مقدمه

اندلس در دوره رونق فلسفه چه برداشتی از ابن سینا داشت؟ هر چند طبق گفتـه صـاعد اندلسـی در کتاب التعریف بطبقات الامم که حدود سال٤٦٠ق نوشته شده است، »علاقـه بـه فلسـفه و علـم در قـرن سـوم ق/نهــم م. در زمـان حکومــت پنجمـین حــاکم امـوی اســپانیا محمـدبن عبــدالرحمن (٢٧٣ـ٢٣٨/٨٨٦-٨٥٢) آغاز شد«؛١ یعنی حدود صد سال پیش از تولد ابنسینا (٣٧٠ق)، اما ظهـور سه فیلسوف برجسته آن سـامان ـ در دوره اسـلامی ـ بعـد از وفـات ابـنسـینا رخ داد و قبـل از آن فلسفه ورزی به طور جدی دیده نمیشود.٢ ابنسینا سال ٤٢٨ق از دنیـا مـیرود و ابـنباجـه متولـد حدود سال ٤٧٢ق است (یعنی حدود نیم قرن پس از ابنسـینا)؛ ابـنطفیـل متولـد ٤٠٥ق اسـت، و ابنرشد در سال ٥٢٠ق چشم به جهان میگشاید و در سال ٥٩٥ق از دنیا میرود و با مـرگ او دیگـر فیلسوف صاحب نامی در آن دیار رخ نمی نماید. پس فاصـله زمـانی زنـدگی ابـن سـینا و ایـن سـه فیلسوف زیاد نیست. در این دوره، یعنی قرن پـنجم و ششـم، انـدلس چهـار تلقـی از ابـن سـینای فیلسوف٣ داشت. در این نوشته به گزارش و تحلیل این چهار تلقی میپردازیم.

نخست به سیر اجمالی وضعیت فکری اندلس در این دو قرن می پردازیم و سپس از زاویه نگـاه سه فیلسوف اندلسی، یعنی ابنباجه، ابنطفیل و ابنرشـد بـه ابـنسـینا مـینگـریم. هرچنـد نگـاه شخصیت برجسته دیگری به نام محی الدین عربی (متوفـای ٥٦٠ق) کـه از اواخـر قـرن ششـم در اندلس سر برآورد، مهم است اما به دلیل برجستگی جنبه عرفانی او، در این نوشته به آن نپـرداختیم، چرا که نیازمند بحث مستقلی است.

ابنسینا از دیدگاه فلاسفه اندلس »١٤٣«

١. وضعیت تفکر در اواخر قرن پنجم و قرن ششم اندلس

اندلس در این دوره، همچون دیگر مناطق اسلامی، زیر سیطره فقه بود اما در حاشیه، علـوم دیگـری نیز مطرح بود. فضا برای فلسفه ورزی چندان مساعد نبود. ابنباجه نخستین متفکر مسـتقل فلسـفی مسموم شد؛ ابن طفیل در کتاب حیبنیقظان از دشواری پرداختن به فلسفه می گوید و ابن رشـد در دیدار با حاکم وقت ـ ابییعقوب ـ منکر فلسفهدانی مـیشـود٤ و در پایـان عمـر بـه الیسـانه تبعیـد میگردد. دیگر فیلسوفان هم وضع بهتری نداشتند. وضعیت اشتغال به تصوف و عرفان هم مسـاعد نبود. کتاب های غزالی در اوایل قرن به آتش کشیده می شود، پیـروان مکتـب صـوفیانه مسـریه٥ در فشار قرار دارند.٦ از قرائن پیدا است که حاکمان با فلسفه و عرفان میانه خوبی دارنـد امـا گـاه بـرای حفظ حمایت عموم، عرصه را بر فلاسفه و متصوفه تنگ میکنند.

کسانی که به فلسفه می پردازند، دست کم سه گروه اند:٧ ١. کسانی که گرایش صرف بحثی دارند

ﻭ راهی برای معرفت غیربحثی قائل نیستند؛ نماینده برجسته این گروه ابنرشد است؛ ٢. کسانی کـه به بحث و استدلال اهمیت اصلی را میدهند ولی بر این باورند که بـه صـورت خـاص مـیتـوان از راههای مکاشفه هم معارفی را کسب کرد؛ نماینده این گروه ابنباجه است؛ ٣. کسانی که هر چند بـه مکاشفات و راه های درونی اهمیت محوری می دهند اما برای استدلال هم ارزش قائلانـد؛ نماینـده این گروه ابن طفیل است. البته گروه چهارمی هم هسـتند کـه اساسـاﹰ راه رسـیدن بـه حقیقـت را در سلوک درونی می دانند که مکتب مسریه نماینده این گروه است. اما این جریان ها در حاشیه هسـتند

ﻭ کلام اشعری و فقه مالکی میدان دار است. جایگاه ابن سینا در اندیشه سـه گـروه اول تـا انـدازه ای قابل توضیح است اما داوری در مکتب مسریه، به دلیل این که اطلاعات دقیقی از این گروه در دست نیست، دشوار است.

»٤٤١« معارف عقلی، سال هشتم، شماره اول، پیاپی ٢٦، بهار ١٣٩٢

٢. فضای عمومی و ابنسینا

ابنسینا شخصیتی چند بعدی است کـه در فلسـفه اولـی، طبیعیـات، ریاضـیات، منطـق، تصـوف، پزشکی و دیگر شاخه های علم زمان خود دارای آثاری است. همچنانکه پـیش تـر گفتـیم، در ایـن نوشته از نسبت اندلس و ابن سینای فیلسوف و منطق دان و تصوف شـناس سـخن خـواهیم گفـت. شیوه برخورد کلی اندلس با فلسفه و تصوف می تواند برداشت عالمان رسمی از ابـن سـینا را نشـان دهد.

طبق گزارش نویسندگان کتاب های تـاریخی مربـوط بـه آن دوره همچـون صـاعد اندلسـی و مراکشی، کسانی که با فلسفه سروکاری داشتند در تنگنا زندگی می کردند و روزگـار فیلسـوفان بـا تلخیها عجین بود.

در کتاب التعریف آمده است:

در زمان حکومت هشام دوم (٣٩٩-٣٦٥/١٠٠٩-٩٧٦)… واکنشی آغاز شد. او به سوزاندن کتب مربوطهب علوم اوائل مخصوصـاﹰ منطـق و نجـوم دسـتور داد و ایـن کوششـی بـرای دلجویی از متکلمان و گروههایی بود که همیشه از مطالعه این موضوعات ناراضی بودند؛٨

یعنی در حدود زمانه ای که ابن سینا در شرق جهان اسلام می زیست و به فلسـفه ورزی سـرگرم بود و پیش از او فارابی آثار فلسفی خود را عرضه کرده بود و چند قرن از ترجمه کتابهـای فلسـفی یونانی به زبان عربی می گذشت. در غرب جهان اسلام، یعنی اندلس، کتابهـای فلسـفی بـه آتـش سپرده می شود و این دشواری ها تا قرن ششم نیز ادامه می یابد و فلاسفه را ملحد می پنداشتند. بر این سخن چند دلیل میتوان آورد:

در سال ٥٦٥ق (١١٦٩م) بین ابنرشد و ابویعقوب یوسف ـ خلیفه مراکش ـ ملاقاتی رخ داد که سخنان مطرح شده در آن، نشان از جو ناامنی برای فلاسفه دارد:

ابنسینا از دیدگاه فلاسفه اندلس »١٤٥«

بارها از حکیم ابن رشد شنیدم که می گفت:… اولین چیزی که امیرالمؤمنین ابی یعقوب… از من پرسید این بود که نظر فلاسفه در مورد آسمان چیست؟ آیا قدیم است یا حادث؟ حیا و ترس مرا فرا گرفت، تعلل کردم و اشتغال داشتن به فلسفه را انکار کردم… ابییعقوب ترس و حیای مرا فهمید. رو به ابن طفیل کرد و شروع به سخن در مورد مسئلهای کـرد کـه از مـن پرسیده بود.٩
دلیل دیگر بر سختی فلسفه ورزی در آن زمانه آن است که در سال ٥٩٢ق شورشی علیه فلاسـفه ایجاد کردند.

خلیفه به همه بلاد نامه نوشت و دستور داد که از این علوم همه دوری بگزینند و دستور داد که همه کتاب های فلسفی را بسوزانند مگر کتاب هایی که مربوط بـه طـب و حسـاب و آن بخشی از علم نجوم که مربوط به شناخت روز و شب است.١٠
به امر خلیفه المستنجد در سال ١١٥٠م همه کتـابهـای فلسـفی، خصوصـاﹰ کتـاب هـای ابنسینا و دایره„ المعارفی که موسوم به رسائل اخوان الصفا بود به آتش سپرده شد. عالمی بر منبر رفت و به فلسفه حمله کرد و سپس کتابهـا را یکـییکـی برمـیداشـت و بعضـی از کلمات آن را که خطا می دانست می خواند و بعد به کسـانی کـه مسـئول آتـشزدن بودنـد میسپرد.١١

شاگرد ابنمیمون که شاهد این منظره بود میگوید:

در دست این عالم کتاب ابنهیثم در باب فلک را دیدم. این عالم به دایرهای که مؤلف بـرای نشان دادن فلک عرضه کرده بود اشاره کرد و با صدای بلند گفت: این بلایی بـزرگ اسـت؛ این مصیبتی است که زبـان از بیـان آن عـاجز اسـت… و در ایـن حـال کتـاب را بـه آتـش انداخت.١٢

ابنابیاصیبعه مینویسد:

»٦٤١« معارف عقلی، سال هشتم، شماره اول، پیاپی ٢٦، بهار ١٣٩٢

مالک بن وهیب اشبیلی، معاصر ابن باجه، می دید که مجبور است… از معـارف فلسـفی بـه کلی روی برگرداند و هیچ سخنی در این مطلب نگوید؛ زیرا این کار خطر مـرگ را در پـی داشت. پس به علوم شـرعیه روی آورد و در خفـا نیـز چیـزی در ایـن بـاب بـه کتابـت در

نیاورد.١٣