آبستره

آبستره در معنای عام، جدا کردن صفت با خاصیت مشترک میان چند چیز، و تاکید بر این وجه مشترک است.
به عنوان مثال می توان دایره را صورت انتزاعی تمامی چیزهای گرد دانست.
اساس هنر تجریدی( آبستره) در حقیقت این اعتقاد است که ارزشهای جهانشناختی در رنگ و شکل خلاصه می شود و به طور کلی ربطی به مضمون نقاشی یا پیکره سازی ندارد( نقاشی می تواند ترکیبی از خطوط افقی و عمودی و سطوح یک دست رنگی باشد لزوم داشتن شکل مشخص و همه فهمی نیست) یکی از بانیان این شیوه در قرن بیستم” واسیلی کاندینسکی” هنرمند روسی الاصل بود که اولین اثر خود را ( با نام بدیهه سازی) در سال ۱۹۱۰ به وجود آورد.

در هنر، انتزاع به معنی “زبده گزینی از طبیعت” است و روشهای گوناگون دارد. شاخصه ی بسیاری از روشهای انتزاع این است که سنت بازنمایی واقعیت مشهود و محسوس را کنار می گذارد و یا کم اهمیت می شمارد و ابداع یک کارکرد تازه برای درک بصری را کارکرد اساسی هنر می شمارد.
( Abstrection- Creation ) گروهی بودند که در پاریس شکل گرفتند و هنر انتزاعی هندسی را به توجه به اسلوبهای نو در نقاشی و حجم سازی دنبال کردند. و مجله ای به همین نام نیز انتشار دادند.

تاریخچه
در ابتدای قرن بیستم این واژه بیشتر برای مکاتب هنری چون کوبیسم و فوتوریسم بکار می رفت چراکه در اینگونه مکاتب طبیعت در صورت های ساده یا مبالغه شده – تنها تصوری از موضوع طبیعی اصلی – بیان می شد. در نقاشی های این گونه سبک ها هدف عموماً ضبط و روایت حقیقت اشیاء بود نه لزوما شکل ظاهری آنها.[۳] به گفتهٔ مورخان هنر مدرن، کاندینسکی نخستین نقاشی است که حدود سال ۱۹۱۰ نخستین نقاشی کاملاً غیر-بازنما را عرضه کرده است، و از آن پس، هنر انتزاعی مدرن در بسیاری از جنبش‌ها و مکاتب هنری مختلف پرورانده شده است.[۴]

تجرید‌گرایی

تجرید‌گرایی به رعایت اصول و جنبه‌های عملی تجرید به منظور هر چه ساده‌تر کردن اثر هنری از یک سو، و هر چه گویا‌تر و غنی‌تر کردن زبان و بیان آن از سوی دیگر، اطلاق می‌شود. در حوزه هنرها و ادبیات فارسی تجرید را اغلب ایجاز نامیده‌اند.

آثار سعدی و حافظ از نمونه‌های بر جستهٔ تجرید‌گرایی و اصالت ایجاز در ادبیات کهن فارسی به حساب می‌آید.
هنر آبستره

به نوعی از هنر می‌گویند که اشیاء و موجودات واقعی را نشان ندهد، بلکه خطوط و رنگهایش از جهان نامعلوم و ذهنی ناشی شده است.
البته بعضی وقتها همین هنر آبستره برای یک ایده یا یک فکر به کار می‌آید و بعضی وقتها پشت‌اش فکر خاصی نیست، همین طوری تراوشات ذهنی است .

در سالهای دهه ۱۹۲۰ که هنر نقاشی در اوج قدرت و نوآوری خود بود، هنر آبستره به نقاشی‌هایی گفته می‌شد که اشکال واقعی را تغییر شکل می‌دادند یا ساده‌تر می‌کردند تا فهم بصری مخاطب تقویت شود. مثل نقاشی‌هایی به سبک کوبیسم یا فوتوریسم. این سبکها می‌خواستند مفهومی درونی‌تر از ظاهر اشیاء را نشان دهند.

پیشینه هنر آبستره :
سبک آبستره در اصل به نقوش اسلامی و یا یهودی برمی‌گردد. در اسلام بخاطر این که کشیدن صورت انسان ممنوع شده بود، نقاشان به طرحهای انتزاعی روی می‌آوردند. طرحهای اسلیمی یا همان پیچ و خمها که شبیه شاخه درخت یا شاخه گل‌اند از همین نوع‌اند.

هنر آبستره در جهان امروز :
برخی هنرهای جدید خیلی به سمت هنر آبستره رفته‌اند. مثل سینما یا عکاسی و یا مخصوصاً ویدئو کلیپهایی که برای موسیقی‌های انتزاعی ساخته می‌شوند. هنرهای جدید به خاطر باز بودن دستشان در تکنولوژی و همچنین پیچیده بودن پروسه تولید اثر هنری خیلی آمادگی دارند برای نزدیکی به آبستره.
تولد هنر آبستره

تا پایان قرن نوزدهم، تقریباً همهء نقاشی ها تصویری بودند. هنرمندان، تصاویری واقعی را نقاشی می کردند و مردم هم به یک دلیل دوست داشتند به آنها نگاه کنند، برای آن که آن تصاویر در نهایت مهارت به نقش کشیده می شدند.
شاید بپرسی خوب اگر نقاشی ها این ویژگی را نداشتند، چرا باید به آنها نگاه می کردند؟ حالا توضیح می دهم که برای نگاه کردن به یک نقاشی، دلایل دیگری هم می تواند وجود داشته باشد. برای مثال شاید تو به عنوان یک بیننده دوست داشته باشی ورای اثر هنری را هم کشف کنی. یعنی چه؟ حالا برایت می گویم.

در اوایل سالهای ١٨٧٠، جنبش جدیدی در فرانسه برخاست که شروع به شناساندن هنری کرد که کمی انتزاعی می شد. این جنبش، امپرسیونیسم نام داشت . آثار خلق شدهء آنها کاملاً واقعی نبودند.هدف امپرسیونیست ها بسیار ساده بود: آنها می خواستند طبیعت را همان طور که هست نشان دهند. به ویژه تلاش می کردند تا هر تغییر روشنایی را هم در نقاشی هایشان تسخیر کنند، درست همان طور که نور از یک روز به روز دیگر و یا از یک فصل به فصل دیگر تغییر می کند.

برای مثال، نقاش فرانسوی، مونه، که در پست قبلی به او اشاره کردم، زمان بسیاری را در خلق نقاشی هایی صرف کرد که موضوعاتی یکسان داشتند اما در زمانهای مختلف به تصویر در می آمدند. هدف مونه آن بود که نشان دهد چطور رنگ و شکل موضوع از یک ساعت به ساعت دیگر تغییر پیدا می کند.
به این نقاشی یونجه زار اثر مونه نگاه کن، او آن را در سالهای ١٨٩١–١٨٩٠ خلق کرده است. هدف وی، به تصویر کشیدن پشته های یونجه نبود، بلکه می خواست شکل و رنگ یونجه زار را در زمان خاص پایان تابستان نشان دهد. از نظر مونه، فکر می کنم، نقاشی بیشتر یک تمرین بود تا یک کار هنری.

در همان زمانها جنبش هنری دیگری از تأثیر امپرسیونیستها به وجود آمد، به نام نئو امپرسیونیسم. آنها نقاط کوچکی را در کنار هم می گذاشتند و به این ترتیب اشکال و رنگهای گوناگونی می ساختند. این تکنیک را در این کار سورا که به پوینتیلیسم معروف است می توانی ببینی.

بالاخره در ١٨٨٠ و ١٨٩٠ گروه دیگری از هنرمندان، جنبشی را ورای کار امپرسیونیستها و وسواسشان در نورپردازی آغاز کردند. این هنرمندان، به پست امپرسیونیست ها معروفند که شمار بسیاری از نقاشی های قابل توجه و بدیعی را خلق کرده اند. در میان آنها پل سزان، که در پست قبلی از او سخن رفت، پل گوگن و وان گوگ دیده می شوند. اگر تو به نقاشی امپرسیونیستها نگاهی بیاندازی، متوجه می شوی که اگرچه آثارشان چشم و روح را نوازش می دهند، اما یکنواختند. این امر شامل کار پست امپرسیونیست ها نمی شود. به این کارها نگاه کن: اثر گوگن و بعد اثر وان گوگ.

در سه دههء آخر قرن نوزدهم زمان مهمی برای هنر به حساب می آید. یک دورهء گذار، که هنر طی تغییری تدریجی، از تصویر محض به آبستره پا می گذارد. این تغییر در کار پست امپرسیونیست ها بیشتر به چشم می خورد. پیش از این، هدف اولیهء نقاشان، خلق اثری شاعرانه بود تا احساس و هیجان بیننده را هر چه بیشتر برانگیزاند. احساسات ناخودآگاهی که راه خودشان را در هنر یافته بودند و حالا امپرسیونیست ها آمده بودند تا این قید را از هم باز کنند و به نقاشان اجازه دهند تا از مسیر همیشگی شان خارج شوند و به سوی انتزاع

گام بردارند. در آن زمان بیشتر زندگی بشر تحت تأثیر نیروهایی قدرتمند، نا اهلی و غیر عقلانی قرار داشت و تا قرن بیستم هنرمندان مجبور بودند به تغذیهء انحصاری از سطح هوشیاری شان (سطح خودآگاه) بسنده کنند. زمانی که مغز تصویر قابل تشخیصی را ثبت می کند، حصاری ذهنی بنا می شود که از ورود معنی دار به سطح نا خودآگاه جلوگیری می کند. هنر تصویری، با ذات و ماهیتی که دارد، این محدودیت را چنان عمیق به هنرمند تحمیل می کند که به او اجازه نمی دهد تا به سطح ناخودآگاهش وارد شود. اما با تولد آبستره، هنرمندان برای اولین بار ابزار قدرتمندی را یافتند که به آنها اجازه می داد از ادراکی سطحی گذر کنند و به دنیای غیر قابل رسوخ هیجانات ناخودآگاه وارد شوند. البته داشتن چنین ابزاری، نه تنها به مهارت بیشتر هنرمند، که حتی به مشارکت بینندهء اثر هنری نیز نیاز دارد

آبستره، به معني انتزاع و تجريه است و هر اثر تجريدي يا انتزاعي به معني همان انتزاع بوده و اين گفته چنان وسعت يافت كه امروزه در همة مجامع هنري و محافل آموزشي از ترجمه آبستره به همين معني انتزاع و تجريد استفاده مي‌شود در طول ساليان متمادي كه بر هنر ايران بعد از ورود سبكها و مكتبهاي هنري گذشت هيچكس پيدا نشد كه بر روي ترجمة اين كلمه بصورت جدي و اساسي فكر كند و معاني ترجمه شده به اين هنر را مورد ارزيابي و تفحص قرار داده و معني و مفهوم اصلي آنرا در اختيار هنرجويان و هنرمندان و بطور اخص پژوهشگران قرار دهد . لذا بدليل همين نقيصه حتي اساتيد اهل فن نيز به اشتباه رفتند و همين معاني ترجمه شده‌اي كه از آبستره در گذشته شده اشتباه را در آثاري كه از خود ب

ه چاپ مي‌رساندند نيز نام برده آنرا به اقصاء نقاط كشور منتقل كرده از همين روي گسترش بي‌مانندي يافت همين ارزيابي شتابزده آنان از مفهوم اين هنر باعث گرديده كه امروز كمتر محقق و فرد اهل فكري آستين بالا زند و دست بكار شود و سره را از نامبرده باز شناساند و معني در خور و قابل در اختيار مخاطب قرار دهد هر چند كار بر روي اين موضوع بسيار سخت و دشوار گرديده ، چون معني انتزاع و تجريد براي كلمة آبستره كاملاً جا افتاده و ذهن مخاطب در بازشناسي تعبير و مفاهيم جديد از اين كلمه بسيار مقاومت خواهد كرد . گاهاً آنرا نخواهد پذيرفت بنابر اين با همة سختي و نيروهاي مانع كه در پيش روي اين تحقيق خواهيم داشت باز هم با جدّيت به سوي تجريه و تحليل اين موضوع خواهيم رفت و انرا از پايه و ريشه تا سمت و سويي كه بالا رفته و قد كشيده و شاخه دوانده ، دنبال و پي خواهيم گرفت .

 

در همينجا بگوييم ، لغت آبستره Abstract كه در ميان زبان ما به واژگان متفاوت از جمله «انتزاع و تجريد» ترجمه شده ، كاملاً اشتباه و بي‌معني است و عده‌اي به اشتباه از اين لغات در محافل و امكان‌هاي آموزشي هنر از آن نام مي‌برند.

در اينجا به شرح توضيح خواهيم داد كه لغات «انتزاع و تجريد داراي چه نوع معني و مفهومي هستند ، بطوريكه اين دو هنر هم از جهت نوع مفهوم و هم از حيث كاربردي بودن بسيار با يكديگر فرق دارند.

ابتدا هنر «آبستره» به آنگونه آثاري گفته مي‌شود كه بسيار مجهول و نامحسوس و غير قابل پيش بيني و به دور از انتظار مخاطبان است . كليه آثار آبستره از نوع نقاشي صرفاً براي ديدن و تماشاكردن و از نوع آثار حجمي صرفاً براي لمس كردن نه براي لذت بردن و به خاطر سپردن ساخته مي‌شوند، بنابر اين هيچيك از مخاطبان نبايد با مواجن اين آثار انتظار رؤيت يك صفت اخلاقي يا يك فضيلت معنوي را داشته باشند، زيرا هنرمندان اينگونه آثار بدون در نظر گرفتن هيچگونه قصد و موردي به خلق آن دست مي‌زنند به همين دليل آثار آبستره هرگز مشمول نقد منطقي نمي‌شوند چون از يك ذهن و فكر منطقي تراوش نكرده‌اند كه انتظار چنين نقدي از آنان برود هنرمندان آبستره ساز هرگز نمي‌دانند كه (چرا و چگونه؟) به اين اثر رسيده‌اند آيا

هرگز مي‌فهمند كه چه مي‌خواهند و قصدشان از آنچه ساخته‌اند چه بوده، آنان نگاهشان را متوجه بيننده آثار خود كرده و ميخواهند بدانند كه آنان چه ديده يا لمس كرده‌اند برايشان جالب است كه بدانند آيا توانسته‌اند با آثار خود مردم را به غايت (ندانستن) ارجاع دهند. آنان به آن دسته يا گروه از مخاطباني كه با رؤيت آثار آبستره، كلماتي همچون بي‌معني و منحط و بي‌ربط ، … بكار مي‌برند هيچ كاري ندارند چون بار بردن اين‌گونه كلمات و يا نظاير آن نشان مي‌دهد كه بيننده با اين نوع آثار ارتباط برقرار كرده كه توانسته در تحليل خود براي آنان از چنين كلماتي نام ببرد،‌ در واقع هدف و مقصود از ساختن چنين آثاري اين است كه هيچكس نداند براي چه هدفي ترميم و يا ساخته شده‌اند و براي چه هدفي در يك گالري به نمايش گذاشته شده‌اند.

 

اما هنر انتزاع و تجريد، داراي هدف و مقصودي كاملاً معني‌دار و غايتي اخلاقي، انساني هستند، «انتزاع» اسم فاعل منتزع بوده و به معني جدا شدن و خلاصه شدن است از همين رو با معني ترجيد مي‌توانند مفهوم نزديك به هم داشته باشند چون تجريد نيز به معني مجردشدن و رها بودن و تنهايي جستن است، به لحاظ اخلاقيات انساني هر دو گونة اين هنر داراي غايات انساني هستند و داراي پويشي هدفمند بوده كه حتي از نوع انتزاع مي‌تواند فطرت انسان را در بر گيرد. بايد يادآور شويم كه هنرهاي انتزاعي و تجريدي، از جمله آثار مادي بوده به همين لحاظ دنيوي بودن اينگونه آثار كاملاً مشخص و معلوم مي‌باشد.

 

هنرهاي انتزاعي، به آثاري‌ گفته مي‌شوند كه قصد دارند فرم ياشكل مورد نظرشان را تا به حدي خلاصه و تجزيه كنند كه از اسم اصلي آن شى دور نشوند و قبل از اينكه آن شى مورد نظر به نهايت خلاصه شدن مي‌رسد دست از كار مي‌كشند و ديگر آن شى را خلاصه و تجزيه نمي‌كنند .

براي اين تعريف به (تصوير ۱)‌ بنام «پرنده فضايي»‌ اثر برانكوزي نگاه كنيد اين يك اثر انتزاعي است اما به نسبت نامي كه بر روي اين اثر گذاشته يعني پرندة فضايي ، نشان مي‌دهد، كه هنرمند قدري زياده‌روي كرده است، زيرا ما در تعريف انتزاع گفتيم، انتزاع؛ در يك اثر هنگامي رُخ مي‌دهد كه هنرمند، شى مورد نظر خود تا بجايي خلاصه كند كه از اسم اصلي آن شى دور نشود يعني قبل از اينكه آن شى به نهايت تجريه شدن به لحاظ شكل و طرز اعضا و اندام بيروني، بايد فوراً دست از كار بكشد، در غييير اينصورت آن شى از اسم اصليييي خود دور شييده و ناشناخته ميگردد. مانند همين تصويري كه ملاحظه مي‌كنيد.

در واقع هيچ يك از آثار انتزاعي، اثري نا مفهوم و نامعلوم در خود ندارند و آنچه ناپيدا و مجهول مي‌نماياند به «آبستره» تعلق دارد، زماني در يك اثر هنري انتزاع رُخ مي‌دهد كه هنرمند خواسته باشد مشكلي را در نهايت حد ممكن، مجرد سازد؛ بطوريكه بعد از آن نتوان شكل مورد نظر را مجرد يا خلاصه‌تر كرد، اگر بعد از نهايت خلاصه‌گي شما باز هم هنرمند در تدارك خلاصه‌تر كردن طرح شى مورد نظر خود باشد، طرح آن شى را به «آبستره» نزديك كرده و از «انتزاع» دور شده است.

با همين تعريفي كه از انتزاع و آبستره، صورت گرفت به ساده‌گي نشان ميدهد كه انتزاع يك روش اكتسابي است و همه هنرجويان مي‌توانند دركسب مهارتهاي آن شركت جويند و از توانهاي حس بصري آن بهره گيرند .

اما تجريد به هرگونه اثر مادي گفته مي‌شود، انتزاع نيز يك‌اثر مادي است زيرا توسط يك هوش تجريدي به‌ثمر رسيده، گاهاً تجريد، به هرگونه روش راه بردن ماده را گوين يا هرگونه روش شناخت و مطالعة مواد و يا تجزيه و تحليل و هدايت كنترل ماده را گويند، دراينجا از تركيب حرفهاي متفاوتي سخن به‌ميان‌مي‌آيد كه در ميان همة آنها مرادو منظور ما تجزيه و تجربة طرح ايده‌اي تازه از تعريف انتزاع و تجريد است كه ميتوان بوسيله آن در عالم هنر به اين شكل هم فكر كرد و يا عمل نمود، بنابر اين همة آنچه گفته مي‌شود براي معني‌شدن آثار هنري به كار گرفته شده است.

چگونه از دیدن یک اثر آبستره لذت ببریم؟
مطمئنم که تو هم گاهی در دوران زندگی ات به شماری از نقاشی های آبستره برخورده ای. آثاری که نه تنها تو که خیلی ها با فهم آن مشکل دارند. حالا این که چطور در ادامهء هنر کلاسیک قدیم، بیشتر و بیشتر راه برای هنر آبستره گشوده شده و چرا به آن اهمیت داده می شود، مطلبی است که سعی می کنم برایت به طور مختصرتوضیح دهم. منظورم «هدف» هنر آبستره است. و این که کمکت کنم تا تو هم از دیدن آن لذت ببری.

برای شروع باید بگویم که در مجموع دو نوع نقاشی وجود دارد: هنر تصویری و هنر انتزاعی.
هنر تصویری هنری است که موضوع مشخص و معینی را به تصویر می کشد. که گاهی به حقیقت زندگی نظر دارد، چیزی شبیه عکاسی. برای مثال به این نقاشی رامبراند نگاهی می کنیم.
این اثر نامش «خطابه آناتومی دکتر نیکولاس تولپ» است و در سال ١٦٣٢ نقاشی شده. وقتی به آن نگاه می کنی، خیلی راحت می توانی تشخیص دهی که به چه چیزی داری نگاه می کنی. هشت تا مرد که لباسهایی عجیب به سبک لباسهای قرن هفدهم هلند را پوشیده اند، میزی در برابر آنهاست که مرده ای بر آن خوابیده و یک دستش کالبد شکافی شده، تشخیص همهء این ها بسیار ساده است. تو داری به تصویر یک اتاق تشریح نگاه می کنی.
البته همهء نقاشی های تصویری، کاملاً واقعی نیستند. برای مثال پل سزان نقاشی های زیبایی از میوه ها کشیده است. به یکی از آنها نگاه کن.
سیب، هلو، گلابی، انگور هایی که سزان آن ها را در ١٨٨٠– ١٨٧٩ خلق کرده است. واضح است که این نقاشی، انتزاعی تر از آن قبلی است. اما هنوز آن چه داری به آن نگاه می کنی یک نقاشی تصویری است. اگرچه موضوعات به تصویر کشیده شده به واقعیت موضوعات رامبراند نیستند. شکی وجود ندارد که نقاشی سزان یک عکس نیست. اما راحت می شود دریافت که داریم به یک ظرف میوه نگاه می کنیم.

وقتی تو به یک نقاشی تصویری نگاه می کنی، فوراً احساس می کنی که آن نقاشی را دوست داری یا نه.
اما در نقاشی آبستره قضیه کاملاً تفاوت دارد. آنها طراحی ها، اشکال و رنگهایی دارند که شبیه موضوعات فیزیکی خاصی نیستند و درکشان از نقاشی های نوع اول مشکل تر است. در حقیقت وقتی به آنها نگاه می کنی، بیشتر وقتها نظری نداری که چه چیزی را دیده ای.

در مجموع دو نوع نقاشی آبستره وجود دارند. نخستین آنها، موضوعی را به تصویر می کشد که برداشتی انتزاعی از طبیعت است. اگرچه وقتی به آن نگاه می کنی، در واقعیت موجود نیست اما حداقل می توانی بگویی که به چه چیزی نگاه کرده ای. اگر تا به حال به کارهای کلود مونه نگاه کرده باشی، منظورم را بهتر متوجه می شوی. در سال ١٨٩٩ مونه شروع به خلق یک سری آثاری کرد که نامشان را «یاسهای آبی» گذاشت. این نقاشی ها، باغ خانه ای در نورماندی فرانسه را نشان می دهند. اگرچه موضوعات داخل آن نقاشی ها واقعاً شبیه یاس ها نیستند، حتی آب و ابرها شکل واقعی خود را ندارند، اما تو می توانی بگویی که در میان آنها چه چیزی را دیده ای.
دومین نوع نقاشی آبستره را، هنر آبسترهء خالص می گویند که کاملاً ذهنی است. تمام آن چه می بینی، اشکال، رنگها، خطها و انگاره هایی هستند که هیچ شکل قراردادی از واقعیت را انعکاس نمی دهند.

همان طور که مشاهده می کنی، هیچ چیزی در اینها قابل تشخیص نیستند. آدم، میوه و یا یاسهای آبی. وقتی به آنها نگاه می کنی متحیر می مانی که چرا کسی زحمت کشیدن چنین چیزی را به خود داده و یا هنرمند ِآن چه چیزی در لحظهء خلق آن در ذهن داشته؟ و یا ….چرا هنرمند باید وقتش را برای خلق چنین نقاشی بگذارد که خاصیتی جز دکوراتیو بودن ندارد؟….اما قضیه باید چیزی بیش از اینها باشد.

برای درک درست یک کار هنری، تو باید آن را بیش از یک خلق تنها و مجزا ببینی. باید در نظر داشته باشی که هنر، بی زمان نیست. هر اثر هنری در محیطی ویژه و شرایطی خاص خلق شده. اگر تو آن شرایط و محیط را درک نکنی، هرگز متوجه نخواهی شد که هنرمند چه چیزی را خواسته به من و تو نشان دهد. این همان دلیلی است که وقتی به کاری از یک هنرمند خاص نگاه می کنی، باید این را در نظر داشته باشی که چیزهایی هم دربارهء زندگی اش، فرهنگش و چگونگی زیستنش بیاموزی. اگرچه کیفیت نقاشی بیش از هر چیزی بستگی به مهارت و خواست هنرمند دارد، اما آن چه را که تو بر بوم او می بینی، بیشتر انعکاس محیطی است که وی در آن می زیسته. به عنوان مثال به دو نقاشی زیر نگاه کن.
نقاشی دست راست، اثر معروف مونالیزاست که در ١٥٠٦– ١٥٠٣ به وسیلهء لئوناردو داوینچی نقاشی شده. نقاشی سمت چپ تصویری است از پرنسس دیانا که در ١٩٨٢ اندی وارهول آن را به تصویر در آورده است.

هر دو، پرتره یک زن هستند و هر دو در نهایت مهارت هنری خلق شده اند، پزهایی شبیه هم دارند اما توجه به اختلاف سبک آنها قابل تأمل است.
اگر زندگی داوینچی و وارهول را مطالعه کرده باشی، در می یابی که اختلاف عمیقی بین شخصیت این دو وجود داشته است. اما این اختلافات دلیل مهمی برای عدم تجانس آنها در سبک نقاشی شان نیست. وقتی هر دو نقاشی را مقایسه کنی، می بینی که پیش از هر چیز دیگری، «اختلافات فرهنگی» این دو به چشم می آیند. هنرمند در هنگام خلق اثرش تحت تأثیر زمانی قرار می گیرد که در آن زندگی می کند، و هر چه قدر هم نوآوری در کارش باشد، نمی تواند از مرزهای فرهنگی پیرامونش فرار کند. هنگامی که تاریخ هنر را مطالعه کنی، همیشه می بینی که در هر جا و زمانی، یک مدرسهء برجستهء هنری وجود داشته که فرهنگ غالب هنرمندانش را تعیین می کرده است. هنرمندان غالباً با هنجارهای معمول فرهنگی شان کار می کنند.

تعداد کمی از هنرمندان هستند که این ساختار را می شکنند وشیوه ای نوین را در کارشان وارد می کنند. آنها همیشه با مقاومت بی شماری از مردم مواجه می شوند که سبک جدید هنری آنها را درک نمی کنند.
هنر آبستره

در مورد تاریخچه‌ی هنری آبستره (ذهنی) باید گفت كه این هنر، اختراع قرن بیستم نیست،‌ زیرا در فرهنگ اسلامی و مسیحی نوعی هنر تزیینی رواج دارد كه می‌توان گفت شكلی از هنر آبستره است و هنر خوشنویسی كه در فرهنگ اسلامی رواج دارد نیز نوعی هنر آبستره محسوب می‌شود. بدیهی است كه این هنر سالیان سال قدمت دارد، كافی است در اماكن مقدسه و بسیاری از آثار باستانی به جای مانده از قرون گذشته، به دنبال رد پای این هنر باشیم، آن‌گاه پی خواهیم برد كه ریشه‌های اصلی این هنر به‌نوعی با ارزش‌های مذهبی و تاریخ فرهنگی ما مرتبط است.

اما علی‌رغم پیشینه‌ای كه ذكر شد، در قرن بیستم واسیلی كاندینسكی، هنرمند روسی، مخترع هنر ذهنی (آبستره) شناخته شد. در طول سالیان دراز، نقاشی‌ها و طرح‌های وی مدام از فرم عینی دور شد تا این‌كه در سال ۱۹۱۰ اولین نقاشی‌ای را كه كاملاً آبستره و یك نقاشی آبرنگ بود، خلق كرد.

كاندینسكی نه‌تنها به‌عنوان اولین هنرمند آبستره‌ی قرن بیستم، بلكه به‌عنوان تئوریسین این هنر نیز شناخته شد. وی در سال ۱۹۱۳ متنی در مورد «جنبه‌های ذهنی هنر» منتشر كرد كه بسیار معروف است و هنوز هم پس از سالیان دراز، در مباحثه‌های هنری و مقاله‌هایی كه در مورد تكوین هنر مدرن نوشته می‌شود،‌به این متن استناد می‌شود.

هنر آبستره، هنری است كه در آن نقاشی‌ها و طرح‌ها ارتباطی با واقعیت مجازی ندارند. برای توصیف این نوع هنر باید گفت كه در آن فرم‌های واقعی به روشی بسیار ساده و یا مشتق شده نمایش داده می‌شوند. در این هنر، ‌فرم‌ها، خطوط و رنگ‌های كاملاً ساده و ابتدایی بوده و مستقل از فرم‌های واقعی هستند. در ترسیم چنین شكل‌هایی، از نمونه‌های واقعی آن در طبیعت چشم‌پوشی كرده و شكل تولیدشده، وضوح و شفافیت شكل واقعی را ندارد و خلاصه این‌كه، هنرمند در هنر آبستره دنیایی درونی را توصیف می‌كند كه نسبت به فضای بیرونی و قابل رؤیت پدیده‌ها متنوع‌تر بوده و در ذهن بیننده نوعی تداخل موضوعی ایجاد می‌كند.
نقاشی‌های آبستره‌ی جوان میرو مثال بسیار خوبی برای توصیف این هنر است.

واسیلی كاندینسكی: «جنبه‌های ذهنی در هنر»

متنی كه واسیلی كاندینسكی در مورد تئوری هنر نوشت در سال ۱۹۱۱ به چاپ رسید. كاندینسكی كه در اصل روسی بوده و در رشته‌ی حقوق تحصیل كرده بود، در سن سی سالگی تصمیم گرفت به منظور پیش‌رفت در فعالیت‌های هنری‌اش به مونیخ برود (۱۸۹۶) و به این ترتیب از پیش‌رفت‌های شغلی نویدبخشی كه در روسیه در انتظارش بود، چشم‌پوشی كرد. در طول اقامت‌اش در مونیخ گزارش‌هایی تهیه كرد كه بعدها با استفاده از آن‌ها متن معروف‌اش در مورد تئوری هنر را ارائه داد.
ویژگی خاصی كه در این متن وجود دارد، این است كه نه‌تنها تفسیر باطنی یك هنرمند مدرن را همان‌طور كه در زندگی‌نامه‌های شخصی یافت می‌شود عرضه می‌كند، بلكه به‌عنوان منبعی از طرح‌های غیرواقعی و ذهنی برای آغاز هنر مدرن به حساب می‌آید.

كاندینسكی شالوده‌های ذهنی اثرش را از یك طرف از گوته، شیلر، سی.ال. فرناندو و تئوریسین هنری، ك. فیدلر، و از طرف دیگر از جنبش روشنگرانه‌ی رمانتیك آلمان گرفت. مدت كمی قبل از آن (۱۹۱۰) وی اولین نقاشی آبستره‌اش را در زمینه‌ی «جنبه‌های ذهنی هنر» كشید. او این گام جدید در خلق اثر هنری‌اش را در نوشته‌هایش پیش‌بینی كرده بود.
نوشته‌ی معروف كاندینسكی در مورد جنبه‌هی ذهنی هنر، بر مبنای تنوع افكار، ایده‌ها و تصورات است كه كنار هم قرار داده شده است. این متن در مدت یك سال سه بار تجدید چاپ شد. افكار كاندینسكی برای پیش‌رفت‌های بعدی نقاشان آبستره اهمیتی اساسی و بنیادی داشت.

 

كاندینسكی نه‌تنها مهم‌ترین نقاش هنر آبستره، بلكه پیشرو این سبك نیز هست. او در نقاشی‌هایش از مكتب امپرسیونیسم و نقاشی‌های مربوط به تمثال‌ها و شمایل‌های روسی الهام گرفت و بعد از دیدن اثری از كلودمونت (Claud Monet)، اساس كارش را بر رنگ و فرم قرار داده و شكل واقعی تصویر در نظرش زاید و غیرضروری جلوه كرد. مهم‌ترین اثرش «سواركار آبی» نام دارد كه این اثر، مواجهه و برخورد، و حركت و نبرد را در ذهن بیننده تداعی می‌كند.

«بیوگرافی»

كاندینسكی در سال ۱۸۶۶ در مسكو به دنیا آمد. در سال ۱۸۷۱ به مدرسه رفت و هم‌زمان آموزش نقاشی و طراحی دید. وی از همان ابتدا در زمینه‌های هنری استعداد و قریحه داشت و در آثار هنری كه بعدها خلق كرد، این استعداد نمود یافت. بعد از دیپلم در مسكو شروع به تحصیل در رشته‌ی حقوق، اقتصاد ملی و نژادشناسی كرد و در كنار تحصیلات‌اش به نقاشی نیز مشغول بود.

بعد از تحصیلات‌اش در ۱۸۹۲ به‌عنوان استادیار دانشكده‌ی حقوق دانشگاه مسكو مشغول به كار شد و در همین دوران بود كه با دخترعمویش آنا چیمیاكین (Anna Tschimyakin) ازدواج كرد.
در سال ۱۸۹۶ بعد از این‌كه از پذیرش كرسی استادی دانشگاه دوپات امتناع كرد، با همسرش راهی مونیخ شد تا به آرزویش در اهدا كردن نیرومندترین و مؤثرترین نوع هنر به بشریت جامه‌ی عمل بپوشاند. در آن زمان مونیخ یك مركز هنری در قلب اروپا بود. از ۱۸۹۷ تا ۱۸۹۹ به مدرسه‌ی نقاشی خصوصی «آنتون ازبه» (Anton Azbe) رفت و مشغول یادگیری نقاشی از روی مدل و تحصیل آناتومی (كالبدشناسی) شد.

در سال ۱۹۰۱، ‌بعد از اتمام تحصیلات هنری‌اش، با گروه هنرمندان «Phalanx» آشنا شد و به اتفاق آن‌ها نقاشی‌های امپرسیونیسم و سبك جدید را به معرض نمایش گذاشت. گذشته از این فعالیت‌ها یك مدرسه‌ی خصوصی هنر وجود داشت كه كاندینسكی در آن‌جا به تدریس مشغول بود.

از سال ۱۹۰۳ شروع به سفرهای متعددش به اروپا، مسكو و افریقای شمالی كرد. در ۱۹۰۹ در مونیخ «اتحادیه‌ی هنرمندان جدید مونیخ» را پایه‌گذاری كرد كه مهم‌ترین اعضای این اتحادیه عبارت بودند از: مارینانه فن ورف كین (Mariane ron werefkin)، آگوست مكه (August Mecke)، فرانتس مارك (Franz Marc) و الكسی فن پاولنسكی (Alexey von Jawlensky)، در آن سال‌ها منزل‌اش در مونیخ به پاتوق هنرمندان تبدیل شده بود. مناظر دلپذیر بایرن و رنگ‌های طبیعی زیبا، الهام‌بخش وی در خلق آثاری فوق‌العاده و استثنایی مانند «كلیسا در مورناو» شد. می‌توان گفت كه هنر قومی ـ منطقه‌ای و همچنین نقاشی پشت شیشه (ویترا) نیز در آثار وی تأثیرگذار بودند. او و هم‌كاران‌اش در «اتحادیه‌ی هنرمندان» رفته رفته شروع كردند به دوری كردن از جنبه‌های عینی در نقاشی و تلاش می‌كردند كه روزبه‌روز نقاشی‌هایشان ذهنی‌تر و دورتر از شكل واقعی شود. در این نقاشی‌ها مركز ثقل و گرانیگاه تصویر همواره بیش‌تر و بیش‌تر بر رنگ و فرم قرار می‌گرفت.

بالاخره در سال ۱۹۱۰ در میان نقاشی‌های متعدد كاندینسكی، یك نقاشی آبرنگ به‌عنوان اولین اثر هنری وی در زمینه‌ی هنر آبستره شناخته شد.

هنگامی‌كه در نمایشگاهی كه در سال ۱۹۱۱ دایر شده بود، اثر وی برای شركت در نمایشگاه پذیرفته نشد، كاندینسكی به همراه گابریله مونتر، فرانتس مارك و الفرد كوبین از اتحادیه‌ی هنرمندان جدا شدند. با آغاز جنگ جهانی اول كاندینسكی به همراه گابریل مونتر به سوئیس رفت و در ۱۹۱۶ مدتی را در استكهلم گذراند. بعدها گابریله بسیاری از آثار هنری كاندینسكی را كه در دوران اقامت‌اش در مونیخ خلق كرده بود، از دست حزب آلمان نازی كه هنر او را یك هنر فاسد و منحط می‌شمردند، پنهان كرد و به این ترتیب توانست این آثار را از نابودی حتمی حفظ كند.

فعالیت‌های بعدی كاندینسكی به اختصار به شرح زیر است:

در ۱۹۱۸، یعنی درست یك سال بعد از انقلاب اكتبر روسیه، مدتی در كلانتری در بخش هنری مربوط به چهره‌نگاری مشغول فعالیت بود.
در ۱۹۲۰ كرسی استادی علوم هنری دانشگاه مسكو را به دست آورد و انستیتوی فرهنگ و هنر را پایه گذارد، همچنین تعداد زیادی موزه در مسكو تأسیس و آن‌ها را تجهیز كرد.
اجرای نقاشی‌های پشت شیشه (ویترا) با موضوعات مذهبی و آبرنگ و سیاه‌قلم با فرم‌های هندسی آبتسره در ۱۹۲۳ برگزاری اولین نمایشگاه انفرادی.