مقدمه:
در اين مقاله به جلوهايي از اخلاق پيامبر در سياست مي پردازيم و چون سياست بحث گسترده اي را مي طلبد ما فقط سياست آن حضرت را در جنگ، مورد بررسي قرار مي دهيم و با اهداف رسول اكرم در جنگها،آگاهي ايشان با فنون وسياست هاي جنگي آشنا مي شويم.
معني ” سيره “

ابتدا لغت “سيره” را معني بكنيم كه تا اين لغت را معني نكنيم نمي‌توانيم سيره پيغمبر را تفسير بكنيم. “سيره” در زبان عربي از ماده “سير” است . “سير” يعني‌حركت، رفتن، راه رفتن.
” سيره ” يعني نوع راه رفتن . سيره بر وزن فعلة است و فعله در زبان عربي دلالت مي كند بر نوع . مثلا جلسه يعني سبك و نوع نشستن ، و اين نكته دقيقي است . سير يعني رفتن ، رفتار ، ولي سيره يعني نوع و سبك رفتار .

آنچه مهم است شناختن سبك رفتار پيغمبر است . آنها كه سيره نوشته اند رفتار پيغمبر را نوشته اند . اين كتابهايي كه ما به نام سيره داريم سير است نه سيره . مثلا سيره حلبيه سير است نه سيره ، اسمش سيره هست ولي واقعش سير است . رفتار پيغمبر نوشته شده است نه سبك پيغمبر در رفتار ، نه اسلوب رفتار پيغمبر ، نه متد پيغمبر.

سبك شناسي
مسئله متد خيلي مهم است. مثلا در باب شعر، رودكي را مي گوئيم شاعر، سنائي را هم مي گوئيم شاعر، مولوي را هم مي گوئيم شاعر، فردوسي را هم مي گوئيم شاعر‌، صائب را هم مي گوئيم شاعر، حافظ را هم مي گوئيم شاعر. براي يك آدمي كه وارد سبك شعر نباشد همه شعر است . مي گويد شعر، شعر است ديگر، شعر كه فرق نمي كند ولي يك آدم وارد مي فهمد كه

شعر سبكهاي مختلف دارد، شعر به سبك هندي داريم‌، شعر به سبك خراسان داريم، شعر مثلا به سبك عرفان داريم، و سبكهاي ديگر در شعر شناسي آنچه مهم است سبك شناسي است كه ملك الشعراي بهار كتابي در سبك شناسي نوشته است . حتي در نثر هم سبك شناسي هست و اختصاص به شعر ندارد. سبك شناسي غير از شعر شناسي و غير از شان هم شيعه

هستند،نصيرالدين يك عالم است‌. ولي يك آدم وارد مي‌داند كه ميان سبك و متد و روش اين عالمها از زمين تا آسمان تفاوت است . يك عالم سبكش سبك استدلالي و قياسي است يعني در همه مسائل از منطق ارسطوئي پيروي مي كند اگر طب را در اختيار او قرار بدهي طب را مي خواهد با منطق ارسطوئي به دست بياورد ، اگر فقه را هم به او بدهي مي خواهد با منطق ارسطوئي استدلال بكند، اگر ادبيات و نحو و صرف را هم در اختيارش قرار بدهي منطق ارسطوئي را در آن به كار مي برد ، سبكش اينگونه است

يكي ديگر سبكش سبك تجربي است ، مثل بسياري از علماي جديد . مي گويند فرق سبك ابوريحان بيروني و سبك بوعلي سينا اين است كه سبك بوعلي سينا منطقي ارسطوئي است ولي سبك ابوريحان بيروني بيشتر حسي و تجربي بوده است ، با اينكه اينها معاصر هم و هر دو هم نابغه هستند . يك نفر سبكش عقلي است ديگري سبكش نقلي است‌. بعضي اصلا سبك عقلي هيچ ندارند ، در همه مسائل اعتمادشان فقط به منقولات است‌، غير از منقولات ديگر به هيچ چيز اعتماد ندارند.

مثلا مرحوم مجلسي اگر طب هم بخواهد بنويسد مي خواهد طبي بنويسد براساس منقولات ، و چون تكيه اش روي منقولات است خيلي اهميت هم نمي دهد به صحيح و [ سقيمش ] يا لااقل در كتابهايش همه را جمع مي‌كند .
اگر مي‌خواهد در سعد و نحس ايام هم بنويسد باز به منقولات استناد مي كند . يكي سبكش منقول است يكي سبكش معقول است ، يكي سبكش حسي است ، يكي سبكش استدلالي است، يكي سبكش مثلا به قول امروزيها ديالكتيكي است يعني اشياء را در جريان و حركت مي بيند، يكي سبكش استاتيك است يعني اصلا حركت را در نظام عالم دخالت نمي دهد . چندين سبك وجود دارد. حال مي آييم در رفتارها . رفتارها نيز سبكهاي مختلف دارد. سيره شناسي يعني سبك شناسي. اولا يك كليتي دارد: سلاطين عالم به طور كلي يك سبك و يك سيره و يك روش مخصوص به خود دارند با اختلافاتي كه ميان آنها هست.

فلاسفه يك سبك مخصوص به خود دارند ، رياضتكشها يك سبك مخصوص به خود دارند‌. پيغمبران به طور كلي يك سبك مخصوص به خود دارند و هر يك را كه جدا در نظر بگيريم يك سبك مخصوص به خود دارد ؛
مثلا: پيغمبر اكرم يك سبك مخصوص به خود دارد. در اينجا يك نكته ديگر را بايد عرض بكنم : اين كه عرض كردم در هنر سبكها مختلف است، در شعر سبكها مختلف است، در تفكر سبكها مختلف است، در عمل سبكها مختلف است اين براي آدمهايي است كه سبك داشته باشند.

اكثريت مردم اصلا سبك ندارند . خيلي افراد كه شعرمي گويند اصلا سبك ندارند، سبك سرش نمي شود . خيلي از اين هنرمندها ( شايد اين كوبيستها اينطور باشند ) اساسا سبك سرشان نمي شود . خيلي از مردم در تفكرشان اصلا سبك و منطق ندارند‌، يك دفعه به نقل استناد مي كند، يك دفعه به عقل استناد مي كند، يك دفعه حسي مي شود‌، يك دفعه عقلي مي شود‌. اينها مادون منطقند‌. من به مادون منطق ها كار ندارم‌. در رفتار هم اكثريت قريب به اتفاق مردم سبك

ندارند. به ما اگر بگويند سبكت را [ در رفتار ] بگو، سيره خودت را بيان كن، روشت را بيان كن، تو در حل مشكلات زندگي [ چه روشي داري؟ پاسخي نداريم ]. هر كسي براي خودش در زندگي هدف دارد، هدفش هر چه مي خواهد باشد ، يكي هدفش عالي است ، يكي هدفش پست است، يكي هدفش خداست، يكي هدفش دنياست . بالاخره انسانها هدف دارند . بعضي افراد براي هدف خودشان اصلا سبك ندارند، روش انتخاب نكرده اند، روش سرشان نمي شود، ولي قليلي از مردم اينجورند و الا اكثريت مردم دون منطقند، دون سبكند ، دون روشند، به اصطلاح هرج و مرج [بر

 

حكمفرماست و] همج رعاع [ هستند ]. سيره پيغمبر يعني سبك پيغمبر‌، متودي كه پيغمبر در عمل و در روش براي مقاصد خودش به كار مي برد. بحث ما در مقاصد پيغمبر نيست . مقاصد پيغمبر عجالتا براي ما محرز است . بحث ما در سبك پيغمبر است، در روشي كه پيغمبر به كار مي برد براي هدف و مقصد خودش . مثلا پيغمبر تبليغ مي كرد . روش تبليغي پيغمبر چه روشي بود؟ سبك تبليغي پيغمبر چه سبكي بود؟ پيغمبر در همان حال كه مبلغ بود و اسلام را تبليغ مي كرد، يك رهبر سياسي بود براي جامعه خودش از وقتي كه آمد به مدينه، جامعه تشكيل داد، حكومت تشكيل

داد، خودش رهبر جامعه بود. سبك و متود رهبري و مديريت پيغمبر در جامعه چه متودي بود؟ پيغمبر در همان حال قاضي بود و ميان مردم قضاوت مي كرد. سبك قضاوتش چه سبكي بود؟ پيغمبر مثل همه مردم ديگر زندگي خانوادگي داشت، زنان متعدد داشت، فرزندان داشت. سبك پيغمبر در ” زن داري ” چگونه بود؟ سبك پيغمبر در معاشرت با اصحاب و ياران و به اصطلاح مريدها چگونه بود؟ پيغمبر دشمنان سرسختي داشت. سبك و روش پيغمبر در رفتار با دشمنان چه بود؟ و دهها سبك ديگر در قسمتهاي مختلف ديگر كه اينها بايد روشن بشود.

 

سبكهاي مختلف در رفتار
مثلا رهبرهاي اجتماعي و سياسي، بعضي اساسا سبكشان يعني آنچه كه بدان اعتماد دارند فقط زور است، يعني جززوربه چيزديگري ايمان و اعتماد ندارند منطقشان اين است : يك گره شاخ ازدوذرع دم بهتر است.

يعني غير زور هر چه هست بريز دور، سياستي كه الان آمريكائيها در دنيا عمل مي كنند كه معتقدند مشكلات را فقط و فقط با زور مي شود حل كرد، غير زور را رها كن. بعضي ديگر در سياست و در اداره امور بيش از هر چيزي به نيرنگ و فريب اعتماد دارند: سياست انگليس مابانه ، سياست معاويه اي. آن اولي سياست يزيدي بود. يزيد و معاويه هر دو از نظر هدف يكي هستند، هر دو شقي و اشقي الاشقياء هستند ولي متود يزيد با متود معاويه فرق مي كند. متود يزيد الدرم بولدرم يعني زور بود ولي متود معاويه بيش از هر چيز ديگر نيرنگ، فريب، نفاق، حقه بازي و مكاري بود. يك نفر ديگر ممكن است متودش بيشتر اخلاق به معني واقعي باشد.

نه تظاهر به اخلاق كه باز مي شود همان نيرنگ معاويه اي، صداقت، صفا و صميميت . تفاوت سيره علي ( ع ) و سيره معاويه در سياست در همين بود. اكثر مردم زمان، سياست معاويه را ترجيح مي دادند، مي گفتند، سياست يعني همين كاري كه معاويه مي كند. مي آمدند به علي ( ع ) مي گفتند: تو چرا همان متودي را كه معاويه به كار مي برد به كار نمي بري تا كارت پيش برود؟ تو به

اين فكر باش كه كارت پيش برود، حالا هر چه شد، يك جا آدم بايد پول قرض كند، از اين بگيرد به آن بدهد، يك جا هم يك وعده اي مي دهد، دروغ هم درآمد درآمد ، مي تواند وعده بدهد بعد هم عمل نكند. بگذار كارت پيش برود، آن مهمتر است. تا جايي كه براي بعضي توهم پيدا شد كه شايد علي اين راهها را بلد نيست، معاويه زيرك و زرنگ است، علي اين زرنگيها را ندارد، كه فرمود: و الله ما معاويه بادهي مني چرا اشتباه مي كنيد؟ ! به خدا قسم كه معاويه از من داهيه تر و زيركتر نيست . شما خيال مي كنيد من كه غذر به كار نمي برم راهش را بلد نيستم؟! و لكنه يغدر و يفجر او عذر

و نيرنگ به كار مي برد و فسق و فجور مي كند. و لولا كراهية الغدر لكنت من ادهي الناس. اگر نبود كه خداي متعال دوست نمي دارد غداري را، آنوقت مي ديديد من به آن معنايي كه شما اسمش را گذاشته ايد دهاء و معاويه را داهيه مي خوانيد [ داهيه هستم يا نه؟ ] آنوقت مي ديديد كه داهيه كيست، من داهيه هستم يا معاويه؟

الا وان‌كل غدرش فجرش و‌كل فجرش كفرش‌و‌لكل‌غادر‌لواء يعرف به يوم القيامة‌
من چگونه در سياست نيرنگ به كار ببرم در صورتي كه مي دانم عذر و نيرنگ و فريب، فسق و فجور است،
و اين فسق و فجورها در حد كفر است و در قيامت هر داري با پرچمي محشور مي گردد! ابدا من غدر به كار نمي برم. اينها را مي گويند سبك: سبكي كه به زور اعتماد مي كند، سبكي كه به نيرنگ اعتماد مي كند، سبكي كه به تماوت اعتماد مي كند، يعني خود را به موش مردگي زدن، خود را به بي خبري زدن . يك سياستمداري بود پيرم

رد، در چند سال پيش مرد، معروف بود به اين قضيه، حالا نمي دانم واقعا ساده بوده يا نه؟
ولي عده اي مي گويند خودش را به سادگي مي زد. نخست وزير بود. يكي از ملاهاي خيلي بزرگ را گرفته بودند، بعد رفته بودند سراغش كه آقا چرا او را گرفتند؟ گفته بود كار دست كيست؟ حالا نخست وزير مملكت است، مي گويد كار دست كيست؟ به كي من مراجعه كنم؟ خوب او هم سبكي انتخاب كرده بود كه خودش را بزند به حماقت و نفهمي و ناداني، و از همين راه هم به اصطلاح خرش را از پل بگذارند . هدف اين است كه خرش از پل بگذرد ولو اينكه مردم بگويند او احمق است. اين هم يك سبكي است : سبك تماوت ، يعني خود را به مردگي زدن، خود را به حماقت زدن، خود را به بي خبري زدن، وعده اي با اين سبك كار خودشان را پيش مي برند.

بعضي سبكشان در كارها دفع الوقت كردن است، واقعا به دفع الوقت اعتماد دارند. بعضي سبكشان بيشتر دورانديشي است. بعضي در سبك خودشان قاطع و برنده هستند. بعضي در سبكشان قاطع و برنده نيستند. بعضي در سبك خودشان فردي هستند يعني تنها تصميم مي گيرند. بعضي اساسا حاضر نيستند تنها تصميم بگيرند، آنجا هم كه كاملا مطلب برايش روشن است باز تنها تصميم نمي گيرد، و اين مخصوصا در سيره پيغمبر اكرم عجيب است : در مقام نبوت، در مقامي كه اصحاب آنچنان به او ايمان دارند كه مي گويند :

اگر تو فرمان بدهي خود را به دريا بريزيم به دريا مي ريزيم، در عين حال نمي خواهد سبكش انفرادي باشد و در مسائل تنها تصميم بگيرد ، براي اينكه اقل ضررش اين است كه به اصحاب خودش شخصيت نداده، يعني گويي شما اساسا فكر نداريد، شما كه فهم و شعور نداريد، شما ابزاريد، من بايد فقط دستور بدهم و شما عمل كنيد. آنوقت لازمه اش اين است كه فردا هر كس ديگر هم رهبر بشود همين جور عمل بكند و بگويد: لازمه رهبر اين است كه رهبر فكر و نظر بدهد و غير رهبر هر كه هست فقط بايد ابزارهاي بلا اراده اي باشند و عمل بكنند

ولي پيغمبر در مقام نبوت چنين كاري را نمي كند. شورا تشكيل مي دهد، كه اصحاب چه بكنيم؟ “بدر” پيش مي آيد شورا تشكيل مي دهد، “احد” پيش مي آيد شورا تشكيل مي دهد: اينها آمده اند نزديك مدينه، چه مصلحت مي دانيم؟ از مدينه خارج بشويم و در بيرون مدينه با آنها بجنگيم يا در همين مدينه باشيم و وضع خودمان را در داخل مستحكم بكنيم، اينها مدتي ما را محاصره مي كنند، اگر موفق نشدند شكست خورده بر مي گردند . بسياري از سالخوردگان و تجربه كارها

تشخيصشان اين بود كه مصلحت اين است كه در مدينه بمانيم . جوانها كه بيشتر به اصطلاح حالت غروري دارند و به جوانيشان بر مي خورد گفتند : ما در مدينه بمانيم و بيايند ما را محاصره كنند؟ ! ما تن به چنين كاري نمي دهيم، مي رويم بيرون هر جور هست مي جنگيم . تاريخ مي نويسد خود پيغمبر اكرم مصلحت نمي ديد كه از مدينه خارج بشوند، مي گفت اگر در مدينه باشيم موفقيتمان بيشتر است، يعني نظرش با آن سالخوردگان و تجربه كارها موافق بود، ولي ديد اكثريت اصحابش كه همان جوانها بودند گفتند: نه يا رسول الله ما از مدينه مي زنيم بيرون، مي رويم. در دامنه احد همان جا با آنها مي جنگيم. جلسه تمام شد . يك وقت ديدند پيغمبر اسلحه پوشيده بيرون آمد و فرمود : برويم بيرون .

همانهايي كه اين نظر را داده بودند آمدند گفتند: يا رسول الله چون شما از ما نظر خواستيد ما اينجور نظر داديم ، ولي در عين حال ما تابع شما هستيم، اگر شما مصلحت نمي دانيد . ما بر خلاف نظر خودمان مي مانيم در مدينه. فرمود : پيغمبر همينقدر كه اسلحه پوشيد و بيرون آمد ديگر صحيح نيست اسلحه اش را كنار بگذارد . حالا كه بنا شد برويم بيرون، مي رويم بيرون. غرض اين جهت است كه اينها سبكها و روشهاي مختلف است كه خوب است در قسمتهاي مختلف بررسي بشود.

سياست شناسي
ماهيت سياست چيست؟ به اين پديده مي توان از دو نظر نگريست و دو منظور حاصل كرد. واقعيت واحدي كه از دو نگاه، دو واقعيت به كلي متفاوت جلوه مي كند. در يك نگاه آدمياني كمابيش آگاه و كار آمد و كما بيش خير خواه و ارزش گرا از ميان مردم برگزيده مي شوند تا درچارچوب مرزهاي تعريف شده (همچون حقوق طبيعي بشر) و در قالب پاره اي قرار دادها (همچون آيين نمايندگي) كار مُلك را با تدبير و تأمل پيش ببرند. در فرايند تصميم سازي، روشنفكران و كار شناسان با مردم سخن مي گويند، عقول آنان را در خطاب مي گيرند و پس از آن كه استدلال هاي موافق و مخالف در اثبات صلاح و فساد امور، توانايي خود را عرضه كرد، مردم به خود وانهاده مي شوند تا انتخاب كنند. در عين حال امور آن طور به سامان است كه اگر انتخابي هم به خطا صورت گيرد، عوارض آن بنیان سوز و غير قابل جبران نيست.
اما در نگاهي ديگر، بازيگران عرصه سياست آدمياني هستند از ديگران زيركتر، مكارتر و بختيار تر كه طبقه كمابيش مستقلي به نام طبقه سياسي را تشكيل مي دهند؛ طبقه اي كه افراد آن گرد توسن وحشي قدرت مي چرخند و سعي مي كنند با هر ابزاري كه ممكن است حريف را پياده كنند و خود بر گرده اين مركب غريب جست زنند، نعل وارونه بكوبند و گرد از سُم ستور و دمار از روزگار

خلق برآورند. در اين پرده، تمامي قصه سياست گرد اين درونمايه «قدرت» مي چرخد: آرزوي قدرت، رقابت قدرت، كسب قدرت، تقويت قدرت، حفظ قدرت، تعادل قدرت، تنزيه قدرت، توجيه قدرت ديگر عقل مردم به عنوان خرد جمعي تكيه گاه رشد نيست، بلكه نگاهباني است كه دستگاه تبليغات وابسته به قدرت به دنبال فريب آن است، تضارب آزاد انديشه ها، رقابت دلالان در جلب مشتري است، و نيكو كاري و خير خواهي هم نواله اي شكرانه قدرت است. كدام يك از اين دو نگاه و اين دو تصوير واقع نماست و كدام يك پنداري؟ مي توان گفت هر دو و ميZتوان پرسيد چگونه

از منظر اخير (منظر علِِّي یا علتی)، واقعيت به عريان ترين شكل بر ما آشكار مي شود؛ واقعيتي درجه اول و پرداخت نشده. آنچه مي بينيم محصول برخورد نيرو هاي طبيعي و علل و عواملي است كه بيرون از پسند و ناپسند، ميل و گريز، فهم و جهل ما مستقلا در كارند. طبيعت آدمي است كه در كارگاه هستي برش مي خورد و به صورت تركيبي از خواهش و توانش بر صحنه طبيعت پرتاب

مي شود؛ آدمياني متفاوت و متشابه، و در اين مقام بسيار بيش متشابه تا متفاوت. خواهش ها به رغم تفاوت، همه دهانهاي گشوده و عطشان و توانشها به رغم تفاوت، همه در كار ريختن آبي بر اين آتش. و چون تشنگي بي نهايت است اما آب با نهايت، رقابتي در مي گيرد وحشي و خشن كه در هر عصر به تناسب اقتضا و امكان در پوششي در مي خزد، اما طبيعت آن، از آن جدا ناشدني است. سياست در اين نگاه همه اش جنگ قدرت است كه حُسن و قُبحش بودن و نبودن است