مديريت دانش ضمني

بعد اول- تكامل دانش ضمني در سازمانها :
ايجاد و تكامل دانش ضمني شرايط خاصي را مي طلبد ، در اين زمينه «نوناكا» در سال ۲۰۰۰ مدل حلزوني دانش را مطرح كرد و چنين بيان مي دارد كه «دانش ضمني هميشه با شخص همراه است . به عنوان مثال يك محقق باهوش داراي بينشي است كــــه به ثبت اختراع جديدي منجر مي شود ، يا يك كفاش بعد از كسب سالها تجـربه فرايند خلاقيت جديدي را مطـرح مي سازد .» به عقيده «نوناكا» دانش سازماني از طريق تعامل اجتماعي ميان دانش ضمني و تصريحي،

توسعه مي‌يابد. وي با توجه به اين فرض اساسي كه دانش به عنوان سرمايه اصلي سازمان، مستلزم هماهنگي و يكپارچه سازي است و با ايجاد تعاملي پويا بين اين دو نوع از دانش به چهار راهبرد اساسي اجتماعي كردن ( از دانش ضمني به دانش ضمني )، بيروني‌سازي ( از دانش ضمني به دانش تصريحي)،

تركيب ( از دانش تصريحي به دانش تصريحي )، دروني سازي (از دانش تصريحي به دانش ضمني) در فرايند تبديل دانش اشــــاره مي كند. از اين طريق سازمان قادر خواهد بود به خلق و توسعه دانش جديد اقدام كند .

دانش ايجاد شده از طريق اين فرايند حلزوني در سطوح افقي و عمودي سازمان توسعه پيدا كرده و خود سبب ايجاد حلقه جديدي از دانش مي شود. اين فرايند تعاملي در سطح داخلي سازماني اتفاق مي افتد. رفتار مشتريان با پذيرش، خريد، استفاده يا عدم تمايل آنها به استعمال كالا و يا خدمات سازمان سبب ايجاد مفهوم در محصول شده؛ آنگاه مانند محركي جهت استخراج دانش ضمني آن عمل مي كند، سپس اين دانش در فرايند خلاقيت سازمان منعكس شده و حلقه جديد ايجاد دانش سازماني مجددا آغاز مي گردد . ((سنگه)) بر اين اعتقاد است كه در قرن بيست و يكم كدگذاري دانش در تبديل دانش ضمني به خلاقيت

كمكي نمي كند و اجزا ضمني خلاقيت فقط از طريق تجارب عملي يا تعاملات شخصي در داخل يا خارج از سازمان و شبكه هاي اجتماعي با خبرگاني كه تجارب و دانش مرتبط را دارند، مي تواند تكامل پيدا كند ، كه آن را فوت و فن يا يادگيري از طريق انجام يك عمل مي‌ناميم. وجود فرهنگ سازماني باز كه در آن از خلاقيت حمايت و پشتيباني مي گردد از جمله پيش نيازهاي تكامل دانش ضمني به حساب مي آيد. «روديجر» و «وانيني» تنها راه شناسايي دانش ضمني را برقراري ارتباط افراد با سازمانهاي خارجي يا درون سازمان دانسته و حمايت و تلاش براي ايجاد چنين فضاي ارتباطاتي را از وظايف مديريت مي دانند. بنابراين، ازجمله

شرايط اساسي ايجاد، تسهيم و استفاده از دانش ضمني در فرايند خلاقيت، ‌اعتماد بين اعضاي سازمان است. تسهيم دانش ضمني در موقعيتهاي غير رسمي بسيار موفقيت آميز تر از موقعيتهاي رسمي است از اين رو فرهنگ سازي در زمينه تشويق افراد به ايجاد دانش ضمني و ايجاد جوي كه در آن اعضاي سازمان براي تسهيم دانش خود احساس امنيت كنند از وظايف حائز اهميت مديريت خواهد بود.

بعد دوم – حيات بخشي به دانش ضمني :
اطمينان يافتن از شناسايي دانش ضمني مرتبط در سازمان يك پيش شرط اساسي جهت فعال ساختن دانش ضمني در فرايند نوآوري است. در سال ۱۹۹۸ جمعي از صاحب نظران اعلام كردند كه دانش ضمني امکان ايجاد ايده هاي بسياري را فراهم مي سازد، بنابراين خلاقيت را برانگيخته و اثر مثبتي بر فعاليتهاي كسب و كار دارد . شناسايي دانش ضمني اغلب باموانع بسياري روبروست؛ در اين راه، ايجاد فضاي ارتباطاتي مناسب بين كاركنان و فراهم ساختن شرايطي

كه آنها قادر باشند ايده هاي خود را به راحتي بيان كرده، مورد ارزيابي و انتقاد قرار دهند، مي تواند بسيار موثر و كارا باشد. برگزاري جلسات طوفان مغزي يك تكنيك معروف براي سرمايه گذاري بر بينشها و مشهودات مربوط به دانش ضمني گروهي از افراد است.از آنجا که از يك سو ابعاد ضمني دانش اشخاص، درون هرفرد نهادينه شده و به صورت عمومي در دسترس نيست و از سوي ديگر ابعاد ضمني دانش جمعي را نيز بافت آن سازمان تشكيل مي دهد ،‌بنابراين دانش يک سازمان منحصر به فرد بوده و توسط ساير سازمانها به راحتي قابل تقليد و به كارگيري نيست. دانش ضمني را مي توان از طريق ايجاد دانش علمي جديد فعال كرد و سپس با يادگيري روشهاي جديد توليد، آن را در طراحي محصولات جديد به كاربرد. همچنين از طريق فرايند بهبود تدريجي يا يادگيري در عمل نيز مي

توان با استفاده از دانش ضمني به دست آمده، فناوري موجود را ارتقا داد. دانش ضمني در سرتاسر زنجيره توليد و خلاقيت يك سازمان قابل وصول است.

«هاول» معتقد است مرحله اي كه در آن دانش ضمني كسب شده و در فرايند خلاقيت و توليد موردي استفاده قرار مي گيرد ، از نظر سياست و استراتژي بسيار مهم است. بنابراين اينگونه مي توان نتيجه گرفت که دانش ضمني منبع مزيت رقابتي محسوب مي شود. قدرت ابتكار لازم براي خلاقيت نه تنها از خبرگي قابل مشاهده ، بلكه از ذخيره تجربيات نامشهود افراد سازمان كه قبل از استفاده در فرايند نوآوري حياتي سازي مي شود، نيز قابل استخراج است. دانش ضمني را

مي توان هم از منابع داخل سازمان از طريق تصميم گيري در مورد دانش اعضا و فراهم آوردن فضاي بهبود يادگيري جمعي و ارتقا شايستگي ضمني آنها و هم از منابع خارج از سازمان با تلاش در جهت اكتساب دانش و مهارتهاي ضمني افراد ساير شركتها ،‌ از طريق استخدام افراد مجرب و تحصيل کرده و يا اخذ راهنمايي ازمشاوران خبره و با تجربه و يا ايجاد شبكه با شركتهاي ديگركسب كرد. اين موضوع كاملا واضح است كه دانش ضمني در تمامي عمليات و مراحل فعاليتهاي يك سازمان قابل كسب و حياتي سازي است.

بعد سوم – انتقال دانش ضمني
سومين بعد تاثير گذار دانش ضمني در فرايند خلاقيت ،‌ انتقال آن است. «هاول» بيان
مي دارد كه شهود بر مبناي كيفيتهاي ضمني، نقش مهمي را در فرايند خلاقيت ايفا

مي كند .[۱۲] اين موضوع نشان مي دهد كه ميزان قابل توجهي از دانش كه براي انجام يا بهبود يك فرايند معين يا فناوري توليد مهم است، دانش ضمني است. اهميت و نقطه قوت دانش ضمني در دشواري تقليد و در نتيجه انتقال آن خلاصه شده. به عبارت ديگر دانش ضمني معمولا يك عنصر مهم در همكاريهاي صنعتي هم در آغاز و هم در خلال آن به حساب مي آيد. اين نوع از دانش عاملي كليدي در مزيت رقابتي همكاري به شمار آمده و همكاري تنها راهي است كه از طريق آن دانش ضمني را مي توان انتقال داده و تسهيم كرد. «هال» و «آندرياني» معتقدند كه مهم ترين چالش يك سازمان بايد ايجاد توازن بين دانش ضمني ايجاد

شده توسط افراد و دانش تصريحي مورد نياز براي برقراري ارتباط و اتحاد موثر باشد بدين معني كه دانش سازمان را تصريحي كرده تا سازمان از طريق حفظ دانش افرادي كه آنجا راترك مي كنند محفوظ نگه داشته شود.

«لئورناردو» و «سنسيپر» معتقدند اگر چه تحريك ، تركيب و مخابره در ابعاد تصريحي دانش نسبت به دانش ضمني آسانتر است ولي موقعيتهاي بسياري هم پيش مي آيد كه در آنها امكان تبديل دانش ضمني به دانش تصريحي وجود ندارد، علاوه بر اين، به منظور مخابره آسان دانش ضمني سطح مشخصي از

صميميت شخصي ضروري است و اين موضوع مستلزم شناسايي شبكه هاي ارتباطي است، همان طور كه «اسكاربرو» سال ۲۰۰۳ آنها را به عنوان مهم ترين منبع تركيب و مبادله دانش لازم براي ارتقا خلاقيت و ايجاد سرمايه عقلايي معرفي مي كند. انتقال دانش ضمني بستگي زيادي به تفاوت بين ارتباطات رو در رو و معاملات آزاد افراد دارد . صميميت دو طرف، عنصري كليدي در ميزان انتقال دانش ضمني محسوب مي شود. چراكه دانش ضمني اغلب از طريق زبان بدن و

نمايش فيزيكي مهارتها ايجاد شده و انتقال مي يابد، بنابراين لازم است به فناوري اطلاعات و ارتباطات كه بخش قابل ملاحظه اي از اين دانش رامنتقل مي كند بهاي بسياري داده شود. موانع ايجاد ،‌تسهيم و انتقال دانش ضمني زماني اتفاق مي افتد كه افراد خلاق،يا ‌فعالانه براي شركت در فرايند خلاقيت،‌ بي انگيزه گردند يا خود را درگير اين فرايند نكنند. برنامه هاي تشويقي مانند اعطاي پاداش به اشخاصي كه دانش مهم و با ارزشي را در درون خود اندوخته اند، در انتقال

دانش ضمني موثر است. از آنجا كه انتقال دانش ضمني نيازمند اختصاص وقت بسياري براي برقراري ارتباط شخصي است، اين احتمال وجود دارد درسازمانهايي كه به خبرگي اهميت فوق العاده اي مي دهند، اما همكاري و كمك رساندن به سايرين در آنها، از اهميت چنداني برخوردار نيست، افراد خبره و صاحبان دانش از اين موضوع به عنوان عاملي جهت كسب قدرت استفاده كنند. بنابراين، انتقال دانش ضمني تا حد قابل ملاحظه اي نيازمند تعاملات شخصي و غيررسمي بوده و اين وظيفه مديريت سازمان به حساب مي آيد تا با فرهنگ سازي و ايجاد فضاي مناسب، زمينه را جهت استفاده آزادانه افراد از روشهاي مختلف تفكر فراهم

سازند. در اين راستا لازم است سازمان سطوح مختلف تفكرخلاق را از طريق تشويق فرهنگ سازماني باز و داشتن سلسله مراتب كمتر معين كند.
به مرور زمان و با ادامه جريان زندگي نوعي از دانش در درون اشخاص نهادينه مي گردد ؛ پولاني نخستين بار در سال ۱۹۶۹ با بيان اين مطلب كه«ما بيشتر از آنچه مي گوييم
،‌مي دانيم» به نمونه هايي از تواناييهاي انسان نظير يادگيري دوچرخه سواري و شنا يا چگونگي تشخيص چهره ها اشاره مي كندكه تشريح نحوه انجام آن به راحتي توسط فرد امكان پذير نيست ،او دانش اينگونه تواناييهاي را «دانش ضمني» ناميد. به بياني ديگر، دانش ضمني را مي‌توان مجموعه اي از تجارب،

مهارتها، ديدگاه هاي كاري و نظام ارزشي و ذهني در درون فرد دانست كه قابل گفتن نبوده و در هيچ پايگاه داده‌اي ذخيره نشده است بلكه جايگاه آن را ذهن آدمي و فعاليتهاي اوتشكيل مي دهد. چالش اصلي مديريت دانش نيز تبديل هر چه بيشتر و بهتر دانش ضمني به دانش تصريحي است. از مديريت دانش ضمني تعاريف بسياري توسط نويسندگان و انديشمندان اين رشته نقل گرديده است به عنوان نمونه «روزنبرگ» در سال ۱۹۸۲ دانش ضمني را به عنوان دانش

تكنيك ها ، روشها و طرحهايي مطرح كرد كه فرد ضمن رسيدن به نتايج دلخواه خود، آنها را به كار گرفته بدون آنكه قادر باشد دليل واضحي برايشان بيان كند. ((نوناكا)) بر اين اعتقاد است كه دانش ضمني كاملا شخصي بوده ، رسمي كردن آن بسيار مشكل است، از اين رو انتقال آن به ديگران به آساني موثر نيست. «هاول» دانش ضمني را غير كد پذير و فن غير قابل تجسمي دانسته كه از طريق دريافت غير رسمي از رفتار و رويه هاي يادگرفته شده كسب مي گردد . «گرانت» اين واژه را با توجه به قابليت استعمال آن اينگونه تعريف مي كند كه : «دانش ضمني فقط از طريق استعمال آشكار مي شود و انتقال آن امكان پذير نيست .» در اين مقاله با استناد بر تعاريف «نوناكا» ، «هال» و «اندرياني»، نقش و تاثير دانش ضمني در فرايند خلاقيت و نيل به موفقيت آن در سازمانها در سه بعد كليدي ، تكامل دانش ضمني در سازمانها، حيات بخشي و در نهايت انتقال آن در سازمانها مورد بررسي قرار مي گيرد.

نقش مديريت دانش ضمني در خلاقيت و نوآوري
دکتر محمد فتحيان- لیلا بیگ – عاطفه قوامی فر
چكيده
عصر حاضر، عصر تحولات و تغييرات شگرف درفناوريهاست. عصري كه ساختار فكري آن آكنده از عمق بخشيدن به اطلاعات و توجه به مشاركت نيروي انســـاني خلاق و دانش گرا به جاي نيروي انساني عملكردي است. از اين رو، مديريت هوشيار بر آن است تا هرچه بيشتر و بهتر درجهت استفاده از ابزاري به نام دانش براي رويارويي و مقابله با عوامل عدم اطمينان، حفظ موقعيت و ايجاد خلاقيت و نوآوري جهت گسترش عرصه رقابتي خود برآيد، اين امر مستلزم اين است كه

سازمان با ارج نهادن به مديريت دانش و متقابلا مديريت خلاقيت و نوآوري، آن را به عنوان يك نياز استراتژيك و ضروري جهت پيشگامي در عرصه رقابت پذيري، در زمره برنامه هاي اولويت دارخود قرار دهد. مديريت نوآوري در واقع فرايندي است كه از طريق تركيب و يكپارچگي اجزاي مختلف دانش به پديدآوردن بديهيات مي

پردازد. در اين راستا به کارگيري دانش ضمني به عنوان محركي اساسي در موفقيت فرايند نوآوري، تاثير قابل ملاحظه اي در کارايي شركتها خواهد داشت. مقاله حاضر در آغاز دلايل اهميت دانش ضمني در فرايند خلاقيت، نقش دانش ضمني را در مديريت نوآوري شناسايي كرده و مواردي از موانع و مشكلات ايجاد وتسهيم آنرا ذكر مي كند. سپس بر اساس آخرين پژوهشهاي انجام گرفته در اين حوزه، مدل يكپارچه اي براي تشريح تاثير دانش ضمني بر مديريت موفقيت آميز نوآوري

تشريح و ارائه مي گردد، در پايان اهرمهاي كليدي مديريت دانش ضمني شناسايي شده و تاثير مثبت آن بر موفقيت نوآوري مورد تجزيه و تحليل قرار مي گيرد.