مقدمه
امام علي بن ابي طالب(ع)، علاوه بر خلافت و جانشيني منصوص از رسول گرامي اسلام(ص)، پس از كشته شدن خليفه سوم، در تاريخ بيست و پنجم ذي حجه سي و پنج هجري
(ششصد و چهل و چهار ميلادي) ، با همه استنكافش از پذيرفتن حكومت و خلافت، با اقبال
عمومي و اصرار آنان براي پذيرش منصب حكومت ظاهري، مواجه شد، و با بيعت آنان و در
رأس همه، بيعت اصحاب پيامبر از مهاجران و انصار، عملاً متصدي امر حكومت و خلافت بر
مسلمانان گرديد.

در باره حكومت ظاهري امام علي(ع) و به تعبير ديگر، حكومت علوي، چند مسأله از
مسلّمات تاريخي است.

نخست اينكه امام(ع) در فضاي كاملاً آزاد سياسي – اجتماعي و با اقبال عمومي و اشتياق
توده هاي مردم مسلمان و بيعت از روي ميل و اختيار آنان، به حكومت رسيد؛ چون، مردم پس از
پشت سر گذاشتن دوران سخت و تلخ حكومت پيشينيان و انواع تبعيضها، بي عدالتيها و فساد و

تباهي، به اين نتيجه رسيدند كه تنها راه نجاتشان از آن اوضاع نابسامان و جوّ تبعيض آميز و
ستم آلود، پايان دادن به دوران حكومت خليفه پيشين و تعيين خليفه جديد است، لذا پس از وي،
به در خانه وصي و جانشين بحق پيامبر(ص) حضرت علي(ع) روي آوردند و دست بيعت به
سويش گشودند و به طور جدي، خواهان حكومت علوي بودند و در برابر عدم پذيرش امام(ع) اصرار ورزيده و آن حضرت را بر اجابت درخواست خود در تنگنا قرار دادند. امام(ع) در اين
باره فرموده است:

“ازدحام فراواني كه مانند يالهاي كفتار بود [به هم فشرده و انبوه] مرا به قبول خلافت واداشت . آنان، از هر طرف، مرا احاطه كردند [و] چيزي نمانده بود كه دو نور چشمم زير پا له شوند!

آن چنان جمعيت به پهلوهايم فشار آورد كه سخت مرا به رنج انداخت و ردايم از دو سو پاره شد!
مردم همانند گوسفنداني [گرگ زده كه دور تا دور چوپان جمع شوند مرا در ميان گرفتند.]
مانند شترهاي ماده اي كه به فرزندان خود روي آورند، به سوي من روي آورديد و مي گفتيد:
“بيعت!بيعت!”.من،دستم رابستم وشماآن رامي گشوديد.من،آن راازشمابرمي گرفتم وشما
به سوي خود مي كشيديد.”

طبري نيز نقل مي كند كه امام علي(ع) در برابر اصرار مردم بر بيعت، فرمود: “اين كار – بيعت
– را نكنيد. اگر من، وزير و همكار امام مسلمانان باشم، بهتر از اين است كه امير و حاكم بر
مسلمانان باشم.”، اما آنان گفتند: “به خدا سوگند! ما، تو را رها نمي كنيم تا اين كه با تو بيعت
كنيم.”

دوم اينكه امام(ع) پيش از اين، براي رسيدن به امامت و حكومت ظاهري و زعامت سياسي –
كه آن را حق مسلّم خود مي دانست – از هر گونه تلاش و اقدام ممكن، خودداري نورزيد، اما پس از قتل عثمان، با وجود اقبال عمومي و اصرارشان براي حكومت و زعامت سياسي، از پذيرش آن ابا ورزيد. راز اين اكراه و امتناع چيست؟

راز اين امتناع، براي پژوهندگاني كه از اوضاع آن مقطع زماني آگاهي دارند و از روحيات و
ويژگيهاي شخصيتي امام علي(ع) نيز شناختي، هر چند اجمالي، دارند، روشن است؛ زيرا، منصب
خلافت و حكومت ظاهري براي آن حضرت، يك هدف و يك ارزش اصيل نبود تا آن را به هر
قيمتي كه شده و در هر شرايط سياسي و اجتماعي بپذيرد و از پذيرفتنش نيز خوشحال شود، بلكه حكومت، براي آن بزرگ پيشواي ديني و برترين اسوه كمالات انساني و الهي، چنان كه خودش بارها بار فرمود ، وسيله اي براي پياده كرده احكام نوراني اسلام ناب محمدي(ص) و نشر و تبليغ فرهنگ غني قرآني و بسط عدالت همه جانبه سياسي و اجتماعي و اقتصادي و رفع تبعيض و ستم از جامعه اسلامي بود.

امام(ع) با ارزيابي اوضاع موجود و ملاحظه دگرگونيهايي كه در جامعه به وقوع پيوسته و ضد ارزشها، جايگزين ارزشها شده و مردم از فرهنگ اصيل اسلام ناب محمدي و احكام قرآني
فاصله گرفته بودند، به خوبي مي دانست كه حكومت كردن بر چنين جامعه اي و سامان دادن
اوضاع نا بسامان اجتماعي و رفع تبعيض و فساد و بي عدالتي ها و باز گرداندن اوضاع به وضعيت دوران پيامبر(ص) كاري بس دشوار و بلكه محال است، بنابراين، از پذيرش حكومت خودداري مي كرد.

دشواري تغيير اوضاع، از آنجا ناشي مي شد كه از يك سو، عموم مردم، با فضاي آلوده و
وارونه دوران حكومتهاي پيشين، بويژه دوران عثمان، خو گرفته بودند و آماده پذيرش احكام
اسلام ناب و رعايت اصول ارزشي و عدالت اجتماعي و اقتصادي نبودند و از سوي ديگر،

كارگزاران نظام حكومتي – كه همگي، به جا مانده از دوران حكومت عثمان و يا خلفاي پيش از او
بودند و بسياري از آنان -‌ اگر نگوييم همه آنان – دستشان در اخذ و مصرف بيت المال، به نحو
دلخواه، باز بود و در اين زمينه، فعال مايشاء بودند، به هيچ قيمتي حاضر نبودند از شغلها و پستهاي آب و نان دار خود دست بكشند و مطيع امام(ع) – كه تنها به ارزشها فكر مي كرد – گردند.

اين، واقعيتي است كه در بسياري از سخنان امام(ع) به آن تصريح شده است:
“مرا وا گذاريد و به سراغ شخص ديگري برويد! زيرا، ما، به استقبال وضعي مي رويم كه چهره هاي مختلف و جهات گوناگوني دارد (اوضاع مبهم و پيچيده است)[و] دلها بر اين امر (حكومت)، استوار، و عقلها ثابت نمي مانند[و] ابرهاي فساد و فتنه، فضاي جهان اسلام را تيره و تار ساخته و راه مستقيم – از غير مستقيم – ناشناخته مانده است.”
سوم، اينكه با وجود همه پشتيبانيهاي مردمي و اصرار و پافشاري آنان بر بيعت و ياري امام

علي(ع) همان گونه كه پيش بيني مي شد – و امام نيز از آن آگاهي كامل داشت – پس از آغاز
حكومت و برداشتن نخستين گامهاي اصلاحي و اقدامات اساسي براي اصلاح ساختار حكومتي و
دفع تبعيض و ستم از مردم، فتنه ها و مخالفتها، يكي پس از ديگري، مانند طوفاني سهمگين،
وزيدن گرفت و اوضاع سياسي – اجتماعي جامعه را در هم ريخت، به طوري كه حكومت كوتاه
حضرت، به جنگ و … سپري شد.

اكنون پس از اين توضيحات، به طرح و بررسي علل و انگيزه هاي مخالفت با حكومت علوي
مي پردازيم. در بيان انگيزه هاي مخالفت با حكومت علوي، سعي ما بر اين است كه آنها را با
ملاحظه پيشينه تاريخي و مقطع زماني شكل گيريشان طرح كنيم؛ زيرا، چنان كه خواهيم ديد،
بخشي از اين مخالفتها، پيشينه تاريخي دارد و چنين نيست كه پس از تشكيل حكومت علوي،
يكباره پيدا شده باشد.

برخي از مهمترين انگيزه هاي مخالفت با حكومت علوي، عبارت است از:
۱- حسادت ورزي و برتري جويي نسبت به خاندان پيامبر
از انگيزه هاي مهم مخالفت با حكومت علوي كه ريشه دار هم بوده و به عصر پيامبر
اكرم(ص) و شايد پيش از اسلام برمي گردد و مربوط به قبايل عرب و بويژه برخي قبايل قريشي
مكه است، حسادت ورزي و حس رقابت و برتري جويي نسبت به پيامبر(ص) و خاندان پاك
او(ع) است.

بررسيهاي تاريخي نشان مي دهد كه بسياري از اقوام و قبايل عرب، خصوصاً برخي از قبايل
قريش و در رأس آنان بني اميه، بنا به انگيزه يادشده، هيچ گاه با پيامبر و خاندانش – كه از
“بني هاشم” بوده اند – خوب نبوده و پيوسته نسبت به آنان به دليل تعصب قومي و قبيلگي، رشك مي ورزيدند و بغض و كينه شان را در دل داشتند و بر اين اساس، هرگز مايل نبودند كه فردي از اين خاندان، به حكومت برسد و بر آنان حكم راند.

از اين رو، پس از قتل عثمان و آغاز بيعت مردم با امام علي(ع) بسياري از قريشيان، يا با آن
حضرت بيعت نكردند و يا اگر بنا به انگيزه هاي سياسي، مجبور شدند با او بيعت كنند، در باطن،
دشمني و بغض او را در دل مي پروراندند و از همكاري با حكومت علوي سر باز زده و پيوسته
مترصد ضربه زدن به او و براندازي حكومتش بوده اند.

براي همين است كه مي بينيم سر نخ بسياري از توطئه ها، فتنه ها، آتش افروزيها عليه حكومت
علوي، در دست افراد و گروه ها و احزابي از همين اعراب و قريشيان مقيم مكه و مدينه است.
اشراف و طوايف قريش، پس از بعثت پيامبر(ص) نه تنها به آن حضرت ايمان نياوردند،
بلكه پيوسته مي كوشيدند او را از هدفش برگردانند و از ادامه رسالتش بازدارند. در مكه، قصد جان حضرت را كردند و پس از هجرت ايشان به مدينه، جنگهاي فراواني عليه پيامبر(ص) راه اندازي كردند.
در سال هشتم هجرت هم كه با انبوه سپاه اسلام در مكه مواجه شدند و با اينكه مجد و عظمت پيامبر اكرم(ص) و مسلمانان را ديدند و عفو و گذشت آن حضرت نيز شامل حال آنان شد، اما

مشركان قريش و همپيمانان آنان و در رأس آنان، اشراف و سران قبايل، به سركردگي ابوسفيان،
از روي ترس و زير برق شمشير سپاه اسلام تسليم شدند؛ زيرا، به دليل روحيه برتري جويي و
تعصب خشك قومي و قبيلگي، برايشان سخت بود كه زير بار آيين محمدي(ص) بروند و سلطه

و حاكميت و آقايي و سروري آن حضرت را – كه از بني هاشم بود – بپذيرند. آنان، از اينكه افتخار آقايي و سروري بر عرب، نصيب فردي از طايفه آنان نشده است، ناراحت بودند و نسبت به پيامبر(ص) حسادت مي ورزيدند، اما از آنجا كه قادر به انتقال منصب الهي نبوت و رسالت – كه از نظر آنان، رياست و حكومت بر جزيرة العرب به حساب مي آمد، نه صرف يك مسؤوليت و
منصب الهي جهت هدايت بشر – به خاندان خويش نبوده اند، به مسأله جانشيني و خلافت پس از

آن حضرت مي انديشدند و براي تصاحب آن، سرمايه گذاري كردند. با اعلام ولايت حضرت
علي(ع) از سوي پيامبر(ص) حسادت و كينه ورزي قريشيان نسبت به پيامبر و خاندانش دو
چندان شد و آن ان در محافل و مجالس حزبي و گروهي خود، نسبت به علي(ع) توطئه چيني كرده

و به دنبال آن با رواج شايعات و ايراد تهمتها عليه او، به تخريب شخصيت وي پرداختند تا بلكه
بتوانند او را از چشم پيامبر(ص) و مسلمانان بيندازند. در ادامه اين سناريوي شوم، در آخرين
لحظات حيات پيامبر(ص)، از وصيت كتبي آن حضرت در باره خلافت و جانشيني علي(ع)
جلوگيري كردند.

پس از ارتحال پيامبر(ص) و در حالي كه علي(ع) با همراهي برخي از اصحاب راستين
پيامبر، مشغول كفن و دفن آن حضرت بودند و عموم مسلمانان هم در فراق از دست دادن
بزرگترين پيشواي خود به سوگ و ماتم نشسته بودند، همين باند قريش و بويژه آل ابوسفيان، با

شتاب هرچه بيشتر و بدون درنگ، در “سقيفه بني ساعده” به همراهي برخي انصار، گرد هم
آمدند و به رغم آن همه تصريح و تأكيد و توصيه پيامبر(ص) به جانشيني علي(ع)، كسي ديگر را
به خلافت برگزيدند و براي او، از ديگران بيعت گرفتند. به حدي اين بيعت گرفتن، با شتاب و غير

طبيعي بود كه بنا به نقل منابع اهل سنت، بعدها، عمر، به آن اعتراف كرد و آن را فاقد هر نوع ارزش و اعتبار دانست.
در انتخاب خليفه دوم، حتي شيوه به اصطلاح شورايي را رعايت نكردند و به صِرف اينكه
ابوبكر، در روزهاي آخر عمر و در بستر بيماري، وصيت كرده كه خليفه پس از من، عمر است ، او را به خلافت برگزيدند.
پس از سپري شدن دوران خلافت عمر، جريان انتخاب خليفه بعدي را نيز طوري زمينه سازي

كردند كه باز فردي از ميان قريش “عثمان” به خلافت رسيد .
آنگاه كه مردم خود به پاخاستند و براي نجات از تبعيضها و ستمها و فساد اداراي و مالي
حكومت عثمان و كارگزارانش، او را به قتل رسانيدند و علي(ع) را به خلافت برگزيدند، باز همين
قريشيان نتوانستند امام علي(ع) را به عنوان فردي از خاندان پيامبر(ص) و از بني هاشم، بر
منصب حكومت تحمل كنند، لذا از نخستين روزهاي شروع حكومتش، مخالفتها و فتنه انگيزيها
و انواع تحركات منفي عليه حكومت علوي را آغاز كردند.

براي اينكه نوشتار ما، مستندتر باشد، چند نمونه تاريخي و سند روايي را در تأييد و تحكيم
آنچه بيان شد، ارائه مي كنيم.
نمونه نخست، سخنان خود مولا علي(ع) است. ايشان در باره انگيزه مخالفت قريش با آن
حضرت و حكومتش فرموده است:
“… ما تَنْقِمُ مِنّا قُرَيشُ إلاّ أَنَّ اللهَ اخْتارَنا عَلَيْهِمْ فَأدْخَلْناهُمْ في حَيّ ِزِنا …؛

قريش با ما كينه جويي و دشمني نمي كند جز براي اينكه خداوند، ما را به رهبري و
سروري ايشان برگزيد و ما، آنان را زير فرمان خويش كشيده ايم.”
سپس امام(ع) دو بيت شعر انشا كرده كه مرادش اين است كه قريشيان، به بركت ما (پيامبر و
خاندانش) به ثروت و منزلت و شخصيت رسيدند، ولي اكنون حرمت ما را پاس نداشته و ما را
نشناخته و با ما به جنگ برخاسته اند.

نمونه دوم، داستان گفت و گوي عمار ياسر با مردي از قريش به نام عبدالله بن ابي ربيعه
مخزومي بر سر خلافت و جانشيني پيامبر(ص) است. آن مرد قريشي، به عمار ياسر مي تازد كه:
“اي پسر سميه! از حد خود تجاوز كردي! تو را چه كار به اينكه قريش براي خود فرمانروا تعيين مي كند؟”. جالب اينجاست كه اين گفت و گو، در پيش چشم بسياري از مهاجران انجام گرفت و هيچ كدام از آنان اين سخنان ابن ربيعه را تقبيح نكردند!

نمونه سوم، گفتار سركرده قريشيان و بني اميه، (ابوسفيان) است. پس از اينكه نقشه از پيش
طراحي شده آنان براي انتخاب عثمان به خلافت، عملي شد و او، حاكم مسلمانان گرديد، همگي،
در خانه ابوسفيان اجتماع كردند. ابوسفيان، در حالي كه در آن هنگام، چشمانش را از دست داده بود، رو به حاضران كرد و گفت: “آيا بيگانه اي ميان شماست؟”، گفتند: “نه.”. گفت: “اي

فرزندان اميه! خلافت را چون گويي از دست بني هاشم برباييد! قسم به آنكه ابوسفيان به آن
سوگند مي خورد! نه عذابي، نه حسابي، نه بهشت و جهنمي در كار است و نه رستاخيز و قيامتي!”
پس از اين اجتماع، ابوسفيان به همراه مردي راه افتاد تا او را به قبر حمزه سيدالشهداء و
عموي پيامبر(ص) برساند تا عقده دلش را خالي كند. هنگامي كه كنار قبر حمزه قرار گرفت، رو
به قبر حمزه كرد و گفت: “اي ابوعماره! حكومتي كه با ضرب شمشير به دست آورديد، امروز،
بازيچه دست غلامان ما شده است!” سپس به قبر حمزه لگد زد.

مقصود ابوسفيان اين بود كه بني اميه و قريشيان، با محمد(ص) و خاندان او، براي سلطنت و
حكومت مبارزه كرده و شمشير زدند، حكومتي كه اينك در دست بني اميه است و آل
محمد(ص) از آن محرومند!
۲- كينه توزي و انتقامجويي اعراب و قريش
يكي ديگر از انگيزه هاي مخالفت با حكومت علوي، كينه توزي و انتقامجويي است. اين
انگيزه، در تاريخ گذشته ريشه دارد و به جنگهاي صدر اسلام برمي گردند. امام علي(ع) در دفاع از پيامبر اسلام(ص) و برداشتن موانع تبليغ و نشر اسلام ناب محمدي(ص)، تعدادي از سران و

سردمداران شرك و كفر را به هلاكت رساند. از اين رو، بسياري از اعراب و قريشياني كه در
جنگها، از نزديكان خويش، كساني را از دست داده بودند، كينه حضرت را به دل گرفتند. آنان،
اين كينه را پنهان نمي داشتند بلكه در محافل و مجالس ابراز مي كردند و پيوسته در صدد
انتقامجويي از آن حضرت بوده اند.

گرچه در دوران انزواي سياسي امام علي(ع) و سكوت او، تا حدودي، آن حضرت را
فراموش كرده بودند و زمينه اي براي ابراز كينه و انتقامجويي آنان از امام(ع) فراهم نبود، ولي با به دست گيري خلافت از سوي حضرت، آن كينه هاي ديرينه و حس انتقامجويي – كه مانند آتشي
زير خاكستر مانده بود – دوباره در دلهاي بيمار و عليل دشمنان پيامبر و اهل بيتش(ع) شعله ور
شد.

ابن ابي الحديد معتزلي، شارح نهج البلاغه، در باره كينه توزي قريشيان نسبت به آن حضرت
سخني دارد كه جالب است. اجمال سخن او، چنين است: تجربه، ثابت كرده كه گذشت زمان، موجب فراموشي كينه ها و خاموشي آتش حسد و سردي دلهاي پركينه مي شود … ولي بر خلاف انتظار، روحيه مخالفان علي(ع) پس از گذشت ربع قرن (بيست و پنج سال) عوض نشد و عداوت و كينه اي كه از دوران پيامبر(ص) نسبت به علي(ع) داشتند، كاهش نيافت و حتي فرزندان قريش و

نوباوگان و جوانان آنان كه شاهد حوادث خونين معركه هاي اسلام نبوده اند و
قهرمانيهاي امام(ع) را در جنگهاي بدر، احد، … بر ضد قريش نديده بودند، بسان نياكان خود، سرسختانه، با علي(ع) عداوت ورزيدند و كينه او را در دل كاشتند.”
به عنوان نمونه، در روزهاي بيعت امام(ع) يكي از همين اعراب قريشي به نام وليد بن عتبه به
علي(ع) گفت: پدرم، در روز بدر، به دست تو كشته شد و ديروز، برادرم (عثمان) را حمايت
نكردي – تا او كشته شد -، همچنان كه پدر سعيد بن العاص، در روز بدر، به دست تو كشته شد و مروان را، نزد عثمان، خفيف و خوار كرده، سبك عقل شمردي. اگر نگوييم سبب اصلي و مهم،

ولي يكي از اسباب ِبغض و كينه و مخالفت افرادي نظير ابوموسي اشعري، اشعث بن قيس
(منافقان و حاميان دروغين امام(ع))، مروان بن حكم، عبدالله بن عمر، سعد بن ابي وقاص و نيز
بسياري از صحابه ديگر از مهاجران و بويژه سران ناكثين و قاسطين، از علي(ع) اين بود كه بستگانشان، در جنگها، به دست آن حضرت كشته شده بودند.
اين واقعيت، در فرازهايي از دعاي ندبه نيز آمده است. براي نمونه، بخش زير از مفاتيح
الجنان (ترجمه مرحوم الهي قمشه اي) نقل مي شود:

در راه خدا، خونهاي سران و گردنكشان عرب را به خاك ريخت و شجاعان و پهلوانانشان را به قتل رسانيد و سركشان آنها را مطيع و متقاعد ساخت و (در نتيجه) دلهاي آنان را – نسبت به خود – پر از حُقد و كينه از واقعه جنگهاي بدر و خيبر و حنين و غير آنها ساخت (كه در اين جنگها، بزرگانشان با شمشير علي(ع) به خاك هلاكت افتادند و بازماندگانشان، كينه علي(ع) را در دل گرفتند و در اثر آن كينه پنهاني) بر دشمني او قيام كردند و به مبارزه و جنگ با او (هر قومي به بهانه اي) هجوم آوردند، تا اينكه (علي(ع)) ناگزير شد با عهدشكنان امت (مانند طلحه و زبير)، ظالمان و ستمكاران (مانند معاويه و يارانش) و خوارج (مرتدان از دين، در نهروان) به جنگ برخيزد (و بسياري از آنان را بكشد).
۳- هواپرستي و خودخواهي

يكي از انگيزه هاي مخالفت با امام علي(ع) و حكومتش، هواپرستي و خودخواهي و دنياطلبي است.
اين انگيزه زشت و نفساني، از آنجا ناشي شده كه مخالفان حكومت علوي با توجه
به شناختي كه از پيشواي پرهيزكاران و نيكان عالم داشتند، به خوبي مي دانستند كه اگر حكومت
علوي پا بگيرد و امام(ع) قدرت اجرايي كافي پيدا كند، اجازه دنياطلبي و تعدي به بيت المال را به
آنان نمي دهد.

يكي از انگيزه هاي مهم مخالفان بيعت با امام، مانند عبدالله بن عمر و سعد بن ابي وقاص و اسامة
بن زيد بن حارثه و نيز جمعي از انصار، مانند زيد بن ثابت و حسان بن ثابت (شاعر) و مسلمة
بن مخلد و محمد بن مسلمه و نعمان بن بشير (كه بعدها به معاويه پيوست) و كعب بن عجره و كعب بن مالك (متصدي جمع آوري صدقات از سوي عثمان كه با رضايت خليفه، آنها را براي خودش برمي داشت!) و … اين بود كه آنان مي دانستند كه در حكومت علوي، به مانند حكومت خلفاي پيشين، بويژه عثمان، از جايگاه ويژه و امتيازات خاص سياسي و اجتماعي و مالي و طبقاتي برخوردار نخواهند بود. از اين رو نه تنها خودشان بيعت نكردند، بلكه مانع بيعت ديگران با امام شدند .
امام علي(ع) آن هنگام كه اين افراد، از بيعت با او سر باز زده و مخالفت خويش را با
حكومتش اعلام داشتند، فرمود:

“… اين، بيعتي عمومي است كه هر كس از آن سر باز زند، از دين اسلام سر باز زده و
راه ديگري غير از راه مسلمانان پيموده است. اين بيعت شما با من، بيعت ناگهاني و
بدون تأمل نبوده است. كار من و شما يكي نيست؛ من، شما را براي خدا مي خواهم (نه
براي دنيا)، ولي شما مرا براي خود (و منافع شخصي و دنياطلبي) مي خواهيد. به خدا
سوگند! هر آينه، رأي خود را براي دشمن خالص گردانم، و ستمديده را انصاف دهم.
از جانب سعد (بن ابي وقاص)، مسلمة، اسامة، عبدالله، و حسان، چيزهايي به من رسيده كه آن را
خوش ندارم و حق در ميان من و ايشان حاكم است.”

 

شورشها و فتنه گري افراد مانند اثير بن عوف شيباني با جمعي ديگر و هلال بن علقمة بن تيم
الرّباب و اشهب بن بشير و سعيد بن نفيل تيمي و خريت بن راشد و … بايد در همين جهت توجيه و تفسير كرد؛ زيرا، آنان، افرادي خودخواه و سركش و عصيان گر بودند كه در راه ارضاي نفسيات و دستيابي به خواسته هاي شخصي و گروهي خود، در برابر حكومت عدل علوي ايستادند و فتنه و آشوب به پا كردند.
امام علي(ع) در سخنان زير، به نقش هواپرستي در ايجاد فتنه، اشاره كرده است:
“إِنّما بَدْأُ وقُوُعِ الْف ِتَنِأهْواءٌ تُتَّبَعُ و أحْكامٌ تُبْتَدَعُ يُخالَفُ فيها كتابُ اللهِ وَ يَتَوَلَيّ عَلَيْها
رِجالٌ رِجالاً عَلي غَيْر ِدين ِاللهِ؛

همواره، آغاز پيدايش فتنه ها [و انگيزه فتنه گري] پيروي از هوسهاي آلوده و احكام
و قوانين مجعول و اختراعي است، احكامي كه با كتاب خدا مخالفت دارد و جمعي بر
خلاف آيين حق به حمايت از آن برمي خيزند.”
۴- عدم تحمل عدل علوي
چنانكه پيشتر اشاره شد، امام علي(ع) تنها خليفه اسلامي بود كه براي نخستين بار در تاريخ
خلافت اسلامي، از راه انتخاب و گزينش آزاد و در فضايي به دور از فشار و تهديد و اكراه، با بيعت اكثريت قريب به اتفاق اقشار مختلف مردم مسلمان به خلافت و حكومت رسيد. امام(ع) در
همان آغاز بيعت مردم با ايشان، تصريح كرد و تأكيد ورزيد كه مرا به حال خود واگذاريد و به
سراغ شخص ديگري برويد؛ چون، من شيوه حكومتي خلفاي پيشين را قبول ندارم و هدفم از
پذيرش حكومت، صرفاً اجراي عدالت همه جانبه اسلامي و رفع هر گونه تبعيض و ستم در امور

مالي و غير آن و حركت در چهارچوب كتاب خدا و سنّت راستين پيامبر(ص) بر اساس فهم
خودم، نه آنچه را كه خلفاي پيشين و شيخين مي فهميدند و اجتهاد مي كردند، است و نيز در راه
تحقق اصول ارزشي اسلام و پياده كردن احكام و قوانين قرآن و سنت پيامبر اكرم(ص) ذره اي
شك و ترديد به خود راه نداده و هرگز سستي و سازش نخواهم كرد.
اين اهداف حكومت علوي و شيوه هاي اجرايي اعلام شده، در واقع، همان چيزي بود كه
مردم، حداقل بخش عظيمي از آنان، خواستار تحقق آن بودند و براي دستيابي به آن – كه در واقع
احياي همان شيوه حكومتي پيامبر خدا(ص) و اهداف عالي رسالت او بود – با امام(ع) بيعت
كردند، اما تحمل عدالت علوي، چقدر سخت و گرانبار بود، كه اكثريت بيعت كنندگان، از طبقه
خواص و كثيري از همان توده مردم ستم كشيده و انس گرفته با فضاي تبعيض آميز و فسادآلود
دوران خلافت پيشين، تاب تحمل آن را نداشتند و زير بار آن نرفتند و در برابر امام(ع) ايستادند و در اجراي آن كارشكني كردند و با فتنه انگيزان طمّاع و دنياخواهان و رياست طلبان، همسو و
همراه شدند و شورشها و جنگهايي را عليه حكومت علوي به راه انداختند.
امام(ع) در هيچ حالتي حاضر نشد تا در دستيابي به اهداف اعلام شده حكومتش، يعني
گسترش عدالت اسلامي و زدودن آثار تبعيض و ستم از جامعه و اجراي احكام و قوانين اسلامي،

اندكي سستي و نرمش به خرج دهد و تا آخر هم بر اين ايده پافشاري كرد، به طوري كه جان عزيز و گرامي خويش را در راه تحقق آرمانهاي مقدس و متعالي اش فدا كرد.
براي آگاهي بيشتر و دقيق تر از فضاي حاكم بر جامعه اسلامي آن روز و اينكه امام علي(ع)
وارث چه اوضاع ناهنجار اجتماعي و وضعيت اسفبار و آشفته حكومتي بود، ضرورت دارد كه
شرحي هر چند كوتاه از آن دوران تاريك و نابسامان سياسي – اجتماعي به جا مانده از قبل ارائه
كنيم.

محيطي كه امام(ع) از حكومت دوازده ساله عثمان و بلكه از حكومت خلفاي پيشين، به ارث
برد، از يك سو، محيطي سرشار از فراواني نعمت و غنايم جنگي ِبه دست آمده از فتوحات
لشكريان اسلام و پيشرفت مسلمانان در كشورهاي مختلف بود و از سوي ديگر، اين همه ثروت

و غنايم به دست آمده، به خوبي، توزيع نمي شد و در تقسيم اموال، تبعيض صورت مي گرفت. از
اواخر حكومت خليفه دوم و در طي دوران حكومت عثمان، سنت پيامبر(ص) در تقسيم
بيت المال، رعايت نمي شد و گروهي زورمند و متنفذ و يا وابسته به خاندان خلافت و نيز
كارگزاران حكومتي، بر اموال دولتي و غنايم جنگي، چنگ انداخته بودند و بيشترين سهم را به
خود اختصاص مي دادند و تنها، سهم ناچيزي از آن به توده اكثريت ِمردم مي رسيد. نتيجه اين
تبعيض، ايجاد اختلاف طبقاتي شديد و نارضايتي عجيب بود.

در زمان پيامبر اكرم(ص) و نيز در زمان خليفه نخست، تا سال پانزدهم هجري – يا سال
بيستم – غنايم و اموال، ذخيره نمي شد، بلكه فوراً ميان مسلمانان، به طور مساوي تقسيم مي شد، اما خليفه دوم، اقدام به تأسيس “صندوق بيت المال” كرد و غنايم و اموال را در آن گرد آورد و براي اشخاص، بر حسب طبقات و مراتب، حقوق تعيين كرد و براي اين كار دفتري اختصاص داد.