آسیب شناسی حکومت دینی از نگاه امیر مومنان علیه السلام

مقدمه :
۱- ابتدا باید مقصود خود را از مفهوم حکومت یا دولت که در اینجا به کار می بریم ، روشن کنیم . دست کم آنچه در اینجا ، در این باره می توان گفت، این است که مراد ما از حکومت چیزی وسیع تر از اصلاح دولت ، آن هم به معنای امروزی آن است.

حکومت عبارت از نوعی نظام حکومتی است که در گذشته ، در قالب های خلافت یا سلطنت شکل گرفته و در دوران آن شاهان و خلفای متعدد از یک نسل و در یک قالب و فرم ، فرمانروایی می‌کرده اند. در حال حاضر ، نظام جمهوری به عنوان یکی از اشکال اصلی نظام سیاسی در دنیا ، قالب وجودی حکومت اسلامی است. در کنار آن و به عبارتی در دل حکومت جمهوری اسلامی ، دولت ، به معنای به قدرت رسیدن یک فرد در درون این نظام حکومتی دانست؛ در آنجا، دولت، همان به

قدرت رسیدن امین یا مامون یا فردی دیگری از سلسله است که ممکن است به دلایلی سقوط کند اما در اصل خلافت بر جا بماند .
درباره هر حکومت دیگری هم ، به همین ترتیب می توان از حکومت یا دولت سخن گفت. بر این اساس، نظام جمهوری اسلامی نوعی نظام حکومتی است که در درون آن، دولت های متعددی تا به حال به قدرت رسیده اند.
طبعا بحث از زوال و آسیب شناسی ، در اصل حکومت یا دولت ، قواعد مستقل خود را دارد؛ درست همان طور که میان اسباب و علل ضعف و فتور حکومت و دولت ، گاه ارتباط استواری برقرار است.
۲- به طور طبیعی می توان آسیب شناسی در یک حکومت را از دو زاویه بررسی کرد. نخست

آسیب شناسی کلی یک حکومت ، منهای آن که به چه دینی و آیینی و فلسفه ای اعتقاد دارد و آن را مبنای تصمیم گیری های خود قرار داده ، هدفش را در راستای آن دین تنظیم می کند.
در اینجا، آسیب شناسی مرز خاصی را نمی شناسد و به قواعد کلی مربوط به ساختار دولت و حکومت و ارتباط آن با مردم توجه دارد. به عبارت دیگر، در اینجا، قواعد کلی تغییر و تحول که در چارچوب اصول انسانی و اخلاقی اهمیت دارد، حاکم است. به عنوان مثال، عدالت و ظلم ، دو مفهوم کلیدی برای حفظ ثبات و امنیت در جامعه است که طبعا یک طرف آن ثبات حکومت و طرف

دیگر آن آرامش میان مردم است. مفهوم فساد نیز تا آن مقدار که اصول اخلاقی و انسانی در میان همه ملل بر آن اتفاق نظر دارد، همین نقش را عهده دار است.
در همین زمینه ، باید به قواعد کلی تغییر و تطور در جامعه انسانی نیز توجه داشت . برای نمونه، به قدرت رسیدن یک فرد یا خاندان یا حزب، تابع نوعی ضوابط اجتماعی است، ضوابطی که همزمان برای تحول جوامع ابتدایی به جوامع پیشرفته و نیز بسط قدرت سیاسی متمرکز ، در درون جامعه اسنانی وجود دارد. نمونه ای از این قواعد را در متون سیاسی ، اعم از میراث یونانی و اسلامی و حتی متون ادبی مانند کلیله و دمنه و قصه ها و حکایات سیاسی مربوط به ملوک می توان یافت .

شکول علمی بحث از این قواعد ، نخستین بار توسط ابن خلدون مطرح شد و بعدها و تا امروز ، کارهای بیشتری روی آن صورت گرفته است.
در این زمینه ، مطالبی هم در فرمایشات امام علی علیه السلام دیده می شود که به طور عمده در قالب کلمات کوتاهی است که از ایشان در نهج البلاغه یا غرر و درر آمدی ، وارد شده است . برای مثال به چند مورد اشاره می کنیم :

من دلایل اقبال الدوله ، قله الغفله
من علامات الاقبال ، سداد الاقوال و الرفق فی الافعال
افه الملک ضعف الحمایه
افه العمران جور السطان
افه العدل ، الظالم القادر
من ساء تدبیره تعجل تدمیره
و یک نمونه جالب این روایت : یستدل علی ادبار الدول باربع : تضییع الاصول ، و التسمک بالفروع، و تقدم الاراذل و تاخیر الافاضل .
اینها نمونه هایی که در غرر و درر آمدی ، آمده است.

اما بخش دیگری از قواعد زوال و به تعبیر امروزی ، عوامل آسیب زا برای حکومتها و دولتها ، مربوط به اصول و قواعدی است که یک حکومت یا دولت ، بر پایه آن اصول شکل گرفته و طبعا متناسب با وضعیت عمومی جامعه به لحاظ سیاسی ، رهنگی و اجتماعی و اخلاقی است.
در اینجا باید حکومت را به لحاظ اساس و اصولی که بر آن پایه شکل گرفته ، مشروعیت یافته و به تناسب زمان ، ضرورت وجودی خود را توجیه کرده و مقبول مردم واقع گشته ، مورد بررسی قرار داد. همچنان که وجود یک دولت را در دل یک نظام ، می بایست در همین چارچوب ارزیابی کرد.

یک دولت بر گایه چه اصول و شعارهایی به قدرت رسیده و این که آیا در تحقق آن اشعار خود توفیقی داشته است یا نه. چه بسا در نیمه راه، مسائل تازه ای مطرح شده است که مبنای ضرورت وجودی حکومت یا دولت ، تغییر کرده و همین امر سبب بقای آن شده است؛ کما آن که ممکن است با از بین رفتن ضرورت وجودی آن، به سرعت نابود شده باشد .

اینجاست که تفاوت میان حکومت دینی با حکومت لائیک در این زمینه به دست می آید. حکومت دینی ضرورت وجودی خود را تحت عنوان رسالت یا وظیفه ، برقراری نظام دینی و اجرای شریعت معرفی کرده و از دل آن، رسالت خود را در حفظ مناسبات دیگر ، از قبیل دفاع از حقوق مردم و تضمین اخلاقیات دینی در جامعه، توجیه کرده است. طبعا در حکومت لائیک، چنین تعهدی وجود ندارد و به عکس ، وفاداری به عدم اجرای شریعت الهی در شمار خصیصه های آن به شمار می رود. بر این اساس، می توان به آسیب شناسی حکومت دینی توجه کرد.

۳- زوال یک حکومت یا دولت ، امری تدریجی و به یک معنا نسبی است . یک حکومت یا دولت، ممکن است دچار ضعف بشود، اما همچنان به دلیل نبودن یک جانشین مناسب ، یا استفاده از اهرم های مختلف ، بر سریر قدرت بماند. چنان که ممکن است حاضر شود بخشی از قدرت را به دیگری بسپارد و کجج دار و مریز به بقایش ادامه دهد.

کما این که خلافت عباسی بیش از پانصد سال به همین سیاست تداوم یافت . اگر در مجموعه عوامل بقا و زوال یک حکومت ، وضعیت چنان باشد که عوامل بقا- اعم مشروع و نامشروع – بیش از عوامل زوال باشد، حکومت دوام خواهد آورد. این لزوما به معنای عمل کردن حکومت در چهار چوب منافع مردم نیست ؛ مهم آن است که با استفاده از اهرم های قدرت و جز آن ، بقای خود را برای مدتی تضمین می کند. در این صورت، چندان نمی توان به زوال زود رس آن دل خوش کرد یا بقای آن را دلیل بر حقانیت آن گرفت 
۴- آنچه در عمل در برابر امیر مومنان (ع) رخ داد، آن بود که نظام امامت شکل نگرفت و نظام خلافت نیز که از ابوبکر شورع شده بود ، با حکومت امام علی (ع) پایان پذیرفت و پس از آن سلطنت آغاز شد. این انحلال، به معنای انحلال نوعی نظام حکومتی بود که طبق ادعای بانیان آن قرار بود تا بر اساس انتخاب مردم، انتخاب فردی شایسته همراه با ملاحظات قبیله ای ( و به طور صریح تر قریشی ) اما غیر مورثی به قدرت برسد . این مشی، تنها سی سال پایید و با واگذاری حکومت به معاویه خاتمه یافت.

بازگشت برخی از علل و اسباب موجود در آن جامعه که زمینه انحلال نظام خلافت را فراهم کرد، به همان اصول کلی انحلال نظام های سیاسی یا قواعد کلی انسانی بود. برای مثال ، باید از شکسته شدن جماعت و برقراری تفرقه یاد کرد که از آن سخن خواهیم گفت.
بازگشت شمار دیگری از این اسباب و علل درباب زوال خلافت اسلامی ، به ابعاد و جنبه های دینی آن جامعه باز می گشت . برای مثال ، همان اختلاف و تفرقه پیشگفته ، وقتی به صورت ریز اما وسیع ، در پیوند با دیدگاه های دینی و مذهبی موجود در جامعه بود؛ چندان که بخشی از آن هم به اختلافات قبیله ای باز می گشت. در این باره هم سخن خواهیم گفت.

دشواری های امام علیه السلام
زمانی که امام عهده دار خلافت شد، کوهی از مشکلات و دشواریها در برابر ایشان وجود داشت. تاریخ وسیره سیاسی امام علی علیه السلام
همه این دشواریها، به ضمیمه اوضاع آشفته سیاسی که پس از قتل عثمان پدید آمده بود ، آینده را تیره وتاریک تصویر می کرد.
در اینجا مروری بر مشکلات کرده وپس از آن به راه حلهایی که امام مطرح کرد،
خواهیم پرداخت.
پیشاپیش باید بدانیم برای شخصی چون امام که بیش از هر کس نسبت به رعایت اصول و فروغ حساسیت داشت، این مشکلات، بیشتر مطرح بود ؛ زمانی قبل از آن ، هر خلیفه بطور موقت بیشتر در دائره توسعه فتوحات ، راهی را برای حل معضل جامعه جدید بویژه کثرت اعراب بادیه نشین و مهاجر به شهرک ها گشوده بود.
اما اکنون روشن شده بود که بسیاری از آن راههامنطبق با اصول ارزشی نبوده است.
به عنوان نمونه، عمر در تنظیم دیوان ، بنا را بر اصول قبایلی قرار داده بود. اکنون پس از پانزده سال آثار و تبعات منفی اجتماعی و حتی سیاسی آن خود را آشکار کرده بود.
در اینجا برای آن که بحث منظم تر باشد،
دشواریهای امام رادر چند زمینه مرور می کنیم:
۱- عدالت اقتصادی : نخستین مشکل امام مشکل رعایت عدالت اقتصادی بود. سالها پیش از آن عمر دیوان را بردو پایه سوابق اسلامی افراد و ترکیب قبایلی قرار داد.
کسانی که از صحابه که زودتر اسلام آورده بودند سهم بیشتری می گرفتند. همین وضعیت در زمان عثمان علاوه بر آن. او بذل و بخششهای خود را نیز آغاز کرد و این امر سبب شد تا فاصله میان طبقه غنی و فقیر جامعه بیشتر شود.

همه این اموال مربوط به خمس غنایم، خراج و جزیه ای بود که از زمینهای مفتوحه و نیز به صورت سرانه گرفته شده و متعلق به تمامی مردم بود.
زمانی که امام بر سر کار آمد ، تقسیم این اموال رابه صورت تساوی مطرح کرد.
دلیل امام برای این کار آن بود که رسول خدا(ص) چنین می کرده است.
امام در همان سخنرانی نخست خود، با اشاره به این نکته که او تنها به سیره رسول خدا(ص) عمل خواهد کرد(وانی حاملکم علی منهیج نبیکم صلی الله علیه وآله) آغاز به سیاست مالی خود اشاره کرده و فضل مهاجر و انصار را بر دیگران، برتری معنوی خواند که نزد خداوند محفوظ بوده و پاداش آن نزد خداست.
اما در این دنیا ، هر کس که دعوت خدا و رسول را بپذیرد و مسلمان شده به قبیله مسلمانان نماز بگذارد، از تمامی حقوق بهره مند و حدود اسلام بروی اجرا خواهد شد.
امام افزوده: شما بندگان خدا هستید و مال نیز خداوند است که به تساوی میان شما تقسیم خواهد شد و کسی بر کسی برتری نخواهد داشت. پرهیزکاران نزد خدا بهترین پاداش را دارند.
امام با تاکید بر سیاست خود فرمود: مباد فردا کسی بگوید: حرمنا علی بن ابی طالب حقوقنا.
امام علی (ع) فردای آن روز به عبید الله بن ابی رافع دستور داد: هر کس آمد سه دینار به او بدهد. همانجا سهل بن حنیف گفت: این شخص غلام من بوده که دیروز او را آزاد کردم. امام فرمود: همه سه دینار خواهند گرفت و ما کسی را بردیگری برتری نخواهیم داد .
گروهی از نخبه گان از بنی امیه و نیز طلحه و زبیر از روی اعتراض برای گرفتن سهم خویش نیامدند. فردای آن روز ولید بن عقبه همراه شماری دیگر نزد امام آمد و با اشاره به قتل پدرش توسط علی در احد و قتل پدر سعید بن عاص در آنجا و تحقیر پدر مروان نزد عثمان و امور دیگر از امام خواست دست کم آنچه ااز اموال از سوی عثمان به آنها داده شده ، باز پس گرفته نشود.

به علاوه قاتلان عثمان نیز قصاص شوند. امام در خواست های او رارد کرد؛ پس از آن بود که آنان نفاق خویش را آشکار کرده و زمزمه مخالفت را آغاز کردند.
فردای آن روز بار دیگر امام خطبه خواند و از سر خشم مبنای خود را برای تقسیم اموال موجود ، کتاب خدا یاد کردم ، امام از منبر پایین آمد، وبعد از خواندن دو رکعت نماز ، در گوشه مسجد در کنار طلحه و زبیر نشست.
سخن اصلی این دو نفر آن بود که اولا در کارها با ما مشورت نمی کنی و ثانیا:«خلافک عمر بن الخطاب فی القسم» . اشکال عمده ، مخالفت تو با روش عمر در تقسیم است.
تو سهم ما را همانند دیگران که زحمتی برای اسلام نکشیده اند دادی. امام فرمود تا وقتی حکمی در کتاب خدا آمده ، جای مشورت نیست ، البته چیزی در کتاب خدا سنت رسول نیامده بود، با شما مشورت خواهم کرد.

در مورد تقسیم بالسویه ، همه ما شاهد بودیم که رسول خدا(ص) به این گونه عمل می کرد.
چنان که کتاب خدا نیز همین را دستور می دهد. همانجا زبیر گفت، این پاداش ماست؟ ما دراین راه او وارد{عمل} شدیم تا عثمان کشته شد، و او امروز کسانی را برتر از ما قرار می دهد که ما برتر از آنها بودیم.
ابن ابی الحدید به دنبال آن، عادت مردم را به روش عمر، سبب اصلی مشکل مخالفت اصحاب با امام دانسته است، در حالی که ابوبکر نیز همان روش پیامبر (ص) را داشت و کسی با او مخالفت نکرد .
امام در برابر اصحابی که به روش او اعتراض داشته و سنت عمر استناد می کردند، فرمود:« افسنه رسول الله اولی بالاتباع ام سنته عمر» آیا پیروزی از سنت پیامبر (ص) اولاست یا پیروزی از سنت عمر.
جدی شدن کار مخالفت نسبت به این روش ، سبب شد تا کسانی از اصحاب حضرت نزد امام رفته، از او بخواهند تا اشراف از عرب و قریش را بر موالی و عجم ترجیح دهد.

امام سخن آنان را نپذیرفت و فرمود: آیا به من می گویید تا پیروزی رابا ستم به دست آورم . بعد ها ابن عباس ضمن نامه ای به امام حسن (ع) نوشت: مردم از آن روی پدرت را ترک کردند وبه سوی معاویه رفتند که اموال را به تساوی میانشان تقسیم می کرد وآنان تحمل این امر را نداشتند.
کسانی به صراحت دلیل مخالفت خود راهمین می گفتند که علی (ع) در تقسیم اموال رعایت حال انان را نکرده است. به هر روی یکی از ویژیگیهای امام که به آن شهرت یافت، همین بود که « قسم بالسویه و عدل فی الرعیه»

۲- تعارضات نژادی و طایفه ای : در جای دیگر اشاره کردیم که یکی از تبعات فتوحات ، اختلاط نژادهای مختلف عرب ، ایرانی، نبطی، رومی، و بربر‌بود.
بسیاری از اینان با مهاجرت یا به قصد جنگ به نقاط دیگر برده شده یا رفته بودند.
کسان زیادی نیز اسیران جنگی بودند که به قبایل عربی تعلق گرفته و از مناطق مختلف به شام، عراق و حجاز آورده می شدند. اسیران آزاد شده را«موالی» می نامیدند. این بدان معنا بود که این اسیر متعلق به این طایفه عربی بوده و اکنون نیز به نحوی مربوط به همان طایفه می شود.
طبیعی بود که رتبت طبقه موالی از اعراب پایین تر بوده و از حقوق کمتری بر خوردار بودند. یکی از دشواریهای حکومت این بود که چگونه با این مساله برخورد کند.

آنچه مسلم است این که زمانی که امام بر سر کارآمد، جامعه برتری عرب را برموالی اصل مسلمی فرض کرده بود. این امر مشکل مهمی برای روحیه عدالت خواهانه امام بود که از نظر دینی هیچ دلیلی بر درستی تفاوت مزبور نمی دید، بلکه عکس رعایت تساوی همه مسلمانان دلایل آشکاری داشت.
در حالی که عمر گفته بود تا بردگان عرب از بیت المال آزاد کنند، و بدین ترتیب تفاوتی میان نژدادهای مختلف گذاشته بود ،امام حاضر به قبول کمترین فرقی میان آنان نبود.
گفته شده است که دو زن نزد امام علی (ع) آمدند و اظهار فقر ناداری کردند. امام فرمود: بر ماست تا صورت درستی سخن شما، به شما کمک کنیم. آنگاه مردی را به بازار فرستاد تا برای آنان پیراهن و غذا خرید ه وبه هریک از آنها صد درهم بدهد.

یکی از دو زن لب به اعتراض گشوده گفت: من عرب هستم در حالی که زن دیگر از موالی است، چرا باید با ما یکسان رفتار شود؟ امام پاسخ داد:من قرآن خواندم ودر آن خوب تامل کردم، در آنجا ندیدم که حتی به اندازه بال پشه ای فرزندان اسماعیل بر فرزندان اسحاق برتری داده شده باشند.
زمانی که امام قصد تقسیم مالی را داشت فرمود: حضرت آدم نه غلام به دنیا آورد و نه کنیز ، بندگان خدا همه آزادند … اکنون مالی نزد من است و من میان سفید و سیاه فرقی نخواهم گذاشت وآن را به گونه مساوی تقسیم خواهم کرد.
رعایت تساوی در میان عرب و عجم ، امری نبود که برای اعراب قابل تحمل باشد. ام هانی خواهر امام علی برای گرفتن عطایش نزد امام آمد و آن حضرت بیست درهم به او داد.
به دنبال وی ، کنیز عجمعی ام هانی نزد امام آمد و حضرت به او نیز بیست درهم داد. زمانی که ام‌هانی از این خبر دار شد ، خشمگین نزد امام رفت . پاسخ امام این بود که او در قرآن ، برتری عرب را بر عجم ندیده است .

اما در جای دیگری نیز خطاب به مهاجران و انصار گفت که بی جهت مالی را به کسی نخواهد داد و « لاسوین بین الاسود و الاحمر »میان سیاه و سفید به تساوی رفتار خواهد کرد.
برخورد عادلانه امام با موالی و عجم سبب اعتراض متعصبانی چون اشعث بن قیس کندی شد . زمانی که امام روی منبر بود ، اشعث فریاد زد : « غلبتنا علیک الحمراء ، »
موالی از ما به شما نزدیک تر و عزیزتر شده اند. این موالی سفید روی بر ما غلبه یافته اند و تو خود می بینی . علی از این سخن خشمگین شد و ابن صوحان گفت : امروز معلوم خواهد شد که عرب را چه پایه و منزلتی است.

علی (ع) گفت چه کسی مرا از دادن به این مردم ستم اندام که تا نیمروز بر بستر خود می غلتند، معذور می دارد در حالی که قومی برای شب زنده داری از بستر خود پهلو تهی می کنند ؟ مرا می‌گویی که آنان را ترد کنم و از ستمکاران گردم. سوگند به کسی که دانه را رویانید و جانوران را بیافرید که از محمد (ص) شنیده ام که می گفت : به خدا قسم آنها شما ( عربها ) را خواهند زد تا بدین بازگردید همچنان که شما آنان را در آغاز می زدید تا به دین درآیند.
مغیره ضبی می گوید علی ( ع) به موالی علاقه می ورزید و به آنان مهربان بود .
در اشعار امام ، شعری است در نفی تاثیر مسائل نژادی در شرافت انسانی و الاهی است .
لعمرک ما الانسان الا بدینه فلاتترک التقوی اتکالا علی الحسب
فقد رفع الاسلام سلمان فارس و قد هجن الشرک الشریف ابالهب

به جان تو سوگند که ارزش انسان جز به دین او نیست ، و تو نباید با تکیه بر حسب و نسب تقوای الهی را رها سازی . اسلام سلمان فارسی را برتری بخشید در حالی که ابولهب را شرک تحقیر کرد.
۳- انحرافات و شبهات دینی :
مشکل مهم تری که بر سر راه امام قرار داشت ، انحرافات دینی و همان چیزی بود که اصحاب تحت عنوان بدعتگرایی ، عثمان را به آن متهم کردند. جدای از بدعتها، مشکل مهم دیگر آن بود که بسیاری از مردم آگاهی درستی از دین نداشته و اقدامی در جهت ارائه آگاهی های مذهبی به آنان صورت نگرفته بود. در اینجا به ذکر برخی از نمونه های عینی این تحریفات که امام با آنها درگیر شد، می پردازیم :

در جای خود ثابت شده است که کسانی که از اصحابه و برخی از خلفا ، با وجود قرآن و سنت ، و صرفا بر اساس « مصلحت گرایی » احکامی را مطرح می کردند. در این میان، عدم اعتنای به سنت ، روشن‌تر و با دلایل بیشتری در ماخذ حدیثی و تاریخی آمده است.
شاید عبارت ابوجعفر نقیب روشن ترین عبارتی باشد که یک سنی معتدل در این باره ابراز کرده است. او می گوید : صحابه به طور متحد و یکپارچه ، بسیاری از نصوص [ کلمات رسول خدا (ص) ] را ترک کردند و این به دلیل مصلحتی بود که در ترک آنها تشخیص می دادند، نظیر سهم ذوی القربی و سهم مولفه قلوبهم .

اما ضمن خطبه مفصلی به نقد این نگرش پرداخته و تعهد خود را سنت نبوی تصریح کرد.
آن حضرت با اشاره به این که برای حل یک مساله آراء مختلفی ابراز شده و آنان نزد حاکم آمده و او رای همه را درست شمرده می فرماید :« این در حالی است که خدای آنها یکی است ، پیامبرشان یکی است، و کتابشان یکی است . آیا خدا گفته به خلاف یکدیگر روند و آنان فرمان خدا را برده‌اند؟ یا آنان را از مخالفت نهی فرموده و نافرمانی او کرده اند؟ یا آنچه خدا فرستاد دینی است ناقص، و خدا در کامل ساختن آن از ایشان یاری خواسته ؟ یا آنان شریک اویند و حق دارند بگویند و خدا باید خشنود باشد از راهی که آنان می پویند؟ یا دینی که خدا فرستاده تمام بوده و پیامبر (ص) در

رساندن آن، کوتاهی کرده است؟ حال آن که خدا می فرماید: فرو نگذاشتیم در کتاب چیزی را » . امام در خطبه دیگری از اشتباهات دسته های مختلف اظهار شگفتی می کنند و این که « نه پیامبری را می گیرند و نه پذیرای کردار جانشینند … به شبهت ها کار می کنند و به راه شهوتها می‌روند.

معروف نزدشان چیزی است که بشناسد و بدان خرسندند و منکر آن است که ان را بپسندند. در مشکلات تنها به خود اتکا می کنند و در گشودن مهمات به رای خویش تکیه دارند. گویی هر یک از آنان امام خویش است که در حکمی که می دهد چنان بیند که به استوارترین دستاویز ها چنگ زده و محکمترین وسیلتها را به کار برده »
آنچه در میان جالب بود این که به باور خلیفه دوم و سوم، آنان حق داشتند تا در برخی امور، برای خود تشریع ویژه خویش ئرا داشته باشند و سنت را کنار بگذارند ( مثل آن که عثمان ، بر خلاف پیامبر و حتی خلفای قبل از خود، نمازش را در منی تمام خواند ) اما ، مسلمان به مرور، افعال و اعمال خلفا را به صورت سنت شرعی غیر قابل تخطی پذیرفتند . خود عمر در حین مرگ ، گفت: جانشین معین نکردن سنت [ پیامبر ] است و جانشین کردن هم سنت [ ابوبکر [ .
بنابراین از نظر او عمل ابوبکر نیز « سنت » محسوب می شده است. بعد از مرگ او عبدالرحمان شرط کرده بود که خلافت را به کسی بسپارد که به سنت پیامبر و سنت شیخین عمل کند.
یکی از نمونه های واضح برخورد امام با این بدعتها ، برخورد با نماز تراویح بود که عمر با پذیرفتن این که بدعت است- گر چه به قول خودش بدعت خوب – آن را برقرار کرد. زمانی که امام در کوفه بود، کسانی نزد امام آمده از آن حضرت خواستند تا برای نماز تراویح آنان در ماه رمضان ، امامی معین کند.
حضرت آنان را از این کار نهی فرمود: شب هنگام فریاد وارمضاناه بلند شد. حارث اعور نزد امام آمد و گفت : مردم به ضجه افتاده و از سخن شما ناراحت شده اند. امام فرمودند : رهاشان کن تا هر کاری می خواهند بکنند و هر کس را می خواهند به امامت جماعت برگزینند . این نقل نشانگر آن است که امام با چه قومی سر و کار داشته و تا چا اندازه ای از او پیروی می‌کرده اند.

امام در اذان خود نیز جمله حی علی خیر العمل را که عمر حذف کرد و همچنان اذان ناقص در میان اهل سنت بر جای ماند ، می آورد. ابن رشد اندلسی خبر اذان علی علیه السلام را با جمله حی علی خیر العمل آورده و بر اساس آن برخی از فقهای سنی اجازه داده اند که گفته شود.
امام در عهد نامه اش به مالک، با اشاره به انتخاب افراد صالح، درباره دنیاداری دینداران فرمود :« فان هذا الدین کان اسیرا فی ایدی الاشرار، یعمل فیه بالهوی و تطلب الدنیا » ، این دین در 

یکی از انحرافات مهمی که به طور اصولی سبب ایجاد انحرافات دیگری شد ، این بود که از نقل و کتابت حدیث جلوگیری شد. رشید رضا به این نکته اشاره کرده است که این امر ضربه جبران‌ناپذیری بر فرهنگ اسلامی زده است.
چنین اقدامی ، همانگونه که در جای دیگری به آن اشاره کردیم ، به دلیل بی اعتنای به سنت بوده است . اقدام خلفا به جمع آوری قرآن و بی اعتنای به قرآنی که امام علی (ع) فراهم آورده و همراه آن به تفسیر و شان نزول آیات بود، نشان دیگری از بی توجهی به کلمات و سخنان پیامبر (ص) بوده که امام آنها را ثبت و ضبط کرده بود.

امام علی (ع) دردباره علت پیدایش جنگ های داخلی میان مسلمانان ، عامل اصلی را ، رسوخ شبهه و کج فکری در میان مردم دانستند:« و لکنا انما اصبحنا نقاتل اخوننا فی الاسلام علی ما دخل فیه من الزیغ و الاعوجاج و الشبهه و التاویل » امروز ما از آن روی با برادران مسلمانمان وارد جنگ شده ایم که انحراف ، کجی ، شبهه و تاویل در اسلام وارد شده است. امام بر مفهوم شبهه تاکید خاصی داشتند . آن حضرت در جای دیگری فرمودند ، شبهه را شبهه نامیده اند ،چون حق را ماند.
۴- فساد اجتماعی و دنیاگرایی :
مشکل دیگر امام، فساد اجتماعی بود. رفاه گرایی شدید مردم ، سبب تضعیف آرمانها و ارزش های دینی در جامعه شده و به دین جز به صورت ظاهر بهای چندانی داده نمی شد. زمانی که خلیفه سوم به رفاه گرایی شدید غلطید ، همین روحیه در رعایای او نیز ظاهر شده و به تدریج جامعه را از جهت دینی گرفتار مشکل کرد.
جامعه ای که گرفتار فتنه و فساد شد، به سادگی نمی تواند خود را به تعادل اخلاقی برساند. امام در ضمن یکی از خطبه های خود، جامعه موجود را همانند جامعه جاهلی معرفی می کند. آن حضرت می فرماید: وضعیت امروز شما همانند آن روز شده است که خداوند رسولش را مبعوث کرد. امام در همانجا، به دگرگونی ارزشها در آن جامعه و لزوم تحول درآن سخن گفتند، این جامعه باید غربال شود، آنان که پیئش افتاده اند باز گردانده شده و آنان که واپس مانده اند ، پیش برده شوند.
امام در جای دیگر فرمود : بدانید که شما پس از هجرت – و ادب آموختن از شریعت – به خودی

بادیه نشینی بازگشتید و پس از پیوند دوستی ، دسته دسته شدید . با اسلام جز به نام آن بستگی ندارید و از ایمان جز نشان آن را نمی شناسید … بدانید که شما رشته پیوند با اسلام را گسستید و حدود آن را شکستید و احکام آن را به کار نبستید. امام در جای دیگری درباره فساد زمان فرمود :« واعلموا رحکمکم الله انکم فی زمان القائل فیه بالحق قلیل و اللسان عن الصدق کلیل و اللازم للحق ذلیل . اهله معتکفون علی العصیان ، مصلحون علی الادهان ، فتاهم عارم و شباهم اثم و عالمهم منافق و قارئهم مماذق ، لا یعظم ضعیر هم کبیر هم، و لا یعول غنیهم فقیرهم . بدانید خدایتان بئیامرزد ! شما در زمانی به سر می برید که گووینده حق اندک است در آن، و زبان در گفتن راست ناتوان.

آنان که با حق اند خوارند و مردم به نافرمانی گرفتار . و سازش با یکدیگر را پذیرفتار.
جوانشان بدخو و پیرشان گنهکار . عالمشان دورو ، قاریشان سود جو ، نه خردشان سالمند را حرمت نهد و نه ناتوانگرشان مستمند را کمک می دهد.