رويكرد لايب نيتس به عليت در نظام هستي

چكيده
گتفريد ويلهلم لايب نيتس فيلسوف آلماني قائل به نوعي عقل گرايي ايده آليستي است. وي معتقد است كه اشياء مادي وجود واقعي نداشته و چيزي جز اوهام نيستند، وي بر خلاف دكارت و اسپينوزا وجود جوهر جسماني را رد مي كند و جهان هستي را در عين تنوع، هماهنگ مي بيند… او براي تبيين اصول فلسفي خويش، ساختار و پيكره آنرا در اصول نودگانه منادولوژي در سه بخش پايه ريزي كرده است:
۱- مْنادها يا عناصر اشياء ۲- خداوند ۳- تصوير جهان با توجه به علت آن (يعني خداوند)

آنچه در عالم خارج وجود دارد جواهر فرده اي (منادها) هستند كه داراي يك نظام و سلسله مراتب هستند… هر واحدي جهان را در خود منعكس مي سازد نه بدان سبب كه جهان در آن «واحد» تأثير مي كند بلكه بدان علت كه خداوند به «واحد» چنين ماهيتي داده كه به خودي خود چنين نتيجه اي را حاصل مي كند. وي معتقد است بين موجودات جهان و تغييرات يك «واحد» و «واحد» ديگر، نوعي هماهنگي پيشين بنياد وجود دارد. همه موجودات هستي همانند ساعتهايي هستند كه با هم ميزان شده اند و در زمان نشان دادن و به صدا در آمدن هماهنگ عمل مي كنند و…

 

واژگان كليدي
لايب نيتس، مناد، اصل جهت كافي، اصل هماهنگي پيشين بنياد، نظام أحسن وجود، جهانهاي ممكن، منادولوژي، نيك انگاري

گتفريد ويلهلم لايب نيتس [۱] (۱۷۱۶-۱۶۴۶م) يكي از فيلسوفان بزرگ آلماني است كه در زمينه هاي متعدد علمي صاحب نظريه و رأي است. در رياضيات، منطق جديد، فلسفه و كلام صاحب ابداعاتي است.
بحث از «منادها [۲]» و «اصل جهت كافي [۳]» و «اصل هماهنگي پيشين بنياد [۴]» و «جهانهاي ممكن [۵]» و… از مختصات نظريه ما بعدالطبيعه او مي باشد. وي در بخش الهيات بالمعني الاخص ابداعاتي نظير «عدل الهي» و «تبيين شر در نظام أحسن وجود» دارد.

از آثار مهم وي در فلسفه كتاب منادولوژي است (۱۷۱۴ م). وي در اين اثر سيستمي را ارائه داده است كه در آن هماهنگي جهان را به عنوان نتيجه طبيعي ذات منادها (البته به فعل خداوند) معرفي كرده است. اين كتاب و كتاب «اصول طبيعي و الهي» از آخرين آثار لايب نيتس است. وي در طي سالهاي آخر عمرش طي چند نامه به دانشمندان مختلف، بعضي از نكته هاي مهم سيستم خود را بازگو كرده است در نامه اش به «دبوس [۶]» درباره مناد و ماده و جسم و جوهر سخن گفته و با «بورگه [۷]» درباره ادراك و كمال رو به افزايش آفريدگان، و با «كلارك [۸]» در خصوص خدا و مكان و زمان سخن رانده است.

وي در برخي نامه هايش به «آرنو [۹]» از مباحث منطقي در بحث قضاياي ضروري استمداد جسته و آنرا پلي براي رسيدن به بحثهاي متافيزيكي اش قرار داده است. (لايب نيتس، ۱۳۷۵ ش، صص ۴۳-۳۸)
برتر اند راسل كه خود را متخصص در شناخت لايب نيتس معرفي مي كند معتقد است كه وي در فلسفه اش صاحب دو دستگاه است: يكي دستگاه عوامانه و مردم پسند كه متجلي در كتابهاي «مونادولوژي» و «اصول طبيعي و الهي» و «اصل تئوديسه» است و مباني الهيات خوش بينانه وي را تشريح مي كند، ديگري دستگاه محرمانه اوست كه اغلب در دو اثر به اهتمام «لويي كوتورا [۱۰]» يافت مي شود. بخش عميق تر (محرمانه) فلسفه لايب نيتس در نامه هاي فوق الذكر (به خصوص نامه هايش به آرنو) مي باشد. به نظر مي رسد كه علت پنهانكاري لايب نيتس، استقبال ناخوشايندي است كه «آرنو» در اين نامه ها منعكس كرده است (راسل، ۱۳۷۳ش، ج ۲، صص ۸۱۴-۸۱۳).

هنري توماس نيز در كتاب «بزرگان فلسفه»، با راسل هم عقيده است. وي لايب نيتس را صاحب دو طرز تفكر كاملاً مختلف مي داند: يكي خوش بينانه و ديگري واقع بينانه. وي در فلسفه خوش بينانه اش، نظريه «بهترين دنياي ممكن» را مطرح كرده است. اين نظر موجب شد تا ولتر در داستان «ساده دل»، وي را در قيافه مسخره دكتر پانگلوس وصف كند. اما سيستم واقع بينانه او در دوران حياتش منتشر نشد زيرا مي ترسيد كه افكار عميق درونيش مايه رنجش شاهزادگان درباري شود. او فيلسوفي دوگانه بود، ذهني عالي و درخشان اما روحيه اي جبان داشت. از نظر فكري يكي از برجسته ترين متفكران جهان بود اما به لحاظ روحي مردي نوكرمآب و فروتن در دربارهاي آلمان. (توماس، ۱۳۴۸ش، صص ۳۵۹-۳۵۵)

پس از آشنايي مختصر با خصوصيت دو گانه فلسفه لايب نيتس، به دنبال بررسي رويكرد وي نسبت به قانون عليت و جايگاه آن در نظام هستي مي باشيم. مسائلي كه در پژوهش حاضر بدنبال پاسخگويي بدانها هستيم از اين قرارند:
۱- طرح لايب نيتس نسبت به حقيقت اجسام و جهان هستي چيست؟

۲- آيا در جهان هستي هماهنگي وجود دارد يا هرج و مرج؟ در صورت وجود هماهنگي بين پديده هاي هستي، عامل اين هماهنگي كيست؟
۳- آيا تنها خداوند به عنوان علت در نظام هستي موجود است يا نوعي نظام علي و معلولي (همانطور كه در فلسفه اسلامي مطرح است)، در فلسفه لايب نيتس به چشم مي خورد؟

۴- و سرانجام لايب نيتس ربط وحدت و كثرت را چگونه تبيين مي كند؟
براي يافتن نظر نهايي وي و پاسخ به سؤالات فوق، از سويي از كتاب منادولوژي و توضيحات شارحان آن مانند شروح لاشليه [۱۱]، بوترو [۱۲]، و برتراند [۱۳] استفاده كرده ايم [۱۴] و از سوي ديگر از نقد راسل و نامه هاي لايب نيتس به آرنو و مجموعه مقالات Critical Assessments بهره جسته ايم.

سه ضلع فلسفه لايب نيتس
لايب نيتس نظير دكارت و اسپينوزا راسيوناليست است. راسيوناليستها معتقدند كه حس به تنهايي نمي تواند شناخت مطابق با واقع را بدست آورد، حتي نمي تواند يقين كند كه واقعي در كار هست. حس امري ظاهري است اما نيرويي كه به واسطه آن مي فهميم كه «واقعي» وجود دارد و چگونه هست يا بايد باشد، «عقل محض [۱۵]» است. لايب نيتس در نامه اي خطاب به شارلوت [۱۶] (شاگرد وي در فلسفه) مي نويسد:

ما از حواس ظاهر استفاده مي كنيم، چنانكه نابينا از عصا استفاده مي كند. حواس ظاهر متعلق هاي حاسه خود را به ما مي شناساند كه عبارتند از رنگها، آواها، مزه ها و اوصاف لمسي؛ اما ما را آگاه نمي كند كه آيا اين اوصاف محسوس چيستند؟ يا از چه ساخته شده اند؟ حقيقت از طريق حواس شناخته نمي شود، زيرا محال نيست كه موجودي رؤياهاي طويل و منظمي شبيه زندگي ما داشته باشد و هر چيزي را كه گمان مي كند از طريق حواس درك كرده است، صرفاً ظاهري باشد. بنابراين بايد چيزي وراء حواس در كار باشد كه «واقع» را از «ظاهر» متمايز كند. (ملكيان، ۱۳۷۹ش، ج ۲، صص ۲۸۳-۲۸۲) [۱۷]

اما لايب نيتس با دو فيلسوف مذكور در باب وجود اشياء مادي مخالف است و به نوعي عقل گرايي ايده آليستي معتقد است. دكارت و اسپينوزا بر اين عقيده بودند كه اشياء مادي واقعاً وجود دارند اما لايب نيتس مي گويد: شييء مادي وجود واقعي ندارد و اشياء چيزي جز اوهام نيستند. دكارت در مقام فرض، وجود غير خدا و اشياء مادي را – بدون اينكه دليلي بياورد _ تصوير كرد، در حاليكه شايد چيزي غير از خدا و اشياء مادي اين نقش را ايفا كند، علاوه بر آن كه مي توان خدا را ملقي اين تصورات دانست بي آن كه خدا فريب كار باشد.

تصويري كه لايب نيتس درباره تأثير خداوند در هستي بيان مي كند از اصول ۳۷ به بعد منادولوژي آشكار مي گردد. وي اعتقاد دكارت و اسپينوزا را درباره وجود «جوهر جسماني» رد مي كند. آن دو آثار ظاهري درك شده از طريق حواس ظاهري را از اوصاف و احوال جوهر جسماني دانسته و ويژگي اصلي آنرا «امتداد» مي دانند و چون جوهر جسماني ممتد است پس مكاني را اشغال مي كند، اما لايب نيتس نه تنها اعتقادي به جوهر جسماني ندارد بلكه ويژگي امتداد را نيز نمي پذيرد. به نظر وي امتداد نمي تواند از صفات يك جوهر باشد زيرا مستلزم تكثر مي شود و تنها مي تواند به مجموعه اي از جواهر نسبت داده شود. پس هر جوهر

واحدي (مناد) بايد غير ممتد باشد. در نتيجه او به تعداد نامحدودي جواهر قائل بود كه آنها را واحد (مناد) مي ناميد [۱۸] هر يك از اين واحدها داراي بعضي از صفات نقطه فيزيكي هستند، اما فقط وقتي كه آنها را به طور مجرد در نظر بگيريم. حقيقت هر يك از واحدها يك روح است. بنابراين به نظر مي رسد كه يگانه صفت اساسي ممكن جوهر بايد انديشه باشد. در نتيجه لايب نيتس به انكار ماده و قرار دادن خيل نامحدودي از ارواح به جاي آن ناچار شد. (راسل، ۱۳۷۳ش، ص ۸۰۴) وي معتقد است اگر اين جوهر امتداد داشته باشد بايد از اجزاء ممتد درست شده باشد (جزء لا يتجزي)، و جزء از دو حالت خارج نيست يا بْعد دارد و يا ندارد، اگر بْعد داشته باشد پس لا يتجزي نيست و اگر بُعد نداشته باشد، جزء آن جوهر جسماني محسوب نمي شود و هر دو نتيجه خلاف فرض است.

چگونه از n شييء بي بْعد، جسم داراي بعد ايجاد مي شود؟ پس از جوهر جسماني داراي امتداد، به صرف فرض آن، فرض خلافش لازم مي آيد و اين مفهومي پارادوكسيكال است و مصداقي ندارد. شرط مصداق داشتن يك مفهوم اين است كه خود مفهوم، پارادوكسيكال نباشد. (ملكيان، ۱۳۷۴ش، ج ۲، ص ۲۸۵)

اما به اين استدلال فوق نقدي وارد شده كه ماحصل آن اينست: به نظر مي رسد در استدلال لايب نيتس دو چيز مساوق يكديگر فرض شده اند كه يكي ذي بعد بودن و ديگري قابل تجزيه بودن، اما از كجا اثبات مي كند كه اگر چيزي داراي بعد باشد بايستي حتماً تجزي داشته باشد. مي توان چيزي را تصور كرد كه داراي بعد باشد و قابل تجزيه نباشد، به خصوص وقتي مراد از تجزي، تجزيه عملي باشد (همانجا)

اما در مورد جهان هستي، لايب نيتس آنرا هم «متنوع» مي داند و هم «هماهنگ». لذا براي شناخت آن (همانطور كه هست) بايستي در آنِ واحد جزئيات آنرا تمييز داده و وحدت آنرا دريافت. لذا براي دستيابي به اين شناخت دو گانه بايستي در مقامي بسيار عالي و مشر‍ف، حتي المقدور نزديك به مقام الوهيت قرار گرفت. [۱۹]

از اينرو براي تبيين اصول فلسفي خويش، ساختار و پيكره آن را در اصول نودگانه منادولوژي، در سه بخش پايه ريزي كرد كه عبارتند از :
۱- منادها يا عناصر اشيائ (جواهر فرده)، كه از شماره ۱ تا ۳۶ منادولوژي به تبيين و تفسير آن پرداخته است.
۲- خداوند كه از شماره ۳۷ تا ۴۸ اصول منادولوژي به توضيح و جايگاه آن همت گمارده است.
۳- تصوير جهان با توجه به علت آن(خداوند)، كه از شماره ۴۹ تا ۹۰ بدان پرداخته است.

۱- منادها
آنچه در عالم خارج وجود دارد، جواهر فرده اي است كه داراي يك نظام و سلسله مراتبي است. در اين سلسله، وقتي از بالا (خدا) به پايين مي آييم، منادهاي پائيني داراي اين استعداد هستند كه در ما توهم ايجاد كنند و با اينكه بي بعد هستند در ما تصور جسم بعد دار را بوجود آورند.
براي روشن تر شدن مطلب فوق، منادها را مي توان به دو لحاظ مورد توجه قرار داد:
أ ـ طبيعت منادها (شماره۱ تا ۱۷ اصول منادولوژي)
ب ـ درجه كمال منادها (شماره ۱۸ تا ۳۶ اصول منادولوژي)

 

الف ) طبيعت منادها نيز از دو حيث مختلف مي تواند مورد توجه قرار گيرد:
۱- به لحاظ بيرون
۲- به لحاظ درون
(لايب نيتس، ۱۳۷۵ش، صص ۱۱۱-۱۱۰؛ Garber, 2000, pp.480-481)
اما به لحاظ بيروني و خارجي، مناد، ساده و بدون امتداد و بي شكل و تجزيه ناپذير است، نه در خور حدوث يا زوال به طور طبيعي است و نه قابل تغير است به نحوي كه مخلوق ديگري در درون آن تأثير بگذارد (اصل ۶: نه حدوث منادها و نه فناي آنها ممكن نيست مگر دفعتاً واحده و به خلق و إفناء، اما آنچه مركب است با وجود أجزاء، حادث و با تباهي اجزاء تباه مي شود.)

از سوي ديگر لايب نيتس در اصل ۹ بيان مي دارد كه چون در طبيعت هرگز دو موجود يافت نمي شود كه كاملاً عين يكديگر باشند پس اشياء فرقي دروني دارند. يعني هر مناد با مناد ديگر متفاوت است.
اما به لحاظ دروني، مناد داراي ادراك [۲۰]، يا تصوير كثرت در وحدت است و برخوردار از شوق يا ميل گذشتن از ادراكهاي كمتر متمايز به ادراكهاي بيشتر متمايز و بدين وجه مانند خودكاري است غير جسماني.

لايب نيتس در اصل ۱۸ از اصول منادولوژي، نام «كمالهاي اول» را بر كليه اين گوهرهاي ساده مي گذارد زيرا اينها در خود نوعي كمال دارند و كفايتي در آنهاست تا آنها را منبع افعال دروني كند. (لايب نيتس، ۱۳۷۵ش، صص ۱۱۱-۱۱۰)
اصل ۱۳ از اصول نودگانه مراد از شوق و ميل دروني منادها را برايمان روشن مي گرداند:
«عمل اصلي دروني كه موجب تغير يا گذشتن از يك ادراك ديگر مي شود ممكن است شوق ناميده شود. حال ممكن است شوق هميشه به همه ادراكاتي كه مايل است نرسد اما همواره چيزي از آن را مي يابد و به ادراكهاي جديد نايل مي شود.»

در اصل ۱۲، تغير را خصوصيتي دروني دانسته و آنرا عامل تنوع گوهرهاي ساده مي شمارد. يكي از شارحان [۲۱] لايب نيتس از اين اصل نتيجه مي گيرد كه بنابر اين تغيير بايستي همواره «متوالي» و «دائمي» باشد و از خود چيزي باقي گذارد مانند قشرهاي نازك گل و لاي كه در اثر عقب رفتن امواج بر جاي مي ماند (لايب نيتس، ۱۳۷۵ش، ص ۱۰۵)

حال بايد ببينيم كه لايب نيتس چه مكانيزمي براي تغيير فوق قائل است؟ وي مانند ساير فلاسفه كارتزين معتقد است كه جواهر قادر به فعل و انفعال بر يكديگر نيستند. در سيستم وي منادها، سربسته و بدون پنجره هستند، و هيچ ارتباط علي و معلولي و تأثير و تأثري بر يكديگر نمي گذارند چنانكه در اصل ۶ اين تغيير را (همانطور كه ذكر شد) دفعي و بهمراه خلق و افناء و دروني دانست نه بيروني تا بتوان بدينوسيله تأثير علي شييء يا مناد ديگري را بر آن توجيه كرد.
وي در بخشي از اصل ۷ مي گويد: «منادها دريچه اي ندارند كه از آن دريچه امكان ورود يا خروج چيزي باشد. اعراض بر خلاف نظر اهل مدرسه (بون آوانتورقديس [۲۲])، نه ممكن است منفك شوند و نه ممكن است در خارج از گوهرها زيست كنند. بدين وجه نه گوهر ممكن است از بيرون داخل مناد بشود و نه عرض.» (لايب نيتس، ۱۳۷۵ش، صص ۱۰۰-۹۹)

بنابراين لايب نيتس از مخالفان رابطه علي و معلولي بين موجودات است و معتقد است كه اگر چنين رابطه اي به ذهن ما ميرسد به سبب فريبندگي ظواهر است. اعتقاد مذكور از نظر راسل منجر به دو اشكال ذيل است:
۱- در علم ديناميك كه به نظر مي رسد اجسام بر يكديگر تأثير مي گذارند به خصوص هنگام تصادم، نظريه فوق به اشكال برمي خورد (اگر از اين اشكال هم صرفنظر كنيم، اشكال دوم همچنان باقي است)

۲- در ادراك، به نظر مي رسد كه اثر شييء مدرك بر مدرك وجود دارد و نوعي رابطه تأثير گذاري بين آنها برقرار است. (راسل، ۱۳۷۳ش، ص ۸۰۵)
لايب نيتس عقيده دارد كه هر «واحدي» جهان را در خود منعكس مي سازد، نه بدان سبب كه جهان در آن «واحد» تأثير مي كند بلكه بدين علت كه خدا به «واحد» چنان ماهيتي داده كه به خودي خود چنين نتيجه اي را حاصل مي كند. وي معتقد است بين موجودات جهان و تغييرات يك واحد و واحدديگر، نوعي هماهنگي تقديري (هماهنگي پيشين بنياد) وجود دارد كه شبيه فعل و انفعال از آن پديد مي آيد و آنرا به عنوان يك برهان و يك اصل معرفي مي كند.

بنابراين برهان، همه موجودات هستي همانند ساعت ها هستند و اين ساعتها بي آنكه ارتباط علي بين آنها در كار باشد چون با هم كاملا ميزان شده اند و در آن واحد زنگ مي زنند. پس بايد علت خارجي واحدي كه آنها را تنظيم كرده است موجود باشد. به اعتقاد وي اين هماهنگي باعث پيدايش نظام احسن شده است. (راسل، ۱۳۷۳، ص ۸۰۵)

راسل بر اين برهان اشكال كرده و مي گويد: اگر واحدها بر يكديگر تأثير نمي گذارند پس يكايك آنها چگونه مطلع مي شوند كه واحدهاي ديگر وجود دارند؟ اگر حرف لايب نيتس درست باشد بايد اين انعكاس (منعكس ساختن جهان) هم رؤيايي بيش نباشد، اما معلوم نيست وي از كجا دانسته كه همه واحدها در آن واحد رؤياهاي مشابه مي بينند. لذا راسل معتقد است كه مطالب فوق تنها خيالبافي است و به درد تاريخ قبل از دكارت مي خورد (راسل، ۱۳۷۳ش، ص ۸۱۱)
اگر بخواهيم اين گفتار لايب نيتس را به زبان افلاطون بيان كنيم مي توانيم جواهر فرد فلسفه وي را با تعدادي آينه كه در يك زمان تصوير جهان را در خود منعكس مي سازند، مقايسه كنيم. اما اين آينه ها به لحاظ مرتبه با يكديگر برابر نيستند. برخي تصوير جهان را با وضوح بيشتري منعكس مي سازند و بعضي با وضوح كمتر. اين امر كلاً به مرتبه و موقعيت مناد مورد نظر بستگي دارد.

اسپينوزا تاكيد مي كرد كه همه آدميان كه به مثابه آئينه جلوه گر أنوار حق هستند، به يك اندازه اين انوار را منعكس مي سازند ولي لايب نيتس اظهار مي دارد كه هيچ دو انساني يكسان نيستند (وي در زندگيش نيز هميشه طرفدار امتياز طبقاني بود و مي گفت: هر انساني بايد مرتبه خود را بشناسد، و هر زني بايد بداند كه مرتبه اش دون مرتبه مرد است!) (توماس، ۱۳۴۸ش، ص ۳۵۷)

راسل معتقد است كه برهان لايب نيتس را مي توان از شكل ما بعدالطبيعي اش خارج كرده و به صورت «برهان نظم» در آورد به اينصورت كه اگر به جهان بنگريم چيزهايي را مي بينيم كه نمي توان آنها را نتيجه نيروهاي كور طبيعت دانست بلكه بسيار منطقي تر است كه آنها را به عنوان شواهد يك غرض خير در نظر آوريم. اين برهان از نظر شكل منطقي عيبي ندارد اما مقدمات آن تجربي است و نه ما بعد الطبيعي. خداي اين برهان لازم نيست همه صفات ما بعدالطبيعي مانند قدرت مطلق و علم مطلق را داشته باشد و تنها كافي است قدرت و علمش بيش از ما باشد، هم چنين بديهاي جهان، ممكن است نتيجه محدوديت قدرت او باشد. (راسل، ۱۳۷۳ش، ص ۸۱۲)

در واقع راسل با اين بيان در صدد است تا از مجموعه ادعاهاي لايب نيتس چنين نتيجه گيري كند كه برهان تا حد برهان نظم تنزل پيدا مي كند و چون برهان نظم داراي مقدمات تجربي است، اين مخالف مبناي راسيوناليستي اوست. ديگر آنكه وي تأثير علي و معلولي اشياء عالم را بر يكديگر انكار كرده است بدون اينكه اين مطلب را مستدل كند، هماهنگي تقديري بين اشياء عالم يك ادعاست و مي تواند با ادعاي ديگري مبني بر اينكه خداوند با قدرت قاهر ه اش موجودات را طوري خلق كرده تا بر يكديگر تأثير و تأثر وارد كنند باطل شود.
تا اينجا نتايج حاصله از سخنان لايب نيتس عبارتند از:

۱- اشياء مادي چيزي جز اوهام نيستند.
۲- زمان و مكان بالتبع موهوم است.
۳- رابطه علي و معلولي بين موجودات وجود ندارد و اگر چنين رابطه اي به نظر مي رسد به سبب فريبندگي ظواهر است و …. در حاليكه همانطور كه راسل گفت منعكس شدن جهان در هر مناد، بدون در نظر گرفتن مسئله عليت، خود مي تواند مرهون خيال پردازيهاي لايب نيتس بوده و رؤيايي بيش نباشد.
گر چه بر خلاف نتيجه گيري فوق، كساني را مي توان يافت كه در داوري درباره برهان لايب نيتس نظري كاملاً مخالف دارند. در اين داوري جديد هنگام مقايسه نظريه منادهاي لايب نيتس با أشاعره و مالبرانش، چنين بيان شده است:

« لايب نيتس از طرفداران اصالت عقل و از معتقدان به اصل عليت است. با اينهمه بين نظريه مناد با جزء لا يتجزي دموكريت و اشعري شباهت آشكاري است و به همين نسبت گمان نفي عليت درباره او در ابتداي امر جريان مي يابد. چنين مي نمايد كه نظريه مناد تا آنجا كه به روابط منادها مربوط مي شود نافي رابطه علت و معلولي است و شباهت كاملي با نظريه اشعري دارد اما از آنجا كه لايب نيتس حالت كنوني هر مناد را تأثري از حالت پيشين خود او مي داند، به طريقي با اصل عليت كنار مي آيد».

به علاوه تأكيد او بر هماهنگي پيشين منادها، وجه امتياز آشكاري را بين نظريه او و جزء لا يتجزي اشعري در ارتباط با عليت، پيشنهاد مي كند، زيرا لازمه ذره گرايي اشعري دخالت دادن لحظه به لحظه اراده خداوند در حوادث جزئي است اما تنظيم ازلي لايب نيتسي، خداوند را وارد جزئيات نمي كند و به اين اعتبارست كه اين خود مي تواند تعبيري از عليت باشد.