چگونه امت پيامبر فرزند پيغمبر را کشتند

حوادث سخت عاشورا و کربلا ۵۰ سال بعد از وفات رسول الله واقع شد آنهم به دست مسلمانان و پيروان رسول الله ، مردمي که معروف به تشيع و دوستي آل علي بود به دست مسلمانان که شهادتين مي دادند، نماز مي خواندند، روزه ميگرفتند، حج مي رفتند به آئين اسلام، ازدواج و اموات خود را به خاک مي سپاردند به دست کساني که با علي و پيامبر زندگي مي کردند آن همه کرامتها و صحبتها و نما خواندن هاي پيامبر و علي ماتوس بودند.

به يقين نمي توان گفت منکر اسلام بودند و حتي منکر امام حسين (ع) هم نبودند و به جرأت يقين داشتند مقام امام حسين(ع) افضل از يزيد بوده پس چطور شد که اولا حزب ابوسفيان زمام حکومت را به دست بگيرد ابوسفياني که قائد اعظم مشرکين بود و با پسرش معاويه دوش به دوش با اسلام مي جنگيدند و همان معاويه سي سال بعد از وفات پيامبر والي شام و سپس ۲۰ سال خليفه مسلمين شد يعني ۲۰ سال جنگيد (با اسلام) ثانيا خود شيعيان ظاهري ، قاتل امام شدند کوفيان در عين علاقه به اهل بيت و حسين (ع) با او جنگيدند.
اول به خاطر رعب و وحشت بود که از زمان زياد (پدر ابن زياد ، يا عبيدالله بن زياد) و معاويه شروع شده بود

دو جنبه قيام عاشورا:
حادثه و تاريخچه کربلا دو صفحه دارد يک صفحه سفيد و نوراني ديگري صفحه سياه و ظلماني که هر دو صفحه در اين صحنه روزگار دنيا، بي نظير است.
صفحه ظلماني از آن نظر که در آن فقط جنايت ديده مي شود که شايد به جاي حادثه بهتر باشد فاجعه بناميم. مي بينيم، آب ندادن به انسانها را مي بينيم، زن و بچه اسير و تشنه را شلاق زدن مي بينيم، اسير را بر شتر بي جهاز سوار کردن مي بينيم ترساندن زن و بچه هاي يتيم و آتش زدن خيمه هاي آنها را مي بينيم عريان کردن سر بهترين زنان دنيا را مي بينيم که جانيان آن يزيد بن زياد و عمرسعد و شمر و خولي و حرمله و …. مي باشند.

در دنيا جنگهاي بسيار ديده شده مانند جنگهاي صليبي ، جنگ اروپايئان در اندلس ،کشتار آمريکائيان در ويتنام و … ولي اين طور فاجعه اي ديده نشده که اهل بيت و دوستان و بزرگان خود را اينگونه به شهادت برسانند.
صفحه نوراني آن، که مقدس، و داراي درس اخلاقي ولي گريه آور است افتخارات امام و يارانش و اسراط، مي باشند که چگونه ايثار و فداکاري را براي بشريت به ارمغان آورده اند اين صفحه نوراني بحدي است که دستگاه بني اميه به اشتباه خود پي برد و هر کدام تقصير را به گردن ديگري انداخت و ديدند که پيکر بي روح حسين(ع) از زنده ايشان براي آنها مزاحمتر است.
تربت مرقد امام، کعبه صاحبدلان شد بطوريکه زينب(س) فرمود (کدکيدک ، واسع سعيک ، ناصب جهدک فو لله لاتمحوذکرنا، ولا تميت و حينا) (هر نقشه اي که داري ، بکار ببر ولي مطمئن باش تو نمي تواني بردار مرا بکشي ، برادرم زندگيش طوري ديگر است او نمرد بلکه زنده تر شد) حتي خود امام در شب عاشورا مي فرمايد: (من ياراني در جهان بهتر از ياران خود سراغ ندارم و شما را بر ياران جنگ بدر که ياران پيغمبر بودند ترجيح مي دهم) و اشخاص نوراني کننده اين صفحه امام حسين ، حضرت اباالفضل ، علي اکبر، علي اصغر، حبيب بن مظاهر ، زهير، مسلم بني عقيل و مسلم بن عوسجه هستند.

شب عاشورا :
وقتي سپاه عمر سعد نزديک خيمه ها شد امام به حضرت عباس فرمود سوار شو و خودت را به لشگر عمر سعد برسان ببين چه خبر است و چه مي خواهند حضرت اباالفضل با زهير بن قيس و حبيب بن مظاهر جلوي آنها رفتند و فرمودند من از طرف امام پيام آورده ام که ببينم چه خبر است. عمر سعد گفت امير ابن زياد گفته به شما پيشنهاد بدهم يا تسليم شويد يا با شما بجنگيم، اطاعت حضرت عباس از امام را ببينيد فرمود من از طرف خودم نمي توانم چيزي بگويم از امام جواب خواهم گرفت و حضرت عباس نزد امام مي آيد و همراهان او مقابل سپاه عمر سعد مي مانند حبيب بن مظاهر به آنها گفت: به خدا فرداي قيامت، پيش خدا بد مردمي باشند آن مردمي که کشته باشند ذريه پيغمبر خود را و خاندان و اهل بيت او را. شخصي به او اهانت کرد و گفت از خودت تعريف نکن تو نزد ما از شيعيان اين خانواده نبودي حبيب پاسخ مي دهد: از اين موقعيتي که اکنون دارم نمي فهمي که من از شيعيانم؟ به خدا من نامه اي به حسين ننوشتم و وعده ياريش ندادم بلکه با اعتقاد او را ياري مي کنم و جانم را قربانيش خواهم کرد براي آنکه شما حق خداون و رسولش را ضايع کرديد.

حضرت عباس به نزد امام رسيد و گفته عمر سعد را به حضرت رساند حضرت فرمود مي جنگيم ولي نزد آنها برو و اگر تواني کار را به فردا انداز بعد براي اينکه توهمي پيش نيايد که آنها فکر کنند که حسين يک شب را غنيمت شمرد که شايد زنده بماند فرمود خدا خودش مي داند که من اين مهلت را به عنوان شب آخر عمرم، دلم خواست با معبودم راز و نياز کنم و قرآن و عبادت کنم و آموزش بخواهم و خدا مي داند که من نماز و تلاوت قرآن و کثرت دعا و استغفار را دوست دارم اين مهلت براي هر دو طرف مايه اميدواري بود زيرا حسين (ع) انتظار تکميل ياران جانباز خود را داشت که جمعي شب عاشورا به حضرت پيوستند و جمعي هم ظهر عاشورا (که حربن يزيد رياحي که در شمار آنها بود) به حضرت پيوندند و بدون پيوست اين تعداد،

کاروان شهادت حسيني کاملي نبود و از طرف ديگر خود شب زنده داري حسين و اصحابش در برابر اين سپاه کفر، اتمام حجتي ديگر بود چون بسياري از آنان ، نسبت به امام مظلوم، در اشتباه بودند و براي عمر سعد هم اميد مي رفت که در ضمن اين مهلت براي امام، شايد از استقامت دست بکشد و دست او به خون پسر پيغمبر (ص) آغشته نگردد و آبرويش براي دنيايش محفوظ بماند حضرت عباس برگشت و عمر سعد نيز درخواست امام را قبول کرد آن شب امام با وضع فوق العاده اي به سر برد، شب هنگام ياران خود را جمع کرد امام سجاد فرمودند با آنکه بيمار بودم نزديک رفتم و شنيدم پدرم به يارانش مي فرمود:

بهترين ستايشي را بر خداوند نمايم و برسود و زيان ، او را سپاس گذارم . با خدايا، من تو را سپاس گويم که ما خانواده را به نبوت گرامي داشتي و قرآن را به ما آموختي و در دين دانا ساختي و به ما گوشهاي شنوا، ديده بينا و دل روشن دادي، ما را از شکرگزاران خود بپذير. اما بعد من در ميان اصحاب جهان با وفاتر و بهتر از اصحاب خود نمي دانم در ميان خانواده ها مهربانتر از افراد خانواده خود نمي شناسم اني لا اعلم اصحاباء اوفي و لاخيراء من اصحابي و لااهل بيت او قبل و لاافضل من اهل بيتي . خداوند شما همه را از طرف من جزاي خير دهد من به همه شما اجازه دادم تا همه شماها آزادانه برويد و من شما را حلال کردم اين شب تاريک، شما را فرا گرفته در امواج ظلمات، خود را از گرداب بيرون بکشيد هر کدام از شما دست يکي از افراد خاندان مرا بگيرد و در روستاها و شهرها پراکنده شود زيرا اين مردم مرا مي خواهند و اگر مرا گرفتار کنند از جستجوي ديگران بگذرند.)

اولين نفر حضرت ابوالفضل (ع) صحبت نمودند و ابراز وفاداري کردند و هر کدام ا زاصحاب مطلبي عرض کردند مسلم بن عوسجه (ما دست از تو بر نمي داريم نيزه به سينه دشمن مي کنم و تا دسته شمشير در دست داريم با آن بجنگم و اگر سلاح به ستم نماند به آنها سنگ بياندازم به خدا اگر بدانم که کشته مي شوم و زنده مي شوم و سپس کشته مي شوم و سوخته مي شوم و خاکسترم را باد مي دهند و هفتاد بار با من چنين کنند از تو جدا نشوم تا در آستانت بميرم ولي افسوس که فقط يک جان دارم) زهيربن قين (به خدا من دوست دارم کشته شوم و زنده شوم و باز کشته شوم تا هزار بار و خداوند با اين کشتار، از تو و خاندانت دفاع کند) سپس حضرت قاسم بن الحسن (ع) قيام کرد. قاسم، ۱۳ سال سن دارد

پيش خودش شک مي کند که آيا اين شهادت نصيب منهم مي شود يا نه، رو به حضرت مي کند و مي گويد : يا عماه انا في من قتل؟ آيا من هم جزط، کشته شدگان هستم حضرت از او پرسيد کيف الموت عندک؟ مرگ پيش تو چگونه است عرض کرد يا عماهاحلي من العيل شيرين تر از عسل حضرت فرمود نعم ابن اخي بله اي فرزند برادرم ولي به به درد سختي مبتلا خواهي شد قاسم الحمدلله گفت.
امام سجاد (ع) مي فرمايند وقتي امام وفاداري يارانش را ديدند به آنها فرمودند اکنون سربرداريد و نگاه کنيد . آنها جاي خود را در بهشت ديدند و امام، جايگاه تک تک آنها را به ايشان نشان داد.

در شب عاشورا امام برنامه هاي مفصلي دارد من جمله آماده کردن سلاحها و همچنين به اصحابش دستور داد تا گودالي خندق مانند، در پشت خيمه ها بکنند به طوريکه اسبها هم نتوانند از روي آن رد شوند و از پشت حمله کنند و داخل گودال هيزم ريختند و آنها را افروختند تا دشمن بفهمد تا وقتي حسين زنده است نمي توانند به خيمه ها حمله کنند سپس امام به يارانش فرمود که خيمه ها را نزديک به هم کنند و طناب خيمه ها را درون يکديگر بکشند بگونه اي که عبور يک نفر هم از بين خيمه ها ممکن نباشد و دشمن تنها از روبرو بتواند با آنها بجنگد سپس امام شروع به عبادت نمودند و تمام شب را به دعا و راز و نياز به درگاه خداوند مشغول شدند و يارانش همه از ايشان تبعيت نمودند . راوي مي گويد تلاوت قرآن و دعا و گريه ايشان مانند زنبوران عسل بود حتي عده اي از سپاه دشمن را به گريه مي انداخت .

امام صبح عاشورا نماز صبح را با اصحابش خواند و اسب رسول الله که مرتجز نام داشت سوار شد و اصحاب را براي پيکار آماده کرد همه آنها که ۳۲ سواره و ۴۰ پياده بودند البته روايتها مختف است ۴۵ نفر ۶۱ نفر هم روايت شده است. اما مشهور به آن تن مي باشد.

امام ، زهير بن قين را بر ميمنه و حبيب بن مظاهر را به ميسره سپاهش گمارد و پرچم را به حضرت ابوالفضل(ع) داد و دستور داد هيزم ها را که پشت خيمه ها جمع آوري کرده بودند در خندق ريختند که مانند نهر بزرگي در پشت خيمه ها شده بود هيزم ها را آتش زدند که مبادا دشمن از پشت حمله کند. عمر سعد هم صبح عاشورا لشگر خود را صف کرد عبدالله بن زهير ازدي را به فرماندهي نيروهاي اهل مدينه گماشت قيس بن اشعث را بر اهالي رييعه و کنده عبدالرحمان بن ابي سبره حنفي را به اهالي مذحج و بني اسد گمارد- حر بن يزيد رياحي را سردار تميم و همدان نمود و فرماندهي ميمنه سپاه را به عمر و بن حجاج زبيدي و فرماندهي ميسره را به شمر بن ذي الجوشن و فرماندهي سواره نظام را به عروه بن قيس احمسي و فرماندهي پيادگان را به شبث بن ربعي يوبوعي و پرچم را به آزاده کرده خود، دريد سپرد.

سپس امام فرمان دادند خيمه اي تهيه نمايند و در آن مشک بردند و سورمه اي درست نمودند سپس خود و اصحاب به چشم نوره (سورمه) کشيدند.
لشگر عمر سعد آمدند و گرد خيمه هاي حسين دور زدند وقتي آتش خندق را ديدند و راه حمله از پشت را بسته ديدند شمربن ذي الجوشن فرياد زد اي حسين پيش از قيامت به آتش شتافتي (آنقدر ناتوان و نامرد بودند که با سپاهي ۳۰ هزار نفري در مقابل ۷۲ تن به همراه زن و بچه ، باز مي خواستند از پشت حمله کنند). امام فرمودند اي زاده مادر ي بزچران تو شايسته نيران هستي (آتش). مسلم بن عوسجه خواست او را با تير بزند، امام نگذاشت و فرمود من دوست ندارم آغازگر نبرد باشم. نقشه لشگر کوفه اين بود که با عده فراوان خود، امام را محاصره کنند و آنها را اسير نمايند و به کوفه ببرند و اصلا فکر نمي کردند که اين جمعيت اندک، در برابر ۳۰ هزار نفر، چنان جبهه اي مستحکم و قدرتمند تشکيل دهند. اين نقشه اي که امام کشيدند و دعكي که از خيمه ها و خندق آتش فراهم کردند، يکي از شاهکارهاي نظامي است و يکي از کرامات امام شمرده مي شود.

وقتي لشگر کوفه نزديک شد امام روي شتر سوار شد و فرياد کشيد تا لشکر عمر سعد شنيدند . فرمود اي مردم به من گوش داريد و شتاب بکنيد تا حق نصيحتي که بر من داريد ادا کنم و چقدر امام به دشمنانش هم دلسوز بودند و حتي خواستند آخرين لحظه هم حتي يک نفر هم که شده از عذاب ابدي دوزخ نجات پيدا کند ولي ببينيد جهالت را؟ علت آمدن خود را نزد شما بگويم اگر پذيرفتيد و به من حق داديد خوشبخت خواهيد شد و اگر نپذيرفتيد ديگر به من مهلت ندهيد .

شهادت حضرت علي اکبر (ع):
ياران ابي عبدالله به شهادت رسيدند و جز خانواده اش که اولاد علي (ع) اولاد جعفر بن ابيطالب، اولاد عقيل و امام حسن (ع) بودند ، ديگر کسي نمانده بود همگي آنها گرد آمدند و تصميم به جنگ گرفتند ابتدا فرزند خود امام، حضرت علي اکبر از پدرش اجازه نبرد خواست امام هر کدام از اصحاب که اذن مبارزه نمي خواستند مقداري طفره مي رفتند تا عطش و عشق شهادت آنها در تاريخ ثبت شود و همچنين نمي خواست آنها به شهادت برسند ولي وقتي از فرزندش اذن مي خواهد بدون مکث کردن به او اذن مي دهد راوي مي گويد حضرت امام نگاه نااميدي به او کرد و اشکش سرازير شد و روي مبارک را به سوي آسمان بلند کرد و فرمود: خدايا گواه اين مردم باش. خدايا جواني به مقابل آنها مي رود که شبيه ترين مردم

به پيغمبر مي باشد از نظر خلقت، و اخلاق و گفتار و ماهر وقت مشتاق ديدار پيغمبرت مي شديم به روي او نگاه مي کرديم بار خدايا برکات زمين را زا اين قوم دريغ بدار و ميان آنها جداي افکن و آنها را پاره پاره کن ، روش آنها را ناستوده کن ، سپس به عمر سعد فرياد زد از ما چه مي خواهي ؟ خداوند نسلت را قطع کند و عملت را نامبارک کند و کسي را بر تو مسلط کند که در بسترت سرت را ببرد همچنان که پيوند مرا گسستي و خويشاوندي مرا با پيامبر (ص) مراعات نکردي. و بالاخره نوبت علي اکبر مي رسد او در ظهر عاشورا و جلوي پدر به سوي ميدان ستيز مي رود و از خود شجاعتها نشان مي دهد ، علي اکبر بر لشگر حمله ور مي شود رجزي چنين مي خواند:

انا علي ابن الحسين بن علي – نحن و بيت الله اولي بالنبي – من شبث و شمر ذاک الدني – و مشر ذالک الدني – اضربکم بالسيف حتي ينثني
ضرب غلام هاشمي علوي – ولا ازال اليوم احمي عن ابي تالله لا يحکم فينا ابن الدعي
منم علي بن الحسين بن علي – ما به خدا هستيم اولي به نبي – از شبث و شمر همان پست دني – تا خم شود تيغ ز غم چون زدني (من آنقدر بر شما شمشير مي زنم تا شمشير در پيچ و تاب افتد)

همچون جواني هاشمي علوي (آنهم شمشير زدني مانند جوان هاشمي علوي) – خود نسپاريم بر آن ابن دعي (پسر زياد لاف زن گزافگو)
علي اکبر، چندين بار حمله کرد و جمع بسياري را کشت بطوريکه مردم از بسياري کشتگان خودشان به خروش آمدند در روايتي با تشنگي اي که داشت صد و بيست نفر از آنان را کشت سپس نزد پدر برگشت در حاليکه زخم بسياري برداشته بود عرض کرد اي پدر العطش قد قَتَلني و ثقل الحديد اجهدني، نهل الي شربه من الماط، سبيلُ اتقوي بها . حضرت علي اکبر بسياري از سپاه دشمن را کشت ، ضربتها خورد، در حاليکه دهانش خشک است از ميدان بر مي گردد از پدر تمنايي مي کند پدر جان تشنگي مرا دارد مي کشد و سنگيني اين سلاح توانم را گرفته آيا جرعه آبي است بنوشم تا نيرو بگيرم و به دشمنان بتازم راوي مي گويد فبکي الحسين و قال و اغوثاه يا بني ، قاتل قليلاء فما اسرع ما تلقي جدک مخمدا فيسقيک

بکاسه الا و في شربته لا تظما بعدها ابداء امام گريست و اينچنين به فرزندش پاسخ داد: اي پسر جان اندکي جنگ کن اميدوارم به همين زودي جدت پيامبر را ديدار کني و از دستش سيراب شوي که ديگر هرگز تشنه نشوي . همينطور روايت شده يا بني هات لسانک فاخذ بلسانه فمصد و دفع اليه خاتمه و قال امسکو في فيک و ارجع الي قتال عندک ، فاني ارجوالک لا تمسي حتي يسقيک جدک بکاسه الا و في شربه لا تظما بعدها ابدا اي فرزندم زبانت را بيرون آور سپس زبان علي اکبر را در دهان مبارک خود گذاشت و آن را مکيد و انگشتر خويش را به او داد و فرمود آن را در دهان خود بگذار و براي جنگ با دشمن برگرد عده اي گفتند امام ، زبان علي اکبر را در کام گرفت تا به او بنمايد که کام او از کام فرزندش خشک تر است و با اين حالت، همدردي با فرزندش بکند.

عده اي گفته اند که در اين دم آخر منظور امام اين بود که او را به حقايقي آگاه کند که درجات معنوي او را ارتقاط، دهد و تمام علوم را به او آموخت چنانچه پيامبر در آخرين لحظات عمر شريفشان علي را در بستر خود خواست و زبان در کام او نهاد و به او حقايقي آموخت که هزار هزار باب علم بود . حضرت علي اکبر دوباره به ميدان برگشت و جنگيد تا کشتگان را به ۲۰۰ نفر رساند مردم کوفه از کشتن او خودداري مي کردند مره بن منقذ عبدي ليثي حضرت علي اکبر را ديد و گفت گناه عرب بر گردن من باشد اگر علي اکبر با اين همه کشتار از من بگذرد، داغش را به دل مادرش مي گذارم . حضرت علي اکبر با شمشير مي تاخت و حمله مي کرد تا آنکه مره بن منقذ راه را بر او بست و نيزه اي به او زد و حضرت را از پاي در آورد راوي مي گويد احتواه الناس فقطعوه باشيافهم سپاه اطراف او را گرفت و با شمشيرهايشان آنقدر به آن جوان زدند تا قطعه قطعه گشت چون جان به گلويش رسيد فرياد زد اي پدر جان

خداحافظ اين جدم رسول الله است که تو را سلام مي رساند و مي فرمايد شتاب کن و نزد ما بيا که جامي هم براي شما در دست دارد سپس فريادي زد و به شهادت رسيد امام بر بالين فرزندش رسيد و صورت خود را بر صورت فرزندش گذاشت حميد بن مسلم مي گويد روز عاشورا از امام حسين شنيدم که مي فرمود اي پسر جان خدا بکشد آن گروهي که تو را کشتند و در برابر خدا ايستادند و در شکستن حرمت پيامبر، بي باکي کردند در اينجا بود که اشک در ديدگان امام حلقه زد و فرمود اي علي اکبر بعد از تو اف بر اين دنيا در کتاب روضه الصفا نقل شده است امام بر بالين حضرت با صداي بلند گريست به طوريکه تا آن زمان صداي گريه او را به اين بلندي کسي نشنيده بود شيخ مفيد مي گويد زينب (س) در اين هنگام از سرا پرده خيمه شتابان بيرون آمد و فرياد زد يا اخياه و ابن اخياه اي برادر واي پسر برادر!! و آمد تا خود را روي پيکر علي اکبر انداخت حسين سر خواهر را بلند کرد و او را به خيمه برگرداند و به جوانان بني هاشم فرمود برادر خود را برداريد به خيمه ببريد.

*** نام مادر علي اکبر حضرت ليلا بود و حضرت علي اکبر (ع) در موقع شهادت ۱۸ سال داشته است.
*** مقام علي اکبر و حضرت عباس در حدي است که روايت شده ايشان با زره و سواره منتظر ظهور حضرت مهدي (عج) هستند تا قدرتي که در شأن آنهاست در معرض ديد جانيان قرار دهند چون در کربلا آنچنان که بايد نشد قدرت خود را به سپاهيان نشان دهند.
شهادت حضرت اباالفضل العباس (ع) :

حضرت عباس وقتي ديد بيشتر ياران امام به شهادت رسيدند به برادرانش (عثمان – جعفر- عبدالله) فرمود پيش از من به ميدان برويد و فدا شويد تا من شهادت و اخلاص شما را نسبت به خدا و رسولش بچشم ببينم. همگي به نوبت اطاعت کردند و بعد از اذن از امام به ميدان رفتند و به شهادت رسيدند وقتي حضرت ابوالفضل(ع) تنهايي خودش را مي بيند جلو مي آيد و عرض مي کند مولا به من اجازه بدهيد منهم بروم امام گريه سختي نمودند و فرمودند تو علمدار من هستي حضرت عباس(ع) عرض کرد ديگر طاقت ندارم، سينه ام تنگ شده از

زندگاني دنيا بيزارم مي خواهم از اين گروه منافق خونخواهي کنم مولا فرمود حال که مي خواهي بروي، برو مقداري آب براي فرزندان بياور، قبلا به حضرت عباس لقب سقا داده بودند براي اينکه يکي دو نوبت در شبهاي گذشته توانسته بود برود صف دشمن را بشکند و براي اطفال آب بياورد و اينطور نبود که سه شبانه روز در آن گرماي عراق آب نخورده باشند بلکه سه شبانه روز آب براي آنها ممنوع بود و شريعه فرات را بسته بودند حتي شب عاشورا، آب تهيه کردند و غسل شهادت نمودند وقتي امام به حضرت عباس فرمود حالا که عزم رفتن داري برو آب بياور حضرت عباس عرض کرد چشم. ببينيد چقدر منظره باشکوهي است چقدر عظمت و شجاعت و دلاوري و انسانيت و معرفت و شرافت و فداکاري يک تنه خودش را به جمعيت سر تا پا مجهز به سلاح مي زند در برابر سپاه دشمن مي ايستد و به پند و اندرز مي پردازد ولي آنها را سودي نمي بخشد عباس(ع) خدمت امام مي رسد و آنچه از لشکر عمر سعد ديد به امام رساند حضرت عباس ناگهان صداي کودکان را شنيد که فرياد مي زدند العطش العطش براي حضرت عباس خيلي سخت بود صداي العطش کودکان را بشنود و کاري نکند از اينرو

سوار اسب شد و نيزه به دست گرفت و مشک آبي را همراه خود برد و به طرف شط فرات راهي شد شريعه فرات با ۴ هزار نيرو محافظت مي شد اسب را داخل آب مي برد اول مشک را پر از آب مي کند و بدوش مي اندازد حضرت عباس تشنه است و هوا بسيار گرم. زمان واقعه عاشورا به روايتي ديگر مهرماه بوده است او جنگيده تا به فرات رسيده خسته و کوفته وارد آب شده، همانطوريکه سوار بر اسب است آب تا زير شکم اسب را فر مي گيرد، دست زير آب مي برد مقداري آب با دو دستش بر مي دارد تا نزديکيهاي لبانش مي آورد آنهايي که از دور ناظر بودند ، گفته اند: اندکي تامل کرد بعد ديديم آب را نخورد و روي آب فرات ريخت هيچکس نفهميد چرا قمر بني هاشم آب نخورد اطاعت محض را ببينيد با کلمه چشم براي آوردن آب راهي مي شود، ايشان آب نمي خورد و با رجزي که بعد از خروج از آب مي خواند دليل آب نخوردن خود را بيان کرده است شايد هم حضرت عباس فکر کرده است که مولايش فرموده آب براي بچه ها بياور يعني حسين نمي خواهد آب بخورد يعني به عباس اجازه نداده است که او هم آب بخورد.

حضرت عباس همينکه از آب خارج شد رجزي خواند که در رجز، مخاطب خودش بوده است، نه ديگران و از اين رجز فهميدند که چرا آب نخورده است:
يا نفس من بعدالحسن هوني فبعده لا کنت ان تکوني
هذالحسين شارب المنون و تشربين باردالمعين
و الله ما هذا فعال ديني و لافعال صادق اليقين

يعني اي نفس ابوالفضل مي خواهم بعد از حسين زنده بماني – حسين شربت مرگ مي نوشد و او در کنار خيمه ها با لب تشنه ايستاده است و تو آب بياشامي پس مردانگي کجا رفت ، شرف کجا رفت، مواسات و همدلي کجا رفت مگر حسين امام تو نيست هرگز دين چنين اجازهاي به من نمي دهد هرگز وفاي من چنين اجازه اي به من نمي دهد .
حضرت ابالفضل مسير برگشت خود را عوض نمود و از داخل نخلستانها برمي گردد تا شايد مشک را سالم برساند چون قبلا از راه مستقيمي آمده بود ولي حالا همراهش امانتي گرانبها دارد و تمام همتش اين بود که آب را سالم برساند لذا از داخل نخلستانها که امنيت بيشتري داشت برگشت دشمنان راه را بر او بستند و او را محاصره کرند تا آنکه نوفل ازرق شمشيري به دست راست حضرت زد و آن را زا بدن جدا نمود. در همين حال بود که ديدند ابالفضل رجز را عوض کرد و معلوم شد که حادثه اي تازه پيش آمده او مي فرمود: والله ان قطعتم يميني – اني احامي ابداء عن ديني (بخدا قسم اگر دست راستم را ببريد من دست از دامن حسين بر نمي دارم) مشک آب را برشانه چپ قرار داد بار ديگر نوفل ازرق، ضربه اي ديگر زد و دست

چپ حضرت را از مچ جدا نمود. طولي نکشيد که رجز دوباره عوض شد در اين رجز فهماند که دست چپش هم بريده شده است . راويان نوشته اند به هر زحمت بود مشک آب را چرخاند و آن را به دندان گرفتن و خودش را روي آن انداخت تا سالم بماند اما سپس تيري آمد و به مشک رسيد و آب مشک از دست رفت . ببينيد آن لحظه چه حالي پيدا مي کند ديگر با چه روئي دست خالي به خيمه ها برگردد و بچه ها به عمو عباس بگويند العطش؟!

يا نفس لا تخشي من الکفار و ابشري برحمه الجبار
مع النبي السيد المختار قد قطعوا الببغيهم سري
قربانت اي حضرت عباس !!! تيري ديگر مي آيد بر سينه حضرت مي نشيند و عده اي گفته اند عمودي آهني بر فرق مبارکش مي خوردو او را از اسب به زمين مي اندازد اينجا بود که برادر خود حسين را براي اولين بار به نام برادر مرا درياب خطاب مي کند مقام معنوي عباس آنقدر زياد بود که بخود اجازه نمي داد کمتر از مولا به برادرش بگويد حضرت صداي برادر را شنيد خود را به بالين برادرش رساند همينکه بدن پاره پاره و دستهاي جدا شده او را مي بيند گريه مي کند و مي فرمايد الان انکسر ظهري و قلت حيلتي اکنون پشتم شکست و چاره من گسسته و کم شده حضرت عباس نقش زمين است از مولايش حسين درخواست مي کند که: يک چشمم باز است آن را از خون پاک کن تا يکباره ديگر تو را ببينم ديگر در خواستش اينکه مرا کنار خيمه ها مبر من به بچه ها قول آب دادم خجالت مي کشم مرا اينطور ببينند .

ام البنين دختر خزام بن خالد بن ربيعه است ام البنين خواهر شمر ذي الجوشن يعني شمر دايي حضرت عباس و دايي ناتني امام حسين بوده است.
شهادت امام حسين (ع) و حضرت علي اصغر (ع):
امام چه زماني به ميدان رفت تا ظهر عاشورا هنوز عده اي از اصحاب زنده بودند و نماز جماعت را هم خواندند حتي از صبح تا بعد از ظهر عاشورا هر يک از اصحاب که شهيد مي شدند خود حضرت آنها را در خيمه شهدا مي گذاشت و خودش به بالين يارانش حاضر مي شد حتي با آن شرايط سخت و بحراني، بيت شريف خود را تسلي مي داد و گذشته از اينها سپاه عمر سعد وقتي مي بيند که داغهايي که امام ديده و حالا تنها مانده است در چنين شرايطي فکر مي کند ديگر امام با اين همه رنج و مصيبت، توان جنگيدن و روحيه رزم نخواهد داشت و راحت مي توان با او جنگيد.

امام مي بيند به روايتي هفتاد و دو تن روي خاک افتاده اند به خيمه اهل حرم رو مي کند فرياد مي زند يا سکينه، يا فاطمه، يا ام الکلثوم عليکم مني السلام زنان حرم شيون کردند امام آنها را دعوت به سکوت و خاموشي نمودند سپس امام سجاد را خواستند و علوم و صف و علم جفر را به ايشان تسليم نمودند . آنگاه به حضرت زينب (س) فرمودند: خرد سالم را به من بده تا با او وداع کنم امام طفل ۶ ماهه اش را گرفت و صورتش را نزديک او برد تا وي را ببوسد که حرمله بن کاهل اسدي تيري انداخت و به گلوي کودک رسيد امام بچه را به دست خواهرش زينب داد و دو دست خود را زير گلوي بچه گرفت همينکه از خون پر شد آن خونها را به سوي آسمان پاشيد با اين کارش آسمان را هم به شهادت وا مي دارد قبري مي کند و

حضرت علي اصغر را دفن مي نمايد سپس براي وداع با اهل بيت خود، به زنها رو مي کند. حضرت سکينه فرياد کنان نزد امام مي آيد (مادر علي اصغر = رباب) امام سکينه را خيلي دوست مي داشتند سکينه را به سينه خود چسباند و اشکهايش را پاک کرد و فرمود سکينه جان بدان که بعد از مرگ من گريه تو بسيار است تا زماني که جان در تن من است دلم را از روي حسرت، به اشک خود مسوزان. سپس امام عازم ميدان شد و پيکارگر طلبيد هر کس در برابر او مي آمد به خاک هلاکت مي افتاد تا اينکه تعدادي بسيار از آنان را کشت عمر سعد وقتي صحنه را اينچنين مي بيند فرياد بر مي آرود واي بر شما آيا مي دانيد با چه کسي مي جنگيد او فرزند علي (ع) است که شجاعان عرب را بخاک نيستي مي انداخت (هذا ربن

قتال العرب) بخدا روح پدرش علي (ع) در کالبد اوست (والله نفس ابيه بين جنبيد) پس دسته جمعي به روي حضرت حمله کردند امامي که تشنه است ، غريب است، مصيبتي عظيم ديده، خسته و گرسنه است با اين وجود باز حريف امام نبودند. امام در حملات خود نقطه اي را انتخاب کرده بود که نزديک خيمه ها باشد به ۲ دليل : ۱- مي دانست دشمنان چقدر قسي القلبند و نامرد مي باشند لذا مي خواست تا تا جان دارد کسي متعرض خيمه ها نشود و با وجود اينکه با هر حمله اي که مي کردند همه فرار مي کردند ولي زياد از خيمه ها دور نمي شد. ۲- اينکه مي خواست تا زنده است اهل بيتش بدانند که او زنده است تا اهل بيت تسکين خاطر يابنند و بگويند آقا هنوز زنده است. امام زمان فرموده بود تا من زنده هستم از خيمه ها خارج نشويد لشگر دشمن دوباره حضرت را گروهي محاصره کردند و بين امام و خيام فاصله انداختند و شماري از دشمنان به سوي خيمه ها رفتند امام تا اين صحنه را

مشاهده نمودند بانگ سر دادند واي بر شما اي پيروان آل ابي سفيان اگر دين نداريد از روز معاد بترسيد و در دنياي خود آزاد مرد باشيد شمر رو به حضرت کرد و گفت اي پسر فاطمه چه مي گويي ؟ حضرت فرمود من با شما جنگ دارم پس زنان چه گناهي دارند؟ تا من زنده هستم نگذاريد که سرکشان شما به اهل و عيال من تعرضي کنند.

شمر فرياد زد اي لشگر از خيمه ها دور شويد و به سوي خودش برويد امام مانند شيري خشمناک بر آنان حمله مي نمود و آنها را به خاک مي انداخت تا سر انجام به خاطر تشنگي بسيار رو به سوي شريعه فرات گذاشت عمر سعد به حضرت يورش بردند که نگدارند دست حضرت به آب برسد ولي حضرت صفوف دشمن را شکافت و خودش را به آب رساند (نکته مهم اين است ) که اسب حضرت هم سخت تشنه است و سر در آب گذاشته تا بياشامد که امام فرمود انت عطشان و انا عطشان والله لا ذفت الماط، حتّي تشرب، اي اسب تو تشنه اي و من نيز تشنه ام سوگند به خدا که من آب نمي آشامم تا اينکه تو آب بياشامي حيوان زبان بسته حرف امام را درک کرد و سر از آب بيرون آورد و آب نياشاميد حضرت مشتي آ

ب براي حيوان برداشت تا از آن بياشامد ناگه سواري فرياد زد يا اباعبدالله تو آب مي آشامي حال آنکه لشکر بر سرا پرده و خيمه هاي تو مي روند و هتک حرمت تو را دارند امام تا اين سخن را شنيد آب را ريخت و به لشگر حمله نمود و خود را به خيمه ها رساند اما معلوم شد که کسي متعرض خيمه ها نشده و فريبي در کار بوده است و هدفشان اين بود که امام آب ننوشند چون فکر مي کردند اگر امام تشنگي اش بر طرف شود ديگر حريف او نخواهند شد.

ولي نمي دانستند که امام آب نخواهد نوشيد، مانند يارانش که تشنه به شهادت رسيدند حضرت دوباره با اهل بيت خود وداع نمود و آنان را به صبر و حلم و شکيبايي دعوت نمود و به آنها وعده ثواب داد و فرمود تا چادر اسيري به سر کنند و آماده مصيبت باشند و همچنين فرمود بدانيد خدا نگهدار شما خواهد بود و از شر دشمنان نجات مي يابيد (اين بيان امام که مي داند سرانجام اهل بيت مصون مي باشند از کرامات خود حضرت مي باشند) و عاقبت کار شما ختم به خير مي شود و دشمنان شما به انواع بلاها عذاب مي شوند پس مواظب باشيد زبان به شکايت نگشائيد که از قدر و منزلت شما کاسته مي شود. حضرت باري ديگر سوي لشگر دشمن رفت . لشگر نيز از هر سو او را تيرباران نمودند .
راويان مي گويند بخدا ما ديديم پهلوانان لشکر به او حمله ور شدند و امام مانند گله گوسفندي که گرگ در آنها افتاده آنها را تار و مار مي کرد.