چکیده

انسان از ابتدای وجود خویش ، همواره موجودی کجکاو و پرسشگر ، و به دنبال اهدافی بوده که او را به مقصد برساند ، اما این که مقصد چیست ، کجاست و کیست خود مسئله ای مهم بوده است ، که انسان را کنجکاوتر و هدفمند تر میکند. مسئله شهود عرفـانی از همـان اوان زنـدگی اسلام و با آمدن قرآن آغاز گردید و این مسئله به عنوان راهی برای ارتباط بـین انسـان و خـدا مطرح گردید ، مولوی در آثار روح بخش خود به مسائل عرفانی پرداخته و عقل جزوی و بحثی را در شناخت خداوند عاجز می داند اما عقل عقل یا عقل کلی و عقل اولیاء را مورد تمجید قرار می دهد.

ید واژه ها: مولوی، عرفان، کشف، شهود، وحی دل.

مقدمه

در مورد مولوی باید گفت که تنها شیوه بیان اوست که مانع فهم کامل آثار وی شده است. غزلیات مولانا هر چند جای جای ابیاتی روشنگر وپرمعنی در بردارد، روی هم رفته محصول وجد وشور غنایی است. تا آنجا که شعر غنایی محمل بهتری برای احساس عرفانی است تا کلام منثور یا فلسفه منظوم، دیوان شمس شاید آیینه روشن نماتری برای فکر مولوی باشد. اما اگر بخواهیم برداشت او را از مسائل مهم زندگی ودین مطالعه کنیم، غزلهایش ما را به جایی نمی رساند. به این مقصود باید به مثنوی او روی آورد. مولوی در تدوین این اثر عظیم قصد تعلیم واندرزگویی داشته ومی خواسته است با نشان دادن طریق معرفت نفس راههای وصول به خداوند (طرق الی االله) را به انسان بیاموزد وحقانیت آن را بنمایاند. اما به هر خواننده ای این احساس دست می دهد که وی معلمی سخت ملال آور است. در اثر او دانه های حقیقت زیر انبوهی کاه مدفون است. لیکن این معنی که ژرف اندیش ترین کسان به این امید که سرانجام حقیقتی بزرگ از زبان او بشنوند این ملال را به جان خریده اند، دلیل برآن است که فلز ممزوج سخن او حاوی زر ناب است.

نیکلسون در کتاب »تصور شخصیت در تصوف«، غزالی ومولانا را با یکدیگر مقایسه کرده وبه نحو تحسین انگیزی وجوه تشابه وتفاوت این دو را برشمرده است. اومی گوید:

جلال الدین رومی براین عقیده است که عقل در تقابل با عشق، ازآن ابلیس است. او علم قال را تحقیر می کند، وشاید اگر مولوی وغزالی در یک زمان می زیستند، مولوی شیوه فلسفی وعلمی غزالی را به عنوان چیزی بیگانه با روح حقیقی تصوف محکوم می کرد، وغزالی نیز به نوبه خود گریزهای وجد آمیز جلال الدین رومی را از عالم تکلیف وشرع مردود می شمرد. تعلیم احیاءالعلوم ومثنوی تا حدودی یکسان است، لیکن معلمان با یکدیگر زیاد فرق دارند. سخن غزالی منتظم ودقیق وروشن است، اما سخن مولانا، کنایه آمیز، آشفته، ملال آور وغالبا پیچیده است. با این همه غزالی به هیچ وجه نمی تواند در شوق وحرارت احساس، در اصالت وعمق اندیشه، یا درقدرت وآزادی بیان با او رقابت کند (عبدالحکیم، خلیفه،

ص۱۱-۷، .(۱۳۷۵

زمینههای تحقیق شهود عرفانی مولوی

به ظهور رسیدن مشاهدات عرفانی مولوی یک امر اتفاقی نبود و نمی توان آنها را تنها معلول یک علـت (دیدار با شمس) دانست، بلکه باید پذیرفت که مولوی از همان اوان کودکی به دنیای ارواح، فهم دلالت گری

۷۵

پدیده های طبیعی، درک وجود فرشتگان و فهم معنای روح اهتمام میورزید . یعنی مولانا پـیش ازکـهآن بـه مرحله پختگی پای گذارد، در مسیری گام گذاشته بود که به طـور طبیعـی زمینـه ورود بـه عرفـان بـود. او تجربههای دیدار با خدا را در نگریستن به گلها و … میجست و خدا را به نزدیکی میدید، بلکه به همراه پدر که غرق عشق االله بود، او نیز همین عشق را کم و بیش تجربه میکرد و دیدار او وجودش را لبریـز مـی کـرد (زرین کوب، عبدالحسین، ص ۱۷- ۱۵، . (۱۳۷۵ پروازی که از کودکی مولوی نقـل شـده و باعـث حیـرت شـدید بچههای هم سن و سال او شد مؤید این ادعا است (جامی، عبدالرحمن، ص ۴۶۱، .(۱۳۷۰

چنین وضعیتی باعث شد، تا مولانا از کودکی شاهد تجربهای بینظیر باشد که هم سن و سالانش هرگز قادر به فهم آن نبودند و آن، یافته شدن نوشتهای است به خط بهاء ولد کـه در آن نوشـته شـده بـود: البتـه مولـوی کوچک بر تعجب هم سن و سالانش وقعی ننهاد کارخود را کم اهمیت قلمداد کرد و حد آدمی را حتـی فراتـر از آنها دانست. به هر حال، این داستانها درست باشد یا نادرست، بیـان کننـده توجـه عمیـق خداونـدگار بـه ایـن شهودها بوده و از اوج و اهمیت آنها خبر میدهد.

اخلاق یکی دیگر از زمینههای اساسی تحقق تجربه دینی ـ عرفانی و از جمله مداخل مهم فهم شـهود عرفانیِ مولوی است. چنان که مولوی پیامبری حضرت موسی(ع) و تجارب دینی او را از ایـن زاویـه بررسـی کرده، بر این باور است که اگر موسی(ع) به تحقق گزارههـای اخلاقـی تـن نمـیداد و دایـره آن را گسـترده نمیکرد به مقام نبوت نمیرسید. لذا این مقام را وقتی به دست میآورد که مقام تخلق را پشت سر گذاشته

باشد.

بدین ترتیب مولانا مشاهده ناب دیدار حق را معلول و محصول صفای دل و تخلق به سجایای اخلاقـی میداند و جز این مسیر، راهی را واصل بدان نمیداند.

هــــر کســـی انــــدازه روشــــن دلـــــی غیـــب را بینـــد بـــه قـــدر صـــیقلی

هرکــه صــیقل بــیش کــرد او بــیش دیــد بیشتر آمد بر او صورت پدید

(دفتر چهارم، .(۲۹۱۰-۲۹۰۹

البته مولانا هرگز واژه تجربه عرفانی یا تجربه دینی را در اشعار خود به کار نبرده، بلکه مولانا اسم ایـن حالت ها را »وحی دل« میگذارد که در محتوا با آن چیـزی کـه امـروزه تجربـه عر فـانی نامیـده مـیشـود، همخوانی دارد.

از پـــــی روپـــــوش عامـــــه در بیــــــان وحــــی دل گـــــویند آن را صوفیـــــان

۷۶

وحــی دل گیــرش کــه منظرگــاه اوســت چــون خطــا باشــد چــو دل آگــاه اوســت

(همان، .(۱۸۵۴-۱۸۵۳

به طور خلاصه چند عامل در روی آوردن مولانا به مشاهدات عرفانی و تحقیق آنها مؤثر بوده است:

.۱ سنخ روانی مولوی: شاید بتوان گفت پاره ای از سنخ های روانی، منشی، و شخصیتی نسبت به سـایر سنخ ها، استعداد ذاتی و جبلی بیشتری برای حصول تجربهدینی دارند؛ مثلاً کسـانی کـه متعلـق بـه سـنخ روانی » کنشپذیر ـ درون گرا« هستند بیش از سه سنخ دیگر، یعنی کنشپذیر ـ برون گرا، کنشگر ـ برونگـر، مستعد تجارب دینی اند (ملکیان، مصطفی، مجله نقد و نظر شماره ۲۳و ۲۴، .(۱۳۷۹ از آنجا کـه مولـوی دارای چنـین سنخ روانیای بوده، لذا وقوع چنین مشاهداتیدر او کاملاً مورد انتظار است.

.۲ محیط خانواده: مولوی در خانوادهای متولد شد که تلألؤ انوار الهی تمام فضای آن را پـر کـرده بـود. لذا طبیعی است که این فرزند از چنان وضعی متأثر شود و ذهن و زبان و خیال خود را برای دیـدن چنـین انواری آماده کند که پیشتر به آن اشاره شد.

. ۳ آشنایی با شمس تبریزی: مولوی پیش از دیدار با شمس تبریزی فقیه و عالم محتشم و به تعبیر خودش سجاده نشین با وقاری بود، اما پس از ملاقات باشمس وضع دیگری پیدا کرد:

زاهد بودم ترانه گویم کردی بازیچـه کـودکـان کـویم کردی

میخواره بودم و باده جویم کردی سجادهنشیـن بــا وقــاری بــودم

(دیوان شمس، .(۱۷۱۶

. ۴ تقارن طبیعت و ورای آن در زندگی عملی: مولوی از جمله عارفان شاعری است که بیشـتر از آنکـه سخن بگوید، عمل کرده است و به تعبیر خود طریقت را راه رفتن یافته است نه راه خواندن و توصیف کردن و ماندن . باز به تعبیر وی راه صوفی راه قدم است نه قلم و دل او نیز از اثر قلم و مرکـب سـیاه نشـده اسـت، بلکه در سپیدی چونان برف زمستان تمام است که بر بلندای طبیعت نشسته است که از پری برف هیچ نما است.

مریمــــا بنگــــر کــــه نقــــش مشــــکلم هـــم هلالـــم هـــم خیـــال انـــدر دلـــم

(مثنوی، دفتر سوم، .(۳۷۷۳

یعنی اصولاً من موجود پیچیدهای هستم و راز آلود بودن من هم از این جهت است هـمکه» هلالـم هـم خیال اندر دلم« یعنی هم عینیام و هم ذهنی؛ هم درونـیام هـم بیرونـی؛ هـم مثـل هـلال در آسـمان دور از

۷۷

دسترسم و هم مثل خیال در درون تو جای دارم. در واقع تجلی همه موجـودات قدسـی ماننـد فرشـتگان ایـن گونه است. گویی هم مستقل از ما و هم قائم به ما است و مولوی هم در اینجا میخواهـد ظهـور یـک ملـک را توضیح دهد و ظهور ملک همان واقعهای است که به تعبیر ما در مرز طبیعت و ماورای طبیعـت رخ مـیدهـد. موجودی جسمانی همچون مریم، خود را با فرشتهای مواجه میبیند که به عـالم مـاورای طبیعـت تعلـق دارد. اکنون او این واقعه را چگونه باید تلقی کند؟ آیا آنچه میبیند جزء خیالات اوست یا موجـودی در عـالم خـارج است. اگر در عالم خارج است چرا دیگران او را نمیبینند. اگر دیگران او را نمیبینند پس لابد موجودی درونـی

است. حال اگر درونی است، چرا مخلوق خیالات وی نباشد؟ خیالی هم نیست. چون حضـور او بسـیار جـدی و قاهر است (سروش، عبدالکریم، ص۳۲۹، .(۱۳۷۸

با عنایت به تئوری یاد شده و آثار مولوی، مبانی زیر را مـیتـوان بنیادهـای اساسـی وقـوع مشـاهدات عرفانی دانست:

۱٫ دوالیسم کیهان شناختی و پدیدار شناختی: مولوی جزء کسانی است که جهان را به دو لایه نومن
ﻭ فنومن (جهان واقعیت و حقیقت و جهان پدیدار نه به معنای کانتی آن) تقسیم می کند و کسی را عارف میداند که از طریق تجربه غیر حسی فنومنها به نومنها برسد و با آن پیوند برقرار کند. بنابراین، باید هم به لحاظ نظری بینش دیگر و هم به لحاظ تجربی حواس دیگری یافت تا تجربهای از جنس دیگر را آزمود تا در نتیجه آن به حاق و حق حالتها دست یافت والا راه حس راهی نیست که از طریق آن بتوان به فهم این امور نائل شد. زیرا این حواس میان انسان و حیوان مشترکاند و توانایی محدودی دارند و هرگز به امور ماورای طبیعت دسترس ندارند.