بي شك ارائه يك تحليل همه جانبه و واقع بينانه از انقلاب اسلامي و بررسي تحولات جهاني همزمان با آن ضروريست – زيرا هيچكس نمي تواند جنگ ابر قدرتها و تلاش آنان براي غارت و سلطه بر جهان سوم را ناديده انگارد و چه بسيار رودر روئيها وهم چنين چه بسيار سازشها ، كه بين آنان براي تجاوز يا ادامه استثمار ملتي مستضعف صورت پذيرفته است كه از يكسو بحران جهان را ساخته ( حركت ناوگان شوروي بسوي كوبا در سال ۱۹۶۱ و آماده باش نظامي امريكا كه لحظات اضطراب آوري براي جهانيان پديد آورد ، با بازگشت كشتيهاي شوروي در برابر اولتيماتوم آمريكا ،خاتمه يافت و همچنين در مورد كره در سال ۱۹۵۰ وجنگ سوئز در سال ۱۹۵۶) واز سوي ديگر نمونه هاي بسيار تفاهم آنها (آنگولا ، لبنان كه آمريكا حضور سربازان

كوبايي را در آنگولا « مفيد » تشخيص داده و روسيه در قبال جنايات فالانژها در لبنان كوچكترين عكس العملي نشان نميداد) اين نظر را تقويت كرده است كه بدون «چراغ سبز » يك ابر قدرت ويا قدرت بزرگ ، ابر قدرت ويا قدرت بزرگ ، ابر قدرت ديگر در هيچ كجا ي جهان از «خط » عبور نمي كند وهمه با هم بر سر خوان پر از خون وضبحه مللي ستم كشيده بساط عيش خود را گسترده و ميگسترانند – عملكرد ابر قدرتها و قدرتها بر روي كشورهاي جهان سوم آنچنان وسيع وعميق بوده است كه حتي برخي انقلابها را خود هدايت كرده وبه انحراف

كشانده اند ودر موارد ديگر ، انقلابها يا از آغاز مستقيماً باخود جهانخواران درگير بوده ويا به محض قيام بيدرنگ ابرقدرتها در صحنه آن بعنوان يكي از عوامل وجناحهاي نبرد ظاهر شده اند و نقش خود را ايفا كرده اند انقلاب اسلامي ايران نيز ، بويژه با توجه به سلطه همه جانبه مستكبرين در طول سالهاي دراز حكومت پهلوي ونفوذ هاي استثمار گرانه با توجه به سابقه

انگليس ، نقش عمده امريكا وهمسايگي حساس شوروي يكي از بزرگترين و موثرترين انقلاب در قرون اخير است و آنها بمنظور حفظ سلطه خود بر جهان نمي توانند نسبت به عظمت و شكوهي كه اين انقلاب دارد عكس العمل نشان ندهند – وبا توجه باينكه انقلاب اسلامي ايران در طي نيم قرن اخير اولين انقلابي است كه ناقوس مرگ استعمار نوين در قالب مفاهيم استبداد واستثمار واستكبار جهاني بسر كردگي امپرياليسم غرب را بصدا در آ‎ورده ، لذا در اين مبحث به تحليل سياستهاي مزدورانه امپرياليسم با اشاره به روابط نظامي ، سياسي و اقتصادي امپرياليسم امريكا ، روسيه شوروي بلحاظ حساسيت همسايگي با ايران و نفوذ بيش از سه قرن انگلستان در ايران با چشم اندازي از تاريخ روابط في مابين اين سه كشور و

آنچه كه اينان بر سر ملت ما آوردند نگاهي مي افكنيم ، سپس با مدد از آمار و ارقام به اوضاع اقتصادي حاكم بر ايران مي پردازيم كه در آن قرار دادهاي تحميلي بر ملت محروم و تحت ستم ميهنمان همچنين ميزان دست نشاندگي رژيم جنايتكار شاه را در اجراي سياستهاي امريكا نشان خواهيم داد ودر غايت تاثير انقلاب ايران در منطقه و جهان كه امپرياليسم غرب را بر آن داشت تا نوچه اش عراق را واداربه حمله عليه ايران كند و بدنبال آن اشاره مختصري به سياست خارجي ايران در بعد از انقلاب اسلامي خواهيم داشت .

الف : سلطه نظامي :
در اينجا لازم بتذكر است كه قدرتهاي جهاني تنها بلحاظ افزايش جو قهر نيست كه محتاج گسترش روز افزون صنايع نظامي هستند ، ونيز تنها بدان خاطر نيست كه سرمايه گذاريهاي نظامي از طريق حذف اثرات نيروهاي محركه اقتصادي عامل تعديل وثبات اقتصادي هستند بلكه عمده تا بخاطر آنست كه روابط مسلط وزير سلطه قائم بزور است و فقدان اين عامل به كشورهاي زير سلطه امكان ميدهد خود را بسرعت از زير بار سلطه رها سازند . در حقيقت تجزيه روز افزون جامعه و اقتصاد زير سلطه جز با اعمال زور ، ممكن نيست و بديگر سخن افزايش جو قهر هم نتيجه مقاومت وهم بر اثر اعمال روز افزون زور است واز اينروست كه هزينه هاي نظامي در جهان با سرعت سرسام آوري افزايش مي يابد .
در سال ۱۹۷۴ ايران به تنهايي به اندازه تمامي كشورهائي كه از آمريكا كمك نظامي دريافت داشته ويا اسلحه خريده اند ، اسلحه خريده است اين تابلو عينا از مجله آلماني « اشپيگل » نقل مي شود .

در سال ۱۹۷۴ از ۱۳ كشوري كه نامشان در اين جدول آمده است ، ايران به تنهائي «۳۷۹۴» ميليون دلار و ۱۲ كشور بقيه بر روي هم « ۳۹۶۷» ميليون دلار اسلحه خريده اند وايران واسرائيل دو ابزار دست امريكا بر رويهم « ۵۹۱۲» ميليون دلار اسلحه خريده اند . با اين تفاوت كه پول سلاح تحويلي به اسرائيل راخود آمريكا پرداخته است وپول اسلحه خريداري ايران را از محل در آمد نفت داده اند . وبودجه نظامي ايران در طول برنامه پنجم بر اساس خريد سالانه ۴ ميليارد دلار اسلحه تنظيم شده بود و نيز از جمله صرفه جوئيهائي كه آمريكائيان از جهت كشورهاي نفت خيز بود خود بعمل مي آ‎ورند و مي آورند ، تحميل هزينه هاي دفاع از جهان آزاد (سرمايه داري ) به كشورهاي نفت خيز تابع و مطيع و بيشتر از همه ايران بود . آمريكائيان اين هزينه ها را كه بعلت افزايش جو قهر دائم بر ميزان آن افزوده ميشود با اين كشورها تحميل ميكنند ، بخشي از اين هزينه ها را هم تحت عنوان كمك و پيش خريد و سرمايه گذاري مشترك تحميل مي شود .

تا سال ۱۳۵۷ آمريكا هزينه هاي نظامي در خليج فارس ، هزينه هاي خرابكاري دركشورهاي عربي بويژه عراق و لبنان و اردن وهزينه هاي « حفظ وضع موجود » در كشورهاي منطقه و.. را به عهده ايران واگذار كرده بود .
از ۸/۷ ميليارد دلار بودجه نظامي سال ۱۹۷۵ تخمين زده مي شود كه بيش از ۵ ميليارد آن خرج خريدهاي نظامي از خارج شده است ،منابع مختلف ميزان خريدهاي نظامي از آمريكا وغرب را يكسان ذكرنمي كنند .

« نيويورك تايمز» ۹ فوريه ۷۷- ميزان خريدهاي نظامي ايران از آمريكا را از سال ۱۹۷۲ به بعد به بيش از ۱۵ ميليارد دلار تخمين ميزند فهرستي كامپيوتري كه از طرف وزارت دفاع آمريكا تهيه شده است و ظاهراً بجز ۱۶ مورد سري ( ۸ مورد در ارتش و ۸ مورد در نيروي دريايي ) كليه خريدهاي نظامي ايران را اعم از اسلحه وخدمات آورده است .
ميزان كل خريد ايران از آ”مريكا بين ۶۷- ۱۹۷۷ را بيش از ۵/۱۱ ميليارد دلار مينويسد – و بر اساس يك بر آورد ديگر از خبرهاي روزنامه هاي آمريكائي ، ميزان كل خريد هاي نظامي ايران بدينقرار بوده است .

۷۸- ۷۷ –۷۶ ۷۵- ۱۹۷۳ : سال ۴۷-۳۷- ۲۵
۲۹۳/۱۵ جمع كل ميليارد دلار كه بيش از ۵۴ درصد كل در آمد نفتي ايران ( ۸۹ ميليارد دلار ) راتشكيل ميدهد . ( و در شهريور ماه ۵۶) پس از آنكه كنگره امريكا با سكوت خود ، خريد هواپيماهاي اواكس (AWACS) را به قيمت يك ميليارد و ۲۰۰ ميليون دلار تائيد كرد – سناتورهاي امريكائي گفتند كه در پنج سال گذشته ايران بيش از ۱۸ ميليارد دلار اسلحه از آمريكا خريده است . اين ارقام كه شايد بخوبي به هم نيز نمي آيند ،منعكس كننده جزئي از وابستگي هاي ايران به غرب ووضعيت رژيمي است كه در ميدان وطن فروشي ، مقام اول را در ميان كشورهاي جهان سوم بدست آورده است وهمچنين نشانه متكي بودن امپرياليزم غرب بر درآمد هاي نفتي ايران است – كه يقينا در نبود اين در آمدها چگونگي حفظ « وضع موجود » غرب را بايد از خودشان سوال كرد؟ در سال ۱۹۷۵ ، از ميان ۹۳ كشور دنياي سوم ، ايران ، مصر وعربستان سعودي بترتيب بالاترين خرج كننده تسليحاتي بودند . در سال ۱۹۷۵ – ايران ۳/۷ ميليارد دلار مصر ۵۱۴ ميليارد دلار وعربستان ۴۱۴ ميليارد دلار خرج كردند . خرج اين سه كشور ۳۶ درصد كل مخارج كشورهاي جهان سوم بود.

۴۰ درصد صادرات اسلحه هاي اصلي امريكا در ۱۹۷۶ به ايران بوده است و ۱۲ درصد آن به هر يك از كشورهاي اسرائيل ، عربستان سعودي و كره جنوبي و … واين است سرانجام حركت در آمد هاي نفتي ، ساختن قشوني براي امريكا بپول و« نفرات ايراني »

از ديگر پارامترهاي قابل ذكر كه بعد از انقلاب ايران در اقتصاد غرب ونيز حفظ وضع موجود براي امپرياليزم غرب اهميت داشت ودر اثر انقلاب اسلامي ايران از دست داد اينها بودند :
۱- خارج شدن از پيمان نظامي سنتو ( اين پيمان عليه شوروي بوده وايران را در جنگ درخط اول جبهه قرار ميداد).
۲- بر چيده شدن پايگاههاي نظامي استراق سمع آمريكا درايران ( در جنگ اين پايگاهها اولين هدف بمباران شوروي بود)
۳- لغو قرار دادهاي خريد جنگ افزار نظامي از امريكا ( البته بعضي از اين قرار دادها را بدليل ماهيت انقلابمان خودش قطع كرد ) .

۴- اخراج دهها هزار مستثار نظامي و غير نظامي آمريكائي .
۵- فراخواندن سربازان ايراني از ظفار . ( خالي ماندن جاي پاي غرب درمنطقه ).
۶- لغو قرار داد خريد ۶ زير دريائي از كشور آلمان غربي .
۷- فسخ قرار داد خريد دو هزار تانك چيفتن .
۸- لغو خريد ۲ فروند هواپيماي كنكورد از فرانسه :

ازنقطه نظر خريدهاي نظامي ايران از غرب بايد گفت كه دومين كشور صادر كننده اسلحه به ايران پس از آمريكا با توجه به ظرفيت ومحدوديت صنايع جنگي بريتانيا است وبايد روشن شود كه صدور اسلحه به كشوري از جانب ابرقدرتها و كشورهاي قدرتمند بيش از آنكه جنبه اقتصادي داشته باشد ، جنبه استراتژيك دارد واين كشورهاي بزرگتر هستند كه حتي در قبال گرفتن پول نقد ، بهر كسي اسلحه نمي دهند و رژيمهاي دست نشانده هم در مورد خريد اسلحه صرفنظر ازوابستگي خود ، كوشش مي كنند براي حفظ خود بهترين ، نوع اسلحه راتهيه كنند ( خريد فانتوم و اواكس از آمريكا ، تانك چيفتن از بريتانيا ،زير دريائي از آلمان ، توپ و خودروي روسي كه توسط رژيم سابق خريداري ميشدهر كدام تقريباً در نوع خود بهترين بودند )

– پيمان سنتو : درسال ۱۲۳۴ با شركت ايران ، تركيه ، پاكستان ، عراق وانگلستان تشكيل شد وعليرغم اصرار اعضاء امريكا تا باخر فقط بعنوان « ناظر » (بدون مسئوليت ) در جلسات پيمان شركت ميكرد ، پيمان سنتو ويا كنسرسيوم نفت يك پيمان امريكائي است البته نبايد از نظر دور داشت كه در پيش از جنگ دوم اقيانوس هند به درياچه انگليسي معروف بود وهم اكنون نيز انرا كشورهاي حاشيه اقيانوس هند ، عضو كشورهاي مشترك المنافع بريتانيا هستند ويا مستعمرات سابق انگليس كه توسط خود استعمارگر مستقل شده اند و پيوند هاي اقتصادي – سياسي محكمي با او دارند : تغييرات سريع وهمزمان در سيستم حكومتي هند ، سري لانكا – عراق –سومالي كه همگي بظاهر رژيمهاي سوسياليست چپ بودند وروبه غرب شدند آموزنده اين نكته است كه در كنار ابر قدرتان شوروي ، آمريكا، انگليس ، نيز سهم بسزائي دارد هر چند كه مدت زماني است جاي خود را به آمريكا سپرده است ( ناگفته نماند كه فرانسه نيز مجدداً درصدد احياء امپراطوري خود وميراث خوار استكبار آمريكاست )

در مورد نقش انگلستان بهتر است به مطالب زير توجه نمائيد :
در سال ۱۳۴۸ ايران وانگليس بر سر استقلال بحرين دست بيك سازش پنهاني زده وايران بيك رفراندوم قلابي براي استقلال بحرين كه « استان چهاردهم » ايران ناميده مي شد تن ميدهد ، تا بدين وسيله زمينه همكاري با شيخ نشينهاي خليج فارس پس از استقلال آنها فراهم شود – د رمهرماه سال ۵۰ آخرين دسته قواي انگليس براي اثبات نانودي « امپراطوري بريتانيا » خليج فارس را تخليه مي كنند وهمزمان با اين تخليه انگلستان بطور علني مواضع خود را تحويل ايران ميدهد تابا توجه به موقعيت استراتژيكي منطقه ، ايران براي ايفاي نقش «

ژاندارم منطقه » آماده شود ودر همان سال نيروهاي ايراني در ظفار جانشين نيروهاي انگليسي مي شوند در حاليكه كماكان افسران انگليسي ارتش عمان را فرماندهي مي كرده ومي كنند . مي بينيم كه نقش ايران مورد تاييد وحمايت كامل همه كشورهاي غربي وبيش از همه انگليس بوده است . زيرا انگليس نيروهاي خود را از منطقه بيرون برده و بدليل ضعف درهيچ جاي دنيا تمايل به درگيري ونشان دادن حضور نظامي ندارد ثانياً چنانكه ديديم داراي منافع حياتي در خليج فارس واقيانوس هند است .
ديلي اكسپرس

لندن اوايل آبانماه ۵۷ – ميزان اهميت ايران چاپ را براي انگليس مشخص مي كند . اين روزنامه مي نويسد : اگر ايران از دست برود ، تمام مردم انگلستان بنحو محسوس فقيرتر خواهند شد – نقل از اطلاعات و كيهان – اوائل آبانماه ۵۷ –
علت اينكه اكثر تحليل گران جامعه ايران آمريكا را امپرياليست مسلط مي دانستند بشرح زير است:
خود انگلستان ، كوشش فراوان داشته تا نقش اشكار ودرجه اول در مسائل ايران را بعهده نگيرد ولي در ماههاي آخر انقلاب كه فشار زيادي به رژيم زير سلطه اش وارد مي شد ناچار عكس العمل هائي بروز داد – فعاليت شديد ديپلماسي انگليسي ، اعتراض غير مستقيم وزير خارجه انگليس به آمريكا و آخرينش روي كار آمدن بختيار – موجب شد كه همان تحليل گران به بريتانيا نقشي بيش از آلمان وفرانسه درايران بدهند .

در اينجا قسمتهائي از مصاحبه تلويزيوني « ديويد اوئن » به نقل از روزنامه هاي صبح تهران در اول آبانماه ۵۷ را مي آوريم :
وزير خارجه انگليس با كمال ناراحتي درپاسخ اين سوال كه آيا تانكهاي انگليسي در سر كوبي اخير بكار رفتند مي گويد – آيا ما بايد ايرانيان را متقاعد كنيم كه به نفع جهان ، بهاي نفت را پائين نگهدارند وهنگامي كه مورد حمله قرار مي گيرند خود را كنار بكشيم ؟ اين سياستي است كه من ا زآن نفرت دارم ( در اينجا روشن نيست كه مقصودش آمريكاست ونفرتش از سياست امريكا) وي درجاي ديگر مصاحبه مي گويد :

« سقوط ايران به ضرر انگليس وغرب است ، دوستان واقعي كساني هستند كه هنگام نياز واحتياج دركنار يكديگر باشند . آيا مي توان پول آنها را گرفت و بدليل منافع استراتژيكي به آنها تانك و اتوموبيل فروخت و بطور كلي بر آنها (ايران ) اعمال نفوذ كرد و آن وقت كه مورد حمله قرار مي گيرند خود را كنار كشيد؟»
در خاتمه با توجه به سياست هاي نظامي كه غرب براي ايران در منطقه در نظر گرفته بود ، خلاء در پيمان نظامي « سنتو» وقطع خريدهاي نظامي ايران با ارقام نجومي از غرب ، دريك تجزيه و تحليل ساده مي توان گفت كه غرب دربعد از انقلاب ايران چه منافع و مناطقي را از دست داده وعدم هماهنگي در سياستهاي جهاني سرمايه داري يا حفظ وضع موجود را از موضع آنها در قبال انقلاب اسلامي ما چيست ؟

آنچه كه ما فعلاً مي بينيم اينست : بعد از خارج شدن از پيمان سنتو در محاصره نظامي ناتو قرار گرفته ايم در مرزهاي شرقي ايران دولت نظامي پاكستان ، اشغال نظامي افغانستان توسط شوروي – از غرب تركيه با رژيم نظامي وابسته به ناتو و عراق با تجاوز نظامي به ايران ودر جنوب – عربستان و اواكسهاي امريكائي واستقرار ناوگان امريكا در نزديكي تنگه هرمز!

ب : روابط سياسي
اول – نقش امريكا در قبال انقلاب اسلامي ايران :
در زمستان سال ۱۳۵۵ (۱۹۷۶) حزب دمكرات امريكا پس ازيك مبارزه انتخاباتي جنجالي وبا تكيه وتاكيد بر سياست حمايت از « حقوق بشر » قدرت را بدست مي گيرد وتغيير سياست كلي امريكا كه از چندي پيش از به قدرت رسيدن حزب دمكرات و رياست جمهوري كارتر شاهد نشانه هاي آن بوديم بوقوع مي پيوندد – كارتر با اسلحه پر خون وخدعه « حقوق بشر » وارد ميدان سياست جهاني مي شود ودر اندك مدتي آن را به تمامي كشورهاي زير سلطه ويا نفوذ خود چون فيلپين ، شيلي ، اروگوئه ، ايران ، پاكستان ، .. تحميل كرده و پي آمدهاي آن را تعقيب مي كند . سياست « حقوق بشر » امريكائي ، هدفهاي زير را دنبال مي نمود :

۱- پيرايش چهره خونين و كريه آمريكا ، پس از جنايات و يتنام ( اين هدف در زمان ، ترومن و كندي مطرح نبود )
اتخاذ اين سياست بدليل عدم سلطه كامل او بر بسياري از نقاط جهان بود كه بعد از جنگ دوم براي رقابت با شركاي چپاولگر خود بعضا درموضع مخالف آنها و طبعا در كنار حركتهاي ضد استعماري قرار مي گرفت ( نظير نهضت ملي در زمان مصدق واوايل حكومت عبدالناصر درمصر ) با انقلاب ايران جهان همان گرگ رادر پوستين شبان شناخت .
۲- « حقوق بشر » حربه اي عليه روسيه ، شوروي و كشورهاي بلوك شرق :
اين سياست بدليل فشار بر روسيه ، شوروي درمورد احترام گذاردن به حقوق بشر ودرواقع نوعي جنگ تبليغاتي وتهاجم حسابشده سياسي عليه روسيه ، شوروي بود ( حمايت از ساخاروفها وناراضيان شوروي )

۳- « حقوق بشر » يك سلاح ضد انگيزه اي :
امريكا هر چند يكبار دركشورهاي زير سلطه خود ، براي جلوگيري از انفجار اقدام به باز كردن « سوپاپهاي اطمينان » كرده و آزاديهاي مختصري را توسط عوامل خود رعايت ميكند . اين آزاديها كاملا در كنترل رژيمهاي دست نشانده بوده و ميزان آن به مصلحت ارباب كم و زياد مي شود.
۴- « حقوق بشر» وسيله اي براي تهاجم به سلطه رقباي استعمار گر و جايگزيني امريكا بود . امريكا براي مبارزه با شركاي سرمايه دار خود پس از جنگ دوم در سراسر جهان زير سلطه رقبا ( انگليس و فرانسه ) براي اخراج آنها واستقرار سلطه خود به شيوه هاي گوناگون متوسل شده است ، در بعضي ممالك بدين منظور كودتا كرده است ، چونان ، يونان ، پاكستان ، ايتوپي ، وايران در سال ۱۳۳۲ – ومصر در زمان عبد الناصر ، اين چهار هدف را بنا به موقعيت وشرائط ، امريكا بوسيله سياست « حقوق بشر » در جهان تعقيب نموده است از جمله

درايران كه سه مورد از اين چهار هدف را درنظر داشته و پي گيري مي نمود تا چهره كريه خود را علاوه بر جنايات جهاني در ايران نيز با فرستادن « ريچارد هلمز» بعنوان سفير واعمال شكنجه هاي گوناگون و ويران كردن اقتصاد كشور ، و بر اثر فرمانروايي نظاميان امريكائي و افشاگري كاپيتولاسيون توسط امام و.. بپوشاند وخود را تصويري مسيح وار ، مذهبي و مدافع سرسخت آزادي جلوه دهد .

وسرانجام رقيبش انگليس را نيز كه با داشتن شبكه قدرت « فراماسونها » در ايران وداشتن بيشترين سهم از چپاول نفت (۴۶% بريتانيا، ۴% امريكا ) حتي در آخرين روز سقوط طاغوت هنوز كاملا از ميدان بدر نرفته وبسياري از مواضع حاكميت سياسي ، اقتصادي وفرهنگي را در دست دارد ، با اين حربه براي هميشه بيرون كند وتا حد امكان عناصر را بر سر كار گمارد با توجه به اين دلايل كه شايد دليل سوم مهمترين آنها باشد ، امريكا سياست حقوق ،بشر را در ايران با تمامي اكراه وحتي مخالفت زمامداران دست نشانده اعمال مي كند . شاه جلاد از تغيير سياست امريكا به شدت نگران بود ودر انتخابات سال ۱۹۷۶ امريكا ، وي از حزب جمهوريخواه در برابر حزب دمكرات بشدت دفاع مي كرد وهزينه هاي گزافي بر اين كار گذاشت ،

وحتي در آغاز زمامداري كارتر نيز روابط سردي بين دو كشور از جنبه سياسي حاكم شد و نارضايتي انگلستان نيز از اين سياست در سخنان « ديويد اوئن » وزيرخارجه اسبق انگليس بروشني مشخص بود ولي بهرحال با توجه به وابستگيهاي فراوان ونياز شاه معدوم وحامي انگليس وي به حمايت يك ابر قدرت مقتدر در برابر مردم رژيم را به تسليم در برابر سياست حقوق بشر كارتري مجبور مي كند . در اواخر سال ۱۳۵۵ اولين نشانه هاي آن در زندانها آشكار مي شود نمايندگان صليب سرخ جهاني بدرون زندانها رفته واز آنها بازديد بعمل مي آورند . و تا حدي از شكنجه هاي وحشتناك دژخيمان كاسته مي شود ناصري با نام مستعار « عضدي» از بازجويان ساواك در اين روزها گفته است « اگر كسي را كه بطور موثر عليه رژيم مبارزه مي كند بيابيم بيدرنگ به گلوله مي بنديم ، زيرا دستگيري او چون نمي توانيم شكنجه اش كنيم ، سودي ندارد » شكستن جهنمي هراس از

ساواك توسط مردم ايران كمك خوبي بديگر زمينه هاي قيام مي كند – پخش اعلاميه ها ونوارهاي امام گسترش مي يابد – در اين شرايط امريكا در جستجوي استقرار سلطه كامل بر ايران بر ميايد . رژيم ايران با تلاش هاي حامي خود انگليس در جهت ترساندن امريكا از خطر كمونيسم در ايران كوشش مي كند وتا حدودي هم در اين امر با بزرگ جلوه دادن تظاهرات كوچك ماركسيستي (۲۰۰ نفري خيابان كارون و/۱۵۰۰ نفري دانشگاه تهران ) موافقت امريكا را براي كشتار ۱۷ شهريور ، ۱۳ آبان ، و حكومت نظامي ازهاري فراماسون جلب مي كند .
« استانفليد ترمز » رئيس سازمان سيا در تاريخ ۱/۸/۵۷ همزمان با مصاحبه وزير خارجه بريتانيا كه هشدار مي دهد : در صورت سقوط رژيم شاه ، نيروهاي چپ و روسيه بر ايران مسلط خواهند شد. مي گويد : ممكنست شوروي در حوادث اخير ايران دست داشته باشد ولي كوشش در جهت تغيير حكومت ايران نمي كند ( كه اتفاقا اظهار نظر درستي هم بود ).
قدري به عقب بر گرديم : پس ا زپايان جنگ دوم كم كم آغاز رقابت ايندو استعمار گر جديد و قديم ظاهر مي شود و در سال ۱۳۳۰ ملت ايران حكومت ملي مصدق را بقدرت مي نشانند كه با سازش بين انگليس وامريكا وكودتاي زاهدي دولت ملي سقوط مي كند . اين بار امريكا در نتيجه رقابت و سازش بعدي مالك ۴۰% نفت ايران مي شود . همچنين در سال ۳۹ كه اين اختلافات به بر روي كار آمدن اميني (فراماسون ودر نقش طرفدار امريكا ) منجر مي شود وسرانجام سازش و تفاهم آن دو قدرت در ۱۵ خرداد خونين پايان مي يابد . ودر نتيجه اين كشمكشهاست كه امريكا كشاورزي ايران را هم به زير سلطه خود مي كشد – با شروع انقلاب كبير اسلامي عدم شناخت امريكا از ماهيت عصانگر و نفوذ عميق مذهب در قلب توده هاي محروم باعث گيجي وغلط از آب در آمدن محاسباتش مي شود . هم چنانكه بعدا « استانفيلد تر مز» رئيس سازمان سيا اعلام كرد آنها از درك مرجعيت بعنوان يك رهبري منسجم وقدرتمند مذهبي ، سياسي كه مي تواند تمامي مردم را عليه بزرگترين قدرت بسيج كند عاجز بوده اند .
وهمچنين فرهنگ « شهادت طلبي » براي آنان نامفهوم و پيروزي خون بر شمشير ومشت بر تانك غير منتظره بود « ترمز » پس از پيروزي انقلاب اسلامي گفت :
«ما هيچگاه گمان نمي كرديم يك رهبر بعيدي ۸۰ ساله مي تواند ۳۰ ميليون تپه خفته رابه ۳۰ ميليون كوه آتشفشان خروشان تبديل كند »

آنها نه تنها از مكتبي بودن انقلاب بلكه از تاثير اعلاميه هاي سياسي امام بعنوان يك فرمان مذهبي غافل بودند و بهمين نحو از سيستم ارتباطاتي انقلاب واز كانونهاي انقلابي مساجد وهمچنين استراتژي « خاص انبياء» نيز كه بسيج عصياني توده هاي مردم بود اگاهي و پيش بيني نداشتند ، لذا مدتي نگذشت كه نام و فرمان امام تا دل دورترين روستاها راه يافت و قلبها را به شعله انقلاب گرم كرد . وديگر آزاديهاي ساختگي ، قابل كنترل نبود وسيل ميليوني مردم با سينه هاي سپرشده رگبارها را به جان ميخريد و شهيدي نعش شهيدي ديگر را بر دوش مي كشد وحتي ظلمت شبانه حكومت نظامي رانيز ، مردم با فريادهاي « الله اكبر » خود مي شكافتند وبهمين جهت است كه نظريه معرضانه « امريكا» خود كنترل نكرد !» بر

تحليل صحيحي استوار نيست ، زيرا وقتي امريكا بفكر مهار انقلاب اسلامي مي افتد ناچار است با ويتنام ديگري روبرو شود فرمانهاي امام به مردم براي آمادگي لازم جهت جهاد وبا توجه به عملكرد فوق تصور دستورهاي ايشان براي امريكا مسلم مي شود كه هر حركت نظامي ، چه مداخله مستقيم وچه كودتاي امريكائي نه تنها به جريان انقلاب پايان نخواهد داد بلكه بي شك امريكا را درگير ويتنامي خونين تر و حماسي تر خواهد ساخت امريكا چون به مرگ گرفتار آمده بود به تب راضي شد و بهمين منظور با اميد به روي كار آوردن حكومتي ملي چون ناصر يا مصدق « هويزر » را به ايران مي فرستد واو حتي با بعضي از سران انقلاب در داخل كشور ملاقات مي كند وسعي در جلوگيري از كودتاي نظامي توسط رژيم هم مي نمايد ذكر اين نكته اهميت دارد كه « آمدن ژنرال هويزر» به ايران وعدم ملاقات با شاه ولي بسراغ افراد ملي ومذهبي انقلاب رفتن ، روشنگر اين اصل است كه امريكا از تغيير وسرنگوني شاه چندان نگران نبود بلكه آنچه كه براي او اهميت داشته پس از انقلاب بوده است .

اين موضوع نيز مي تواند نشاندهنده سلطه انگليس ونوكري شاه به آن كشور باشد ومسئله رقابت انيدو استعمار گر قديم و جديد را در ايران روشنتر نمايد . امريكا براي كنترل انقلاب بفعاليتهاي گسترده اي دست مي زند . شروع مي كند به پرورش عناصر « غرب گرا» كه درموقع ضروري از آنها بتواند استفاده لازم را ببرد ، سنجابي را در اوج انقلاب به امريكا دعوت مي كند . با شايگان صحبت مي كنند ، او را روانه ايران مي سازند ودر داخل نيز با عناصر بظاهر ملي چون نزيه ، مقدم مراغه اي ، متين دفتري ، لاهيجي تماس مي گيرند تا شايد بتوانند يك حكومت بظاهر ملي برسر كار آورند وبعد از مدتي دوباره سلطه خود را برقرار سازند . ضمناً هويزر ازهمين طريق باعناصر مذهبي ميانه ، كه نسبت به امريكا سوءظن آ”نچناني ندارند آشنا مي شود و پس از انقلاب نيز مي بينيم كه امريكا از طريق اطرافيان همين افراد ( چون اميرانتظام و ميناچي ) براي بازگشت ويا حفظ روابط خود تلاشي دارد ودر حد توان عناصري را در

گونه هاي مختلف ، چپ ، مذهبي ، ملي تقويت كرده ودر برابر خط « سازش ناپذير و مكتبي امام » قرا رميدهد امريكا در تحليلش از انقلاب اسلامي ايران خطاها ونارسائيهاي بسيار داشته زيرا مخالفت عقيدتي انقلاب را با شوروي ، خود نوعي تمايل نهائي به غرب مي پنداشته است ولي بعد از تصرف جاسوسخانه امريكا توسط دانشجويان مسلمان پيروخط امام تمام نخهائي كه ريشه است پنبه مي شود اين حركت را نمي توان از ماهيت مكتبي واسلامي بودن انقلاب كه در توده ها ريشه دوانيده است جدا دانست وتسخير سفارت سابق امريكا جزء لاينفك مخالفت ايرانيان مسلمان با سياستهاي شوم امپرياليسها است .

اين انقلاب اين چنين خشمگين و سازش ناپذير ، ودر خط امام مي خواهد مستقل بر پاهاي استوار خويش بايستد و اين خود زنگ خطري براي هر دو ابر قدرت هست و مي بينيم كه چگونه اين خطر را حس كرده و مشتركا عليه انقلاب اسلامي ضربه مي زنند بعد از پيروزي انقلاب و سرنگوني رژيم شاه ، ديگر احتمال بازگشت برتيانيا بعنوان يك قدرت مسلط وجود ندارد و چنانچه در اثر توطئه هاي ضد انقلاب وعمال غرب و شرق بازگشتي از جانب غرب و جود داشته باشد .