انقلاب فرانسه

فهرست:
ويژگيهاي رهبري انقلاب فرانسه
ايدئولوژي
وضعيت اقتصادي
اقتدار نظامي
مشاركت مردمي
طبقه رهبران انقلاب
حمايت كشورهاي بيگانه از انقلاب
انقلاب كبير

منابع:

www.sharghnewspaper.com

www.Irannewsdaily.ir

ويژگيهاي رهبري انقلاب فرانسه
در فرايند انقلاب چهره هايي مانند لافايت ، روبسپير ، “دوك د . اورلئان” مطرح هستند كه هيچ كدام رهبري انقلاب را در تمامي دوران شكل گيري و پيروزي آن به طور جامع در دست نداشتند
ايدئولوژي
ليبراليسم نقشي در پيروزي انقلاب نداشت ، ايدئولوژي طبقه خاص روشنفكر ، انقلاب عليه كليسا بود

وضعيت اقتصادي
مشكلات مالي واقتصادي : در فرانسه در دوران قبل از انقلاب بين پنجاه سال قبل از آن دچار مشكلات و بحرانهاي اقتصادي بود.

اقتدار نظامي
در طول پنجاه سال قبل از انقلاب مدت ۲۶ سال درجنگ و منازعات بين المللي بود و در اين منازعات جز يك ايالت ، نه تنها چيزي بدست نياورد.

بلكه شكستها و خسارتهاي عظيم مالي و جاني و ارضي بدنبال داشت و افسران در انقلاب ۱۷۸۹ حوصله و علاقه دفاع از حاكميت را نداشتند و با انقلابيون همراه شدند.

مشاركت مردمي
در فرانسه ميران مشاركت مردم در براندازي رژيم هاي مستبده حاكم بسيار اندك بوده و حتي گفته شد كه نقشي نداشته اند و رژيم فرانسه به خاطر ضعفهاي خود الزاماً تسليم شده بود

طبقه رهبران انقلاب
در انقلاب فرانسه :رهبران از طبقات متوسط و بالاي جامعه بوده و طبقه روشنفكر و تحصيل كرده رهبري انقلاب را برعهده داشتند .

حمايت كشورهاي بيگانه از انقلاب ها
به دليل جنگهاي طولاني لويي شانزدهم و پانزدهم با همسايگان خود منجله با اتريش ، روسيه ، انگليس و اسپانيا ، اين كشورها درجهت تضعيف لويي شانزدهم و كمك به انقلابيون كمك كردند .
به مناسبت ۱۴ ژوئيه سالگرد پيروزى فرانسه

انقلاب كبير
انقلاب ۱۷۸۹ طليعه جامعه سرمايه دارى بورژوايى مدرن در تاريخ فرانسه بود. شاخصه اصلى اين انقلاب، استقرار موفقيت آميز وحدت ملى از طريق سقوط رژيم ارباب رعيتى بود.

به گفته توكويل هدف اصلى انقلاب عبارت بود از محو آخرين بقاياى قرون وسطى. انقلاب فرانسه نخستين انقلابى نبود كه بورژوازى از آن منتفع مى شد، پيش از آن در سده شانزدهم انقلاب هلند، در سده هفدهم دو انقلاب انگلستان و در سده هجدهم انقلاب آمريكا راه را نشان داده بودند.

در پايان سده هجدهم بخش اعظم اروپا از جمله فرانسه تحت رژيمى بود كه از نظر اجتماعى؛ امتيازات اشرافى و از نظرگاه سياسى ويژگى آن استبداد بر پايه حق الهى سلطنت بود.

در كشورهاى اروپاى مركزى و شرقى، بورژوازى چنان رشدى نكرده بود كه بتواند نفوذ چندانى داشته باشد.

اكتشافات جغرافيايى سده هاى پانزدهم و شانزدهم، بهره كشى از مستعمرات و جابه جا شدن داد و ستدهاى دريايى به سوى غرب همه و همه به عقب ماندگى شرايط اجتماعى و اقتصادى اين كشورها كمك كرده بود اگرچه انقلاب ۱۶۴۰ انگلستان اقدامى در جهت متروك كردن شيوه حكومت استبدادى بود اما استقرار آزادى سياسى در انگلستان به هيچ وجه ضربه اى خردكننده بر مبانى سلسله مراتب اجتماعى مبتنى بر ثروت وارد نياورد.

شالوده آزادى هاى انگليسى را رسوم و سنن شكل داده بودند نه تتبعات فلسفى. برك در كتاب «انديشه هايى درباره انقلاب فرانسه» كه به سال ۱۷۹۰ منتشر شد نوشت: از زمان صدور منشور كبير تا اعلاميه حقوق مشى هميشگى قانون اساسى، اعلام و بيان آزادى هاى ما بوده است، آزادى هايى كه از نياكان خود به ارث برده ايم و بايد براى اخلاف خود به جاى گذاريم.

(گائتانا موسكا، تاريخ عقايد و مكاتب سياسى، ت: حسين شهيدزاده، انتشارات مرواريد، ص ۱۲۵ ) با اين وصف عيان مى شود كه قانون اساسى بريتانيا، حقوق بريتانيايى ها را به رسميت مى شناخت نه حقوق بشر را و آزادى هاى انگليسى خصلتى جهانى نداشت.

در انقلاب ۱۷۷۹ آمريكا نيز اصولى كه براى نيل بدان منازعاتى صورت گرفته بود؛ آزادى و برابرى را كاملاً به رسميت نمى شناخت. سياهان همچنان برده ماندند و تساوى حقوق سفيدپوستان نيز در واقع به هيچ وجه سلسله مراتب اجتماعى مبتنى بر ثروت را به مخاطره نينداخت، در ضمن در نخستين قوانين اساسى آنها اصل شرط دارايى براى حق رأى دادن ملحوظ شده بود.

انقلابات آمريكا و انگلستان، نمونه هاى انقلاباتى هستند كه از تفوق و برترى ثروت در زير پوشش «آزادى هاى بورژوايى» دفاع مى كنند. انقلاب فرانسه برجسته ترين انقلاب بورژوايى بوده است و به سبب ماهيت دراماتيك مبارزه طبقاتى خود تمامى انقلابات پيشين را تحت الشعاع قرار داده است.

اين ويژگى ها مدلول سرسختى اشرافيت كه سخت به امتيازات فئودالى چسبيده بود و با دادن هر نوع امتيازى مخالف بود از يكسو و مخالفت پرشور توده هاى مردم با هر نوع امتياز يا تمايز طبقاتى از سوى ديگر، بود. اساساً بورژوازى خواهان سقوط كامل اشرافيت نبود بلكه امتناع اشرافيت از سازش و خطرات ضد انقلاب بود كه بورژوازى را به انهدام نظم كهن ناگزير ساخت. انقلاب فرانسه راه حقيقتاً انقلابى گذار از فئوداليسم به سرمايه دارى را انتخاب كرد.

اين انقلاب با نابود كردن بقاياى فئوداليسم و با آزاد ساختن دهقانان از قيد حقوق اربابى و عشريه كليسايى و وحدت بخشيدن به تجارت در سطح ملى، شاخص مرحله اى تعيين كننده در تكامل سرمايه دارى بود. سركوب فئودال ها سبب آزاد شدن توليدكنندگان مستقيم خرده پا شد و به تفكيك توده هاى دهقانى و قطب بندى آنها بين سرمايه و كار مزدورى انجاميد.

پس از انقلاب، با گسترش روابط توليدى كاملاً نوين، سرمايه از قيد تحميلات و تجاوزات فئوداليسم رها شد و نيروى كار به صورت يك واقعيت تجارتى اصيل درآمد و اين امر در نهايت خودمختارى توليد سرمايه دارى را چه در بخش كشاورزى و چه در بخش صنايع تضمين كرد.

پيروزى بر فئوداليسم و رژيم كهن، با پيدايى سريع روابط اجتماعى نوين همراه نبود. راه رسيدن به سرمايه دارى فرايندى ساده نبود، پيشرفت سرمايه دارى در دوره انقلاب به كندى صورت مى گرفت و صنايع آنقدر رشد نكرده بودند و هنوز سرمايه تجارى تفوق خود را حفظ كرده بود اما انهدام حكومت هاى بزرگ فئودالى و سيستم هاى سنتى كنترل داد و ستد، استقلال شيوه توليد و توزيع سرمايه دارى، يك استحاله كلاسيك انقلابى را تحقق بخشيد.

انقلاب فرانسه در جهت زير و رو كردن ساخت هاى اقتصادى و اجتماعى موجود، چارچوب سياسى رژيم كهن را درهم شكست و بقاياى حكومت محلى كهن را محو كرد و امتيازات محلى و تبعيضات ايالتى را از ميان برد.

انقلاب فرانسه در عين حال كه گامى ضرورى در گذار از فئوداليسم به سرمايه دارى محسوب مى شود در رابطه با ديگر انقلابات مشابه داراى ويژگى هاى خاص خود است. اين ويژگى ها به خصوص به ساخت جامعه فرانسه در پايان رژيم كهن مربوط مى شود. انقلاب فرانسه در حالى كه به عنوان يك انقلاب آزاديخواهانه و با پافشارى بر حقوق طبيعى دنباله رو انقلاب آمريكا است، برخلاف انقلاب انگلستان داراى موضعى جهانى است. به يقين اين سخن توكويل كه: چرا اصول و نظرات سياسى مشابه در ايالات متحده تنها به تغيير دولت منجر مى شود و حال آنكه در فرانسه سقوط كامل يك نظم اجتماعى را به همراه مى آورد ( همان، ص۳۰۴ ) حاكى از عظمت انقلاب فرانسه است.

اعلاميه ۱۷۸۹ بدون شك با حرارتى بيش از سلف آمريكايى خود سخن مى گويد و در راه آزادى گامى فراتر مى نهد. انقلاب فرانسه به عنوان يك انقلاب مساوات طلبانه به مراتب از اسلاف خود گام را فراتر گذارد، نه در آمريكا و نه در انگلستان بر روى برابرى تأكيد نشده بود زيرا هم اشرافيت و هم بورژوازى براى كسب قدرت نيروهايشان را متحد ساخته بودند اما مقاومت اشرافيت ضدانقلاب و درگير شدن در جنگ، بورژوازى فرانسه را ناگزير ساخت كه مساوات را به عنوان مسئله اى عمده مطرح كند چرا كه اين، تنها راه در كنار داشتن مردم بود. گذار اقتصاد فرانسه به سرمايه دارى از طريق يكپارچه كردن صنعت، افزايش و تمركز مزدبگيران و بيدارى و مشخص كردن آگاهى طبقاتى آنها، بار ديگر اصل تساوى حقوق را در اذهان مردم زنده كرد. اينك آنچه ويژگى هاى خاص جامعه فرانسه كه موجب تمايز و برترى انقلاب ۱۷۸۹ بر ساير انقلابات پيشين اعلام شد عنوان مى شود: در جامعه اشرافى نظام كهن، بر طبق قانون سنتى سه مرتبه از يكديگر متمايز شده بودند؛ روحانيون و نجبا كه از مراتب ممتازه بودند و مرتبه سوم كه اكثريت مردم را شامل مى شد.

نجبا از اقشارى تشكيل مى شدند كه غالباً منافع مختلفى داشتند. نجباى دربارى از نجيب زادگانى بودند كه در دربار حضور داشتند و در ورساى زندگى مى كردند و اطرافيان پادشاه را تشكيل مى دادند. نجباى ايالتى كه جاه و جلال كمترى داشتند در ميان دهقانان زندگى مى كردند. منبع عمده عايدى اين نجبا تحميل عوارض فئودالى بر دهقانان بود. نجباى صاحب جامه از زمانى تشكيل شدند كه سلطنت، دستگاه قضايى و تشكيلات ادارى خود را به وجود آورده بود.

در رأس اين دسته از نجبا، خانواده هاى بزرگ مستشاران پارلمانى قرار داشتند كه هدفشان در دست گرفتن كنترل حكومت و شركت در اداره حكومت بود.

اين نجبا كه از قدرتى بسيار برخوردار بودند سخت به امتيازات خود وابسته بودند و با هرگونه رفرمى كه امكان داشت موقعيت آنها را به مخاطره اندازد، مخالفت مى ورزيدند. در پايان سده هجدهم اشرافيت فئودالى دستخوش انحطاط شده بود.

نجباى دربارى در ورساى رو به ورشكستگى مى رفتند و نجباى ايالتى به زندگى بى هدف خود در املاكشان ادامه مى دادند. به همين دليل اشرافيت كه زوال خود را نزديك مى ديد، خواستار تحكيم و تاثير عوارض فئودالى و افزايش سختگيرى شده بود.

در سال ۱۷۸۱ به موجب يك فرمان شاهانه، حق احراز مقامات عاليه در قشون منحصراً به نجبا يا كسانى اختصاص داده شده بود كه بتوانند مراتب نجابت را به اثبات رسانند. از نظر اقتصادى اشرافيت سعى داشت كه نظام ارباب رعيتى را حتى از وضع موجود آن بدتر كند.

به موجب فرامين مربوط به ترياژ اربابان بزرگ فئودال يك سوم ملك جامعه روستايى را تصاحب كرده بودند. در اين حين پاره اى از نجبا به تدريج به امور بازرگانى طبقات متوسط ابراز علاقه مى كردند و سرمايه خود را در صنعت و به ويژه صنعت آهن به كار مى انداختند.

در اين گرايش به تجارت، بخشى از نجباى متعلق به قشر بالاى اشرافيت به طبقه متوسط نزديك و تا حدى در آرمان هاى سياسى آنها سهيم شدند اما اكثريت وسيع نجباى ايالتى و