سیر حوادث اولیه نهضت در گذشته آیه الله بروجردی و کاشانی در سال ۴۰

در فروردین سال ۴۰ آیت الله بروجردی درگذشت. مراسم تششیع او در حد خود بی سابقه بود. ایران را تکان داد و دولت عزا و تعطیل عمومی اعلام داشت. ده ها هزار نفر از شهرهای مختلف به قم شتافتند و همین اجتماع بزرگ تبلوری از قدرت مرجعیت تشیع بود. در پایان همین سال یعنی اسفند ۴۰ آیت الله کاشانی درگذشت. مردم از وی نیز تجلیل بی سابقه کردند تا بدانجا که از تهران تا شهر ری جنازه وی را روی دست بردند و ساعتها به طول انجامید. برای محققین و دوراندیشان این سوال را مطرح ساخت آیا نمی توان از این نیروی عظیم مذهبی به صورت یک تحرک استفاده کرد، آیا اسلام و بالاخص مکتب تشیع به طور طبیعی متضمن یک حزب متشکل و نیرومند با افراد بیشمار مومن نیست که بدون ثبت نام و تشریفات احزاب به هنگام لزوم وجود خود را متبلور می سازد؟ در گذشت این دو روحانی برجسته درست در زمانی اتفاق که ایران هم در معرض تحولاتی بود. هر یک از دو شخصیت یعنی بروجردی و

کاشانی نماینده نوعی از روحانیت و طرز تفکر اسلامی بودند.
آیت الله بروجردی در قم مرکزیتی محکم داشت. مرجعیت ایشان از جانب همه پذیرفته شده بود بیشترین مقلدین را در داخل و خارج کشور داشت و به همین جهت قسمت عمده وجود شرعیه هم از طریق ایشان به مصرف می رسید در ساختن مسجد، توسعه حوزه علمیه و استحکام بخشیده به ان و فرستادن مبلغ به خارج کشور کوشش داشت، از جهات علمی و

قدرت حافظه مشهور بود وی بعد از درگذشت آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی در موقعیت مرجعیت قرار گرفته بود مراجع دیگر اگر صاحب رساله بودند در درجات پائین تر قرار داشتند. آیت الله بروجردی از لحاظ سیاست اصل در عدم مداخله گذاشته بود. وی در هیچ شرایطی حاضر به مقابله و مخالفت با رژیم نبود البته رژیم حاکم سعی داشت احترام ایشان را محفوظ دارد و حتی المقدور موجبات عدم رضایت وی را فراهم نکند. از مسائلی که احتمالاً موجب برخورد می شود اجتناب نماید و اقداماتی که مخالف دین انجام می گیرد به نحوی توجیه گردد

که مثلاً ضرورت زمان چنین ایجاب می کرد و وعده ترمیم و جبران می داد البته آیت الله بروجردی از نابسامانی ها، ظلمها و ستمها، تجاوزات و حتی اعدامهای دستگاه حاکم اطلاع پیدا می کرد و نمی توان گفت ( با وجود ثقل سامعه ) از وضع ایران بی خبر بود اما تصور می نمود حکومت آنقدر قوی است و به طوری از جانب بیگانگان حمایت می شود و آن طور شرایط زمان با برقراری آن تطبیق کرده که مسلمین با این ادعا که رژیم اسلامی نیست نمی توانند کاری بکنند و ثانیاً فکر می کرد که امنیت در دنیای آشفته و پرخطر مسئله ایست مهم برای

اسلام و این رژیم توانسته امنیت را بهرحال برقرار سازد و اگر احتمالاً متزلزل شود با وجود سستی و تزلزل ایمان در بسیاری از مدعیان اسلامیت امکان دارد فاسد تبدیل به افسد گردد و اگر رژیم عنوانا مروج اسلام است و روحانی نما را به حقوقی می رساند، ممکن است دولت دیگری خود را ضدمذهب و یا حداقل بی نظر نسبت به مذهب اعلام دارد و به خصوص نقش کمونیستها و توسعه فعالیت آنها و حملات به مذهب را به تجربه دیده بود. به علاوه آیت الله بروجردی تمام کوشش و وقت خود را بامور غیرسیاسی و ثمربخش علمی اختصاص داده بود

و تا پایان عمر این روش را ترک نگفت. آیت الله بروجردی از وضع حکومت راضی نبود و نمی توانست راضی باشد ولی از حد توصیه ونصیحت و اعتراض مخفیانه پار را فراتر نمی گذاشت. آیت الله کاشانی نقطه دیگری از روحانیت بود وی اساساً سیاست را ماهیتی جدا از دین نمی شناخت. مقابله، مخالفت، اعتراض، برخورد و حتی جنگ را تکلیف خود می دانست. آیت الله کاشانی به دنبال مرجعیت که لازمه اش تنظیم رساله بود نرفت و در جوانی به همراه جمعی دیگر از علماء در عراق جنگهای چریکی بپا کرد و ضرباتی به انگلیس وارد ساخت. وی به

علت صدور حکم اعدام از عراق به ایران بازگشت و در دوران دیکتاتوری رضاخان از مشاهیر مدرسینی بود که منزل خود را مرکز درس قرار داد اما در عین حال رویه مسالمت و سازش و تسلیم را در هیچ صورت نداشت و با اعمال خود حادثه می آفرید. حرکت و هدف اولیه در سیاست متوجه انگلیسها بود که در آن زمان به صورت مختلف در خاورمیانه پایگاه تسلط و نفوذ به وجود آورده بودند و حتی گاهی به طور نامرئی گرداننده و جهت دهنده مراکز روحانی بودند و قطعاً برای تحقق مقاصد خود از اختلافات دینی استفاده می کردند. کاشانی بدون اینکه

مرکزیت روحانی مثل بروجردی داشته باشد و بدون اینکه وجوه شرعیه ای دریافت کند در راهی می رفت که روحانیت او را هم به خطر می انداخت و در زمانی نسبت به او شک می کردند که این شخصیت روحانی است یا سیاستمدار و آیا با دخالت در سیاست نباید از جامعه روحانیت طرد شود؟ و تصور عموم این بود که این دو قابل جمع نیست. گویا کاشانی در یکی دو مرحله سعی کرده بروجردی را به سیاست وارد سازد ولی موفق نشده و کار به نوعی نگرانی و عدم رضایت کشیده است. آیت الله کاشانی از طریق سیاست و به علت حبس و تبعیدهای مکرر به شهرت بین المللی رسید و از سال ۲۰ تا سال ۱۳۴۰ که در گذشت ( با ستثنای تایید و حمایت دولت در زمان ملی شدن نفت) با تمام دولتهای رژیم وابسته

بسیاستهای بیگانه مخالفت کرد و در راه اتحاد ملل اسلامی کار می کرد و در همین حال اتهاماتی چون جاسوس، جیره خوار، مرتجع، نوکر انگلیس و آمریکائی را تحمل می کرد. و سایر روحانیونی که مستقیماً در گود نبودند خودبخود این القاب را به مناسبت کاشانی دریافت داشتند. بسیاری از روحانيون مقاومت کاشانی را در مقابل اتهامات و یا تحمل حبس و تبعید مخالف شئون روحانیت تلقی می کرند و می گفتند این چه دنیایی است که روحانیون باید خود را با آن آلوده سازد و چنین نسبتهائی به او بدهند. برای مردم و مخصوصاً توده های عظیم

میلیونی انتخاب طریق مشکل بود وقتی که رو یه آرام و توام با وقار و سکونت آیت الله بروجردی را که پشتوانه کاملی از روحانیت داشت در برابر حکومت می دیدند نمی توانستند با اعتقاد و یقین بدنبال آیت الله کاشانی بروند خاصه اینکه رژیم سعی داشت رفتار آیت الله بروجردی را که توام با آرامش و وقار و کناره گیری جامعه روحانیت از امور بود بعنوان ملاک و مأخذ بشناسد و ترویج نماید اعمال آیت الله کاشانی را که دخالت در سیاست و ایجاد اشکال و زحمت و خطر برای دولتها بود. امری غیر مذهبی و روحانی بنمایاند و در این کار هم تا حد بسیاری موفق بود. در گذشت این دو روحانی بزرگ در سال ۱۳۴۰ دبرای حکومت وابسته، روحانیت، و مردم معنی و مفهوم مختلف داشت.

۱ ) رژیم از در گذشت آیت الله بروجردی راضی بود زیرا تصور می کرد هر چند که این مرجع مقاومت شدیدی ندارد و مزاحمت فراهم نمی نماید ولی به هر حال یک مرجع محکم روحانی است که دولت باید در اعمل خود ملاحظه کاریهائی داشته باشد، پاره ای اقدامات را انجام ندهد یا مجبور به توجیه دو اصلاح باشد. و بهمین جهت فکر کرد بهتر است اصولاً برای آینده هم مرکز روحانیتی در داخل کشور در این حد نباشد که احتمالاً ایجاد خطر نماید و یا مانع بالقوه ای در برابر حکومت باشد بهمین جهت برای تثبیت مرجع بعد کوشش در بار این بود که خارج از ایران باشد و از تلگراف تسلیت در گذشت آیت الله بروجردی به نجف این معنی پیدا است رژیم حاکم از درگذشت ایت الله کاشانی در شعف بود زیرا تصور می کرد یک مزاحم

همیشه فعال و خستگی ناپذیر روحانی را که رقیب حکومت بود و خود را صاحب حق و تصمیم و اعمال حاکمیت می دانست پشت سر گذاشته است به همین مناسبت ملاحظه می شود اقداماتی و تصویب نامه هائی را دولت بلافاصله پس از در گذشت بروجردی و کاشانی در سال ۴۱ ارئه می دهد که قبل از آن جرات آنرا نداشت. رژیم وابسته کار روحانیت را در ایران پایان یافته تلقی می کند و تصویب نامه انجمن های ایالتی و ولایتی یک شناسائی و آزمایشی از زمینه کار است. دولت علم و رژیم علاقمند هستند که با تدوین قوانینی مخصوصاً

در غیاب مجلس برای همیشه خود را از گرفتاریهائی که مذهب و مجامع مذهبی و روحانیون و مراجع در شکلهای مختلف برای آنها داشتند خلاص نمایند. در گذشت دو روحانی بزرگ، علما و روحانیون مؤثر و طلاب جوان را هم وادار با ارزیابی مجدد اوضاع ساخت و بدون اینکه جلسه و اجتماع خاصی باین منظور تشکیل شود آنها را بسوی مسائلی برد که در حوزه های علمیه سابقه نداشت جهان بینی اسلامی و معنویت لازمه آن کم کم تجلی کرد. روحانیت متفکر با لرزه ای که با درگذشت آیت الله بروجردی بمناسبت مرجعیت در شهر و روستا ایجاد شد پی برد واقف گردید و دریافت که نیروی عظیم مردمی تشیع نقطه اصلی وحدت را دارد و مهیای هر گونه جهش و ارائه این قدرت الهی و معنوی است این وضعیت خاص نشان داد

اگر این نیروی شگرف آگاه باشد، بیدار شود و رهبری گردد هیچ حزب، گروه دسته تاب رقابت با آن را ندارد و اساساً در صورتیکه وحدت اسلامی پیدا شود موازین اسلامی با وجود نزدیک یک میلیارد مسلمان گسترش عظیمی خواهد یافت. کم کم توجه به پایگاههای محکم عقیدتی ساخته شده و از هر جهت مهیا به نام مسجد پیدا شد که فلسفه بنای آن همین بوده و قرنها به معنی واقعی و اصلی مورد استفاده قرار نگرفته است. متوجه شدند که آیت الله کاشانی با اینکه نسبتاً تنها بود تاثیر عمیق در گردش حکومت کشور گذاشت، تحولات بسیار را به وجود آورد و اگر در مرجعیت قرار میداشت قادر به هر نوع تحولی بدون شکست بود و اگر آیت الله بروجردی با آن موقعیت مذهبی و مرجعیت تامه قیام می کرد و توده ها را به صحنه

نبرد می برد هیچ دولت و حکومت و رژیمی هرچند متکی به ابرقدرتها توانائی مقاومت را نداشت و این تجربیات برای آینده بس مفید و امید بخش بود و به شرحی که خواهیم دید با دقت از وضع گذشته درس گرفته شد.

۲ ) پیدایش امام خمینی در موضع رهبری و مرجعیت
غالباً شروع فعالیت سیاسی امام از سال ۴۱ تلقی می گردد که همزمان با مرجعیت ایشان است که سراسر کشور را در برگرفت و پیوسته این بحث پیش می آید که چرا ناگهان اما در صحنه سیاسی ظاهر گردید؟ و چرا قبل از این تاریخ حرکت مبارزاتی ایشان مشاهده نمی گردد؟ دقت در سوابق فعالیت علمی و تحقیقاتی و مبارزاتی سیاسی ایشان دو مرحله را به خوبی نشان می دهد.

مرحله ای که به سال ۱۳۴۰ پایان می گیرد و مرحله ای که آغاز آن سال ۱۳۴۱ می باشد امام در هر دو این مراحل دیانت را عین سیاست می داند و دارای روحیه انقلابی، مبارزاتی و سلحشوری است. در همان مرحله اول است که امام کتاب کشف اسرار را می نویسد و تعالیم مبارزاتی اسلام را منعکس می سازد امام در این کتاب از انقلاب مسلحانه اسلامی حمایت بلکه مسلمین را به آن دعوت می نماید. و کوشش دارد تا پیام انقلابی اسلام را از زبان قرآن به همه بازگو کند و لذا چنین می نویسد « … ای بی خردان! اسلامی که می گوید و قاتلوا المشرکین کافه کما یقاتلونکم کافه آیا می گوید بنشینید تا طعمه دیگران شوید ؟ اسلامی که می گوید واقتلوهم حیث ثقفتموهم واخرجوهم من حیث اخرجوکم آیا می گوید

دست روی دست بگذارید تا دیگران بر شما چیره شوند ؟ اسلامی که می گوید وقاتلوا فی سبیل الله الذین یقاتلونکم می گوید خود را تسلیم دیگران کنید؟ اسلامی که می گوید الخیر کله فی السیف و تحت ظل السیف و لایقیم الناس الا السیف و السیوف مقالید الجنه و النار و للجنه باب یقال له باب المجاهدین و صدها آیات و احادیث برای استقلال کشور آورده آیا مردم را از کوشش و جنگ باز می دارد ؟ » ملاحظه می شود امام با این استفهامات انکاری در مقابل کلام صریح خداوندی راه ملت مسلمان را مشخص می سازد. امام در کتاب کشف اسرار با تاکید به آیات ذیل طریق اسلامی انتخاب جهت را معین می نماید و این همتن تکلیف دینی است که هر مسلمان دارد.

« بشر المنافقین بان لهم عذابا الیما الذین یتخذون الکافرین اولیاء من دون المومنین ایبتغون عندهم اعزه فان العزه لله جمیعا » یا ایها الذین آمنوا لاتتخذوا الیهود و النصاری اولیاء بعضهم اولیاء بعض و من یتولهم منکم فانه منهم ان الله لا یهدی القوم الظالمین و اعدوالهم مااستطعتم من قوه و من رباط الخیل ترهبون به عدوالله وعدوکم و آخرین من دونهم لا تعلمونهم الله یعلهم و ماتنفقوا من شی فی سبیل الله یوف الیکم و انتم لا تظلمون.

اما در همان دوره ای که امام خمینی ظاهراً فعالیت سیاسی ندارد با تاکید روی آیات فوق و الهام از آنان چنین می گوید « هم میهنان عزیز، خوانندگان گرامی، برادران ایمانی، جوانان ایراندوست، ایرانیان عظمت خواه، مسلمانان عزت طلب، دین داران استقلال خواه، اینک این فرمانهای آسمانی است، این دستورات خدائی است، این پیامهای غیبی است که خدای جهان برای حفظ استقلال کشور اسلامی و بنای سرفرازی به شما ملت قرآن و پیروان خود فرو فرستاده آنها را بخوانید و تکرار کنید و در پیرامون آن دقت نمائید و آنها را به کار بندید تا استقلال و عظمت شما برگردد و پیروزی و سرفرازی را دوباره در آغوش گیرید وگرنه راه نیستی و زندگانی سراسر ذلت و خواری را خواهید پیمود و طعمه جهانخوارن خواهد شد.

این عبارات امام نشان میدهد که ایشان مبارزات ضد استعماری سالهای بعد از شهریور ۲۰ را با دقت دنبال می نموده و با آن همگام و همراه بوده اند همین طرز تفکر و چهره درخشان روحانی و انقلابی ایشان بوده که مرحوم آیت الله کاشانی می گوید « تنها کسی که بعد از من امید است به درد ملت ایران به خورد آقای خمینی است » در سال ۱۳۲۱ یادنامه ای برای شخصی تنظیم می گردد و منتشر می شود در این یادنامه نوشته ای است بامضاء روح الله خمینی که قیام برای الله را شرح می دهد و تنها راه اصلاح جهان را از همان طریق می داند. اعمال هیات حاکمه آن روز را تماماً قیام برای نفس می شناسد و به شدت مورد حمله قرار می دهد و سپس همه قشرهای جامعه را به قیام در راه خدا دعوت می نماید و به

مقاصد اسلامی می خواند و ما به لحاظ جنبه تاریخی این سند و استحکام و قاطعیت عبارات آن عین آن را در زیرنویس می آوریم و این در حالی است که قبل از سال ۱۳۴۰ تمام شهرت ایشان در مقام تدریس است و نهدر صحنه سیاست و معلوم می نماید خواص از روحانیون اهل سیاست به خوبی ایشان را درک کرده بودند شاید هدف ایشان این بوده که سالیان درازی را به تدارک انسانهائی پردازد که بتوانند بار عظیم مسئولیت مبارزه را شجاعانه به دوش گیرند بدون اینکه در مرحله اول خود را بشناساند.

امام برای مرحله دوم به دنبال زمان مناسب بود و آن وقتی پیدا شد که پس از درگذشت آیت الله بروجردی رژیم درصدد بود که پایگاه روحانی قم را بدون مانع به انقلاب سفید! پیوند دهد و با تاسیس سینما از نوع موردنظر و ایجاد مراکز فحشاء و مشروب فروشی به جدائی مذهبی قم پایان دهد و یکنواختی را در راه تمدن بزرگ ! برای تمام کشور تامین نماید. روحانیون جوان حوزه با تنظیم طومار علمای قم را از جريان آگاه و به اقدام اساسی دعوت نمودند تنها امام خمینی عکس العمل نشان داد و با احضار رئیس شهربانی تذکر لازم را داد و از روحیه زنده طلاب تجلیل و تقدیر کرد و آنها را به مسئولیت خود واقف ساخت. اما عدم حساسیت رژیم حاکم در خصوص مورد موضوع پایان یافته تلقی گردید.

کتاب بررسی و تحلیلی از نهضت امام خمینی در این خصوص می نویسد « … لیکن لازم بود که پیش از هر کار در اندیشه ی انگیزه ی محرکی باشد که بتواند نظر عامه ی مردم را به خود جلب کند و بدون در دست داشتن انگیزه ای که بتواند توده ها را به حرکت درآورد و جامعه روحانیت را با ایشان هم صدا سازد نهضت امکان نداشت و طرح شعارهائی از قبیل مبارزه با امپریالیسم، استعمار و رژیم شاهی و مبارزه در راه تامین حقوق توده های زحمتکش رنجبر و پابرهنه و … در آن شرایط که اصولاً صحبت از سیاست و مسایل سیاسی خلاف شرع شمرده می شد هر چند ممکن بود عده ای از روشنفکرها و آزادیخواهان را با ایشان همراه سازد لیکن در میان عامه ی مردم که به حرکت درآوردن آنان برای نهضت ضروری بود علاوه

براینکه موثر و محرک نبود موجب آلودگی ایشان می گردد و با برچسب « آخوند سیاسی ! » برای همیشه کنار گذاشته می شد. مقدس نمادهای بی خبر از اسلام و توده ای عوام که از مکتب راستین اسلام فرسنگها دور نگهداشته شده بودند برای یک پیشوای روحانی و عالم اسلامی نه تنها دخالت در سیاست را جایز نمی دانستند! بلکه محرومیت و تیره بختی و نابسامانی رنجبران و زحمت کشان سخن گفتن را نیز دور از شئون روحانیت می پنداشتند! فقط اغنیاء را به کمک و توجه نسبت به فقرا تشویق نماید! لیکن اگر بخواهد برای گرفتن حقوق فقرا با ثروتمندان و سرمایه داران ستیز و مبارزه نماید دیگر عالم و پیشوای اسلامی نیست و باید به نام « آخوند سیاسی » ! کنار گذاشته شود ! … » و اوضاع روز نشان می داد که

جنب و جوشهائی که گاه گاهی به صورت تظاهرات یا اعتصاب و پخش تراکت علیه رژیم پیش می آمد تاثیری در توده های عظیم مردم ندارد احزاب و گروههای سیاسی هم به علت سوء ظن مردم فعالیت چشمگیری نداشتند و بعضاً متهم به وابستگی هائی با بیگانه بودند که اقداماتشان بیش از انکه مفید باشد مضر بود. امام خمینی در چنین حالتی می بایست از موضع مرجعیت حرکت نماید و اولین شعار نهضت را در قالبهای مذهبی بریزد تا از آن ریشه عمیق فکری مذهبی توده ها بهره مند گردد.

۳ ) سقوط دولت امینی در سال ۴۱
امینی که با حمایت امریکا نخست وزیر شده بود توانست تا حدی در غیاب مجلس یرنامه هائی را به مورد اجرا گذرد و موقتاً بحران را از نقطه اوج فرونشاند و وعده های بسیاری به مردم بدهد … امینی طرح اصلاحات ارضی آمریکا را هم به مورد اجرا درآورد. شاه که در این مرحله از قدرتش کاسته شده بود و آنچنان که می خواست امینی از او اطاعت نداشت درصدد برآمد وی را کنار گذارد و خود مستقیماً مبتکر اقدامات اصلاحی باشد و بنابراین در یکسال و چند ماه که امینی نخست وزیر بود علائم این برخورد وجود داشت از جمله زمانی تیمور بختیار مهیای نخست وزیری شده بود و حادثه اول بهمن سال ۴۰ دانشگاه پیش آمد که منجر به تعطیل دانشگاه شد. بالاخره امینی در مقام جلب کمک بیشتر از آمریکا با آن کشور به توافق نرسید و ناگهان استعفا داد. استعفای امینی به عنوان قهر دولت او تلقی شد.

۴ ) شاه در راس قدرت
استعفای امینی این فرصت را به شاه داد که مستقیماً قدرت را به دست بگیرد و ظاهراً شخصی را که سالهای متمادی در دربار بوده و همواره خود را نوکری وفادار به شاه می دانست در مقام نخست وزیری بگذارد او اسدالله علم بود که افتخار داشت که غلام جان نثار و خانه زاد شاه باشد.

با امدن اسدالله علم کوششهای امینی در جهت آزادیهای ظاهری و اجازه فعالیتهای سیاسی محدود از بین رفت و باردیگر اختناق شدید حاکم شد فعالیتهای اطلاعاتی و امنیتی رژیم گسترش یافت و شخصیتهای ملی و افراد مخالف در مضیقه قرار گرفتند و جمعی زندانی شدند. تبلیغات دروغین دستگاه علم فضای مسمومی را به وجود آورد. شاه با کمک علم درصدد بود تا به طور نامحدود سلطه خود را استحکام بخشد و دیکتاتوری در حد اعلای ممکن مستقر نماید اعمالی را ابتکار بنمامد و آن را به فکر منجمد خودش مربوط سازد و نابغه پردازی نماید. یکی از این ابتکارات لایحه انجمن های ایالتی و ولایتی بود که می بایست مظاهر مذهبی از متن آن کنارگذاشته شود تا غریبها و مشتاقان اصلاحات شاه جنبه آزاد منشی و غیر مذهبی بودن قوانین را هم به عینه ملاحظه نمایند.
علم برنامه اصلاح ارضی امینی را ادامه می داد وضمناً درصدد بود هر نوع قدرت دیگری را در مملکت ریشه کن کند و دیکتاتوری به تمام معنی در کشور مستقر سازد.