استدلال بر وجود عالمى ماوراى اين جهان مادى كه ملائكه و جن بدان تعلق دارند

اين موضوعى است كه صاحب تفسير جواهر، همّ خود را به آن مصروف داشته و آن را محور اصليِ بحث قرار داده است. طنطاوى معتقد است كه جن و ملائكه به عالمى تعلق دارند كه از نظرها پنهان است، عالمى كه وحى، ما را از آن مطلع مى سازد، اما عقل براى آن دليلى ندارد. او در دنيايى زندگى مى كند كه پيشرفت هاى علم تجربى، ذهنيت ويژه اى به مردمان عصرش بخشيده و موجب شده تا بسيارى از مردم، به ويژه روشنفكران، از پذيرش آن چه عقل با آن آشنا نيست سر باز زنند و وجود چنين عوالمى را انكار كنند، اگرچه از طريق نقل ثابت شود، وحى آن را تأييد كند و تماميِ زندگان به آن ايمان آورند.

از نظر آنها دست يابيِ علم، به علت بيمارى ها و ناتوانى ها در انسان، حيوان و گياه با كشف ميكرب، موجب مى شود تا نه تنها وجود هر علتى جز سوء تغذيه و حالت هاى قابل مشاهده مشابه براى بيمارى هاى انسان و گياهان و حيوانات را نفى كنيم، بلكه همچنين به ما مى فهماند كه سر منشأ افكار خوب و بدمان را نيز در حالت ها، آموزش ها و استعدادهايمان بجوييم. در اين ميان، ديگر جايى براى ملائكه و شيطان نمى ماند. چگونه مى توان پذيرفت و تصديق كرد كه شياطين ما را گمراه مى سازند و ملائكه هدايتمان مى كنند؟

براى كسانى كه اين گونه مى انديشند نمى توان به وحى و نقل استدلال كرد و بايد راهى غير از اين پيمود و برهانى ديگر اقامه نمود. طنطاوى در پاسخ به اين اشكال، تلاش خود را بر اثبات وجود عالَم ملائكه وشيطان متمركز مى كند و مى كوشد بدون استناد به وحى و نقل، آن را پاسخ گويد.
الف او استدلالى را از كتابى كه به قلم عالمان هندى نوشته شده، نقل مى كند. خلاصه سخن آنان اين است كه همه مردم، در شرق و غرب عالم، سخن عالمان هر رشته اى را مى پذيرند و

نظريات وعقايد آنها را باور دارند. اگر پزشكان به آنها از بروز وبا يا جذام يا هر بيماريِ ديگرى هشدار دهند، از گفته آنان پيروى مى كنند و سخنانشان را مى پذيرند و دستوراتشان را انجام مى دهند. همين طور عالمان حساب و نجوم و طبيعت و كشاورزى … در حالى كه خود آنان شخصاً به اين مطالب نرسيده اند. آنها خوب مى دانند كه براى هر علمى، راه تحقيق و مطالعه اى وجود دارد، هر علمى بر اصولى مبتنى است و به مطالعه قوانينى مى پردازد و خواصى را بررسى مى كند. هر كسى هم كه اين راه را دنبال كند، به همان نتايج و حقايقى دست مى يابد كه عالمان بدان

رسيده اند. از اين رو به بزرگيِ اجرام آسمانى مطمئن هستند اگرچه خود، آن را تحصيل نكرده اند. و از بيمارى ها مى هراسند اگرچه خود، خطر آن را درنيافته اند.
مؤلف كتاب پس از اين سخنان، مسئله اعتقاد به عالم روحانى را نيز با اين موضوع قياس مى كند و مى گويد: در بين مردم، از ملت ها و مذاهب مختلف، كسانى هستند كه از امور مادى كناره گرفته اند و به رياضت نفس مشغولند. آنها به ما از جهانى خبر مى دهند كه از نظرها پنهان است. اينان نيز در رشته خود عالِم هستند و حكم آنان حكم پزشكان و ستاره شناسان است. مردم همان گونه كه سخن آنها را مى پذيرند بى آن كه خود در اين علوم مادى درس خوانده باشند، همين طور هم

بايد سخنان اين عالمان روحانى را بپذيرند، اگرچه در اين علوم روحانى تحصيل نكرده باشند. آنها هم اگر قوانينى كه روحانيان مقرر كرده اند، رعايت كنند و علومى كه آنها مى گويند بياموزند، به همان نتايجى دست مى يابند كه آنها بدان رسيده اند و چيزيِ را خواهند شناخت كه اكثريت از آن غافلند.
مؤلف بر مبناى اين قياس، بر وجود عالَمى وراى اين عالَم مادى استدلال مى كند كه ملائكه و شياطين بدان تعلق دارند. طنطاوى دو دليل ديگر نيز از كتاب خود، )الارواح( نقل مى كند كه آنها را در بند ب و ج آورده ايم.

ب تماميِ مردم، از هندى گرفته تا رومى و از عرب تا عجم، و اهل مذاهب مختلف، از مسلمان و يهود و مسيحى و زرتشتى و ديگر فرقه ها و گروه ها، همه و همه براى مردگانشان خيرات مى دهند، براى آنها دعا مى كنند و به زيارتشان مى روند. اگر نبود كه به بقاى آنها على رغم مرگ بدن هايشان باور داشتند، رفتار آنها پوچ و بيهوده بود. لذا مى توان نتيجه گرفت كه اعتقاد به اين كه انسان چيزى جز اين بدن فناناپذير است، امرى فطرى است كه فطرت پاك و دست نخورده بشر به آن گواهى مى دهد.

ج بسيارى از مردم، پدران يا فرزندانشان را در خواب مى بينند كه به آنها نشانيِ گنجى را مى دهند يا به پرداخت دِينى سفارش مى كنند. آنها نيز هنگام بيدار شدن و پس از بررسى به درستيِ اين امور پى مى برند. پس بايد گفت كه آنها وجود دارند، اگرچه بدن هايشان مرده است.
د مفسر جواهر دليل ديگرى نيز براى اثبات وجود ملائكه مى آورد، دليلى كه عقل از مشاهده جهان پيرامون به آن مى رسد. او به طيف گسترده جانداران از حيث كمال اشاره مى كند كه از حشره به آهو، شير، ميمون، انسان و به فرد حكيم عالِم تغيير مى كند.

با توجه به آن كه نهايت اعلاى اين طيف، علم وحكمت قرار دارد، آيا نمى توان قياس كرد كه همان طور كه در طرف نقص آن، جمادات يا كرم ها كه پست ترين حيوانات هستند، قرار دارند، در طرف كمال آن نيز ملائكه وجود دارند كه قوه ادراك در آنها كامل است؟ و در واقع، به طور اجمال اين گونه مطرح مى كنيم كه در حيوانات شهوت بدون عقل وجود دارد و در انسان شهوت با عقل. آيا نمى توان نتيجه گرفت كه درعالَم وجود، عقل بدون شهوت وجود داشته باشد؟ ه طنطاوى براى اثبات

وجود ملائكه و شياطين، همان گونه كه شاهد بوديم، دلايل مختلفى مى آورد. مواردى كه تنها قانع كننده است، اما يقين و اطمينان را به دنبال ندارد. او سخنان فلاسفه را در اثبات اين عالَم غيرمادى، دلايل اقناعى مى نامد. و طريقه صوفيه و اهل مكاشفه را نيز تنها براى خود آنها يقينى و براى ديگران معرفى مى كند. محكم ترين و مطمئن ترين دليل او دليلى غير از اين موارد چهارگانه است و آن دليل يگانه منحصر به فرد، احضار ارواح است كه او بر آن، نام علم مى نهد. او با افتخار مى گويد: آن چه قرآن به ما مى آموخت، امروزه از راه )علم احضار ارواح( در سراسر عالم فراگرفته مى شود.

و هم اكنون مردم مى دانند كه عالَم هاى روحانى يى وجود دارند كه به ما نفع مى رسانند و تدبير امور ما را برعهده دارند. و در جاى ديگر مى گويد: جهان پنهانى كه تاكنون تنها از طريق وحى اثبات آن امكان پذير بود و عقل هم بر آن دليلى نداشت، امروزه در اروپا دانشمندان به بحث و بررسى درمورد آن پرداخته اند.

او سخنان لُرد اُليور لودچ انگليسى را به تفصيل نقل مى كند كه از احضار روح سخن گفته، با آن بر بقاى روح و وجود عوالم غيرمادى استدلال كرده است. از طريق احضار روح، فرد خود به تجربه كردن عالَمى ديگر مى پردازد و آن چه را تاكنون مى شنيد، اكنون مى بيند. درواقع براى طنطاوى اين تنها تجربه پذير بودن نيست كه اين مورد را ممتاز مى سازد، بلكه در برابركسانى كه علم و دانش غرب را دستمايه حمله به دين قرار مى دهند، پاسخى از علم در برابر علم تلقى مى شود. از اين رو، در تفسير او تأكيد ويژه و رجوعى مكرر را به علم احضار روح شاهد هستيم. او حتى فهرست كتاب الارواح خود و خلاصه آن را براى اطلاع خوانندگان نقل مى كند.

اما بايد گفت كه هيچ كدام از اين پنج دليل را نمى توان پاسخ پرسشى دانست كه طنطاوى از زبان روشنفكران بازگفته بود. اشكال آنان در اصل، نه به وجود ملائكه، بلكه به چگونگيِ ارتباط آنها با جهان مادى و جايگاه آنها در نظام علّى بود. با وجود اثبات عالَمى روحانى، اين پرسش باز هم به جاى خود باقى است. طنطاوى تا آن جا كه نويسنده اين مقاله بدان دست يافته، هيچ گاه به بحث هاى فلسفى درباره ارتباط عالم مادى و غيرمادى، كه در اين جا پرداختن به آن كاملاً ضرورى است، وارد نمى شود. او در چند مورد به منظورعمق بخشيدن به شناخت از خداوند و ملائكه، از نمونه

هاى محسوس و قابل درك شاهد مى آورد. بحث او درباره اين موضوع در همين مثال ها خلاصه مى شود. در يك جا نظام جهان را به بدن انسان و ارتباط اعضاى مختلف آن با يكديگر و مغز و نيز ارتباط آن با روح ونفسش تشبيه مى كند. در اين مثال، ملائكه را به قواى جسم تشبيه مى كند كه در تمام بدن وجود دارند و بين جسم و مخ ارتباط برقرار مى كنند. و در جاى ديگر مى گويد:
خداوند نورش را بر ملائكه مى تاباند و از آنها بر انبيا تابيده مى شود. پس ملائكه واسطه هستند. بنابراين، خداوند چونان خورشيد است و ملائكه همچون ماه. و نورى كه از خورشيد بر ماه تابيده مى شود، به وحى يى مى ماند كه از خداوند به پيامبران با وساطت ملائكه فرستاده مى شود.

ماهيت جن و ملائكه
مؤلف جواهر، در جلد اول، نظريات حكما و صاحبان مذاهب مختلف، در مورد ملائكه را نقل مى كند. نخست نظر علماى اسلام، كه آنها را اجسام هواييِ لطيفى مى دانند كه مى تواند به صورت هاى گوناگون درآيند و محل استقرارشان هم در آسمان ها است. دوم، نظر برخى بت پرستان كه آنها را فرستادگان بد يُمن و خوش يمن ستارگان مى دانند. آنها بر اين باورند كه ستارگان نيز مانند انسان، موجوداتى عاقل و زنده هستند كه توسط ملائكه اداره مى شوند، همان گونه كه نفس ما جسممان را اداره مى كند. سوم، عقيده زرتشتى ها و ثنوى ها مبنى بر اين كه شياطين از ظلمت وملائكه ازنورند. و چهارم اعتقاد مسيحيان كه ملائكه را ارواح بشريِ پاك، و شياطين را ارواح خبيث انسانى مى دانند، البته هنگامى كه بدن را ترك گفته باشند. و پنجم هم نظر فلاسفه درباره ملائكه. او در اين موضع به جرح و تعديل نظريات نمى پردازد و ر…ى منتخب خود را اعلام نمى كند. اما در ضمن تفسير آيات ديگر مى توان به نظر او در اين باره دست يافت. در جلد دوم، از قول فخر رازى به نظر عده اى اشاره مى كند كه احتمال مى دهند ملائكه و شياطين، ارواح پاك و خبيث

مردم، پس از مرگ باشند. او همي ن سخن را از اخوان الصفا نيز نقل مى كند. در جلد بيست و يكم نيز همين مطالب را بار ديگر از قول فخر و اخوان الصفا نقل كرده، سخن آنها را با گفته غربى ها درباره عالم ارواح منطبق مى يابد. و در جلد چهارم همان تفسير، ملائكه و شياطين را بر مبناى علم جديد ارواح و سخن امام غزالى و فخر رازى چنين تبيين مى كند كه ارواح شرير مردم، آرزو مى كنند تا به لذات دنيا بازگردند. و چون از آن محرومند، به وسوسه كسانى مى پردازندكه از نظر روحى همسنخ آنها هستند. بنابراين، فاسق گمراه، زنده يا مرده گمراهى را تعليم مى دهد؛ همان طور كه گفته شده ارواح مردم بد، به شياطين ملحق مى شوند و ارواح مردم با فضيلت به ملائكه. او همين ديدگاه را در جاى ديگرى نيز تكرار مى كند.

او درتفسير سوره جن به جمع اقوال مى پردازد و مى گويد: علماى ما خداوند رحمتشان كناد عده اى گفته اند كه جن ها اجسام عاقل و پنهانى هستند كه آتشين بودن بر آنها غلبه دارد. و برخى گفته اند كه آنها ارواح مجرد هستند. او اين دو قول را منافيِ هم ندانسته و چنين بين آن دو را جمع مى كند كه آن ارواح مجردى كه به عالم ماده نزديك ترند، جن، و آنها كه به عالم روح نزديك ترند، ملائكه اند. او سپس به قول ديگرى اشاره مى كند و آن اين كه ملائكه نيز نفوس بشرى هستند كه مرده اند. از نظر او اين سخن نيز با موارد قبلى تناقضى ندارد؛ چراكه مى توان چنين گفت كه آن

دسته از نفوس بشرى كه به شر و عالم ماده و گناهان و بدى هاى آن نزديك ترند، جن ناميده مى شوند و آنها كه به عالم ارواح كاملاً مجرد، نزديك ترند، به ملائكه ملحق مى شوند.
در اين جا بايد پرسيد كه آيا از نظر او جن و ملائكه، مستقلاً وجود ندارند كه ارواح بشرنيز پس از مرگ، به تناسب خصوصياتشان به آنها مى پيوندند، يا اين كه چنين نيست و در اصل، جن و ملائكه چيزى نيستند جز ارواح انسان ها پس از مرگشان. ما نتوانستيم از تفسير او توضيحى گويا بر اين مطالب بيابيم.
خصوصيات ملائكه
قرآن از خصوصيات ملائكه، كم سخن گفته است. از اين موارد معدود نيز طنطاوى به تفسير لفظى اكتفا كرده است. در تفسير سوره انفطار، )وان عليكم لحافظين( را به ملائكه تفسير مى كند كه اقوال و اعمال ما را ضبط مى كنند. و چيزى بر آن نمى افزايد. آيه اول سوره فاطر، از نمونه هاى نادر است كه مفسر جواهر، در تفسير آن، توضيحاتى فراتر از الفاظ خود آيه داده است. در اين آيه، خداوند متعال به فرشتگانش داشتن بال هايى، دو تا و سه تا و چهار تا را نسبت مى دهد.

طنطاوى در تبيين آن مى گويد: در جهان مادى، بال جز بر آن چه بتوان با آن پرواز كرد اطلاق نمى شود، اما در عالم ارواح، بال توانايى و قدرت روحانى يى است كه موجب تمايز ملائكه از هم مى شود و هيچ ارتباطى هم با قدرت مادى ندارد. او تعدد اين بال ها را به تعدد پا در حيوانات، حتى تا بيش از بيست عدد، و همچنين به تفاوت در عقل انسان ها تشبيه مى كند.

خصوصيات جن
ييكى ازنكاتى كه قرآن درباره جن مطرح كرده است، منشأ خلقت آنها است. طنطاوى در تفسير سوره الرحمن، در برابر آيه )خلق الجان من مارج من نار(۲۴) مى ايستد و به استناد آن كه شعله آتش دائماً تكان مى خورد و جابه جا مى شود، نسبت دادن خلقت جن به آن را اشاره به اين مى داند كه نفوس جن همچنان نيازمند پيرايش وكامل شدن هستند. درواقع اين سخن او به استناد سخن علماى احضار روح است كه مى گويند: يك روح كامل هنگام احضار شدن، ثابت و آرام است، در حالى كه يك روح ناقص در تشويش و اضطراب و حركت است.

قرآن در سوره احقاف، از قول جنيان هنگام شنيدن قرآن نقل مى كند كه مى گويند: )قالوا يا قومنا انا سمعنا كتاباً انزل من بعد موسى(.طنطاوى در تفسير اين آيه مى گويد كه آنها يهودى بوده اند و چون يهود به حضرت عيسى ايمان ندارند، از او اسمى نبرده اند. او در تفسير همين آيات به اقوال برخى علما اشاره مى كند كه معتقدند در بين جنيان نيز فرقه ها و مذاهبى مشابه آن چه در بين ساكنان زمين شايع است، وجود دارد. در بين آنان يهودى، مسيحى، زرتشتى و بت پرست وجود

دارد. همچنين آنها نيز مسلمان )مبتدعه(، )قدريه( و معتقد به )خلق قرآن( دارند. او درتبيين اين مطلب اظهار ترديد مى كند كه آيا وجود اين فرقه هاى مشابه در بين جنيان بدان علت است كه آنها ارواح انسان هاى ناقص، مانند يهود، بوده اند كه مرده اند يا اين كه ارواح نادان و سرگردان بدون جسم بوده اند كه دين و اخلاقشان از اخلاق و عقايد اهل زمين اقتباس شده است. او پرداختن به اين گونه مسائل را برعهده امت اسلاميِ پس از خود مى داند كه در تحقيق و بررسيِ آن بكوشند؛ چراكه اين زيباترين و ارزشمندترين علوم است. چه علمى از اين علم، كه ما را از آي
نده مان پس از اين زندگى، آگاه مى سازد، ارزشمندتر است؟

ويژگيِ ديگرى كه مؤلف تفسير جواهر به آن اشاره مى كند، مكلف بودن جنيان است كه آن را اجماعيِ علما معرفى مى كند. توضيح اين ويژگيِ آنها را نيز مى توان در تفسيرى كه درباره منع آنها از استراق سمع و رجم آنها توسط ملائكه سخن مى گويد، دريافت. او مى گويد براى ارواح ناقص اين امكان وجود داشت كه به برخى مطالب از ملأ اعلى گوش فرا دهند، مانند موعظه ها كه براى آنها سودمند بود، اما هنگامى كه پيامبر خاتم مبعوث شد، آنها از اين كار منع شدند تا متوجه آن چه در عالم انسانى روى مى دهد، شوند، عالَمى كه به آنها نزديك تر و مطالبش براى آنها قابل درك تر است. از نظر طنطاوى اين تفسيرى مطابق با يافته هاى علم احضار روح است. او مى گويد: دراين

علم آمده است كه ارواح، پس از مرگ، به همان راهى مى روند كه در طول حيات، آن را پيموده بوده اند. پس اگر ناقص باشند، نقصشان با آنها خواهد ماند و اگر كامل باشند، كمال ملازمشان خواهد بود. اما اين ارواح ناقص ممكن است برخى نقايص خود را با عمل كردن به نصيحت هايى كه از انسان ها يا عوالم ديگر مى شنوند، برطرف سازند. البته در صورتى كه آمادگى و زمينه اش را داشته باشند. او سپس از اين
هماهنگيِ بين مطالب قرآن و كشفيات جديد، اظهار شگفتى و تعجب مى كند.
آن چه درباره ديدگاه هاى طنطاوى در اين بحث مى توان گفت اين است كه او دلايل عقلى و نقلى را براى پاسخ گويى به شبهات مخالفان كافى نمى يابد. علم احضار روح را غنيمت مى شمارد، آن را دليلى بى بديل و برهانى خدشه ناپذير تلقى مى كند و تمام باور خود را از عالم غيرماديِ ملائكه و جن بر آن استوار مى سازد. اما احضار روح، با قطع نظر از درستى يا نادرستى اش، كه ارزيابيِ آن از محدوده اين تحقيق خارج است، تنها مى تواند ما را به وجود روح و بقاى ارواح بشر پس از مرگ رهنمون باشد و دليلى وجود ندارد تا بتوان نتيجه گرفت كه اين ارواح، همان ملائكه و جنى هستند كه قرآن به آن اشاره دارد. بنابراين، استناد به احضار روح، نه تنها از اثبات ملائكه و جن ناتوان است، بلكه بر فرض اثبات آنها هم، چنان كه قبلاً آورديم، اشكال مخالفان را پاسخ نمى دهد؛ زيرا سؤال آنها از چگونگيِ ارتباط عالَم مادى با عالَم غيرمادى و جايگاه جن وملائكه در نظام علّى بود. به

علاوه، اين عقيده كه جن و ملائكه همان ارواح بشرند، با نظر قرآن، به ويژه درباره ملائكه، و حتى با نظر خود طنطاوى درباره وساطت آنها در عالَم وجود، سازگار نيست. زياده رويِ او در مهم دانستن
احضار روح و علم ناميدن آن، نمودى ديگر از باور خوشبينانه او به معارف بشرى و يقينى انگاشتن آنها است كه بر تماميِ تفسير او سايه افكنده است. ذهنيتى كه پيشرفت هاى چشمگير علم و دانش و موفقيت هاى پى در پيِ آن، چشمش را از ديدن واقعيت، حقيقت و محدوديت آن معارف، ناتوان ساخته است.

در نهايت بايد به اين نكته توجه داشت كه ديدگاه هاى طنطاوى على رغم ظاهر غريبشان، درواقع، تفاوت چندانى با نظر مفسران ديگر ندارد. مهم اين است كه او در تفسير آيات مربوط به اين دسته از مخلوقات الهى، به ظاهر آيه پايبند است. موردى ديده نشده كه به تأويل جن وملائكه بپردازد يا وجود آنها را نفى كند. تفاوت او تنها در شيوه استدلال و تبيينش نهفته است.
هدف قرآن از بحث درباره ملائكه و جن

قرآن از جن و ملائكه سخن مى گويد. اين كتاب الهى از طرح اين موضوعات چه هدفى را پى مى گيرد و چه نكته اى را مى آموزاند؟ از نظر طنطاوى )نزل القرآن للعلم(، قرآن براى علم نازل شده است. در اين مورد نيزهدف قرآن در علم خلاصه مى شود. لذا مى گويد: قرآن در آيه )خلق الجان من مارج من ناردو علم را به ما مى آموزد: از علوم طبيعى، علم نورهاى لطيف. و از علم ارواح، علم

اخلاق جن. همو در تفسير سوره جن، هدف قرآن را از مطرح كردن اين عالَم پنهان، تشويق و ترغيب به پرداختن و فراگرفتن علم ارواح مى داند و افسوس مى خورد بر اين كه مسلمانانى كه اين كتاب الهى بر آنها نازل شد و آنها را به اين علوم تشويق كرد، از آن غافل شدند و كسانى كه به اين دين ايمان نداشتند، عهده دار آن شدند. او سپس به جايگاه رفيع اين علم اشاره مى كند و مى گويد: اگر مسلمانان از شروط نماز و اركان آن و واجبات وضو بحث مى كنند، اين پرداختن به مقدمات شناخت خداوند است نه خود شناخت خداوند؛ زيرا وضو براى نماز و نماز براى حضور قلب و حضور قلب براى يادآوردن خداوند است. و اين تذكر، قلب را براى آموختن علم آماده مى سازد. لذا اين علم است كه

غايت و هدف است. چگونه است كه مسلمانان به تحقيق و اظهارنظر درباره اين مقدمات مى پردازند و از علومى كه به غايت و هدف، نزديك ترند غافل مى باشند؟ علم جن و ارواح، يقين به خدا و روز جزا را به دنبال دارد و موجب شرح صدر، سرور، يقين، آرامش و اطمينان مى شود.
قصه هاى قرآن در تفسير الجواهر

بخش مهمى از قرآن را داستان هاى امت هاى گذشته و پيامبران تشكيل مى دهند. هيچ مفسرى نمى تواند به تفسير كامل قرآن بپردازد، اما ديدگاه هاى خود را درباره اين حكايت ها روشن نسازد. تفسير جواهر نيز با وجود توجه يك جانبه اش به مباحث علمى در قرآن، از اين حكم مستثنا نيست. اكنون بايد ديد كه او با گرايش ها و نگرش هاى ويژه اش درباره اين داستان ها چه مى گويد و معجزات و خوارق عادات را چگونه تفسير مى كند.

معجزات و امور خارق العاده داستان ها
طنطاوى در تفسير امور شگفت آورى كه داستان ها، حكايت مى كنند: معجزاتِ پيامبران، وقايع غيرعادى، عذاب هاى الهى و امدادهاى غيبى، به اختصار مى گذرد؛ اما همچون مفسران پيشين مى انديشد، به ظاهر آيات وفادار است و به تمثيل و مجاز روى نمى آورد.

او به تفسير لفظيِ معجزات حضرت عيسى اكتفا مى كند و ولادت حضرتش را بدون داشتن پدر مى پذيرد. در بحث از مائده آسمانى به اختلاف مفسران درباره نزول آن اشاره مى كند و مى گويد: چه اين مائده، آن گونه كه اكثر مفسران مى گويند نازل شده باشد و چه طبق گفته معدودى از آنها نازل نشده باشد، در هر صورت، معجزه اى براى حضرت عيسى است. شكافته شدن سنگ با ضربه عصاى حضرت موسى و پيدايش چشمه را معجزه اى نادر الوقوع معرفى مى كند كه به دست نبى صورت گرفته است. و به عذاب هايى كه پى در پى، قوم فرعون را مبتلا مى ساخت، تنها در تفسير لفظيِ آيات اشاره مى كند.

در سوره ذاريات، خداوند به عذاب قوم لوط اشاره مى كند كه )نرسل عليهم حجارة من طين مسومة(.از نظر طنطاوى )مسومة( ناميدن اين سنگ ها دلالت بر اين داردكه اينها از سنگ هاى اين دنيا نبوده اند. در تفسير همان سوره به عذاب هايى كه اقوام مختلف را در برگرفته، غرق شدن در دريا براى قوم موسى، باد براى قوم عاد، صاعقه براى قوم ثمود و هلاكت براى قوم نوح، اشاره مى كند و بى توضيح يا تأويل، از كنار آنها مى گذرد. در تفسير سوره احقاف نيز درباره عذاب اين قوم مطلب خاصى نمى گويد.

مؤلف الجواهر در تفسير سوره فيل، داستان ابرهه و قصد او براى تخريب كعبه را باز مى گويد و درتفسير لفظى آيات، به عذابى كه آنها را نابود كرد، اشاره مى كند. در تفسير مردن و زنده شدن دوباره، در داستان عزير، اصحاب كهف، گاو بنى اسرائيل و پرندگان حضرت ابراهيم(۴۸) و نيز در تفسير عجايب قصه حضرت سليمان، همين شيوه را دنبال مى كند؛ يعنى وقايع را تأويل نمى كند، كلمات را مجازى نمى خواند و اختصارگويى را برمى گزيند.
مشخصات داستان ها
گذشته از امور خارق العاده، داستان هاى قرآن مشتمل برافراد، مكان ها و وقايع مختلفى هستند. طنطاوى در تفسير اين اجزاى داستان ها به تعيين اشخاص واماكن مى پردازد. سبا را يك قوم مى داند كه از فرزندان شحب بن يعرب قحطان هستند. ملكه سبا را نيز بلقيس، دختر شراحل از نسل يعرب بن قحطان معرفى مى كند. يأجوج و مغول را فرزندان يافث بن نوح، از اقوام مغول و تاتار،

همسر نافرمان حضرت نوح را )واعله( و فرزند كافرش را كنعان، شخصيت داستان سوره بقره را عزير يا ارميا، مكان آن را بيت المقدس يا ايلياء، و محل احقاف را بين عمان و مهره تعيين مى كند. در داستان اصحاب كهف نيز نام قهرمانان، پادشاه، موقعيت شهر و محل غار را ذكر مى كند. در تفسير داستان حضرت نوح، به شمار دقيق ايمان آورندگان از خانواده او و غير آن و نيز به اساميِ فرزندان حضرت نوح اشاره مى كند. و فاصله بين ايام زندگانى حضرت يوسف و حضرت موسى را دقيقاً چهارصد سال مشخص مى كند.

طنطاوى درتعيين مشخصات داستان ها به اختصار از كنار آنها مى گذرد و به مستند اين اقوال اشاره نمى كند. در تفسير او به ندرت به شاخ و برگ هاى قصه گويان و تفصيل هاى برگرفته از اسرائيليات برمى خوريم. او در تفسير داستان حضرت موسى، مطالبى را درباره بزرگى و هيبت مار آن پيامبر عظيم الشأن، كه موجب مرگ ۲۵ هزارنفر شد، نقل كرده و مى گويد كه قرآن درباره آنها چيزى نگفته است. او در اين موارد، چيزى را معتبر مى شمارد كه آيات قرآن يا احاديثى كه بر صحتشان برهان اقامه شده باشد، بر آن دلالت داشته باشند.

در تفسير داستان حضرت نوح نيز از پرداختن به نظريات علما درباره ابعاد كشتى آن حضرت پرهيز مى كند و فايده اى در آن نمى بيند. البته موارد خلاف نيز وجود دارند. داستان ملكه سبا نمونه روشن آن است. طنطاوى در تفسير اين داستان، به تفصيل و با وارد شدن به جزئيات و در عين حال، بدون ذكر منبع، ماجراى هديه فرستادن ملكه سبا براى حضرت سليمان را حكايت مى كند. در داستان حضرت موسى نيز توضيحاتى درباره نظام شورايى و حكومتيِ آن زمان مصر و اعتقادات دينيِ مردم آن ديار ارائه مى دهد كه اگرچه مطالبى افزون بر گفته هاى قرآن است، اما نمى توان آنها را در شمار اسرائيليات به حساب آورد.

با توجه به اين مطالب، روشن است كه طنطاوى به اختصار از كنار داستان هاى قرآن مى گذرد و در اين موارد ديدگاه هاى او تفاوتى با نظريات مفسران پيش از خودش ندارد، جز آن كه به روايات استناد نمى كند و تقريباً اثرى از اسرائيليات در آن ديده نمى شود. آن چه تفسير او را در اين موضوع، متمايز مى سازد، نكته ها و درس هايى است كه از اين داستان ها استنتاج مى كند و برخلاف اين بخش، به تفصيل از آنها سخن مى گويد. ما در قسمت بعد، به آن خواهيم پرداخت.
هدف قرآن از پرداختن به سرگذشت پيشينيان

در باز گفتن سرگذشت مردمانى كه قرن ها است به خواب ابدى فرو رفته اند، خاك پيكرشان را پوسانده، باد آن را پراكنده ساخته و زمان، خاطره شان را از يادها برده چه سودى نهفته است و قرآن از اين كار چه هدفى را دنبال مى كند؟
هدف قرآن از نقل سرگذشت پيشينيان
مؤلف الجواهر، در تفسير داستان ذى القرنين، پس از طرح دو احتمال در تعيين اين شخصيت، تصريح مى كند كه قرآن نيامده است تا به ما تاريخ يونان يا تاريخ حمير را بياموزد. قرآن بسى برتر از تاريخ به طور كلى و تماميِ علوم است. قرآن تاريخ را، به دانش هاى ادب، طبيعت و فلك و خرد بشرى وامى نهد. وى سپس دليل اين را كه چرا قرآن داستان ذى القرنين را نقل كرده است توضيح مى دهد و مى گويد: چون از حضرتش در اين باره پرسيده بودند، قرآن به آنها پاسخ مى گويد؛ اما به گونه اى كه هم پاسخ پرسش آنها را داده باشد و هم فايده اى دينى را دربر داشته باشد. از اين رو هم اجمالى از تاريخ آن را آورده و هم مشتمل بر موعظه است. درنظر او قصه ها در قرآن صرفاً براى

داستان گويى آورده نشده اند. از حكايت رفتگان آن چه براى حاضران اهميت دارد، آيا چيزى جز عبرت است؟ و آيا براى تاريخ فايده اى جز پند دادن وجود دارد؟ او در ضمن تفسير داستان عزير مى گويد: آيا پنداشته اى كه اين گونه آيات بر نبى اكرم نازل شده است تا حكاياتى را بشنوى كه گذشته، و تاريخى را كه سپرى شده، بى آن كه عبرت بگيرى و درباره اش بينديشى به ياد آورى؟ و تكرار مى كند كه آن چه دراين داستان ها مهم است، حكمت و موعظه اى است كه بر آن مترتب است

.
درس هايى كه از داستان هاى قرآن مى آموزيم
اگر طنطاوى از داستان هاى قرآن كم مى گويد، اما از درس ها و حكمت هاى آن بسيار مى گويد. اين درس ها را مى توان در دو دسته جاى داد:
اول، در بخش مواعظ و نصايح.
دوم، در بخش علوم كه يا مطلبى علمى را بازمى گويد يا به فراگيريِ علمى ترغيب مى كند.
اگرچه شايد درهمه موارد، اين دسته بندى به سادگى امكان پذير نباشد، اما به ما كمك مى كند تا برداشت اين مفسر را بهتر بشناسيم و بر وجه افتراق و اشتراك او با ديگرمفسران واقف شويم.
الف مواعظ و نصايح

طنطاوى فرار جوانان را از ظلم در داستان اصحاب كهف به فرار صحابه از مكه و مهاجرت برخى از آنها به مدينه تشبيه مى كند كه در نهايت هم خداوند آنها را نصرت بخشيد. همچنين درباره داستان حضرت موسى و حضرت خضر مى گويد: قرآن از نقل اين وقايع، هدفى جز اين ندارد كه به مردم بياموزد كه در عالم وجود، قضاياى شگفتى وجود دارند و اين كه انسانيت بسيار شبيه به يك بدن

است. اگر بقاى اين بدن با قطع عضوى از آن امكان پذير باشد يا بقاى آن عضو به جسم ضرر بزند و آن را بيمار سازد، حكمت ايجاب مى كند كه آن بدن را حفظ كنيم و آن چه را موجب نابودى اش مى شود، قطع نماييم. از نظر او در زمان نبوت نيز مردم يك چنين وضعى داشتند. و اين داستان درواقع، ضرورت به كار بردن شمشير را مى رساند. آن چه هم از داستان هاى قرآن مورد نظر است همين اهداف عملى دينى است.

در قصه حضرت آدم نيز سه نكته نهفته است. از جمله اين كه در اين داستان، خداوند با اشاره به مغالطه ابليس دراحتجاجش با خداوند، بطلان سخن كسانى را مى نماياند كه هنگام ارتكاب گناه مى گويند: )واذا فعلوا فاحشة قالوا وجدنا عليها آباءنا واللّه أمرنا بها(.آنان تشريع موروثيِ آبا و اجدادشان را معتبر مى شمارند و ابليس اصل را مايه فضيلت و برترى تلقى مى كند.

داستان حضرت موسى براى ما درس هاى بسيار دارد. آن چه از حكايت آيات موسى و عذاب هاى قوم فرعون، براى ما نافع است اين است كه خداوند از سختى ها، گرفتارى ها و بلايايى كه بر سر قومى فرود مى آورد، بيدارى و ترقيِ آن قوم را اراده كرده است. اگر آن مردمان همچون طين )گِل( باشند در اين كوره، بر صلابت و استوارى شان افزوده خواهد شد … و اگر چون برف يا زَبَد )كف( باشند، اين آتش، آنها را نرم كرده و با خشوع و خضوع سر تسليم فرو خواهند آورد. او سپس به موقعيت مسلمانان معاصرش، اشاره مى كند و مى گويد: خداوند هم اكنون اين كار را با مسلمانان در شرق و غرب كره زمين كرده است و آنها را به ستم و ظلم امت هاى پيرامونشان مبتلا ساخته است ….

علاوه بر اين، داستان حضرت موسى به ما درس صبر و شكيبايى مى آموزد و اين كه نجات و رستگارى در گرو آن است … به ما مى آموزد كه جهاد از گهواره تا گور ادامه دارد و انسان مجاهد تا آن هنگام كه زنده است نبايد به احدى اعتماد كند؛ زيرا همه دستخوش تغيير و دگرگونى مى شوند. پرهيز از دوستان، دست كمى از مقاومت در برابر دشمنان ندارد. اين امر در داستان حضرت موسى به خوبى آشكار است. دشمنيِ فرعون براى او موقتى بود و از آن خلاصى يافت، اما قوم و اطرافيانش، مكرر رنگ عوض كردند، )منّ والسّلوى( را ناپسند شمردند، از ورود به آن شهر سرباز

زدند و گوساله را پرستيدند. به همين سان، عيب هاى هر امتى در زمان امنيت و آرامش آشكار مى شود؛ زيرا در زمان ترس و وحشت به دشمنان سرگرم است. همچنين خداوند حكايت جهالت ها ونافرمانى هاى بنى اسرائيل را مى آورد تا رسول گرامى اش را به خاطر ناراحتى هايى كه از جانب قوم خود به او مى رسد، تسلى دهد و به ايشان اطمينان بخشد كه همان گونه كه پيروزيِ موسى بر فرعون، مانع از اين نشد كه بنى اسرائيل از نادانى و نافرمانى سرباز زنند، پيروزيِ حضرتش در جنگ احد و بدر و امثال آن نيز مانع از آن شد كه منافقان از دروغ گفتن و افترا بستن به دين اسلام دست بردارند. اما اگر قوم موسى نادانى پيشه كردند، در عوض خداوند هم بنده اش را به خود نزديك ساخت، او را برگزيد و بر او تورات را نازل كرد. همانا كه پاداش بنده نزد پروردگارش است.
داستان حضرت نوح نيز پيام صبر و پيروزى دارد. خداوند اين داستان را حكايت مى كند تا الگويى

شايسته براى ما باشد و ما را مطمئن سازد كه آنانى كه مصلح هستند، سرانجام موفق خواهند بود. اين داستان، مصلحان را علم و ايمان و يقين مى بخشد كه پس از صبر، موفقيت در انتظار آنان است. طنطاوى به اشكال هايى كه قوم حضرت نوح مطرح مى كردند، اشاره مى كند. اين ايرادها يا ناظر به دعوت كننده است يا به پيرامون او باز مى گردد و يا رابطه اى را كه بين آنها وجود دارد زير سؤال مى برد. مردم همواره چنين بوده اند كه يا رهبر را تكذيب كرده، دروغگو مى خوانند، يا پيروانش را سرزنش كرده كه راه درستى را برنگزيده اند و يا از روى جهالت و كم خردى به تبعيت از او برخاسته اند. وى سپس نتيجه مى گيرد كه خداوند با اين داستان، به ما مى آموزد كه كوشا باشيم و به ملامت ها، سرزنش ها و بدگويى هايى كه براى خودمان و اصلاحگرانى كه با ما هستند و نيز رابطه اى كه بين ما وجود دارد، اعتنا نكنيم. همچنين او سرگذشت حضرت نوح را با زمان حضرت پيامبر از ده جهت تطبيق مى دهد و درواقع آن را تسلى بخش آن حضرت و يارانش معرفى مى كند كه خداون

د آنان را به پيروزيِ نهايى نويد مى دهد.
طنطاوى سپس اظهار شگفتى مى كند و آن را معجزه اى براى قرآن مى داند كه مسلمانان اين آيات را در مكه تلاوت مى كردند در حالى كه پيامبر، نه سپاه، نه سرباز و نه ثروتى در اختيار داشت؛ در اين حال، اين آيات را تلاوت مى كردند و خداوند به آنان مى گفت كه عاقبت، پيروزى از آنِ شما خواهد بود، همان گونه كه عاقبت نوح چنين بود و پس از گذشت مدتى نيز چنين شد.
ب علوم

نقل خرق عادات گذشتگان براى ما چه سودى دارد؟ آنان كودك صفت بودند و اين گونه امور، موجب گرايش و ايمان آنها مى شد، اما براى ما فايده اى ندارند. علاوه بر اين، خداوند كريم در قرآن، ما را به تدبر و تفكر فرا مى خواند و به پيروى از عقل و انديشيدن در حكمت ها امر مى كند. در اين حال، چگونه مى توان بين انديشيدن و خرق عادت، كه لازمه اش تسليم بدون تعقل است، جمع كرد؟( اين سؤال را طنطاوى در تفسيرش تقرير نموده و به آن پاسخ مى دهد.