اسطوره مصر

از اسطوره های مصر
اسطوره شناسي مصر چشم اندازي پرجلوه و پيچيده از تصوير بصري و نوشتاري است كه در نقاشي هاي آرامگا ه ها و معابد وپاپيروس هاي باستاني پيش روي ما قرار مي گيرد. اين اسطوره ها كه برخي بازتاب تلاش فكري مصريان

براي توضيح چگونگي آفرينش جهانند و برخي حكاياتي ماجراهاي خدايان يا قصه هايي يكسره ساخته و پرداخته تخيل، اغلب داستان هايي هستند شيرين و مفرح و مهيج كه ما را به باورهاي غريب و بغرنج و تخيل باورمصريان باستان آشنا مي سازند.

گب، خدای زمین مصریان باستان و نوت، الهه آسمان، چهار فرزند به دنیا آوردند: اوزیریس و سث، دو پسرانشان و ایزیس و نفثیس، دخترانشان.

اوزیریس به عنوان فرزند ارشد گب و نوت حق حکومت بر سرزمین مصر را به ارث برد. محل ولادت او در روزتا (رشید) واقع در گورستان متروکه ای بود. این محل برای ولادت اوزیریس تناسبی ویژه داشت چراکه او خدای مردگان و خدای جهان زیرین خوانده می شود.

بنا بر کهن الگوی ازدواج میان برادران و خواهران تنی و ناتنی در خانواده سلطنتی مصر، همسر اوزیریس، خواهرش ایزیس بوده و همسر سث نیز نفثیس.
در ستون یادبود آمن موس (متعلق به حدود ۱۴۰۰ ق م) در موزه لوور پاریس، با عباراتی فصیح از رونق مصر در دوران حکومت اوزیریس یاد شده است. در این متن وی چنان حاکم بر کلیه منابع و عناصر توصیف شده است که برای سرزمین مصر خوشبختی و فراوانی به ارمغان می آورد. به واسطه قدرت او آبها به کنترل درمی آیند، از سمت شمال نسیم دلنواز می وزد، گیاهان می بالند و زندگی حیوانی الگوی کاملی از زاد و ولد را دنبال می کند.

غصب تاج و تخت توسط سث برادر متخاصم اوزیریس که قهر و آشوب از صفات وی بود، این صحنه آرام و صلح آمیز را آشفته می کند.
سث برادر خود را به قتل می رساند، بدن او را تکه تکه کرده و تکه های بدن وی را در سراسر مصر پراکنده می کند.

پس از مرگ اوزیریس، سث که خواهرش نفثیس همسر اوست، فرمانروای مصر می شود.
ایزیس تصمیم می گیرد قدرت های جادویی عظیم خویش را به کار گیرد تا پیکر همسرش را دوباره بسازد چنانکه از او پسری آبستن شود تا از برادر غاصب و قاتل انتقام بگیرد. او سراسر مصر را به جستجوی قطعات پیکر اوزیریس زیرپا می گذارد تا آنکه سرانجام پیکر همسرش را دوباره می سازد.

در سنگ نوشته آمن موس (در لوور پاریس) چنین آمده که الهه ایزیس پیکر اوزیریس را با بال های خود می پوشاند (او می توانسته به هیات یک زغن درآید) و با بال های خود دم حیات می آفریند، بطوریکه اوزیریس زنده می شود و او را آبستن می کند. به همین ترتیب بر دیوارهای معبد آبیدوس نیز جادوگری ایزیس و تبدیل شدن او به یک شاهین کوچک به منظور دریافت نطفه اوزیریس تصویر شده که خود را بر بدن اوزیریس فشار می دهد.

به این ترتیب نقش اوزیریس در اسطوره پادشاهی مصر به پایان می رسد. وی به دوات یا جهان زیرین فرود می کند و در مقام خدای جاودانگی به فرمانروایی می پردازد. در اندیشه مذهبی مصریان آنچه اهمیت داشت فرمانروایی زمینی اوزیریس نبود بلکه معجزه زنده شدن او و ارمغانش مبنی بر امید استمرار وجود برای همه در جهان زیرین بود.

او خدای مردگان مصر نام می گیرد
ملکه ای که شاه بود
شايد اين بهترين عنوانيست که برای Hatshepsut که طولانی ترين مدت سلطنت را در بين حکمرانهای مونث مصر دارد در نظر گرفت.

او دختر Thutmosis I وAhmose بود. او با برادنی نيمه تنی خود ُTuthmosis II ازدواج کرد.وقتی در سال ۱۴۷۹ قبل از ميلادُTuthmosis II فوت کرد و پسرش Tuthmosis III به سلطنت رسيد اين ملکه از فرست استفاده کرد و به علت صغر سن فرزند به حکومت مشترک تا سال ۱۴۷۳ قبل از ميلاد پرداخت. در اين سال او خود را فرعون معرفی کرد و به تنهايی به حکومت پرداخت.

خوشه پروين در اسطوره مصر
خوشه پروين و يا هفت خواهر يکی از معروفترين خوشه ستاره ای باز در اسمان است که از زمان های بسيار قديم مورد ستايش بوده است. خوشه پروين نه تنها از نظر ستاره شناسی بلکه از نظر اسطوره های باستان در ميان يونانيها و مصريها دارای ارزش بسياری بوده است. طبق افسانه های يونان زيوس اين هفت خواهر را در آسمان قرار داد تا آنها از آز اريون رها سازد. بعد از مرگ اريون , زيوس او را در پشت هفت خواهران قرار داد تا اين افسانه هميشه باشد و اريون هميشه در تعقيب اين هفت ستاره باشد.

طبق افسانه های آمريکای قديم اين هفت ستاره سمبل هفت دوست بودند که به‌اسمان سفر کردن و راه خود را گم کردند و در آسمان ماندند. هفتمين خواهر به سختی ديده ميشود و ميگويند که او خواستار بازگشت به زمين بود و به علت گريه ی فراراوان روشنايی خود را از دست داد. در اطوره های يونان ميگويند که هفتيمن آنها Merope از خواهران خود به علت ازدواج با يک مرد فانی خجالت ميکشيد.

در افسانه های مصری آمده است که وقتی يک کودک به دنيا می آمد هفت هاتر(Hathor) پيش او می آمدند و سرنوشت او را رقم ميزدند. گفته ميشد که آنها سرنوشت و زمان مرگ هر مصری را رقم ميزنند. آنها به صورت ۷ خانم نمايش داده ميشدند و در زمانی که يونانی ها بر مصر حکومت ميکردند خوشه پروين سمبل آنها بود.

اسامی هفت خواهران و قدر نجومی آنها
Alcyone 2.9
Atlas 3.6
Electra 3.7

Maia 3.9
Taygete 4.3
Pleione 5.1
Celaeno 5.5
Asterope 5.8
اسطوره در تئاتر معاصر مصر
دورانها به هم پیوستند و نسلها یكی از پی دیگری آمدند و هزاران سال گذشت و انسان همچنان است كه بود، میان او و اسطوره پیمانی جاودانه و ژرف است. اكنون نیز چون گذشته به آن پناه می‌آورد ـ هرچند با ظاهری متفاوت ـ به آنها پناه می‌آورد تا درماندگی و اندوه خویش را به آنها بازگوید

و از آنها آرامش، سوك یا درمان طلب كند. انبوه اندوهش را بر آنها عرضه می‌كند و از آنها ماده‌ای زنده، رخسارگان متنوع و ابعاد روحی و اندیشه‌ای گسترده می‌سازد و آن را در هنری باشكوه جاودانه می‌كند با تعبیرات بیش: «تئاتر». بالندگی این هنر و كثرت پرداختگان به آن در وطن ما بیانگر تأثیر آن در اندیشگی هنرمندان و آثارشان، و چگونگی استفاده آنها از اسطوره است. آنها اسطوره را به یاری گرفتند

تا آرزوها و آرمانهایشان را بیان كنند. آنها به آغاز رابطه بین اسطوره و تئاتر آنچه كه اندیشه تئاتر اسطوری ـ كه چنین خلاصه می‌كنم ـ و تحول و تطور آن از سال ۱۹۳۳ تا امروز بود پرداختند. نمایشنامه‌های اسطوره‌ای یا نمایشنامه‌هایی كه از اسطوره الهام گرفته است یا رمز اسطوره‌ای نوشتند. منابع اسطوره‌ای را به چهار بخش تقسیم كردند: منابع فرعونی، منابع یونانی، منابع دینی و منابع ملی.
اعراب از دوران جاهلیت، اساطیر را می‌شناختند و از نظر آنها قصه اسطوره‌ای پر از تر‌‌ّهات و اباطیل است كه عقل آن را باور ندارد و با حقیقت جور در نمی‌آید. و این همان چیزی است كه قرآن كریم آن را در ۹ جا ذكر و بر آن تأكید ورزیده است.

ولی اكنون این موضوع مورد بحث ما نیست و اینكه اساطیر از حیث داستانی، مملو از اكاذیب و خیال‌پردازیهای باطل بیش نیست، بلكه بحث ما این است كه اسطوره: «قصه‌ای تحلیلی مرتبط با شعور است و وجود این قصه از شعوری است كه بین اسطوره و دیگر قصه‌ها را از هم جدا می‌كند و اینكه ارتباط آن یك شعور تجریدی صرف نیست بلكه حقیقتی زنده است.»

اساطیر و قصه‌های مربوط به آن زمانی تكوین یافت كه ارتباط مستقیم با انسان باستان داشت و هستی را به وسیله آنها درك می‌كرد و می‌فهمید و به وسیله آنها ـ از ناحیه تصور ـ زندگی صادقانه را متجلی می‌كرد. آن اساطیر نشان‌دهنده عقیده و ایمان او بود، و از همین‌جاست

كه عقاید یا آیینها اولین ریشه تئاتر است ـ چراكه: «بازی نمایشی نقش بزرگی در ساختار اولیه ذهن بازی می‌كند و وسیله ارتباط واقعیت با خیال است و این حركات نمایشی نقشی زیربنایی در روابط اجتماعی قبیله ایفا می‌كرد»… آن‌گاه هنر نمایش آهسته آهسته از فضایی صرف دینی جدا شد و مستقل گردید تا اینكه تبدیل به هنری ناب در یونان باستان شد. سپس بر طبق منطق تاریخ تحولاتی در آن ایجاد شد تا اینكه تبدیل به پدیده‌ای اساسی گردید

تا آن حد كه میزان پیشرفت و ترقی و ذوق یك ملت شد. حال اگر به ملت عرب نگاه كنیم می‌بینیم كه حدود سال ۱۸۴۸ این هنر به وسیله «مارون النقاش» شناخته شد كه فضل ورود آن در زندگی فرهنگی و اجتماعی به او بازمی‌گردد. شایان توجه است هنگامی‌كه هنر تئاتر وارد جامعه عرب شد با آگاهی مورد استقبال و استفاده قرار گرفت.

عامل دوم استقبال از این هنر فرهنگ غنی نمایشهای ملی كه آن را تغذیه می‌كرد، همچنین دارا بودن تجارب اولیه در هنرهای نمایشی بود، اضافه بر این دو عامل، ارتباط مصر متمدن با جهان غرب و شناخت اینكه «هنر تئاتر در دوران رشد خود بود.» و گروههایی كه در آغاز قرن بیستم به اروپا فرستاده شدند یكی از عوامل اساسی پایه‌گذاری تئاتر در مصر و رویكرد دست‌اندركاران و تماشاچیانی است كه هردو با كوشش بسیار در باروری استعدادها و استعدادیابی نقشی بزرگ داشتند.

این رویكرد قوی به تئاتر بسیاری از هنرمندان و نویسندگان را بر آن داشت تا آن را اصالت بخشند و از یك وسیله سرگرم‌كننده و سوداگرانه تبدیل به یك هنر مادی و فرهنگی و فكری بكنند. نمایشنامه‌نویسان و ادیبان زیادی در این راه مشغول به كار شدند كه هم آثاری را به نمایش می‌گذاشتند و هم به نقد آنها می‌پرداختند. ازجمله عواملی كه باعث شكوفایی و روی آوردن به یك تئاتر خلاق شد آمدن گروههای خارجی به مصر بود.

تا آنجا كه شاغلین در این هنر روزبه‌روز و بیش از پیش با ابعاد و تحولات پیش آمده نزدیك‌تر شده و توانستند آثارشان را متحول‌تر و مهذب‌تر كنند. از دیگر عواملی كه باعث رشد و پیشرفت سریع تئاتر از نظر كمی و كیفی در مصر شد، آمدن ابوخلیل القبانی به مصر بود (۱۸۸۴ م) كه با استفاده از ادبیات ملی مصر در تئاتر غنایی خود تحولی ژرف و قدرتمند به وجود آورد و آن را از پرداختن صرف به موضوعهای سیاسی به سمت رومانس سوق داد كه اقتباس یا ترجمه آثار نویسندگان بزرگ غرب بود.

اما تحول بزرگ تئاتر مصر بین سالهای ۱۹۱۵ تا ۱۹۲۳ رخ داد و آن گرایش به سمت رئالیسم بود كه با اصالت بخشیدن به تئاتر عرب و انقلابی در نمایش‌نویسی آغاز شد. سرچشمه این انقلاب بزرگ ورود دو نمایشنامه‌نویس بزرگ در این عرصه بود: احمد شوقی و توفیق‌الحكیم. احمد شوقی با نمایشنامه‌های شعری خود نمایشنامه‌نویسی را تبدیل به كار ادبی و هنری متمایز كرد. و توفیق‌الحكیم با روشن‌بینی و افكار متعالی خود جایگاه نمایشنامه‌های مصر را در ردیف نمایشنامه‌های جهانی قرار داد… و چنین بود كه تئاتر واقعی مصر متولد شد و مسیر خود را آغاز كرد.

اگر تئاتر مصر كارش را با اقتباس و ترجمه متون نمایشی غرب آغاز كرد، آثاری را انتخاب كرد كه با روح تقالید و اندیشه مصر و اوضاع اجتماعی و سیاسی موافق بود كه روش طبیعی در همه كشورهای جهان صاحب تئاتر چنین است.

تئاتر مصر (نمایشنامه‌نویسان و كارگردانان) در رابطه با اساطیر به چهار منبع روی آوردند:
۱ـ فرعونی ۲ـ یونانی ۳ـ دینی ۴ـ ملی
ـ اساطیر فرعونی
نمونه فرعونی آن «ایزیس و اوزیریس» و اسطوره «تكوین» بود مواد زنده‌ای كه نمایشنامه‌نویسان، اندیشه و قلم خود را وقف آن كردند تا كاری شایسته عرصه تئاتر باشد.

در این جهت سه نمایشنامه نوشته شد: «ایزیس» توفیق الحكیم، «اوزیریس» علی احمد باكثیر، و «اصل حكایت» نوشته بكر الشرقاوی. مرجع دو نمایشنامه باكثیر و الحكیم، رساله‌ای درباره ایزیس و اوزیریس نوشته مصر باستان كه «چستر بیتی» آن را پیدا و «گاردنر» آن را به انگلیسی ترجمه كرد و سپس «سلیم حسن» آن را از انگلیسی به عربی برگرداند.

گرچه توفیق‌الحكم و علی احمد باكثیر از یك مرجع استفاده كردند با این حال هریك از آنها با نظر و تفكر خاص خویش به آن پرداختند. توفیق‌الحكیم از دیدگاه پلوتارك درباره شخصیت اوزیریس به آن پرداخت و در بعضی موارد با نظر پلوتارك مخالف بوده است: «اوزیریس دانشمندی صلح‌طلب است كه به اكتشافات و اختراعاتش می‌پردازد

و سعی می‌كند این اكتشافات و اختراعات ابزار حكومت نشوند و به همین دلیل زمام امور را به برادرش تیفون وامی‌گذارد تا هرطور كه صلاح می‌داند فرمانروایی كند بدون آنكه ایزیس كوچك‌ترین دخالتی در امور داشته باشد و این امر مخالف نظر پلوتارك است.»

آنچه كه توفیق‌الحكیم و باكثیر را در این نمایشنامه از یكدیگر متمایز می‌سازد این است كه توفیق‌الحكیم از تیفون شخصیت عاشق خیرخواهی و یا دارای طبیعت خالص شر كه هیچ‌گونه امیدی به اصلاح او نیست و یا اینكه نمی‌خواهد به حق بازگردد ترسیم نمی‌كند، بلكه او فقط قدرت را دوست دارد. درحالی‌كه باكثیر عكس آن عمل می‌كند

و این شخصیت را از همه ابعاد انسانی‌اش تهی می‌سازد. گذشته از اختلاف دیدگاه بین این دو، همچنین هریك شیوه‌ای خاص و متفاوت در رابطه با رفتن «ایزیس» به «ببلوس» اتخاذ می‌كنند، توفیق‌الحكیم علت رفتنش را ب‍ُعد انسانی او می‌داند كه شك را نمی‌شناسد و به دور از عنصر خرافه‌پرستی است. ولی باكثیر از دیدگاه پلوتارك علت آن را خرافه‌پرستی می‌داند

و فراتر می‌رود و علت رفتن او را بیداری فطری انسان ـ قلب و احساس ـ می‌داند راهنمایی كه هرگز در شناخت مكان گنجینه، شك نمی‌كند. توفیق‌الحكیم ـ با قدرت خلاقه‌اش ـ كه بیانگر ذكاوت او در هموار كردن این راه و افزودن آنچه كه مورد نظرش است به آن ـ توانست نمایشنامه و صحنه‌ها را برای خواننده یا تماشاچی یا ریتمی ملایم بیافریند. او دیدگاه كلی پلوتارك را به خدمت گرفت ولی تابع صرف آن نشد بلكه با نگرش اصالت بخشیدن خود توانست ساختار جدیدی از ساختار قدیم آن عرضه كند.

اما اساطیری كه به مسئله «تكوین» یا آفرینش بشر به نمایش گذاشته شدند شامل عقاید و تجزیه و تحلیل زیادی داشت. بعضی از اساطیر از دیانت هلیو پولیس، و برخی از دیانت منفیس و بعضی دیگر از دیانت آشمولین، بسیاری دیگر سرچشمه گرفته بودند.

از نمایشنامه‌نویسانی كه به بحث و پژوهش اسطوره «تكوین» به‌عنوان یك عمل نمایشی پرداختند، بكر الشرقاوی بود در نمایشنامه‌اش به نام «اصل حكایت». او در برابر اساطیری بی‌شمار تكوین خود را ملزم به متابعت وجودی لاهوتی معین یا اسطوره‌ای معینی نكرد.

با این‌همه از آمیزش هردوی آنها ساختمان متكاملی آفرید: «در این نمایشنامه خلقت بشر چنین وصف شده است: «نتیجه تقسیم ذات رب‌النوع آتوم است و او زاده خود نیست و از این تقسیم ابوفیس و تباح و حاتحور آفریده شدند. و آن‌گاه كه ابوفیس خدا شد او نیز تقسیم شد و از او آنوبیس و سپاه تاریكی آفریده شدند. پس از آن كار تولد به‌طور طبیعی به پایان رسید و رحم زن كه كارگاهی حقیقی است، نیازی به پژوهش بسیار دارد.»

۴ـ اساطیر ملی
نویسندگان، این اساطیر را به دو بخش تقسیم كرده‌اند: ۱ـ موضوعی ۲ـ حوادث و افكار اسطوری. ازجمله نمایشنامه‌هایی كه بخش عظیمی از ادبیات ملی را از آن خود كرده است نمایشنامه «سلیمان حكیم» است. توفیق‌الحكیم از قصه صیاد و عفریت كه در شب سوم هزار و یكشب حكایت می‌شود استفاده كرده است و به خوبی به قصه هزار و یكشب پرداخته است، اگر صیاد هزار و یكشب صاحب همسر و سه فرزند است.

در نمایشنامه سلیمان حكیم صیاد مردی مجرد است، و همین مسئله بار عاطفی قدرتمندی را در فضای صحنه به وجود می‌آورد كه شامل درگیریها و روابط اشخاص نمایشنامه است. فتحی رضوان به ادبیات ملی روی می‌آورد و نمایشنامه «اشكهای ابلیس» را می‌آفریند، و تصویری كه از زن به ما ارائه می‌دهد كاملاً موافق با وضعیت امروزی ماست. درباره «زیرك‌تر از ابلیس» محمود تیمور باید گفت او از حوادث و تصاویر ادبیات ملی بهره بسیار برد سپس افكار و تعبیرات و عقاید و نظریه‌های فلسفی را ـ كه به آنها احاطه داشت ـ به آن اضافه كرد.

سرچشمه‌های اساطیری فرعونی، یونانی، دینی و ملی با پتانسیلهای فیاض خود موجب شدند تا نویسندگان با پرداختن به آنها بتوانند نمایشنامه‌های پربار و ماندگاری از آنها بیافرینند.

اما این رویكرد فزاینده هنرمند معاصر ما به اسطوره سؤالهای بی‌شماری را به ذهن ما متبادر می‌كند كه: آیا هدف نمایشنامه‌نویسان ما این است كه بگویند میراث اخلاقی باستان در ما تبدیل به یك غریزه شده است؟ آیا این رویكرد ماحصل وضعیت سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، مذهبی و… است كه هنرمند ما رو به زبان رمز اسطوری آورده است؟

پاسخ این سؤال كار بسیار مشكلی است چراكه این تكوین فكری، سیاسی و اجتماعی و… نیاز دارد به بررسی و تدقیق، در آنچه كه در پس پرده نمایشنامه‌هایشان پنهان است. چراكه همین پشتوانه گران‌بار فرهنگی است كه به ما این امكان را می‌دهد تا به زیربنا و علت پرداختن مؤلف به اسطوره و افزودن یا حذف بعضی موارد و حتی تغییر آن،

در قالب نام شخصیتهای نمایشنامه‌اش كه به ما عرضه می‌كند بیندیشیم. آری، هنرمند ما با تفكر متكامل و متحول خود ـ گرچه گاهی به آن می‌افزاید یا از آن می‌كاهد، ولی در عوض ـ از نظر اجتماعی و همچنین در میدان تاریخ حركت هنرهای نمایشی وطن ما و تحول آن نقش بسیار تأثیرگذاری ایفا كرده است.

ریشه های پیدایش نگاره دایره بالدارمصر
اکنون پس از چند جستار درباره اسطوره های خورشیدی مصر، بایسته است به اندیشه دایره بالدار مصری پرداخته پیدایش آنرا کندوکاو نماییم. این کندوکاو از آنجا ارزش می یابد که می دانیم دایره بالداری که ایرانیان باستان در «پارسه» (تخت جمشید)، شوش و دیگر یادمانهای خود نمایش دادند

و نیز شیوه ساخت دروازه ها و پنجره های کاخها و نیز بخشی از ستونها و همچنین درون آرامگاههای نقش رستم از الگوی هنری مصری پیروی می کرد. نیز دایره بالدار مصری مادر دایره های بالداری بود که از نیمه دوم هزاره دوم پ.م درمیان مردمان کهن هتیتی، میتانی، اوگاریت، مردمان میان رودان، اورارتوییان، مردمان فلسطین، فینیقیه و… نمایش داده می شد.

در جستار سوم «ریشه های پیدایش نگاره دایره بالدار» دیدیم که همسانی میان «را» خدای خورشید مصری و «هوروس»‌ خدای آسمان به آنجا رسید که خورشید نیمروز را «را-هراختی» (Ra-Harakhty) یعنی «را که هوروس دو افق اوست» نامیدند. خورشید در هنگام نیمروز برفراز زمین بود

و در بیشترین روشنایی و در پندارهای مصری در هنگام جوانی. این درآمیختگی اسطوره ای «را» و «هوروس» چنان شد که دایره سرخرنگ خورشید را که مصریان آنرا «آتن» (Aten) می گفتند، در میان بالهای گشوده یک شاهین که نماد هوروس بود نمایش داده و از آنجا بود که پندارهای «دایره بالدار» زاده شد .

نام هوروس از واژه مصری hrw برگرفته شده که آوانگاری بازسازی شده آن *hāru و برگردان آن «شاهین» است. مصریان از دیرباز هوورس را می شناختند و او با اندیشه هایی چون «والایی»، «دورترین»، «آسمان»و «پرواز» در پیوند بود. از آنجا که پرنده شکاری شاهین دارای چنین ویژگیهایی است و پرنده ای است

تیزپرواز و تیزچشم و بردیگر پرندگان در زمین چیره است، او را سرور و فرمانروای آسمان می دانستند. پس نماد هوروس خدای مصری آسمان که از ده هزارسال پیش آنرا می شناختند، شاهینی بود که در بسیاری از نگاره ها بالهای خود را گشوده و سرانجام آنرا با خورشید گوی درخشان آسمان یکی پنداشتند.

اما با آنکه خورشید نیمروز را «را-هراختی» گفته و اندیشه دایره بالدار از یگانگی خورشید و شاهین زاده شد، درخشندگی کورکننده خورشید و تیزپروازی و نیروی توانمندی شاهین در شکار جانوران بدانجا رسید که دایره بالدار را نمادی برای هوروس دانسته آنرا فرستاده شده

برای زمینیان پنداشتند. همچنانکه هوروس با دلاوری خود «ست» (Seth) نماد بدی و آشفتگی و نیز یاران او را شکست داد و خود پادشاه مصر گشت، دایره بالدار نمادی بود که با تیزپروازی یک شاهین به دشمنان یورش می برد و با نیروی کورکننده که از خورشید به او داده شده بود، دشمنان را کور و مات می ساخت.

پس چنین اندیشه هایی سرچشمه اسطوره ای گشت که گفتند را-هراختی برای پیروزی بر دشمنانش بویژه ست، فرزندش هوروس را به مانند دایره بالدار فرستاد و این دایره همچون شاهینی بزرگ دشمنان را از بلندای آسمان جستجو نموده با تیزبینی خورشیدی آنها را یافته و با پرتوهای کورکننده ای که از دایره میانی اش به سوی دشمنان تابید، آنها را نابود یا کور ساخته یا آنها را شکار نمود. چنین اندیشه هایی سرچشمه اسطوره ای نامدار گشت که به اسطوره «هروبهوتت و دایره بالدار» نامور گشت و به دبیره هیروگلیف بردیوارهای پرستشگاه «ادفو» (Edfu) نوشته شد.

نزد مصریان داستان کورکنندگی پرتوهای خورشید و از میان برداشتن دشمنان با آن ریشه ای دیرین داشت. در داستان آفرینش خورشیدی از شهر یونو (هلیوپولیس) پس از اینکه «را» خدای خورشید از سخنان ناروای مردمان خشمگین شد، با اندرز «نو» (Nu) سرور آبهای نخستین چشمش را برای نابودی مردم به کوهها و تپه ها فرستاد. چشم خورشید در چهره خشمگین «هاتور» ایزدبانوی راه شیری و آسمان به جستجوی مردمان پرداخت و آنها را با پرتو کورکننده به خاک و خون کشید.

هاتور و چشمش (پاپیروس انی Ani)
هاتور ایزدبانوی راه شیری و آسمان و نیز مادر هوروس بود. پس چشم خورشید که پرتوهای کورکننده از آن بیرون می زد و دشمنان را جستجو و نابود می ساخت، همان چشم آسمان بود. این همان اندیشه کهنی است که در میان مردمان بسیاری پراکنده بود و خورشید را چشم آسمان می پنداشتند. پسان تر چشم «را» یا همان چشم خورشید را چشم هوروس دانسته در داستان دایره بالدار این چشم در خود دایره بالدار هوروس نمایان شده و دشمنان را کور و گیج کرد.

درباره اینکه پندار دایره بالدار از چه زمانی در اندیشه مردمان پدیدار گشت و چه چیزی سرچشمه این پدیداری بود،‌ دیدگاههای بسیاری گفته شده و هر دیدگاهی را می توان درست دانسته آنرا بخشی از پندارهای دایره بالدار دانست. شاید رویداد خورشید گرفتگی در پدیداری سیمای دایره بالدار و اسطوره نبرد او با تاریکی کمک نموده باشد. خورشید در آسمان، بویژه در هنگام نیمروز چنان است که نگاه کردن به آن برای چشم کورکننده و آسیب رسان است.