امير خسرو دهلوي

برگردان از: عبدالرحيم احمد پرواني
مرگ كيقباد در حالتي كه بتوان غيرعاديش خواند، رخ نداد. بعد از مرگ او جلال الدين خلجي كه توسط كيقباد براي احراز پس صدارت پس از رهايي از نظام الدين فرا خوانده شده بود، با نيت استقرار امنيت، بر تخت شاهي نشست. جلال الدين هنگامي كه به پادشاهي رسيد، هفتاد سال داشت. وي مردي بود مهربان، شجاع، فياض و شفيق و علاوه بر آن به شعر و شعرا علاقه فراوان داشت و گاهي خود نيز شعر مي گفت. اين قطعه را منسوب به او مي دانند:

آن زلف پريشانت ژوليده نمي خواهم
وان روي چو گلنارت تفسيده نمي خواهم
بي پيرهنت خواهم يك شب به كنار آيي

هان، بانگ بلند است اين پوشيده نمي خواهم. (ملا عبدالقادر بدايوني، منتخب التواريخ).
از بخت نيك، فضاي دربار مساعد حال امير خسرو بود. او از مقربان شاه گشت و آنچنان در دلش جاي يافت كه به عهده ”كتابداري“ مقرر و خلعت امارت برايش تفويض گشت. همچنان سالانه دوازده صد تنكه معاش برايش تعيين گرديد. يك بار ديگر فضا براي باروري و رشد استعداد امير خسرو مساعد گرديد و مورد تشويق و تحسين اطرافيان قرار گرفت. غزل هاي امير خسرو توسط مطربان و موسيقي نوازان دربار زمزمه مي شد و هر كس از آن ها نسخه بر مي داشت.

آنچنان كه گفته آمديم، جلال الدين خلجي مردي حليم و مهربان بود. چشم پوشي او از خطاهاي درباريان به ضرر او انجاميد. كساني كه به جرم توطئه و سازش عليه شاه دستگير مي گرديدند، مورد عفو و بخشش قرار مي گرفتند، به عوض ندامت و پشيماني از مهرباني شاه سوء استفاده مي كردند. بالاخره اوضاع تا جايي خراب شد كه نزديكان و اقارب شاه نيز عليه او به دسيسه پرداختند. جلال الدين شش سال پادشاهي كرد تا اينكه شكار توطئه يي گشت كه برادرزاده و دامادش علاءالدين خلجي كه شاه او را چون فرزند خود مي پنداشت

گرديد. علاء الدين خلجي كه از طرف شاه به حكومت ”اود“ و ”كتره“ گماريده شده بود، توسط دو اوباش شاه را به قتل رسانيد. اگر چه معتمد عليه احمد چاپ با كناره گيري از اين توطئه شاه را خبر كرده بود، اما شاه آنچنان بر علاء الدين اعتماد داشت كه بر سخنان او باور نكرد و مشوره اش را نپذيرفت. جلال الدين كشته شد و علاء الدين براي فرونشانيدن خشم و غضب مردم و كسب رضايت سران سپاه و امراء كه از اين عملش خشمگين و بدگمان شده بودند، در حاليكه سيم و زر به هوا مي پاشيد، فاتحانه وارد دهلي گرديد.
در اين وقت، امير خسرو را مي بينيم كه نه در مدح علاءالدين قاتل، بلكه در مدح علاء الدين پادشاه شعر مي سرايد. چنان بر مي آيد كه او نيز پا در نقش قدم هاي مردم دهلي گذاشته بود. او در مرگ حامي خود، جلال الدين خلجي ابراز كمترين اندوه و غم نكرده است. در يك مثنوي علاء الدين را چنين مخاطب مي سازد:

نه من بودم از طبع دريا نشان
جلوس ترا اولين در فشان
مبارك زباني من بين كه بخت
بدرگاه دهلي ترا داده تخت

به هر حال، در ديوان امير خسرو قصايد زيادي را مي توان يافت كه در مدح جلال الدين خلجي سروده است. از آن شمار قصيده يي دارد كه قصيده مشهور ظهيرالدين فارابي را كه در مدح سلطان قزل ارسلان سروده بود، به ياد مي آورد. ابياتي از آن قصيده:

سلطان جلال دين كه گه تخت بر شدن
چرخش ز هفت كرسي خود نردبان دهد
فيروز شه كه صيت بلندش زمان زمان
از شرق تا به غرب نداي امان دهد

آن دم كه گرد لشكر او بر رود به چرخ
پيشش بخاك بوسه مه آسمان دهد
بادت مدام دولت و آنگاه دولتي
كز قدر كره فلكت زير ران دهد
بختي چنانكه روي همايونت را قضا

هر دم نويد مملكت جاويدان دهد
در قصيده ديگري مي گويد:
شهنشها فن خسرو چو موي باريك است
مگر ز مدح تو كو درچه فن همي پيچد
بامتحان سخن، بهر پاسخ ديگري

رديف چستي ازين ممتحن نمي پيچد
به بين كه لقمه چنان كردمش كه لذت آن
نواله ز پي هر دهن همي پيچد
بطرز من همه پيچند آري از پي خشم
شبه برشته در عدن همي پيچد
گه دعات كه طومار هفت هيكل چرخ

بحضرت ملك ذوالمنن همي پيچد
بساط قدر تو گسترده با تا گويند
كه بوريايي قيامت ز من همي پيچد
بعد از مرگ سلطان جلال الدين خلجي، سلطان علاء الدين خلجي بر تخت سلطنت هند تكيه زد و سال نخستين فرمانروايي خود را به گسترش قلمرو خود پرداخت. لشكركشي و تصرف مناطق جديد چنان بر فكر و هوش اين سلطان سايه افگنده بود كه به سان اسكندر كبير مي خواست همه ممالك را زير قبضه خود درآورد. در نتيجه اين ذهنيگرايي و خيال پردازي كه شاه خود را مصروف به آن ساخته بود، اوضاع و حالات در داخل ملك رو به خرابي نهاد. نه كسي ياراي آن را داشت كه شاه را از اوضاع درهم و برهم آگاه سازد و نه شاه مشوره كسي را مي پذيرفت. ضياء الدين برني مورخ معاصر اين شاه در تاريخ فيروز شاهي مي نگارد:

”علاءالدين در سه سال اول فرمانروايي خود جز از عيش و عشرت و بزم آرايي و برگزاري جشن ها به كار ديگري نمي پرداخت… خبر فتوحات جديد از هر گوشه مي رسيد. هر سال صاحب دو يا سه فرزند ميشد. كارهاي سلطنت به خوبي پيش مي رفت، خزانه شاهي پر بود و هر روز صندوقچه هاي مملو از جواهرات و مرواريد ها به معاينه شاه ميرسيد. در اصطبل شاهي فيل هاي فراوان و در شهر و نواحي آن هفتاد هزار اسب وجود داشت. اين قدرت و ثروت شاه را بلند پرواز ساخته بود. آرزوهاي بزرگ و اهداف دست نيافتني يي كه قبلا به فكر هيچ شاهي نگذشته بود، ذهن او را به خود مشغول داشته بود. در اثر همين خيالپردازي ها و حماقت ها بود كه شاه توازن فكري خود را از دست داد. مي خواست چيزهاي ناممكن را

ممكن بسازد و آرزوهايي چون ديوانگان در دل مي پرورانيد. خود بيسواد بود و با باسوادان كاري نداشت، حتي يك نامه نوشته و خوانده نمي توانست. تند خو، كينه دل و سنگدل بود. اما دنيا برويش لبخند مي زد و طالع خوبي داشت و به هر كاري كه اقدام مي كرد، موفق مي گرديد. در نتيجه ظالم و ستمگر بار آمده بود. در روياي آن بود كه مذهب جديدي رويكار آورد. شاه در اين فكر بود كه نايبي در دهلي بگمارد. باري در يك بزم باده نوشي گفته بود: همچون سكندر به قصد فتوحات جديدي به لشكركشي مي پردازم و دنيا را زير نگين خود در مي آورم. در خطبه هاي نماز جمعه خود را سكندر ثاني مي خواند و به همين نام در نامه مهر مي كرد و سكه ضرب مي نمود.“

هر چند تحقق آرزوهاي شاه نزد ديگران غيرممكن مي نمود، اما علاءالدين در فكر آن بود كه نامش در تاريخ به حيث كشورگشا و فاتح جهان به يادگار بماند. خطرات متصور از اين ناحيه، بر كسي پوشيده نبود. به هر حال، دنيا تهي از افراد خيرخواه و دلسوز نيست و چنان واقع شده است كه گاهي يك كلام نيك، بدترين انسان را به راه راست آورده است. بالاخره عقل به كمك شاه آمد و در اثر مشوره مرد دانايي كه برايش گفته بود به جاي آنكه شاه وقت خود را به فتح ممالك ديگر ضايع سازد، به بهبود اوضاع داخل بپدازد و راه ملتان را بر مغول ها ببندد و شراب نوشي عيش و عشرت را ممنوع سازد، علاء الديني كه برده اميال خود بود، دست از كارهاي قبلي كشيد. پند آن مرد دانا بر دل شاه نشست و متوجه بهبود امور اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي گشت. او با شدت شورش ها را سركوب و به سختي آشوبگران را مجازات نمود. شراب نوشي ممنوع گشت و به اين ترتيب دامن بزم هاي عياشي و برگزاري جشن ها برچيده شد. همين مورخ مي نويسد:

”سلطان فرمان داد هر جايي كه روستايي براي كسي طور انعام داده شده باشد يا حيثيت وقف را داشته باشد، يكسر تحت قيموميت دربار قرار گيرد. از مردم به جبر و اكراه پول اخذ مي گرديد و كار به جايي رسيد كه جز از سران قوم، امرا، مامورين دولتي، ملتاني ها (سوداگران ملتاني) حتي سكه يي پول نقد نزد كسي موجود نبود. شرايط آن چنان تنگ گرديد كه همه در پي به دست لقمه نام گرديدند و نام شورش را كسي بر زبان مي آورد.“

امروز براي دانش آموزان عرصه تاريخ، اقدامات و كارهاي علاء الدين كه در شرايط نبود قانون هر حرفش قانون بود، سخت ظالمانه و ستمگرانه مي نمايد، اما اگر شرايط آن زمان به دقت مطالعه گردد، پله قضاوت به طرف علاء الدين سنگيني مي كند. وي چنان سازمان جاسوسي بنيان نهاده بود كه از هر كار كوچك مردم آگاهي مي داشت، تا جايي كه مردم گاهي با اشاره با يكديگر حرف مي زدند. براي بهبود اوضاع اقتصادي شيوه يي ماهرانه را به كار برد. سوداگران و دكانداران ساده آنچنان در هراس بودند كه خواب دغا و فريب را هم نمي ديدند. براي هر جنس، حتي براي غلامان و كنيزان نيز نرخ هاي ثابت معين گشته بود. شاه هيچگونه دلسوزي براي خيانتكاران و مجرمان نداشت و هر كدام را به شديدترين جزاها محكومم مي كرد.

از گفتار بالا اين نتيجه به دست مي آيد كه علاء الدين توجهي به علما، ادبا و شعرا نداشت و به تشويق ايشان نمي پرداخت. باري كه قاضي بيانه را براي مشوره فرا خوانده بود، برايش گفت:
اين مرد دانشمند، شما شخص با سوادي هستيد اما تجربه يي نداريد، من بيسوادم اما چيزهاي زيادي در اين دنيا ديده ام.
مي گويند در جريان سلطنت اين شاه عجايب دهگانه وجود داشته است. از آن جمله، اعجوبه آخرين را ”اعجوبه عجايب“ خوانده اند و آن اينست كه با وجود كمي توجهي و بي التفاتي شاه به صوفي ها، دانشمندان و شعرا و موسيقي دانان زيادي در زمان او ظهور كرده بود. اگر به اين فهرست طولاني نگاهي انداخته شود، نام امير خسرو در صدر آن قرار دارد و بعد نام دوستش امير سنجري مي آيد. صدر الدين عالي، فخر الدين قواس، حميدالدين راجا، مولانا عارف عبدالحكيم و شهاب الدين از شعرايي آن اند كه در اين فهرست نام هاي شان آمده

است. امير خسرو در سلك درباريان شاه شامل بود و سالانه هزار تنكه برايش مقرر گرديده بود. اگر چه شاه به قدرت شاعري او اعتراف داشت، اما امير خسرو از آن مقامي كه در گذشته داشت، محروم گرديده بود. با وجود اين همه، دوران بيست و يك ساله فرمانروايي علاء‍الدين براي رشد استعداد ادبي امير خسرو خيلي مفيد واقع گشت. در همين زمان بود كه امير خسرو منظومه پنج گنج خود را كه به تقليد از نظامي گنجه يي سروده بود، سرود. در ”خزائن الفتوح“ از لشكركشي ها و فتوحات علاء الدين به تفصيل سخن گفته است. اگر چه اين اثر بر اساس اطلاعات دربار تهيه گرديده و تمام ابعاد لشكركشي هاي سلطان را در بر ندارد، اما براي درك شرايط و اوضاع آن روز اثر مفيدي به شمار مي رود. دلراني، خضرخان كه بر

اساس داستان عشق خضر خان فرزند علاء الدين نوشته شده در همين زمان نگارش يافته اند. به گمان اغلب تكميل اين آثار مترادف بوده است با تكميل سومين ديوان شاعر كه ”بقيه النقيه“ نام دارد. پنج گنج شامل مثنوي هاي مطلع الانوار، شيرين و خسرو، آيينه سكندري، ليلي و مجنون و هشت بهشت شامل هژده هزار بيت است و سرودن آن صرف دو سال وقت شاعر را گرفته است. پنج گنج به نام سلطان علاء الدين سروده شده و چنانكه مرسوم بود، مدح سلطان در آن مرقوم است. اما خسرو در حالي كه به مدح شاه كه مخالفت و مخالف را برداشت نمي كرد، مي پردازد از پند و نصحيت او نيز غافل نمي ماند. در مدح شاه، مي گويد:

جم ثاني، علاء دنيا و دين
آسمان تاج و آفتاب نگين
پادشه جهان محمد شاه
سايبان جهان ز چتر سياه
مه سپهر منورش خوانده
دين علاء مصورش خوانده
شاه ديهيم بخش و تاج ستان
ازعرب تا عجم خراج ستان
علمش سر بر آسمان سوده
سايه بر آفتاب بكشوده (هشت بهشت، امير خسرو)

اما پند و مشوره را نيز فراموش نمي كند:
جون خدايت سرير شاهي داد
ملكت از ماه تا بماهي داد
كوش كاسوده داري از شاهي
عالمي را ز ماه تا بماهي
بر ستمكش ز عدل كم نكني
بر ستمگار جز ستم نكني

خار بن را بر افگني ز گذر
خاركن را كني نهال ز سر
چون به پيلان علف دهي حالي
از غم مور دل مكن خالي

عالم آسوده كن ز نعمت وجود
تا تو خوش باشي و خدا خوشنود
چون بخاصان دهي نواله و جام
كام شان خوش كني بنعمت و كام
ياد كن زان گداي بي توشته
كه شب افتد گرسنه در گوشه (هشت بهشت، امير خسرو)

شجاعت و وارستگي امير خسرو را از اشعار بالا به خوبي مي توان دريافت، زيرا اندرز و پند دادن به پادشاه خود كامه يي چون علاء الدين كار هر كسي نبود.
چنانكه در بالا آمد، جلال الدين خلجي سلف علاء الدين مقام ”كتابداري“ را به امير خسرو سپرده بود. علاء الدين خسرو را از آن مقام عزل نمود كه در نتيجه زندگي شاعر به تنگدستي و عسرت سپري مي گشت. شاعر در يك قصيده ضمن مدح پادشاه، مي گويد:

اي شهنشاهي كه گردون رو بسويت كرد و گفت
بنده مستظهرم من از عطاي عام شاه
خواهشم از ختم شاهان شغل مصحف داريست

تا بود خرز دعايم جوشن اندام شاه
هست مقصود آنكه باري دولتي حاصل كنم
خاصه چون دريافت بختم نوبت و ايام شاه

آنكه شغل شه دهد از سيم و زر تا عمر هست
خوش بود چون عمر شد چه سودم از انعام شاه
و آنچه خسرو مي دهد از شعر عمر جاودان
زان بخواهد ماند باقي تا قيامت نام شاه (بقيه نقيه، امير خسرو)