مقدّمه

غرب فکری و فرهنگی را می توان به سه دوره سنتی و تجدد و پساتجدد تقسیم کرد. دوره سنتی، از آغاز مسیحیت تا پایان قرون وسطی را شامل میشود. این دوره از ویژگی خدامحوری (اصالت خدا) و غایتمحوری (تفسیر غایی از هستی و انسان) و دین گرایی (حاکمیت مسیحیت در مسأله شناخت و سیاست) برخوردار است. دوره تجدد از رنسانس و قرن شانزدهم شروع شده و تاکنون ادامه دارد و دوره پساتجدد به نیمه دوم قرن بیستم (تقریباً۱۹۵۰ به بعد) باز میگردد. ویژگی مهم دوره تجدد، رئالیسم و واقعگرایی (امکان شناخت واقعیتهای عینی) و ویژگی مهم دوره پساتجدد، ایدئالیسم و نسبیگرایی (عدم امکان شناخت واقعیتهای عینی) است. انسانگرایی

(اصالت انسان در برابر اصالت خدا) و سکولاریسم (جدایی دین از امور دنیوی و اجتماعی)، از ویژگی های دوره تجدد و پساتجدد است. کسانی که از دوره تجدد دفاع میکنند، طرفدار مکتب مدرنیسم، و افرادی که معتقد به دوره پساتجددند، مدعی مکتب پسامدرنیسم هستند. مدرنیسم و پسامدرنیسم، دو مکتب فکری در مغرب زمین است که بعد از رنسانس شکل گرفتهاند.

بسیاری از متفکران اسلامی، حقیقت مدرنیته (modernity) را نیافتند و تنها به آثار

و دستاوردهایش نگریستهاند. حقیقت آن است که مدرنیسم، یک مسأله فلسفی استکه با الهیات مسیحی ارتباط وثیقی دارد. مدرنیسم، تفسیرهای مختلف اجتماعی

و فرهنگی و اقتصادی و سیاسی پیدا کرده است. عوامل متعدد جغرافیایی، اقتصادی، سیاسی، علمی و مذهبی، باعث شد، پس از قرون وسطی و رنسانس، تفکر و جریانی به نام مدرنیته پدید آید. مدرنیته، ماهیت عصر جدید و معاصر است. مدرنیسم، یکنگرش نو به عالَم و آدم استکه در رنسانس (Renaissance) آغاز شد و در سیاست ماکیاولی، هنر میکلآنژ و داوینچی و دین پروتستانتیسم اثر گذاشت و توسط فلسفه دکارت، تبیین فلسفی یافت.

چیستی مدرنیته

واژه مدرنیته از ریشه modo لاتینی و مدرن نیز از واژه لاتینی modernus به معنای هماکنون و الان (just now) گرفته شده است. این واژه در قرون وسطی در مقابل واژه عتیق و باستانی (antiquus) بهکار میرفت. دوره قبل از قرون وسطی، یا دوره آباء کلیسا را دوره عتیق و دوره قرون وسطی را دوره مدرن مینامیدند. مدرنیته در دوره جدید، معنای دیگری دارد و تفاوت ماهوی با مدرن قرون وسطی دارد.

مدرنیته در دوره جدید و معاصر، صرف عبور از گذشته نبود؛ بلکه تغییر نگرش به هستی و جهان و انسان بود. پس مدرنیته، دارای گوهر فلسفی است.

گوهر مدرنیته را باید در معنای ابژکتیویسم و سوبژکتیویسم یافت. دو واژه

«object» و «subject» و دو صفت «objective» و «subjective» از مفاهیم مهم در فلسفه

غرب مدرن است. امروزه «objective» به معنای واقعیت ظاهریافته و واقعیت عینی و موجودات خارجی که وجودی مستقل از ذهن و فاعل شناسا دارند و «subjective» به معنای تصورات ذهنی و ادراکاتی که در ذهن فاعل شناسا وجود دارند و مستقل از ذهن وجودی ندارند؛ بکار میروند. این دو واژه در قرون وسطی و رنسانس و عصر جدید تا قرن هجدهم، معنای دیگری داشت. «objective» به معنای ذهنی و واژه «subjective» به معنای عینی به کار میرفت William L)، .( ۵۳۱: ۱۹۹۶ دکارت، بارکلی و اسپینوزا نیز سوژه و ابژه و نیز ابژکتیو و سوبژکتیو را به همین معنا بکار میبردند و ابژه به معنای متعلق معرفت و به تعبیر فلسفه اسلامی، معلوم بالذات و سوژه به معنای ذهنی و معلوم بالعرض بود (دکارت، (۵۰ :۱۳۸۴ و سپس این معنا توسط کانت در سال ۱۷۹۰ تغییر کرد و معنای امروز را یافت و در سال ۱۸۱۷ به بعد

در زبان انگلیسی گسترش یافت Oxford English Dictionary)، ( ۱۶: ۱۹۶۱

پس دکارت، ابژه و سوژه را به معنای قرون وسطایی بکار برد، با این تفاوتکه قرون وسطاییان، عینگرا و ایمانگرا بودند و بر این گزاره تأکید داشتندکه عین بر ذهن و ایمان بر فهم مقدم است؛ یعنی هم عین و واقعیت خارجی استکه بر ذهن تقدم دارد و ذهن می تواند آن را کشف کند و هم اینکه راه شناخت واقعیتها، ایمان به خداست. دکارت در برابر این دو گزاره ایستاد و از کوجیتو «cogito» و شکاکیت روشی دفاع کرد و گفت: »من می اندیشم پس هستم« یعنی اولین حقیقت یقینیکه انسان درک میکند، سوبژه انسانی است که میتوان بدان یقین داشت و سایر موجودات، صورتهای ادراکی هستند که به این سوبژه و من انسانی، تحقق مییابند. دکارت بر این باور نبود که موجودات خارجی در ورای انسان وجود ندارند؛ بلکه بر این باور بود که سایر موجودات به تنهایی ظهور ندارند و تنها از طریق سوبژه و من انسانی ظهور و تعین مییابند. پس انسان، بنیادی است که هم به خود یقین دارد و هم تحقق سایر موجودات از این طریق آشکار میشود. ذهن انسان در فلسفه دکارت، آینه واقعیتهای خارجی است (پازوکی، .(۱۳۷۱ دکارت از دریچه ذهن آدمی موجودات

اسلام ×
خسروپناه عبدالحسین – مدرنیته و

× ۱۲۷

×

سالبیست

و،دوم شمارههشتاد

وششم × ۱۲۸

جهان را تفسیر می کند و اومانیسم جدید و ابژکتیویسم را محقق میسازد (دکارت، .(۸۴ :۱۳۷۶

قرون وسطی و دوره مدرنیته در اینکه میخواستند از شک عبور کند و به یقین برسد، مشترک بودند. آگوستین و دکارت، سیر از شک به یقین داشتند؛ لکن یقین قرون وسطی، ایمانی و اشراقی و حاصل آموزههای مسیحیت بود و یقین مدرنیته، ریاضی و حاصل عقلانیت خودبنیاد بود.

انسان در قرون وسطی،گنهکار ذاتی و مخلوق خداستکه با فداکاری مسیحیت، به سعادت اخروی دست مییابد. انسان در دوره مدرن، خود را از مرجعیت کلیسا رهانید و یقین دینی را به شک برگرداند و دکارت تلاش کرد تا این شک را با کمک روش ریاضی به یقین غیردینی و به عبارت دیگر، شکاکیت رنسانس را به یقین مدرن تبدیل کند. پس یقین مدرنیته، مبتنی بر معنای جدیدی از عقلانیت مدرن است. این یقین، زاییده تعالیم مسیحی نبود؛ ولی توانایی اثبات برخی تعالیم مسیحی، مانند: اثبات وجود خدا و حیات پس از مرگ را داشت.

پس ذهن در مکتبهای مدرن بر عین و خارج تقدم دارد. بر این اساس، دکارت را پدر فلسفه جدید و مدرنیته میخوانند وی با نگارش تأملات در فلسفه اولی در سال ۱۶۴۱، تغییر در نگرش فلسفی را نشان داد و مدرنیته را نظاممند کرد. خدای دکارت نیز ابژه و متعلق شناساست.

اینک که معنای ابژه و سوژه جابجا گشت؛ میتوان گفت، ابژکتیویته، به معنای موجود بودن از حیث تعلق به سوژه- نه به عنوان خلقت الهی- است و سوبژکتیویته به معنای اصالت فاعل شناسای انسانی استکه محور شناخت هستیهاست. دکارت به عنوان یک فیلسوف رئالیست، به امکان شناخت و کشف واقعیت اعتقاد داشت و سپس کانت با تقویت سوبژکتیویته پرداخت و با فلسفه استعلایی به تفکیک فنومن و نومن دست یافت و با اینکه خود را رئالیست و واقعگرا میخواند؛ ولی زمینه ایدئالیستی را فراهم کرد و کشف واقعیت و نومنها را غیرممکن دانست و تنها انسان را در درک فنومنها و صورتهای تغییر یافته ذهنی موفق میپنداشت. هگل با فلسفه ایدئالیستی خود، سوبژکتیویته را به ایدئالیسم کشاند و زمینه را برای پیدایش پستمدرنهای نسبیگرا فراهم کرد.

تجربه دینی دانستن دین توسط شلایرماخر، گوهر و صدف خواند دین توسط هگل، مرگ خدای نیچه و تفسیر نسبیگرایانه از دین توسط هرمنوتیستهای فلسفی،

تأویلگرایی توسط بولتمان، و همه مسایلی که به عنوان الهیات مدرن در غرب یا به اصطلاح ایرانی، کلام جدید شناخته میشود؛ در پارادایم پروتستانتیزم شکل گرفت که زاییده سوبژکتیویسم و اصالت فاعل شناسای انسانی بود. همه چیز حتی خدا و وحی و دین، در این سوبژکتیویسم، متعلق شناختند و حق فاعل شناسا بودن را ندارند و تنها انسان است که میتواند درباره همه امور، از جمله دین و خدا سخن بگوید. اصالت فاعل شناسای انسانی به وحی و دین اجازه نمیدهد درباره دیگران و حتی درباره خودش سخن بگوید و خود را معرفی کند و تنها انسان است که منبع معرفتی است. این منبع معرفتی، گاهی به شکل عقلگرایی در فرانسه و گاهی به صورت تجربهگرایی در انگلستان و یا عملگرایی در آمریکا و عرفگرایی در دوران غرب معاصر ظاهر میگردد. مباحث کلام جدید در کشورهای اسلامی از سوی برخی روشنفکران به اصطلاح دینی، همچون بحث قبض و بسط معرفت دینی، بسط تجربه نبوی، قرائت های مختلف از دین، ذاتی و عرضی خواندن دین، شعر یا رؤیا دانستن قرآن، جملگی از سوبژکتیویسم مدرن نشأت گرفته است. وقتی تنها فاعل شناسا، آدمی باشد

و هیچ منبع معرفتی دیگری پذیرفته نشود؛ دین و وحی ابزار دست بشر قرار میگیرد

و به گونهای تفسیر و معرفی میشود که با نصوص دینی در تعارض باشد.

پس اعتماد فلاسفه مدرن به سوبژکتیویسم و اصالت انسان دکارتی و یقین خودبنیاد انسانی، پایه فلسفههای مدرن گردید. نکته مهم این استکه گرچه پایههای مدرنیسم توسط نیچه و سپس هایدگر متزلزل شد؛ لکن این تزلزل نیز با سوبژکتیویسم انجام پذیرفت.

پس حقیقت مدرنیته، یک نگرش فلسفی به هستی و انسان است که منشأ تحول در بینش و منش و کنش مدرن شده است. تفکر مدرن به انسان به عنوان خلیفه الهی نمینگرد. عقلگرایی (rationalism) دکارتی نیز با عقلگرایی اعتزالی و مشایی و اشراقی و حکمت متعالیه متفاوت است. علوم مدرن نیز با علوم تجربی سنتی، تفاوت مبنایی و فلسفی دارند. میوههای مدرنیته اعم از فلسفه و دانش و تکنولوژی و هنر و معنویت و غیره، از این تفکر نشأت گرفته است؛ گرچه بسیاری از انسان ها، با تفکر سنتی از این دستاوردها بهره برده و توجهی به مبانی فکری مدرنیته- که منشأ پیدایش این آثار شده- ندارند.

عقل مدرنیته دکارتی و کانتی، به تعبیر ماکس وبر، راززدا (demystification) است و عقل دینی، رازدار است. این نگرش باعث شد تا دین در فلسفه کانت در حد عقل

اسلام ×
خسروپناه عبدالحسین – مدرنیته و

× ۱۲۹

×

سالبیست

و،دوم شمارههشتاد

وششم × ۱۳۰

عملی منحصر گردد و به حضانت از اخلاق، تقلیل یابد و در دورههای بعد، توسط شلایرماخر، ویلیام جیمز، ردلف اتو و دیگران به احساس دینی و تجربی دینی کاهش یابد. اخلاق و ایمان دینی در اسلام، نیز جایگاه ویژهای دارند؛ لکن نه اخلاقی که منحصر به عقل عملی است؛ بلکه اخلاقی که حاصل آموزههای الهی و عقلانی است. همچنین نه ایمان به معنای احساس دینی، بلکه ایمان دینی که از معرفت و احساس دینی برگرفته است.

با این توضیح روشن میگردد که: آیا هر نو شدن را میتوان مدرن نامید؛ بیشک در هر مقطعی، پدیدهها و کنشهای نویی تحقق مییابد. این نو شدن، نگرش نو به هستی و انسان است و تا این نگرش معلوم نگردد؛ شناخت دقیقی نسبت به علم مدرن، تکنولوژی مدرن، صنعت مدرن، هنر مدرن، فرهنگ مدرن و … حاصل نمیگردد.