خداوند را شاکریم که توفیق داد جستجویی کوچک در دریای بی کران ادب فارسی داشته باشیم.پیشینه ی تاریخی و تمدن و فرهنگ این مرز و بوم گویای اشتیاق وافر و استعداد سرشار قوم ایرانی در رسیدن به علم و اخلاق و کمال است.یکی از ویژگی های ادبیات فارسی پویایی آن است.اگر به دقت بنگریم طی چند قرن گذشته اشعار،حکایات و داستان های شاعران و نویسند گان ایرانی امثال دیوان حافظ،مثنوی مولوی،گلستان و بوستان سعدی و…جنبه ی جهانی پیدا کرده است و جالب آنکه هر روز نسبت به روزهای قبل وهر سال نسبت به گذشته این پویایی بیشتر مشهود است.گویی حافظ برای انسان امروزی غزل سروده و گویا سعدی شیرازی همین دیروز حکایات دلنشین با مضامین تلخ و شیرین اجتماعی نوشته است.این سخنان چنان نغز و بی نظیر است که کهنه نمی شود و چنان محکم است که مرز نیز نمی شناسد. چه افتخاری بالاتر از اینکه ستاره هایی در آسمان ادب فارسی درخشیده اندکه هر روز تابناک تر ظاهر می شوند و پس از قرن ها همچنان سخن آن ها مصداق مشکلات زندگی انسان امروز است.با این مقدمه کوتاه روشن و بدیهی است که سخن گفتن ازشاعران نامداری که جزء نوادر روزگار خود و زمان حال می باشند بسیار دشوار است لذا ما در این مجموعه به زندگی نامه ـ شرح حال ـ و آثار این بزرگان پرداخته ایم که بیش از این در بضاعت ما نیست.امیدواریم مورد قبول واقع شود.

« شوراي سر دبيري »

مقد مه

و خداوند تو را در سبز ترین روز ها آفرید و بهار رشته ای از گیسوان سر سبز توست . قبل از تو هیچ کجای زمین معطر نبود و رویای درختان تهی از بهاران بود. شب ژرف بود و شالیزارها سرد و پایان سال ، پایان زمستان نبود که آغاز آرزوهای یخزده و پراکنده بود . کسی نمی توانست آواز ماهی های قرمز را بشنود و در لابه لای علفها دنبال فردا بگردد.
*
و خداوند تو را زودتر از سیبها آفرید تا شاعران بهانه ای برای سرودن داشته باشند و کلمات کهنۀ خود را با ماه نو بیامیزند و به پای تو بریزند . چه دشوار است تماشای تو با چشمانی که جز پیش روی خود را نمی بینند .
**
باغ خشک بود و پنجره ها خاموش . گریه و لبخند نبود . فراق و پیوند نبود . نه دلی می تپید و نه نسیمی می وزید . روبه رو مه بود و زنجره ای که در خلوت خود ناشناس مانده بود . کسی منتظر صبحگاهان نبود . خبری از عطر های ناگهان نبود .
***
و خداوند تو را در نخستین باران جهان آفرید . نگاه پروانه ها که به تو افتاد ، زیبا شدند . نگاه درختان که به تو افتاد ، بهار شدند . نگاه صحرا که به تو افتاد ، دریا شد نگاه من که به تو افتاد ، انسان شدم .
****
و خداوند تو را در نخستین تنفس خود آفرید تا بشقابها و کوزه ها و ستاره هایی که در افقهای نامعلوم زندگی می کنند ، به شوق دیدار تو سبز شوند و سال را به پایان ببرند. (۱)
***** 

 

خدايا :

به من توفيق
تلاش در شكست ،
صبر در نوميدي ،
رفتن بي همراه ،
جهاد بي سلاح ،
كار بي پاداش ،
فداكاري در سكوت ،
دين بي دنيا ،
مذهب بي عوام ،
عظمت بي نام ،
خدمت بي نان ،
ايمان بي ريا ،
خوبي بي نمود ،
گستاخي بي خامي ،
مناعت بي غرور ،
عشق بي هوس ،
تنهايي در انبوه جمعيت و

دوست داشتن بي آنكه دوست بداند
روزي كن
« دكتر علي شريعتي »

*** حکايت

امروز منتظر فردا هستیم و فردا که شد انتظار پس فردا را داریم و پس فردا منتظر هفته بعد وآن
هفته منتظر سال بعد و سال بعد منتظر سالهای آینده می باشیم تا وقتی که جوان هستیم
تصور می کنیم انتظار ما برای تشکیل خانواده است و پس از ازدواج
و بوجود آمدن فرزندان تصور می کنیم که انتظار
ما برای پس انداز و گرد آوری
اندوخته جهت روزگار پیـــری
است در روزهای سالخوردگـــی هم مرتبــاً انتظار
فردا را داریم و شگفت اینجاست که نظیر عاشقی که انتظار معشوق
باشد و دقیقه شماری نماید ، سعی می کنیم که هر چه زودتر امروز بگـــذرد و روز
دیگر بیاید. یک وقت متوجه می شویم که انتظار ما برای وصول فردا هیچ علتی نداشته جز اینکه
منتظر مرگ بوده ایم …آری آنچه از آغاز حیات در انتظارش بودیم همین است.
« مترلينگ» 

* امید و آرزو آخرین چیز است که دست از گریبان بشر بر می دارد. «روسو »
* بهترین وسیله برای فتح و پیروزی انسان امیدواریست ، اگر می خواهید پیروز شوید امیدوار باشید. «؟ »
* امید ما در ایمان است. « لاندور »
* امید نان روزانه آدمی است. « تاگور »
* دنیا به امید برپاست و آدمی به امید زنده است. « امثال و حكم دهخدا »

* هر دردی درمان دارد جز بد اخلاقی که درمان پذیر نیست. « حضرت علي عليه السلام »
* کسی که اخلاق ندارد انسان نیست جزء اشیاست.(۳) « شانفور »

زندگینامه نيما يوشیج
سال شمار زندگي نيما
سال ۱۲۷۶: (۲۱ آبان) تولد در يوش، مازندران
سال ۱۲۹۶ : دريافت تصديق نامه از مدرسۀ فرانسوس سن لويي در تهران
سال ۱۲۹۸: استخدام در وزارت ماليه
سال ۱۳۰۱: نگارش منظومۀ « افسانه » و انتشار قسمتي از آن در روزنامۀ « قرن بيستم»
سال ۱۳۰۵: ازدواج با عاليه جهانگيري، مرگ پدر ( ابراهيم نوري )
سال ۱۳۰۷: اقامت و تدريس در بارفروش ( بابل )
سال ۱۳۰۹: اقامت و تدريس در لاهيجان و رشت
سال ۱۳۱۰: اقامت در آستارا و تدريس در مدارس اين شهر
سال ۱۳۱۲: مهاجرت به تهران و اقامت دائمي در اين شهر، تدريس در مدارس تهران
سال ۱۳۱۶: تدريس در مدرسۀ صنعتي تهران و نگارش شعر « ققنوس» به عنوان اولين شعر در قالب نيمايي
سال ۱۳۱۷: عضويت درهيأت تحريريۀ « مجلۀ موسيقي»
سال ۱۳۲۵: شركت در نخستين كنگرۀ نويسندگان ايران ( خانۀ وكس )
سال ۱۳۲۶: همكاري با ماهنامۀ « مردم»
سال ۱۳۲۷: همكاري با مجله هاي « خروس جنگلي» و « كوير »
سال ۱۳۳۲: دستگيري به علت كودتاي ۲۸ مرداد
سال ۱۳۳۸: ( ۱۳ دي ماه ) درگذشت و خاك سپاري موقت در تهران.
سال ۳۴ سال بعد از خاك سپاري، پيكر نيما به زادگاهش يوش منتقل و در « خانۀ نيما » به خاك سپرده شد.

***گنجشك يوش!
– پسرك نادان! با تو هستم. همان جا بمان!
– نمي خواهم. من درس نمي خوانم.
– مگر با تو نيستم؟ چرا فرار مي كني؟ من پاي دويدن ندارم.
اما علي، كودك ريز اندام يوش، بي توجه به فريادهاي آخوند مكتبخانه، دمپايي هايش را از پا درآورد، توي دستهايش كرده است و مثل باد درميان كوچه باغ ها مي دود. پيرمرد چند قدم دنبال او مي دود و زود از نفس مي افتد. دست به ديواري مي گيرد، نفسي تازه مي كند و دوباره شروع به دويدن مي كند. پيرمرد طومار تا شده بلندي در دست دارد. طوماري از نامه هاي اهالي كه آن ها را با دست خود به هم چسبانده است. طومار مثلاً كتاب فارسي بچه هاست. همۀ
بچه هاي مكتبخانه طومارهايشان را خوانده اند و خط به خط آن را از حفظ كرده اند؛ همه و همه غير از علي؛ و حالا پيرمرد اصرار دارد او را به دام بيندازد. اوبا خود فكر مي كند: « بالاخره يك نفر بايد به اين پسرۀ سر به هوا سواد ياد بدهد. »

علي در ميان كوچه باغ ها مي دود و پيرمرد همچنان سر در پي او دارد. سرانجام در كوچه باغي بن بست، طفل گريز پاي مكتبخانه در دام گرفتار مي شود و معلم با تركه به جانش مي افتد. علي مثل گنجشك به دام افتاده، نفس نفس مي زند. قفسۀ سينۀ لاغر و استخواني اش با هر نفسي كه مي كشد، بالا و پايين مي رود. پيرمرد تركه را با شدت بالا مي برد.
علي مي ترسد و خودش را مچاله مي كند. اما تركه آرام روي تنش فرود مي آيد. تمام تن او يكپارچه خيس از عرق است. يك تركه محكم كافي است تا فريادش را به آسمان بلند كند.
– پسر جان، تو بايد اين ها را بخواني و حفظ كني. مي فهمي؟
– نمي خوانم. حفظ نمي كنم. نامه به چه دردم مي خورد؟
و معلم اين بار تركه را قدري محكم تر بر پشت عرق كرده او فرود مي آورد. علي فريادي مي كشد و از صداي او، كلاغ ها و گنجشك هاي باغ همسايه از روي شاخه هاي درختان پر مي كشند و در آسمان به پرواز در مي آيند. او چاره اي ندارد؛ بايد قبول كند. ناچار سر تكان مي دهد و در حالي كه عرق صورتش را با پشت آستين پيراهنش پاك

مي كند، مي گويد: « خب، باشد. بده بخوانم. »
پيرمرد خوشحال مي شود. لبخندي مي زند و دستي بر سر او مي كشد: « آفرين پسر خوبم. »
بعد طومار نامه ها را به طرف علي دراز مي كند. علي طومار را مي گيرد و شروع به خواندن
مي كند: « گاو شير علي ديروز مرد. پسر خاله زيور داماد شد. حيدر تــ تــ … »
خواندن را قطع مي كند و رو به پيرمرد مي پرسد:
« اين جايش را بلد نيستم. سخت است. »
پيرمرد سر جلو مي آورد تا نوشتۀ نامه را برايش بخواند. ناگهان علي طومار را روي صورت پيرمرد مي اندازد و در يك چشم به هم زدن پا به فرار مي گذارد. پيرمرد بيچاره ديگر ناي دويدن ندارد. دستش را به ديوار كاهگلي باغ مي گذارد و مي نشيند. علي با پاي برهنه در كوچه مي دود و پيرمرد در حالي كه سر تكان مي دهد، دور شدن او را تماشا مي كند.

صداي خنده هاي كودكانه اي در ميان درختان مي پيچد و به گوش پيرمرد مي رسد. يك جفت دمپايي لاستيكي لابه لاي علف هاي نهر ميان كوچه گير كرده است.
هيچ چيز نمي تواند گنجشك بي قرار يوش را در ميان يك چهار ديواري اسير كند. او زادۀ دامنۀ
كوه هاي كپا چين است. همسفر رودها و همنشين قله هاي سر به فلك كشيده است. عقاب هاي دره ها نام او را مي دانند. نامش علي نوري ( اسفندياري ) است و در اواخر آبان سال ۱۲۷۶ در پاييز با شكوه و طلايي رنگ يوش، در حوالي نور مازندران چشم به دنيا گشوده است. پدرش ابراهيم نوري و ماردش طوبي فتاح است. ابراهيم نوري يا ابراهيم خان عظام السلطنه ا زحاميان شجاع مشروطه خواهان بوده و با تأسيس انجمن طبرستان به همراه امير مؤيد سواد كوهي، يكي از مؤسسان «كتابخانۀ ملي»، در بيدار كردن فكر مردم آن دوره براي انقلاب، تأثير فرواني داشته است. مادرش نيز دختر حكيم نوري، دانشمند بزرگ است.
بعدها اين طفل بي تاب كوه و صخره و جنگل، نيما نام مي گيرد. نامي كه در زبان طبري، معنايي با شكوه دارد؛ كماندار برگزيده!. نيما پسر بزرگ خانواده است؛ خانواده اي با دو پسر و سه دختر.

نيما تا حدود پانزده سالگي در يوش مي ماند. در اين دوران، ذهن بي تاب او درگير تخيلات رنگارنگ است. گاه هوس مي كند مورخ شود. گاه نقاش مي شود و گاه… حس مي كند همه گونه قوۀ خلاقي در او وجود دارد. تمام آشنايان و بستگانش او را تحسين مي كنند. همه حس مي كنند كه در وجود اين طفل بي قرار، يك روح اخلاقي رو به كمال وجود دارد؛ يك قلب پاك. او در همين سال ها، يعني در پانزده سالگي، به تشويق پدرش براي ادامۀ تحصيل راهي تهران مي شود.

*** در تهران!
در تهران، نيما با راهنمايي اقوامش به مدرسۀ سن لويي مي رود. اين مدرسه، يك مدرسۀ كاتوليك فرانسوي است. بعدها در مدرسۀ خان مروي نيز به تحصيل مي پردازد. از ميان معلم هايش در تهران، تنها دو تن در ذهن و ياد او تا هميشه مي مانند؛ يكي آقا شيخ هادي يوشي، معلم عربي نيما در مدرسۀ خان مروي و ديگري، نظام وفا در مدرسۀ سن لويي است كه به قول خودنيما، او را به خط شعر گفتن مي اندازد. اگر چه در اين سال ها تحصيل در دو مدرسه را تجربه مي كند، اما دل و روح اين كودك پاك شهرستاني در مدرسه خان مروي است. نوعي حس كنجكاوي در او شدت مي يابد كه حس مي كند نتيجۀ همنشيني و معاشرت با طلاب مدرسه است.
همين كنجكاوي و تفكر عميق در پديده هاي اطراف است كه وجود او را تصفيه مي كند و در انديشه هاي آيندۀ او اثر مي گذارد.
سال هاي اول تحصيل نيما به زد و خورد با بچه ها مي گذرد. كناره گيري و حجب روستايي او در ميان بچه ها باعث
مي شود كه همه مسخره اش كنند. در اين سال ها، تنها هنر نيما فرار از مدرسه است و سرانجام آنچه بيش از همه كارنامۀ پايان سالش را رونق مي دهد، نمرۀ نقاشي است.

 

*** اولين شعر:
در اسفند سال ۱۲۹۹، نيما نخستين شعر بلند خود را مي سرايد. مثنوي « قصۀ رنگ پريده، خون سرد ». نيما با هزينۀ خود اين شعر را به چاپ مي رساند. جزوه اي با سي و دو صفحه و به قيمت يك قرآن. روي جلد، نام سراينده، نيما نوشته شده است. اين شعر اگر چه به سبك و روش شعرهاي ادبيات كهن سروده شده است، ولي در آن مي شود جرقه هايي از نوگرايي نيما را حس كرد. اين شعر تنها به خاطر آن كه اولين شعر جدي نيماست، براي او ارزش دارد.
اما شعري كه سرودن آن، نام نيما را بر سر زبان ها مي اندازد، شعر ي است كه او در دي ماه سال ۱۳۰۱ آن را مي سرايد؛ منظومه اي بلند به نام « افسانه ».
*** تولد افسانه!

چه شوري در اندام انسان جاري مي شود در لحظۀ سرودن و آفرينش شعر! چه حالي پيدا مي كنند واژه ها وقتي بي تاب شعر شدن هستند! و چه قدر زنده تر مي شوند اشيا وقتي شاعري قدم در دنياي آن ها مي گذارد و جزئي از آن ها
مي شود!‌ كاغذ آن وقت ديگر كاغذ نيست؛‌ پردۀ نمايش اسرار پنهان است. كلمات روي اين پرده تصوير مي شوند و درمقابل چشم ها قد مي كشند و چنين مي شود كه سكوت شب مي شكند؛ شبي چندين هزار ساله. پيش از اين اگر شاعر، تنها روايتگر شعرش بود، اكنون ديگر مي خواهد جزئي از آن شود و موسيقي شعرش ضربان قلب او باشد. بند بند شعرش، بند بند استخوانش باشد. شعرش نه حكايتي از زندگي كه خود زندگي او باشد و نيما چنين مي خواهد. پس
«افسانه» بر كاغذ شكل مي گيرد:
در شب تيره ديوانه اي كاو
دل به رنگي گريزان سپرده
در درۀ سرد و خلوت نشسته*
همچو ساقۀ گياهي فسرده
مي كند داستاني غم آور

بايد به زبان امروز سخن گفت. بايد فرزند زمان بود. بايد در « حوضچۀ اكنون آب تني كرد ».
« زندگي، تر شدن پي در پي است». » پشت سر، نيست هواي زنده ». « پشت سر، باد نمي آيد. » ديگر بس است تركيبات تكراري و ملال آور؛‌ رونويسي هاي بي روح از شاعران كهن. بگذار رنگ نيز هنچون آهويي رمنده، صفت گريزان به خود بگيرد.
دره نيز مثل ساقۀ گياهي فسرده كز كند و در خود فرو بنشيند. بگذار طرز نوشتن كلمات هم نو شوند. بگذار صاحبان چشم هاي ساده نگر و راحت طلب، دهان به اعتراض باز كنند كه: « اين چه طرزي است ديگر!؟ اين تركيب هاي خنده دار از كجا آمده اند؟ داستان كردن ديگر چه صيغه اي است؟! »
اما نيما ترسي از اين سرزنش ها ندارد. گوش او از صداي آيندگان پر است. وقت آن رسيده است كه يك نفر دريچه هاي تازه را باز كند و نيما همان يك نفر است؛ مصمم و استوار با كوله باري از تجربه هاي ادبيات كهن. او چنين ادامه
مي دهد:

درميان بس آشفته مانده
قصۀ دانه اش هست و دامي
و زهمه گفته ناگفته مانده
از دلي رفته دارد پيامي
داستان از خيالي پريشان

و براستي كيست اين جوان بيست و پنج سالۀ بي باك كوهستاني كه در اين نيمه شب آرام زمستان، آتش به خانۀ پوشالي عافيت طلبان زده و با سنگ آتش زنه به سراغ كاهدان كهنه سرايان آمده است؟ اين سر بي سامان در پي كدام سامان بلند است؟ عقاب تيز چنگ يوش در پي شكارهاي ناب است. او در نيمه شب دي ماه، اين چنين با عشق، اين فسانۀ روزگاران هم صحبت شده است.
اي افسانه، فسانه، فسانه
اي خدنگ تو را من نشانه
اي علاج دل، اي داروي درد
همره گريه هاي شبانه
با من سوخته در چه كاري؟

و اين عشق، همان عشقي است كه از گهواره هم نشين نيماست:

چون زگهواره بيرونم آورد
مادرم سرگذشت تو مي گفت
بر من از رنگ و بوي تو مي زد
ديده از جذبه هاي تو مي خفت
مي شدم بيهش و محو و مفتون
رفته رفته كه بر ره فتادم
از پي بازي بچگانه
هر زماني كه شب در رسيدي
بر لب چشمه و رودخانه
در نهان بانگ تو مي شنيدم

گفت و گوي افسانه و عاشق، عشق و عاشق، شعر و نيما پا به پاي شب پيش مي رود و شب همچنان شب است و نگاه بيدار نيما اين شب دراز است؛ شبي كه صبحي روشن در پي دارد. صبحي نو تازه از افقي تا جهان را و نهان را تازه كند.
افسانه، بعدها مشهورترين شعر نيما مي شود. دوست شاعر و انقلابي او، ميرزاده عشقي قسمت هاي اول افسانه را در هفته نامۀ « قرن بيستم » چاپ مي كند. انتشار شعر « افسانه »، نام نيما را نقل مجالس شعر و ادب مي كند.

سال ۱۳۰۲، يعني يك سال بعد از سروده شدن افسانه، نيما شعر ديگري با نام « اي شب » را به كمك دوست شاعر ديگرش محمد تقي بهار در هفته نامۀ « نوبهار » به چاپ مي رساند. كم كم جوانه هايي در شعر نيما زده مي شود كه او سال ها چشم در راه آن ها بوده است. بتدريج كه منظومۀ « افسانه » بند بند شكل مي گيرد، گويي خشت خشت بنايي خيالي در شعر فارسي زده مي شود. بنايي غير از بناهاي ديگر، با طرحي نو و نگاهي تازه به جهان، اكنون زمان آن فرا رسيده است كه چشم ها شست و شو يابند. نيما « افسانه » را بتدريج مي سرايد و بعد از تمام شدن هر چند بند آن، شعر خود را به ميرزاده عشقي مي سپارد تا چاپ كند.

** * پايان احمدشاه
سال هاي اقامت نيما در تهران، همزمان با اواخر دوران سلطنت احمدشاه قاجار است. سالهايي كه از طوفاني ترين و پرآشوب ترين سالهاي تاريخ ايران به شمار مي رود. رضاخان ميرپنج با قلدري و حمايت بيگانگان سعي مي كند حكومت قاجار را سرنگون كند و خود بر تخت قدرت بنشيند. در سال ۱۳۰۳،‌ مجلس شوراي ملي لايحه عزل احمدشاه قاجار و جانشيني سردار سپه (رضاخان) را تصويب مي كند و در سال ۱۳۰۴،‌ مجلس موسسان براي تغيير قانون اساسي تشكيل مي شود.
نيما در اين سالهاي با هوشياري و روشن بيني خود كه خاص آزادمردان است، تن به بازي هاي سياسي جاري نمي دهد و خيلي زود به ماهيت پليد اين مجلس و سردار سپه پي مي برد. او در يادداشتي با عنوان مجلس موسسان مي نويسد:
« مجلس موسسان به اصطلاح شيطان،‌ مي خواهد آتيه مملكت، يعني سرنوشت يك مشت بچه هاي يتيم و مادرهاي فقير را معين كند. جوان ها اغلب آنهايي كه چند جلد از كتب ادبيات غربي را ترجمه كرده اند و به اين جهت مشهور به نويسندگان هستند،‌ در اين مجلس شركت دارند. مي خواهند آنها را براي اين مجلس انتخاب كنند. به من هم تكليف
كرده اند؛ ولي من تاكنون نه پا به مجلس آنها گذاشته ام،‌ نه بازي قرعه و انتخاب وكلا را شناخته ام. من از اين بازي ها چيزي نمي فهمم. يك نفر را روي كار كشيده اند. يك استبداد خطرناك،‌ مملكت را تغيير خواهد داد. جوان باهنر گمنام! بمير يا ساكت باش تا تو را معدوم نكنند و تو بتواني روزي كه نطفه هاي پاك بيدار شدند،‌ به آنها اتحاد را تبليغ كني.»
نيما در زمان نوشتن اين يادداشت، بيست و هشت ساله است و در آن به دوست هنرمند خود،‌ ميرزاده عشقي توجه دارد كه توسط مزدوران رضاخان به شكل مظلومانه اي كشته شده است. او خود را پرنده آزادي
مي داند كه اسير دام و دانه نمي شود و با هوشياري خود را از ديدرس عقاب سياه خفقان دور نگه
مي دارد. گويي هاله مقدسي، پر و بال او را از گزند شيطان حفظ مي كند تا آلوده نشود و بتواند رو به فردا پرواز كند؛ فردايي كه پر از دريچه هاي الهام و زيبايي است.

*** عاليه!
دخترم، قبول كن. جوان خوش قلب و بي آلايشي است. پشت پا به بخت خودت نزن.
عاليه اين حرف ها را از دهان بزرگترها مي شنود و دم نمي زند. هزاران فكر در مغزش چرخ
مي زند؛ هزاران ترديد. از آينده ترس دارد. آينده در نگاه او تاريك و مبهم است. شوخي نيست. صحبت از يك عمر زندگي است. كه اين جوان غريبه به خواستگاري او آمده بود، عاليه گفته بود: «نه»
از همان گوشه در كه او را ديده بود،‌ از همان نگاه اول، احساس تنفر شديدي نسبت به او پيدا كرده بود. عاليه از خانواده سرشناسي است. از بستگان ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل به حساب مي آيد. چه طور اين جوان روستايي به خود اجازه داده است در خانه آنها بيايد و چنين درخواستي بكند. عاليه معلم است. اهل كمال است. فاميل روي او حساب مي كنند. خواستگاران زيادي دارد؛ نظامي و دولتي و تاجر. حالا اين جوان لاغراندام با آن چهره زردش… نه، نه! جواب او همچنان «نه» است.