مقدمه

بررسی تاریخی زندگی انسانها حاکی از آن است که زندگی بشر همواره به صورت جمعـی و در قالـب اجتماع بوده است. بنابراین، فارغ از نظریه یا نظریاتیکه احتمـالاًدربـارة منشـأ و علـت زنـدگی جمعـی انسانها مطرح گردیده، تردیدي براي اولویت زندگی جمعی بر زندگی فردي وجـود نـدارد. ایـن امـر از آن روست که بر زندگی جمعی و تشکیل جامعه، بهزیستی قابل توجهی ـ در مقایسه با زنـدگی فـردي و رهبانیت ـ مترتب است.

روشن است که آرمان زندگی جمعی بدون وجود حکومت و حاکم سیاسی امکانپذیر نخواهد بـود؛ زیرا هنگامی که مجموعهاي از وجودات متباین کنار یکدیگر قرار میگیرند، ناگزیر تضاد منافع و مصـالح به وجود آمده، هر کس به خود حق میدهد. در نتیجه، اگر سلطهاي بر آنها نباشد تا این تضاد و تعـارض را برطرف کند، هرج و مرج پدیـد میآیـد و هـدف از زنـدگی جمعـی محقـق نخواهـد شـد. بنـابراین، ضروري است زندگی جمعی به واسطه سلطه حکومت و حاکم سیاسی، سامان یابد.

حال که زندگی جمعی مستلزم حکومتی است که بر افراد جامعه مسلط شود و حیـات جمعـی آنـان را تنظیم کند، جا دارد این سؤال مطرح شود که »بهترین حکومت کدام است؟« در پاسخ به ایـن پرسـش ـ که شاید بتوان آن را مهمترین پرسش فلسفه سیاسی دانست ـ ممکن است بگـوییم: بهتـرین حکومـت آن است که بتواند سعادت جامعه را تأمین نماید. پاسخ مذکور ـ اگر نگوییم تکرار سئوال است، با الفـاظ متفاوت ـ مطلب حقی است، اما علاوه بر آنکه مشخص نمیکند منظور از »سـعادت« چیسـت، توضـیح نمیدهد که یک حکومت براي تأمین سعادت افراد جامعه، چه مشخصاتی بایـد داشـته باشـد. بنـابراین، همچنان این سؤال بیجواب میماند که سرانجام، ملاك یا ملاكهاي حکومت مطلوب کدام است؟

حکومت و سلطه ملازم یکدیگرند. همانگونه که میان خورشید و روز تـلازم وجـود دارد و تحقـق یکی مستلزم تحقق دیگري است، میان حکومت و سلطه بر افراد جامعه نیز چنین ملازمهاي وجـود دارد. البته برخی تلاش کردهاند تا به مدد تأویلات فلسفی، حکومت را به معناي دانایی و حکمـت دانسـته، در نتیجه، آن را بیگانه از سلطه و تسلط بر دیگران بدانند (حائري، ۱۹۹۵م، ص.(۱۰۲ امـا بـه نظـر مـیرسـد این نوع نگرش جايتأمّل دارد؛ زیرا براي بررسـی معنـاي یـک لفـظ، نیازمنـد برداشـت هـاي عرفـی و مصادیق خارجی آن هستیم، و نه تأویلات و تدقیقاتی که حتی خارج از حیطه فلسفه است.
بنابراین، جاي تردید نیست که یکیاز مؤلّفههایی که میتواند ما را در ی افتن حکومت مطلوب یـاري کند، این است که بدانیم چه کسی حق سلطه بر افراد جامعه را دارد؟ به بیان دیگر، چه کسی حـق امـر و

ارزیابی رضایت شهروندان در توجیه سلطه حکومت  ۷۲

نهی دارد؟ یا به تعبیر سوم، از چه کسی باید اطاعت کرد؟ باید اذعان نمود که پرسشهـایی از ایـن سـنخ، پاسخهاي یکسانی به دنبال نداشته است. با این حال، از میان پاسخهـاي متعـددي کـه از سـوي فلاسـفه سیاسی بیان گردیده، نهتنها مشهور اندیشمندان سیاسی بر نظریـه »رضـایت شـهروندان« تأکیـد کردهانـد، بلکه این نظریه توانسته است اقبال عمومی را نیز به خود جلب کند. بـر اسـاس ایـن نظریـه، مهـمتـرین ویژگی حکومت مطلوب آن است که سلطه حاکم برآمده از رضایت افراد جامعه باشـد. بنـابراین، کسـی حق فرمان راندن دارد که نسبت به فرمانروایی او رضایت وجود داشته باشد.

اگر فلسفه سیاسی را در حد بیانات خطابیتنزّل دهیم، نظریه »رضایت شهروندان« بهراستی،جـذّاب و اقناع کننده است. اما اگر بخواهیم به لحاظ برهانی ـ که روش فلسفه سیاسی است ـ بـه نظریـه مـذکور

توجه کنیم، نیازمند تأمّلات و دقتهاي فلسفی بیشتري خواهیم بود. بر ایـن اسـاس، طـرفداران نظریـه »رضایت شهروندان« باید پاسخ دهند که آیا رضایت شهروندان بر سلطه مطلق حاکم تعلق مـیگیـرد، یـا این سلطه مقدی است؟ اساساً چگونه رضایت متواندی مجوّز سلطه دیگري بر فرد شود؟ آیا بـراي تحقـق سلطه حاکم بر جامعه، رضایت تمام شهروندان ضروري است؟ چگونه میتوان رضایت بخشـی از بدنـه جامعه را مجوّز سلطه حاکم بر تمام افراد جامعه دانست؟ تحقیق حاضر به منظور ارزیابی نظریـه مـذکور، این پرسشها را مدّنظر قرار داده، پاسخهاي احتمالی آنها را به بحث میگذارد.

خاستگاه نظریه »رضایت شهروندان«

شاید بتوان گفت: ریشههاي طرفداري از »رضایت شهروندان« در توجیه سلطه حکومت، به زمـان پـیش از ارسطو و به قرن پنجم قبل از میلاد بازمیگردد (همپـتن، ۱۳۸۰، ص.(۶۶ ارسـطو در کتـاب سیاسـت، طرفداري از حق مردم در انتخاب حکومت را به هیپودام (Hippodame) ـ معمـار و شهرسـاز نـاموري که قریب ۴۷۵ق م میزیست ـ نسبت میدهد (ارسطو، ۱۳۸۶، ص.(۹۴ با این حال، ادعاي اینکـه نظریـه یادشده در میان اندیشههاي ارسطو بسط یافته، سخنی گزاف نیست. ارسطو در پاسخ به ایـن پرسـش کـه »حکومت باید در دست چه کسی باشد؟« چنین استدلال میکند:

از یک سو، میتوان گفت که واگذاري مناصب عالی به تودة مردم، کاري خطرناك است؛ زیـرا نادانی و بیانصافی ایشان مایه زیانکاري و بیداد میشود. از سوي دیگر، محروم کردن ایشان از حکومت نیز خطر دارد؛ زیرا ]بهویژه[ در کشورهایی که مردم تهیدست بسـیار باشـند دشـمنان

بیشمار براي مردم فراهم میآورد. پس تنها چـاره آن اسـت کـه تـودة مـردم را در کارهـاي مشورتی در ]شوراي ملی[ و دادرسی شرکت داد (ارسطو، ۱۳۸۶، ص.(۱۶۶

۸۲  ، سال ششم، شماره دوم، پاییز و زمستان ۳۹۳۱

اگرچه ارسطو تا حدي »رضایت شهروندان« را بـهعنـوان دلیلـی بـراي حقانیـت سـلطه حـاکم سیاسـی میپذیرد، اما استادش افلاطون به صراحت، ملاك حکومت مطلوب ـ از حیث دارا بـودن حـق سـلطه و حق امر و نهی ـ را علم و دانش خاص سیاسی میداند. او میگوید: »سیاست و حکومت ربطی به کمـی و بسیاري، یا اجبار و آزادي یا تـوانگري و تنـگدسـتی نـدارد، بلکـه فقـط بایـد دانـش خاصـی باشـد« (افلاطون، ۱۳۵۷، بند .(۲۹۲ علت اینکه افلاطون رضـایت شـهروندان را مـلاك حقانیـت سـلطه حـاکم سیاسی نمیداند در این است که اکثریت جامعه نمیتوانند هنر سلطنت و یا سیاست را بـهراسـتی داشـته باشند. بنابراین، اگر مرد سیاسی راستین در جامعه حاکم نباشـد و مـردم از طریـق قرعـه، کسـی را بـراي حکومت برگزینند، یا بر اساس رأي اکثریت کسی را بر جامعـه حـاکم نمـوده، قـوانین برخاسـته از رأي اکثریت را در جامعه پیاده سازند، حاصلی جز تباهی جامعه نخواهد داشت (همان، بنـد .(۳۰۰ البتـه ایـن سخن بدان معنا نیست که افلاطون براي رضایت و خواست مردم ارزشی قایل نیسـت، بلکـه سـخن در این است که افلاطون میان حق حاکمیت و رضایت شهروندان ملازمهاي نمیبیند.

فارابی، که از او بهعنوان بنیانگذار فلسفه سیاسی اسلامی یـاد مـیشـود، نیـز هماننـد افلاطـون تمایلی به نظریه »رضایت شهروندان« نشان نمیدهد. درحالیکه » تساوي و برابـري« یکـی از مبـانی نظریه مذکور تلقـی میشـود، وي آن را انکـار کـرده، تسـاوي و برابـري را از ویژگیهـاي »مدینـه جماعیه« ـ که از اقسام »مدینه جاهله« است ـ میداند. او معتقد اسـت: ایـن نـوع اجتمـاع بـر پایـه برابري میان انسانها و نبود فضیلت احدي بر دیگري، آزادي افراد در آنچـه بـدان علاقـه دارنـد، و نبود سلطه کسی بر دیگري در جهت خدشهدار کردن این آزادي بنا شده است . رئیس این جامعه بـا اراده و خواست مردم، ریاست جامعه را بر عهده میگیرد و بر اساس خواست و ارادة مردم هـم بـر آنها حکومت میکند. اگر حقیقت این جامعه واکاوي شود نه رئیس و نه مرئوسی نمیتوان براي آن نام برد (فارابی، ۱۹۸۶م، ص.(۹۹ در اندیشه وي، رئیس اول کسی است که علاوه بر داشتن علـم و کسب فضایل و شناخت سعادت و راههاي رسیدن به آن، توانایی ارشـاد و هـدایت دیگـران را نیـز

بهتر از هر کس دیگري دارد. این مرتبه براي رئیس اول از طریق ارتباط با عقـل فعّـال پدیـد آمـده است (همان، ص.(۷۹ بنابراین، فارابی نیز همانند افلاطون، حق سلطه و ریاست بر افـراد جامعـه را منوط به رضایت شهروندان جامعه نمیداند.

باید توجه داشت که بحث از توجیه سلطه حـاکم و بـه تبـع آن، بحـث از رضـایت شـهروندان ـ در اندیشه اسلامیصرفاًـ محدود به قدمت تاریخ فلسفه سیاسی اسلامی نمیشود، بلکه پـیش از آن در

ارزیابی رضایت شهروندان در توجیه سلطه حکومت  ۹۲

کلام سیاسی و فقه سیاسی رسوخ داشته است، تا جایی که اهمیت بحث در نحوة تعیین و توجیه سـلطه حاکم سیاسی موجب تمایز اندیشه سیاسی شیعه و اهل سنت از یکدیگر شده است. عمـدهتـرین نظریـه در میان اهل سنت ـ اگر از آنچه براي توجهیخلافتِ خلفاي صدر اسلام بیان میشود، صرف نظر کنیم ــ رضایت مردم را تمامالعله براي توجیه سلطه حاکم سیاسی میدانـد. غالـب اندیشـمندان شـیعی پـذیرش نظریه »رضایت« را به صورت بالجمله و استقلالی، رد و انکار کردهاند. با وجود این، برخـیآن را صـرفاً براي عصر غیبت امام معصوم و تنها در حیطه تعیین حاکم تجویز کـردهانـد (طباطبـائی، ۱۴۱۷ق، ج۴، ص.(۱۲۴ عدهاي هم آن را جزءالعله براي توجیه سلطه حاکم سیاسی تلقی نمودهاند (منتظـري، ۱۴۰۸ق، ص.(۵۰۴ – ۵۰۳ در این میان، اگرچه برخی وجهی براي نظریه مزبـور قایـل نیسـتند، امـا برخـی دیگـر تلاش کردهاند تعیین و توجیه سلطه حاکم سیاسی را از حیطه تشریعیات خارج ساخته و آن را در حیطه امور عرفی قرار دهند (حـائري، ۱۹۹۵م، ص(۱۷۷ و در نتیجـه، نظریـه »رضـایت شـهروندان« را محـور استدلال خود براي توجیه سلطه حاکم قرار دادهاند.

باید پذیرفت که عمدهترین گرایش به نظریه مزبور را نه در یونان و نه در فلسفه و فقه سیاسـی اسلامی، بلکه باید در فلسفه غرب جستوجو کرد. فلاسفهاي همچون ژان ژاك روسو و جان لاك،

و با کمی تسامح، توماس هابز، پرچمداران حقیقی این نظریه تلقی میشوند. به لطف فلسفه سیاسی، این سه متفکر، امروزه نظریه »رضایت شهروندان« علاوه بر آنکه بهعنوان یک اصل غیرقابل انکار در فلسفه سیاسی غرب، درآمده، بهعنوانیکی از اصول مسلّم در اعلامیه حقوق بشر (مادة بیست و یکم، بند سوم) نیز بر آن تأکید شده است. جان لاك انسانها را طبیعتاً آزاد و خودمختار میداند. مقتضاي این نگرش آن است که هیچ قدرت زمینی حق نداشته باشد انسان را تحت سلطه خود درآورد، مگر قدرتی که با توافق همگان برقرار شده باشد (لاك، ۱۹۸۶م، ص.(۱۷ بنابراین، تا زمانی که خود انسان نخواهد، احدي حق نخواهد داشت که او را وادار به فرمانبـرداري از قـدرتی زمینـی نمایـد (لاك، ۱۹۸۶م، ص.(۶۶ روسو نیز معتقد است: »طفق یک قانون است که ذاتاً مقتضی رضایت همگانی است،

و آن قرارداد اجتماعی است؛ زیرا ]شکلگیري[ یک زندگی جمعی، رضایت تمام شرکتکنندگان را میطلبد« (روسو، ۱۹۸۸م، ص.(۱۰۶ در این میان، هابز کمی متفاوتتر از روسو و لاك میاندیشـد. اولویت اصلی در دیدگاه هابز، غایت و ثمره (امنیت)اي است که بر تأسیس حکومت مترتّب میشود. بنابراین، اگرچه وي حکومتی را که بر اساس رضایت شهروندان شکل گیرد مطلوب میداند، اما این بدان معنا نیست که حکومت برآمده از زور و جبر را غیرمطلوب دانسته، آن را مذمت نماید.

۰۳  ، سال ششم، شماره دوم، پاییز و زمستان ۳۹۳۱

او معتقد است: به دو طریق میتوان به قدرت مطلق دست یافت: یکی از طریـق غلبـه طبیعـی؛ مثـل وقتی که کسی فرزندان خود را وادار میکند تـا خودشـان و فرزندانشـان را مطیـع حکومـت او نماینـد، بهگونهاي که در صورت مخالفت، آمادة مرگ باشند. و یا مثل کسـی کـه از طریـق جنـگ، دشـمنانش را تابع ارادة خود ساخته، ادامه زندگی آنها را مشروط به تبعیـت از او نمایـد. راه دوم آن اسـت کـه آدمیـان میان خود توافق کنند که آزادانه مطیع فرد یا مجمعی از افراد شوند، به امید اینکه بـه وسـیله او در مقابـل ]تجاوز[ سایران محافظت شوند. ایـن قسـم را مـیتـوان »دولـت مردمـی سیاسـی« یـا »دولـت مردمـی تأسیسی«، و قسم سابق را »دولت اکتسـابی« خوانـد (هـابز، ۱۹۹۲م، ص.(۱۲۱ وي سـپس در مقـام بیـان تمایز میان این دو نوع حکومت، تمایز آنها را در نحوة شکلگیـري دانسـته، نتیجـه مـیگیـرد: حقـوق و تبعات سلطه پدرانه و استبداديهمانند حقوق مترتّب بر سلطه حاکم تأسیسی است (همان، ص.(۱۴۲

تبیین نظریه »رضایت«

تا بدینجا، روشن شد که نظریه »رضایت شهروندان« در توجیه سلطه حاکم سیاس،یصرفاًمسئله فلسـفه سیاسی نیست. اما آیا تمام طرفداران نظریه مذکور از حیث تعریف و بیان محدودة آن، یکسان اسـتدلال میکنند؟ باید اذعان کرد که عمومیت نظریه مذکور میان نظریهپردازان سیاسی، به معناي تطـابق محتـوایی این نظریه میان ایشان نیست. براي مثال، اگر این سؤال را مطرح کنیم که چـه کسـی شـهروند محسـوب میشود؟ یا اگر این سؤال را مطرح کنیم که آیا رضاتی شهروندان بر سـلطه مطلـق حـاکم تعلّـق گرفتـه است یا سلطه مقید؟ و آیا رضـایت شـهروندان در قـانونگـذاري نیـز معتبـر اسـت؟ پاسـخ یکسـانی را نمیتوانیم از سوي طرفداران این نظریه دریافت کنیم.

الف. شهروند در نظریه »رضایت«

شاید اولین ابهامی که در تبیین نظریه مزبور با آن مواجه شویم این باشد که منظـور از »شـهروند« در ایـن نظریه چه کسی است؟ در پاسخ به این پرسش، هابز بهعنوان یکی از طـرفدارن ایـن نظریـه، اصـرار بـه برابري انسانها با یکدیگر دارد. در وضع طبیِیع هابز، نه بردة طبیعی وجود دارد و نه ارباب طبیعی. زنـان و مردان تفـاوت آنچنـان بنیـادینی ندارنـد کـه سـبب شـود زنـان نسـبت بـه مـردان فرودسـت باشـند (همپتن،۱۳۸۰، ص.(۹۷ بنابراین، از دیدگاه هابز، تمام افراد جامعه شهروندان آن محسوب میشوند.

اما در دیدگاه ارسطو، به حکم قوانین طبیعت، برخی از آدمیان آزاده و گروه دیگر بندهانـد؛ و بنـدگی برایشان، هم سودمند است و هم روا (ارسطو، ۱۳۸۶، ص.(۱۶ او بـراي بردگـان حقـی بـراي شـرکت در

ارزیابی رضایت شهروندان در توجیه سلطه حکومت  ۱۳

حکومت قایل نیست. شهروندان راستین فقط کسـانی هسـتند کـه در ادارة حکومـت شـرکت کننـد و از احترامات آن برخوردار شوند. اساساً کسی که در یک شهر از احترام و مناصب حکومت بـیبهـره باشـد، مانند بیگانهاي است کـه در آن سـکونت اختیـار کـرده (همـان، ص.(۱۴۸ بـدینروي، رضـایت و نبـود رضایت او در تعیین حاکم و پذیرش سلطه او، هیچ دخالتی نخواهد داشت. بر ایـن اسـاس، اگـر بتـوانیم ارسطو را ملزم به پذیرش نظریه »رضـایت« بـدانیم، بایـد توجـه داشـته باشـیم کـه تمـام افـراد جامعـه،

شهروندان آن نخواهند بود.

روسو و لاك، و به عبارت دقیقتر، فلاسفه سیاسی نوین به لحاظ نظري، موافق هابز هستند. در نگـاه اینان، میان پیر و جوان، زن و مرد، صاحب حرفه و بدون آن، و… تمایزي وجود نـدارد. لاك انسـانهـاي قبل از تشکیل حکومت را در وضع طبیعی تصور میکند. او معتقد است: این وضعیت مبتنی بر مساوات و برابري است؛ وضعیتی که در آن، قدرت و همه اختیارات قانونی دوسویه است و هیچکـس نسـبت بـه دیگري برتري ندارد. این مخلوقات بدون آنکه از دیگري فرمانبرداري کننـد، بـا یکـدیگر برابرنـد، مگـر اینکه خداوند با انتصابی روشن، به کسی حق برتري و سلطه بر دیگران را عطا نماید. روسـو نیـز معتقـد است: تمایزي میان افراد وجود ندارد. او میگوید: ازآنرو که هر فرد، آزاد و صاحب اختیار خود بـه دنیـا میآید، تحت هیچ عنوانی کسی نمیتواند او را بدون رضـایت خـودش تحـت سـلطه درآورد« (روسـو، ۱۹۸۸م، ص.(۱۰۶ این درحالی است که ارسطو عدهايرا ذاتاًبرده و بیبهره از عقل میداند.

در اندیشه اسلامی، شهروند واقعی کسـی اسـت کـه عبودیـت خداونـد و نبـوت پیـامبر اکـرم را پذیرفته باشد. بنابراین، اگر بخـواهیم نظریـه »رضـایت شـهروند« را در اندیشـه اسـلامی سـریان دهـیم، مناسبتر آن است که به جاي واژة »شهروند« و »شهروندان«، از واژة »عبد« و »عبـاد« و بـه تعبیـر دیگـر، »مسلمین« استفاده کنیم. بنابراین، اگر در اسلام سخن از آزادي انسانها به میان میآیـد، پـس از آن اسـت که او را عبد و بندة خدا فرض کردهایم. بر این اساس، شهروندان جامعه، موحدان و مسلمانان جامعهاند.

علاوه بر آن، فلسفه نوین، در اعتبار رضایت، تمایزي میان جنسیت شهروندان قایـل نیسـت . در تصدي حاکمیت نیز ـ به لحاظ نظريـ تمایزي میان حاکمیت سیاسی مرد یـا زن قایـل نیسـت؛ امـا در فلسفه سنّتی (بهویژه افلاطون و ارسطو)، و اندیشه اسلامی ـ حتـی آن دسـته از رویکـردهـا کـه نظریه »رضایت شهروندان« را پذیرفتهاند ـ بر ایـن مطلـب تأکیـد شـده اسـت کـه حـاکم سیاسـی نمیتواند زن باشد (البته در این میـان، بایـد رویکـرد مهـدي حـائري را، کـه از هـر حیـث مطـابق

فلسفه نوین است، استثنا کرد). براي نمونه،علّامه طباطبائی میفرماید: