بي فرجام، و حيات را پوچ يافته است. وقتي كه فرد در خطر روزافزون تحرك اجتماعي قرار مي گيرد و تغييرات سريع و ناگهاني اوضاع اجتماعي سبب بروز فاصله زياد بين عادات و نظام اجتماعي قبلي و جديد مي شود، دستيابي به مقاصد و هدفهاي شخص با مشكلاتي مواجه مي گردد و اين مشكلات به نوبة خود به خودكشي منجر مي شود. خودكشي نوع بي هنجاري به نظر دوركيم نمودار بارزترين خصيصة جامعه جديد است، زيرا از طريق همبستگي موجود ميان فراواني خودكشي و مراحل ادواري اقتصادي مي توان به وجود آن پي برد.

دوركيم چنين استدلال مي كند كه وفور اقتصادي كه اميال انسان را برمي‌انگيزد، خطر وقوع بي هنجاري را نيز به همراه دارد، زيرا اين وقوع «ما را مي‌فريبد تا باور كنيم كه تنها به خود وابسته اين حال آنكه فقرا را در برابر خودكشي محافظت مي كند، زيرا به خودي خود يك عامل بازدارنده است. از آنجا كه تحقق اميال انسان بستگي به منابعي دارد كه در دسترس او قرار مي‌گيرد، بينوايان كه منابع محدودتري در اختيار دارند، كمتر دچار بي‌هنجاري مي شوند. يعني هرچه شخص كمتر داشته باشد، كمتر وسوسه مي شود كه دامنة نيازهايش را به گونه‌اي نامحدود گسترش دهد. با اين همه، مي توان گفت كه همواره خودكشي ناشي از نابساماني تنها در بحرانهاي اقتصادي افزايش نمي يابد. بلكه ميزان آن با روابط خانوادگي رابطه مستقيم دارد و مثلاً به موازات افزايش ميزان طلاق، خودكشي نيز فزوني مي يابد.

ج) خودكشي خودخواهانه
خودكشي خودخواهانه وقتي رخ مي دهد كه فرد رابطة ضعيفي را بين خود و جامعه احساس مي كند و فشارهاي اجتماعي نمي توانند او را عليه «خود ويرانگرانه» تحت تأثير قرار دهند.
فردي كه در منطقه اي فقيرنشين در اطاقي محقر، به تنهايي زندگي مي كند؛ و نه دوستي دارد و نه قوم و خويشي، ممكن است دست به خودكشي خودخواهانه بزند.
خودكشي خودخواهانه مي تواند حاصل احساس تنهائي، درون گرايي، انزوا يا نوعي اختلال رواني باشد. بر اساس پژوهشهاي انجام شده، ميزان خودكشي در جامعه هاي پروتستان به علت فردگرايي، از جامعه هاي كاتوليك بالاتر است؛ زيرا مرام پروتستانها جهان را براي فرد تبيين مي كند و اين امر موجب گسيختگي پيوندهاي او با گروه مي گردد. در اين مذهب احساس گناه به وسيلة اعتراف جبران نمي شود؛ بلكه مورد غضب خداوند و خشم ديگران قرار مي‌گيرد.

معمولاً در خودكشي خودخواهانه همبستگي فرد با زندگي خانوادگي ناچيز و سست است؛ زيرا هر چه اعضاي خانواده به هم نزديكتر و صميمي تر باشند، ايمني فرد نسبت به خودكشي بيشتر مي شود. نرخ خودكشي نسبتاً بالايي كه در مجردان ديده مي شود، تأييد بر اين مدعاست.

ج) خودكشي جبري
همان طوري كه خودكشي بي هنجاري از احساس بي نظمي در جامعه ناشي مي شود، خودكشي جبري مربوط مي گردد به «بي‌قدرتي» كه مردم احساس مي كنند. بي‌قدرتي، به حالتي گفته مي شود كه فرد قادر به تحت تأثير قرار دادن محيط اجتماعي خود نباشد. مثل: يك زنداني كه ديگر تحمل ماندن در زندان را ندارد؛ ممكن است تنها «راه رهايي» را از طريق خودكشي جبري بيابد.
همچنين است خستگي روحي از محيط زندگي، تنزل محيط از استانداردهاي اخلاقي و ديني، فشارهاي اجتماعي بر اثر مشكلات ناموسي و خانوادگي و اختلافهاي عميق طبقاتي با كساني كه از فرد پايين تر بوده و بعداً رشد چشمگير يافته است.

علل و انگيزه هاي خودكشي
تا كنون مطالب بسياري در بارة انگيزه هاي خودكشي نوشته شده است. غالباً دلايلي كه قربانيان خودكشي ارايه مي دهند به قدر كافي قابل درك است، اما به طور معمول هيچگاه اين مشكلات آن قدر با اهميت نيست كه خودكشي تنها چاره آن به نظر برسد.
به دست آوردن اطلاعات در بارة انگيزه هاي خودكش غالباً مشكل است، زيرا مهمترين عامل دستيابي به اطلاعات يعني شخص قرباني در اختيار نيست تا بتوان از او سؤال كرد و از اين طريق به انگيزه هاي اقدام او پي برد.

بدين ترتيب، بايد گفت عوامل بسياري دست‌اندركارند كه به عنوان مثال عواملي چون جنس، ازدياد سن، بيوگي، مجرد يا مطلقه شدن، نداشتن فرزند، تمركز جمعيت، اقامت در شهرهاي بزرگ، بالا بودن هزينه هاي زندگي، بحرانهاي اقتصادي اعتياد، سابقة اختلافات خانوادگي در دوران كودكي، اختلال رواني و بيماريهاي جسماني را مي توان نام برد.
و همچنين يك سري عواملي هستند كه به طور معكوس در خودكشي نقش دارند:
مانند جنس مونث، جواني، تراكم اندك، مشاغل روستايي، تعلقات مذهبي، تأهل را نيز مي توان نام برد.
علل و انگيزه هاي خودكشي را مي توان در چندين مقوله زير مورد تبيين قرار داد:
۱- شاخصيت و تجربه هاي مراحل كودكي

برخي از انواع خودكشي دوران بزرگسالي را مي توان به تجربه هاي خانوادگي و بعضي ويژگيهاي شخصيتي چون از دست دادن يكي از والدين، طرد عاطفي دراز مدت، فرزند ارشد بودن و اقدام به خودكشي بستگان نسبي مربوط دانست.

از سوي ديگر، خصوصيات شخصيتي كه اغلب منجر به خودكشي مي شوند، عبارتند از: افسردگي، خودانگيختگي، بدبيني، خودپنداري منفي، انفعال، درون گرايي و تضاد فكري. روان شناسان مايلند اين خصوصيات را به ضربه رواني مراحل اوليه كودكي ارتباط دهند، درحالي كه جامعه شناسان به احتمال زياد آن را به حوادث دوران بزرگسالي ازجمله طلاق و بيكاري نيز مربوط مي دانند.

۲-عوامل فرهنگي
تبيينهاي فرهنگي خودكشي بيشتر تأكيد بر ارزشها، انتظارات نقش فرهنگ و تأثير رسانه هاي گروهي دارد. به عنوان مثال، در جامعة غرب از نقش مردانه انتظار مي رود با خودكشي توأم باشد؛ زيرا در اين جامعه توقع دارند مردان «قوي» باشند حال آنكه مردان در رويارويي با بحرانها از زنان ناتوانترند. با اينهمه در سالهاي اخير نقش دو جنس (مرد و زن) به هم نزديك شده. تفاوت خودكشي آنها در اغلب جامعه‌هاي صنعتي رو به كاهش است. بررسي‌هايي كه در آمريكا انجام شده نشان داده است كه تفاوتهاي فرهنگي به شيوه‌اي است كه گاه اعضاي گروههاي نژادي پرخاشگري را دروني مي‌كنند.

يافته هاي پيشين مبني بر اينكه پروتستانها بيش از كاتوليكها خودكشي مي‌كنند، يا برخي از شعاير مذهبي مانند رفتن به كليسا احتمال خودكشي را كاهش مي‌دهد، با تحقيقات اخير تأييد نشده است. به تازگي تز دوركيم مبني بر اينكه بحرانهاي سياسي نظير جنگ و برانگيخته شدن احساسات عمومي، خودكشي را كاهش‌ مي‌دهد، به طور جدي زير سؤال رفته است.
مطالعه چند متغير در ايالات متحدة آمريكا نشان مي دهد كه اشتغال به مناصب رده هاي بالا در طول جنگ سهم اصلي تري را در كاهش ميزان خودكشي ايفا مي كند، در حاليكه انگيختگي احساسات عمومي بيش از آن حامل خودكشي است. (مارشال، ۱۹۸۱)
۳-يگانگي اجتماعي
مهاجرت نيز تا اندازة زيادي با خودكشي رابطه دارد، زيرا مهاجران در مواردي ناگزيرند از پيوندهاي نزديك به دوستان خانواده و همكاران صرفنظر كنند و به خودكشي روي بياورند.
تأثير ضربة برخورد فرهنگها و بر خودكشي نيز مورد مطالعه واقع شده است. مطالعة تجربي عالي در اين زمينه توسط «تروواتو» (۱۹۸۶) منتشر شده است. او تحقيق خود را روي دو متغير كه به طور سنتي در افزايش خودكشي مؤثر بوده است؛ يعني مهاجرت و بيكاري متمركز ساخت. تروواتو دريافت كه برخلاف انتظار قديمي، اين دو متغير تأثير چنداني نمي توانند در تمام سنين بر خودكشي داشته باشند. هرچند تأثير هر دو متغير بر مردان واقع در گروههاي سني ۱۵ تا ۲۴ سال خواه به دليل نداشتن شغل، خواه به دليل مهاجرت قابل توجه بوده است.

 

۴-شرايط اقتصادي
مجرمان اقتصادي و بيكاران داراي نرخ خودكشي بالايي هستند، زيرا بهبود شرايط اقتصادي نشانگر كاهش آن است. همچنين، گرايش جهاني در كاهش ميزان خودكشي بين سالمندان، ناشي از اجراي تأمين اجتماعي مربوط به آنان است.
البته بيكاري صرفاً نمي تواند عاملي براي خودكشي باشد. مگر اينكه با فشارهاي خانگي (همسر – خانواده)، زخم زبانهاي آنها، توقعات بي مورد و غيرمعقول توأم گردد. گم كردن پايگاه طبقاتي و به مصداق هم از گندم ري و هم از خرماي بغداد محروم شدن بي اعتنائي و تمسخر اعضاي طبقة جديد اجتماعي براي كساني كه يك شبه ره صد ساله رفته و تلاش در ياد گرفتن رسوم و فرهنگ جديد بصورت طوطي وار دارند نيز از عوامل مؤثر مي باشند.

۵-تجددطلبي(نوگرايي)
دوركيم افزايش خودكشي را در قرن نوزدهم به فرآيند نوگرايي (تجددطلبي) و عواملي چون ظهور فردگرايي. شهرنشيني، صنعتي شدن و جايگزين اقتدار مذهبي با تحقيق آزاد در نظام آموزشي – كه نشانگر كم شدن يگانگي اجتماعي است – نسبت مي داد؛ ولي در پژوهشهاي نوين رابطه اي بين تجددخواهي و خودكشي به دست نيامده است. در همان حال، ميزان خودكشي در برخي از جامعه ها افزايش يافته، اما در ديگر كشورها كاهش پيدا كرده و حتي به صفر رسيده است. قبول تعهد اجتماعي با مسؤوليت پذيري و دسترسي به آموزش و پروش ازجمله تبيين كننده هاي اين امر هستند.

بزرگترين موج خودكشي بعد از جنگ، در جوامع صنعتي بين جوانان ۱۵ تا ۲۴ سال بوده است. برخي از دلايل اين امر عبارتند از: بيكاري دسته جمعي و ناكاميهاي ناشي از آن حتي در بين افرادي كه داراي تحصيلات عالي بودند، كاهش اعتقادات مذهبي، مدارا با رفتارهاي انحرافي در خرده فرهنگ جوانان، و اثرات طلاق بر كودكان.

همينطور افراط و تفريط‌هاي تربيتي و اشباع شدن جوانان از هر جهت بطوري كه ديگر هيچگونه كمبودي در اطراف خود ملاحظه نكنند نيز از موجبات خودكشي در دنياي متمدن امروز است.
آلودگي هاي صوتي، اثرات مخرب گازهاي شيميايي پراكنده در محيط زيست فيلمهاي بدآموز سراسر خشونت و تقليد كوركورانه از قهرمانهاي آنها استفاده از مواد مخدر (روانگردان) مانند ال.اس.دي و ماري‌جوانا كه سطح آگاهي را بطرز عجيبي كاهش داده و ارتفاعات بسيار كم بنظر مي رسند و مهمتر از همه كم رنگ شدن باورهاي ديني و تربيت لائيك نيز از اين دسته عوامل مي باشند.

۶-سن
برخلاف اعتقاد عموم كه خودكشي را به عشق هاي ناكام (كه از لحاظ تار و پود اخلاقي مورد بحث قرار مي گيرد) نسبت مي دهند، اكثريت كساني كه خود را مي كشند افراد مسن و بسياري از آنها نسبتاً عليل هستند. و يكي از دلايلي كه كشورهاي توسعه يافته و مرفه نسبتهاي خودكشي بالاتري نسبت به كشورهاي توسعه نيافته و فقير دارند اين است كه طول عمر در دستة قبلي خيلي بيشتر از گروه فوق‌الذكر است. و امروزه انسانهاي بيشتري از گذشته به سنين پيري و بيماري مي رسند و بدين دليل است كه روانپزشكي بهبود مراقبت هاي پزشكي و رفاه مادي را از عواملي است كه نسبتهاي خودكشي را كمتر مي‌كند.

گوشه گيري اجتناب‌ناپذير پيران از جهات اجتماعي و روان شناسي به واسطه تمايلات خانواده‌ها در اجتماعات براي تجزيه شدن به كوچكترين واحدها تشديد مي يابد. و مي تواند اين عامل از عوامل تشديد كننده خودكشي باشد.