مقدمه
این روزها تقریباً همه از افسرده بودن حرف می زنند . ولی «افسرده بودن» یعنی چه ؟ آیا یک اصطلاح پزشکی نظیر عفونی شدن است یا به مفهو عامیانه بی دل و دماغ بودن نزدیکتر است ؟ وقتی می گویید افسردگی منظورتان دقیقاً چیست؟ آیا می توانید افسردگی را به طور روشن با کلماتی که برای دیگران قابل درک باشد توصیف کنید ؟ به احتمال زیاد درخواهید یافت که روشن و واضح بودن در این مورد کاری بس دشوار است زیرا کلمه افسردگی به طرق مختلف به کار برده می شود .
برای بعضی ها افسردگی یک حالت است ، برای بعضی ها یک نوع خاص تجربه . برخی از مردم آن را یک واکنش عاطفی در قبال زندگی می دانند و

برخی افسردگی را یک بیماری به شمار می آورند .
به همة آنچه که گفتیم به طور کلی افسردگی می گویند . ولی منظور واقعی ما از این واژه چیست و چه تفاوتهایی میان حالتهایی که گفته شد وجود دارد ؟
تحقیقی که تدوین شده است در این باره است ، تلاشی برای رسوخ به عمق کلمات غیر واضح تجارب روزمره برای کشف واقعیت و ماهیت آنچه که در اعماق نهفته است این کار آسان نیست زیرا باید درباره پاسخهایی که از عمق وجودمان دربرابر جهان اطرافمان بر می خیزد اندیشه کنیم . ما به عنوان انسان ، ماشینهایی با پاسخهای مشخص و قابل پیش بینی در برابر محرکها نیستیم . هر یک از ما روحی نیاز داریم ، بخشی از طبیعت ما که هر یک از ما را به صورت وجودی یگانه در می آورد . در عرصه روح است که افسردگی ، ماهیت و علت آن هرچه که باشد ، عارض می شود و دراین عرصه است که ما اینک به گشت و گداز می پردازیم .

فصل اول – ماهیت افسردگی

افسردگی ، یک حالت
ما همه دوست داریم خود را فردی با خلقیات متعادل ، ثابت و ملایم در همه حالات ، و مسلط بر احوال خویش بنمایانیم چنین خواستی این باور غلط را تقویت می کند که حال هر روز ما ثابت است و ما در تمام احوال در یک موقعیت عاطفی یکنواخت قرار داریم .
احساسات ما تابع یک الگوی ادواری هستند ، گاهی اندکی با

لا ، گاهی اندکی پایین ، تغییراتی کوچک لحظه به لحظه ، ساعت به ساعت و روز به روز ، این حالت تابع الگوی سایر عملکردهای جسمانی نظیر درجه حرارت و میزان مواد شیمیایی در خون است .این قابلیت تغییر بر اساس ریتمهای ۲۴ ساعته قرار دارد ، چرخشهای بیست و چهار ساعته فعالیتهایی که شاید با جابه جایی نور و تاریکی هم در ارتباط باشند . همچنین که شب و روز جانشین همدیگر می شوند ، حالت عاطفی ما یعنی مجموع احساسات ما در یک زمان معین نیز ، نیز دگرگون می شود . احساسات ، چه خوب و چه بد، به همراه یکدیگر به ما یک درک کلی از سرخوش بودن یا بیمناک بودن را می دهند .
در محاورة عادی نیز از سرحال بودن یا بی حوصله بودن خود یا دیگران حرف می زنیم . افسردگی زمانی رخ می دهد که خلق ما تنگ است و بی حوصله هستیم . اصطلاحات عامیانه نظیر پکر بودن ، دمغ بودن و سرخورده بودن برای بیان افسردگی به کار می رود . در تعاریف روانپزشکی و روان درمانی از واژه هایی نظیر « ملانکولی » و « آنومی » نیز استفاده می شود . واژه ملانکولی به یک تئوری قدیمی باز می گردد که مطابق آن ، حالات ما بر اساس میزان مشخص مایعاتی در بدنمان معین می گردد .
کلمه افسردگی هنگامی که به یک حالت روحی نسبت داده شود ، تمام معانی عامیانه ای را که گفته شد در خود دارد و نشانگر احساس کسالت روان ، کمبود انرژی ، از دست رفتگی و ناامیدی و بی فایده بودن است و بی علاقگی و بد بینی نیز به همراه آن می آید . صفات ویژه حالت عکس آن شور و هیجان ، شادی ، امید و خوش بینی است . حالت افسردگی اغلب پس از نا امیدی و یا احساس از دست دادن چیزی می آید ولی بسیاری از اوقات هم ظاهراً ناگهان و خود به خود ایجاد می شود . برخی از مردم بیشتر استعداد بروز چنین حالات ناگهانی را دارند و افراد دوره ای نامیده می شوند . گفتیم ظاهراً ناگهانی و خود به خود زیرا تجارب کلینیکی با بیماران نشان داده که تقریبا همیشه یک حالت قبلی برای تغییر حالت وجود دارد ولی شخصی که به آن حالت گرفتار می شود همیشه از وجودش آگاه نیست . هنگامی که این فرد با پزشک صحبت می کند به تدریج نسبت به وقایعی که باعث تغییر حالت او شده اند آگاهی می یابد . بیماران معدودی به شدت آنها را انکار می کنند ولی می توان دریافت که با این کار می کوشند از موقعیت یا رویدادی که برای آنان دردناک یا ناراحت کننده بوده بگریزند .
در مفهومی که گفته شد ما همگی دچار افسردگی می شویم . افسردگی می تواند به تنهایی پدید آید . ولی اغلب به همراه احساس تشویش و اضطراب است . این حالت ، احساس نا خوشایند پیش بینی بروز ناراحتی است .. خود حالت افسردگی در افراد مستعد می تواند ایجاد نگرانی کند . در برخی دیگر افسردگی با پیوستگی با نگرانی به وجود می آید و یا توسط آن آغاز می شود .
افسردگی ، یک تجربه
حالات روحی در اثر انواع تجارب به دست می آیند : تجربه ای که به طریق

غیر قابل اجتناب با حالت افسردگی همراه است عبارت است از احساس بی ارزشی و از دست دادن این احساس که دیگران فرد را دوست دارند و قدر او را می دانند . این احساس کمبود ، اغلب افسردگی خوانده می شود .
همانند احساس افسردگی ، تجربه از دست دادن یک چیز با ارزش می تواند احساس سرخوردگی و رنجش را به همراه خود بیاورد . وقتی که افسرده هستیم اغلب میل داریم به گوشه ای بخزیم و در خود فرو رویم و وقتی سرخورده یا رنجیده می شویم می خواهیم به عامل سرخوردگی و رنجش خود حمله کنیم . ترکیبی از افسردگی و نگرانی ، سرخوردگی و رنجش ، حالت روحی بسیار ناراحت کننده ای به نام بی قراری مزمن را به وجود می آورد .این حالت به طور آشکار شخص مبتلا و افراد ناظر را ناراحت می کند و مانند بسیاری از حالات افراطی ، جنبه ها

یی از این تجربه از نظر اجتماعی مسری هستند .
افسردگی ، یک نگرش به زندگی
مفهوم خلقیات برای توصیف انـواع گـونـاگون افـراد و قرار دادن آنها در گروههای متضاد به کار می رود : خون گرم وخونسرد ، باثبات و بی ثبات ، متکی به خود و غیر متکی به خود ، خوش بین و بدبین . آنچه ذکر شد توصیفاتی از یک جنبه پایدار شخصیت است و نه یک پاسخ عاطفی گذرا . می توانیم خلقیات خود را معیار سنجش کلی و عادی خود به زندگی و مواهب آن بدانیم .
مردم را می توان به طور کلی به دو دسته تقسیم کرد : آنهایی که می توانند به نحوی با زندگی کنار بیایند و آنهایی که نمی توانند ، البته مانند تمام تصمیم های دیگر ، این گروه بندی تنها در یک مفهوم بسیار گسترده معنی خواهد داشت . اکثر مردم می توانند با برخی چیزها کنار بیایند و با برخی دیگر نمی توانند ، ولی گروهی هم هستند که به طور کلی بی کفایت محسوب می شوند زیرا برای کسب قدرت ، و حمایت به دیگران متکی اند . برخی از این افراد به طریقی مزمن بد بین هستند . آنها همیشه در زندگی انتظار بدترین را دارند و معمولا هم با آن مقابل می شوند .
رابیند رانات تاگور فیلسوف بزرگ هندی می گوید « هیچ انتظاری نداشته باش ، تا ناامید نشوی » این نگرش یک فرد شکاک یا شاید یک فرد شکاک واقع گرای نسبت به زندگی است . نقطه نظریک شخصیت افسرده چنین است«هیچ فایده ای ندارد که به امید چیزی باشم . همیشه بدترین نصیب من می شود .» شایان ذکر است که میان بدبینی گذرا که بخ

شی از حالت افسردگی محسوب می شود با نگرش بدبینانه پایدار که جزئی از شخصیت افسرده است تفاوت قایل شویم . بدبینی نوع اول پاسخی به یک محرک و بدبینی نوع دوم نگرشی در قبال زندگی است .
افسردگی ، یک بیماری
حالات ، تجارب و نقطه نظرها می تواند برای همه عادی باش

د . ممکن است این حالات ما را شاد نسازد ولی لزوما به معنای آن نیست که ما بیماریم ، آنها تنها نشان می دهند که ما در زمان حالت خاص چگونه ایم . چه حالتی داریم . در حالی که بیماری نشانه ناهماهنگی و تغییر از سلامت به ناخوشی است شخص در یک لحظه خوب و سرحال ، با عملکردهایی رضایتبخش است . ناگهان بیمار می شود ، تبدیل می شود به بیماری که احساس افسردگی می کند ، کارآیی خود را از دست می دهد و در عملکردهای جسمانی و روانی او اختلال به وجود می آید . به قول معروف دیگر خودش نیست . تشخیص اینکه شخص واقعاً چه زمانی بیمار است ، کار آسانی نیست . برخی حالات چنان وخیم و ناتوان کننده هستند که می توانند به بیماری تبدیل شوند . در اینجا لزوماً مسالة شدت و وخامت مطرح نیست بلکه آنچه مهم است میزان توانایی فرد برای جذب افسردگی و مقابله با آن می باشد . بیماری نشان می دهد که ماشین بدن به نحوی خراب شده است. مثلاً کامپیوترها یک مکانیسم درونی دارند که و قتی بار اضافی بر آنها تحمیل شود آنها را خاموش می کند و از کار می اندازد ، این یک و سیله حفاظتی برای سیستم است . درباره افسردگی نیز می توان به همین طریق قیاس نمود و آن را یک حالت حفاظتی دانست که به طور موقت فرد را از کار می اندازد تا زمانی که بتواند به طریقی بهتر با اوضاع رویارو شود . اگر مکانیسم داخلی کامپیوتر که ذکر شد ، به موقع کار نکند ، فیوز کامپیوتر می سوزد و تا زمانی که قسمت خراب شده تعویض نشود به کار نخواهد افتاد . بیماری افسردگی بر خلاف حالت افسردگی ، چنین است . ماشین خراب شده و برای به کار افتادن مجدد نیاز به کمک دارد .
کلمه افسردگی می تواند به طریقی فریب دهنده ساده باشد . وقتی که با هم حرف می زنیم باید مشخص کنیم که منظورمان از افسردگی چیست ، زیرا ممکن است منظور یکی حالت افسردگی باشد و دیگری از بیماری افسردگی حرف بزند و و قتی یکی تج

ربه افسردگی در ذهن دارد ، ممکن است نظرش به عنوان یک نقطه نظر یا نگرش در قبال زندگی باشد.

فصل دوم – آیا افسردگی می تواند طبیعی باشد ؟
اگر بپذیریم که افسردگی یک تجربة مشترک انسانی است ، ا

ین سوال مطرح می شود که آیا این تجربه طبیعی است یا خیر ؟ پاسخ به این سوال پیامدهای مهم عملی دارد . اگر افسردگی را غیر طبیعی بدانیم ، بدان معنی خواهد بود که پس باید کاری در این باب کرد . این که آیا می شود کاری کرد یا نه باز سوال دیگری است ولی حالات غیر طبیعی از این قبیل حالاتی نامطلوب به وجود می آورند . اگر افسردگی عادی تلقی شود ممکن است اثر آتی درمان یا شفادهنده داشته باشد که در این مورد نه تنها چیز غیر طبیعی در درمان وجود ندارد بلکه دخالت دیگران بر مقابلة شدید با افسردگی توسط دارو یا سایر درمانهای جسمانی ، فرد را از تجربه ای گرانبها محروم سازد . در این بحثها فرض را بر این می گذاریم که همه افسردگی ها لزوماً غیر طبیعی نیستند . این فرض بر اساس مفهوم طبیعی بودن استوار است که باید قبل از صحبت بیشتر درباره آن توضیحی بدهیم . کلمه طبیعی در شکل معمول آن چهار معنا دارد :
۱- چیزی که از دیدگاه آماری عادی است و اکثراً روی می

دهد .
۲- چیزی که در شرایط خاصی عادی و مرسوم است .
۳- چیزی که در شرایط خاص مناسب تلقی می شود .
۴- چیزی که برای گروه مطلوب و خوشایند است .
این بدان معنا است که ما معنای نرمال بودن را تنها در مورد گروه ، یعنی اجتماعی که اطراف ما است و ما بخشی از آن هستیم درک می کنیم . طبیعی بودن

، قضاوت رفتار و تجارب یک فرد در مقایسه با گروهی است که او به آن تعلق دارد . اینک هر یک از مفاهیم نرمال بودن را درباره افسردگی بررسی می کنیم .

عادی از دیدگاه آماری
«اکثراً افراد به طور عادی پس از ناامیدی دچار افسردگی می شوند ». این نظریه بر اساس مشاهده استوار است . اکثر مردم در وضع خاص به همین ترتیب رفتار می کنند و این جنبه از میانگین رفتار است . هر قدر رفتار شخص به میانگین یا هنجارهای گروه نزدیکتر باشد ، در این مفهوم رفتار او طبیعی تر تلقی می شود .
عادی و مرسوم
«برای افراد افسرده طبیعی است که بخواهند به حال خود رها شوند ». این اظهار نظری است درباره اظهارات و درباره آنچه که قابل پذیرش است و نشانگر رضایت همه افراد این گروه در پذیرش این اصل به عنوان یک عادت مرسوم است . این گفته تنها بر اساس مشاهده نیست بلکه متضمن یک حکم ارزشی درباره مردم نیز هست .
مناسب و مقتضی
« فکر می کنم کاملاً حق داشت که وقتی شغلش را از دست داد دچار افسردگی شود . افسردگی او طبیعی بود ». این یک قضاوت ارزشها در برابر رفتار یک فرد است . او واکنشی عادی و مرسوم از خود نشان می دهد و بعلاوه احساس می شود که رفتار او مناسب با شرایط اطراف اوست .
مطلوب و خوشایند
« فکر نمی کنم طبیعی باشد که او تمام مدت افسرده باشد ». اینجا این نکته مطرح است که رفتاری نـه تنها مناسب ، بلکه

ناخوشایند است . با این همه به خاطر داشته باشید که ممکن است رفتاری در حین مقتضی بودن ، ناخوشایند باشد . این گفته نیز نشانه آن است که باید کاری انجام شود زیرا رفتار از نظر گروه ناخوشایند تلقی می شود .
بررسی مفاهیم طبیعی بودن ، شامل مفاهیم گریز و ک

ج روی نیز هست . گریز معیاری برای فاصله گرفتن از گروه است . هر چه رفتار بیشتر انحرافی تلقی شود ، از حد نرمال و میانگین آن گروه بیشتر فاصله می گیرد . طبیعی بودن غالباً یک قضاوت ایستا است ، یا پدیده ای طبیعی است یا نه ، در حالی که انحراف و کج روی یک قضاوت پویا است . میزان کج روی گاهاً تغییر می کند . ولی حتی نرمال بودن یک امر نسبی است و ضابطه های آن در

هر فرهنگی تغییر می کند و تحول می یابد ولی در همین الگوی متغیر نیز یک رفتار خاص را می توان به خاطر دور بودن آن از نرم های رایج تشخیص داد .
آیا کجروی مترادف با غیر طبیعی بودن یا بیمار بودن است ؟ هر چه رفتار بیشتر انحرافی باشد ، غیر طبیعی تلقی می شود ولی غیر طبیعی بودن لزوماً به معنای بیمار بودن نیست . بیمار بودن دارای معیاری اجتماعی است و هنگامی که غیر طبیعی بودن از مرزهای متعارف فراتر رفت به آن بیماری اطلاق می شود . مثلاً زیر ۲۱/۱ یا بالای ۹۹/۱ قد داشتن غیر طب

یعی است و ممکن است نشانه ای از یک بیماری نهفته باشد . ولی حتی در چنین صورتی ممکن است فرد احساس بیماری نکند.
بیماری
در اینجا بیماری به مفهوم ناراحتی می آید . اگر به آنچه بیماری اطلاق می کنیم خواه جسمانی و یا روانی ، نظری بیندازیم ، معمولاً یک اختلال در عملکردهای جسمانی یا روانی فرد پیدا می کنیم ، فرد دیگر مانند همیشه کارآیی ندارد ، کنش معیوب نیز ایجاد می شود چه در خود فرد که احساس آشفتگی و اضطراب می کندو چه در اطرافیان که به نحوی فرد بیمار در آنها ایجاد پریشانی می کند . بیماری همچنین به معنای عدم تداوم در سلامت نیز هست . فرد سابقاً سالم بود ، حالا بیمار است . این به ظاهر ساده می نماید ولی اگر بکوشیم سلامتی را تعریف کنیم ، با اشکال زیاد مواجه خواهیم شد . سلامت نیز مانند طبیعی بودن یک قضاو

ت ارزشی است . بیماری به راستی از چه چیز تشکیل شده است ؟ دو جز اصلی بیماری را می سازد : نتیجه مستقیم اختلال که می توانیم آن را فشار بخوانیم و مکانیسم های دفاعی بدن که برای به حداقل رساندن اثرات این فشار وارد عمل می شوند . در اینجا تب مثال خوبی است . به دنبال بروز عفونت در قسمتی از بدن التهاب ایجاد می شود . این التهاب نشانه هایی از فشار را باعث می شود که تب نشانگر آن است ولی تب نیز به نوب

ی کنند بسیج می کند . بنابراین بیماری تب ، هم شامل فشار و هم شامل پاسخ به آن است .
درباره افسردگی نیز درست به همین طریق می توان اندیشید . نشانه های بالفعل و علامات بیماری افسردگی می تواند هم نتیجه فشار بر فرد باشد و هم مکانیسم های دفاعی روانی فرد که در مقابل این فشار بسیج شده است تا سازگاری ایجاد کند. چندین واژه که در موارد این بیماری به کار می رود نیازمند تعریف است . نشانه های بیماری آنهایی هستند که بیمار ، تجربه می کند ، علامت بیماری آن است که دیگران در بیمار می بینند . نشانه ها ذهنی اند و علامات عینی ، و چنانچه توأم باشند سیندروم نامیده می شوند . هنگامی که سیندروم بارها و بارها روی دهد ، علل آن قابل تشخیص باشد ، بتوان علت مرضی آن را از سایر سیندروم ها به طور جداگانه تعیین کرد و معالجه و پیش آگهی ویژه ای داشته باشد ، آن گاه به آن « بیماری » اطلاق می شود . هنگامی که علامات و نشانه ها حضور دارند ولی علت اساسی آن معین و ثابت نشده است و شخص پریشان و آشفته است ، معمولاً از واژه « اختلال » استفاده می شود .
بنابراین می توانیم با به خاطر داشتن این نکته که درون و واژه افسردگی ، حالت ، تجربه نگرش در مقابل زندگی و بیماری نهفته است ، ارزیابی خود را از یک افسردگی مشخص در یک فرد مشخص خلاصه کنیم . دیاگرامی که در این باره ذیلاً می آید نشان می دهد که آنچه در ابتدا یک پاسخ نرمال محسوب می شود در وضع خاصی می تواند تبدیل به یک پاسخ غیر طبیعی شود و در نهایت به اختلال افسردگی یا بیماری افسردگی منتهی گردد . در این صورت منظور از افسردگی طبیعی در مفهوم توانایی بالقوه شفا یافتن چیست ؟ افسردگی به عنوان یک تجربه می تواند دارای جنبه حفاظت کننده ای نیز باشد . این حالت می تواند به چهار طریق روی دهد : افسردگی می تواند قابلیت پاسخگویی را کاهش دهد به طوری که فرد مبتلا به پریشانی و فشار اطراف خود پاسخی بیش از حد تند و شدید نمی دهد . با افزایش فشار که افسردگی به دنبال آن می آید مانند یک لایة حفاظ دورو عمل می کند .

اگر فشار خارجی بیش از حد باشد ، افسردگی مانند یک قطع کننده عمل می کند و فرد دیگر به محیط خارج پاسخ نمی دهد . این حالات زیانهایی نیز دارد زیرا هر گونه پاسخ سازش یافته متوقف می شود ولی ظاهراً قطع رابطه زمانی پیش می آید که بقای شخص در خطر است و سازش ممکن است بعداً روی دهد .

افسردگی به همراه اندوه و اشکهایی که جزء آن است از لحاظ روانی اثری پالایشی نیز دارد .عواطف سرکوب شده بیان می شود ، با پدید آمدن امکانات ، نمایش احساسات و عواطف تطابق با محیط که قبلا به خاطر احساسات بیان نشده ممکن نبو د ، آغاز می شود . و بلاخره افسردگی را می توان دورانی دانست که طی آن شخص در حالی که با وقایع خارج نوعی سازگاری نشان می دهد ، تمام انرژی خود را متوجه درون وجودش می کند . او پلی را که بروی خندق ب

 

سته شده و قلعه را به خارج مربوط می سازد بالا می کشد ، نه به خاطر دور نگه داشتن دشمن ، بلکه برای آنکه وقت داشته باشد سلاحهای دفاعی خود را آماده سازد .
فشاری که منجر به افسردگی می شود و خود را به شکل افسردگی طبیعی ( که قابلیت شفا یافتن را دارد ) و یا افسردگی غیر طبیعی ( که قابلیت ایجاد اختلال دارد ) نشان می دهد . افسردگی طبیعی به دو دسته تقسیم می شود : اختلال افسردگی و بیماری افسردگی .

فصل سوم – افسردگی و بحرانهای زندگی
بحران هم یکی دیگر از واژه هایی است که ما بدون آنکه از معنای اساسی آن به خوبی آگاه باشیم به کار می گیریم . اکثر ما زمانی که از بحران سخن می گوییم منظورمان در واقع یک موقعیت اضظراری است که برای بازگرداندن وضع به حالت عادی ، باید اقدامات عاجلی به عمل آید . بحران در مفهوم اصلی خود ، یک نقطه عطف در یک الگوی رشد و تحول است. پزشکان قدیمی تر از اصطلاح بحران سینه پهلو زمانی صحبت می کردند که تب در بالاترین درجه قرار داشت و احتمال داشت پس از آن شروع به پایین آمدن کند و شفای بیمار را نوید دهد . بحرانهای عاطفی ن

یز چنین اند . این بحرانها نشانگر نقاطی بسیار حساس در یک روند رشد و تکامل هستند که در آن فرد می تواند به تکامل یا پختگی بیشتری برسد و یا به یک مرحله قبلی رشد بازگشت کند . جرالد کاپلان ( یکی از دانشمندان ) درباره بحرانهای عاطفی مطالعه کرده و بر اهمیت این بحرانها در رشد فردی تاکید ورزیده است .
او این بحرانها را حالتهای اضطرار می داند ولی معتقد نیست که باید لزوما از آن اجتناب کرد بلکه بایستی از آنها در رشد استفاده کرد . به عبارتی ، ما بدون بحرانهای عاطفی یا نقاط عطف رشد نخواهیم کرد . کاپلا بحرانها را به دو نوع تقسیم می کند : بحرانهای رشد که در مراحل حساس رشد عاطفی به وجود می آیند و بحرانهای عارضی یا اکتسابی که در دوران زندگی فرد در هر زمانی امکان دارد رخ دهند و با وقایع اطراف فرد در تماس اند ، نه با حوادث درون آن .

بحرانهای رشد زمانی رخ می دهند که فرد می خواهد از یک مرحله از زندگی خود به مرحله دیگر و یا از نقشی به نقش دیگر گام بگذارد . بحران تولد ، بحران آگاه شدن از اینکه فرد وجودی

یگانه است ، بحران کشف خود در پی آن ، بحران رفتن به مدرسه ، ازدواج کردن ، بچه دار شدن و غیره .
این بحرانها نمایانگر تغییرات در میزان وابستگی فرد به دیگران هستند و فرد تا آنجا به سوی استقلال پیش می رود که دیگران به او وابسته می شوند . آنها همچنین نمایانگر تغییر نقشها هستند ، از کودک به نوجوان بدل شدن ، از دانش آموز به دانشجو تبدیل شدن و شوهر یا پدر شدن .
بحرانهای اکتسابی ناشی از روابط ما با حوادث خارجی است که بالقوه برای رفاه و امنیت ما تهدید محسوب می شوند . از جمله این بحرانها می توان به شکستهایی که به معنای از دست دادن چیزهای مادی یا امنیت است نام برد . مانند شکست در امتحانات ، نگرفتن ارتقاء شغلی ، ورشکستگی ، از دست دادن کارآیی در نتیجه بیماری شدید یا نابودی قدرت و یا انتقالهای فرهنگی که در آن یک تغییر وجود دارد و غیره ، نه تنها از نقشی به نقش دیگر که تمامی رهنمو

دهای آشنا و مأنوس زندگی در آن از دست می رود . رفتن به دانشگاه نه تنها تغییر نقش از دانش آموز به دانشجو است ، بلکه نحوه زندگی نیز به کلی تغییر می کند که این تغییر احتمالاً شامل ایده آلها ، اخلاقیات و آداب و رسوم نیز شود . رفتن از یک کشور به کشور دیگر و یا از یک ن

احیه به ناحیه دیگر نمونه های دیگری از انتقالات فرهنگی است .
افسردگی در کجا از آنچه که گفته شد جا می گیرد ؟ بحرانهای اکتسابی شامل از دست دادن ، سوگواری و اندوه در گسترده ترین مفهوم خود ، برای افرادی که نمی توانند با این تغییرات مقابله کنند و نیز افرادی که نهایتاً قادر به مقابله خواهند شد ولی برای به کار افتادن مکانیسم تطابقی آنها مدت زمانی وقت لازم است ، افسردگی به ارمغان می آورد . چرا افراد باید در بحرانهای رشدی به افسردگی مبتلا شوند ؟ چرا باید برخی از دورانهای زندگی نسبت به سایر مراحل ارتباط نزدیکتری به افسردگی داشته باشد ؟ پاسخ به این سوالات چندان آسان نیست بدون شک برای بعضی ها تبدیل نقشی به نقش دیگر و یا ورود به مرحله ای از مرحله دیگر به جای اینکه یک حرکت هیجان انگیز به سوی یک چیز تازه باشد ، پشت سر گذاشتن یک چیز گرانبها محسوب می شود و احساس کمبود ناشی از آن منجر به افسردگی خواهد شد و بی اطمینانی دربارة آینده باعث بروز نگرانی خواهد شد و تصویری از آشفتگی را به دنبال خواهد داشت ( ممکن است چنین باشد که ما در برخی از مراحل زندگی خود نسبت به فشارهای خارجی خود آسیب پذیرتر هستیم

و در هم پیچیدگیهای درونی از خود نشان می دهیم که افسردگی احتمالاً بخشی از آن است . این آسیب پذیری می تواند بر اساس عوامل ژنتیک، ضعفهای فردی و یا تغییرات روانی و بیوشیمی باشد .هنگامی که تغییری در جریان است همیشه احتمال ناجور شدن اوضاع وجود دارد . ایستا بودن ممکن است مطمئن تر به نظر برسد ولی در آن صورت دیگر رشدی وجود نخواه

د داشت .
با بررسی دقیق برخی مراحل رشدی می توان دریافت که افسردگی چگونه خود را در این زمانها به نمایش می گذارد .

در کودکی
سابقاً چنین تصور می شد که کودکان هرگز دچـار افسردگی نمی شوند . زیـرا آنها نشانه هـای دال بـر افسردگی که در
بزرگسالان قابل تشخیص است از خود نشان نمی دهند ، ولی برای درک افسردگی کودک باید دنیا را از دریچة چشم او دید . کودکان به ندرت می گویند احساس افسردگی می کنم ، ولی بعضی از آنها می گویند که انگار فراموش کرده بودند که من هم آنجا هستم ، و یا فکر می کردند که من آن قدر بزرگ نشده ام که بفهمم یا در این کار شرکت کنم ، از دید کودک این تجربه به معنای انکار ارزش شخصی او است .
چه چیزهای دیگری باعث بروز احساس افسردگی در کودک می شود ؟ کودک افسرده ممکن است گریه نکند ، در خود فرو برد ، ساکت شود و یا برعکس بیش از حد فعال و یا خشن و وحشی شود و همه چیز را بشکند ، درست همانطور که احساس می کند درونش درهم شکسته است .
رنه اسپتیز و سایرین مطالعاتی درباره افسردگی در کودکان انجام داده اند . بیشتر

موارد رو گردانی از مدرسه ممکن است موجب افسردگی و نیز جدایی از مادر ناش

 

ی شود . مطالعاتی که روی خانواده ها انجام شده نشان داده است که از دست دادن یکی از والدین مراحل حساس زندگی فرد را در مراحل بعدی در معرض ابتلا به افسردگی قرار می دهد .
در نوجوانی
این مرحله پلی میان وابستگی دوران کودکی و استقلال نسبی دوران بزرگسالی است . نوجوانان اصولاً دمدمی مزاج ، بداخلاق و افسرده و نیز خیلی پرشور و غیر قابل کنترل هستند . در زمانی که آنها تصویر کودکی خود را رها می کنند و برای خود یک هویت شخصی بزرگسال به وجود می آورند ، تعجب آور نیست که چنین زمانی برای آنان با افسردگی نیز همراه باشد ، افسردگیهایی که گاه آنقدر شدید است که به خودکشی منجر می شود . این دسته شامل گروه خاصی از نوجوانان است که مشکلات و نیازهای خاصی دارد . تمام فشارهای ناشی از رشد و تکامل احساسات جنسی ، به همراه ایده آل گرایی رمانتیکی که لاجرم به سرخوردگی منجر خواهد شد ، باعث بروز افسردگی بیشتر می شود . آنچه که در تخیلات فرد به عنوان یکی از بزرگترین تجارب زندگی جلوه گر شده بود ، ممکن است در عالم واقعیت در سطحی بسیار نازلتر قرار بگیرد و به همراه آن رنجش ، تردید ، احساس گناه و ناامیدی نیز ایجاد شود و افسردگی نتیجه آن است .
جوان با نامزدی ، ازدواج و بچه دار شدن نیز کاملاً امکان دارد به چنین حالتی گرفتار آید . این وقایع مهم زندگی ممکن است با هاله ای از فانتزیهای رمانتیک که با گفتار دیگران ، ادبیات ، تلویزیون و فیلم و ختی برخی تبلیغات پزشکی است احاطه شده اند ، تا آن حد که انتظارات فرد اغلب در عالم واقعیت تا حد زیادی برآورده نمی شود . علاوه بر این امکان دارد فرد برای آزادی از دست رفته خود سوگوار شود ، برای از دست دادن تجرد به علاوه تمام امتیازاتی که داشت و برای از دست دادن خلوت مطبوع دو نفری پس از تولد کودک .

در سنین متوسط و یا بالا امکان دارد زن و مرد در عین پختگی از اینکه جوانان بی باک در فاصله اندکی پشت سر آنها قدم بر می دارند احساس خطر کنند و ستیزه ای را متوجه خود ببینند . بسیاری از مدیران میانسال اجتماعی احساس می کنند نمی توانند با جوانان پرشوری که به دنبال ارتقا مقام هستند رقابت نمایند . برای چنین افرادی امکان بروز افسردگی وجود دارد .
بازنشستگی و پیری
در این مرحله فرد به طور کامل عملکرد و موقعیت اجتماعی خود را از دست می دهد . افراد میانسال ممکن است احساس کنند که لنگ لنگان در پشت سر دیگران در حرکت هستند ، بازنشستگان و افراد مسن به یقین می دانند که چنین است . با بالا رفتن سن بروز افسردگی بیشتر می شود و علت آن از عوامل بیرونی به عوامل درونی باز می گردد .
در این مقاطع حساس زندگی ، افسردگی غیر قابل اجتناب نیست ولی مطالعات بالین

ی نشان می دهد افرادی که در دوران کودکی در معرض احساس کمبود و یا از دست دادن بوده اند و یا در آن مرحله نیازهایشان به درستی ارضا نشده است در مراحل بعدی زندگی هنگامی که تغییری چه درونی و چه بیرونی رخ می دهد بیشتر در معرض ابتلا در افسردگی هستند . آنها کمبود را مجدداً احساس می کنند و افسردگی پیشین بار دیگر در آنها قوت می گیرد .

فصل چهارم – مراقبت از افراد افسرده
کمکهای نسبی که افراد حرفه ای ( نظیر پزشک خانواده ) و داوطلبان و دوستان در توجه و رسیدگی به فرد افسرده می توانند بکنند چیست ؟ با آن که میان این دو نوع رسیدگی شباهتهای زیادی وجود دارد ، تفاوتهای مهمی نیز با یکدیگر دارند که اگر درست درک و شناخته نشود امکان دارد به آشفتگی ، ناامیدی و سرخوردگی منجر شود .
نقش پزشک خانواده دقیقاً چیست ؟ وی اولین فـرد حرفـه ای است که بیمار و خانواده او ب

رای کمک به او روی خواهند
آورد . پزشک خانواده بنا بر موقعیت خاصی که در اجتماع دارد با بیمار در تماس دایم است . سایر افراد حرفه ای نظیر مددکاران و روانپزشک امکان دارد تماسهای دوره ای و یا گاه به گاه با بیمار تماس داشته باشند ولی پزشک خانواده همیشه در متن حضور دارد و احساس تداوم به بیمار و خانواده اش می بخشد . علاوه بر این پزشک یک خانواده بودن ، او را در بهترین موقعیت برای مشاهده کل تصویر قرار می دهد . او احتمالاً اعضای خانواده را به طور مجزا مورد بررسی

قرار نخواهد داد بلکه همه آنها را در یک پرده وسیع و با دخالت دادن عامل زمان و شخصیت افراد مشاهده خواهد کرد پزشک خانواده از عوامل اجتماعی و فرهنگی که در آن زمان خاص در معالجات او دخالت دارند آگاه خواهد بود و فشارهای اقتصادی ، مشکلات مسکن ، مسائل مدرسه و فقدان یا کم داشت سازگاریهای اجتماعی که افراد آسیب پذیر را در معرض خطر قرار می دهد ، خواهد شناخت .
بنا به این دلیل پزشک خانواده می تواند یک هماهنگ کننده کمکهایی باشد که از سوی سایر حرفه ایها یا داوطلبان ارائه می شود . او می تواند ترتیبی بدهد که تداخلی حاصل نشود ، چیزی به هدر نرود و تلاشها با یکدیگر تضادی پیدا نکند . پزشک به عنوان فردی که به سلامت خانواده نزدیک است و می تواند تا آنجا که امکان دارد میان عوامل جسمانی از یک سو و عوامل اجتماعی و روانی از سوی دیگر فرق بگذارد ، نقشی واقعاً حیاتی بر عهده دارد . او می تواند دریابد ، درکجا بیماری جسمانی است و برای جلوگیری از آن اقدامات لازم را انجام دهد . این امر بسیار مهم است و روانپزشک و مددکار اجتماعی دیگر دایماً نگران آن نخواهند بود که آیا یک عامل فیزیکی را نادیده گرفته اند یا خیر ؟
اگر بیمار ، مددکار اجتماعی یا روانپزشک را تشویق کند که نقش پزشک خانواده را بر عهده بگیرد و علت علائم مرضی دیر پا را کشف و نابود کند ، وقت زیادی به هدر خواهد رت این کار نه مطلوب است و نه در حد توان مددکار اجتماعی یا روانپزشک می باشد .
و بلاخره در یک چارچوب روانشناسی ، پزشک خانواده می تواند علت مرض را تشخیص دهد و معالجات مقدماتی را آغاز کند . او می تواند از بیمار حمایت کند و به او دلگرمی دهد . او می تواند در صورت لزوم نسخه بنویسد و داروهای ضد افسردگی و آرام کننده به بیمار بدهد تا حداقل او و خانواده اش شب راحت بخوابند . او می تواند تعیین کند چه وقت مراجعه به متخصص ضروری است و پس از مراجعه به متخصص نیز او مسئول سازماندهی و مراقبتهای بعدی

از بیمار خواهد شد . بسیاری از افسردگی ها می توانند به این طریق و توسط پزشک خانواده و بدون مراجعه به متخصص درمان شوند .
پس به طور خلاصه می توان گفت کار پزشک خانواده عبارت است ار تشخیص حالات طبیعی از غیر طبیعی ، تشخیص حالات غیر طبیعی ولی قابل کنترل از حالات غیر طبیعی غیر قابل کنترل و آغاز مداوای ساده ولی موثر و تعیین اینکه آیا زیر نظر پزشک متخصص بودن ضروری است یا نه ؟
علاوه بر پزشک یک دوست و یا همسایه می تواند برای فرد افسرده کمکهایی انجام دهد . او می تواند وقتی فرد شانه ای برای تکیه کردن و گریستن نیاز دارد در کنارش باشد یا در تاریکی به ظاهر بی پایان دستی باشد که به ظاهر به سوی بیمار دراز می شود . افسردگی انسانها را منزوی می کند و تماس ساده انسانی با سایر مردم بی نهایت مفید واقع خواهد شد .در این تماس ما می توانیم روند همانند سازی را ببینیم . کمک کننده می گوید « بله من هم چنین احساسی داشتم و می دانم افسرده بودن یعنی چه . تو در این احساس تنها نیستی .» حمایت و تشویق در این گفته ها نمایان است ولی چه حمایت و چه تشویق باید واقع گرایانه باشد

و شخص کمک کننده تا آنجا پیش نرود که قول یک رابطه عمیق را که برایش مقدور نیست به بیمار دهد . منصرف کردن ذهن ساده بیمار از ناراحتیهایش برای مدتی مفید خواهد بود ولی در عین حال این خطر را هم دارد که اگر در آن زیاده روی شود منجر به انکار کامل مشکل شود . گوش شنوا بودن بهتر از توصیه کردن به بیمار است . مونس و همدم بیمار بودن مهمتر از دادن پاسخهای آماده به مشکلاتی است که احتمالاً پاسخ فوری و آماده ندارند . برخی س

والات ماهیتی پاسخ ناپذیر دارند . وقتی که بیمار به دلیل ترس ، دستپاچگی یا احساس گناه از رفتن پیش پزشک خودداری می کند ، یک دوست می تواند در متعاقد کردن او نقش حیاتی داشته باشد . پس باید در مورد کمک کردن به یک دوست افسرده بسیار دقیق بود . سعی بیش از حد نکرد ، و منتظر ماند تا خود

فرد هر وقت که مناسب دید راجع به مشکلاتش حرف بزند . می بایست در دادن کمکهای ساده کوشید . عینی گرایی خود را از دست نداد و یا آنقدر به او نزدیک نشد که مشکلات بیمار یا فرد کمک کننده با هم مخلوط شده و تمیز آنها از یکدیگر مقدور نباشد . بنابراین باید به دنبال این پاسخ فریب دهنده رفت که « احساس می کنم تو تنها فردی هستی که به تنهایی مرا درک می کند ». شاید چنین باشد ولی این احتمال هم وجود دارد که به چندین نفر دیگر هم همین حرف گفته شده باشد . نباید به خود مغرور شد. بلکه باید به دنبال واقعیت بود . باید آنچه را که احساس می کنیم از دستمان بر می آید به بیمار ارائه کنیم و از حد و مرز بالاتر نرویم بلاخره نباید از دخالت دیگران ترسید این کار هیچ اثری بر کیفیت بیماریهای فرد کمک دهنده نخواهد گذاشت. تنها افراد واقعاً مطمئن و توانا هستند که می دانند کی باید از دیگران کمک بگیرند .
وقتی که فردی وظیفه داوطلب را بر عهده می گیرد ، در تماس بودن با دیگران مفید خواهد بود . مثلاً ممکن است در بیمارستان ناحیه کسی باشد که سازماندهی خدمات داوطلبانه را به عهده گیرد و از کمک فرد استقبال نماید . چنین افرادی می توانند کنفرانسها و بحثهایی را ترتیب دهند ، به داوطلبان مطالعاتی را توصیه کنند و گامهای بعد را به آنها نشان دهند . اگر مردم توجه و رسیدگی به افراد افسرده را تنها به حرفه ایها واگذار کنند ، وضعیتی بسیار بد و حتی فاجعه آمیز ایجاد خواهد شد . پزشک و مددکار اجتماعی به اندازه کافی برای رسیدگی به همه بیماریها در دسترس نیستند. حتی اگر این افراد به اندازه کافی هم در دسترس باشند ، باز هم داوطلبان بعد جدیدی را در مراقبت و رسیدگی به بیمار ایجاد می کنند . نباید تنها به خاطر اینکه حرفه ای نیستیم از ارزش کار خود بکاهیم و آن را دست کم بگیریم . رابرت برتون کتابی به نام آناتومی مالیخولیا نوشته است که در آن چنین آورده است : « اگر قضاوت ما تباه شده ، حس مطلق ما دچار اختلال گشته و به جایی رسیدیم که صلاح خود را تشخیص نمی دهیم و نمی توانیم حالت تعادل را در خود حفظ کنیم و در مالیخولیا بروز چنینی حالتی رایج است .بهترین راه برای کسب آرامش در میان گذاشتن ناراحتی ها با یک دوست است نه پنهان کردن آن در سینه. اندوهی که پنهان شده باشد روح را می کشد ، ولی هنگامی که آن را با یک دوست مورد اعتماد و مهربان در میان بگذاریم فوراً از میان می رود زیرا مشورت با یک دوست در واقع یک سحر است و از شدت تمام نگرانیهای ما می کاهد.»

 

فصل پنجم – افسردگی و جامعه بیمار
در فصل های گذشته ما همواره در باره افسردگی یک فرد خاص سخن گفته ایم . اگر چه این فرد همواره به همراه یک رابطه یا یک گروه اجتماعی یا به ویژه خانواده مورد بررسی قرار گرفته است ولی آیا می توان درباره گروهی که افسرده است حرف زد ؟ آیا می توان در روشهای رفتاری یک اجتماع ویژه به دنبال نشانه های افسردگی گشت؟ ما درباره اقتصاد افسرده صحبت می کنیم ولی منظورمان احساسی که اقتصاد نسبت به خود دارد و آگاهی از افسده بودن خویش نیست . هنگامی که از یک جامعه بیمار یک دوران افسردگی در تاریخچة یک گروه اجتماعی سخن می گوییم ، منظور ما به درستی اشاره به نوعی آگاهی از احساسی است که نه تنها فرد فرد اعضای آن گروه، بلکه تمامی گروه به عنوان یک کل ، آن را دارا هستند .
در یک گروه احساسات می توانند مشترک باشند و مشترکاً تجربه شوند . هنگامی که یک عضو گروه شاد است و بقیه گروه می تواند با او همانندسازی کند ، همه گروه احساس شادی می کند ، مثلاً در مراسم ازدواج . به همین ترتیب اگر عضوی از گروه افسرده باشد ، تمامی گروه احساس افسردگی خواهد کرد . آیا این همسانی در تجارب ، در گروه نیز مانند فرد منجر به بروز افسردگی می شود ؟ آیا یک گروه می تواند احساس محرومیت نماید و با او در داغدیدگی احساس غم و اندوه کند ؟ جواب بدون شک مثبت است . ما دربارة

گروهی حرف می زنیم که یک هویت یکپارچه و واحد دارد و بنابراین به نوعی وحدت یکپارچه می رسد که تمامی اعضای گروه در آن شریک هستند . هویت گروه شبیه به هویت فرد می شود و تمام عواملی که برای ایجاد افسردگی در فرد رخ می دهد در مورد گروه هم صدق می کند ، البته در این میان عوامل صرفاً جسمانی و پزشکی نظیر بیماری استثنا است ، ولی حتی در گروه نیز برخی عوامل پزشکی می تواند مشترک باشد . مثلاً وقتی که گروه زیادی به آنفلوانزا مبتلا باشتد ، همین طور در مورد افسردگی حتی تمام افراد یک جامعه ممکن است افسرده شوند و این افسردگی ماورای افسردگی چند فرد در اجتماع است .
گروه تا چه حد می تواند بزرگ باشد و باز هم پاس

خهای دسته جمعی از خود نشان دهد ؟ به طور اساسی ، باید نوع احساس هویت یکپارچه در گروه وجود داشته باشد ، به علاوه اینکه گروه باید یک احساس واقعی تعلق به یک دیگر را نیز دارا باشد . گروه می تواند شامل اعضای یک محله ، یک اجتماع کوچک یک شهرستان و حتی یک ملت باشد ، تنها به شرطی که احساس واقعی متعلق بودن به یک دیگر در آنها وجود داشته باشد . افراد باید احساس کنند با پیوندهای نامرئی ولی نیرومند روانی و اجتماعی به یکدیگر وابسته اند . در چنین شرایطی گروه می تواند افسرده شود .
افسردگی گروه می تواند یک حالت گذرا باشد نظیر باختن تیم فوتبال در مسابقات نهایی و یا می تواند به یک بیماری تبدیل شود ، مثلاً تعطیلی معادن زغال سنگ در ناحیه ای که زغال سنگ تنها منبع در آمد ساکنان است . افسردگی می تواند یک حالت گسترده جهانی داشته باشد . نظیر ملتی که رهبرش را از دست می دهد و سوگـوار می شود . افسردگی می تواند
یک نقطه نظر و یک روش زندگی باشد مانند افسردگی ارثی اقلیتهای نژادی محروم و فقیر .
مردم از جامعه بی نیار حرف می زنند ولی معنای این عبارت واقعاً چیست ؟ آیا این یک بیان واقعی است و یا بر اساس قیاس بیان می شود ؟ آیا یک جامعه همانند یکی از اعضای خود می تواند بیمار باشد ؟ در مفهوم حقیقی پزشکی جواب منفی است ولی در یک مفهوم کلی روانی و اجتماعی جواب مثبت است . یک

جامعه آشکارا دارای یک جسم یکپارچه فیزیکی نیست ولی می تواند یک جسم واحد و یک وجدان واحد اجتماعی داشته باشد . وقتی از بیماری اجتماع حرف می زنیم ، منظور ما آن است که آن جامعه در عملکرهای جسمانی و روانی خود دچار اختلال است . آیا می توان این بیماری را به عیان دید ؟ هنگامی که به دنبال عملک

ردهای مختل روانی و یا اجتماعی می گردیم ، درباره غیر طبیعی بودن اوضاع نظریات شخصی بیشتر بیان می گردد تا واژه های دقیق پزشکی ، بنابراین افراد در قضاوت خود دربارة بیمار بودن جامعه با یکدیگر تفاوت فراوان پیدا می گنند . ولی برخی شواهد است که همه آن را نشانه وجود یک وضع نامناسب در جامعه می دانند. از جملة این شواهد می توان به جستجوی کورکورانه ثروت ، پناه بردن به کیشهای محدود مذهبی و باورهای واقعی ، افزایش واکنشهای فاجعه آمیز ، فساد و فحشا وخشونت و چیزهایی از این قبیل نام برد . سقوط امپراتور روم دلیلی بر این شواهد است .
این نوع شواهد دلیلی بر سقوط اجتماع است ، اجتماعی که صف ویژه آن افسردگی ، نارضایتی و شکست و خروج از صحنه است . البته افراد افسرده دنیا را از پشت عینک افسردگی می بینند و بنابراین امکان دارد در واقع کسی که ناظر بر اجتماع است خود افسرده باشد نه اجتماع . شاید اگر به دوران طلایی بشر معتقد نباشیم جامعه همیشه بیمار بوده و در آینده نیز چنین خواهد بود. ولی جامعه در طول تمامل خود دورانی را داشته که افسردگی در آن نسبت به سایر دورانها بسیار بیشتر بوده است .
حرف زدن درباره افسردگی و بیماری دیگران آسانتر از حرف زدن درباره افسردگی خود ما است . پنهان شدن در سایه گروه آسانتر است تا آشکار کردن احساسات خود . بنابراین همواره این خطر وجود دارد که با بیان عبارت پرآب و تاب جامعه بیمار در واقع می کوشیم پرده ای ایجاد کنیم تا اندوه و افسردگی خود را پشت آن پنهان کنیم . جوامع می توانند مانند انسانها بیمار باشند ولی باید مراقب بود احساساتی را که به خودمان بـه عنـوان

یک فـرد تعلق دارند بـه گروه نسبت
ندهیم ، زیرا امکان دارد اطرافیان ما در این احساس شریک نباشند .
جدا از این ملاحظات نسبتاً فلسفی ، در عبارت جامعه بیمار این اشاره نیز نهفته است که در حال حاضر بیماری بیشتر در جامعه وجود دارد تا زمانهای گذشته . این طرز فکر رایج است که مردان و زنان زمان حاضر در معرض فشارهای بیشتری هستند ، فشارهایی که در گذشته وجود نداشت . ما به سایه ای که سلاحهای اتمی به وجود آوردند و این حقیقت که سلاح اتمی می تواند جهان را نابود کند فکر می کنیم . ما به فشارهای ناشی از س

ررسیدن موعد پرداخت خانه و چیزهایی نظیر آن فکر می کنیم و گمان می کنیم که همه این افکار جدیدی است و با فشارهایی که به افراد اجتماع در حال حاضر وارد می شود اختلالات عاطفی هر روز بیشتر خواهد شد . ولی آیا فشار زندگی در حال حاضر مثلاً بیشتر از قرن نوزدهم است ؟ مثلاً مسافرت را در نظر بگیرید . برای رفتن از شهری به شهر دیگر امروزه باید ساعات شلوغ رفت و آمد در خیابانها و حجم ترافیک را در نظر گرفت . این عوامل احتمالاً باعث بد خلقی ما خواهد شد و از اوضاع شکایت خواهیم کرد . ولی در سال ۱۷۰۰ سفر در یک کالسکه ناراحت روزها طول می کشید و شبها باید در مهمان خانه های کثیف خوابید . زندگی در آن زمان هم مانند حالا پر از فشار و ناراحتی بود .در آن زمان نیز افسردگی برای همه آشنا بود . خود کشی هم در آن زمان مثل حالا رایج بود. تفاوتی که زمان ما با گذشته دارد این است که درباره آنچه اتفاق افتاده آگاهی بیشتری داریم ، اختلالات عاطفی شناخته و درک شده اند و مردم تشویق می شوند برای کمک به چنین افرادی وارد عمل شوند .
افسردگی همیشه وجود داشته است و تنها افراد بدبین احساس می کنند پیشرفتی در بهبود این ضایعه اجتماعی حاصل نشده ، امروز روز دلسردی و ناامیدی است ، جوانان فاسدتر از سابق شده اند ، اخلاقیات جامعه رو به ضعف می رود و هیچ کس آنجا ک

ه باید باشد نیست . چنین طرز تفکری که خود نوعی افسردگی است باعث می شود معتقد شویم که در یک جامعة بیمار زندگی می کنیم . جامعه ای که از همیشه بیمارتر است .