آيه مباهله
ديگر از آياتى كه بر برترى على مرتضى عليه السلام بر همه پيامبران غير از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم دلالت دارد آيه مباهله است:
فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءكم و نساءنا و نساءكم و أنفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الكاذبين (۱) .
«پس هر كه درباره آن (قرآن يا عيسى) با تو به بحث و مجادله پرداخت پس از آنكه علم آن به تو رسيد،پس بگو:بياييد ما و شما فرزندان و زنان و جانهاى خويش را بخوانيم آن گاه به درگاه خدا زارى كنيم و در حق يكديگر نفرين كنيم و لعنت خدا را بر هر كدام از ما دو گروه كه دروغگوست قرار دهيم».

شأن نزول آيه
از مسائلى كه به حد ضروريات اوليه و امور مسلم رسيده است نزول آيه مباهله در حق اهل عبا و پنج تن برگزيده خدا عليهم السلام است،به گونه‏اى كه اين مطلب را بسيارى از محدثان و مفسران و مورخان و متكلمان در كتابهاى خود آورده وجزء مسائل مسلم و غير قابل ترديد انگاشته‏اند،بلكه بيشتر مسلمانان قائلند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در داستان مباهله با نصاراى نجران از زنان جز پاره تن خود فاطمه عليها السلام،و از فرزندان جز دو نوه و گلهاى خود حسن و حسين عليهما السلام،و از جانها (كسانى كه به منزله جانند يا حكم خود شخص را دارند) جز برادرش على عليه السلام را كه نسبت به او منزلت هارون با موسى عليه السلام را داشت،فرا نخواند.اينانند اهل اين آيه،و بسيارى از علماى عامه نزول اين آيه را درباره آنان ذكر كرده‏اند،از جمله:
۱ـمحمد بن جرير طبرى در تفسير خود گويد:پيامبر صبح زود بيرون آمد در حالى كه حسين را در آغوش و دست حسن را در دست گرفته و فاطمه پشت سر حضرتش حركت مى‏كردـدرود خدا بر همه آنان باد. (۲)
۲ـحاكم نيشابورى در«مستدرك»و ابو نعيم در«دلائل»از جابر بن عبد الله انصارى آورده‏اند كه گفت:عاقب و سيد (دو تن از سران نصاراى نجران) بر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم وارد شدند و حضرت آنان را به اسلام دعوت نمود… (و داستان را ادامه مى‏دهد تا آنجا كه گويد) پس آنها را به نفرين در حق يكديگر فراخواند و آنان وعده دادند.فردا صبح رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دست على و فاطمه و حسن و حسين را گرفت و آمد و كسى را نزد آنان فرستاد اما آنان نپذيرفتند… (و در آخر سخن درباره معناى آيه گويد) مراد از انفسنا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و على،و از ابناءنا حسن و حسين،و از نساءنا فاطمه عليهم السلام مى‏باشد. (۳)
۳ـجار الله زمخشرى گويد:پس نصاراى نجران نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آمدند در حالى كه آن حضرت،حسين را در آغوش و دست حسن را در دست گرفته و فاطمه در پشت سر آن حضرت و على در پشت سر فاطمه عليهم السلام در حركت بود وپيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به آنان مى‏فرمود:هرگاه من دعا كردم شما آمين بگوييد.اسقف نصارا به همراهان گفت :«اى گروه نصارا،من چهره‏هايى را مى‏بينم كه اگر خداوند بخواهد كوهى را به خاطر آنان از جا مى‏كند،با آنان مباهله نكنيد كه به هلاكت مى‏رسيد»…و در اين حادثه دليلى بر فضيلت اصحاب كساء هست كه دليلى از آن قوى‏تر وجود ندارد. (۴)
۴ـفخر رازى گويد:چون پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم دلائل كافى براى نجرانيان آورد ولى آنان بر جهل و نادانى خود پافشارى كردند،به آنان فرمود:خداوند مرا امر فرموده كه اگر حجت را نپذيريد با شما مباهله كنم.گفتند:ما مى‏رويم در كار خود مى‏انديشيم سپس حضور شما مى‏رسيم.چون بازگشتند به عاقب كه رايزن آنان بود گفتند:اى عبد المسيح،نظر شما چيست؟گفت :اى ترسايان،به خدا سوگند شما به خوبى مى‏دانيد كه محمد پيامبرى است كه از جانب خدا فرستاده شده است و سخن درستى را هم درباره صاحب شما (عيسى عليه السلام) آورده است…پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در حالى كه عبايى از موى سياه بر دوش داشت بيرون شد و حسين را در آغوش و دست حسن را به دست گرفته و فاطمه پشت سر او و على رضى الله عنه پشت سر فاطمه در حركت بود،و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى‏گفت:هر گاه من دعا كردم شما آمين گوييد.اسقف نجران كه اين صحنه را مشاهده كرد گفت:«اى ترسايان،من چهره‏هايى را مى‏بينم كه اگر از خدا بخواهند تا كوهى را از جا بركند خداوند چنان كند،پس با آنان مباهله نكنيد كه هلاك مى‏شويد و ديگر تا روز قيامت يك نفر نصرانى بر روى زمين باقى نخواهد ماند». ..
و روايت شده است كه:«چون پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم با آن عباى مويين بيرون شد حسن رضى الله عنه آمد و پيامبر او را به زير عبا برد،سپس حسين رضى الله عنه آمد او را نيز زير عبابرد،سپس فاطمه و سپس علىـرضى الله عنهماـآمدند،آن گاه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آيه تطهير را خواند:انما يريد الله…» (۵) .و بدان كه اين روايت به منزله روايتى است كه صحت آن در ميان اهل تفسير و حديث مورد اتفاق است. (۶)
۵ـقرطبى گويد.ابناءنا دليل آن است كه نوه‏هاى دخترى را نيز فرزند نامند،زيرا پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم حسن و حسين را با خود آورد و فاطمه پشت سر آن حضرت و على پشت سر فاطمه در حركت بود و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به آنان مى‏گفت:هر گاه من دعا كردم شما آمين گوييد. (۷)
۶ـسبط ابن جوزى گويد:«چون آيه ندع ابناءنا و ابناءكم نازل شد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام را فراخواند و گفت:خداوندا،اينان اهل منند». (۸) و عين همين عبارت را ابو حيان اندلسى (۹) و احمد حنبل (۱۰) و گنجى شافعى (۱۱) آورده‏اند.
اين اقوالى كه در شأن نزول آيه آورديم قطره‏اى از دريا و ذره‏اى از صحراى بى‏كران است،براى اطلاع بيشتر رجوع كنيد به كتاب«احقاق الحق»۳/۴۶ـ۷۹٫و در اينجا خوب است شقوقى را كه در آيه احتمال مى‏رود از زبان محقق دانشمند استاد محمد تقى فلسفىـكه خداوند او را از گزند حوادث مصون بداردـبياوريم.ايشان گويند:
مباهله پنج تن اهل كساء و برگزيدگان الهى عليهم السلام با نصاراى نجران از نظر عقلى‏چهار گونه تصور دارد:۱) دعاى هر دو طرف مستجاب شود و هر دو دسته هلاك گردند.۲) دعاى هيچ كدام مستجاب نشود،و اين امر سبب شود تا هر دو گروه كه از سردمداران اجتماع و مبلغان دين بوده‏اند از نظر مردم بيفتند و ارزش آنان ساقط شود.۳) دعاى نجرانيان مستجاب شود و گروه مخالف آنان گرفتار عذاب الهى شود.۴) دعاى خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مستجاب شود و نجرانيان دچار عذاب و هلاكت گردند.
هر يك از اين احتمالات كه غالب شود موجب آن است كه طرفين دعوا جانب احتياط گيرند و از اقدام به مباهله خوددارى نمايند،زيرا در اين كار احتمال هلاكت و برافتادن از صحنه حيات و گرفتارى به عذاب است.با توجه به اين نكته معلوم مى‏شود كه خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم در برترين مرحله يقين به حقانيت خود قرار داشتند،و اگر كمترين ترديد و اضطرابى در آنان وجود داشت هرگز به اين امر خطير اقدام نمى‏كردند.زيرا در اين اقدام دو احتمال بود:يا به عذاب و هلاكت مى‏رسيدند و يا از نظر مردم مى‏افتادند و قدر و قيمت آنان نزد مردم كاهش مى‏يافت.روى همين وسوسه‏ها و ترديدها بود كه نجرانيان بازگشتند و جرأت بر مباهله پيدا نكردند و پس از آنكه به اين كار حاضر نشدند رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:«هلاكت بر نجرانيان سايه افكند،و اگر ملاعنه و مباهله مى‏كردند همگى به بوزينگان و خوكها مسخ مى‏گشتند و اين بيابان بر آنان پر از شعله‏هاى آتش مى‏شد،و خداوند نجران و نجرانيان را از ريشه برمى‏انداخت حتى مرغان بر شاخسار درختان را،و يك سال نمى‏گذشت كه همگى نابود مى‏شدند». (۱۲) شايد اين معنى كه هيچ‏گونه وسوسه و شك و ترديد و اضطرابى به آن بزرگواران دست نداد و اين كه مباهله تنها ميان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و نجرانيان نبود بلكه همه پنج تن عليهم السلام طرف دعوا بودند از دقت در خود آيه شريفه به دست آيد.
علامه طباطبائى رحمه الله گويد:در اينجا نكته‏اى است و آن اينكه:خداوند به پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است:«پس از آنكه دانش آن به تو رسيد مباهله كن»،و اين مى‏رساند كه چون تو يقين به حقانيت خويش دارى دل خوش دار كه به اذن خدا پيروز مى‏شوى و خدا ياور توست و هيچ‏گاه تو را تنها نخواهد گذارد.
و نيز گويد:مباهله و ملاعنه گرچه به حسب ظاهر ميان احتجاج گونه‏اى بود ميان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و نجرانيان،ولى اين دعوت عموميت داشت و فرزندان و زنان را نيز شامل بود تا دليل اطمينان داعى به حقانيت و راستى دعوت خود باشد،زيرا خداوند مهر و محبت زن و فرزند را در دل انسان به وديعت نهاده و انسان در راه نگهدارى آنان جانفشانى مى‏كند و به خاطر حمايت از آنان و غيرت بر آنان خود را به خطر مى‏اندازد،ولى مى‏بينيم كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم آنان را به همراه خود مى‏آورد حتى فرزندان را كه طبيعتا علاقه بيشترى به آنان دارد جلو مى‏اندازد!
و نيز گويد:اين كه فرموده است:«پس لعنت خدا را قرار مى‏دهيم»بيان حال ابتهال و زارى آنان به درگاه خداست،و اين كه فرموده:«قرار مى‏دهيم»ونفرموده:«از خدا مى‏خواهيم كه چنين كند»اشاره به اين است كه اين دعا غير قابل رد است و حتما مستجاب مى‏شود زيرا وسيله‏اى است براى امتياز حق از باطل.
و نيز گويد:منظور از الكاذبين (دروغگويان) گروه خاصى از آنهاست نه هر دروغگويى در هر جا و هر كه باشد،مراد دروغگويانى است كه در طرفين اين احتجاج ميان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و نجرانيان قرار دارند،كه يك طرف دعوا مى‏گفت:خدا يكى است و عيسى بنده و رسول خداست،و طرف ديگر دعوا مى‏گفت:عيسى خدا يا پسر خداست و خدا يكى از اقنوم است.بنا بر اين واضح است كه اگر دعوا و مباهله ميان شخص پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و نصاراى نجران بودـيعنى يك طرف دعوا يك نفر و طرف ديگر دعوا گروهى بودندـبايد طور ديگرى تعبير مى‏آورد كه قابل انطباق بر مفرد و جمع باشد،مثلا مى‏فرمود:فنجعل لعنة الله على من كان كاذبا.در صورتى كه چنين نگفت،و همين دلالت دارد كه هر دو طرف دعوا جمع و گروه بوده‏اند.و اين مى‏رساند كه حاضران در مباهله همگى شريك در دعوا بوده‏اند و عنوان كذب بر همگى اطلاق مى‏گرديده است.پس معلوم شد كه كسانى كه با رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در اين مباهله شركت داشتند يعنى على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام در اين دعوا و دعوت شريك رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بوده‏اند،و اين برترين و بالاترين منقبتى است كه خداوند ويژه خاندان پيامبر خود صلى الله عليه و آله و سلم نموده است همان طور كه از ميان مردان و زنان و فرزندان امت تنها آنان را به نام جان و زن و فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خوانده است. (۱۳)
مراغى در تفسير خود گويد:اين كه در مباهله،فرزندان و زنان را بر انفس مقدم داشت با آنكه يك مرد هميشه خود را فداى آنان مى‏كند و هيچ گاه آنان رابه خطر نمى‏اندازد،براى آن است كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم اطمينان كامل و يقين قطعى داشت كه حق با اوست و در اين كار كمترين خطرى متوجه خاندانش نخواهد شد. (۱۴)
زمخشرى گويد:اگر گويى:دعوت به مباهله براى آن بود كه دروغگو در طرفين دعوا مشخص شود و اين چيزى بود ميان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم و آنان كه او را تكذيب مى‏كردند،پس چرا فرزندان و زنان را نيز با خود آورد؟گويم:اين دليل آن است كه او به كار خود و حقانيت خويش اطمينان كامل داشت،زيرا جرأت كرد كه عزيزان و پاره‏هاى جگر خود و محبوبترين مردم در نظر خود را به مخاطره اندازد…و اين كه در ميان همه عزيزان،فرزندان و زنان را انتخاب كرد براى آن است كه اينان از همه عزيزتر و دلبندترند و يك مرد هميشه در راه آنان جانفشانى مى‏كند،و آوردن آنان در اين صحنه خطرناك به جهت اطمينان به حقانيت خود است…و اين كه زنان و فرزندان را بر انفس مقدم داشت مى‏خواست به مقام والا و منزلت نزديك آنان آگهى دهد و اعلام بدارد كه آنان حتى از جان عزيزترند. (۱۵)
علامه سيد شرف الدين رحمه الله گويد:در اينجا نكته‏اى است كه تنها عالمان علم بلاغت به عمق آن مى‏رسند و راسخان در علم و عارفان به اسرار قرآن قدر آن را مى‏شناسند و آن اينكه:آيه كريمه ظهور دارد در عموميت فرزندان و زنان و انفس چنانكه علماى علم بيان گواهند و كسانى كه مى‏دانند جمع مضاف،حقيقت در استغراق است اين مطلب را به خوبى مى‏دانند.
اما اين عمومات از آن جهت در خصوص آنان اطلاق شده است كه آنان چندنفر نمونه‏هاى اسلام و كاملترين مردم و برگزيدگان عالم و بهترين بهترينان از فرزندان آدمند و روحانيت اسلامى و خلوص عبوديتى كه در آنان است در هيچ يك از آفريدگان وجود ندارد،بنابر اين دعوت آنان براى مباهله در حكم دعوت همگان است و حضور همان چند نفر به منزله حضور همه امت است و آمين گفتن آنان بر دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كافى است و نيازى به آمين ديگران ندارد.با توجه به اين مطلب روا مى‏شود كه آن عمومات بر خصوص همين چند تن اطلاق گردد.و هر كه در اسرار كتاب با حكمت الهى غور كند و در آن بينديشد و بر اهداف آن آگاهى يابد خواهد دانست كه اطلاق اين عمومات بر خصوص آنان نظير محتواى اين شعر است كه:
ليس على الله بمستنكر ان يجمع العالم فى واحد
«هرگز از خداوند ناخوشايند و ناممكن نيست كه همه عالم را در يك شخص فراهم آورد».
يك نكته جالب:اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از ميان انفس،على و از ميان زنان زهرا را برگزيد و آورد اما از ميان فرزندان دو تن را آورد و اكتفا به يكى نكرد دليل همان مطلبى است كه ما گفتيم كه آنان از همه برترند،زيرا چون براى على و فاطمه نظيرى در ميان انفس و زنها نبود وجود همين دو تن كافى بود،بر خلاف حسن و حسين كه وجود يكى از آندو از وجود ديگرى بى‏نياز نمى‏كرد زيرا هر دو برابر بودند و اگر تنها يكى از آنها را فرا مى‏خواند ترجيح بلا مرجح بود و اين كار با عدل و حكمت سازگارى نداشت.آرى اگر در ميان فرزندان كسان ديگرى همتاى آن دو پيدا مى‏شدند پيامبر آنان را نيز فرا مى‏خواند چنانكه اگر براى على و فاطمه نيز در ميان انفس و زنان نظيرى بود بر اساس قانون حكمت و عدل ومساوات تنها آندو تن را بر نمى‏گزيد و ديگران را نيز با خود مى‏آورد. (۱۶)
استفاده برترى على عليه السلام از آيه مباهله
بهترين دليل برترى على عليه السلام از همه افراد بشر حتى از انبيا عليهم السلام غير از پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم همين آيه است،زيرا خداوند او را نفس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم خوانده است،و از روايات و گفتار مورخان و محدثان بر مى‏آيد كه مراد از انفسنا على عليه السلام است.
محمد بن طلحه شافعى ضمن بيانى در فضيلت زهرا عليها السلام در اين آيه،گويد:اين كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فاطمه را ميان خود و ميان على عليه السلام كه به منزله جان او بوده است قرار داد دليل بر آن است كه مى‏خواست فاطمه از هر سو حراست گردد و بدين سبب اهميت شأن او روشن شود،زيرا حراست با احاطه انفس بيش از حراست با احاطه ابناء است . (۱۷)
ابن حجر هيتمى گويد:دار قطنى روايت كرده است كه:على عليه السلام در روز شورى با حاضران احتجاج كرد و گفت:شما را به خدا سوگند كه آيا در ميان شما كسى هست كه خويشاونديش از من به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نزديكتر باشد؟و غير از من كسى هست كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم او را نفس خود قرار داده و فرزندان او را فرزندان خود و زن او را زن خود قرار داده باشد؟گفتند:نه،خدايا. (۱۸)
فخر رازى گويد:در رى مردى بود به نام محمود بن حسن حمصى كه معلم شيعيان دوازده امامى بود.وى مى‏پنداشت كه على رضى الله عنه از همه پيامبران غير از حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم افضل است و دليل او آيه انفسنا بود.مى‏گفت:مراد از انفسنا نمى‏تواند خود محمد صلى الله عليه و آله و سلم باشد،زيرا انسان هيچ گاه خودش را دعوت‏نمى‏كند،پس مراد از آن كس ديگرى است،و همه اجماع دارند بر آنكه مراد على بن ابى طالب رضى الله عنه است .بنا بر اين آيه دلالت دارد بر آنكه نفس على همان نفس محمد صلى الله عليه و آله و سلم است.و نيز نمى‏تواند نفس او عين نفس آن حضرت باشد پس مراد آن است كه نفس او مانند نفس آن حضرت است،و اين مقتضى مساوات از همه جهت است،ولى مسأله نبوت و فضيلت به دلايلى از اين عموم بيرون است،زيرا محمد صلى الله عليه و آله و سلم پيامبر بود و على نبود و نيز اجماع منعقد است بر آنكه محمد صلى الله عليه و آله و سلم از على رضى الله عنه افضل است،مى‏ماند بقيه فضايل كه در آنها با يكديگر برابرند،و چون اجماع قائم است كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم از ساير پيامبران عليهم السلام افضل است پس على عليه السلام نيز افضل از آنان مى‏باشد.اين است وجه استدلال به ظاهر اين آيه. (۱۹)
در تأييد اين استدلال به آيه شريفه حديثى است كه مورد قبول موافق و مخالف است و آن سخن رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است كه فرمود:«هر كه مى‏خواهد به علم آدم،طاعت نوح،محبوبيت ابراهيم،هيبت موسى و برگزيدگى عيسى بنگرد بايد به على بن ابى طالب بنگرد».زيرا اين حديث دلالت دارد كه همه اين صفاتى كه در اين پيامبران به طور پراكنده موجود است يكجا در على عليه السلام گرد آمده است،و همين دليل است كه على عليه السلام از همه پيامبران جز پيامبر ما صلى الله عليه و آله و سلم افضل است.اما ساير شيعيان از گذشته و حال استدلال مى‏كنند بر اينكه على عليه السلام مثل نفس محمد صلى الله عليه و آله و سلم است مگر در برخى موارد كه به دليل خاص استثناست.و چون نفس محمد صلى الله عليه و آله و سلم افضل از صحابه است بنا بر اين نفس على عليه السلام نيز افضل از ساير صحابه مى‏باشد.
فخر رازى پس از نقل اين مطلب از حمصى،در پاسخ گويد:جواب اين‏استدلال آن است كه:همان گونه كه اجماع ميان مسلمانان منعقد است كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم افضل از على است همچنين پيش از ظهور اين شخص (حمصى) اجماع منعقد است كه هر پيامبرى از كسى كه پيامبر نيست افضل است،و همه اجماع دارند كه على رضى الله عنه پيامبر نبوده است،پس قطعا ظاهر آيه مى‏رساند كه همان گونه كه محمد صلى الله عليه و آله و سلم افضل از على است ساير انبيا نيز از على افضل مى‏باشند. (۲۰)
رد سخن فخر رازى
علامه مجاهد شيخ محمد حسن مظفر رحمه الله پيرامون سخن رازى گويد:از سخنان رازى در تفسير آيه استفاده مى‏شود كه وى دلالت آيه بر افضليت على عليه السلام از ساير صحابه را پذيرفته است،زيرا استدلال شيخ محمود حمصى را نقل كرد كه چون على عليه السلام نفس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است و پيامبر از ساير انبيا برتر است پس على عليه السلام نيز از آنها برتر است،و نيز از شيعيان نقل كرد كه آنان به اين آيه استدلال كرده‏اند بر افضليت آن حضرت از ساير صحابه،و فخر رازى تنها مطلب اول (برترى على عليه السلام از ساير انبيا عليهم السلام) را رد كرد و درباره مطلب دوم چيزى نگفت.
اما اين كه مدعى شده كه پيش از ظهور حمصى اجماع منعقد شده بر افضليت پيامبران بر ديگران،سخن درستى نيست.زيرا اجماع بر آن است كه صنف پيامبران از اصناف ديگر بشر برترند و هر پيامبرى از افراد امت خويش برتر است،اما چنين نيست كه هر پيامبرى از هر غير پيغمبرى برتر باشد گرچه آن غير از امتهاى ديگر باشد…و نيز قول به برترى امير مؤمنان عليه السلام از پيامبران جزحضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم اختصاص به شيخ محمود حمصى ندارد تا با اجماعى كه فخر رازى ادعا نموده منافات داشته باشد،بلكه شيعيان پيش از وجود اين شيخ و پس از او قائل به آن بوده‏اند و در اين باره به آيه مباهله و آيات ديگر استدلال نموده‏اند . (۲۱)
علامه سيد شرف الدين رحمه الله نيز پس از نقل سخن رازى گويد:دقت كن ببين او به روشنى دلالت آيه را بر برترى على عليه السلام بيان نموده است و ناخودآگاه ندا به درستى اين استدلال بلند كرده است.وى با آنچه از شيعيان گذشته و حال نقل كرده معارضه‏اى ننموده و كلمه‏اى در رد آنان بر قلم نياورده است،گويى اعتقاد آنان را پذيرفته و به دلالت آيه بر عقيده آنان اعتراف نموده است،و تنها بر محمود بن حسن حمصى خرده گرفته است،در صورتى كه اجماعى كه رازى آن را بهانه قرار داده و بر حمصى حمله كرده است چيزى است كه مورد قبول محمود حمصى و همعقيده‏هاى او نيست.دقت كنيد. (۲۲)
علامه سبيتى مؤلف كتاب«راية الحق»در كتاب ارزشمند ديگرش«المباهلة»پس از نقل تمام سخن رازى گويد:خواننده محترم ملاحظه مى‏كند و با ما همين نظر را مى‏پذيرد كه فخر رازى در مورد دلالت آيه بر برترى على عليه السلام از ساير صحابه مناقشه‏اى نكرده است،و نيز در مورد اتفاق مسلمانان بر صحت اين حديث كه همه صفات كمال انبيا عليهم السلام در على عليه السلام جمع است،مناقشه ننموده است.و اين مطلب از پاسخى كه به ادعاى حمصى درباره برترى على عليه السلام از ساير پيامبران غير از حضرت محمد صلى الله عليه و آله و سلم داده روشن مى‏شود،و نيز استفاده‏اى را كه شيعيان از آيه كرده‏اند در برترى آن حضرت رد نكرده است،تنها كارى كه كرده در مناقشه خود با حمصى آن است كه اجماعى را مدعى شده كه خود آن را ساخته و بر مسلمانان لازم ساخته است!
و محمود حمصى مى‏تواند در پاسخ او گويد:اجماعى كه نخبگان ممتاز از ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و همه بنى هاشم و شيعيان از آن بيرونند اجماع نيست،هرگونه كه فخر رازى بخواهد اجماع را تفسير كند،و اين اجماع در ميان ديگر اجماعها كه مسلمانان مدعى آنند قدر و قيمتى ندارد.و از نظر عقل روا نيست كه اجماعى منعقد شود كه تقريبا نيمى از مسلمانان كه قائل به برترى على عليه السلام از ساير پيامبران هستند از آن اجماع بيرون باشند.
و نيز مى‏تواند بگويد:مسلمانان و نخبگان ممتاز از ياران رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم پيش از آنكه خدا اين انسان (فخر رازى) و همعقيده‏هاى او را بيافريند اجماع دارند بر آنكه على عليه السلام از همه پيامبران جز محمد صلى الله عليه و آله و سلم افضل است .و به نظر ما هم اين مطلب از جهت واقع‏نگرى درست است،و اين اجماع با توجه به شرايط حجيت اجماع و امكان تحقق و وقوع آن همان اجماع درست و معتبرى است كه مسلمانان مى‏توانند به آن احتجاج كنند. (۲۳)
سخنى نادرست از صاحب المنار
در تفسير المنار گويد:روايات بر اين اتفاق دارند كه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم براى مباهله على و فاطمه و دو فرزند آنان را برگزيد،و كلمه نساءنا را تنها بر فاطمه،و كلمه انفسنا را تنها بر على حمل مى‏كنند.مصادر اين روايات شيعيانند و هدف آنان نيز از اين روشن است،و تا توانستند در ترويج اين روايات كوشيدند تا نزد بسيارى از اهل سنت نيز رائج شد،ولى سازندگان اين روايات نتوانستند به خوبى آنها رابا آيه تطبيق دهند،زيرا هيچ عربى كلمه نساءنا را درباره دختر كسى به كار نمى‏برد خصوصا زمانى كه آن شخص همسرانى هم داشته باشد،و چنين چيزى در لغت عرب مفهوم نيست.و بعيدتر از اين تطبيق انفسنا بر علىـعليه الرضوانـاست! (۲۴)
چه بايد گفت درباره مرد هواپرستى كه خداوند او را با داشتن علم و دانش گمراه ساخته و بر گوش و دلش مهر زده است؟!
معلوم نيست مراد او از اين سخن كه«مصادر و منابع اين روايات شيعيانند»چيست؟زيرا امام آنها يعنى فخر رازى مدعى است كه مفسران و محدثان بر صحت اين روايات اتفاق دارند. (۲۵)
ابن طاووس رحمه الله در كتاب ارزشمند«سعد السعود»حديث مباهله را از كتاب«تفسير ما نزل من القرآن فى النبى و اهل بيته»تأليف محمد بن عباس بن مروان معروف به ابن حجام يا ابن ماهيار از پنجاه و يك طريق از صحابه و ديگران روايت كرده و گويد كه وى همه آنها را نام برده و از جمله اينهايند:۱ـابو الطفيل عامر بن واثله ۲ـجرير بن عبد الله سجستانى ۳ـابو قيس مدنى ۴ـابو ادريس مدنى ۵ـحسن بن على عليهما السلام ۶ـعثمان بن عفان ۷ـسعد بن ابى وقاص ۸ـبكر بن مسمار (سمال) ۹ـطلحة بن عبد الله (عبيد اللهـظ) ۱۰ـزبير بن عوام ۱۱ـعبد الرحمن بن عوف ۱۲ـعبد الله بن عباس ۱۳ـابو رافع خدمتكار رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم ۱۴ـجابر بن عبد الله انصارى ۱۵ـبراء بن عازب ۱۶ـانس بن مالك ۱۷ـمنكدر بن عبد الله از پدرش ۱۸ـعلى بن الحسين عليهما السلام ۱۹ـامام باقر عليه السلام ۲۰ـامام صادق عليه السلام ۲۱ـحسن بصرى ۲۲ـقتاده ۲۳ـعلباء بن احمر ۲۴ـعامر بن شراحيل شعبى ۲۵ـيحيى بن نعمان ۲۶ـمجاهد بن عمر كمى ۲۷ـشهر بن حوشب.و ما در اينجا يك حديث را مى‏آوريم:
…چون صبح شد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بيرون شد در حالى كه دست على را به دست راست و دست حسن و حسين را به دست چپ داشت و فاطمه پشت سر همه حركت مى‏كرد،آنان هر كدام حله‏اى به تن داشتند و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عبايى بر دوش داشت،حضرت دستور داد زير دو درختى را كه آنجا بود رفتند،عبا را بر روى آنها گسترد و آنان را زير عبا برد و شانه چپ خود را نيز زير عبا برد در حالى كه بر روى كمان خود به نام«يقع» (يا نبع) تكيه داده بود و دست راست را براى مباهله به سوى آسمان برداشت.
مردم همگى براى تماشا آمده بودند،رنگ از چهره سيد و عاقب (سران نصارا) پريد و چنان مضطرب شدند كه نزديك بود عقل از سرشان بپرد،يكى از آنها به ديگرى گفت:آيا با او مباهله كنيم؟پاسخ داد:مگر نمى‏دانى كه هيچ قومى با پيامبرى مباهله نكردند جز آنكه كودكانشان بزرگ نشدند و بزرگانشان باقى نماندند؟… (۲۶)
نقدى بر صاحب المنار

من معتقدم كه صاحب«المنار»اين سخن را تنها از روى عناد و دشمنى با امير مؤمنان عليه السلام گفته استـخداوند با او مطابق عقيده‏اش رفتار كندـاو در موارد چندى از تفسير خود ناخوشايندى خود از اهل بيت عليهم السلام را نشان داده است،از جمله:در جلد ۱۰/۴۶۰ گويد :هيچ يك از احاديث مهدى صحيح و قابل احتجاج نيست و با اين حال با هم تعارض دارند و يكديگر را رد مى‏كنند،وريشه همه آن احاديث يك گرايش سياسى معروفى از سوى شيعيان بوده است،و شيعه در اين احاديث خرافاتى دارند كه با اصول دين مخالف است. (۲۷)

و در ۳/۳۳۲ گويد:ابن عساكر از جعفر بن محمد از پدرش روايت كرده است كه در تفسير آيه مباهله گفته است:پيامبر ابو بكر و فرزندانش و عمر و فرزندانش و عثمان و فرزندانش و على و فرزندانش را به همراه آورد.
و در ۱۲/۵۳ گويد:درباره شاهد در آيه و يتلوه شاهد منه (۲۸) روايات ديگرى هست…برخى از آنها مى‏گويد:شاهد على رضى الله عنه است،كه شيعيان آنها را روايت كرده و تفسير به امامت وى كرده‏اند…و در مقابل،مخالفانشان نيز نظير آن را درباره ابو بكر روايت كرده‏اند.

و در ۸/۴۲۶ در تفسير آيه فأذن مؤذن ان لعنة الله على الظالمين (۲۹)
گويد:روايتى كه اماميه از امام رضا عليه السلام و ابن عباس رحمه الله نقل كرده‏اند كه مراد آن مؤذن علىـكرم الله وجههـاست از طريق اهل سنت ثابت نگشته،و از آن امام بعيد است كه در آن روز (روز قيامت) مؤذن باشد در حالى كه در بهشت به سر مى‏برد.
و در ۸/۴۳۳ در تفسير آيه و على الاعراف رجال (۳۰) گويد:مفسران درباره اهل اعراف اختلاف دارند،يك قول اين است كه آنها عباس و حمزه و على و جعفر ذوالجناحين رضى الله عنهم هستند.اين قول را آلوسى ذكر كرده و گويد كه ضحاك از ابن عباس روايت نموده است،ولى ما در كتب تفاسير روائى نديده‏ايم،و ظاهرا از تفاسير شيعه نقل كرده است.
جرم شيعه چيست؟

ما در اينجا از صاحب«المنار»و امثال او مى‏پرسيم:بر فرض كه طبق نظر شما مصادر اين احاديث و روايات شيعيان باشندـگرچه اين فرض درست نيست،زيرا در كتابهاى صحيح و مسند شما آمده و اهل حديث و تفسير و تاريخ بر آنها صحه گذاشته‏اندـجرم و گناه شيعه چيست كه نبايد احاديث آنان را پذيرفت و بدانها احتجاج نمود؟شگفتا از گروهى كه احاديث خوارج را مى‏پذيرند ولى احاديث كسانى را كه پيرو كسى هستند كه همتاى قرآن و نفس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است يعنى على بن ابى طالب عليه السلام را نمى‏پذيرند!

آرى،شيعه تنها يك گناه دارد و آن هم گناهى بسيار بزرگ و نابخشودنى!و آن ولايت و دوستى خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است،آنان كه خداوند طاعت آنان را طاعت خود و نافرمانى آنها را نافرمانى خويش دانسته است،آنان كه پايه‏هاى استوار دين و ستونهاى يقين‏اند،آنان كه خداوند هرگونه پليدى را از آنان زدوده است،آنان كه هر كس به دامان آنان چنگ زد رهايى يافت و هر كه از آنان باز ماند غرق گرديد،آنان كه دروازه‏هاى علم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و دروازه‏هاى شهر فقه و حكمت و بهشتند،آنان كه راه روشن و پهناور الهى هستند.

آرى،جرم شيعه همين است و بس،تا آنجا كه مخالفان،اين تشيع و محبت را سبب جرح و قدح روايات آنان،و كينه و دشمنى با آنان را سبب عدالت و وثاقت ساخته‏اند!

مرگ باد بر اين عملكرد!اى مخالفان شيعه كجا مى‏رويد؟شما را به كجا مى‏برند؟در حالى كه نشانه‏هاى حق بر پا،چراغهاى راه روشن و علامتهاى جاده آشكار است و خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم كه زمامداران حق و زبانهاى راستين‏اند درميان شمايند!

ابن حجر عسقلانى در باب اسباب طعن گويد:تشيع دوستى على و مقدم داشتن او بر صحابه است،هر كه على را بر ابو بكر و عمر مقدم بدارد در تشيع غلو كرده و نام رافضى بر او نهند،و گرنه شيعه است. (۳۱)

و نيز گويد:بيشتر كسانى كه به نام ناصبى شناخته مى‏شوند مشهور به راستگويى و ديندارى هستند بر خلاف كسانى كه معروف به رافضى‏اند كه غالبا دروغگو و بى‏پرواى در خبرگزارى هستند.اصل در اين امر آن است كه:ناصبيان معتقدند على رضى الله عنه عثمان را كشته و به قاتلان او يارى داده است،و اين را ديانتى مى‏پنداشتند و بدان معتقد بودند.البته ستمگران به زودى خواهند دانست كه چگونه سرنگون خواهند شد.

علامه سيد محمد بن عقيل حضرموتى پيرامون سخن ابن حجر گويد:پوشيده نيست اين كه وى گويد :«همه دوستان على عليه السلام كه او را بر شيخين مقدم مى‏شمارند رافضى‏اند و دوستان آن حضرت كه او را بر همه صحابه جز شيخين مقدم مى‏دارند شيعه هستند،و هر دو دسته عدالتشان خدشه‏دار است»بنا بر اين سخن،بسيارى از صحابه بزرگوار مانند مقداد،زيد بن ارقم،سلمان،ابوذر،خباب،جابر،ابو سعيد خدرى،عمار،ابى بن كعب،حذيفه،بريده،ابو ايوب،سهل بن حنيف،عثمان بن حنيف،ابو الهيثم،خزيمة بن ثابت،قيس بن سعد،ابو طفيل عامر بن واثله،عباس بن عبد المطلب و فرزندان او،بنى هاشم،بنى مطلب،همه و بسيارى ديگر همگى رافضى هستند،زيرا على عليه السلام را بر شيخين مقدم مى‏شمردند و دوستدار او بودند،و عده بى‏شمارى از تابعين و تابعين تابعين از بزرگان ائمه و برگزيدگان امت كه برخى از آنان امامان معصوم و همتايان قرآن‏كريم بوده‏اند نيز رافضى هستند،و سوگند به خدا كه خدشه‏دار نمودن عدالت اينان پشت را مى‏شكند. (۳۲)

و نيز آن مرحوم درباره اين سخن ابن حجر:«اصل در اين مطلب آن است كه ناصبيان…»گويد :از اين عبارت او استفاده مى‏شود كه مى‏خواهد عقيده ناصبيانـكه خدا با عدلش با آنان رفتار كندـرا توجيه نمايد كه اعتقاد و ديندارى آنان مبنى بر دشمنى على عليه السلام كه نفس پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم است براى آنان رواست.و بديهى است كه اين سخن فاسد است و هيچ با انصافى در بطلان آن شك نمى‏ورزد،زيرا اگر كسى در اعتقاد به باطل معذور بود و خداوند او را معذور مى‏داشت بى‏شك يهود و نصارى نيز در كفر و بغضشان نسبت به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عذر بزرگى داشتند،زيرا آنان به پيروى از دانشمندان و راهبان خود معتقد بودند آن حضرت پيامبر دروغين است و بدين مطلب اعتقاد داشتند.در صورتى كه بطلان اين مطلب بديهى است. (۳۳)

برخى از شخصيتهاى متهم به جرم تشيع
در اينجا به ذكر پاره‏اى از شخصيتهاى شيعه كه به جهت دوستى اهل بيت عليهم السلام مطرود و خدشه‏دار گرديده و مورد كينه و دشمنى قرار گرفته‏اند مى‏پردازيم.خداوند همه آنان را از سوى صاحب ولايت بهترين پاداش دهد.
۱ـابن عقده

ذهبى (در گذشته به سال ۷۴۷) كه از علماى بزرگ عامه است گويد:ابن عقده:وى حافظ عصر و محدث دريا علم و ناپيدا كرانه ابو العباس احمد بن‏محمد بن سعيد كوفى از وابستگان بنى هاشم است كه دانشمند نحو و مردى شايسته و ملقب به عقده بود…او در نهايت قوه حافظه و كثرت حديث بود…از او روايت است كه گفته:من درباره هشتصد هزار حديث از احاديث اهل بيت و بنى هاشم پاسخ مى‏گويم.و نيز گفته است:من صد هزار حديث با سند آنها در حفظ دارم .هنگامى كه مى‏خواست نقل مكان كند كتابهايش ششصد بار (شتر) شد.وى را به خاطر شيعه بودنش دشمن داشته‏اند. (۳۴)
۲ـشيخ مفيد

خطيب بغدادى گويد:محمد بن محمد بن نعمان ابو عبد الله معروف به ابن معلم شيخ رافضيان است.وى كتابهاى بسيارى در عقايد ضاله آنان و دفاع از اعتقاداتشان نگاشته است…او يكى از پيشوايان ضلالت بود.گروهى از مردم به دست او به هلاكت رسيدند تا آنكه خداوند مسلمانان را از شر او خلاص كرد. (۳۵) و نيز گويد:و به من خبر رسيده كه ابو القاسم معروف به ابن نقيب،هنگامى كه ابن معلم شيخ رافضيان در گذشت مجلس جشنى ترتيب داد و گفت:حال كه مرگ ابن معلم را ديدم ديگر باك ندارم كه مرگ كى به سراغ من آيد. (۳۶)

اينها دو نمونه بود و به زودى در اين باره سخن خواهيم گفت.
نمونه‏هايى از تحريف احاديث مناقب

و از دسيسه‏هايى كه دشمنان اهل بيت عليهم السلام براى ابطال مطالبى كه درباره فضيلت على عليه السلام وارد شده به كار برده‏اند آن است كه آنان نشانه تشيع و بدعت‏راوى را نقل فضائل على عليه السلام دانسته و آنچه را كه وى نقل نموده دليل بدعتگذارى او شمرده‏اند،بنا بر اين چنين راويى از نظر آنان مردود است گرچه از افراد موثق باشد.و دليل و تأييد تشيع در نزد آنان ذكر فضائل على عليه السلام است،بنا بر اين نقل حديث در فضيلت آن حضرت درست نيست،زيرا موجب تأييد بدعت راوى در نظر آنان است.

روى اين حساب،هرگاه به حديث متواترى برخورند يا حديثى را در كتابهاى صحيحشان مشاهده كنند و راهى براى طعن و طرد آن نيابند دست به حيله ديگرى زده آن را تأويل كنند و الفاظ حديث را آن گونه كه مطابق ميل خود است تغيير دهند.ما در اينجا چند نمونه مى‏آوريم تا به باطن پليد و عناد آنان با خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به ويژه با امير مؤمنان عليه السلام پى برده شود:

۱ـابن حجر عسقلانى از اسماعيل بن عياش كه گفت:از حريز بن عثمان شنيدم كه مى‏گفت:اين حديث كه مردم از پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم روايت مى‏كنند كه به على فرمود:«تو نسبت به من مانند هارون با موسايى»حديث درستى است ولى شنونده اشتباه كرده است.گفتم:پس درست آن چيست؟گفت:به جاى«هارون»«قارون»بوده است. (۳۷)

۲ـحافظ محدث حسنى مغربى (در گذشته به سال ۱۳۸۰) گويد:ابو سعد استرآبادى در دمشق وعظ مى‏كرد،مردى برخاست و گفت:اى شيخ،نظرت درباره حديث پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم :انا مدينة العلم و على بابها چيست؟وى لختى سر به زير افكند،سپس سر برداشت و گفت:آرى،اين حديث را به طور كامل كسى نمى‏داند مگر آن كس كه در اسلام صدرنشين باشد!پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است:أنا مدينة العلم،و على بابها،و ابو بكر اساسها (پى و پايه آن) ،و عمر حيطانها (ديوارهاى آن) ،و عثمان سقفها.شنوندگان هم پذيرفتند و آن را بيانى زيبا و درست دانستند. (۳۸)

دشمنان آن حضرت به اين هم بسنده نكردند بلكه اين را نيز افزودند كه:و معاوية حلقتها (حلقه در آن) .يكى ديگر از آنان حديث را چنين تحريف كرده است،گويد:مراد از«على»على بن ابى طالب نيست بلكه على از علو است،گويى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مى‏خواهد بفرمايد:«در آن شهر بسيار بلند است»! (۳۹) و علامه مذكور در ص ۱۰۹ گويد:به جان خودم سوگند كه اين يك دسيسه و نيرنگ شيطانى است كه مى‏خواهد بدين وسيله باب احاديث صحيح از فضائل عترت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بسته شود.
مؤلف گويد:بنگر كه چگونه حديث را وقتى تنها درباره فضيلت على عليه السلام است انكار مى‏كنند ولى هنگامى كه ابو بكر و امثال او بدان ضميمه مى‏گردند آن را مى‏پذيرند؟!آيا اين جز از روى عناد با سرور اوليا و همسر با وفاى او فاطمه زهرا عليها السلام است؟
۳ـحافظ محدث جوينى خراسانى روايت كرده است كه:رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عمامه سحاب خود را بر سر على بن ابى طالب عليه السلام پيچيد و دنباله آن را از جلو و عقب او انداخت و فرمود:پيش بيا،پيش آمد،فرمود:عقب برو،عقب رفت،فرمود:فرشتگان (در جنگ بدر) به همين صورت نزد من آمدند. (۴۰) و نيز از على عليه السلام روايت كرده است كه فرمود:در روز غدير خم پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عمامه‏اى بر سر من نهاد و ادامه آن را بر دوشم افكند و فرمود:خداوند در جنگ‏بدر و حنين مرا به فرشتگانى مدد رساند كه اين گونه عمامه بسته بودند. (۴۱)

حلبى در كتاب«سيره»آورده است:پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم عمامه‏اى داشت به نام«سحاب»،آن را به على عليه السلام بخشيد،و بسا بود كه على با آن عمامه از راه مى‏رسيد و پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم مى‏فرمود:«على در سحاب نزد شما آمد»و منظور حضرت همان عمامه سحاب بود كه به او بخشيده بود. (۴۲)

منظور شيعه كه مى‏گويد:«على عليه السلام در سحاب است»همين است و سخن درستى هم هست،نه آنچه عبد الكريم شهرستانى تحريف نموده و گفته است:شيعيان مى‏گويند:على در سحاب (ابر) مى‏آيد و رعد صداى اوست و برق خنده او»! (۴۳)

ابن منظور در لسان العرب ماده«عمم»گويد:عربها به مردى كه آقايى يافته گويند:عمامه‏دار شد.و هرگاه بخواهند مردى را آقايى دهند عمامه بر سرش نهند.و مرد عمامه‏دار شد يعنى آقايى يافت،زيرا تاج عربها عمامه است،و هر جا كه در عجم لفظ تاج را به كار برند در عرب لفظ عمامه به كار برده مى‏شود. (۴۴)

اين كه در«المنار»گفته است:«در زبان عربى كلمه«نساء»درباره دختر به كار نمى‏رود به ويژه هنگامى كه دختر شوهر داشته باشد،و بعيدتر آنكه مراد از«انفسنا»على رضى الله عنه باشد»سخن سستى است كه در نظر محققان هيچ ارزشى ندارد،و شگفتا از كسى كه از مفسران به شمار مى‏آيد و شاگردانى در زمينه تفسير داردولى سخنى مى‏گويد كه در نظر اهل فن بسيار سست و بى‏ارزش است!و به نظر من اين سخن از خود شيخ محمد عبده نيست بلكه از شاگرد و جمع كننده تفسير او سيد رشيد رضاست كه دشمنى با شيعه از خصوصيات اوست.گويى وى اين آيه را نديده و نخوانده است كه مى‏فرمايد:و ان كانوا اخوة رجالا و نساء فللذكر مثل حظ الانثيين… (۴۵) يعنى«هرگاه وارثان ميت چند برادر و خواهر بودند (پسر و دختر بودند) پسر دو برابر دختر مى‏برد».در اين آيه كلمه نساء درباره دختران به كار رفته است و كسى در اين باره اختلافى ندارد.

و نيز فرموده:يوصيكم الله فى اولادكم للذكر مثل حظ الانثيين فان كن نساء فوق اثنتين … (۴۶) در اين آيه نيز كلمه نساء بر دختران اطلاق گرديده است.پس چگونه وى گفته است:هيچ عرب زبانى كلمه نساء را درباره دختران به كار نمى‏برد؟مگر قرآن به زبان عربى فصيح و روشن نيست؟چرا،او مى‏داند ولى دلبستگى به زمين و ماديات،و پيروى از هواى نفس او را بدين سخن كشانده است .و كسى را كه خدا روشن نكند هيچ گاه روشن نخواهد شد.