امام علی (ع)

وي فرزند ابو طالب بود. علي (ع) ده سال پيش از بعثت متولد شد و پس از شش سال در اثر قحطي که در مکه اتفاق افتاد بنا به در خواست پيغمبر اکرم (ص) از خانه پدر به خانه پسر عموي خود يعني پيامبر منتقل گرديد و تحت سرپرستي و پرورش مستقيم آن حضرت درآمد. پس از چند سال که پيغمبر اکرم (ص) به موهبت نبوت نايل شد و براي نخستين بار در (غار حرا) وحي آسماني به وي رسيد وقتي که از غار رهسپار شهر و خانه خود شد , شرح حال را فرمود , علي (ع) به آن حضرت ايمان آورد و باز در مجلس که پيغمبر اکرم (ص) خويشاوندان نزديک خود را جمع و به دين خود دعوت نموده فرمود:

نخستين کسي که از شما دعوت مرا بپذيرد خليفه و وصيه و وزير من خواهد بود , تنها کسي که از جاي خود بلند شد و ايمان آورد علي (ع) بود و پيغمبر اکرم (ص) ايمان او را پذيرفت و وعده هاي خود را درباره اش امضا نمود و از اين روي علي (ع) نخستين کسي است در اسلام که ايمان آورد و نخستين کسي که هرگز غير خداي يگانه را نپرستيد

علي (ع) پيوسته ملازم پيغمبر (ص) بود تا آن حضرت از مکه به مدينه حجرت نمود و در شب هجرت نيز که کفار خانه آن حضرت را محاصره کرده بودند و تصميم داشتند آخر شب به خانه ريخته و آن حضرت را در بستر خواب قطعه قطعه نمايند , علي (ع) در بستر پيغمبر اکرم (ص) خوابيده و آن حضرت از خانه بيرون آمده رهسپار مدينه گرديد و پس از آن حضرت مطابق وصيتي که کرده بود , امانتهاي مردم را به صاحبانش رد کرده , مادر خود و دختر پيغمبر را با دو زن ديگر برداشته به مدينه حرکت نمود.در مدينه نيز ملازم پيغمبر اکرم (ص) بود و ان حضرت در هيچ خلوت و جلوتي علي را کنار نزد و يگانه دختر محبوب خود فاطمه را به وي تزويج نمود و در موقعي که ميان اصحاب خود عقد اخوت مي بست او را برادر خود قرار داد

علي در همه جنگها که پيغمبر اکرم شرکت فرموده بود حاضر شد جز جنگ تبوک که ان حضرت او را در مدينه به جاي خود نشانيده بود و در هيچ جنگي پاي به عقب نگذاشت و از هيچ حريفي روي نگردانيد و در هيچ امري مخالفت پيامبر (ص) را نکرد چنانچه آن حضرت فرمود:
هرگز علي از حق و حق از علي جدا نمي شود.

علي (ع) در روز رحلت پيامبر اکرم ۳۳ سال داشت و با اينکه در همه فضايل ديني سرآمد و در ميان اصحاب پيغمبر ممتاز بود به عنوان اينکهود جوان است و مردم به واسطه خون هاي که در جنگها پيشاپيش پيامبر اکرم (ص) ريخته با وي دشمنند از خلافت کنارش زدند و به اين ترتيب دست آن حضرت از شوونات عمومي به کلي قطع شد وي نيز گوشه خانه را گرفته به تربيت افراد پرداخت و ۲۵ سال که زمان سه خليفه پس از رحلت پيامبر اکرم(ص) بود گذرانيده و پس از کشته شدن خليفه سوم مردم با ان حضرت بيعت نموده و به خلافت برگزيدند.
آن حضرت در خلافت خود که تقريبا ۴ سال و ۹ ماه طول کشيد سيرت پيامبر اکرم (ص) را داشت و به خلافت خود صورت نهضت و انقلاب داده به اصلاحات پرداخت و البته اين اصلاحات به ضرر برخي از سودجويان تمام مي شد و از اين رود عده اي از صحابه که پيشاپيش آنها عايشه , طلحه , زبير و معاويه بودند خون خليفه سوم را دستاويز قرار داده سر به مخالفت برافراشتند و بناي شورش و آشوب گري گذاشتند

آن حضرت براي خوابانيدن فتنه جنگي با عايشه و طلحه و زبير در نزديکي بصره کرد که به جنگ جمل معروف است و جنگي با معاويه در مرز عراق و شام کرد که به جنگ صفين معروف است و يک سال و نيم ادامه داشت و نيز جنگي با خوارج که در نهروان کرد و به جنگ نهروان معروف است . به اين ترتيب در ايام خلافت خود بيشتر مساعي آن حضرت صرف رفع اختلافات داخلي بود و پس از گذشت زمان کوتاه صبح روز نوزدهم ماه رمضان سال چهلم هجري در مسجد کوفه در سر نماز به دست ابن ملجم که از خوارج بود ضربتي خورده و در شب بيست و يکم همان ماه به شهادت رسيدند

ايمنى از گمراهى براى امت و حديث ثقلين
ترمذى در صحيح خود،با سندى كه به جابر بن عبد الله انصارى مى‏رساند روايت كرده است، (و خود ترمذى گفته است كه او از ابوذر و ابو سعيد و زيد بن ارقم و حذيفة بن اسيد،روايت كرده است كه با روايت جابر يكى است) كه او گفت:«پيامبر خدا (ص) را در سفر حج روز عرفه ديدم بر شتر قصوى سوار بود و خطبه مى‏خواند و شنيدم كه مى‏فرمود: «اى مردم!من در ميان شما كسى (يا چيزى) را قرار دادم،اگر به آن چنگ بزنيد هرگز گمراه نخواهيد شد:كتاب خدا و عترتم،اهل بيتم را».
چرا پيامبر (ص) با نوشته،به همان صراحت گفتار، (خلافت على) را مسجل نكر د؟
تصميم پيامبر (ص) اجرا نشد

على رغم اين كه قرآن هر مسلمانى را مامور به وصيت مى‏كند،پيامبر (ص) وصيتنامه مكتوبى از خود باقى نگذاشت.در سوره بقره مى‏خوانيم: «آن گاه كه فردى از شما را مرگ فرا رسد اگر مالى از خود باقى گذاشته باشد،وصيت‏به خير، مقرر شده است،براى پدر و مادر و خويشان،حقى است‏بر عهده پرهيزگاران‏». اين آيه بروشنى تصريح مى‏كند كه خداوند وصيت را بر هر كسى كه مالى را پس از مرگش به جا گذارد فرض و واجب كرده است و اين وصيت‏حقى است واجب بر پرهيزگاران. با آن كه از عبارت رسيده از پيامبر (ص) چنين برمى‏آيد كه دستور وصيت‏براى والدين و خويشاوندان پيش از نزول واجبات ارث بوده است،اما وجوب وصيت در هنگام مرگ و يا پيش از آن همواره واجب بوده است.بعلاوه،اين آيه مباركه از پايبندى به

وصيت‏سخن مى‏گويد،و ليكن آيه از لزوم وصيت‏به صورت نوشته و يا اكتفاى به وصيت لفظى چيزى نمى‏گويد.اما پيامبر (ص) از مسلمانان خواسته است تا وصيت را بنويسند.در صحيح مسلم چنين آمده است: در صحيح مسلم نيز از ابن عمر روايت‏شده است كه رسول خدا (ص) فرمود:«شخص مسلمان نسبت‏به چيزى كه متعلق به اوست،و درباره‏اش وصيت مى‏كند-در حالى كه دو شب بخوابد-حقى ندارد،مگر وصيتنامه‏اش به صورت نوشته در نزد خود او باشد». پيامبر از راه وحى مى‏دانست كه-پيش از اين كه خدا دين خود را كامل گرداند-او نمى‏ميرد.و بدان جهت است كه ما مى‏بينيم هنگامى كه در حجة الوداع آيه زير را از جانب خدا دريافت مى‏كند:«امروز دينتان را براى شما كامل ساختم و نعمتم را بر شما تمام كردم و اسلام را به عنوان

ديانت‏براى شما پسنديدم.»نزديك شدن اجلش را احساس كرد و دريافت كه وقت آن فرا رسيده است كه وصيت لفظى كند و بعد هم وصيت كتبى.و براى همين است كه مى‏بينيم پيامبر در راه بازگشت از مكه به مدينه، حاجيان را در محل غدير خم متوقف مى‏كند و آنان را مخاطب قرار مى‏دهد و از جمله مى‏فرمايد:«گويى به لقاء الله دعوت شده‏ام،و لبيك گفته‏ام[گويا اجلم فرا رسيده است و به همين زودى از ميان شما مى‏روم]آگاه باشيد،در ميان شما دو چيز گرانبها مى‏گذارم:يكى قرآن و ديگر عترتم،پس مواظب باشيد كه چگونه پس از من نسبت‏به آنها رفتار خواهيد كرد و آن دو هرگز جدا نمى‏شوند تا كنار حوض كوثر بر من باز گردانده شوند».سپس گفت:«همانا خدا صاحب اختيار من است و من سرپرست هر مؤمنم و بعد دست على را گرفت وگفت:هر كس را من سرپرستم پس اين على سرپرست اوست.بار خدايا!دوست‏بدار هر كس او را وست‏بدارد و دشمن بدار هر كه او را دشمن بدارد!»
ابو بكر وصيتنامه كتبى از خود به جا مى‏گذارد

پيامبر (ص) هر وقت مدينه را ترك مى‏كرد،جانشين مى‏گذاشت
هنگام عزيمت‏به جنگ بدر،ابو لبابه،روز دومة الجندل ابن عرفطه،در ايام جنگهاى بنى قريظه،بنى لحيان و ذى قرد،ابن ام مكتوم را به جاى خود تعيين كرد
پيامبر خواست وصيتى بنويسد ولى مانع شدند

با همه اينها نگاهى به حوادث روزهاى آخر زندگى پيامبر (ص) ،براى ما روشن مى‏سازد كه پيامبر خواسته است وصيتنامه‏اى بنويسد،ولى نتوانسته است.ما در صحيح بخارى روايت زير را مى‏يابيم كه ابن عباس روايت كرده است: هنگامى كه بيمارى و ناراحتى پيامبر (ص) شدت يافت،فرمود،نامه‏اى برايم بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه پس از آن گمراه نشويد.عمر گفت:درد بر پيامبر غلبه كرده است،كتاب خدا در نزد ماست و ما را بس است.پس،اختلاف افتاد و سر و صدا زياد شد.پيامبر فرمود:از نزد من برخيزيد،پيش من سزاوار نيست كه نزاع كنيد سپس،ابن عباس بيرون شد در حالى كه مى‏گفت:«براستى كه مصيبت هنگامى به اوج خود رسيد كه ميان پيامبر (ص) و نامه‏اى كه مى‏خواست‏بنويسد فاصله ايجاد شد». ابن سعد در طبقات نقل كرده است كه جابر بن عبد الله انصارى گفت:«چون‏پيامبر خدا بيمار شد-آن بيماريى كه در اثر آن وفات يافت-كاغذى طلبيد تا براى امتش چيزى بنويسد كه نه گمراه شوند و نه (بعد از آن حضرت) يكديگر را نسبت‏به گمراهى دهند،ميان حاضران در خانه سخنانى رد و بدل شد و مشاجره در گرفت و عمر سخنى گفت،پيامبر او را بيرون كرد»

اين حادثه عجيب پرسشهايى را برمى‏انگيزد:
(۱) چرا عمر در نوشتن وصيتنامه با پيامبر مخالفت كرد؟
(۲) پيامبر (ص) به چه چيز مى‏خواست وصيت كند؟
(۳) چرا پيامبر خدا على رغم مخالفت عمر آنچه مى‏خواست انجام نداد؟
(۴) چگونه وصيت پيامبر (ص) براى امت‏باعث ايمنى از گمراهى است؟

بعضى از علماى حديث‏به سؤال اول به اين گونه جواب مى‏دهند كه آنچه را عمر،به مخالفت‏با آن دعوت كرد اين بود كه چون پيامبر در حال احتضار بود،دلش به حال اوسوخت.وصيت كردن در آن ساعت مايه رنج‏بيشتر پيامبر بود و عمر خواست كه پيامبر زياد خود را به زحمت نيندازد! پذيرفتن اين توجيه واقعا مشكل است.
عمر خود علت مخالفتش را توضيح مى‏دهد

علت مخالفت عمر،با وصيت پيامبر (ص) در مورد على (ع) را خود وى در زمان خلافتش ضمن گفتگويى با ابن عباس،به شرح زير يادآور شده است:
براستى كه او در هنگام بيماريش خواست او را به نام تعيين كند.اما من از باب دلسوزى و حفظ اسلام از آن كار جلوگيرى كردم.نه،قسم به پروردگار اين بنا (كعبه) قريش هرگز بر خلافت على متفق نمى‏شدند.و اگر پيامبر (ص) او را به ولايت منصوب مى‏كرد هر آينه توده عرب از همه جانب با او مخالفت مى‏كردند.پس،پيامبر (ص) دانست كه من از آنچه در دل اوست آگاهم،خوددارى كرد،و خدا نخواست جز تاييد آنچه رخ داده است .

اين عوامل باعث جواز مخالفت‏با پيامبر نمى‏شود
تاريخ به ما بازگو مى‏كند كه آنان حتى پس از اين كه بيعت‏با ابو بكر پايان يافته بود،نزديك بود،به سوى على (ع) برگردند و اين در حالى است كه پيامبر (ص) عهدنامه‏اى مكتوب براى على،پس از خود باقى نگذاشته بود،اگر پيامبر چنان عهدى را مى‏نوشت،موضع آنان چه مى‏شد؟و بعدها كه با على يعت‏شد-با اين كه حدود بيست و پنج‏سال از وفات پيامبر گذشته بود و اكثر مردم امتيازهاى على (ع) و بيانات صريح پيامبر را درباره او فراموش كرده بودند-ديديم كه تمام انصار شت‏سر او ايستادند.كسانى كه با او مخالفت كردند به تعداد انگشتان يك دست نرسيدند .على رغم اين كه اعراب تمام اطراف و نواحى با ابو بكر نقض عهد كردند و جنگهاى رده (ارتداد از اسلام) هزاران هزار قربانى گرفت،هيچ كدام از اينها عقيده عمر را-در اين كه

يعت‏با ابو بكر درست‏بوده است-تغيير نداد.پس،چرا در نظر عمر نوشتن وصيتنامه براى على نادرست‏بود،به دليل اين كه او پيش بينى مى‏كرد،اعراب پيمان خود را با على مى‏شكنند؟و حال آن كه اين يك پيشگويى حساب نشده بوده است،اى بسا كه قبايل عرب نسبت‏به على (به عنوان پسر عموى پيامبر و وصى او) تسليم‏تر بودند تا ابو بكر. هنگامى كه پس از خلفاى سه گانه،على به خلافت رسيد،همه شهرهاى اسلامى-به جز شام-با ميل و رغبت‏با او بيعت كردند،اگر تحريك سران قريش نبود نه مردم بصره-پس از بيعت‏با او-پيمان شكنى مى‏كردند،و نه مردم شام از بيعت كردن با او،خوددارى مى‏ورزيدند.

چه عاملى اين صحابى بزرگ را به مخالفت‏با پيامبر (ص) كشاند؟
ممكن است اين صحابى بزرگ به اين دليل به خود اجازه مخالفت‏با نوشتن وصيتنامه را داده است كه معتقد بوده است‏سخن مكتوب پيامبر (ص) براى او و همه مسلمانان الزام آور است و بايد موافقت و اطاعت كنند.اما تا وقتى كه نوشته نشده است الزام آور نيست و بدان لحاظ مانع نوشتن شد تا به حد الزام و ايجاب نرسد.اگر اين عقيده درست‏باشد،نبايد هيچ يك از سنتهاى نبوى الزام آور باشد چه آن كه هيچ يك از سنتهاى پيامبر در زمان آن بزرگوار نوشته نشده است. دليل معقول اين است كه اصحاب معتقد بودند،اين حق را دارند كه در امور دنيايى نظر دهند و اجتهاد كنند.جمعى از آنان (از جمله عمر) عقيده داشتند كه خلافت از امور مربوط به دنياى مسلمانان است نه از امور دينى،از اين رو عمر به خود اجازه داد تا در موضع مخالف با خواسته و اراده پيامبر قرار گيرد. اين نخستين بار نبود كه عمر در اين مورد با نظر پيامبر مخالفت مى‏كرد،بلكه در موارد ديگرى نيز كه به او مراجعه شده بود بنا به اقرار

خودش،عدم موافقت‏خويش را اظهار كرده بود،مورخان اجماع دارند بر اين كه وى نسبت‏به شرايط صلحى كه پيامبر (ص) در روز حديبيه منعقد كرد،با آن حضرت به مجادله پرداخت. به واقع صحابه نيز كسانى هستند مانند ديگر مردم،آنان نيز به رياست و شهرت علاقه دارند و نمى‏خواهند در خلافت‏به روى آنان بسته شود،بلكه مايلند،به روى آنها نيز باز باشد!و اگر اين در باز بماند،و پيامبر (ص) با وصيت‏خود نسبت‏به خلافت على آن را نبندد،سهل خواهد بود كه مقام خلافت را دست‏به دست‏بگردانند،زيرا كه خاندان قريش در مكه آنان را يارى مى‏كنند، و نه على را. حال اگر نخستين خليفه پس از پيامبر از قبيله‏اى جز خاندان پيامبر باشد،براى قبايل ديگر اميد رسيدن به خلافت‏خواهد بود،چه همه آن قبايل با هم برابرند و هيچ كدام از آنها بر ديگر قبايل برترى ندارد.نه قبيله تيم بهتر از عدى است و نه قبيله عدى بهتر از اميه.

چرا پيامبر (ص) با وجود مخالفت وصيت‏خود را ننوشت؟
البته پاسخ اين سؤال واضح است،زيرا غرض از وصيتى كه پيامبر مى‏خواست‏بنويسد اين بود كه آن وصيتنامه باعث ايمنى اين امت از گمراهى باشد.چنان چيزى هرگز ممكن نمى‏شد، مگر وقتى كه نويسنده وصيتنامه،در كمال صحت و هوشيارى و در حال بيدارى باشد،بداند چه مى‏گويد و هدفش از آن گفته چيست.و ليكن سبك اين مخالفت صراحت دارد در ترديد و شك داشتن در هوشمندى و درستى عقل پيامبر (ص) [نعوذ بالله].

موضع على (ع) نسبت‏به بيعت
جنگهاى ارتداد يك عامل جدايى در امر خلافت نسبت‏به على (ع) شد،زيرا او را واداشت تا از برخورد با ابو بكر خوددارى و با وى بيعت كند،تا اين كه جبهه اسلامى در برابر مرتدان،در دفاع از خود،ناتوان نشود.فرزند ابو طالب پارساتر و بزرگتر از آن بود كه در آن وضع خطير كه اساس اسلام در معرض خطر بود به خود اجازه ادامه مخالفت‏با ابو بكر بدهد. البته على چند ماهى از بيعت‏خوددارى كرد و ممكن بود تمام مدت حيات ابو بكر در مخالفت‏خود با بيعت پايدارى كند،و چه بسا اگر ارتداد قبايل عرب نبود همان هم انتظار مى‏رفت. ممكن است وضع امام را نسبت‏به بيعت‏با ابو بكر به شرح زير خلاصه كرد: (۱) او مى‏ديد كه از ابو بكر به خلافت‏سزاوارتر است،بلكه خلافت‏حق او و مقام اوست.نه تنها چون او از ديگر مردمان به پيامبر نزديكتر است،بلكه چون او برگزيده پيامبر و مخزن علم او و كسى است كه از جانب پيامبر اداى حقوق مى‏كند;و خليفه پيامبر در تاويل قرآن و سنتهاى پيامبر (ص) مرجع امت است. نقل شده است كه ابو بكر از

على (ع) خواست تا با او بيعت كند،على (ع) به او فرمود:«من به اين امر از شما شايسته‏ترم پس با شما بيعت نمى‏كنم و شما را بيشتر سزد كه با من بيعت كنيد.» هنگامى كه ابو بكر گفت:آيا بيعت من بدون رضايت مردم بوده است؟على در جواب فرمود:«و ليكن شما براى انصار وانمود كرديد كه از آنان به خلافت‏سزاوارتريد،چون محمد (ص) از شما بوده است پس،زمامدارى را به شما مرحمت كرده است و من در برابر شما نيازى به استدلال ندارم مگر همان گونه كه خود شما براى انصار استدلال كرديد.» على (ع) در ادامه سخنش فرمود:«ما در زمان حيات و ممات به پيامبر خداسزاوارتريم،ما خاندان او و محرم سر او،حافظ امر او،گنجينه علم او و وارث حكومت اوييم…هيچ كسى از اين امت را با آل محمد نمى‏توان مقايسه كرد آن كه را مشمول لطف ايشان قرار گرفته است نمى‏شود با آنان يكى دانست‏».

از جمله مطالبى كه على (ع) در خلال اين گفتگو بيان فرموده،اين است: «من وصى،وزير و امانتدار راز او و علم اويم،منم صديق اكبر و فاروق اعظم.نخستين كسى كه به او ايمان آورد،و او را تصديق كرد.منم بهترين شما در آزمايش مبارزه با مشركان و آشناترين شما به كتاب و سنت و آگاهترين شما به سرانجام كارها…پس براى چه در امر خلافت‏با من منازعه مى‏كنيد؟با ما به انصاف رفتار كنيد…نسبت‏به ما در مورد خلافت آن حقى را كه انصار براى شما شناختند،شما نيز بشناسيد». هر برهانى كه على (ع) بر اين ادعاى خود مى‏جست،بيانات صريح پيامبر

(ص) -كه بسيارى از آنها را يادآور شديم-همه ادعاهاى او را-از حقوق و شايستگى به خلافت-تاييد مى‏كند.على (ع) را همين بس كه پيامبر (ص) درباره او مى‏فرمود:«على از من است و من از او،و كسى از جانب من اداى دين نمى‏كند جز على‏»و او را نسبت‏به خود به منزله هارون نسبت‏به موسى قرار مى‏دهد. (۲) براستى او مى‏ديد بيعتى كه پيش آمده است‏براى شركت كنندگان الزام آور نيست.على (ع) عقيده داشت كه پيامبر وى را پس از خود،سرپرست امور امت قرار داده است و انتخاب پيامبر براى امت الزام آور است.پس،امت مجاز نيست‏شخص ديگرى را برگزيند.اگر امام چنان اعتقادى نداشت‏به خود اجازه نمى‏داد تا از انصار يارى بطلبد و از آنان بخواهد كه-پس از بيعت كردن-موضع خود را عوض كنند،زيرا بيعت اگر

درست‏باشد،قراردادى است كه وفاى به آن واجب است و فرزند ابو طالب كسى نبود كه مردم را به شكستن عهدى كه صحيح مى‏بيند، فرا خواند.على (ع) همراه‏همسرش زهرا به در خانه انصار،مى‏رفت،و حضرت زهرا (ع) با التماس از آنان مى‏خواست تا در موضع خود تجديد نظر كنند. (۳) على نمى‏خواست در راه رسيدن به خلافت آتش جنگ برافروزد. على (ع) ،با وجود آن كه معتقد بود،حقش ضايع شده است،در صدد باز گرفتن آن حق به وسيله زور نبوده است،هر چند كه اگر مى‏خواست راهى نيز بدان نمى‏برد،زيرا مردم مكه-جز كمى از آنان-در برابر او گرد آمده بودند و با اين مخالفت‏خواستار آن بودند تا انتقام خون پدران،برادران،فرزندان و خويشان خود را بگيرند.البته انصار به او نزديكتر بودند،ولى آمادگى فداكارى در راه رهبرى او ر

ا نداشتند.با همه اينها،انصار سر به پيمان ابو بكر نهادند و وفاى آن را بر خود لازم دانستند.آرى،طرفداران على از صحابه بزرگ افرادى بودند مانند:سلمان فارسى،ابوذر،مقداد،عمار،براء بن عازب و زبير بن عوام.اينان تاب و توانى نداشتند تا آنان را در آنچه مى‏خواستند يارى رساند.در نتيجه على ديد كه صبر بر آنچه نمى‏خواست،تنها راهى است كه در برابر او گشوده مانده است. البته معقول اين بود تا على (ع) در مبارزه منفى خود در مدت حيات ابو بكر پايدارى كند و او امكان ادامه اين مخالفت را داشت.سعد بن عباده به مخالفت‏خود ادامه داد و كسى نتوانست او را وادار بر بيعت‏با ابو بكر كند.و ليكن ارتداد قبايل عرب چنان كه گذشت،امرى بود كه موضع على را از موضع ديگران جدا مى‏كرد.بنابراين،على به مخالفتى دست زد تهى از

خودخواهى،و انگيزه آن علاقه شديد او به اسلام بود و نه به خلافت. هنگامى كه اسلام با ارتداد تازه پيدا شده تهديد مى‏شد،على (ع) مى‏ديد كه پرداختن به امور جزيى،به هنگامى كه خطرهاى كلى و جزيى اسلام را در برگرفته است،كارى است‏بيهوده. مطلب زير را بلاذرى روايت كرده است: «چون مردم عرب مرتد شدند،عثمان نزد على رفت.و گفت اى پسر عمو!كسى به مبارزه با اين دشمن برنمى‏خيزد،و تو هم كه بيعت نمى‏كنى.پيوسته با او بود تا اين كه على پيش ابو بكر رفت ابو بكر از جا بلند شد دست‏به گردن يكديگر انداخته و هر كدام براى ديگرى گريستند.و على (ع) با ابو بكر بيعت كرد و در نتيجه مسلمانان شادمان شدند و مردم به پيكار كمر بستند و لشكرها گسيل شد.» در نامه‏اى كه به مالك اشتر،به هنگام فرستادنش به سمت استاندار مصر،براى مردم آن كشور نوشته است از موضع خود در آن روزها سخن مى‏گويد.از جمله مطالبى كه در اين نامه آمده است،مى‏خوانيم:

«خوددارى كردم (از بيعت‏با ابو بكر) تا اينكه برگشت مردم را از اسلام ديدم كه باعث نابودى دين محمد (ص) مى‏گردد.ترسيدم كه اگر اسلام و مسلمانان را يارى نكنم ويرانى يا رخنه در آن مشاهده كنم كه مصيبت آن براى من بزرگتر باشد تا از دست دادن ولايت‏بر شما كه آن متاع روزگاران اندكى است كه همچون ناپايدارى سراب ناپايدار است و يا چون ابر پراكنده شود.پس،در آن حوادث ايستادگى كردم تا اين كه باطل محو و نابود شد و دين آرامش يافت و پا گرفت‏»

ابو بكر،عمر را جانشين خود قرار مى‏دهد
ابو بكر مرد و زندگى مردى پر از كارهاى عظيم پايان يافت.او را همان بس كه در روزگار خلافتش اين سه چيز انجام گرفته باشد: (۱) شورش مرتدان و آنان را كه از پرداخت زكات خوددارى كردند بخوبى فرو نشاند و قبايل عرب شورشى را به دامان اسلام برگرداند.در نتيجه آن شورشيانى كه بر او شوريده بودند ارتشى شدند در خدمت او و براى او. (۲) دستور جمع آورى سوره‏ها و آيات قرآن را صادر كرد،و قرآن بطور كامل و بدون نقص گردآورى شد. (۳) اسلام را تا پشت مرزهاى شبه جزيره عربى رساند،او مرده بود،ولى لشگريان اسلام با ارتش فارس در عراق،و ارتش روم در سوريه روبرو بودند.

چرا بعد از مرگ ابوبكر علي(ع)خليفه نشد؟ (۱) موضع منفى قريش نسبت‏به على (ع) .قريش طبقه يا حكومت اشرافى با نفوذى را فراهم آورده بود.براستى اشتباه مى‏كنيم اگر تصور كنيم كه اجتماع ناگهانى انصار در سقيفه بنى ساعده بزرگترين علتى بود كه باعث‏شد خلافت در دور اول از كنار على بگذرد در صورتى كه در حقيقت،بزرگترين سبب ناخشنودى قريش از على (ع) بود… (۲) ابو بكر در ميان تصريحات پيامبر راجع به على (ع) چيزى را نمى‏ديد كه مسلمانان را ملزم به رهبرى او سازد.و اگر چنان چيزى ديده بود،به خود اجازه نمى‏داد كه نخستين خليفه باشد.ابو بكر چون معتقد به چنان تصريحى نبود،براى خود اين اختيار را قائل شد تا على (ع) يا شخص ديگرى از نخبه‏هاى صحابه را برگزيند،اما چرا على را انتخاب كند كه على (ع) مخالف خلافت اوست و عمر بن خطاب را انتخاب نكند كه بزرگترين و مؤثرترين فردى بود كه براى بيعت‏با وى كوشش و تلاش كرد؟او كه موافق قانونى بيعت وى و بازوى راست او در ايام خلافتش بوده و داراى بسيارى از شايستگيهاى رهبرى.

در عهد عمر
خليفه دوم در جهت دادن،سياست جهان اسلام و رويدادهاى آن،مؤثرترين فرد از خلفاست. ايام خلافت او پر است از كارهاى مهم و حوادث بزرگ.هر گاه بخواهيم راجع به موفقيتهاى او چيزى بنويسيم به كتابى قطور نياز داريم.و چون مايليم به اختصار برگزار كنيم،همين اندازه مى‏توان گفت كه اگر سياست‏يك دولتمرد-طبق معمول-به سياست داخلى و خارجى تقسيم گردد،سياست عمر،جامع اين دو بوده است،علاوه بر اين كه به گذشته و حال و آينده نيز قابل تقسيم است،به اين معنى كه اثر سياست عمر منحصر به زمان خلافتش نبوده بلكه نسبت‏به گذشته نفوذ داشته و در ما بعد هم اثرى گسترده نهاده است.

سياست‏خارجى
خليفه دوم در سياست‏خارجى تا حد زيادى موفق بوده است و پيروزيهايش در اين زمينه، چشم مورخان مسلمان و غير مسلمان را خيره كرده است،انبوه ارتشهاى اسلامى در ايام خلافت عمر با ايرانيها جنگيدند و تمام آباديها و كوهستانهاى عراق را فتح كردند و ايران را با تمام قسمتهاى اهواز و آذربايجان تسخير كردند.ارتشهاى ديگر اسلام با دولت روم به پيكار برخاستند.و سوريه و مصر را فتح كردند. ارتش اسلامى همچنين،به رهبرى عمر،توانست‏بزرگترين امپراطوريهاى موجود درآن عصر را شكست دهد. نيازى به گفتن نيست كه پيروزى روحى به دنبال پيروزى مادى بسى مهمتر بود.سياست عمر نسبت‏به ساكنان غير مسلمان اراضى فتح شده،وضع ماليات براى زمين و جزيه براى افراد بود.و در حكومت‏به هيچ يك از پيروان اديان ديگر ستم روا نداشت‏بلكه حقوق و آزاديهايشان را حفظ كرد.تاريخ گفته او را به عمرو بن عاص-استاندارش در مصر-كه پسرش يك فرد قبطى را كتك زده بود،نقل مى‏كند:«از چه وقت مردم را برده خود ساخته‏ايد،در حالى كه مادرانشان آنان را آزاد زاييده‏اند؟»

سياست داخلى در سياست داخلى نيز موفقيت‏خليفه در بيشتر صحنه‏ها كمتر از سياست‏خارجى‏اش نبوده است.اگر بخواهيم به طور اختصار به سياست داخلى او اشاره كنيم،بايد از جمله به سياست او، در مورد خواص و بستگان خود،همچنين نسبت‏به توده مسلمانان،و مداراى او با ياران پيامبر (ص) و نيز علاقه به خاندان پيامبر (ص) ياد كنيم.
سياست عمر در مورد خانواده خود

سياست عمر،در مورد خود و خانواده‏اش تا حد زيادى سياستى نمونه بود.براستى صدها ميليون درهم به خزانه دولت‏سرازير مى‏شد و او فرمانرواى مطلق بود با اين حال خود و عايله‏اش همچون فقرا زندگى مى‏كردند و اين گفتارش حكايت از آن دارد:«من خود را نسبت‏به مال خدا چون ولى مال يتيم مى‏دانم.اگر بى‏نياز بودم،خوددارى كردم و اگر نيازمند بودم به مقدار لازم استفاده كردم.».

سياست عمر در مورد توده مسلمانان
اما نسبت‏به توده مسلمانان،سياستش با صفت عدالت،سختگيرى،ايجاد رفاه براى مردم و انفاق كافى به سربازان و خانوادهايشان و ساكنان مدينه و ديگران همراه بود.
سياست عمر در مورد اصحاب

اما نسبت‏به اصحاب،او جايگاه هر يك از اصحاب را بر مبناى سابقه آنان در اسلام و شركت در جهاد مشخص كرد،و با اين حال بخشى از آزادى اصحاب مهاجر را محدود ساخت و به ايشان اجازه نداد تا در غير مدينه اقامت گزينند،از بيم آن كه مبادا فريفته ثروت شوند،و يا از گذشته ارزشمند خود بهره‏بردارى كنند و به شمار يارانشان بيفزايند و نفوذ خود را گسترش دهند و، در نتيجه،خطرى شوند در برابر وحدت دولتى كه از هر طرف بى‏دفاع است.اين گفتار نشانه آن بيم و هراس است. «من در برابر ملتى آزاد،ايستادم و گلوى مردم قريش را فشردم و جلو حبس اموال را گرفتم تا در آتش جهنم سقوط نكنند.» بدين گونه،اصحاب عاليقدر در مدت خلافتش زير نظر وى در مدينه ماندند.
سياست عمر نسبت‏به خاندان پيامبر (ص)

اما سياستش نسبت‏به اهل بيت تركيبى بود از محبت،بزرگداشت و ترس و احتياط.او هيچ فردى از هاشميان را به عنوان استاندار و فرماندار تعيين نكرد،ولى بى‏مهرى موجود ميان على (ع) و او كه پس از رحلت پيامبر (ص) شروع شده در طول دوران خلافت ابو بكر ادامه يافته بود،به دوستى مبدل شد و در طول ساليان خلافت عمر دلايل اين دوستى به ثبوت رسيد.عمر پيوسته در مشكلات و گرفتاريها به على مراجعه مى‏كرد و از على (ع) راى استوار و حل مشكلات را به دست مى‏آورد.به عمر،خبر رسيد كه ايرانيان چندين برابر ارتش مسلمانان را بسيج كرده‏اند.او تصميم گرفت تا شخصا به منظور تقويت روحيه ارتش اسلامى در جنگ با ايرانيان شركت كند هنگامى كه عمر با امام در آن باره مشورت كرد،امام او را نهى فرمود و صميمانه وى را طى بياناتى نصيحت فرمود كه ما-به خاطر جاودانگى محتوا و صداقت آن در همه زمانها-به طور كامل در زير نقل مى‏كنيم.

ظهور معاويه در روزگار عمر
معاويه را عمر والى شام كرد و با همه آگاهى از آزمندى و دلبستگيهاى مادى و افزايش قدرت روز افزونش او را بر كنار نساخت.به نظر مى‏رسد كه توانمندى معاويه در دگرگونى امور و حفظ مرزهاى همسايه سرزمين روم،خليفه را به اعجاب واداشته بود.
شورا
خليفه دوم هنگام نماز و نيايش پروردگارش در مسجد پيامبر اكرم (ص) ترور شد ،و با قتل او،زندگى يكى از برجستگان تاريخ پايان گرفت.با اين كه ايام حكومت عمر از ده سال تجاوز نمى‏كرد،پر از حوادثى بود كه مسير تاريخ را عوض كرد.زندگى او پايان يافت‏بدون اين كه نفوذ وى پايان پذيرد.او از دنيا نرفت،مگر اين كه اين امت تحت‏حكومت‏خود را،به آينده‏اى سپرد كه آبستن حوادث بزرگى بود و كليد آن حوادث همان شورايى بود كه وى در بستر مرگ راجع به آن وصيت كرد. خطاب كرد و گفت:«وقتى كه از دنيا رفتم،سه روز با هم مشورت كنيد،و بايد خبر

خوش به مردم برسد،و روز چهارم نيايد،مگر اين كه اميرى داشته باشيد.عبد الله بن عمر براى مشورت در جلسه حاضر مى‏شود ولى او هيچ گونه حق راى ندارد.ولى طلحه (آن روز غايب بود) در راى دادن شريك شماست.پس،اگر در اين سه روز آمد در جريان كار قرارش دهيد و اگر نه كار مشورت را برگزار كنيد…ولى تصور نمى‏كنم كسى جز يكى از اين دو مرد-على يا عثمان-به مقام ولايت‏برسد.اگر عثمان رپرست‏شود او مردى نرمخو و اگر على به ولايت‏برسد،او شوخ طبع است ولى او شايسته‏تر است‏به اين كه ايشان را به راه درست وا دارد…» عمر،به ابو طلحه انصارى دستور داد تا پنجاه مرد از انصار انتخاب كند تا با سلاح آخته،روى سر اعضاى شورا آماده بايستند تا،پس از دفن خليفه،ايشان را وادار به گزينش فردى از ميان خود

كنند.خليفه به او گفت:«پس،اگر پنج نفر،يك راى دادند و يك نفر موافقت نكرد،سرش را با شمشير بزن،و اگر چهار نفر،همراى شدند و دو تن مخالفت كردند،سر هر دو را قطع كن و اگر هر دسته سه نفرى به يكى راى دادند،بايستى به داورى عبد الله بن عمر رفتار كنند.اگر به حكم عبد الله بن عمر تن ندادند،شما با گروهى كه عبد الرحمان بن عوف است همراه باشيد و بقيه را-اگر از راى مردم درباره آن كس رو گرداندند-گردن بزنيد». در اين جا بود كه عبد الرحمان،على (ع) را طلبيد و در حالى كه خلافت را بر او عرضه داشت و شرط تازه‏اى پيش پاى او نهاد و گفت:«بر تو باد عهد و ميثاق خدا آيا به كتاب خدا و سنت رسول خدا و روش شيخين رفتار مى‏كنى؟»على (ع) در جواب او گفت:كه برابر كتاب خدا و سنت پيامبرش عمل مى‏كند،ولى او حاضر نشد تا بر مبناى رفتار و شيوه شيخين پيمان ببندد.على (ع) گفت:«ولى من برابر نظر خودم اجتهاد مى‏كنم‏».و در روايت ديگرى:«اميدوارم كه به علم خود و در حد توانم رفتار كنم‏».

مخالفت‏سريع با خلافت علي(ع)
اما رويدادها نه تنها قرشيه متنفذى كه فرمانش مطاع بود،يعنى ام المؤمنين عايشه را از هدف خود باز نداشت،بلكه وى با حضور ذهن و خاطرى جمع هر چه مى‏خواست انجام مى‏داد.او مخالفت‏خود را در همان لحظه‏اى كه خبر بيعت را شنيد،با امام،اعلان كرد. براستى كه عايشه سرسخت‏ترين محرك عليه عثمان بود.تحريك او از جمله عوامل محاصره عثمان بود،و در حالى كه خليفه در محاصره بود،پيوسته مردم را به قتل او دعوت مى‏كرد. نخستين كسى كه به نداى ام المؤمنين پاسخ گفت،عبد الله بن عامر حضرمى،فرماندار عثمان در مكه بود،او گفت:من اول كسى هستم كه طالب خون عثمانم.بنى اميه از موضع ام المؤمنين آگاه شدند،تمام كسانى كه در مدينه بودند در پى يكديگر راهى مكه شدند.طلحه و زبير،كمى توقف كردند و بعد تصميم گرفتند به ام المؤمنين بپيوندند.و براى بيرون شدن از مدينه بهانه‏اى آوردند كه قصد عمره دارند و چرا اين دو به اردوگاه عايشه نپيوندند،كه تمام هدفش الغاى خلافت على است تا در نتيجه،يكى از آن دو به جاى او بنشيند؟قبلا هم كه عايشه عليه عثمان تحريك مى‏كرد،هدفش همين بود.
جنگ صفين
امام (ع) پس از جنگ بصره رهسپار كوفه شد،و آن جا را مركز خلافت‏خود قرار داد.اهل كوفه همان مردمى بودند كه او را در مقابل دشمنانش در بصره يارى رساندند و آتش جنگ را خاموش كردند.بصره،ديگر شهرى نبود كه بر آن اعتماد كند.بيشتر مردم بصره،مخالف او بودند،و پس از اين كه جنگ،آنچه خواست از مردم آن شهر گرفت،نمى‏توانستند با او صميمى باشند.مردم حجاز هم كسانى نبودند،كه به آنان اعتماد كند،زيرا ايشان،نسبت‏به بقيه نواحى اسلامى،بخش كوچكى از مردم بودند.مردم شام هم پيروان دشمن وى،معاويه،بودند.مردم مسلمان مقيم مصر آن اندازه نيرومند نبودند تا بتوانند براى سركوب شوكت جدايى خواهان اموى به تجهيز نيروى لازم بپردازند. امام (ع) حدود چهار ماه براى آماده ساختن نيرو-براى

مقابله با معاويه خطرناكترين دشمن وحدت امت و مقتدرترين ايشان در ستيزه جويى در برابر حكومت امام و بى‏تقواترين فرد در مسايل دينى-در مركز جديد خلافت‏خود توقف كرد.البته معاويه،سرپيچى خود را از بيعت‏با امام (ع) و نيز مبارزه با قدرت او،اعلان كرده بود.به اين ترتيب سوريه از پيكر دولت اسلامى جدا شده بود و جدايى خود را هم اعلام كرده بود.معاويه،بدين هم اكتفا نكرد،بلكه دشمنى خود را با حكومت مركزى ابراز داشت،و جنگ با دولت مركزى را در پوشش خونخواهى عثمان علنى ساخت.او در حقيقت،حركت جدايى خواهانه را پيش از

آغاز مساله بصره شروع كرده بود. امام (ع) مشغول جمع آورى نيرو به قصد بسيج همه امكانات خود براى مواجه شدن با اين گروه تبهكار بود كه اخبار خروج ام المؤمنين عايشه،و طلحه و زبير به جانب بصره به امام (ع) رسيد،امام ناگزير شد تا پايان مشكل جديد،حركت‏سپاه به سمت‏شام را به تاخير بيندازد. امام (ع) حركت‏سپاه خود را به سمت‏شام از آن جهت‏به تاخير نينداخت كه رهبران سه گانه خطرناكتر از معاويه بودند،بلكه از آن نظر كه خروج رهبران سه گانه به سوى عراق به خطر معاويه،خطر جديدى را افزوده بود كه اگر امام (ع) با سرعت آن را پيشگيرى نمى‏كرد،به طور يقين از كمكهاى نظامى و مالى-در مورد هدف خود يعنى سركوبى دشمن اموى خويش كه مجسمه بزرگترين خطر براى وحدت امت‏بود-محروم مى‏گشت.
عمرو بن عاص به معاويه مى‏پيوندد

البته عمرو بن عاص،زيرك مشهور،شاخص‏ترين فردى است كه در اين برهه از زمان خودشان را به معاويه فروختند.براستى كه پيوستن عمرو به معاويه نشانه برجسته‏اى در تاريخ آزمندى و فرصت طلبى است.تاريخ بخوبى آگاه است (و معاويه كه خود،خواهان خون عثمان بود مى‏دانست) كه عمرو بن عاص از بزرگترين محركان قتل عثمان بود.و ليكن آن موضوع مانع آن نشد كه معاويه براى جنگ با امام (ع) ،به بهانه خونخواهى عثمان،با زيركى و شيطنت عمرو،همپيمان بشود.بهاى همكارى عمرو با معاويه در راه زشتى كه مى‏پيمودند اين بود كه اگر معاويه پيروز شد تا وقتى كه عمرو عاص زنده است،استاندار مصر باشد. امام (ع) با سپاه خود به سرزمين شام رفت و معاويه با سپاهى با آن حضرت روبرو شد كه از نظر تعداد بيشتر از سپاه امام بود.دو سپاه در صفين روبرو شدند.سپاه معاويه پيش از سپاه امام،كنار رود فرات،فرود آمد.بدين گونه،لشكر امام ناچار شد كه دور از آب فرات اردو زند.

كوششهاى صلح به شكست مى‏انجامد
دوباره،امام (ع) ،به منظور بر حذر داشتن دو گروه مسلمان از خونريزى و بازگرداندن ايشان به وحدت،كوششهاى صلح خود را پى مى‏گيرد.فرستاده‏هايش نزد معاويه رفتند.اما اين تلاشها بى‏نتيجه بود،زيرا معاويه آرزوى رسيدن به سلطنت اسلام را داشت و هرگز چيزى او را از توجه به هدفش باز نمى‏داشت. برخوردهايى ميان دو گروه آغاز شد و ليكن محدود بود.روز ديگر پيشقراولانى از يك طرف به طرف ديگر حمله مى‏كرد. كار به همين منوال ادامه يافت تا اين كه ماه محرم فرا رسيد…جنگ تا آخر ماه براى عايت‏حرمت آن متوقف ماند.دوباره امام (ع) تلاشهاى صلح را در خلال ماه محرم شروع كرد و اين بار هم نتيجه‏اى چندان متفاوت با تلاشهاى سابق نگرفت. هنگامى كه محرم پايان گرفت،دو گروه دوباره نبردهاى كوتاه محدودى را آغازكردند.امام (ع) به اين وسيله،مى‏خواست هر دو دسته را از زيانهاى جبران ناپذير در جنگى،خانمانسوز،كه در صورت وقوع انتظارش مى‏رفت،دور نگهدارد.
توطئه‏اى بزرگ
نبرد در روز سوم با تمام شدت خود ادامه داشت،آثار ضعف در سپاه معاويه پديدار شده بود و نزديك بود ياران امام (ع) به خيمه معاويه برسند.معاويه قصد فرار داشت و ليكن استقامت كرد و ماند. روز بالا آمده بود و جنگ به همان شدت خود بود،در آن هنگام كه پيروزى در چند قدمى امام و لشكريانش قرار داشت،در حالى كه آنان گلوى گروه ستمكار را فشرده بودند،ناگهان در ميان ارتش معاويه قرآنها بالا رفت و فرياد مردم شام بلند شد:اينك كتاب خدا!از اول تا آخر ميان ما و شما!خدا را خدا را درباره مردم عرب!خدا را در نظر بگيريد درباره

اسلام!چه كسانى اگر مردم شام نابود شوند از مرزهاى شام دفاع خواهند كرد؟و چه كسى اگر مردم عراق از بين بروند از مرزهاى عراق نگهبانى خواهد كرد؟ در حقيقت،معاويه از به دست آوردن پيروزى نظامى نااميد و با شكست قطعى در ميدان جنگ مواجه شد.از آن رو،به قرآن پناهنده شد. كسانى كه آتش بس مى‏خواستند سه دسته بودند،هر كدام نظرى مخالف با نظر ديگران را داشتند.گروهى مقدس و پرهيزگار!معتقد بودند خوددارى از پذيرش دعوت به كتاب خدا و ادامه جنگ گناهى بزرگ است و جايز نيست كه مسلمانان مرتكب چنان گناهى شوند.اين گروه فراموش كرده بودند كه پيشواى ايشان داناترين فرد به قرآن و حلال و حرام آن است و پايبندى او به قوانين قرآن از همه مسلمانان،بيشتر است. در ميان اين

دسته تعداد زيادى از قاريان قرآن بودند كه به دليل كوتاه فكرى تصور مى‏كردند به تمام علم شريعت آگاهند و خود را در مقام حامى آن مى‏ديدند.چه بسيارند از اين دسته دينداران در هر زمانى و مكانى! دسته‏اى منافق به رهبرى توطئه‏گران عليه حق و شريعت،مى‏كوشيدند تا جنگ را متوقف سازند.آنان هواخواه باطل بودند و به خاطر آن مى‏كوشيدند و به دشمن كمك مى‏كردند، چون مى‏ديدند كه در كمك به دشمن از سود مادى برخوردار خواهند شد. گروهى نادان نيز بودند كه به هر قيمتى طالب زندگى و سلامتى بودند.افراد اين گروه حركت‏خود را پشت‏سر امام در جنگهاى بصره و كوفه بسى گران مى‏ديدند،زيرا از خون فرزندان،برادران و خويشاوندان خود،بهاى زيادى پرداخته بودند و اكنون مى‏خواستند خودشان باقى بمانند و براى

آنها مهم نبود كه در آينده بر سر اسلام و مسلمانان چه بيايد. خواستاران توقف جنگ رفته رفته زمزمه‏هايى را آغاز كردند،كه گويا بار مسؤوليت جنگ را به جاى معاويه بر عهده امام (ع) مى‏گذاشتند.و دخالت ايشان حكايت از پشيمانى آنها از ورود به جنگ مى‏كرد،زيرا كه تلاش خود را بر مبارزه با قدرت امام (ع) و جلوگيرى وى از انتخاب هر داورى كه هم عقيده با امام (ع) بوده و ادامه جنگ،يا بازگشت از آن را تصويب كند،متوجه ساخته بودند. معاويه عمرو بن عاص را به نمايندگى خود انتخاب كرد و هيچ كسى از مردم شام،با او مخالفت نكرد.و امام (ع)

عبد الله بن عباس را انتخاب كرد،اشعث و پيروانش گفتند:نبايد دو نفر از قبيله مضر ميان ما داورى كنند.در صورتى كه مضرى بودن ابن عباس دليل واقعى مخالفت آنان با رد داورى وى نبود.و ليكن اشعث تعصب قبيله‏اى را پوششى قرار داد تا هدف خود را به وسيله آن بپوشاند.و اگر ابن عباس همچون اشعث‏با امام (ع) دشمن بود،اشعث او را مى‏پذيرفت.و آن مطلب،آن گاه به وضوح روشن شد كه امام (ع) نام مالك اشتر را كه او هم مانند خود اشعث از مردم يمن بود،مطرح كرد.پس اشعث و دار و دسته‏اش،رد كردند در حالى كه مى‏گفتند:«مگر ما هم اكنون درگير حكم اشتر نيستيم؟»چون عقيده اشتر همان نظر امام (ع) بود و اعتقاد بازگشت‏به نبرد را داشت تا كار گروه ستم پيشه را يكسره كند.در صورتى كه اشعث و دار و دسته‏اش

جز ياورانى براى گروه ستمكار نبودند كه به امام (ع) پيوسته بودند و از حاكميت و پيروزى او و هر كسى كه در راه او مبارزه مى‏كرد،خوشحال نبودند.و در حقيقت ضرر اينها و همچنين خطرشان براى امام (ع) از دشمنش معاويه بيشتر بوده است. امام (ع) نسبت‏به پذيرش تعيين حكم و قبول ابو موسى به عنوان نمايندگى خود و سپاهيانش،مجبور شد و سند تعيين حكم نوشته شد و دو طرف آن را امضا كردند،اشعث از انعقاد قرارداد بسيار خوشحال شد،و شروع كرد به نقل كردن و پخش آن در ميان افراد مقدم لشگر عراق و خواندن معاهده براى آنها.
داوران

مهمترين نكات پيمان نامه‏اى كه امضا شد اين بود كه داوران آنچه را كه قرآن لازم دانسته لازم شمارند و هر چه را كه خط بطلان روى آن كشيده است‏باطل شمارند.و از آنچه در قرآن است پيروى كنند و آنچه را هم كه در قرآن نيافتند از مواردى كه اختلاف نظر پيدا كردند، مطابق سنت عادله نيكويى عمل كنند كه موجب وحدت باشد نه تفرقه،و عهد و پيمان خدا بر ذمه داوران است كه ميان امت اصلاح نمايند و امت را به جدايى و جنگ باز نگردانند،و مدت اين داورى تا ماه رمضان است. (و اگر داوران خواستند،زودتر انجام دهند و اگر مصلحت ديدند به تاخير بيندازند.با اين كه نمى‏خواستند،از مدت مقرر تاخير افتاد) .و محل داورى ايشان جايى بين كوفه،شام و حجاز تعيين گرديد. على رغم آن كه قرآن و سنت جامع پيامبر (ص) ،حق على (ع) صاحب بيعت قانونى و برادر پيامبر (ص) و صاحب اختيار هر مرد و زن با ايمان را احيا مى‏كند،و باطل معاويه بر هم زننده وحدت و ريزنده خون مسلمانان در راه هدفهاى خود را نابود

مى‏سازد،ولى از آن داوران انتظار چنين احياى حق و نابودى باطل نمى‏رفت. هيچ كدام از داوران در اين اختلافى كه وارد شده بودند بى‏طرف نبودند تا حكم عادلانه‏اى صادر كنند.ابن عاص،رهبر دوم سپاه،در حال مبارزه با امام (ع) بود،و ابو موسى اشعرى نيز يكى از پنج نفر مخالف حكومت و سياست امام (ع) قبل از جنگ بصره بوده است.و در آن فاصله زمانى كه معاويه مانع گسترش تسلط امام (ع) به قلمروش بود و نافرمانى مسلحانه خود را اعلان داشت و ام المؤمنين،طلحه و زبير بصره را به تصرف خود درآورده بودند و با گسترش نفوذ خود چشم طمع،نسبت‏به كوفه داشتند،ابو موسى مردم كوفه را از كمك به امام (ع) در باز گرداندن متصرفات اين افراد از قلمرو و حكومت وى،باز مى‏داشت. ابو موسى،على رغم اين كه امام (ع) فرياد بعد از فرياد و پيام پس از پيام،براى او ومردم كوفه مى‏فرستاد و آنها را براى كمك به باز گرداندن حقش دعوت مى‏كرد،چنين موضعى را براى خود گرفته بود.و نتيجه آن

موضعگيرى،باقى گذاشتن بصره تحت قدرت رهبران سه گانه و اتحاد با ايشان بوده است،و ابراز نافرمانى نسبت‏به امام را در زير پوشش روش خاص دينى خود،يعنى دعوت به حرمت جنگ و مبارزه،انجام مى‏داد.در حالى كه فراموش كرده بود كه قرآن بطور صريح به مبارزه با هر گروهى از مسلمين كه بر گروه ديگر ستم روا دارد،دعوت مى‏كند.و اگر ابو موسى اشعرى به آنچه كه آن روز مى‏خواست دست مى‏يافت،و مردم كوفه فرمان او را مى‏بردند،حكومت امام (ع) در همان سال اول بيعت‏خود خاتمه يافته بود.و به همين جهت امين قرار دادن ابو موسى و عمرو بن عاص،در برابر امام (ع) در حقيقت امين دانستن دشمن درباره دشمنى بوده است.و گزينش مردم عراق ابو موسى را در واقع نوعى كنار آمدن با اهل شام روى بر كنار كردن امام (ع) بوده است. البته آنچه انتظار مى‏رفت اتفاق افتاد،داوران در گفتگوى خود مدت زيادى وقت گذرانى كردند.و نتيجه گفتگوهايشان اين بود كه در ميان خود روى بر كنارى امام (ع) و معاويه همعقيده شده و به توافق رسند.

امام علي(ع) و بيست و پنج سال سكوت
سكوت بيست و پنج ساله اميرمؤمنان(عليه السلام)، كه از زمان رحلت رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) در سال يازدهم هجرى آغاز شد و تا هنگام پذيرش خلافت از سوى على(عليه السلام) در سال ۳۵ هجرى ادامه يافت، زندگانى آن حضرت در دوران خلافت خلفاى سه گانه ـ ابوبكر، عمر و عثمان ـ را در بر مى گيرد.

ماهيت «سكوت»، كه واژه اى برخاسته از جريانات اين دوره از حوادث اسلام است، در سنجش با دوران پيشين و پسين تاريخ زندگى امير مؤمنان(عليه السلام) آشكار مى گردد.
چهره حاضر و سخت كوش على(عليه السلام) در طول ۲۳ سال تبليغ آيين اسلام ـ از بعثت تا رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) ـ آكنده از افتخاراتى است كه با وجود تمامى نيرنگهاى مسلّط بر نگارش وقايع، توانسته است شايسته ترين نماى اسلامى را بر جاى نهد: تربيت يافته رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، كه در كودكى ـ به يوم «انذار» ـ آشكارا، پشتيبانى خويش را از رسالت نبى(صلى الله عليه وآله) اعلان مى نمايد، «ليلة المبيت» را چون شبهاى سخت «شعب ابوطالب» با مباهات به صبح مى آورد و نظاره تاريخ را بر پهنه هاى بدر، احد، خندق، خيبر و چون آن به حيرتى سخت وامى دارد و آنك «غدير» تمامْ گواه الهى بر شايستگيهاى على(عليه السلام)است.

يكي از ادوار شايسته بررسي و تأمل در سيره امامان عليهم‏السلام بررسي دوره بيست و پنج ساله سكوت مولي علي(ع) است. در اين راستا بايد به اين سؤالات پاسخ گفت:
۱ـ معناي سكوت چيست؟ آيا به معناي خانه نشيني و كناره‏گيري از همه خدمات اجتماعي و سياسي است؟ و يا واژه سكوت مرادف با «آتش بس» و خودداري از درگيري با دستگاه خلافت است؟

۲ـ جايگاه سكوت از ديدگاه خود مولي چيست؟
۳ـ فلسفه سكوت مولي علي(ع) چه بوده است؟

۴ـ فعاليت‏هاي سياسي مولي علي(ع) در اين دوره بيست و پنج ساله در چه زمينه‏هايي بوده است.
پيش از آغاز بحث تذكر اين نكته لازم است كه ما در اين بحث درصدد نگاهي كلّي به سيره سياسي حضرت در اين دوره هستيم و بر آن نيستيم تا جزئيات حوادثي كه در اين دوره تحقق يافته و مواضع امام(ع) در اين زمينه‏ها را مورد بحث قرار دهيم.
معناي سكوت

آيا سكوت امام علي(ع) به معناي خانه‏نشيني و كناره گيري از همه خدمات و مسئوليت‏هاي اجتماعي است؟ برداشت خود مولي علي(ع) اين نيست. امام علي(ع) در نهج البلاغه از موضع خود در اين دوره بيست و پنج ساله به عنوان صبر، تسليم و… ياد مي‏كند.
در خطبه شقشقيه امام علي(ع) بعد از آن كه حوادث تلخ بعد از پيامبر را بازگو مي‏كند مي‏فرمايد:
«… وَطفقت ارتئي بين ان اصول بيد جذّاء أو اصبر علي طخْيَةٍ عمياء… فرأيت ان الصّبر علي هاتا احجي… و ژرف بينديشيدم كه آيا با دست تنها بستيزم يا بر اين تاريكي كور صبر نمايم… سرانجام صبر و شكيبايي را خردمندانه‏تر ديدم».

در اين جا و نيز موارد مشابه (كه در همين مقاله خواهيد خواند) مولي از سكوت خويش تعبير به صبر مي‏كند. و آن را در مقابل جنگ و ستيز قرار مي‏دهد. بر اين اساس استنباط روشن از اين جملات آن است كه مولي موضع خويش را در حقيقت «آتش‏بس» در آن شرائط مي‏داند. و هرگز در اين واژه سخني از انزوا، گوشه نشيني نيست.