فلسفه هنر از ديدگاه اسلام

از ديدگاه اسلام هنر بايد پيشرو باشد. به وجود آورندگان آثار هنري پيرو، آگاهانه يا ناآگاهانه وظيفه خود را در آن مي‏بينيد كه بر اساس خواسته‏هاي مردم حركت كنند و مردم را وادار مي‏نمايند كه از اثر هنري آنان لذت ببرند و كاري با اين ندارند كه بر آگاهي و شايستگي و بايستگي مردم افزوده شود ولي هنر پيشرو با يك اثر هنري كلاس درس برگزار مي‏كند و با تصفيه واقعيات جاري و استخراج حقايق ناب از ميان آنها، آثار هنري را در مسير حيات معقول قرار مي‏دهد.

دوشادوش جريان نگرش‏هاي علمي محض در واقعيات طبيعي و انسان سه نوع بينش و آگاهي لازم نيز وجود دارد كه نگرش‏هاي علمي ما را از محدوديت و ركود جلوگيري مي‏نمايد. اين سه نوع بينش عبارتند از:
۱ ـ بينش نظري
۲ ـ بينش فلسفي
۳ ـ بينش مذهبي

بنابراين، ما با چهار نوع نگرش و بينش وارد ميدان معرفت گشته و ارتباطات خود را با جهان واقعيت‏ها تنظيم مي‏نماييم.
۱ ـ نگرش‏هاي علمي محض عبارتست از: تماس مستقيم با واقعيات به وسيله حواس و دستگاه‏هايي كه با كوشش و انتخاب خودمان براي توسعه و عمق بخشيدن به ارتباطات خود با واقعيات، ساخته و مورد بهره‏برداري قرار مي‏دهيم. هر يكي از رشته‏هاي علوم به وسيله قوانين و اصول مخصوص به خود، چهره‏هايي از واقعيات را براي استفاده در حيات انسان‏ها نشان مي‏دهند و راه ارتباط و تصرف در واقعيات را پيش پاي ما مي‏گسترانند. البته پيرامون تعريف مسئله علمي و شرايط آن، مباحث متعددي وجود دارد كه در اينجا مورد بررسي ما نيستند.
۲ ـ بينش‏هاي نظري: هر يك از رشته‏هاي علوم روشنايي‏ها دارد و تاريكي‏ها و نيمه روشنايي‏ها. آن قسمت از مسائل علمي كه در حال نيمه روشنايي است، مسائل نظري علوم را تشكيل مي‏دهند، مانند اينكه آيا الكترون‏ها موجند يا جرم؟ اين مسئله در فيزيك امروز به حالت نظري وجود دارد، يعني نه موج محض بودن الكترون‏ها صد در صد روشن شده است و نه جرم محض بودن آنها، زيرا الكترون‏ها هر دو خاصيت را از خود بروز مي‏دهند.

۳ ـ بينش‏هاي فلسفي: بر سه نوع مهم تقسيم مي‏شوند:
قسم يكم: عبارتست از مقداري آگاهي‏هاي كلي درباره محصولات و نتايج و مبادي اوّليه علم. در حقيقت بينش‏هاي نظري در ميان نگرش‏هاي علمي و اين قسم مسائل فلسفي قرار گرفته‏اند. براي پيشبرد و توسعه بينش‏هاي فطري از اين آگاهي فلسفي مي‏توان استمداد كرد و بهره‏برداري نمود. چنانكه بينش‏هاي نظري، مي‏توانند براي روشن ساختن قسمت تاريك مسائل علمي كمك نموده، تكليف آن را روشن بسازند.

قسم دوم: آن مسائل است كه از ارتباط ذهن آدمي با هستي بوجود مي‏آيند، خواه به عنوان مباني كلي علوم و يا نتايج مسائل علمي منظور بوده باشند و خواه رابطه‏اي با آنها نداشته باشند.

قسم سوم: عبارتست از مسائل ارزشي والا كه اصول اساسي “بايد”ها و “شايد”هاي انسان و واقعيت كل هستي را تشكيل مي‏دهند.
۴ ـ بينش مذهبي: عبارتست از شناخت و پذيرش واقعيات و عمل مطابق آن شناخت و پذيرش با در نظر داشتن اينكه آن شناخت و پذيرش و عمل جنبه تكليفي در مسير هدف اعلاي حيات دارد. هدف اعلاي حيات عبارتست از “آرمان‏هاي زندگي گذران را با اصول “حيات معقول” اشباع نمودن و شخصيت انساني را در تكاپو به سوي ابديت كه به فعليت رساننده همه ابعاد روحي در جاذبه پيشگاه الهي است به ثمر رسانيدن” هدف اعلاي حيات، زندگي انسان را با اين خصوصيت مشخص مي‏سازد: “تكاپوئي است آگاهانه، هر يك از مراحل زندگي كه در اين تكاپو سپري مي‏شود، اشتياق و نيروي حركت به مرحله بعدي را مي‏افزايد و شخصيت انساني رهبر اين تكاپو است ـ آن شخصيت كه لطف ازلي سرچشمه آن است، گرديدن در بي‏نهايت گذرگاهش، ورود در جاذبه پيشگاه ربوبي كمال مطلوبش.”

اگر درست دقت شود خواهيم ديد كه اين بينش مذهبي همه نگرش‏هاي علمي و نظري و فلسفي را كه تكاپو در مسير “حيات معقول تكاملي” هستند، معنايي معقول مي‏بخشد و همه آنها را نوعي از عبادت مي‏داند كه در تعريف هدف اعلاي حيات، تكاپو براي ابديت ناميده شده و از آيه قرآني “و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون” “جن و انس را نيافريدم مگر براي اينكه مرا عبادت كنند.” استفاده شده است.

به عبارت ديگر بينش مذهبي عامل ارتباط معقول و مشهود ميان نگرش‏هاي علمي و بينش‏هاي نظري و بينش‏هاي فلسفي با جان هدفجوي آدمي است، جز بينش مذهبي هيچ يك از نگرش‏ها و بينش‏ها توانايي بلند كردن انسان را از دامان دايه طبيعت ندارد.

با هر چه بنگريم جز اين نيست كه وسايل درك را از طبيعت گرفته و آن را مانند نورافكن به چهره‏هاي گوناگون طبيعت روشن نموده‏ايم. در صورتيكه دين با اين تعريف كاملاً سازنده كه ذيلاً مي‏آوريم، آگاهي از جان را متن خود قرار مي‏دهد و جان كه پل طبيعت و ماوراي طبيعت است همه نگرش‏ها و بينش‏ها را در راه هدف اعلاي حيات استخدام مي‏نمايد.
چيست دين؟ برخاستن از روي خاك تا كه آگه گردد از خود جان پاك

بينش‏هاي مذهبي در هنر عبارتست از شناخت هنر و بهره‏برداري از نبوغ‏هاي هنر در هدف معقول و تكاملي حيات كه رو به ابديت و ورود در پيشگاه آفريننده نبوغ‏هاي هنري و واقعيت‏ها است.
هنر نيز كه يكي از نمودها و جلوه‏هاي بسيار شگفت‏انگيز و سازنده حيات بشري است، قابل بررسي از ديدگاه نگرش‏ها و بينش‏هاي چهارگانه مي‏باشد:
۱ ـ نگرش علمي محض كه عبارتست از بررسي‏هاي عيني نمود هنري از ديدگاه تحليلي و تركيبي و محتواي مستقيم و غيرمستقيم آن.

۲ ـ بينش‏هاي نظري كه عبارتست از بررسي‏هاي مربوط به تعيين دخالت احساس شخصي هنرمند در اثر هنري در برابر دخالت واقعياتي كه ميدان كار هنرمند و نبوغ اوست.
۳ ـ بينش‏هاي فلسفي عبارتست از يك عده مسائل كلي كه در عوامل زيربنايي و نتايج و شناخت هويت خود هنر و نبوغ بوجود آورنده آن، مطرح مي‏گردند.
۴ ـ بينش‏هاي مذهبي در هنر عبارتست از شناخت هنر و بهره‏برداري از نبوغ‏هاي هنر در هدف معقول و تكاملي حيات كه رو به ابديت و ورود در پيشگاه آفريننده نبوغ‏هاي هنري و واقعيت‏ها است، ما در اين بحث دو بينش فلسفي و مذهبي هنر را مطرح مي‏كنيم و اميدواريم اين مبحث بتواند مقدمه مفيدي براي بررسي‏هاي عالي‏تر درباره دو نوع بينش بوده باشد.
بينش فلسفي درباره هنر

اين بينش را مي‏توان در چند مسئله مطرح نمود:
مسئله يكم: به استثناي هنرمندان آگاه از هويت و عظمت‏هاي هنر، اكثريت قريب به اتفاق مردم، آثار و نمودهاي هنري را به عنوان يك پديده ثانوي مي‏نگرند كه مي‏تواند دقايق يا ساعت‏هايي آنها را به خود مشغول نمايد و حس زيباجوئي آنان را هر چند بطور ابهام‏انگيز اشباع نمايد، تا حدودي هم طرز تفكرات و آرمان‏ها و برداشت‏هاي هنرمند را از واقعيت‏هاي محيط و جامعه خود نشان بدهد.

اكثر تماشاگران نمودهاي هنري چه در مغرب زمين و چه در مشرق زمين، از تماشاي آن نمودها جز احساس شورش و تموّج حوض درون خود، بهره‏اي ديگر نمي‏برند. كاري كه اثر هنري در درون اين بينندگان انجام مي‏دهد، درست مانند اين است كه شما چوبي به دست گرفته، محتويات يك حوض پر از آب و اشياء گوناگون را كه در آن ته‏نشين شده است، به حركت و تموّج در آوريد، ناگهان يك كهنه پاره از كف حوض بالا مي‏آيد و لحظاتي روي موج حركت مي‏كند و سپس ته‏نشين مي‏شود. تخته كه در كف حوض به لجن چسبيده بود، با به هم زدن آب حوض از

لجن رها مي‏شود و بالا مي‏آيد و شروع به چرخيدن مي‏كند و بدين ترتيب لجن و كهنه پاره و تخته و ديگر اشياء بي‏قيمت و باقيمت، درهم و برهم به حركت مي‏افتند. اين شورش و بهم‏خوردگي تنها مي‏تواند احساس يكنواختي زندگي را كه ملالت‏آور است، مبدل به تنوعي موقت نمايد، ولي پس از آنكه چوب را از تحريك آب حوض بازداشتيد، همان محتويات شوريده ته‏نشين مي‏شوند و بار ديگر حوض همان وضع نخستين خود را پيدا مي‏كند. اين گونه برخورد و برقرار كردن رابطه كه مردم معمولاً با نمودهاي هنري دارند، مسئله‏اي است، و علاقه خود بوجود آورنده هنرها

به برخورد و ارتباط مزبور با آثار هنري آنان، مسئله ديگري است، تاكنون احساس لزوم آموزش و تربيت انساني از نمودهاي هنري براي اكثريت مردم يك تكليف و احساس ضروري تلقي نشده است. و اين به عهده رهبران و مربيان جامعه است كه با تعليم و تربيت صحيح ضوابط يك نمود هنري سازنده و طرز برداشت و بهره‏برداري و نمودهاي هنري را در مراحل مختلف و موقعيت‏هاي گوناگون مردم از نظر شرايط ذهني در مجراي آموزش قرار بدهند.

اما علاقه خود بوجود آورنده اثر هنري به شورش‏هاي دروني محض چنانكه در مثال فوق ديديم، فوق‏العاده اسف‏انگيز است، به اين معني كه بسيار جاي تأسف است كه يك هنرمند نابغه همه نبوغ و انرژي‏هاي رواني و عصبي و ساعات عمر گرانبهايش را صرف شورانيدن بي‏نتيجه درون مردم نمايد و از اين راه تنها به جلب كردن شگفتي‏هاي مردم قناعت بورزد. من نمي‏گويم تحسين و تمجيد و تشويق و قدرداني ارزشي ندارند، بلكه مي‏گويم اين يك ارزش نهايي و پاداش واقعي براي هنرمند نيست كه چند عدد “بَه بَه” و “آفرين” پاداش واقعي تحول نبوغ و حيات پرارزش جان هنرمند به يك اثر هنري بوده باشد. اگر شورش درون تماشاگران و تحير آنان در برابر يك نمود هنري مقدمه‏اي براي دگرگوني تكاملي تماشاگران و بررسي‏كنندگان نباشد، چيزي جز پديده‏هاي رواني زودگذر نيستند. ما نبايد عاشق و شيفته حيراني و شگفتي و شورش درون مردم شويم كه آنان آگاهانه يا ناخودآگاه رفع تشنگي روحي خود را در آب حياتي مي‏بينند كه از قعر و روان نوابغ و هنرمندان جاري مي‏شود.

يادت به خير مولوي
طالب حيراني خلقان شديم دست طمع اندر الوهيت زديم
در هواي آنكه گويندت زهي بسته‏اي بر گردن جانت زهي
اين به عهده رهبران و مربيان جامعه است كه با تعليم و تربيت صحيح ضوابط يك نمود هنري سازنده و طرز برداشت و بهره‏برداري و نمودهاي هنري را در مراحل مختلف و موقعيت‏هاي گوناگون مردم از نظر شرايط ذهني در مجراي آموزش قرار بدهند.

آقايان هنرمندان نابغه، شما آن آزادي غيرقابل توصيف را كه در هنگام به وجود آوردن يك اثر هنري عالي در درون خود ديده‏ايد كه فقط خود شما مي‏توانيد عظمت آنرا درك كنيد، براي پس از ظهور و بوجود آمدن آن اثر نيز كه براي مردم مطرح خواهد گشت، حفظ نمائيد. اين جمله را مي‏گويم اگر چه ممكن است براي بعضي از متفكران علمي و هنري قابل هضم و پذيرش نبوده باشد: “آن نوع آزادي كه در هنگام اكتشاف يك مجهول علمي و فعاليت نبوغ هنري در مقدمه انتقال به واقعيت تازه، در درون محقق و هنرمند شكوفان مي‏شود، از نظر عظمت و ارزش رواني اگر بالاتر از واقعيت كشف شده و اثر هنري بوجود آمده، نبوده باشد يقينا كمتر نيست. شما عاشق شگفتي و حيراني مردم نباشيد، شما خود را رودخانه‏اي فرض كنيد كه يك واقعيت مفيد مانند آب حيات از رودخانه درون شما به مزرعه معارف مردم جامعه، سرازير مي‏شود.”

مسئله دوم: انسان و اثر هنري
مي‏دانيم كه اگر با عظمت‏ترين اثر هنري را در برابر ديدگان ساير جانداران قرار بدهيم. اندك بازتاب و تأثري از خود نشان نخواهند داد، بعنوان مثال: يك تابلوي هنري كه در همه دنيا بي‏نظير باشد، اگر اين تابلو در روي مقوائي كشيده شده باشد، براي جانداري به نام موريانه غذاي خوبي خواهد بود به همان خوبي كه يك قطعه مقواي بي‏خط و نقش و يا داراي سطحي كه مركب روي آن ريخته شده باشد و يا مورچه‏اي كه بيفتد داخل مركب و سپس روي آن مقوا راه برود. موريانه همه اين مقواها را خواهد خورد. همچنين ديگر نمودهاي هنر، چنانچه به وجود آورنده همه آنها انسان است، بهره‏برداري كننده از آنها هم انسان مي‏باشد. به عبارت ديگر يك نمود هنري جايگاه تلاقي روحي بزرگ كه داراي نبوغ هنري است با ديگر ارواح انسان‏هاست كه اين تلاقي، هم بايد براي روح بزرگ هنرمند مفيد باشد و هم براي روح تماشاگر.

فايده هنر براي روح هنرمند اين است كه با علم به اينكه انسان‏هايي به اثر هنري او خواهند نگريست و رشد و كمال و يا سقوط آن انسان‏ها در خود هنرمند نيز اثر خواهد كرد، همه استعدادهاي مغزي و اعماق و سطوح روح خود را به كار مي‏اندازد، تأثر و انگيزه تحول به رشد و كمال را به آن انسان‏ها كه خود جزئي از آنان مي‏باشد، تحويل بدهد، فايده هنر براي انسان‏هاي تماشاگر در صورتي كه از اعماق روح هنرمند توصيف شده برآيد، فايده آب حيات براي حيات خواهد بود.

برگرديم به اصل مبحث، گفتيم كه هنر فقط براي انسان مطرح است يعني فعاليت‏هاي رواني و ساختمان مغزي بشري طوري تعبيه شده است كه هنري براي او مطرح است. جاي شگفتي است كه نوع انساني با اين همه عظمت‏هايي كه در بوجود آوردن آثار هنري يا در بهره‏برداري از آنها، از خود نشان مي‏دهد، پيشتازان علوم انساني كمتر به اين فكر افتاده‏اند كه درباره مختصات مغزي و رواني بشري كه به وجود آورنده و درك كننده هنر مي‏باشد، درست بينديشند و در تقويت آن مختصات از راه تعليم و تربيت‏هاي منطقي بكوشند، مولوي مي‏گويد:
تا بداني كاسمان‏هاي سَمي هست عكس مُدركات آدمي

گر نبودي عكس آن سَرو سرور پس نخواندي ايزدش دارالغرور
و مي‏گويد:
باده در جوشش گداي جوش ماست چرخ در گردش اسير هوش ماست
در ديوان شمس نيز چنين مي‏گويد:
آوازه جمالت از جان خود شنيديم چون باد و آب و آتش در عشق تو دويديم

اندر جمال يوسف گر دست‏ها بريدند دستي به جان ما بر بنگر چه‏ها بريديم
هر اثر هنري، نمودي از فعاليت ذهني آدمي است كه نبوغ و احساس شخصي هنرمند حذف و انتخاب در واقعيات انجام داده و با تجريد و تجسيم واقعيات عيني و مفاهيم ذهني، آن نمود را بوجود آورده است، متأسفانه اهميتي كه به خود نمودها داده مي‏شود و انرژي‏هاي مادي و معنوي كه درباره خود نمودها مصرف مي‏شود، درباره اصلاح و تنظيم و به فعليت رسانيدن خود نيروها و استعدادهاي مغزي و رواني صرف نمي‏شود.

از مضمون اين ابيات و همچنين با نظر به دلايل مقتضي كه از تحليل معرفت هنري بر مي‏آيد، كاملاً روشن مي‏شود كه قطب ذهني و با كلمات معمولي‏تر، وضع مغزي و رواني آدمي است كه پديده هنر را با عظمت خاصي كه دارد، براي انسان‏ها مطرح و قابل توجه ساخته است.

هر اثر هنري، نمودي از فعاليت ذهني آدمي است كه نبوغ و احساس شخصي هنرمند حذف و انتخاب در واقعيات انجام داده و با تجريد و تجسيم واقعيات عيني و مفاهيم ذهني، آن نمود را بوجود آورده است، متأسفانه اهميتي كه به خود نمودها داده مي‏شود و انرژي‏هاي مادي و معنوي كه درباره خود نمودها مصرف مي‏شود، درباره اصلاح و تنظيم و به فعليت رسانيدن خود نيروها و استعدادهاي مغزي و رواني صرف نمي‏شود.

درست است كه تاكنون طرق منطقي و قابل محاسبه‏اي براي تشخيص و تقويت و به فعليت آوردن نبوغ‏ها بدست نيامده است، ولي ترديد نمي‏توان كرد در اينكه ما مي‏توانيم با تعليم و تربيت‏هايي ماهرانه كه نظر عميق به فعاليت‏هاي مغزي و رواني شخص دارد نه به كميت‏ها، نبوغ را در افراد كشف و آن را به فعليت برسانيم.

حال كه بشر مي‏تواند نبوغ را كه مهمترين معدن نهفته در درون است بكاود و از مواد پرارزش آنها استفاده نمايد، چرا نيروها و استعدادهايي را كه در درون عموم افراد وجود دارند، بيكار و راكد مي‏گذارد و براي قابل درك ساختن هنرها و تقويت آن نيروها مورد اهميت قرار نمي‏دهد، جاي شگفتي است كه با آنهمه پيشرفت‏هاي علمي و بروز نمودهاي هنري در فرهنگ بشري، هنوز آن اهميت كه به نمودهاي عيني علوم در تكنيك و هنر داده مي‏شود، به منبع اصلي آنها كه درون آدمي است، اهميت داده نمي‏شود. حقيقتا هنوز مفاد ابياتي كه در چند سطر پيش متذكر شديم از نظر روانشناسان به رسميت شناخته نشده است!!

آري اينست روانشناسي امروز كه به قول باروك “تن بي‏سراست”! چنانكه در گذشته “سر بي‏تن”! بوده است.
بايد منتظر آن روز شد كه با توجه علمي به نتايج عيني علوم و هنرها، توجهات عميق و گسترده‏تري به درون آدميان نيز كه منافع آن نمودهاست، بنماييم و ببينيم يعني چه كه:
آوازه جمالت از جان خود شنيديم چون باد و آب و آتش در عشق تو دويديم
يعني چه كه:
اي همه دريا چه خواهي كرد نم وي همه هستي چه مي‏جويي عدم!
هيچ محتاج مي گلگون نه‏اي ترك كن گلگونه تو گلگونه‏اي
اي رخ گلگونه‏ات شمس الضحي اي گداي رنگ تو گلگونه‏ها
اي مه تابان چه خواهي كرد گرد اي كه خور در پيش رويت روي زرد

تو خوشي و خوب و كان هر خوشي پس چرا خود منت باده كشي
تاج كرّمنا است بر فرق سرت طوق اعطيناك آويز برت
جوهر است انسان و چرخ او را عرض جمله فرع و سايه‏اند و تو غرض

اي غلامت عقل و تدبيرات و هوش چون چنيني خويش را ارزان فروش
خدمتت بر جمله هستي مفترض جوهري چون عجز دارد با عرض

آفتاب از ذره كي شد وام خواه! زهره‏اي از خمره كي شد جام خواه!
اين اصالت انسان و انسان محوري درباره زيبايي‏هاي طبيعي و هنري را نمي‏توان با آن انسان‏شناسي‏هاي سطحي‏نگر كه ما زيبايي‏ها را از جهان عيني در ذهن منعكس مي‏كنيم و از آنها لذت مي‏بريم، تفسير و توجيه نمود. اريك نيوتن توبيخي متوجه فيلسوفان نموده مي‏گويد:

“آنها همه در پي بررسي احوال ذهن آدمي‏اند و هيچكدامشان به چيزهاي زيبا نمي‏نگرند و يا به اصوات زيباگوش فرا نمي‏دهند، تا آنجا كه كتاب‏هاي ايشان به ندرت مصوّر است، اين متفكران به جاي آنكه خاصيت ذاتي (خاصيت عيني زيبايي) را مورد بررسي قرار دهند، به تجزيه و تحليل تأثير آن خاصيت بر ذهن خود مي‏پردازند، ظاهرا دليل معتبري وجود ندارد كه بر اساس آن، بتوانيم يك هيجان عاطفي را مهمتر از علت ايجاد كننده آن بشمار آوريم.”

اين توبيخ به همان مقدار كه متوجه فيلسوفان يك بعدنگر مي‏شود، به آن تحليل‏گران عيني نيز متوجه است كه ركن اصيل پديده زيبايي را نمودهاي عيني آن مي‏دانند. اگر نبودن عكس و صورت در كتب فلاسفه زيباشناس، دليل نقص كار آنهاست، درك نكردن اين حقيقت كه: “آوازه جمالت از جان و دل شنيديم” نيز دليل نقص عيني گرايان در شناخت زيبايي‏ها مي‏باشد، اگر تفسير و توجيه‏هاي ما درباره جنبه عيني و نمود هنرهاي زيبا، مانند واقعيات علمي محض كه در جهان برون ذهن تفسير و توجيه مي‏شوند كافي بود، هيچ دليلي براي مراجعه به درون و

بررسي تحليلي و تركيبي در استعدادهاي كيفيت‏ناپذير درون وجود نداشت، اريك نيوتن براي پاسخ به اين مسئله كوشش مي‏كند، ولي نمي‏تواند بيش از اين اندازه پيش برود كه نمود عيني زيبايي دخالت در احساس زيبايي دارد، ولي در برابر سؤالات زير نمي‏تواند پاسخ قانع كننده‏اي بدهد. سؤالات مسلسل از اين قرار است:
“تپه‏هاي خار از گل سرخس‏هاي وحشي فراوان‏تر است و تيغه‏هاي علف از تپه‏هاي خار هم فراوان‏تر است.”

اما چگونه مي‏توان اين عقيده قطعي را توجيه كرد كه هر يك از اشياء داراي درجات مختلفي از زيبايي ديدني هستند؟ بي‏شك از اينكه بگوييم: بعضي چيزها متناسب‏تر يا خوشرنگتر و يا داراي شكلي موزون‏تر از برخي ديگرند، سودي نخواهيم برد، زيرا فورا اين مشكل پيش مي‏آيد كه ملاك‏هاي سنجش تناسب و رنگ و شكل را از كجا به دست آورده‏ايم؟ تا زماني كه نتوانيم به چنين ملاك‏هايي رجوع كنيم، كيست كه حق داشته باشد، بگويد: پاهاي خوك بيش از اندازه كوتاه است. بيش از اندازه كوتاه براي چه چيز؟ براي خود خوك، اين را كه محققا نمي‏توانيم بگوييم، زيرا اگر چنين مي‏بود ناچار در جريان تحولات حياتي، پاهاي نازك خوك، به اندازه مورد نيازش بلندتر شده بود. براي زيبايي؟ اما مگر نه اين است كه پايه‏هاي گنجه كشودار از پاهاي خوك هم كوتاه‏تر است؟ و با اين وصف كسي اعتراض نمي‏كند كه گنجه كشودار ذاتا چيزي زشت است.

البته به آساني مي‏توان گفت كه گردن اسب، خمي باوقار دارد، ليكن بايد دانست چه چيز موجب وقار داشتن خط خمدار مي‏گردد. آيا يك نوع خط خمدار مي‏تواند در نفس خود باوقار باشد و نوعي ديگر از خط خمدار فاقد آن خاصيت بماند؟ و اگر تصادفا در ضمن مشاهده دقيق دريابيم كه خم گردن اسب عينا متشابه با خم كپل خوك است، آنوقت در اين باره چه خواهيم گفت؟
البته اريك نيوتن مي‏خواهد براي اين سؤالات پاسخ صحيح پيدا كند، ولي موفقيت وي در اين باره چشمگير نيست، اگر چه تحقيقاتي شايسته انجام مي‏دهد، آنچه كه مي‏تواند از اين محقق درباره هنر مورد پذيرش باشد و تقريبا مطابق با همان نظريه است كه ما بيان مي‏كنيم، اينست كه مي‏گويد:

“زيبايي در طبيعت محصول كردار رياضي طبيعت است كه به نوبت خود محصول خاصيت وجودي هر موجودي است و حال آنكه زيبايي در هنر نتيجه عشق آدمي مبتني بر شهود يا ادراك مستقيم وي بر اصول رياضي طبيعت است.”

به شرط اينكه اين محقق كلمه عشق را با ابهام نگذارد. عشق آدمي مبتني بر شهود يا ادراك مستقيم وي بر اصول رياضي طبيعت چه معنا دارد؟ مسلما منظور انعكاس محض جهان عيني در ذهن و عمل رياضي ذهن درباره واقعيات انعكاس يافته نيست. زيرا به اضافه اينكه ذهن آدمي درباره آن واقعيات از جهان هستي كه هيچگونه زيبايي ندارند، باز عمل رياضي انجام مي‏دهند، يعني ذهن آدمي مي‏تواند از هر گونه واقعيات جهان، چهره رياضي آنها را نبيند و درك كند و با اين حال در برخي از موارد نه تنها زيبايي ندارند بلكه زشت‏نما هم هستند و در برخي ديگر احساس زيبايي مي‏نمايد. من گمان مي‏كنم اريك نيوتن همان را مي‏خواهد بگويد كه مولانا با چند بيت ساده و عميق‏تر بيان نموده است:

عشق امر كل ما رقعه‏اي او قُلزُم و ما قطره‏اي او صد دليل آورده و ما كرده استدلال‏ها
يعني آنچه كه عنصر اساسي زيبايي است، عشق آدمي بر شهود مستقيم عالم وجود است، وقتي كه اين شهود دست داد، آن وقت عقل آدمي شروع مي‏كند به بيان دلايل و توضيح چهره‏هاي عقلاني و رياضي عالم وجود.
به همين جهت است كه اسلام اصرار فراواني بر خودشناسي مي‏نمايد. در ج

ملات نهج‏البلاغه آمده است كه:
“اِنَّ مِنْ أَعْظَمِ ما أَنْعَمَ اللّه‏ُ عَلي عَبْدٍ أَن أَعانَهُ لِنَفْسِهِ.”
“از بزرگترين نعمتهاي خداوندي بر يك بنده آنست كه او را در خودشناسي و خودسازي كمك نمايد.”
مسئله سوم:
آيا هنر براي هنر، يا هنر براي انسان؟
يا هنر براي انسان در حيات معقول؟
درباره رابطه هنر با هنرمند و جامعه دو عقيده مهم رواج دارد:
عقيده يكم مي‏گويد: هنر بدان جهت كه هنر است مطلوب است، زيرا هنر كاشف از نبوغ و روشن كننده عشق آدمي است بر شهود واقعيات آن چنانكه بايد باشند. و هيچ قانون و الگويي نبايد براي هنر كه ابرازكننده شخصيت هنرمند و نبوغ او است، وجود داشته باشد. اگر ما براي هنر حد و مرزي قائل شويم، در حقيقت فرديت فرد را از نظر امتيازي كه دارد نابود ساخته‏ايم و مي‏توان گفت: “هنر براي هنر يكي از عالي‏ترين موارد آزادي در عقيده و بيان است كه مطلوبيت و مفيد بودن آن ثابت شده است.”

عقيده دوم مي‏گويد: بدان جهت كه هنر نيز مانند ديگر محصولات فكر بشري براي تنظيم و بهره‏برداري در حيات جامعه است، لذا ضرورت دارد كه ما هر هنري را نپذيريم و نگذاريم هنرهايي كه به ضرر جامعه تمام مي‏شود، در معرض و ديدگاه مردم قرار بگيرند، يك عقيده سوم نيز مي‏توان ابراز كرد و آن اينست كه “هنر انساني براي انسان” كه ما آن را “هنر براي انسان در حيات معقول” ناميده‏ايم.

براي توضيح و اثبات منطقي بودن اين‏عقيده مي‏گوييم: ما بايد نخست به اين مسئله حياتي توجه كنيم كه اگر نبوغ هنري را به آب حيات تشبيه كنيم، مسير اين آب حيات مغز پر از خاطرات و تجارب و برداشت‏هايي است كه هنرمند از انسان و طبيعت به دست‏آورده است.

اگر نبوغ هنري را به آب حيات تشبيه كنيم، مسير اين آب حيات مغز پر از خاطرات و تجارب و برداشت‏هايي است كه هنرمند از انسان و طبيعت به دست‏آورده است. مسلم است كه جريان چشمه‏سار نبوغ از يك خلأ محض نيست، بلكه مسيرش همان مغز پر از محتويات پيشين است كه بطور قطع آب حيات را دگرگون خواهد كرد.
مسلم است كه جريان چشمه‏سار نبوغ از يك خلأ محض نيست، بلكه مسيرش همان مغز پر از محتويات پيشين است كه بطور قطع آب حيات را دگرگون خواهد كرد.