از بزرگان بیاموزیم درباره محرم

۱٫ علامه اقبال‏
علامه اقبال ، اندیشمند ، عارف و شاعر شهیر پاکستانى ، بحق از مفاخر عالم اسلام در قرون معاصر است . این متفکر بزرگ از پیشگامان نهضت بازگشت به خویشتن فرهنگى و از احیا گران اندیشه توحیدى است . اقبال در اشعار خود از خاندان وحى یاد کرده ایى دارد و تمایل او نسبت به اهل بیت نکته ‏اى است که به سادگى از سروده ‏هایش مشخص مى ‏گردد . وى در اشعار خود به نهضت خون رنگ عاشورا ، علل و انگیزه ‏ها ، اهداف و دستاوردها و پیامدهاى آن اشاراتى دارد . در مثنوى رمز بیخودى از حسین (ع) و نهضت خونینش سخن گفته و در معنى حریت اسلامى و سیر حادثه کربلا به گفتگو نشته است :

مریم از یک نسبت عیسى عزیز
از سه نسبت حضرت زهرا عزیز

نور چشم رحمت للعالمین
آن امام اولین و آخرین‏

بانوى آن تاجدار هل اتى
مرتضى ، مشکل‏گشا ، شیر خدا

مادر آن مرکز پرگار عشق‏
مادر آن کاروانسالار عشق‏

آن یکى شمع شبستان حرم
حافظ جمعیت خیر الامم‏

و آن دگر مولاى ابرار جهان
قوت بازوى احرار جهان‏

در نواى زندگى سوز از حسین‏
اهل حق ، حریت ‏آموز از حسین‏

هر که پیمان با هو الموجود بست‏
گردنش از بند هر معبود رست‏

مؤمن از عشق است و عشق از مؤمن است‏
عشق را ناممکن ما ممکن است‏

عقل را سرمایه از بیم و شک است
عشق را عزم و یقین لاینفک است

عقل گوید شاد شو ، آباد شو
عشق گوید بنده شو آزاد شو

عشق را ، آرام جان حریت است‏
ناقه‏اش را ساربان حریت است‏

در نگاه اقبال حسین (ع) حماسه ستیز عشق با عقل و هوس است :

آن شنیدستى که هنگام نبرد
عشق با عقل هوس‏پرور چه کرد

آن امان عاشقان پور بتول‏
سرو آزادى زبستان رسول‏

اله اله باى بسم‏اله پدر
معنى ذبح عظیم آمد پسر

ستیز هابیل و قابیل ، موسى و فرعون ، مسیح و قیصر ، محمد و ابولهب ، و حسین و یزید همه و همه حلقه ‏هایى است از زنجیره ستیز حق و باطل ، که از بدایت تاریخ تا نهایت آن گسترده است . حقیقت ، از خون بزرگ مردانى چونان حسین حیات مى‏ گیرد و باطل بقاى خود را وامدار بقاى یزیدیان است . در فلسفه اقبال ، این تضاد ها و درگیری ها در نهایت به سود نیروهاى حق جو و عدالت خواه پایان خواهد یافت و سامرى باطل ، سرانجام داغ ماتم بر دل ، در زیر پاى موسى شکسته و در قربانگاه عشق ، سربریده خواهد شد .

موسى و فرعون و شبیر و یزید
این دو قوت از حیات آمد پدید

اقبال براى مطالعه عاشورا و بهتر نگریستن به آن ، از خلافت اسلامى و پیامبر (ص) آغاز مى ‏کند . او بدین نکته اذعان دارد که خلافت اسلامى لااقل بعد از امام على بن ابیطالب (ع) رشته از قرآن گسیخته و راه بر کژ راهه برده است . ثمره این حاکمیت سیاسى از قرآن گسسته چیست ؟
اقبال اعتقاد بر آن دارد که جدایى دین از سیاست دستاوردى جز زهر در کام آزادى‏ ریختن ندارد . آزادى در نگاه اقبال تنها در سایه پیوند دین و سیاست ممکن است و لاغیر . نهضت خونین اباعبدالله (ع) همچون سحابى که آزادى مى ‏بارد و عشق مى ‏پرورد و رودى است که از هر کجا که مى ‏گذرد جوانمردى را از خاک برمى‏ انگیزد . حسین بن على (ع) در نگاه اقبال تبلور عینى و عینیت متبلور شعار اساسى توحید – لا اله الا الله – است .

چون خلافت رشته از قرآن گسیخت‏
حریت را زهر اندر کام ریخت‏

خواست آن سر جلوه خیر الامم
چون سحاب قبله باران در قدم‏

بر زمین کربلا بارید و رفت
لاله در ویرانه‏ ها کارید و رفت‏

تا قیامت قطع استبداد کرد
موج خون او چمن ایجاد کرد

بهر حق در خاک و خون غلطیده است
پس بناى لا اله گردیده است‏

عده ‏اى از محققان برآن‏اند که امام به انگیزه حکومت و با عدم علم به شهادت پا به کربلا نهاد ، بنابراین شهادت هدف نبوده است . در مقابل این دیدگاه ، نظریه دیگرى وجود دارد که هدف نهایى امام (ع) را شهادت و رسوا نمودن رژیم اموى به وسیله بذل خون مى‏ داند . اندیشمندان و صاحب نظرانى که به این نظریه معتقدند برآن‏اند که امام با آگاهى به شهادت پاى به سرزمین کربلا نهاده است و شهادت انتخاب حسین بن على است . شهادت سلاحى است که سالار شهیدان تاریخ براى مبارزه با رژیم یزیدى آگاهانه آن را برگزیده است . اقبال از زمره اندیشمندانى است که بدین نظریه باور دارند . او در اثبات نظر خویش به نحوه حرکت امام از مکه اشاره مى‏ کند ؛ خروج دسته جمعى و پر سر و صدا ، تعداد کم نفرات ، همراه بودن زنان و کودکان ، ادامه راه با وجود خبردار شدن از شهادت مسلم – فرستاده امام به کوفه – ، اعلام متوالى این مطلب که این کاروان به سوى شهادت مى‏ رود و …
اقبال هدف سید الشهدا را حفظ عزت مسلمین و حراست از مرزهاى حماسه جاوید مى ‏داند :

مدعایش سلطنت بودى اگر
خود نکردى با چنین سامان سفر

دشمنان چون ریگ صحرا لاتعد
دوستان او به یزیدان هم عدد

سر ابراهیم و اسماعیل بود
یعنى آن اجمال را تفصیل بود

تیغ بهر عزت دین است و بس‏
مقصد او حفظ آیین است و بس‏

ما سوى اله را مسلمان بنده نیست‏
پیش فرعونى سرش افکنده نیست‏

خون او تفسیر این اسرار کرد
ملت خوابیده را بیدار کرد

تیغ لا چون از میان بیرون کشید
از رگ ارباب باطل خون کشید

نقش اله الله بر صحرا نوشت‏
سطر عنوان نجات ما نوشت‏

رمز قرآن از حسین آموختیم
زآتش او شعله‏ ها اندوختیم‏

تار ما از زخم ه‏اش لرزان هنوز
تازه از تکبیر او ایمان هنوز

اى صبا اى پیک دور افتادگان‏
اشک ما بر خاک پاک او رسان‏
۲٫ عمر ابو النصر
یکى دیگر از نویسندگان معاصر عمر ابوالنصر ، اهل سوریه است . او کتاب هایى در تاریخ و ترجمه بزرگان اسلام و صحابه نوشته است . وى از کسانى است که مقایسه تعلیمات اسلام با وضع فعلى مسلمین او را سخت متأثر ساخته و با تنها وسیله‏ اى که در اختیار داشته – یعنى قلم – خواسته است ضمن نوشتن تاریخ و ترجمه بزرگان دین ، مسلمانان را از گذشته آگاه و به آینده امیدوار سازد تا شاید جامعه اسلامى به خود آمده و سیره بزرگان خود را الگو قرار داده و از این بدبختى رهایى یابد . در این راستا کتابى پیرامون حادثه عاشورا و شخصیت حسین بن على (ع) به نگارش درآورده به نام سید الشهدا وقعه عاشورا ، در اینجا به فراض هایى از این کتاب اشاره مى ‏کنیم .
نویسنده در آغاز پیرامون زمینه ‏هاى پیدایش قیام امام حسین مى ‏گوید :

” قیام حسین ابن على و مخالفت او با نظامات آن روز ، از امورى نبوده که بدون مقدمه پدید آمده باشد بلکه مقدمات فراوانى در پدید آمدن نهضت عاشورا نقش داشته است . از این رو در نظر دارم موجبات تسلط معاویه و سلطنت او را بیان کنم . براى آگاهى خوانندگان لازم است به تاریخچه زندگى على بن ابیطالب و سیاست آن حضرت با معاویه و چگونگى اختلاف و خصومت آن‏ها و فرزندان آنها اشاره کنم ” .

وى ضمن اشاره به اینکه مقام خلافت و امامت بسیار والا و باارزش است و هر بى فضل و بى تقوا نمى ‏تواند متصدى آن شود بلکه بایستى افضل و اعلم و اشجع و اعدل مسلمانان خلافت را به عهده گیرد ، مى ‏گوید : ” پیامبر پس از خویش کسى را به جانشینى خود برنگزید ، اما مسلمانان ضمن اعتقاد بر ضرورت امام و خلیفه ، در شخص خلیفه اختلاف کردند . انصار معتقد بودند که چون آن حضرت را یارى کرده ‏اند بایستى خلیفه از میان آنان باشد . مهاجران نیز مدعى بودند که چون نخستین گروندگان به پیامبراند باید خلیفه از میان آنان باشد . على بن ابیطالب هیچ یک را نپذیرفت ؛ از این رو اقدام آنان را قبول نکرد زیرا خلیفه باید از خانواده پیامبر (ص) و از نزدیکترین افراد به آن حضرت باشد . این فکر در دوره ابوبکر و عمر که فتوحات بسیارى نصیب مسلمانان شد تقریباً مسکوت مانده و فراموش شد یا عمداً به آن توجهى نشد و این عدم توجه تا زمان عثمان بن عفان ادامه یافت ولى عثمان به خاطر اینکه به خلافت رنگ اموى داد و تمام کارهاى حساس را به آنها سپرد ، مسلمانان را به اعتراض وا داشت ، – چنانکه – او را محاصره کرده و کشتند “.

عمر ابونصر مى ‏گوید : ” امام حسن با معاویه صلح کرد و در نامه‏ اى که نوشت فرمود : هیچ یک از افراد عراقى را بازداشت ننماید و تمام مردم از سیاه و سفید در امان باشند و شرایط دیگرى هم فرمود که معاویه فقط بعضى از آنها را انجام داد و بقیه را با این که امضا کرده بود وفا نکرد . پس از صلح حسن بن على ، معاویه بر کار خود مسلط شد و بر خلاف حق و اصول دین مبین اسلام بر امام و خلیفه مسلمین و امام زمان خود قیام کرد و در حق واجب و مسلم او که صاحب حق بود دخالت کرد و آن فتنه بزرگ را بین مسلمین برپا ساخت . او بر خلاف رویه خلفاى راشدین عمل کرد و روش آنها را زیر پا گذارد و اقداماتى کرد که اساساً دیانت اسلام و کشور اسلامى را مبدل به یک سلطنت کرد . بیعت گرفتن از مردم براى پسرش یزید علاوه بر اینکه با اصول اسلام منافات داشت از مصیبت ‏هاى بزرگى است که او بر عالم اسلام وارد کرد و این جوان بى ‏لیاقت را به این مقام رساند که در برابر امام قایم و خلیفه حقیقى مسلمین بایستد “.

آنگاه درباره خصومت بنى امیه و بنى هاشم چنین مى ‏گوید : ” بنى امیه در مقام خصومت بنى هاشم برآمدند ، به طورى که از ابتداى امر هر چه از دست آنها برآمد با رسول خدا فروگذار نکردند و وقتى دشمنى آنان به جایى نرسیده و پیغمبر (ص) پیشرفت فرمود ، در این مقام دعوت آن بزرگوار را پذیرفته ، خود را در پناه دیانت حفظ نمودند و از عظمت اسلام بهره گرفته و سلطه پیدا کردند . پس از فوت یزید پسر ابوسفیان ، در شام براى معاویه جریان مساعدى پیش آمد و حاکم شام گردید و فعالیت خود را براى ریختن پایه ‏هاى سلطنت آغاز کرد و چنان مهارت نشان داد که پس از چندى شام یکى از ایالات مهم مملکت اسلامى گردید و مستقل شد به طورى که با پایتخت اسلام – مدینه منوره – ارتباط زیادى نداشت . آنها تصمیم گرفتند که چون افتخار نبوت از آن بنى هاشم شد ، آنها هم افتخار عزت و سلطنت را به خود اختصاص دهند و از هر بهانه ‏اى در جهت تثبیت خود استفاده کردند . معاویه مى ‏دانست پس از قتل عثمان ، على او را یک لحظه والى شام نخواهد گذاشت بنابراین با عمر و عاص مشورت کرد و قرار گذاردند که به بهانه قتل عثمان فتنه و انقلابى به پا کرده و على بن ابیطالب را متهم به قتل عثمان نمایند . با این فکر پیراهن عثمان را که به خون آغشته و جاى انگشتان نائله – زوجه او – بر آن پیدا بود روى منبر مسجد انداخته و مردم را جمع کرده شروع به تبلیغ علیه امام نمود . گروهى را از این راه و جمع دیگرى را از راه پول به خود جذب نمود و آنان را خرید ” . نویسنده سپس مواردى را یادآورى نموده که معاویه به وسیله پول ایمان آنان را خرید .

عمر ابونصر درباره شخصیت امام ، ضمن بیان چند روایت از پیغمبر (ص) که نشان دهنده توجه و مهربانى فوق ‏العاده آن حضرت نسبت به او و برادرش حسن بن على مى ‏باشد ، مى ‏نویسد : ” حسین بن على از کسانى نبود که خلافت را براى جاه و جلال بخواهد بلکه آن وجود مقدس فقط در مقابل خواست مسلمین و اصرار آنها موافقت فرمود . از طرفى یزید بن معاویه صلاحیت خلافت را نداشته است ” . او در پایان کتاب مى ‏نویسد : ” آنچه در سیره و رفتار امام شهید نوشته ‏ام چیزهایى است که انسان را فوق ‏العاده تحریک کرده و عواطف و احساسات را به جوش مى ‏آورد و تاریخ نگار را وادار مى ‏سازد که بپرسد مگر در بین رجال مسلمان کسى نبود که آن آتش را خاموش کند و نگذارد شراره آن آتش که در کربلا پیدا شده بود تمام عالم اسلام را بسوزاند و موجب تفرقه ‏اى بزرگ بین مسلمانان گردد ؟ مگر زمین عوض شده بود ؟ مگر این مردم همان مردمى نبودند که اگر به فردى از مسلمین ظلمى وارد مى ‏شد تا رفع ظلم خوابشان نمى ‏برد . مگر در عهد حسین بن على فقط همان یک دسته کوچک بودند که به یارى او رفتند و دفاع نمودند . مگر – مردم آن زمان – نمى‏ فهیمدند که حسین بن على قادرتر و مهیاتر بود که نگذارد دین جدش بازیچه مردمان دنیا پرست گردد .
در این واقعه ، اسباب تفرقه بین مسلمانان فراهم گردید ولى حالا که تمام مسلمانان فهمیده و دانسته ‏اند و سر گرفتارى خود را تشخیص داده ‏اند بر آنهاست که از این واقعه بزرگ و این مصیبت عظیمى که بر پیکر اسلام و دیانت وارد آمده است عبرت بگیرند و براى خود پیش بینى کنند و بدانند که حسین بن على در راه یک فکر و یک مبدأ و یک مقصود عالى جنگید و اگر خلافت را مى ‏خواست براى آن بود که خود را احق و اصلح از دیگران مى ‏دانست . از این رو از واجبات است که مسلمانان موارد اختلاف را کوچک شمرده و آن را دور بریزند و با هم اتفاق داشته باشند و مانند یک دست در راه خدا و – دین – محمد بن عبدالله (ص) بکوشند ” .
آنچه اشاره شد فراز هایى از سخنان عمر ابونصر در کتاب سید الشهداست .
۳٫ علامه استاد شیخ عبدالله علائلى مصرى‏
وى از نویسندگان مصرى است که با قلمى بسیار شیوا کتابى به نام تاریخ الحسین به نگارش در آورده است . وى در این کتاب پیرامون شخصیت امام حسین بن على و نهضت عاشورا تحقیق شایسته‏ اى انجام داده است . البته تاریخ الحسین بخش دوم کتاب‏ ارزشمند دیگر ایشان است که به نام سموالمعنى فى سمو الذات مى‏ باشد .
در اینجا به فراز هایى از این کتاب اشاره مى ‏کنیم ، علاقمندان مى ‏توانند به کتاب مزبور مراجعه نمایند .
ایشان در آغاز کتاب پیرامون شخصیت امام حسین مى ‏نویسد : ” اى ابا عبدالله حسین ! هیچ تاریخى سزاواتر از تاریخ تو نیست که عنوان بزرگوارى ابدى یابد . تو نهالى هستى که در جویبار معجزه روییدى تابار دیگر معجزه ببار آرى . درخت نیرومند با همه نمایش هاى دلرباى خود همان نهالى است که نیرومند شده . نبوت معجزه‏ اى است که انسان را براى فکر بلند تازه آماده مى ‏کند . پیغمبر اسلام مردم را براى آدمیت بى ‏آلایش آماده کرد و معجزه خود را به پایان رساند . اى ابا عبد الله حسین ! تو خود را آماده کردى که معجزه آدمیت بى ‏آلایش باشى و از این رو اعجاز را به پایان رسانیدى . پیغمبرى باید تا مغزها را از اندیشه ‏هاى ناشایسته و خرافات شستشو کند و مصلحى لازم است تا مردان خودپرستى را که خدایى به خود مى ‏بندند سرکوب نماید . جد تو همان پیغمبرى است که خدایان دروغى خرافات را نابود کرد و تو همان سبط مصطفى مى‏ باشى که شور خدایى را از سر مردمان خودپرست بیرون کرده‏ اى . زندگى همیشه جنبش است و مرگ آرامش ؛ ولى مرد بزرگ وقتى هم مرد آرام و خموش نمى‏ ماند بلکه از مرکز هستى خود در یک فضاى پهناور بى پایان در جنبش آید تا همه زندگان به جوش و خروش آرد . اى حسین ! جان تو با جان هر مصلحى آمیخته ، و هر مجاهدى ، جانبازى را در پرتو آموزش حضرت تو آموخته ” .

آنگاه درباره ویژگی هاى امام مى ‏گوید : ” خانواده هاشم از دیر زمان ، متخصص در شؤون دینیه بودند و در دوران جاهلیت در اعمال حج پیشواى مردم بودند . آنان نوعى پرورش دینى مخصوص داشتند که پیوسته شعور خداخواهى را در آنها مى‏ افروخت . از این رو خون حسین از وراثت هاى دینى پشت اندر پشت آمیخته بود و باید کارهاى او را در پرتو این وراثت دینى بازرسى نمود . حسین اوصاف خوبى از مادرش به ارث برده بود نظیر :

۱٫ واداشتن خویش به کارهاى نیک و تقوا ؛
۲٫ شعور آمیخته به اندوه ؛ این صفت در حسین آشکار بود . بسیارى کم خنده و کم شادى بود ، همیشه در آینده جامعه اسلامى اندیشه مى ‏کرد .
۳٫ بر آنان که از راه راست و برکنار بودند بسیار خشمناک بود و این از اوصاف مادرى بود که به ارث برده بود . آن بانو سوز دلى بى‏ اندازه از دست دشمنان پدرش داشت و آرزوى انتقام از آنها را مى ‏کشید . همان دشمنانى که پدرش را در احد خونین دل کردند و در روز عاشورا به روى پسر او شمشیر کشیدند .

همه اینها و مشاهدات روزگار جوانى و شورش‏ هاى دوره عثمان و پدرش در جنگ جمل ، صفین و نهروان او را آماده کرده بود که در راستاى راه اندازى برنامه اصلاح همگانى که پدرش تنظیم کرده بود مردى بزرگ باشد . از این روى بى‏انصافى است که آن حضرت را به شورش مؤاخذه کنند و بر او تندى نمایند . من هر روز زنده باد مى ‏گویم به آن جوانمردانى که در برابر حکومت هاى فاسد شورش بر پا می کنند و بر دل بزرگ آنهایى که پر از اخلاص و شرافت است آفرین می گویم و بزرگترین همه آنان حسین بن على است “.

علائلى درباره نقش پیامبر در تربیت و رشد امام می گوید : ” پیغمبر می خواست هر چه از رموز و اسرار عالم در دل بزرگوارش جا گرفته بود را یک بار با روان آن جوان خود بیامیزد و آن چه دست خدإ ؛ در صفحه پاک دلش نگارش کرده بود را در صفحه پاک دل او بنگارد . دو شاگرد از گهواره پرورش پیغمبر بیرون آمد ؛ یکى نمایش واژه آرامش حق بود و دیگرى نیز همان واژه بود ولى با جوش و خروشى که صدف طبع بشر را شکافت و زنگ گمراهى را از صفحه هستى آنها زدود چرا که طبیعت رنگ خورده انسان جز با سوهان فریاد حق ، جلا و روشنى نیابد .
یکى از آن دو شاگرد داعى حق بود و دیگرى نمایش مدافع و نگهبان . پیغمبر شاگرد بزرگوار خود را در یک نوازش و دل نازکى فرو می برد تا خود را دریابد و در عالم هستى مستقل شود “.

آنگاه علائلى پرورش را به یک درخت تشبیه می کند که در کنار آب روان کشت می شود و کشاورز با کمک کارمندان طبیعت از آن وارسى می کند تا به بار نشیند : ” خدا نیروهاى آدمیت را در او نهاده تا کم‏کم نمود کند و اندک ‏اندک در او نمایان شود ، اندام و ملکات تدریجاًبه کمال رسد و ایمان کودک با نشو و نماى او ترقى یابد . پیغمبر می خواست بچه خویش را اینطور بپرورد . سپس على هم به معنویت سرشار او که همیشه در فزونى بود کمک کرد .
اگر چه بیش از شش سال و کمى زیر دست پرورش پیغمبر زیست نکرد ولى بهره بزرگى از آن به دست آورد . در این شش سال از مشاهده جمال زیباى نبوت ، دل و وجدان او پر از حقایق گردید . پیغمبر چنان به او و برادرش علاقه ‏مندى نشان می داد که آنها را گل بوستان خود خواند . حضرت فاطمه نیز در نفس پاک او ، اندیشه خیر و دوستى مطلق را پرورش داد و در گوشه ‏هاى دل و نهاد او فضایل عالیه را پروراند و چنان مبادى اولیه را در نفس او تشکیل داد که نقطه دایره الهى شد . کودک دایره کوچکى براى خود رسم می کند که بر دور مادرش می چرخد ولى در عوض مادر براى او یک دایره بى ‏پایان رسم می کند ؛ چون که اندیشه خدایى را نقطه پرگار افکار او قرار می دهد و به این وسیله دل او وسعت پیدا می کند تا همه جهان را با عواطف پاک خود فرا گیرد “.

او در جاى دیگر از کتاب خود می گوید : ” در آثار و اخبار آمده است که حسین ، سایه مانند با جد بزرگوارش همانند بود و پیغمبر پرتوى از محبت و خصایص خویش به وى داده بود تا در پس صورت ، معناى آن را نیز داشته باشد و پس از وى حقیقت او باشد ، چنانچه پیشتر انسانى بود که از کنگره نبوت انا من حسین بالا رفته و یک نبوتى بود که به درجه انسانیت فرود آمده بود .
کودک به اعتبار خانواده ‏اى که در آن بزرگ می شود داراى تربیتى متفاوت می گردد مانند قطره باران که گاهى در میان شیشه می ریزد و گاهى میان خاک تیره بیابان. و حسین در خانواده نبوت زاده شد . حسین نهالى بود که پیغمبر به دست خویش آبش داد . اصلش پاکیزه بود و فرعش پاکیزه شد . نگریست تا از چشمه نبوت سرشار شود . سپس هر دو به عنوان یک حقیقت ؛ یکى به سوى گذشته رهسپار شد و دیگرى به سوى آینده ؛ اما پیامبر بزرگ تا آن زمان که می رفت رو برمی گردانید و با چشم حسرت و دل هراسان ولى پر محبت به فرزند خویش می نگریست .
حسین بن على رمز راستى و درستى وجود پیغمبر بود . در او معنا و طبیعت پیغمبر بود . گویا از وجود او دوباره پیغمبر پدیدار گشت ، نماینده اخلاق محمدى بود و در هر کارى از کارهاى دنیا و آخرت مثال پیغمبر ؛ تا آن که همه حفاظ و روات اجماع کردند که حسن سنت پیغمبر و روش آن حضرت را به همه نمایاند و از این رو انجمن او دلخواه همه کس و محل رفت و آمد فرشتگان بود . کسى که در محضر او می نشست درمى یافت که در محضرى پر از سکینه و وقار جاى دارد که فرشتگان هر صبح و شام آستان بوس و شیفته جلوس آنند .
معاویه به مردى از قریش گفت هر گاه به مسجد پیغمبر رفتى حلقه‏ اى می نگرى با وقار و آرام‏ نشسته‏ اند ، در آن حلقه ابى عبدالله است که ازارى تا نصف ساق‏ هایش پوشیده است . چون حضرت حسین به سوى مردم مى ‏آمد حلقه حلقه و صف در صف تا چشم کار می کرد برابرش می نشستند و از سرچشمه فیض او کامیاب می شدند و به دامن او می چسبیدند ؛ مانند مرغانى که از سختى گرما بر روى زمین نمناک بیفتند که خود را خنک سازند .
هر گاه حسین به لسان الغیب خود سخن می گفت ، در اسرار الهى در مى ‏سفت و پرده از حقایق غیبیه برمی داشت و چون خاموش می شد به طریقه دیگرى اسرار نهان را به فهم حاضران می رسانید “.

علائلى می گوید : ” مرد خدا تا زنده است استوار ، و چون مرد نماینده ‏اى است عالى مقدار که تا ابد در جهان بپاید و تاریخ هر ملتى واقعاً تاریخ بزرگان آن است هر ملتى که رجال بزرگ ندارد تاریخ ندارد و ما چون حسین را در میان رجال تاریخ داریم نه تنها از مردى بزرگ مانند دیگر رجال تاریخى بهره‏مندیم بلکه بزرگترین رجال تاریخ که عمر خویش را نه صرف تحصیل مجد و بزرگوارى زمینى بلکه صرف رضاى دوست نمود و جان خود را فداى آن کرد برخورداریم .
حسین مردى است که همه عظمت‏ هاى جهان در او جمع شده و در هر صفت پسندیده یگانگى پیدا کرده است . آرى مردى که وجودش سرشار از عظمت نبوت محمد ، عظمت مردانگى على و عظمت فضیلت فاطمه است ؛ نماینده عظمت انسان و آیت آیات بینات است . از این رو یاد کردن او و انجمن کردن در ذکر حالات و مصایب او فقط یاد کردن مردى از مردان جهان نیست ؛ بلکه یاد کردن انسانیت است که ابدى است و اخبار او اخبار یک نفر بزرگ نیست که اخبار بزرگوارى بى مانند است . مردى است که وجودش آیت مردان جهان است و بزرگوارى است که در او حقیقت بزرگى مجسم است و باید همیشه او را یاد کرد و از او موعظه گرفت ؛ از این جهت شایسته است که همیشه در ذکر او باشیم و به یاد او رازهاى غیب را خواستار گردیم زیرا مصدر الهام الهى است و در این عالم جلوه گر شده و پرتو هیبتش در قرن‏ هاى پى در پى کشیده شده و همیشه درخشنده خواهد بود تا آن که لا نهایت ابد را در اشعه انوار خود منتظم کند و در ماوراى آسمان و زمین جلوه ‏گر شود و آیا براى نور خدا حدى هست .
هر کس در پایان کار حسین بنگرد بداند که بزرگترین پایان و بزرگترین فداکارى و بزرگترین یادگارى است که در جهان دست خدا به خامه توانایى به خطى سرخ تا ابد نوشته . اخلاص لفظى است که معناى آن در شهادت مظلومانه است . هر کس خواهد مخلص باشد دل بر مصیبات آن نهد .

قد خط سطراً على الایام فقرؤه‏
و کان آیة امجاد و احماس

یا جند الموت دون المجد مختلداً
و احقرن بعیش الذل انکاساً

سطرى نوشت بر صفحه روزگار که آن را می خوانیم و آیت بزرگوارى و غیرت بود . خوش است مردن براى بزرگوارى و پست شمردن زندگى در خوارى .
نمایش کامل آن با روى خون آلوده جلوه گر شود . زنده باد گوییم پاکى را که در منزلش طشت ، قدس و خون است . توده هاى آینده به آوازى بلند لرزان و سوزان از زیر سنگ ها و پشت پرده قبر ها می شنوند . زنده و جوشنده که در اعماق دلها اثر می کند و سینه‏ ها را آتش می زند و شعور و وجدان را زنده می کند . از سوز زیر و بم این آواز انسان می تواند گناهان خود را بشوید و چرک هاى خود را پاک کند و پلیدى خویش را دور کند تا انسانى شود که دین خواسته و شریعت آن را آراسته … و حسین فقط براى این اوصاف پسندیده قربانى شد و این تهمت است اگر گفته شود فداى تصاحب سلطنت و پادشاهى شد . این امور در اندیشه ذات بزرگش راه نداشت زیرا اینها مقصود مردمان شهوت پرست است .

امام شهید برنامه شورش و نهضت خود را بیان کرد و به ولید بن عتبه بن ابى سفیان حاکم مدینه فرمود : اى امیر ما خانواده پیغمبر ، معدن رسالت و محل نزول فرشتگانیم . خدا دین او را باوجود ما آغاز کرد و به وجود ما انجام می دهد و یزید مرد فاسق و شرابخوارى است که مردم بیگناه را می کشد و تجاهر به فسق می کند و مثل من کسى با مثل او بیعت نخواهد کرد .
امام براى ما روح بیعت و فلسفه خلافت را در یک کلمه گنجانیده که فرمود : مانند من با مثل یزید بیعت نمی کند . بیعت با خلیفه خودفروشى است . بیعت با او این است که خود را به فسق و فحشا و ستمکارى و مجاهره در گناهکارى بفروشى . اگر خلافت را به معنایى که حسین اعتبار می کرد بفهمیم ممکن است بزرگى او را درک کنیم. باید اندکى در حادثه کربلا تأمل کرد تا بزرگواری هاى امام را به روشنى دریافت “.
علامه علائلى درباره زمینه هاى پیدایش نهضت عاشورا می نویسد : ” باید اندیشه بیشمار نمود و خود را از هرگونه طرفدارى مجرد ساخت زیرا هرگاه به غرض‏رانى آمیخته باشد موجب مبالغه و اغراق گردد و جز زنده کردن اختلافات مذهبى فایده دیگرى ندارد . تعصب مذهبى و قصد تقرب به سلطان زمان خود ، از غرض هاى مهمى بوده است که تاریخ را درهم و برهم خواهد کرد و ما را در حیرتى سخت انداخته است ” .
آنگاه می گوید : ” براى – کشف – حقیقت افکار حسین بن على (ع) ، بایستى احساسات عرب و افکارى را که بر اساس تقلید کورکورانه حاکم بوده بررسى کنیم و روشن سازیم که نبوت حضرت خاتم چه اثرى از خود بر به جاى گذاشت و در جنگ عصبیت با دین ، چگونه عصبیت در کمین دستورات نبوت نشست تا در فرصت مناسب آن را در هم شکند و شرح دهیم حالت نفسانیه عرب را پیش از اسلام ؛ همچنین دستورات و عادات بدویه ، و نظام عشیرگى را و سهل انگارى خلفا در جلوگیرى از نظام ناهنجار بدویت که پیغمبر براى برانداختن اساس آن رنج ها برد و چون زمام حکم به دست امیران داده شد عالم اسلام یکپارچه استبداد محض گردید .
براى اداى حق مطلب درباره حسین بن على شایسته است به شرح – وقایع – زمان پیغمبر ، روز سقیفه و دوران خلیفه اول ، دوم و سوم بپردازیم و ببیننیم که على بن ابیطالب چگون زمامدار شد و معاویه و مستشارش عمرو عاص چه آثارى در جامعه اسلام به جاى گذاشتند و بدانیم گروهى از صحابه از جنگ على و معاویه کناره گرفتند و در گوشه عزلت خزیدند و فکر دینى جامعه را متزلزل ساختند و بساط خوارج را فراهم کرده و راه خروج و سرپیچى از فرمان امام وقت را براى نادانان گشودند . حوداث بزرگى به وجود آمد که باعث به وجود آمدن میدان هاى خون ریزى اسفناک شد و جامعه را از روح دین و معناى شریعت بسیار دور نمودند . از این رو زد و خورد میان على بن ابیطالب و معاویه زد و خوردى شخصى نبود بلکه جنگ میان قانون قرآن و مبادى جاهلیت بود ، جنگ میان خلافت اسلام با ملک و پادشاهى و استبداد بود . وضع حکومت زمان خلفا از وضع زمان پیغمبر دور نبود هنوز گرمى ایمان در دل مردم بود و از پیغمبر یاد گرفته بودند ولى چاره‏اى جز پیمودن این راه نداشتند “.
۴٫ عباس محمود عقاد
عباس محمود عقاد از نویسندگان مصرى است که کتاب هاى فراوانى در زمینه هاى گوناگونى تالیف کرده است . یکى از کتاب هاى ایشان کتاب حسین ابوالشهدا است . در این کتاب پیرامون زمینه هاى پیدایش نهضت عاشورا و ویژگی هاى بنى هاشم و بنى امیه به طور مفصل بحث شده و در اینجا به فرازهاى از آن اشاره می کنیم .
وى می نویسد : ” در تاریخ اسلام از دو گروه بسیار یاد می شود ؛ بنى هاشم و بنى امیه که هر دو گروه در اصل و نسب به عبد مناف و سپس قریش می رسند ، اما هر کدام ویژگی هاى مخصوص به خود دارند . یک گروه نماد فضایل و ارزش ‏هاى معنوى و گروه دیگر سمبل مفاسد و نفع‏طلبى و جاه و مقام می باشند .
این دو گروه نه تنها در معنویات ، بلکه از نظر ظاهرى صورت و قامت نیز با یکدیگر اختلاف دارند چنانکه غفل نسابه می گوید بر معاویه وارد شدم گفت عبدالمطلب بن هاشم را براى من توصیف کن . گفتم عبدالمطلب داراى صورت نیکو و سفید و قامتى کشیده بود و در پیشانى او نور نبوت و عزت مشاهده می شد . ده تن از فرزندان ، اطراف او را مانند نیزارى فرا می گرفتند اما امیه پیرمردى کوتاه قد و داراى اندامى لاغر بود و چشمان او کور بود چنان که غلام او به نام ذکوان او را در پى خود می برد و این عجیب نیست چرا که گاهى دو برادر در یک خانواده از جهات اخلاقى و رفتارى بایکدیگر متفاوت ‏اند . بنى هاشم پیش از بعثت پیامبر (ص) در یارى حق ، همکارى و تعاون پیشقدم بودند ؛ برخلاف فرزندان عبدالشمس که اهل تجارت ، ریاست ، سیاست و ربا و کم فروشى بودند “.
آنگاه می گوید : ” حوادث گوناگونى باعث خصومت بنى هاشم و بنى ‏امیه می شد . نخستین جدایى ، پیش از تولد معاویه بود که امیه به شام هجرت کرد و هاشم در مکه ماند . آنگاه ستاره ابوسفیان بالا آمد و در حجاز زعامت قریش را به دست گرفت ، تا هنگامى که دعوت محمدى از بنى هاشم آشکار شد ، اینجا بود که آغاز جنگ جدیدى بین بنى ‏هاشم و بنى امیه درگرفت که همچنان استمرار داشت .
حسین بن على نمونه بهترین فضایل و ویژگی هاى هاشمى بود ، در صورتى که یزید بن معاویه‏ نماد بسیارى از عیوب و مفاسد طایفه قریش بود .
گر چه معاویه برخى از خصلت ها را نظیر وقار ، حلم و سیادت دارا بود اما در برابر آنچه سلطنت او را تهدید می کرد نمی توانست خود را نگه دارد ؛ از این رو برخى از شیعیان على را که حاضر به سب و دشنام او نشدند به قتل رساند و همواره در زندگى خودش از این عمل ، اظهار ندامت می کرد و می گفت : ما قتلت أحداً الا و أنا اعرف فیهم قتلته ما خلا حجراً فانى لا اعرف باى ذنب قتلته . مادر یزید میسون بنت مجدل کلبیه بود که زندگى با معاویه را در دمشق دوست نداشت و معاویه را تشویق می کرد تا در بیابان زندگى کند ، لذا معاویه او را با یزید به بیابان فرستاد و دراین مدت یزید از پدرش دور بود .
معاویه داراى مشاوران صاحب رأى نظیر عمر و عاص و مغیره بود ، در صورتى که یاران یزید جلاد ها و سگانى بودند که در پى شکار می گشتند و درون سینه هاى آنان از کینه بنى ‏آدم پرشده بود . بدترین آنها شمشر بن ذى‏ الجوشن ، مسلم بن عقبه ، عبید الله زیاد و عمر بن سعد بن ابى وقاص بودند . شمر داراى مرض پیسى بود . مسلم بن عقبه در مدینه سه شبانه روز مشغول تجاوز و قتل بود ، او مانند قصابى که گوسفندان را ذبح می کند ، فرزندان مهاجرین و انصار و ذریه اهل بدر را سر برید . به نقل از زهرى هفتصد تن از بهترین مردان و ده هزار تن از موالى را کشت . آنگاه نام ه‏اى به یزید نوشت : این نامه را در منزل سعید بن عاص در حالى که مریض هستم می نویسم اما هیچ باکى ندارم اگر اکنون مرگ به سراغ من آید چرا که تا توانستم مردم را قتل عام کردم و بهترین افراد را به قتل رساندم تنها خانه هاى اولاد عثمان در امان بودند .
اما عبیدالله زیاد در نسب خویش متهم به قریش است چون پدرش مجهول بود و گفته ‏اند او زیاد بن ابیه بوده است . معاویه او را به ابى سفیان منتسب کرده است . در هر صورت این افراد جلادان و متمردین بزرگى بودند که مطیع هوا و هوس‏ نفسانى و حقد و کینه ‏اند . در برابر اینها ، گروهى از انسانهاى پاک قرار دارند که تمام دنیا را در راه خدا رها ساخته و جز او اندیشه ‏اى در سر نداشتند نماد توحید و آمال توحیدى بودند بنابراین جنگ عاشورا را بایستى جنگ میان جلادها و شهیدان نامید ” .
امام حسین (ع) از دیدگاه دکتر شریعتی
برخى از سخنرانى ‏ها و نوشته هاى دکتر شریعتى در مورد شهادت امام حسین‏ علیه السلام و حادثه کربلا ، از جمله آثار خوب وى به شمار مى ‏رود . در این نوشتار سعى خواهیم نمود به حد وسع خود ، دیدگاه دکتر شریعتى را در این موارد به تصویر کشیم :

شهادت حسین‏ علیه السلام‏
” شهادت حسینى کشته شدن مردى است که خود براى کشته شدن خویش قیام کرده است … امام حسین ‏علیه السلام از مقوله دیگرى است ؛ او نیامده است که دشمن را با زور شمشیر بشکند و خود پیروز شود ، و بعد موفق نشده و یا در یک تصادف یا ترور توسط وحشى ، کشته شده باشد . این‏ طور نیست ، او در حالى که مى ‏توانسته است در خانه‏ اش بنشیند و زنده بماند ، به پا خاسته و آگاهانه به استقبال مردن شتافته و در آن لحظه ، مرگ و نفى خویشتن را انتخاب کرده است … امام حسین‏ علیه السلام یک شهید است که حتى پیش از کشته شدن خویش به شهادت رسیده است ؛ نه در گودى قتلگاه ، بلکه در درون خانه خویش ، از آن لحظه که به دعوت ولید – حاکم مدینه – که از او بیعت مطالبه مى ‏کرد ، ” نه ” گفت ، این ، ” نه ” طرد و نفى چیزى بود که در قبال آن ، شهادت انتخاب شده است و از آن لحظه ، حسین شهید است . “

سمبل شهادت حسینى در این تعریف ، تنها سلاح پیروز است . البته شهادت حسینى شرایط ویژه خود را مى ‏طلبد . وقتى ظلم ، انحطاط و انحراف همه گیر مى ‏شود و ارزش ‏هاى والاى اسلامى مسخ مى‏ گردد و موعظه‏ ها بر گوش ‏هاى سنگین کارگر نمى ‏افتد ؛ حسین با همه دانایى به عدم توانایى خود در پیروزى ظاهرى بر دشمن ، علناً به پیشواز مرگ می رود و با انتخاب شهادت ، بزرگترین کارى را که مى ‏شد کرد ، انجام مى ‏دهد .

ثمره شهادت امام حسین‏ علیه السلام آگاهى و بازگشت مردم به هویت اصیل اسلامى و زدن داغ رسوایى کشتن فرزند رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بر پیشانى کریه حکومت یزید است .

در شهادت حسینى ، وظیفه اولیه اسلامى براى یارى دین خدا ، شهادت است ؛ در این جا مجاهد فى‏ سبیل ‏الله با شهادت خود ، دین خدا را یارى مى ‏کند . شهادت عمار یاسر نیز از این قبیل است ؛ لیکن انعکاس شهادت اباعبدالله الحسین ‏علیه السلام به دلایلى گسترده و خارج از ظرف زمان است .

در شهادت حسینى ، شهید با خوب مردن پیروز مى ‏شود و در شهادت حمزه ‏اى ، با خوب کشتن . در شهادت حسینى ، شهید با شکست ظاهرى از دشمن پیروز مى ‏شود و در شهادت حمزه ‏اى ، شهید با پیروزى بر دشمن . در شهادت حسینى ، وظیفه اولیه شهید ، شهادت است و در شهادت حمزه‏ اى ، وظیفه اولیه شهید ، مجاهدت و تلاش براى شکست دشمن است .

امام حسین علیه السلام
تأثیر اباعبدالله الحسین‏ علیه السلام بر روى اندیشه‏ هاى دکتر شریعتى و خلق روح حماسى و نگاه حسینى وى ، در همه آثارش به وضوح دیده می شود . بازتاب حماسه حسینى در جولان فکر و روحیه وى بسیار گسترده ، شورانگیز و عمیق مى ‏باشد ؛ به طورى که بسیارى از جریانات سیاسى و اجتماعى و رویدادهاى تاریخى را با رویکرد به ” حادثه کربلا ” تحلیل و ارزیابى مى ‏کند . پرداختن به عاشوراى حسینى از منظر دکتر شریعتى بیشتر انعکاس یک قریحه قوى ، احساس شورانگیز و ترجمان روح حماسى و بى‏ تاب اوست . این بخش در زوایاى مختلفى قابل مدح است ، که اختصاراً به چند مورد از آن مى ‏پردازیم :

الف) شرایط نهضت امام حسین ‏علیه السلام‏
” شکل مبارز ه‏اى که حسین انتخاب کرده ، قابل فهمیدن نیست مگر این که اوضاع و شرایطى که حسین در آن شرایط ، قیام خاص خودش را آغاز کرد ، فهمیده بشود … اکنون حسین مسئول نگاهبانى انقلابى است که آخرین پایگاه هاى مقاومتش از دست رفته است و از قدرت جدش و پدر و برادرش ، یعنى حکومت اسلام و جبهه حقیقت و عدالت ، یک شمشیر برایش نمانده و حتى یک سرباز ! سال ‏هایى است که بنى‏ امیه همه پایگاه هاى اجتماعى را فتح کرده است . “

اسلام در این زمان ، چون پوستین وارونه شده است ؛ ارزش ‏هاى اسلامى رنگ باخته و دین با حاکمیت افراد فاسد و غاصب ، رو به انحطاط و انحراف مى ‏رود . امام حسین‏ علیه السلام در چنین شرایطى براى اصلاح دین جدش قیام مى ‏کند ؛ از یک سو ، نیرویى براى تغییر وضع موجود ندارد و از دیگر سو ، در سکوت خود مشعل امیدى نمى ‏بیند . بنابراین ، با تنهاترین و برنده ‏ترین سلاح ، سلاح شهادت ، به رویارویى با یزید ، مظهر باطل مى ‏شتابد و با شهادت خویش بر آنها پیروز مى ‏شود .

این که حسین فریاد مى ‏زند – پس از این که همه عزیزانش را در خون مى ‏بیند و جز دشمن کینه توز و غارتگر در برابرش نمى ‏بیند – فریاد مى ‏زند که : ” آیا کسى هست که مرا یارى کند و انتقام کشد ؟ ” ” هل من ناصر ینصرنى ؟ ” ؛ مگر نمى ‏داند که کسى نیست که او را یارى کند و انتقام گیرد ؟ این ” سؤال ” ، سؤال از تاریخ فرداى بشرى است و این پرسش ، از آینده است و از همه ماست و این سؤال ، انتظار حسین را از عاشقانش بیان می کند و دعوت شهادت او را به همه کسانى که براى شهیدان حرمت و عظمت قائلند ، اعلام مى ‏نماید .

ب) بایستن و نتوانستن‏
” فتواى حسین این است : آرى ! در نتوانستن نیز بایستن هست ؛ براى او زندگى ، عقیده و جهاد است . بنابراین ، اگر او زنده است و به دلیل این که زنده است ، مسئولیت جهاد در راه عقیده را دارد . انسان زنده ، مسئول است و نه فقط انسان توانا . و از حسین ، زنده ‏تر کیست ؟ در تاریخ ما ، کیست که به اندازه او حق داشته باشد که زندگى کند ؟ و شایسته باشد که زنده بماند ؟ نفس انسان بودن ، آگاه بودن ، ایمان داشتن ، زندگى کردن ، آدمى را مسئول جهاد می کند و حسین مَثَلِ اعلاى انسانیت زنده ، عاشق و آگاه است . توانستن یا نتوانستن ، ضعف یا قدرت ، تنهایى یا جمعیت ، فقط شکل انجام رسالت و چگونگى تحقق مسئولیت را تعیین مى ‏کند نه وجود آن را . “

” بایستن ” یعنى براى انجام دادن وظیفه مسئولیت دینى و شرعى ، تلاش نمودن و تا حد توان براى پیشبرد آن ، به تناسب زمان و شرایط ، اقدام کردن . گویاترین کلام براى اداى این مفهوم ، فرمایش حضرت امام‏ قدس سره است ؛ ایشان در پیامى فرمودند :

” ما مأمور به اداى تکلیف و وظیفه ‏ایم ، نه مأمور به نتیجه . “

هر مسلمانى در هر شرایطى ، وظیفه ‏اى دارد که باید بدان عمل نماید ؛ لیکن اقتضاى زمان ، شکل انجام وظیفه را به تناسب خود ، دستخوش تغییر مى ‏سازد . عمل به وظیفه در بستر زمانى خاص ، ” جهاد ” و در شرایطى ” فقه ” و در برهه ‏اى ” پرداختن به مسایل علمى ” است ؛ لیکن آنچه با تحول زمان دگرگون نمى ‏شود ، اصل اداى تکلیف و انجام وظیفه است .

ج) هنر خوب مردن‏
” او ( امام حسین‏ علیه السلام ) فرزند خانواده ‏اى است که هنر خوب مردن را در مکتب حیات ، خوب آموخته است … آموزگار بزرگ شهادت اکنون برخاسته است تا به همه آنها که جهاد را تنها در توانستن مى ‏فهمند و به همه آنها که پیروزى بر خصم را تنها در غلبه ، بیاموزد که شهادت نه یک باختن ، که یک انتخاب است ؛ انتخابى که در آن ، مجاهد با قربانى کردن خویش در آستانه معبد آزادى و محراب عشق ، پیروز مى ‏شود و حسین ” وارث آدم ” – که به بنى ‏آدم زیستن داد – و ” وارث پیامبران بزرگ ” – که به انسان چگونه باید زیست را آموختند – اکنون آمده است تا در این روزگار به فرزندان آدم چگونه باید مردن را بیاموزند . “

شهادت ، هنر مردان خداست ؛ چنان که خوب زیستن و خوب زندگى کردن ، هنر مردان الهى مى ‏باشد . خوب مردن نیز هنرى است که در درجه اول ، شهدا آن را به ارث مى ‏برند . شهدا شمع‏ هاى فروزانى هستند که با نثار هستى و وجود خود در محضر حق تعالى ، پیروز مى ‏شوند . سید الشهد سمبل و الگوى خوب مردن ( شهادت ) در همه اعصار است . مقتدایان امام حسین‏ علیه السلام کسانى هستند که از مایه جان خویش در راه خدا نثار می کنند و به راستى حسین آموزگار بزرگ شهادت است که هنر خوب مردن را در جان بى ‏تاب انسان ‏هاى عاشق ، تزریق می کند .

د) آثار شهادت امام حسین‏ علیه السلام‏
” برخى درباره آثار شهادت حسینى تردید کردند ! و آن را قیامى خوانده ‏اند که شکست خورده است ؛ شگفتا ! کدام جهاد و کدام جنگِ پیروزى بوده است که دامنه فتوحاتش در سطح جامعه در عمق اندیشه و احساس و در طول زمان و ادوار تاریخ ، این همه گسترده و عمیق و بارآور باشد ؟ … حسین با شهادت ” ید بیض ” کرد ، از خون شهیدان ” دم مسیحائى ” ساخت که کور را بینا مى ‏کند و مرده را حیات می بخشد … اما نه تنها در عصر خویش و در سرزمین خویش ، که ” شهادت ” جنگ نیست ، رسالت است ؛ سلاح نیست ، پیام است ؛ کلمه ‏اى است که با خون تلفظ مى ‏شود . “

تأثیر حادثه کربلا ، هم در بستر زمان خود و هم در طول تاریخ ، عمیق و فراگیر بوده است . نهضت‏ هایى که با فاصله کمى با الهام ‏گیرى از قیام خونین کربلا شکفتند – مانند قیام توابین و ابومسلم خراسانى – و جان‏ هاى مردمى که از ترنم خون ‏هاى گرم شهیدان کربلا زندگى یافتند ، معدود نیستند ؛ انقلاب اسلامى شاهد و مثالى زنده در عصر حاضر است که هم در شروع نهضت ، پیروزى انقلاب ، ثبات نظام و ادامه آن تا هم اکنون همواره زیر درخشش پرتو عشق به اباعبدالله الحسین‏ علیه السلام جریان یافته است . به راستى کدامین عشق و ایمان جوشان براى پیشبرد انقلاب اسلامى مى ‏توانست به اندازه عشق و ایمان حسینى مؤثر باشد ؟

ه) زندگانی جاوید
” آنها که تن به هر ذلتى مى ‏دهند تا زنده بمانند ، مرده‏ هاى خاموش و پلید تاریخند و ببینید آیا کسانى که سخاوتمندانه با حسین به قتلگاه خویش آمده ‏اند و مرگ خویش را انتخاب کرده ‏اند – در حالى که صدها گریزگاه آبرومندانه براى ماندنشان بود و صدها توجیه شرعى و دینى براى زنده ماندن شان بود – توجیه و تأویل نکرده ‏اند و مرده‏ اند ، اینها زنده هستند ؟ آیا آنها که براى ماندن‏شان تن به ذلت و پستی ، رها کردن حسین و تحمل کردن یزید دادند ، کدام هنوز زنده ‏اند ؟ هر کس زنده بودن را فقط در یک لَشِ متحرک نمى ‏بیند ، زنده بودن و شاهد بودن حسین را با همه وجودش مى ‏بیند ، حس مى ‏کند و مرگ کسانى را که به ذلت‏ ها تن داده ‏اند تا زنده بمانند ، مى ‏بیند . “

شهدا زنده ‏اند و سید الشهد زنده ‏ترین شهید تاریخ است . نام او ، یاد او ، خاطره او و داستان شگرف کربلاى و ، همه و همه در طول تاریخ براى همه نسل‏ ها نیروبخش ، حیات آفرین ، امیدزا و انقلاب گستر است . به راستى کدامین ملت را مى ‏توان سراغ گرفت که با روح و خون حسین همگرایى کنند و به افتخار یکى از دو پیروزى نرسند ؟ خون حسین ، مایه حیات‏ بخشى است که در گذر زمان بر کالبد ملت ‏ها دمیده مى ‏شود و آنها را به زندگى فرا مى ‏خواند و حسین ‏علیه السلام زنده جاویدى است که هر سال ، دوباره شهید مى ‏شود و همگان را به یارى جبهه حق زمان خود ، دعوت مى ‏کند .

و) ساعات آخر شهادت‏
” عصر عاشورا ، امام حسین‏ علیه السلام با آن دقت نظافت مى ‏کند ، با آن دقت آرایش مى ‏کند ، بهترین لباس ‏هایش را مى ‏پوشد و بهترین عطر هایش را مى ‏زند ، در اوج خون و در اوج مرگ و در اوج نابودىِ همه کسانش و در آستانه رفتن خودش ، هر ساعتى که مى ‏گذشت و شهدا هم بر هم انباشته مى‏ شدند ، چهره او گلگون‏ تر و برافروخته ‏تر و قلبش بیشتر به تپش مى ‏آمد ، که مى ‏دانست فاصله حضور ، اندک است ؛ چه ” شهادت ” حضور نیز هست . “

حضور شایسته در محضر خدا ، آرزوى سرشار از اشتیاقى است که مردان خدا همواره براى آن ، لحظه شمارى مى ‏کنند و شهادت ، شایسته ‏ترین وسیله حضور در پیشگاه الهى است . آرایش با دقت امام ‏حسین‏ علیه السلام در عصر عاشورا نیز به خاطر شایسته‏ ترین حضورى است که یک امام مى ‏تواند در محضر الهى داشته باشد .

ز ) مسئولیت ما
” این که حسین فریاد مى ‏زند – پس از این که همه عزیزانش را در خون مى ‏بیند و جز دشمن کینه توز و غارتگر در برابرش نمى ‏بیند – فریاد مى ‏زند که : ” آیا کسى هست که مرا یارى کند و انتقام کشد ؟ ” ” هل من ناصر ینصرنى ؟ ” ؛ مگر نمى ‏داند که کسى نیست که او را یارى کند و انتقام گیرد ؟ این ” سؤال ” ، سؤال از تاریخ فرداى بشرى است و این پرسش ، از آینده است و از همه ماست و این سؤال ، انتظار حسین را از عاشقانش بیان می کند و دعوت شهادت او را به همه کسانى که براى شهیدان حرمت و عظمت قائلند ، اعلام می نماید . “

امام حسین‏ علیه السلام مظهر و سمبل حق است که در همه عصرها ، چون نمادى زنده و خروشان ، ظهور پیدا مى ‏کند و همه کسانى را که از پاسدارى حقیقت زمان خود طفره مى ‏روند ، به یارى مى ‏طلبد و در واقع یارى طلبیدن امامِ عشق در کربلا ، انعکاس موج اندیشه اسلامى براى کمک به حق در همه زمان‏ هاست . ” هل من ناصر ینصرنى ” ، یعنى آیا کمک کننده ‏اى هست که حق را یارى کند ؟

عاشورا در نگاه اهل سنت
سندیت حادثه کربلا در کتب اهل سنت
با استناد به شماری از احادیث صحاح سته گفته می شود : ” احادیث حسین منی و انا من حسین از پیامبر اکرم (ص) ، ” یا الحسن و الحسین ریحانتان من هذه الا‌مه ” یا حدیث کسا و احادیث متعدد دیگر وجود دارند که شخصیت بی ‌مانند امام حسین (ع) را نشان می دهند و از دیدگاه اهل سنت و بنابر مبنای آنها در حدیث ، پیروی از حضرت امام حسین (ع)‌ و محبت آن حضرت و یاری رساندن به ایشان به خصوص در حادثه عاشورا به عنوان یک اصل در میان اهل سنت پذیرفته شده است . این احادیث در صحیح مسلم ، ‌سنن ابوداوود و سنن ابن ماجه ترمزی با بیان ها و کمیت ‌های متفاوت آمده است و در مجموع تردیدی باقی نمی گذارند ” .

دیدگاه اهل سنت به عاشورا از لحاظ تاریخی
در ادامه ، با اشاره به پیامدها و حوادث خارق العاده همزمان و بعد از عاشورا گفته می شود : ” اهل سنت ، بیش‌ تر ، به آثار و پیامدهای خارق ‌العاده شهادت امام حسین (ع) و یارانش در منابع تاریخی،‌ روایی ، رجالی و مقاتل آنها پرداخته اند ، در حالی که شیعیان نپرداخته اند یا به صورت محدود و پراکنده از منابع اهل سنت استفاده کرده اند ” . همچنین : ” حوادثی وجود دارند ؛ مانند ظاهر شدن حمره آسمانی بعد از شهادت حضرت به مدت ۶ ماه ؛ حتی در بعضی بیابان های عراق و شام و بصره خون باریدن از آسمان و پر شدن خیمه ها از خون که شیعیان آنها را مطرح نکرده اند ولی اهل سنت در منابع خود آورده اند یا مسأله قرائت قرآن توسط رأس بریده سید الشهدا (ع) در کربلا‌ و کوفه و شام ، از زیر سنگ‌ های بیت المقدس همزمان و بعد از عاشورا خون جوشیدن ، یا ابتلا‌ی تمسخر کنندگان و قاتلا‌ن امام حسین (ع) به عقوبت های دردناک دنیوی ، صداها و مرثیه ها و اشعار حتی رثایی شنیدن از جاها و مناطقی که افراد خواننده معلوم نیست و نیز مسلمان شدن تعدادی از مسیحیان با مشاهده تلا‌وت قرآن توسط سر بریده و خواب های عجیب که از که از اصحاب مورد پذیرش اهل سنت نسبت به عاشورا نقل شده است . نمونه های زیادی از این قبیل وجود دارند که عظمت شخصیت امام حسین (ع) را نشان می دهد و دیدگاه اهل سنت را از لحاظ تاریخی نسبت به عظمت این شخصیت بیان می کند ؛ بیش‌ تر راویان این گونه حوادث که پیامدهای عاشورا را بیان کرده اند بصری ‌یا شامی بوده‌ اند .

دو رویکرد عاطفی و تحلیلی ـ اجتهادی اهل سنت به عاشورا
حادثه‌ عاشورا از دیدگاه دانشمندان اهل سنت نیز بررسی شده که به این گونه است : ” اهل سنت با توجه به منابع شان با دو رویکرد عاطفی و تحلیلی ، اجتهادی به عاشورا نگریسته ‌اند ؛ نقطه‌ عطف رویکرد عاطفی توجه به نفس مظلومیت است . حادثه عاشورا با توجه به مقام سید الشهدا (ع) و یارانش و با توجه به این که فرزندان پیامبرند و بعد از نیم قرن چگونه در صحرای کربلا‌ شهید می شوند ، با چه جرمی کشته می شوند ؟ پیام آنها چیست ؟ بر سر فرزندان و زنان آنها چه می آید ؟ بر سر اجسادشان چه می آید ؟ اینها بعد رثایی حادثه اند که مورد توجه اهل سنت قرار گرفته و به اتفاق عوامل حادثه را محکوم کرده اند و نسبت به آن اظهار اندوه نموده‌ اند “.

در تبیین جنبه اجتهادی ، تحلیلی گفته می شود : ” اکثریت اهل سنت ، نسبت به حادثه عاشورا وقتی با رویکرد تحلیلی و اجتهادی هم برخورد کرده اند ، موضع روشنی گرفته اند ، به طوری که آن بعد عاطفی را نیز تکمیل کرده اند و جالب است که نقطه‌ عزیمت و بیت ‌العزال این موضع گیری اهل ‌سنت مسأله‌ جواز لعن و عدم جواز لعن یا وجوب لعن یزید و عدم وجوب آن است . دیدگاه بیش‌ تر اهل سنت این است که یزید بعد از واقعه عاشورا و ارتکاب این جنایت بی مانند تاریخی ، کافر و واجب اللعن شد ” . ناصری داوودی در دایره‌ آرای اکثریت کسانی که با لعن یزید موافق ‌اند سخن گفت و خاطرنشان کرد : ” قبل از این که صاحب نظران اهل سنت وارد معرکه شوند اصلا‌ً لعن بر یزید و محکوم نمودن او و این که به عنوان فرد شماره‌ یک در جنایت عاشورا متهم شود از داخل خاندان اموی بروز پیدا کرد ” .

مسأله لعن یزید از دیدگاه اهل سنت
” بنابر گزارش های اهل سنت ، یزید اعتراف می کند که شایستگی حکومت را ندارد و معاویه خلا‌فت را از دست کسی گرفته که نسبت به او شایسته تر بود . پدر وی نیز به ناحق خلا‌فت را غصب کرد و کسی را که نسبت به خلا‌فت شایسته بود به شهادت رساند . در میان امویان نیز عمربن عبدالعزیز ، خوش نام ترین خلیفه‌ اموی در میان اهل سنت است . وقتی در حضورش یکی از افراد اهل سنت یزید را امیر المؤمنین خطاب می کند ، ایشان دستور می دهد به او ۴۰ تا ۸۰ ضربه شلا‌ق بزنند . در میان خانواده ‌ی اموی ، ابوالفرج اصفهانی ، یزید را لعن می کند . بعد از او جاحز و قبل از جاحز ، از حسن بصری این مسأله‌ لعن آغاز می شود . میان بزرگان اهل سنت کسانی مثل حسن بصری ، ابوحنیفه ، عبدالحمید جعفر ، ابن عجلا‌ن ، ‌عمربن جاحز ، عبدالقاسم سلیمان طبرانی ، قاضی ابوالعلا‌ی حنبلی ، ابوالقاسم شافعی ، محمدبن طلحه دمشقی ، عبدالفرج بن جوزی ، ‌ابومظفر شمس الدین سبط جوزی ، ‌سعدالدین تفتازانی ، شمس الدین ذهبی ، ‌جلا‌ل الدین محمد مولوی بلخی ، ‌حمدالله مستوفی ، عبدالرحمن بن خلدون ، ‌علی بن محمد مالکی ، ابن صباغ ، عبدالرحمن جامی ، ‌فضل‌ الله روزبهانی ، خونجی ، شمس الدین ، ‌ابن حجر و سیوطی از مهم ‌ترین شخصیت هایی هستند که لعن یزید را مطرح کرده اند و به صورت علنی یزید را واجب اللعن دانسته اند ” .

اقلیت مخالفان با لعن یزید : ” عده ای به طور غیر مستقیم مسأله‌ لعن یا عدم لعن را در قالب تاریخ نگاری مطرح کرده اند . در تاریخ طبری مسأله‌ لعن به صورت مبهم مطرح شده است . به این صورت که روایات متعددی آورده است ؛ صحیح و ضعیف ، راست و بلا‌واسطه یا دروغ و غیر قابل باور . همین طور در طبقات ابن سعد که سردسته‌ تاریخ نگارانی است که در مورد حادثه‌ عاشورا دچار انحراف ، و تحریف و بدعت هایی شده است . همین ابن سعد مسأله لعن یا عدم لعن یزید را در قالب تاریخ نگاری با بافتن روایات جعلی و متناقض و ارائه این روایات غیر قابل باور مطرح کرده است ” .

” ابن کثیر نیز در البدایه و النهایه در قالب تاریخ نگاری از قرن پنجم و ششم به بعد مشهور است . اولین شخصی که مسأله عدم جواز لعن یزید را مطرح کرده ست ، ‌ابوحامد غزالی است . بعد از او ابوبکر بن عربی مالکی در العواصم من القواصم به صورت بسیار جدی عدم جواز لعن یزید را مطرح کرده است .
ابن خلدون نیز با همه این که امام حسین (ع) را عادل و امام می داند در عین حال مسأله‌ شوکت در خلا‌فت را مطرح و به نحو غیر مستقیم از یزید طرفداری می کند ” .

دیدگاه معاصر و عزاداری اهل سنت
” در دوران معاصر نیز همین اکثریت و اقلیت وجود دارند . در میان اقلیت تعدادی را می بینیم که شخصیتی با عنوان استاد دانشگاه کویت کتابی نوشته است به نام برائه یزید بن معاویه من دم الحسین یا کتابی دیگری را یکی از اساتید مصری نوشته است با عنوان : اباطیل یجب ان طمح من التاریخ یا کتابی … مثل تاریخ اسلا‌م دوره‌ اموی ، دوره‌ عباسی و امم اسلا‌می را نوشته است و طرفداری از یزید را به عنوان تاریخ نگاری یا حتی بحث ‌های جامعه شناسی و روان شناسی مطرح کرده است . ولی در میان معاصران اهل سنت بازهم اکثریت بیش از گذشته طرفدار لعن یزید و طرفدار شهادت امام حسین (ع) و تجلیل از وی می باشند . در رأس آنها سید جمال الدین را جزو اهل سنت یا پذیرفته شده از سوی اهل سنت بدانیم در این باره نظراتی بسیار ظریف دارد که اصلا‌ً اسلا‌م را محمدی الحدوث و حسینی البقا می داند . همین طور مرثیه‌ بسیار زیبای مصلح دیگر اهل سنت ، اقبال لا‌هوری را داریم که اصلا‌ً حادثه‌ عاشورا را به عنوان جریانی می داند که به حق ریشه در دوران آدم داشته و از زمان آدم تا خاتم (ص) ادامه دارد . او حادثه عاشورا را از جهات گوناگونی قابل الگوگیری و تاخاتم ادامه دار می داند ” .

برخورد عملی اهل سنت با حادثه عاشورا : ” در گذشته ، اهل سنت نسبت به عاشورا با تجلیل و قدردانی برخورد کرده اند و این می تواند از عواملی مؤثر برای گفتمان بین المذاهب درباره‌ عاشورای حسینی باشد . امروزه نیز اهل سنت در جنوب شرقی آسی ، اندونزی ، ‌مسأله‌ تابوت کشان را دارند که کاملا‌ً با فرهنگ ملی ‌شان آمیخته است و آنها را سوگوار نشان می دهد . همچنین است مسأله‌ نذر ، نیت و روزه داری . همین طور در آسیای میانه عملا‌ً سوگواری در گذشته با عنوان عاشورا و عاشوری در میان آنها با عنوان علم ‌هایی مطرح می باشد که نشان می دهد آنها سوگوار هستند . در قفقاز ، شمال آفریقا و در جهان عرب ، خاورمیانه و حتی کشورهایی مانند پاکستان و افغانستان در میان اهل سنت و استان های کاملا‌ً سنی نشین ، عزاداری موجود است . حتی در دهه های اخیر دشمنان خارجی و بعضی متحجران در صدد هستند که با این مسأله مبارزه کنند و عزاداری اهل‌سنت را زیر سؤال ببرند و با آن مبارزه نمایند “.
نهضت کربلا از دیدگاه اهل سنت
نهضت امام حسین (ع) از نادرترین رخداد هایى است که تفکر انسانها را به خود معطوف داشته است و در تاریخ اسلام ارزش والایى دارد . شهادت حسین بن على (ع) حیات تازه‏ اى به اسلام بخشیده ، خون ها را به جوشش آورد و تنها را از رخوت خارج ساخت . امام حسین (ع) با حرکت قهرمانانه خود روح مردم مسلمان را زنده و احساس ذلت و زبونى و اسارت را که از اواخر حکومت عثمان بر روح جامعه ‏اسلامى حکمفرما شده بود ، تضعیف کرد .
آنچه امت اسلامى از زمان وقوع این حادثه عظیم تا امروز بر آن‏ متفق است ، این است که انقلاب کربلا هیبت و ابهت اسلام را که به‏ علت‏ حاکمیت فرمانرویان ضعیف النفس و تحقیر ارزش ها و مقدسات ‏دینى رو به افول گذارده بود ، احیا کرد . حرکت امام حسین (ع) ، حرکتى است مستمر براى همه نسل ها و همه عصر ها است .
این انقلاب تنها انقلابى است که اگر کلیه صحنه ‏هایش چنان که ‏بوده ، تصویر شود ، هیچ کس نمى‏ تواند از بروز احساس ها و عواطف ‏فطرى ‏اش جلوگیرى کند ؛ زیرا این فاجعه به قول شافعى دنیا را لرزانده و نزدیک است قله کوه ها را آب کند .
حادثه کربلا در میان اهل تسنن موجى ایجاد کرد که زبان و قلم‏ دانشمندان آنان گاه ناخواسته و زمانى با شجاعت ‏به توصیف و تجزیه و تحلیل آن پرداخته است .
شوکانى در کتاب ” نیل الاوطار ” در رد بعضى از سخنوران دربارى مى ‏گوید : به تحقیق عده ‏اى از اهل ‏علم افراط ورزیده ، چنان حکم کردند که :
” حسین (ع) نوه پیامبر که خداوند از او راضى باشد . نافرمانى ‏یک آدم دائم الخمر را کرده و حرمت ‏شریعت ‏یزید بن معاویه را هتک ‏کرده است . ” خداوند لعنتشان کند ، چه سخنان عجیبى که از شنیدن ‏آنها مو بر بدن انسان راست مى ‏گردد .
تفتازانى در کتاب ” شرح العقید ” مى ‏نویسد : حقیقت این است که رضایت ‏یزید به قتل حسین (ع) و شاد شدن او بدان خبر و اهانت کردنش به اهل ‏بیت پیامبر (ص) از اخبارى است که ‏در معنى متواتر است ؛ هر چند تفاصیل آن متواتر نیست . درباره ‏مقام یزید بلکه درباره ایمان او که لعنت ‏خدا بر او و یارانش‏ باد ، توافقى نداریم .
جاحظ مى‏ گوید : منکراتى که یزید انجام داد ، یعنى قتل حسین (ع) و به اسارت گرفتن زن و فرزند او و ترساندن اهل مدینه و منهدم ‏ساختن کعبه ، همه ینها بر فسق و قساوت و کینه و نفاق و خروج از یمان او دلالت مى ‏کند .