ضرورت و مشروعيت رهبري از ديدگاه امام علي
سيداحمد خاتمي
ضرورت رهبري
مبناي مشروعيّت رهبري
بحث بيعت
حريم مردم در نظام اسلامي
حضور مردم و تحقق خارجي ولايت
حكومت اسلامي، استبداد نيست
________________________________________
“رهبري” جايگاه برجسته اي در كلام امام علي(ع) دارد و ابعاد مختلف اين مسأله، در كلمات
دُرَربار ايشان، تبيين شده است.

ضرورت رهبري

اساس ِبحث از جايگاه رهبري، ضرورت رهبري براي جامعه است. بداهت اين مسأله،
آنچنان است كه تشكيك در آن، تشكيك در امر بديهي است. عقل و شرع، اتّفاق دارند كه هرج
و مرج، محكوم است و سامان جامعه، تنها در سايه حكومت و رهبري است.
مرحوم آيت الله نائيني، عدم رضاي شارع به اختلال نظام را، دليل ثبوت نيابت فقها در عصر
غيبت مي داند. او گفته است:

از جمله قطعيات مذهب ما طائفه اماميه، اين است كه در اين عصر غيبت، علي مغيبه
السلام، آنچه از ولايات نوعيه را كه عدم رضاي شارع مقدس به اهمال آن، حتي در
اين زمينه معلوم باشد، وظايف حسبيه ناميده و نيابت فقهاي عصر غيبت را در آن،

|۸۹|
قدر متيقن و ثابت دانستيم، حتي با عدم ثبوت نيابت عامّه در جميع مناصب، و چون
عدم رضاي شارع مقدس به اختلال نظام و ذهاب بيضه اسلام، بلكه اهميت وظايف ِ
راجعه به حفظ و نظم ممالك اسلاميه از تمام امور حسبيه، از اوضح قطعيّات است،
لهذا ثبوت نيابت فقها و نوّاب عام عصر غيبت در اقامه وظايف مذكوره، از قطعيات
مذهب خواهد بود. [۱]

در اين كلام، اين فقيه بزرگ، با ارتكازي دانستن عدم رضاي شارع به اختلال نظام ـ كه همان
هرج و مرج است ـ ولايت فقيه را در عصر غيبت ثابت مي داند.

در عصر امام علي(ع) خوارج نهروان، با برداشت نادرست از توحيد، در صدد نفي حاكميت
امام علي(ع) برآمدند، آنان، به استناد اينكه ولايت و حاكميت، اختصاص به خدا دارد (لا حكم
إلاّ لله) گفتند، امام، حقّ ِحاكميت ندارد. حضرت، در برابر اين انحراف گفت:
كلمةُ حقٍّ يراد بها باطلٌ! نعم إنَّهُ لا حكم إلاّ لله و لكن هؤلاء يقولون لا إمْرَةَ و إنَّهُ لابُدَّ

للناس من أميرٍ بّرٍ أوْ فاجرٍ يعمل في إمرتِه ِالمؤمن و يستمتع فيها الكافرُ و يُبَلَّغُ اللهُ فيها
الأجل و يُجْمَعُ به الفَيءُ و يقاتَل به العدُّو و تأمَنُ به السبلُ و يُؤْخَذُ بها للضعيف ِمن
القويّ، حتّي يستريح بّرٌ و يُستَراحُ من فاجرٍ. [۲]
[اين] سخن ِحقّي است كه از آن، اراده باطل شده است! آري، حكم جز از آن ِخدا

نيست، ولي اين گروه مي گويند: “اِمارت و حكومت، ويژه خداوند است و بس”، و
حال آنكه مردم، نيازمند امير و حاكمي هستند، خواه نيكوكار يا بدكار، تا مؤمن، در
سايه حكومت او به كار خويش پردازد و كافر، از زندگي خود بهره گيرد تا زمان هر
يك به سر آيد، و حقِّ بيت المال ِمسلمانان به دست او گرد آورده شود و به كمك او،

با دشمنان مبارزه شده و جاده ها امن گردد و حقّ ِضعيف را از قوي بستاند، تا نيكوكار
بياسايد و از شر بدكار آسوده ماند.

پاسخ مولا(ع) به شبهه خوارج، استدلال به فطرت است، زيرا ضرورت نياز جامعه به نظام، امر
بديهي است و اين، جز با رهبري، امكان پذير نيست.

امام(ع) در اين سخن، در صدد تبيين ضرورت رهبري است، نه مشروعيت بخشيدن به
حكومتِ فاجر، امام عليه السلام در اين صدد است كه حتي حاكميت جائر، بر هرج و مرج، ترجيح
دارد! آن حضرت، در سخني ديگر، گفته است:

|۹۰|
والٍ ظلومٌ غشومٌ خيرٌ من فتنة تدوم؛ [۳]
حاكم ستمگر ِبيدادگر، بهتر است از فتنه اي كه ادامه يابد.
نيز گفته اند:
أسدٌ حطومٌ خيرٌ من سلطانٍ ظلومٍ و سلطانٌ ظلومٌ خيرٌ من فتن تدوم؛ [۴]

شير درنده، بهتر از حاكم ِستمگر است و حاكم ستمگر، بهتر از فتنه هايي است كه
ادامه يابد.
برخي به انگيزه تشكيك در ولايت فقيه، اصل ضرورت ولايت و رهبري را زير سؤال برده
و مي گويند: “ولايت، مخصوص محجوراني مانند صغار و مجانين است و عقلا، نياز به وليّ
ندارند”!

در اين شبهه، ولايت كلامي با ولايت فقهي، خَلط شده است. آري، ولايتي كه در فقه مطرح
است، اختصاص به كساني دارد كه به جهت نقصان و ناتواني عقلي، حقّ ِتصرف ندارند، اما ولايتي
كه در بحث امامت مطرح است، ولايت كلامي است. اين ولايت، نه تنها اختصاص به محجوران
ندارد بلكه مورد نياز كامل عقلا است، همانند ولايت خداوند. در سايه ولايت خداوند و آنان كه
برگزيده او هستند، عقل ِانسان رشد يافته و راه سعادت خود را مي يابد.

مبناي مشروعيّت رهبري

از مباحث مهم و قابل توجه در بحث حكومت و رهبري، مبناي مشروعيّت آن است. اين
بحث، در دو محور، مورد ارزيابي قرار گرفته است:
۱ـ در رابطه با رهبري پيامبران و امامان معصوم عليهم السلام؛
۲ـ در رابطه با ولايت فقيه.

در رابطه با محور نخست، نظريه مشهور شيعه، آن است كه مشروعيت رهبري پيامبران و
امامان، با نصب ِبدون واسطه الهي است و در اين زمينه، مردم نقشي ندارند.
آري، در سالهاي اخير، نظريه اي خلاف اين نظريه، مطرح شده است. اين نظريه مي گويد:
“مشروعيت سياسي، يك صورت بيشتر ندارد و آن، الهي ـ مردمي است و در اين مورد، ميان

عصر حضور و غيبت امام، فرقي نيست.”
اين نظريه معتقد است كه تدبير سياسي، همواره بر عهده مردم است و منصب الهي رسالت و

|۹۱|

امامت، تلازمي با حكومت و مديريت سياسي ندارد. [۵]
اهل سنت، در رابطه با پيامبران و پيامبر گرامي اسلام(ص) سخني از انتخاب مردم ندارند. بلي
در رابطه با خلافت ِبعد از پيامبر، طرفدار انتخاب مردم اند، گرچه تاكنون حدود و ثغور آن را
مشخص نكرده اند.
در رابطه با محور دوم، مي توان گفت كه نظريه رايج در ميان اكثريت فقهاي شيعه، همين
مشروعيت الهي است. گرچه برخي از متأخران از فقها، نظر ديگري ابراز كرده و يا بر نظريه بالا،
حاشيه زده و بُعدي از آن را پذيرفته و برخي از ابعاد آن را نپذيرفته اند.
مبناي نظريه مشروعيت الهي در باب حكومت، عبارت است از:

الف) اصل، اين است كه هيچ فردي، بر كس ديگر، ولايت نداشته و حقّ ِدخالت در زندگي او
را ندارد، مگر خداوند كه عقل، حكم به ولايت ذات مقدسش مي كند، از آن رو كه منعم است و
شكر منعم، از بديهيات و فطريات است. بنابراين، ولايت ِذات مقدس خداوند بر انسان، مبتني بر

اصل محكم و استوار و خدشه ناپذير عقلي است. او خالق همه موجودات جهان هستي و از جمله،
انسان است و نيازها و مصالح حال و آينده مردم را مي شناسد و قانون اوست كه تأمين كننده
سعادت انسان است. اين حقيقت، در آيات ِفراواني، از جمله موارد زير آمده است:
إن ِالحكمُ إلاّ لله يَقُصُّ الحقَ و هو خير الفاصلين؛ [۶]

فرمان، تنها از آن ِخداست. حق را از باطل جدا مي كند و او بهترين جداكننده حق از
باطل است.
“يقص” به معناي “قطع كردن و بريدن چيزي” است و “يقص الحق”، يعني حق را از باطل
جدا مي كند.
ثم ردّوا إلي الله مولاهم الحق ِألا له الحكمُ و هو أسرع الحاسبين؛ [۷]
سپس تمام بندگان به سوي خدا كه مولاي حقيقي آنهاست باز گردانده مي شوند.
بدانيد كه داوري، مخصوص اوست و او سريعترين حسابگران است.
… فالحكم لله العلي الكبير؛ [۸]
… داوري، مخصوص خداوند ِبلندمرتبه بزرگ است.
أفحكم الجاهليّة يَبْغُونَ و مَنْ أحسن من الله حكماً لقوم يوقنون؛ [۹]
آيا آنان حكم جاهليت را از تو مي خواهند؟ و چه كسي براي افراد ِباايمان، بهتر از

|۹۲|
خدا، حكم مي كند؟
و مَنْ لمْ يحكمْ بما أنزل اللهُ فأولئك هم الكافرون؛ [۱۰]
و هر كس به احكامي كه خدا نازل كرده، حكم نكند، پس آنان، خودشان، كافرانند.
و مَنْ لم يحكم بما أنزل الله فأولئك هم الظالمون؛ [۱۱]

و كساني كه بر طبق آنچه خداوند نازل كرده، حكم نمي كنند، پس آنان، خودشان،
ستمگرانند.
و مَنْ لم يحكم بما أنزل الله فأولئك هم الفاسقون؛ [۱۲]
و كساني كه بر طبق آنچه خدا نازل كرده، حكم نمي كنند، پس آنان، خودشان، فاسقانند.

ضلالت است. بهترين قانون، قانوني است كه منطبق با نيازهاي انسان بوده و قانونگذار، تنها در
پي سعادت انسان بوده باشد و سخني از منافع خودش را به ميان نياورد. آيا جز در حاكميت الهي،
اين ويژگيها هست؟ هرگز!
بنابراين، سخن زير، سخني گزاف و تهي از دليل است:
اثبات ِحقّ ِحاكميت به معناي حقوقي آن، براي خدا، اشكالات فراوان دارد. آيه إنِ الحكمُ إلّا

 

لله به اين معنا نيست كه خداوند، حقّ ِحاكميت بر مردم دارد، تا بحث شود كه “اين حق را، به چه
كسي سپرده است؟”> [13]
گزافي و تهي بودن از دليل سخن بالا، به دلايل زير است:
اولاً ، كدام اشكال بر حقّ ِحاكميت، به معناي حقوقي آن براي خداوند هست تا چه رسد به
اشكالات فراوان؟ آفرينش و تكوين و در عالم احكام ديني و تشريع، به دست خداست. واژه “حكم”، به معناي
ثانياً ، معناي آيه شريف إن ِالحكم إلّا لله اين است كه هر گونه فرماني در عالم ???”منع” است،

بر اين اساس، به لگام حيوان، “حكمة” گفته مي شود و به علم فلسفه، از آن رو، اين واژه اطلاق
مي گردد كه مانع ِجهل است [۱۴] و به فرمان الهي (تكويني و تشريعي)، “حكم” اطلاق شده، زيرا كه
مانع از سستي و فروپاشي است.
در قرآن، اين واژه، بر علم و عقل، [۱۵] فرمان نبوت و رسالت، [۱۶] حكومت و قضاوت، [۱۷] … به
كار رفته كه همگي، مرتبط با معناي لغوي آن است.

|۹۳|

ثالثاً ، بر فرض كه آيه إن ِالحكم إلّا لله به معناي حاكميت خداوند به معناي حقوقي آن نباشد، با
آياتي كه ولايت را براي ذات مقدس ربوبي اثبات مي كند، چه مي كنيد؟ بي ترديد، آن آيات، در
ولايت به معناي عام آن صراحت دارد:

قل أغيرَ الله ِأتَّخِذُ وليّاً فاطر ِالسماوات و الأرض؛ [۱۸]
بگو: “آيا غير خدا را سرپرست خود بگيرم، خدايي كه پديدآوردنده آسمان و زمين
است؟”>

أم أتَّخَذُوا من دونه ِأولياءَ فاللهُ هو الوليُّ و هو يُحيي الموتي و هو علي كلّ شيء قدير؛ [۱۹]
آيا از فرودست خدا براي خود، سرپرستاني برگزيدند، حال آنكه تنها او، سرپرست
است و اوست كه مردگان را زنده مي كند و بر هر كاري قادر و تواناست.
در اين دو آيه، از ولايت تكويني حضرت حق، سخن به ميان آمده و سخن، به ولايت

تشريعي كشانده شده است. از اين، استفاده مي شود كه بالاصالة، او، سزاوار حكومت و سرپرستي
انسان است، از آن رو كه ولايت تكويني جهان هستي، در اختيار اوست.
ب) خالق هستي كه بالاصاله، ولايت دارد، ولايت و تدبير در امور اجتماعي و سياسي مردم را
به پيامبر و امامان معصوم عليهم السلام واگذار كرده است:
النبّي أوْلي بالمؤمنين من أنفسهم؛ [۲۰]

پيامبر، نسبت به مؤمنان، از خود آنان، سزاواتر است.
براي اين آيه شريف، چهار معنا شده است. معنايي كه تقريباً مورد اتّفاق است، ولايت و
رهبري پيامبر(ص) در جامعه است؛ يعني، ولايت ِپيامبر(ص) از ديگر ولايتهايي كه در جامعه
هست، قوي تر است. اين اولويت، اولويت ِفراگير بوده و همه امور دين و دنياي مردم را شامل

است. امام باقر(ع) فرموده است كه اين آيه، در باره رهبري و فرماندهي پيامبر نازل شده است. [۲۱]
شأن نزول اين آيه نيز مي تواند به اين تفسير كمك كند. مرحوم طبري، در مجمع البيان آورده
است كه وقتي رسول خدا(ص) تصميم به جنگ تبوك گرفت و فرمان بسيج عمومي صادر كرد،
عده اي به دنبال كسب اجازه از پدر و مادر خويش، جهت شركت در جنگ بودند. خداوند، با

نزول اين آيه، ولايت رسول اكرم(ص) را برتر از ديگر ولايتها معرفي كرد. [۲۲]
مرحوم شيخ طوسي، اين اولويت را به صراحت به “شايسته تدبير” معنا كرده است: “أحق
بتدبيرهم.”> [23]

|۹۴|

پيامبر گرامي اسلام(ص) بر اساس همين ولايت الهي، به نصب حاكم و فرماندار براي مناطق
مختلف، اقدام كرد و دستورالعمل براي آنان تعيين كرد و به عقد پيمانهاي سياسي و فرستادن
نماينده به مناطق مختلف آن روز جهان، مبادرت ورزيد و قاضي منصوب كرد و كساني را به
عنوان مسؤول جمع آوري ماليات قرار داد و به سركوب فتنه گران پرداخت.

پيامبر اكرم(ص) بر همين اساس، به معناي دقيق كلمه، “حاكم” جامعه بود و حدود الهي را
اجرا مي كرد و مجرم و متهم را به زندان مي انداخت و حكم به حجر و تصرف در اموال محجور
مي داد و هدايت و تنظيم اقتصاد جامعه را با به وجود آوردن تشكيلات گردآوري زكات و
واگذاري منابع طبيعي و قراردادهاي اقتصادي و كنترل بازار تجارت، بر عهده مي گرفت.

از طرفي، در آيات فراواني، سخن از اطاعت پيامبر و مراجعه به حضرت در اختلافات و
حرمت تخلف از دستورهاي حضرت، و … است. مجموعه اين نكات، گوياي اين است كه در
بينش قرآني، پيامبر اسلام(ص) صرفاً، در جايگاه مسأله گويي و بيان احكام قرار ندارد و حوزه
نفوذ و دخالت او، به ابلاغ وحي، محدود نمي گردد و مسلمانان، در تمامي عرصه ها، از جمله
عرصه هاي سياسي، بايد از او پيروي كنند. [۲۴]

بنابراين، سخن زير، سخني بدون منطق و استدلال است:
اقدام پيامبر در رهبري غزوات و نصب قضات و گردآوري صدقات و جزيه و غنايم، همگي
كارهايي در جهت اداره شؤون دنيوي مسلمانان و خارج از دايره رسالت بوده است. قرآن، در
آيات متعددي، شهادت مي دهد كه پيامبر(ص) فراتر از رهبري ديني، رهبري سياسي را بر عهده
ندارد و او، تنها وظيفه راهنمايي و اندرزگويي مردم را دارد. [۲۵]

نيز سخن زير، ناشي از بي توجهي به رسالت پيامبر(ص) و وظايف مسلمانان در برابر ايشان
است:

يك بررسي هرچند نه چندان عميق، به صراحت، نشان مي دهد كه زمامداري سياسي
رسول اكرم(ص) نه جزء مأموريتهاي حضرت(ص) بوده است و نه از نهادهاي امامت علي(ع)
به شمار مي آمده است. [۲۶]

ج) از روايات فراوان، استفاده مي شود كه در عصر غيبت، اداره جامعه اسلامي، به فقهاي واجد
شرايط واگذار شده است و آنان، نايب عام امام عصر، عجّل الله تعالي فرجه الشريف، هستند.
از آنجا كه محور بحث ما، امامت و رهبري معصومان عليهم السلام است، شرح و تفسير اين

|۹۵|

قسمت، به فرصتي ديگر موكول كرده، بحث از مشروعيت الهي امامان معصوم و رهبري امام
علي(ع) را پي مي گيريم.

آنچه ذكر شد، توضيح مبناي مشروعيت الهي بود، اينك، بحث اين است كه “ديدگاه امام
علي(ع) در باب مبناي مشروعيت رهبري چيست؟”

آنچه از كلمات علي(ع) استفاده مي شود، آن است كه حضرت، مبناي مشروعيت رهبري
خويش را، نصب پيامبر اكرم(ص) مي دانسته است. دليل اين سخن، استناد فراوان حضرت به
حديث متواتر و صحيح غدير است:

۱ـ در سال بيست و سه يا اوايل بيست و چهار هجري قمري، در جلسه شورايي كه عمر براي
خلافت تشكيل داد و همان گونه كه قابل پيش بيني بود، عثمان، برگزيده شد، حضرت با قسم، از
اعضاي شورا، چند سؤال كرد از جمله آنكه:

أنشدكم بالله أمنكم مَنْ نَصَبَهُ رسول الله يومَ غدير خم للولاية غيري؟ قالوا:
“اللّهم لا.”؛ [۲۷]
شما را به خدا سوگند مي دهم، آيا در ميان شما، كسي هست كه در روز غدير خم،
پيامبر او را به ولايت منصوب كرده باشد جز من؟ همگي گفتند: “خدا، شاهد است كه
نه.”.

۲ـ از سليم بن قيس هلالي، نقل شده كه حضرت امام علي(ع) در زمان خلافت عثمان، روزي
در مسجدالنبي، در حالي كه دويست نفر مجتمع بودند، سخن از خلافت و ولايت خويش به ميان
آورد و از وصايت پيامبر از او و فرزندانش سخن گفت و از صحابه اي كه اين سخن را شنيدند،
درخواست كرد، شهادت دهند. زيد بن اَرقم و براء بن عازب و ابوذر و مقداد و عمار، برخاستند،

گفتند: ما شهادت مي دهيم كه پيامبر، بالاي منبر، در حالي كه شما جنب منبر بودي، فرمود:
أيّها الناس! إنَّ اللهَ عزّ و جلّ أمرني أنْ أنصبَ لكم إمامكم و القائم فيكم بعدي و وصيّي
و خليفتي و الّذي فَرَضَ اللهُ عزّ و جلّ علي المؤمنين في كتابه، طاعتَهُ، فَقَرنَ بطاعتِه ِ

طاعتي و أمَرَكُمْ بولايته، و إنّي راجعتُ ربّي خشيةَ طعن ِأهلِ النفاق و تكذيبهم
فأوْعَدَني لَأبْلُغها أوْ لَيعذِّبَني؛ [۲۸]
مردم! خداوند عزّ و جلّ، مرا فرمان داده تا امامتان و آن كس كه بعد از من، عهده دار
امر شماست و وصيّ من و خليفه ام خواهد بود را نصب كنم، آن كس كه خداوند، در

|۹۶|
كتابش، بر مؤمنان، اطاعتش را واجب كرده و اطاعت از او را همانند اطاعت از من
قرار داده و شما را مأمور به ولايت پذيري از او كرده است، [ولي] من، از پيشگاه
خداوند، به خاطر ضربه اهل نفاق و تكذيبشان، عذر خواستم، و اما خداوند، مرا تهديد
كرد كه يا اين پيام را ابلاغ كنم و يا عذابم خواهد كرد.

ـ سپس فرمود ـ : مردم! خداوند مرا فرمان داد تا نماز را ابلاغ كنم، [و من نيز] برايتان
بيان كردم و مرا فرمان داد تا زكات و روزه و حج را ابلاغ كنم [و من نيز] آن را برايتان
بيان و تفسير كردم. ميهمان خدا، شما را مأمور به ولايت كرده است و من، شما را گواه

مي گيرم كه ولايت از آن ِاين كس است (پيامبر، دستش را بر شانه علي گذارد)، سپس،
از آن ِدو فرزندش (حسن و حسين) سپس، بعد از آن دو، از آن ِاوصياي از
فرزندانشان است. اينان، از قرآن، جدا نشده و قرآن نيز از آنان جدا نخواهد شد تا در

بهشت، در كنار حوض ِكوثر، بر من وارد شوند.
۳ـ در سال سي و پنج قمري، برخي اين زمزمه را ساز كردند كه پيامبر(ص) امام علي(ع) را به
خلافت نصب نكرده است. حضرت، در محل اجتماع مردم در رحبه كوفه حاضر شده و آنان را
سوگند داد كه هر كس حديث غدير را از پيامبر(ص) شنيده، برخيزد و شهادت دهد. در اين
هنگام، بيش از بيست نفر از صحابه برخواستند و شهادت دادند كه ما از پيامبر(ص) شنيديم كه
فرمود:

ألا مَنْ كنتُ مولاه فعليٌّ مولاه. اللهم! والِمَنْ والاهُ و عاد ِمَنْ عاداه و أحبّ مَنْ أحَبَّهُ وَ ابْغضْ مَنْ
أبْغَضَهَ و أعِنْ مَنْ أعانه؛ [۲۹]

آگاه باشيد! هر كس كه من، مولاي اويم، علي مولاي اوست. خدايا!! هر كس ولايت علي را
پذيرد، او را در كنف ولايت او قرار ده! و هر كس او را دشمن مي دارد، دشمن بدار! دوست دار آن
كس كه علي را دوست دارد! و مبغوض بدار آن كس كه او را مبغوض مي دارد! و كمك كن آن كس
كه علي را كمك مي كند!

برخي از اينان كه برخاستند، عبارت بودند از:
۱ـ ابو ايوب انصاري كه در جنگ بدر شركت داشته و در جنگ با روميان به شهادت رسيده
است؛
۲ـ ابوعمرة بن عمرو بن محض؛