اصحاب اخدود

يكى از جماعت‏هاى الگو در قرآن، كه با افتخار و عزت از آنها ياد شده است، كشتگان اخدود مى‏باشند. قرآن در سوره بروج از آنها و سرنوشت عبرت آموز، ومقاومت جانانه‏شان در راه عقيده توحيدى سخن گفته است؛
قُتِلَ أَصْحابُ الأُخْدُودِ * النّارِ ذاتِ الوَقُود * إِذ هُمْ عَلَيْها قُعُودٌ * وَهُمْ عَلى‏ ما يَفْعَلُونَ بِالمُؤْمِنِينَ شُهُودٌ؛(۱)
كشته شدند ياران گودال (خندق)؛ همان آتش مايه دار و انبوه. آن‏گاه كه آنان بالاى‏آن‏خندق به تماشا نشسته بودند. و خود بر آنچه بر سر مؤمنان مى‏آوردند، گواه‏بودند.
ماجراى اصحاب اخدود از حيث تاريخى با اختلاف بسيار روايت شده است. طورى كه نمى‏توان نظر قطعى درباره مصداق واقعى و زمان وقوع آن اظهار نمود.

هرچند در برخى ترجمه‏ها و تفسيرها اصحاب اخدود لقب كسانى دانسته شده كه گروهى از مؤمنان را به خاطر عقيده و ايمان به توحيد در گودال‏هاى آتش سوزانيده‏اند، اما مشهور اين است كه اصحاب اخدود همان مؤمنان شهيدند.(۲)
۱٫ اصحاب اخدود، اسوه جان نثارى در راه توحيد
بارزترين صفت اصحاب اخدود كه آنان را به مقام الگويى مى‏رساند، جانفشانى و فداكارى بى‏دريغ در راه اعتقاد توحيدى است.

با پذيرفتن هر يك از روايات تاريخى موجود در مورد چگونگى و مصداق قصه اصحاب اخدود، آنچه مسلم و يقينى است، مقاومت و رشادت اين گروه دربرابر تهديدهاى جدى سركردگان كفر است، كه مى‏خواستند زندگى دنيا را به بهاى ايمان به آنها دهند و اينان بر ايمان خويش تا آخرين لحظه پاى فشردند؛
وَما نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلّا أَنْ يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ العَزِيزِ الحَمِيدِ.(۳)
و بر آنان عيبى نگرفته بودند جز اينكه به خداى ارجمند ستوده ايمان آورده بودند.
ديدگاه مشهور درباره ماجراى اصحاب اخدود كه مورد اعتراف بيشتر مفسران و سيره‏نويسان است را به طور خلاصه از سيره ابن‏هشام مى‏آوريم:

ذونواس با سربازانش به‏سوى آنها رهسپار شد و به يهوديت دعوتشان كرد و ميان كشته‏شدن ودين يهود، مختارشان ساخت.
پس كشته شدن را برگزيدند و چاله‏هايى (اخدود) برايشان حفرنمود و بسيارى را سوزاند و بسيارى را با شمشير كشت و مثله‏كرد تا به نزديك بيست هزار شدند و آيات سوره بروج در شأن ذونواس و سپاهش نازل گشت.(۴)
شرح بيشتر ماجرا، بنا به نقل على بن ابراهيم قمى در تفسير سوره بروج چنين است:
اصحاب اخدود كشته شدند و سبب آن اين بود كه ذونواس آخرين پادشاه از ملوك حمير، حبشيان را به حمله به سرزمين يمن واداشت و خود به دين يهود درآمد و حميريان را به اين آيين فرمان داد و خود را يوسف ناميد. مدتى بدين‏سان گذشت تا بدو خبر رسيد كه در نجران بازماندگان قومى نصرانى به‏سرمى‏برند كه دين عيسى و حكم انجيل را گردن مى‏نهند و پيشوايشان عبدالله بن بريامن است.

اطرافيان پادشاه، او را به عزيمت به سوى آن قوم و تحميل آيين يهود برايشان تشويق كردند. پس حركت كرد تا به نجران رسيد و هر كس را بر دين نصرانيت بود، گرد آورد. آن‏گاه دين يهود را بر آنان عرضه كرد اما آنها امتناع كردند. وى با آنان مجادله نمود اما جز ابا و امتناع نديد.
سرانجام آنها كشته شدن را بر ورود به آيين يهود برگزيدند. ذونواس براى آنها گودال‏هايى حفر كرد و هيزم در آن بنهاد و آتش به پا كرد. گروهى از ايشان به آتش سوختند، گروهى ديگر با شمشير مثله شدند تا شمار سوختگان و كشتگان به بيست هزار رسيد و تنها يكى از ايشان به‏نام دوس با اسب خود گريخت.(۵)
بنابراين، آنچه از مجموع روايات مشهور برمى‏آيد اين است كه اصحاب اخدود آزادانه، مرگ را بر دين جبرى و تحميلى و آيين منسوخ ترجيح دادند و از دين بر حق مسيحيت كه آخرين رسالت معتبر در زمانشان بود، بيرون نشدند و فرجامشان شهادت و سعادت عقبا گشت.

قصه‌ اصحاب‌ اخدود

اخدود جمع‌ خد به‌ معناي‌ رخساره‌ است‌ كه‌ درزمين‌ به‌ معناي‌ شق‌ و بخشي‌ از آن‌ است‌. خدواندبه‌ جهت‌ صبر مومنان‌ مكه‌، قصد مومنان‌ مسيحي‌ وبرخورد اصحاب‌ اخدود را براي‌ رسولش‌ نقل‌مي‌كند. حوالي‌ سالهاي‌ ۵۲۳ ميلادي‌، يمن‌ وجنوب‌ حجاز تا منطقه‌ نجران‌ تحت‌ حاكميت‌ قوم‌يهود بود. اصحاب‌ اخدود گروهي‌ از حكام‌ يمن‌كه‌ دين‌ يهود داشتند و بزرگ‌ آن‌ «ذونواس‌حميري‌» بود. «مسروق‌» حاكم‌ وقت‌ يمن‌ منطقه‌نجران‌ حجاز را به‌ تسلط خود درآورد و به‌ تمام‌مسيحيان‌ امر كرد تا مسيح‌ را انكار كنند و يهودي‌شوند در غير اين‌ صورت‌ تسليم‌ مرگ‌ شوند، چون‌مسيحيان‌ از انكار نبوت‌ مسيح‌ امتناع‌ كردند مسروق‌فرمان‌ داد تا نمازخانه‌ مسيح‌ كه‌ قريب‌ ۴۲۷كشيش‌ و راهب‌ در آن‌ جمع‌ شده‌ بودند

آتش‌زنند و همه‌ را بسوزانند و بعد حفره‌هايي‌ از آتش‌ايجاد كرد و به‌ مسيحيان‌ نجران‌ از زن‌ و مرد صغير وكبير هر كس‌ كه‌ از مسيحيت‌ برائت‌ نجويد و ازايمان‌ به‌ خداي‌ مسيح‌ دست‌ نكشد او را زنده‌ زنده‌در آتش‌ اندازند تا بسوزد و نيروهاي‌ مسروق‌چنين‌ كردند و مومنان‌ نصاري‌ صبر و بردباري‌ پيشه‌كردند و براين‌ ظلم‌ يهوديان‌ مقاومت‌ كردند.
جالب‌ قضيه‌اي‌ است‌ كه‌ در آتش‌سوزي‌اصحاب‌ اخدود در مورد مادري‌ با كودك‌ يك‌ماهه‌اش‌ پيش‌ آمده‌ است‌. سربازان‌ مسروق‌ مادررا با كودك‌ به‌ لب‌ پرتگاه‌ آتش‌ مي‌آورند و به‌ اومي‌گويند: «دست‌ از ايمانت‌ بكش‌ يا اينكه‌ تو را درآتش‌ مي‌سوزانيم‌» مادر به‌ لخاظ جان‌ وجست‌كودكش‌ از سقوط در آتش‌ منصرف‌ مي‌شود ولي‌كودك‌ لب‌ به‌ سخن‌ مي‌گشايد كه‌ مادر در آتش‌جهنم‌ به‌ مراتب‌ سوزناكتر از آتش‌ دنيا است‌ وبراين‌ مصيبت‌ چند لحظه‌اي‌ صبر كن‌ و مادر كه‌متوجه‌ اين‌ معجزه‌ الهي‌ مي‌شود به‌ مشركان‌اخدود مي‌گويد: «من‌ از ايمان‌ به‌ خداي‌ بازنمي‌گردم‌، خداي‌ واحد بزرگ‌ عالميان‌ معبود

من‌است‌ و من‌ از حاكم‌ شما پيروي‌ نمي‌كنم‌» وبدينسان‌ در آتش‌ كمين‌ كافران‌ با فرزندش‌سوخت‌.
در روايتي‌ از ضحاك‌ نقل‌ شده‌ است‌ چند نفرپيش‌ از وقت‌ سخن‌ گفتند: -۱ كودكي‌ كه‌ شاهدرفتار پاك‌ حضرت‌ يوسف‌ بود -۲ پسر ماشطه‌دختر فرعون‌ -۳ عيسي‌ پيامبر -۴ يحيي‌ -۵كودك‌ مربوط به‌ اصحاب‌ اخدود.
به‌ هر شكل‌ خداوند با بيان‌ قصه‌ اخدود ومومنان‌ نجران‌ به‌ مومنان‌ مكه‌ خبر داد كه‌ چگونه‌مومنان‌ نجران‌ در برابر ظلمهاي‌ مشركان‌ مقاومت‌ وصبر كردند.
داستان اصحاب اخدود
داستان اصحاب اخدود
قُتِلَ أَصحَب الاُخْدُودِ(۴)
النَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ(۵)
إِذْ هُمْ عَلَيهَا قُعُودٌ(۶)
وَ هُمْ عَلى مَا يَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِينَ شهُودٌ(۷)
وَ مَا نَقَمُوا مِنهُمْ إِلا أَن يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِيزِ الحَْمِيدِ(۸)
الَّذِى لَهُ مُلْك السمَوَتِ وَ الاَرْضِ وَ اللَّهُ عَلى كلِّ شىْءٍ شهِيدٌ(۹)

۴٫ هلاك شدند ستمگرانى كه براى سوزاندن مؤ منين چاله هايى پر از آتش مى ساختند؛
۵٫ آتشى كه براى گيراندنش وسيله اى درست كرده بودند.
۶٫ در حالى كه خودشان براى تماشاى ناله و جان دادن و سوختن مؤ منين بر لبه آن آتش مى نشستند.
۷٫ و خود نظاره گر جنايتى بودند كه بر مؤ منين روا مى داشتند.
۸٫ در حالى كه هيچ نقطه ضعفى و تقصيرى از مؤ منين سراغ نداشتند بجز اينكه به خداى مقتدر حميدى ايمان آورده بودند.

۹٫ ملك آسمانها و زمين از آن اوست و خدا بر همه چيز شاهد و نظاره گر است .
(از سوره مباركه بروج )
داستان اصحاب اُخدود و رواياتى درباره آنها
كلمه ((اخدود)) به معناى شكاف بزرگ زمين است ، و ((اصحاب اخدود)) جباران ستمگرى بودند كه زمين را مى شكافتند و آن را پر از آتش ‍ نموده ، مؤ منين را به جرم اينكه ايمان دارند در آن مى انداختند، و تا آخرين نفرشان را مى سوزاندند.
و در تفسير قمى در ذيل جمله ((قتل اصحاب الاخدود)) آمده كه : علت نزول اين آيه چنين بود، كه ((ذونواس ))، مردم حبشه را براى جنگ با يمن به هيجان آورد، و او آخرين پادشاه از دودمان ((حمير)) و از يهوديان بود، و به همين جهت همه مردم ، دين او را گرفتند و يهودى شدند، او خود را يوسف نام نهاده بود و سالها سلطنت كرده بود تا در آخر شنيد كه در نجران بقايايى از مسيحيان باقى مانده اند كه بر دين عيسى و حكم انجيلند، و بزرگ دينشان عبد اللّه بن بريامن است

، اطرافيانش او را تحريك كردند كه به سوى قوم نجران لشكر بكشد و آنان را به قبول دين يهود وادار سازد، ذونواس با لشكرش حركت كرده به نجران آمد و همه مسيحى مذهبان را جمع كرده پيشنهاد كرد تا به دين يهود درآيند، مردم نپذيرفتند، با آنان مجادله كرد و باز پيشنهاد خود را تكرار و مردم را به قبول آن تحريك نمود، و تا جايى كه توانست بر اين كار حرص ورزيد، اما نپذيرفتند، حاضر شدند كشته بشوند ولى به دين يهود در نيايند، پس ذونواس براى از بين بردنشان گودالى پر از هيزم درست كرد، و آتشى عظيم بر افروخت ، بعضى را زنده در آتش ‍ انداخت و بعضى را با شمشير كشت و مثله كرد، يعنى بينى و انگشت و عورتشان و… را بريد تا جايى كه عدد كشتگان و سوختگان به بيست هزار نفر رسيد، يك نفر از آنان به نام ((دوش ذو ثعلبان )) بر اسب تيزتكى سوار شد و گريخت ، هر چه دنبالش رفتند نتوانستند او را بيابند، چون او راه رمل را پيش گرفت كه افراد نا آشنا در آنجا گم مى شوند، ذونواس با لشكر خود برگشت و همچنان به كشتن آن مردم پرداخت و آيه شريفه ((قتل اصحاب الاخدود… العزيز الحميد)) مربوط به اين جريان است .
و در مجمع البيان است كه سعيد بن جبير گفته : وقتى اهالى اسفندهان شكست خوردند، عمر بن خطاب گفت : اينان نه يهودند و نه نصرانى ، و هيچ كتابى ندارند، بلكه مجوسيند.

على بن ابى طالب فرمود: بلى ، اهل كتابند، چون كتابى داشته اند كه از بين رفته و جريانش بدين قرار بوده كه يكى از پادشاهان ايشان در حال مستى با دختر خود زنا كرد، – و يا فرمود: با خواهر خود – همينكه از مستى به خود آمد و فهميد كه چه كرده ، در فكر چاره بر آمد، دخترش (و يا خواهرش ) گفت : اهل مملكت را جمع كن و به ايشان بگو كه من معتقدم ازدواج با دختران جائز است ، و دستور بده كه ايشان نيز با دختران خود ازدواج كنند، و اين كار را حلال بدانند، شاه مردم را گرد آورد، ولى مردم حاضر نشدند او را در اين عمل پيروى كنند، ناگزير براى آتش زدن آنان زمين را كند و گودالى – اخدودى – درست كرده ، آن را پر از آتش ساخت ، و به يك يك آنان پيشنهاد كرد سنت او را بپذيرند، هر كس امتناع ورزيد در آن اخدود افكند، و هر كس پذيرفت رهايش كرد.

مؤ لف : اين معنا در الدر المنثور هم از عبد بن حميد از آن جناب روايت شده .
و از تفسير عياشى نقل مى كنند كه به سند خود از جابر از امام باقر (عليه السلام ) روايت كرده كه فرمود: على (عليه السلام ) شخصى را نزد اسقف نجران فرستاد تا بپرسد اصحاب اخدود چه كسانى بودند، اسقف پاسخى فرستاد امام فرمود اينطور كه او پنداشته نبوده ، و به زودى من داستان اصحاب اخدود را برايتان مى گويم . خداى عزوجل مردى از اهل حبشه را به نبوت برگزيد، مردم حبشه او را تكذيب كردند، پيامبرشان با كفار نبردى را آغاز كردند ولى يارانش همه كشته شدند، و خود و جمعى از اصحابش اسير شدند، آنگاه براى كشتنش گودالى درست نموده ،

از آتش پر كردند، آنگاه مردم را جمع آورده گفتند هر كس بر دين ما است و دستور ما را گردن مى نهد كنار برود، و هر كس بر دين اين مردم است بايد به پاى خود (داخل ) در آتش شود، اصحاب آن پيامبر براى رفتن در آتش از يكديگر سبقت مى گرفتند، تا نوبت به زنى رسيد كه كودكى يك ماهه در بغل داشت ، همينكه خيز گرفت تا در آتش شود ترس از آتش و ترحم درباره كودك بر دلش مستولى شد، ولى كودك يك ماهه اش به زبان آمد كه مادر مترس ، من و خودت را در آتش بينداز، براى اينكه اين مجاهدت در راه خدا، به خدا سوگند ناچيز است ، زن خود و كودكش را در آتش افكند، و اين يكى از كودكانى است كه در كودكى به زبان آمده .
مؤ لف : اين معنا در الدر المنثور (نيز) از ابن مردويه از عبد اللّه بن نجى از آن جناب نقل شده .
و نيز الدر المنثور از ابن ابى حاتم از طريق عبد اللّه بن نجى از آن جناب نقل كرده كه فرمود: پيامبر اصحاب اخدود، حبشى بود.
و نيز از ابن ابى حاتم و ابن منذر از طريق حسن از آن جناب روايت آورده كه در تفسير آيه اصحاب الاخدود فرمود: اهل حبشه بودند.
و بعيد نيست از روايات وارده درباره اصحاب اخدود استفاده شود كه داستان اصحاب اخدود يك داستان نبوده ، بلكه وقايع متعددى بوده كه يكى در حبشه و يكى در يمن و يكى در عجم اتفاق افتاده ، و آيه شريفه مى خواهد به همه داستانها اشاره كند. و در اين ميان روايات ديگرى نيز هست كه از محل وقوع اين داستان ساكت است .

اصحاب اخدود چه كسانى بودند؟
((اخـدود)) بـه مـعـنى گودال بزرگ يا خندق است , منظور در اينجا خندقهاى عظيمى است كه مملو از آتش بود تا شكنجه گران , مؤمنان را در آنها بيفكنند وبسوزانند.
مـعـروف و مشهور آن است كه اين ماجرا مربوط به ((ذونواس )) آخرين پادشاه ((حمير)) در سرزمين ((يمن )) است .تـوضـيح اين كه : ((ذونواس )) كه آخرين نفر از سلسله گروه ((حمير)) بود به آيين يهود درآمد, و گـروه ((حـمـيـر)) نـيـز از او پـيروى كردند, او نام خود را ((يوسف )) نهاد,

ومدتى بر اين منوال گذشت , سپس به او خبر دادند كه در سرزمين ((نجران )) (درشمال يمن ) هنوز گروهى بر آيين نـصرانيتند, هم مسلكان ((ذونواس )) او را وادار كردندكه اهل ((نجران )) را مجبور به پذيرش آيين يهود كند, او به سوى نجران حركت كرد, وساكنان آنجا را جمع نمود, و آيين يهود را بر آنها عرضه داشـت و اصـرار كرد آن راپذيرا شوند, ولى آنها ابا كردند حاضر به قبول شهادت شدند اما حاضر به صرف نظركردن از آيين خود نبودند.

((ذونـواس )) دسـتـور داد خـندق عظيمى كندند و هيزم در آن ريختندو آتش زدند, گروهى را زنـده زنـده بـه آتـش سـوزانـد, و گروهى را با شمشير كشت وقطعه قطعه كرد, بطورى كه عدد مـقتولين و سوختگان به آتش به بيست هزار نفررسيد! بعضى افزوده اند كه در اين گير و دار يك تن از نصاراى نجران فرار كرد و به سوى روم و دربار قيصر شتافت , و از ذونواس شكايت كرد و يارى طلبيد.
قـيـصر گفت : سرزمين شما از من دور است , اما نامه اى به پادشاه حبشه مى نويسم كه او مسيحى اسـت و همسايه شماست , از او مى خواهم شما را يارى دهد, مرد نجرانى نزد سلطان حبشه نجاشى آمـد, و نـجـاشى از شنيدن اين داستان سخت متاثر گشت , و از خاموشى شعله آيين مسيح (ع ) در سرزمين نجران افسوس خورد, و تصميم بر انتقام شهيدان را از او گرفت .
لشكريان حبشه به جانب يمن تاختند و در يك پيكار سخت سپاه ذونواس راشكست دادند, و گروه زيادى از آنان كشته شد, و طولى نكشيد كه مملكت يمن به دست نجاشى افتاد و به صورت ايالتى از ايالات حبشه درآمد.

(آيه۱۰)ـبعد از بيان جنايت عظيم شكنجه گران اقوام پيشين در اينجا به كيفر سخت الهى نسبت به آنان , و پـاداشـهـاى عـظيم مؤمنان اشاره كرده , مى فرمايد: ((كسانى كه مردان و زنان با ايمان را شكنجه دادنـد, سـپـس تـوبـه نكردند, براى آنها عذاب دوزخ وعذاب آتش سوزان است )) (ان الذين فتنوا المؤمنين والمؤمنات ثم لم يتوبوا فلهم عذاب جهنم ولهم عذاب الحريق ).
جـمـلـه ((ثـم لم يتوبوا)) نشان مى دهد كه راه توبه حتى براى چنين شكنجه گران ستمگرى باز است , و اين نهايت لطف پروردگار را نسبت به گنهكاران نشان مى دهد,و ضمنا هشدارى است به مردم مكه كه تا دير نشده دست از آزار و شكنجه مؤمنان بردارند, و به سوى خدا بازگردند.
قـابـل تـوجـه ايـن كـه در اين آيه دو گونه عذاب براى آنها ذ كر كرده : يكى عذاب جهنم و ديگرى ((عـذاب حـريـق )) (عـذاب آتـش سوزان ) ذكر اين دو ممكن است به خاطر اين باشد كه در جهنم انـواعـى از مجازاتها وجود دارد كه يكى از آنها آتش سوزان است , و ذكر آن بالخصوص به خاطر اين است كه شكنجه گران مزبور مؤمنان را با آتش مى سوزاندند و بايد در آنجا با آتش مجازات شوند اما اين آتش كجا و آن آتش كجا.
(آيـه۱۱)ـ سـپـس بـه پاداش مؤمنان پرداخته , مى فرمايد: ((و براى كسانى كه ايمان آوردند و اعمال صـالـح انـجـام دادنـد بـاغهايى از بهشت است كه نهرها زيردرختانش جارى است , و اين نجات و پـيروزى بزرگ است )) (ان الذين آمنوا وعملواالصالحات لهم جنات تجرى من تحتها الا نهار ذلك الفوز الكبير).

چـه فـوز و پـيـروزى از ايـن بـرتـر كه در جوار قرب پروردگار و در ميان انواع نعمتهاى پايدار, با سـربـلندى و افتخار جاى گيرند, ولى نبايد فراموش كرد كه كليداصلى اين پيروزى و فوز كبير, ايمان و عمل صالح است .
(آيـه۱۲)ـ سـپـس بـار ديگر به تهديد كفار و شكنجه گران پرداخته , مى افزايد: ((گرفتن قهرآميز و مجازات پروردگارت به يقين بسيار شديد است ))! (ان بطش ربك لشديد).
(آيه ۱۳)ـ بعد مى فرمايد: گمان نكنيد قيامتى در كار نيست و يا بازگشت شمامشكل است ; ((اوست كه آفرينش را آغاز مى كند, و باز مى گرداند)) (انه هو يبدئ ويعيد).

(آيـه۱۴)ـ سـپـس بـه بـيان پنج وصف از اوصاف خداوند بزرگ پرداخته ,مى گويد: ((و او آمرزنده و دوستدار (مؤمنان ) است )) (وهو الغفور الودود).

(آيه۱۵)ـ ((صاحب عرش و داراى مجد و عظمت است )) (ذوالعرش المجيد).
(آيه۱۶)ـ ((و آنچه را مى خواهد انجام مى دهد)) (فعال لما يريد).
در حـقيقت ذ كراين اوصاف در برابر تهديدى كه در آيات قبل آمده براى بيان اين حقيقت است كه راه بـازگـشـت به روى گنهكاران باز است , و خداوند در عين شديدالعقاب بودن غفور و ودود و رحيم و مهربان است .
(آيه۱۷)ـ.آيـات قـبـل بيان قدرت مطلقه خداوند و حاكميت بلامنازع او, و تهديد كفار وشكنجه گران بود, بـراى ايـن كـه مـعـلـوم شود اين تهديدها عملى است در اينجا روى سخن را به پيامبر(ص )كرده , مى فرمايد: ((آيا داستان لشكرها به تو رسيده است ))(هل اتيك حديث الجنود).لـشـكـريـان عظيمى كه در برابر پيامبران الهى صف آرائى كردند و به مبارزه برخاستند به گمان اين كه مى توانند در مقابل قدرت خدا عرض اندام كنند.

(آيـه۱۸)ـ و بـعد به دو نمونه آشكار از آنها كه يكى در قديم الايام ,و ديگرى در عصر نزديكتر واقع شد اشاره كرده , مى افزايد: ((لشكريان فرعون وثمود)) (فرعون وثمود).همانها كه بعضى شرق و غرب جهان را زير سلطه خود قرار دادند, و بعضى دل كوهها را شكافتند و سنگهاى عظيم آن را بركندند, و از آن خانه ها و قصرهاى عظيم ساختند, و كسى را ياراى مقابله با آنها نبود.امـا خـداونـد گـروه اول را با ((آب )) و گروه دوم را با ((باد)) كه هر دو وسيله هاى حيات آدمى هستند, درهم كوبيد!.

(آيه۱۹)ـ در اين آيه مى افزايد: ((ولى كافران پيوسته در تكذيب حقند)) (بل الذين كفروا فى تكذيب ).چـنـان نـيست كه نشانه هاى حق بر كسى مخفى و پنهان باشد, لجاجت و عناداجازه نمى دهد كه بعضى راه را پيدا كنند, و در طريق حق گام بگذارند.تـعـبير به ((بل )) كه به اصطلاح براى اضراب (عدول از چيزى به چيز ديگر)است گوئى اشاره به ايـن است كه اين گروه مشرك از قوم فرعون و ثمود هم بدتر ولجوج ترند, دائما مشغول تكذيب و انكار قرآنند.

(آيـه۲۰)ـ ولـى آنـها بايد بدانند كه ; ((و خداوند به همه آنها احاطه دارد)) وهمه در چنگال قدرت او هستند (واللّه من ورائهم محيط).اگـر خـدا بـه آنـهـا مـهـلت مى دهد نه به خاطر عجز و ناتوانى است , و اگر آنها راسريعا مجازات نمى كند نه به خاطر اين است كه از قلمرو قدرتش بيرونند.
(آيـه۲۱)ـ در اين آيه مى افزايد: اصرار آنها در تكذيب قرآن و نسبت آن به سحر و كهانت و شعر بيهوده است اين آيات , سحر و دروغ نيست ((بلكه قرآن باعظمت است )) (بل هو قرآن مجيد).محتوايش عظيم و گسترده , و معانيش بلند و پرمايه است , هم در زمينه معارف و اعتقادات , و هم اخلاق و مواعظ و هم احكام و سنن .

(آيـه۲۲)ـ ((كـه در لوح محفوظ جاى دارد)) (فى لوح محفوظ) و دست نااهلان و شياطين و كاهنان هرگز به آن نمى رسد, و از هرگونه تغيير و تبديل و زياده ونقصان بركنار مى باشد.
بـنـابراين ; اگر نسبتهاى ناروا به تو مى دهند, و شاعر و ساحر و كاهن ومجنونت مى خوانند, هرگز غمگين مباش , تكيه گاه تو محكم , راهت روشن , وپشتيبانت قدرتمند و تواناست .

مـنـظـور از ((لـوح )) در اينجا صفحه اى است كه قرآن مجيد بر آن ثبت و ضبط شده است ولى نه صـفـحـه اى هـمـچـون الـواح متداول در ميان ما, بلكه در تفسيرى از ابن عباس آمده است ((لوح محفوظ)) طولش به اندازه فاصله زمين و آسمان ! و عرضش به اندازه فاصله مغرب و مشرق است !.