انسان و معماری

مقدمه
پس از سال‌ها زندگی پراكنده و بدوی نسل‌های بشری، رفته رفته نیاز و طبع اجتماعی انسان‌ها سبب شد هسته‌های مدنیت و كلنی‌های انسانی (human colonies) شكل بگیرند و پایه‌های تمدن كهن امروزی پایه‌ریزی شوند.

مصر در كنار رود نیل سرزمین‌های آشور، كلده، بابل، بین‌النهرین و دشت و جلگه‌های وسیع سرزمین آریایی ایران (Persian) همه و همه نقطه‌هایی است كه روی نقشه‌های جغرافیایی اولیه ظاهر و رفته رفته پر رنگ شدند و هویت یافتند و با توسعه زندگی اجتماعی بشری و ساز و كارهای اقتصادی و بازرگانی و حوزه كاشت و برداشت، گسترش و تزاید آنها ادامه یافت. این سیر تاریخی همچنان ادامه پیدا كرد تا امروز كه ما شاهد قاره‌های پنجگانه كره زمین با شهرها، شهرك‌ها و روستاها و مهمتر از اینها، كلان‌شهرهای عظیم روی نقشه جهان هستیم.

در این قاره‌ها بافت‌های متفاوتی شكل گرفته‌اند: از بیغوله و كپرها و حصیر‌نشین‌ها و سكونت‌های حاشیه‌ای و تحمیلی كه بگذریم، بافت‌های مسكونی، تجاری، اداری و بازرگانی را در جای جای جهان و با گونه گونی بسیار می‌بینیم.

امروز خانه‌های ویلایی بزرگ و كهن جای خود را به الگو‌های كوچك، با متراژ كوچك آپارتمانی داده كه در دل برج‌ها و آسمانخراش‌های عظیم جای گرفته‌ اند. بازار‌های سنتی و سرپوشیده گلی قدیمی با سقف‌های گنبدی و زیبا جای خود را به پاساژها و مراكز خرید بسیار بزرگ و چند طبقه با آسانسورها و پله‌های برقی داده است.
فضاهای سبز وسیع خانه‌های قدیمی، محلات و خیابان‌ها، جمع و جور شده و در پارك‌ها و بوستان‌ها و حاشیه بعضی خیابان‌ها خلاصه شده است. راه‌ها و جاده‌های باطراوت و خلوت درشكه‌رو، سواره رو و پیاده رو تبدیل به خیابان‌های شلوغ و پر‌ترافیك چند بانده و بلوار‌ها و بزرگراه‌های وسیع شده است.

انسان امروز به جای پیاده روی در حاشیه باصفای خیابان‌ها و گذر سواره از جاده‌های خلوت، درگیر ازدحام، انبوه خیابان‌ها و بعضا شلوغی اتوبوس‌های پر از جمعیت، بزرگراه‌های عظیم و شتاب مترو و … است.

هوای پاك و آسمان آبی و فضای سرسبز، كم كم به هوای آلوده و آسمان تیره، شلوغ و آغشته به صداها، برق‌ها و آژیر خودرو‌ها بدل شده است. از زندگی با صفا، خوش و آسوده دیروز خبری نیست و انسان امروز درگیر زندگی‌های پر‌زرق و برق، اما پر درد‌سر و ناآرام و پر هیاهو با دل مشغولی‌های بسیار است. البته درست است كه سهمی از مشكلات به افزایش جمعیت و گسترش جوامع امروزی و به تبع آن مسائلی از قبیل تمركز كار، حرفه، صنایع، مراكز تجارت و بازرگانی و اقتصاد و… بر می‌گردد كه لامحاله بایستی صورت می‌گرفت، اما باید پذیرفت كه قسمت عمده‌ای از این زندگی را می‌توانستیم به شكل بهتری داشته باشیم.

مواردی چون قطبی شدن شهرها و مناطق مسكونی به شمال و جنوب، چهره كریه و ناخوشایند ساختمان‌سازی و بلندمرتبه‌سازی بی‌رویه در سطح شهرها و مناطق، بهم‌ریختگی بافت‌های مسكونی، نابود‌سازی محیط‌زیست بشری و مهمتر غیر‌اصولی بودن و مقاوم نبودن ساخت و سازها در قبال حوادث نامترقبه به‌خصوص زلزله، ساخت و سازهای تقلیدی، بدون الگوی صحیح و قابل قبول، خارج شدن از اصول و ضوابط سنتی و نوین در كاربرد مصالح و استفاده صحیح از آن و عدم رعایت سبك‌سازی در ساخت و سازها و امثال آن موید سهل انگاری‌های ما در این‌باره است.

اما این همه حاصل سهل‌انگاری‌های نسل ما نیست. بلكه حاصلی است كه در طول قرون و اعصار فراهم آمده و در عصر حاضر عمده آن رخ نموده است.
برای مثال منزل(comfortable Home) كه محل نزول از مركب و آرامش یافتن و استراحت كردن و نزول یافتن در محل سكونت و خانه بوده است، كم كم به الگوی تحمیلی و اجباری تبدیل شده كه آشیانه یا خوابگاهی نا‌آرام و غیر متناسب با طبیعت و فطرت انسانی است و آسایش او، هویت و فرهنگ او را تحت‌الشعاع قرار داده است. مرحوم دكتر كریم پیرنیا می‌گفت: در قدیم خانه‌ها را آدم‌وار می‌ساختند، یعنی برای سكونت و راحتی انسان. اما تغییرات و تحولات غیر اصولی در ساخت ساز و تاسیسات و كاربرد مصالح ساختمانی و طراحی، خانه‌ها را تبدیل كرده به فضایی كه دیگر راحتی و آسایش و لطافت ندارد و تنها سرپناهی است كه به ناچار آن را می‌پذیریم و به آن پناه می‌بریم.

بنابراین طرح این نكته ضروری‌ است كه همه آنچه مورد انتقاد است، خود را به ما تحمیل كرده و ما نیز اجازه داده‌ایم بدون هیچ‌گونه بومی‌سازی و ایجاد صلاحیت و تناسب با زندگی انسان ایرانی وارد عرصه تعایش ما شود كه البته به‌قول پروفسور رفیع‌پور این ضایعات و خساراتی است كه انسان در اثر تحول و توسعه و در تضاد با راه و رسم صحیح زندگی انسانی می‌پردازد. و تنها راه چاره در این عرصه آن است كه این ضایعات را به حداقل كاهش دهیم و همین امر نیز تدابیر خاص خودش را می‌طلبد.

برای تدبیر در این باره ضروری‌ است بدانیم كه همه آنچه را كه از آن سخن می‌گوییم ناهنجاری فضای زیست ما نیستند. بعضی ضرورت و اقتضای توسعه و تحول بوده است و نیز ضروری است كه بدانیم هنوز چیزهای بسیار برای افتخار و بالیدن داریم. میراث كهن و یادگار تمدن كشور ما در صورت تعمق، راهگشای بسیار خوبی خواهد بود.
و نیز باید به خاطر داشت به دلیل ویژگی‌های خاص هنر معماری، هر عملكردی در حوزه معماری و هنر، روش نوین درساخت و سازها و طراحی‌ها، شهرسازی و شهرهای جدید و بافت‌هایی كه امروز ایجاد می‌شوند نیز برای آیندگان به جا خواهد ماند و آنها ما را قضاوت خواهند كرد!

سارتر آزادی بی قید و شرط را از امکانات ذهن آدمی دانست . به نظر او آدمی آزاد است هر چه می خواهد اختیار کند و به همین جهت است که باید او را مسئول انتخاب های خود دانست .
اگر از دوره دکارت ، انسان موجودی است خردورز ، از نظر استوارس موجودی است فرهنگی و ماهیت انسان در بستر فرهنگ شکل می گیرد . لذا جهت رهیافت به ماهیت بشر ، باید زبان ، فرهنگ و قومیت را مطالعه کنیم.

علامة طباطبايي در كتاب نهايه الحكمه:
ما انسانها موجوداتي واقعي هستيم و همراه ما موجودات ديگري هستند كه بسا در ما تأثير مي‌گذارند يا از ما تأثير مي‌‏پذيرند، همانطور كه ما در آنها اثر مي‌گذاريم يا از آنها تأثير مي‌‏پذيريم.

مرحوم دكتر كریم پیرنیا می‌گفت:
در قدیم خانه‌ها را آدم‌وار می‌ساختند، یعنی برای سكونت و راحتی انسان.
توماس مور (۱۴۷۸ ـ ۱۵۳۵) نگارندۀ کتاب اُتوپی Utopi که نمونۀ برجستۀ هیومانیزم در دیباچۀ عصر رنسانس می باشد:
“اُتوپیایی (ناکجا آباد) باید ساخت که در آن انسانها بدون قید و شرط، آزاد و آرام زندگی اشتراکی نمایند.”
انسان، فراتر از ماشين

دكتر علي‌اصغر مصلح: اگر بخواهيم توضيحي از ريشه‌هاي دو جريان فهم فلسفي در سده‌هاي جديد، نخست در سنت تحليلي (آنگلوآمريكان) و سپس در سنت قاره‌اي ارائه دهيم، بي‌شك به دو چهره دوران‌ساز آغاز عصر جديد فرانسيس بيكن (۱۶۱۸ـ۱۵۶۱) و رنه دكارت (۱۶۵۰ـ۱۵۹۶) مي‌رسيم.
. بيكن پدر تجربي مسلكي انگليس و دكارت سرسلسله‌دار عقلي مسلكان فرانسوي و آلماني است. از اين رو اين يادداشت‌ها كه كوششي براي فهم انسان در عصر جديد است، با اين دو چهره نامدار آغاز مي‌شود.

رنه دكارت و فرانسيس بيكن دو نماينده اصلي آغاز تفكر دوره جديدند. آنچه پس از گذشت چهار قرن از متافيزيك جديد كاملاً در اين دو فيلسوف خود را آشكار مي‌كند تكيه بر سوژه (فاعل شناسايي) است. سوبژكتيويسم (اصالت فاعل شناسايي) بنيان مشترك نظام‌هاي فلسفي دوره جديد است.
نظام فلسفي دكارت با اصل قراردادن انديشه انسان قوام مي‌يابد. علت انديشه خداوند است،‌ اما خود خداوند با تكيه بر اصالت انديشنده و محتواي انديشه او اثبات مي‌شود.
پس وجود خداوند با مبنا قرارگرفتن اصول انديشه انسان و وجود جهان با تكيه بر خداوند و توسل به صفت كمال او ثابت مي‌شود. «مي‌انديشم پس هستم» دكارت نقطه ثابتي بود كه به زعم وي، شك را زايل مي‌كند و تفكر يقيني با آن آغاز مي‌شود.

خودآگاهي سوژه بنياني است كه دكارت براساس آن مي‌خواهد ديگر اجزای فلسفه‌اش را پي‌ريزي كند؛ اما اين اصل يقيني، يعني «فاعل انديشنده و شناسنده»، به نحو ضمني اصالت بخشيدن به وجهي و شأني از انسان و تعيين مقام و موقعيت جديدي براي او بود. باكو ژيتوي دكارت تلقي جديدي از انسان‌ و راهي جديد را معرفی کرد.

آنچه دكارت اظهار كرد در ابتدا با مشكل نحوه تبيين رابطه جسم و نفس روبه‌رو شد، ولي اين تصوير جديد از انسان مسائل و پيامدهاي بسيار بيشتري داشت كه تاريخ متافيزيك جديد را مي‌توان براساس نحوه بسط و اصلاح آن يا جرح و تعديل و رد و انكار آن روايت كرد. پاسخ‌هاي خود دكارت در مورد نسبت انسان با جهان، انسان با خدا، رابطه جسم و نفس انسان هيچ كدام كافي به نظر نمي‌رسيد و لذا فيلسوفان دكارتي كه كليت تلقي دكارت را پذيرفته بودند، هر كدام به نحوي درصدد افكندن طرح نو و جبران خلل و كاستي‌هاي طرح وي برآمدند.
آنچه كه به دكارت اهميت بخشيده نه نظام متافيزيكي وي است، بلكه اظهار تلقي دوره جديد از انسان است. هرچه از زمان دكارت گذشته اهميت كوژيتوي او آشكارتر شده است.

كوژيتوي دكارت بيانگر نقش جديد انسان در عالم است. مجموعه شرايط و اوضاع در دوره جديد دگرگون شد، اكتشافات جديدي صورت گرفت، نظريات جديدي در علوم پيدا شد و اوضاع اجتماعي، فرهنگي و… به نحوي اساسي تغيير كرد. نقش دكارت در اين ميان، آن بود كه پرسش‌هاي دوره جديد را به وضوح در معرض انديشه قرارداد.

فرانسيس بيكن نيز به رغم تفاوت‌هايي كه با دكارت دارد، در اين دريافت كه عالم جديدي آغاز شده و انسان در حال احراز نقشي جديد در عالم است با وي مشترك است. ابراز تلقي جديد از علم و مترادف دانستن علم و قدرت يك نشانه آن است. نشانه ديگر، تقسيم‌بندي علم به ۳ قسم: فلسفه تاريخ و هنر براساس قواي سه‌گانه نفس، يعني عقل، حافظه و خيال است. درك ناگفته بيكن در اين نحوه تقسيم‌بندي و التفات به كوژيتوي دكارت، ميزان نزديكي دو فيلسوف به يكديگر را آشكار مي‌كند. آنچه در تلقي دوره جديد اصالت دارد انسان است و آن هم انسان داراي ادراك و شناخت. اعتبار خدا، جهان و حتي خويشتن به ميزاني است كه در دايره انديشه و شناخت «من» در‌آيد. اطلاق عنوان سوبژكتيويته در فلسفه معاصر بر فيلسوفان دوره جديد، حامل چنين بار معنايي است.

اما در محدوده بحث‌هاي انسان‌شناسي فلسفي، سهم دكارت آن بود كه وي انسان را ماشين پيچيده داراي نفس معرفي كرد و فصل مميز انسان از ساير حيوانات را عاقل و داراي نفس بودن او دانست.
همان كه بعد از وي، به وسيله لامتري كنار گذاشته شد و انسان تنها به منزله يك ماشين پيچيده تبيين گرديد. (كونستمن، ص ۱۰۷) ماجراي دوگانه انگاري وي و قول به دو جوهر جسم و نفس نظريه ديگري است كه چگونگي ايجاد تعادل و توافق بين آنها و نحوه تاثير و تاثر آنها بر يكديگر، نسبت آنها با خداوند، فيلسوفاني چون خولينكس، ن. مالبرانش، اسپينوزا و لايب‌نيتس را به انديشه واداشت و باعث شد كه آنها طرح‌هاي مختلفي در افكنند.

انسان شناسی بنیادین: این سطح از انسان شناسی وحدت نهایی و بی بدیل و مطلق انسان را می کاود و در جستجوی مفهوم، ماهیت و تصور انسان به عنوان ساختاری بنیادین و غیر تاریخی است که از این طریق توصیف های متنوع از انسان را قابل درک گرداند چنین دانش پایه ای از انسان کاملا انتزاعی و در نتیجه بنیادی، فراگیر و در عین حال ناقد روش هاست و حدود هر انسان شناسی را تعیین می کند این انسان شناسی فلسفی بنیادین هم نتایج حاصل از دانش های مربوط به انسان را مد نظر قرار می دهد و هم از انسان شناسی های بخشی و حوزه ای بهره می گیرد به طور کلی اندیشه های ارائه شده در باب مقایسه و تقابل انسان با حیوان، بررسی و فهم رابطه انسان با خدا و در هستی و جهان انگاشتن او در حیطه این انسان شناسی بنیادین جای می گزارد.

انسان / حیوان. مقایسه انسان با حیوان دو نگرش عمده سلبی (کاستی در طبیعت انسان) و ایجابی (فزونی هایی در این طبیعت) را در بر می گیرد. نگرش سلبی در دوران باستان از آن پروتاگوراس است که در اسطوره آفرینش اش
(Roughley 2000) ظاهر می شود و در دوران جدید از سوی گهلن طرح می شود
او که سعی کرده بر اساس داده های علوم خاص تبیینی فلسفی از ذات انسان
(Kaminski 1998) ارائه نماید، معتقد است که انسان در تنگنای دو جانبه ای قرار دارد

فشاری به دلیل گشودگی بی حد و حصر در قبال عالم از ناحیه بیرون و فزونی بیش از حد قوای محرک زیستی از ناحیه درون انسان ذی نقص یا رخنه دار هردر بی تناسبی عمده میان استعدادهای غریزی و انطباق محیط زندگی را تجربه می کند از طرف دیگر نگرش ایجابی فزونی خصیصه هایی را برای امکان نوعی حیات روحی و اجتماعی فراهم می نماید این اندیشه در دوران باستان از سوی دیوگنس آپولونیایی و در دوران کنونی از آن پورتمان است.

پورتمان بر اساس یافته های زیست شناسی و مطالعه تطبیقی رفتار انسانی (Ibid) با مخالفت شدید از طرز برخورد یک جانبه از انسان که او را تنها به عنوان موجودی در سلسله مراتب تکامل زیست شناختی و تاریخ انواع داروینی قرار می دهد معتقد است که انسان امیال و غرایز اش را به شکلی نسبتا آزادانه در اختیار می گیرد.
از سویی دیگر مارکس معتقد است که زمانی انسان خود را از حیوان متمایز می کند که شروع به تولید وسایل زیست اش می کند. (Midgley 2000).

نتیجتا در هر دو بینش (سلبی و ایجابی) انسان با فعالیت سازنده اش بر ساختار زیست شناختی اش غلبه کرده و توازنی را ایجاد می کند.
یعنی انسان هم انسان جبرانگر (Marqurd) است و هم مخلوق خلاق (Landmann) و در واقع ترکیبی از این دو یعنی انسان موضع دار برون مرکز پلسنر (دیرکس ۱۳۸۴)
پلسنر ترکیب نظری از علوم خاص را در ارتباط دقیق با متا فیزیک ها و اخلاق است ارائه می دهد که در موقعیت میانی نظریه هستی و علوم طبیعی
همچنین اندیشمند فرانسوی لیبرال، Constant، مفهومی سه گانه را از وجود انسان طرح می نماید (Kaminski

۱۹۹۸ قرار دارد
هیجان، عقلانیت و حیوانیت که در ارتباط نزدیک با یکدیگر چنین سرشت سه گانه ای را در انسان به وجود می آورند. (Krusznska 1998)
انسان و خدا. عهد باستان و قرون وسطی انسان را قبل از هر چیز به متناهی بودن اش می شناسد که او را تابع الوهیت یا خدا می کند.
به نظر آگوستین پرسش از خدا در من و در ضمیر انسانی برانگیخته می شود. آکویناس بر وجود مستقل روح انسان در نگرشی که غیر مادی بودن اش توسط خدا در دانشی فکری ظهور یافته تاکید می کند ( Krapiec 1998)

. ولی در عصر جدید این طرز تفکر نه تنها نفی که معکوس شده است: انسان به تدریج جای خدا را می گیرد و او را تابع خود می کند.
در فلسفه دین فویرباخ این انسان است که خدای خود، نوع یا ذات نامتناهی انسان، را متناسب با خود می آفریند

بلوخ معتقد است اگر چه مضامین عقیده دینی اوصاف دنیوی غایات عمل جمعی و سیاسی انسان است ولی تاکید می کند که مقولاتی چون امید، آنچه نو است.
و هجرت (خروج) به عنوان نوعی متعالی نا خدا گرایانه پس از مرگ خدا و به مثابه استعلایی بدون موجود متعالی نمایان گر می شوند (دیرکس ۱۳۸۴)
انسان و جهان. بنیان گذار رمانتیسم فلسفی، Schelling ، از هویت تمامی حوزه های جهان سخن می گوید

انسان هوشمند به جهان پیوند خورده است و باید از یکتایی ش آگاه باشد چنین دانشی بیگانگی او
را از طبیعت اصلاح خواهد کرد: انسان هوشمند به مثابه انسان جهانی. چنین نگرش هایی در نزد فیلسوفان رمانتیکی مثل
Novalis، Holderlin، Baader و Schubert

به چشم می خورد، نیز در نزد نئو رمانتیسم هایی چون
. دوکارتین انسان و موقعیت اش در جهان را بر اساس قیاس های وسیعی از یافته های پیدایش و تکامل جهانی و زیستی طرح می کند.
در انسان محور گرایی هستی شناختی انسان در شیوه ای که کنش می کند و موقیت اش در جهان به عنوان موجودی ویژه به ظهور و هستی می رسد
(Kaminski 1998). ماکس شیلر با تعریف انسان به عنوان

«مخلوقی که در حال فراتر رفتن از خود وجهان» است، معتقد است که وضعیت گشودگی در برابر جهان و شور نامتوقف برای نفوذ در گشودگی فضای جهان انسان را مجبور کرده است تا در جستجوی چگونگی جای دادن مرکزیت مطلق اش بیرون از جهان باشد (۱۹۹۸
Tchernaya). هستی شناسی مارتین هایدگر در تلاش برای ایجاد شکلی جدید از انسان شناسی فلسفی، زبانی جدید و روشی نو برای فهم هستی انسان (در هستی بودن انسان)

ارائه می دهد. از نظر هایدگر «امکان هستی کلی که واقعی و وجودی است با در جهان بودن انسان» فراهم می شود (۱۴۰:Mulhall, 1996 )
. هستی انسان ها ساختاری از امکان های وجود را دلالت می کند، شیوه های وجودی که انسان ها برای انتخاب آن آزادی دارند (Kim 1998)
شکل متاخری از انسان شناسی بنیادین را می توان باز در آثار ادگار مورن یافت:

وحدت انسانی (۱۹۷۴)، سرمشق گمشده: ماهیت انسانی (۱۹۷۳)، سینما یا انسان انگاره ای (۱۹۵۶) و انسان و مرگ (۱۹۵۱)
۴٫ انسان شناسی اخلاقی: نه تنها نیاز به عقل نظری برای نگرش فراگیر و نظام مند برای یک وحدت نهایی از ماهیت انسانی وجود دارد
بلکه همچنین ما نیازمند عقل عملی برای برخورداری از الگوهای اخلاقی تعهد آور در راستای تحقق انسان شناسی فلسفی جامع تر و انسانی تری نیز هستیم.
این انسان شناسی فلسفی اخلاقی را می توان حلقه اتصالی دانست که از طریق آن انسان شناسی نظری به قلمرو اخلاق، سیاست، فلسفه تاریخ و فلسفه دین راه پیدا می کند.
در اینجا حوزه های فکری ای گسترده می شوند که در صدد پاسخگویی به مسائلی چون آزادی،

مسئولیت، تکلیف و هویت اند. اینکه نقش و مسولیت فرد در قبال هویت فردی و اجتماعی اش چیست
و نسبت به حقوق و آزادی های دیگران، محیط زیست، خانواده و جامعه چه وضعیتی دارد (رابینسون و گرات ۱۳۸۰).
انسان بودن تنها یک واقعه نیست بلکه یک تکلیف نیز هست، تنها یک تعین خاص از وجود نیست بلکه همچنین تعین بخشیدن به خود نیز هست.
اما او برای این تعین بخشیدن به خویش معیارها، ارزشها و هنجارهایی در اختیار ندارد که از پیش تعیین شده باشند.
آنچه او در اختیار دارد آفریده ها، انتخاب ها و تصمیمات خود اوست (دیرکس ۱۳۸۴).

رسیدن به اخلاق انسانی مستلزم تصمصم آگاهانه و روشن است:
تن دادن به شرایط انسانی فرد، جامعه و نوع در پیچیدگی خودمان؛ تحقق بخشیدن انسانیت در خودمان و در شناخت فردی مان؛ مشارکت در تعیین سرنوشت انسان با حفظ تمامیت و تعارض های آن.
اخلاق انسانی همچنین در بر گیرنده امید به رساندن بشریت به وجدان و شهروندی سیاره ای است؛ اخلاق انسانی وجدان فردی اوست در ورای فردیت او (مورن ۱۳۸۴ب).

نتیجه گیری
در ابتدای مقاله سوال انسان چیست را مطرح کردیم و تلاش نمودیم پاسخ های داده شده به آن را در قالب تقسیم بندی ای از سطوح معنایی انسان شناسی فلسفی (بخش، حوزه ای، بنیادین و اخلاقی) طرح کنیم

اکنون این سوال را مطرح می کنیم که «فهم از انسان چیست؟». سوالی که فلسفه انسان شناسی به دنبال آن بوده است: فهم از دیگری چگونه ممکن است؟ ( Harre 2000)
.انسان چگونه فهمیده می شود. یا فراتر از آن خود پدیده یا رویداد و یا فرایند فهم چگونه و بر اساس چه معیارها و اصولی به وقوع می پیوندد.
آیا می توان فهمی واحد (با وجود تنوع بسیار بالای فهم های انجام شده از انسان که تنها گوشه کوچک و اندکی از آن در طول این مقاله ذکر شد) از ماهیت، ذات و وجود حقیقی انسانی به دست داد یا بایستی همچنان در انتظار فهم های متعدد تری از پدیده انسانی باشیم.

آیا مطالعه «ماهیت انسان به کمک دستیابی به تنوع انسانی» در مردمان جهان ( Shore 2000) از طریق انسان شناسی تجربی امکان وجود انسان شناسی بنیادینی را به ما خواهد داد (حتی در دستیابی به حداقل قدر مشترک شان).
اگر خود تامل و اندیشه و تفکر فلسفی درباره انسان را در زمینه ای طبیعی، تاریخی و فرهنگی (Kim 1998) بنگریم و فهم انسانی را از قول گادامربا عقبه ای از هایدگر، همواره واقعه ای تاریخی، دیالکتیکی و زبانی (پالمر ۱۳۸۴) بدانیم و رابطه بیانگر وجود اجتماعی و شناخت موجود در جامعه (آشتیانی ۱۳۸۳) را در نظر آوریم و به ویژگی بازتابی همه فرایندهای تفسیری که خاصیت تاریخی سنت فرهنگی مفسران را بیان می کند توجه کنیم، آنگاه بایستی به دنبال نه یک انسان شناسی بلکه انسان شناسی های فلسفی باشیم
(Ulin 2001).

منابع
آشتیان، م.، ۱۳۸۳، جامعه شناسی شناخت، تهران، نشر قطره.
پالمر، ر. ا.، ۱۳۸۴، علم هرمنوتیک: نظریه تاویل در فلسفه های شلایرماخر، دیلتای، هایدگر و گادامر، ترجمه محمد سعید حنایی کاشانی، تهران، هرمس.
دورتیه، ژ. ف.، ۱۳۸۲، علوم انسانی گستره شناخت ها، ترجمه مرتضی کتبی و دیگران، تهران، نشر نی.
دیرکی، ه.، ۱۳۸۴، انسان شناسی فلسفی، ترجمه محمد رضا بهشتی، تهران، هرمس.

رابیسون، د.، گارات، ک.، ۱۳۸۰، اخلاق: قدم اول، ترجمه علی اکبر عبدل آبادی، تهران، شیرازه.
کاسیرر، ا.، ۱۳۶۰، فلسفه و فرهنگ، ترجمه بزرگ نادر زاد، تهران، مرکز ایرانی مطالعه فرهنگ ها.
مک کوری، ج.، ۱۳۷۷، فلسفه وجودی، ترجمه محمد سعید حنایی کاشانی، تهران، هرمس.
مورن، ا.، ۱۳۷۹، مقدمه بر اندیشه پیچیده، ترجمه افشین جهان دیده، تهران، نشر نی.

مورن، ا.، ۱۳۸۲، سرمشق گمشده: طبیعت بشر، ترجمه علی اسدی، تهران، سروش.
مورن، ا.، ۱۳۸۴الف، هویت انسانی، انسانیت انسانیت، ترجمه امیر نیک پی، تهران، قصیده سرا.
مورن، ا.، ۱۳۸۴ب، جهانی شدن و آموزش هفت دانش لازم برای آینده، ترجمه حمید جاودانی، موسسه عالی آموزش و پژوهش مدیریت و برنامه ریزی.

تعریف طبيعت:
« ارتباط با طبيعت ، ضروري ترين شرط براي هنرمند است. هنرمند انسان است ؛ او خود طبيعت است ؛ بخشي از طبيعت است در ميان فضاي طبيعي.»

طبيعت در همه جا وجود دارد و تأثيرگذار است. انسان مدام از طبيعت تقليد
مي كند؛ ساختن خشت را از درختان فرا گرفته ، از گل هاي وحشي براي خلق سر ستون ها الهام گرفته اند و امواج دريا نقش مايه را براي خلق جزييات گچ بري و تزِيينات به آنها بخشيده است.طبيعت به وضوح در استعاره هم مركزيت دارد.

طبيعت ، شايد به مثابه والاترين استعاره ، سر چشمه استعاره هاي بسيار مهم و در عين حال متفاوت بوده است.
طبيعت با آرامش دريا ، صداي برگ ها، نقش و نگار زمين و حالات فصول ، تأمّل در آرامش ، سختي و والايي را به ما ارزاني مي كند.
طبيعت در شعر شاعران، يقيينا‍ در روح شاعرانه ي هر آفرينه اي حضور دارد. طبيعت نام خود را(مثل طبيعي،طبيعت گرا) به هر آنچه «واقعي» مي نمايد عاريه مي دهد؛ طبيعت سرچشمه ي احساسات ، شور و شعف، و رايحه ي فضاوزمان است.

بسياري از احساساتي كه طبيعت بوجود مي آورد مثل تغيير ساعات و گذشت زمان، كه با تغيير رنگ كوه ها و آسمان ، عبور نور از لابه لاي ابرها ، و با سر بر آوردن ماه و غروب خورشيد مشخص مي شود، نا محسوس هستند ؛ كه حضور خود را از طريق مشاهده يا تأثير عناصر محسوس طبيعت ( مثل كوه ها، دريا،درها،حيوانات و موجودات) بر ما مشهود مي سازند. طبيعت به هر دو قلمروي(محسوس ونامحسوس) تعلّق دارد.

طبيعت با همه چيز در تماس است، روح زندگي را در آن ها مي دمد و شرايط لازم وجود و رويش موجودات را فراهم مي كند. طبيعت دليل هرگونه «تغييرپذيري»است،و همچنين قابليت آموزش مفاهيم بصري، فضايي و ساختمان را داراست.
ما نياز فوق العاده اي به توجه دوباره به عناصر محسوس طبيعت داريم، چرا كه مي توان به اين موضوع اميد بست كه احساسات شور و هيجان و رايحه هايي كه معمار كنجكاو مي تواند از طبيعت فراگيرد ، پادزهري را فراهم مي آورد كه «از خود بيگانگي» اخير ،را از معماران و محيط هاي معماري مبتلا به آن مي زدايد.
تأثير ديرينه ي طبيعت:

شايد قوي ترين نوع الهام بخشي طبيعت بر مصنوعات بشري را بتوان در يونان باستان مشاهده كرد.بنابراين در ابتدا به مطالبي پيرامون يونانيان باستان كه چگونه از طبيعت الهام گرفتند و در زندگي و هنر و مخصوصا در ساخت و ساز هاشان از اين تجربه استفاده كردند، مي پردازيم.
يونانيان به طبيعت احترام مي گذاشتند. آنان تغيير فصول را از طريق جشن ها و مراسم با زندگي خود در مي آميختند، براي جنگل ها، زمين ، آسمان ، آب ، وباروري الهگان ، به خدايان و نيمه خداياني اعتقاد داشتند. الهگان الهام بخش، دختران خيالي الهام بخشي كه اسم مفرد آنها(يعنيmuse)درشكل گيري وا‍ژه Music تأثير گذاشت، در طبيعت يونان يا در جنگل هاي متراكم مسكن داشتند.

طبيعت و انسان يكديگر را مخاطب قرار مي دادند. اسطوره شناسي يونان سرشار از اسطوره هايي درباره ي مواجهه ي انسان و طبيعت است:
كوهساران همي ندا سردادند و درختان بلوط نبز
كه آه و صد افسوس براي آدونيس . او در گذشت
وپژواك در پاسخ گريست و ناله سر كرد.آه و صدافسوس براي آدونيس.
و نيز براي الهگان عشق و الهام ، كه مرگ وي را به سوگ نشستند.

(اديث هميلتون)
عالم دريايي، امواج و دلفين ها، اختاپوس ها و صدف هاي حلزوني ، فرم هاي هندسي خود را به تزيينات قصر هاي كرت و ميسن بخشيده اند. بنابه روايت اساطيري ، گل هاي وحشي و خارها به سر ستون هاي كورنتين تبديل شده اند و مارپيچ ، شكل طبيعي تناسب و رويش زندگي ، نقش خود را به سرستون يونيك بخشيد.
زيبايي طبيعي معابد يونان در نوع خود بي نظير بود؛ معابدي در مجاورت چشمه هايي زير سايه سار درختان ، بر فراز دره هايي پوشيده از درختان زيتون و…
پيشينيان آنها طبيعت را داراري سيرتي دوگانه مي دانستند:

زميني و كيهاني
زميني: شامل هر چيز بود كه براي آنها قابل ديدن ،احساس كردن و تجربه كردن بود. آنها ساختمان هاي خود را در مكان هايي مي ساختند كه قابل رويت و محسوس بود. يونانيان هر «نشان زيبايي طبيعي» و هر شكل طبيعي منحصر بفردي را احترام مي گذاشتند.
كيهاني: شامل جهان فرادست و كيهان بود؛ آنها تلاش مي كردند تا آن را در ذهن خود دريافت و با هنر خود بيان كنند.
جلوه اول طبيعت مبتني بر دريافتي محسوس بود ، و يونانيان باستان با احترام گذاشتن به عوامل محسوس در طبيعت ، دست به ساخت و ساز مي زدند. آنها از طبيعت محافظت مي كردند و از زمين بكر براي كشاورزي و ديگر امور زندگي بهره مي جستند. علاوه بر آن خانه هاي خود را نيز در امتداد و در هماهنگي با توپوگرافي ، روي تپه ها و كوه هاي كم ارتفاع و با عنايت به بهينه سازي شيوه هاي اجتماعي ،اقتصادي، و نيز كاربرد انرژي بر پا كردند. آنها از قانون و طبيعت در استفاده ي حداقل از انرژي و جلو گيري از اتلاف آن پيروي مي كردند. آنها با

دنبال كردن رد پاي بزها و گوسفندان خود مسير بهينه را براي جاده كشي انتخاب مي كردند . آنها نسبت به ديد و مناظر سكونتگاه هاي خود به اماكن مقدس، شرق و غرب بسيار حساس بودند و ساختمان هاي مهم و محوطه هاي مقدس را با دقت نظر مكان يابي مي كردند.«استقرار آتني ساختمان» (شيوه اي كه يونانيان براي ساخت و ساز در ايالت آتيكا ، كه آتن در آنجاست ، به كار مي بردند) طريقه اي از احترام گذاشتن به قوانين طبيعي بود،و برقراري ارتباط منطقي با طبيعت و در ضمن مناظر و قداست جهان آتني را نيز حرمت مي نهاد.
تمدن بشري با تلاش انسان براي ارتباط با طبيعت و فهم آن آغاز شد؛طبيعتي كه براي او به سادگي دريافتني نبود . شايد بتوان گفت كه كل فرايند پيشرفت و تكامل بشري حاصل معاشقه ي او با طبيعت بوده است؛ تلاشي پيوسته براي ارتباط برقرار كردن با اصول و قوانين آن، و به واسطه ي آن ، ارتباط با انسان هاي ديگر.

تعریف معماری

تعریف معماری در فرهنگ لغت عبارت است از: هنر و علم طراحی و بنای ساختمان‎ها.
به عقیده ی اکثر معماران برجسته معماری فراتر از این است.معماری به عنوان اجتماعي‌ترين هنر بشري با فضای اطراف انسان مرتبط است. حضور فضا، بنا و شهر از گذشته تا امروز و در آينده، لحظه‌اي از زندگي روزمره آدميان غايب نبوده و نخواهد بود. اصول زیبایی‎شناسی برگرفته از هنر، علم و ریاضیات در طراحی معماری مورد استفاده قرار می‎گیرند، مثل کاربرد خط، شکل، فضا، نور و رنگ برای ايجاد یک الگو، توازن، ریتم، کنتراست و وحدت. این عناصر در کنار هم به معماران اجازه می‎دهند تا ساختمان‎های زیبا و مفید خلق کنند. به بیان بهتر، اصول زیبایی‎شناسی به اضافه جنبه‎های ساختاری به ساختن یک ساختمان موفق کمک می‎کند.