بحث ما دربارة تعليم و تربيت در اسلام است

بسم الله الرحمن الرحيم
اينجانب به اسلام واولياي عظيم الشان و به ملت اسلام و خصوص ملت مبارز ايران ، ضايعة اسف انگيز شهيد بزرگوار و متفكر و فيلسوف و فقيه عالي مقام مرحوم آقاي شيخ مرتضي مطهري قدس سره را تسليت و تبريك عرض مي كنم . تسليت در شهادت شخصيتي كه عمر شريف و ارزندة خود را در راه اهداف مقدس اسلام صرف كرده و با كجرويها و انحرافات مبارزة سرسخناته كرده ، تسليت در شهادت مردي كه در اسلام شناسي و فنون مختلفة اسلام و قرآن كريم كم نظير بوده . من فرزند بسيار عزيزي را از دست داده ام و در سوگ او

نشستم كه از شخصيتهايي بوده كه حاصل عمرم محسوب مي شد . در اسلام عزيز به شهادت اين فرزند برومند و عالم جاودان ثُلمه أي وارد شد كه هيچ چيز جايگزين آن نيست .
تبريك از داشتن اين شخصيتهاي فداكار كه در زندگي و پس از آن با جلوة خود نور افشاني كرده و مي كنند . من در تربيت چنين فرزنداني ، كه با شعاع فروزان خود مردگان را حيات مي بخشند و به ظلمتها نور مي افشانند به اسلام بزرگ ، مربي انسانها و به امت اسلامي تبريك مي گويم . من اگرچه فرزند عزيزي كه پارة تنم بود از دست دادم ، لكن مفتخرم كه چنين فرزندان فداكاري در اسلام وجود داشت و دارد.

«مطهري» كه در طهارت روح و قوت ايمان و قدرت بيان كم نظير بوده ، رفت و به ملأ اعلي پيوست ، لكن بدخواهان بدانند كه با رفتن او شخصيت اسلامي و علمي و فلسفيش نمي رود . ترورها نمي توانند شخصيت اسلامي مردان اسلام را ترور كنند .آنان بدانند ه به خواست خداي توانا ملت ما با رفت اشخاص بزرگ ، در مبارزه عليه فساد و استبداد و استعمار مصممتر مي شوند. ملت ما راه خود را يافته و در قطع ريشه هاي گنديدة رژيم سابق و طرفداران منحوس آن از پاي نمي نشيند . اسلام عزيز با فداكاري و فدايي دادن عزيزان ، رشد نمود .

برنامه اسلام از عصر وحي تاكنون بر شهادتِ توأم با شهامت بوده است . قتال در راه خدا و راه مستضعفين در رأس برنامه هاي اسلام است . اينان كه شكست و مرگ خود را لمس نموده و با اين رفتار غير انساني مي خواهند انتقام بگيرند يا به خيال خام خود مجاهدين در راه اسلام را بترسانند بدگمان كرده اند ، از هر موي شهيدي از ما و از هر قطرة خوني كه به زمني مي ريزد انسانهاي مصمم و مبارزي به وجود مي آيد . شما مگر تمام افراد ملت شجاع را ترور كنيد والا ترور فرد هرچه بزرگ باشد براي اعادة چپاولگري سودي ندارد. ملتي كه با اعتماد به خداي بزرگ و براي احياي اسلام به پا خاسته با اين تلاشهاي مذبوحانه عقبگرد نمي كند. ما براي فداكاري حاض و براي شهادت در اره خدا مهيا هستيم . اينجانب روز ۱۳

ارديبهشت ۵۸ را براي بزرگداشت شخصيتي فداكار و مجاهد در راه اسلام و ملت «عزاي عمومي» اعلام مي كنم و خودم در مدرسة فيضيه ، روز پنجشنبه و جمعه به سوگ مي نشينم . از خداوند متعال براي آن فرزند عزيز اسلام رحمت و غفران ، و براي اسلام عزيز عظمت و عزت مسئلت مي نمايم . سلام بر شهداي راه حق و آزادي .
روح الله الموسوي الخميني

بحث ما دربارة تعليم و تربيت در اسلام است . بحت تعليم و تربيت ، بحص ساختن افراد انسان است . يك مكتب كه داراي هدفهاي مشخصي است و مقررات همه جانبه أي دارد و به اصطلاح سيستم حقوقي ، سيستم اقتصادي و سياسي دارد ، نمي تواند يك سيستم خاص آموزشي نداشته باشد. زيرا مكتبي كه مي خواهد در بين مردم يك طرح خاص اخلاقي يا اقتصادي و يا سياسي را پياده كند ، قطعاً اينها را براي انسانها مي خواهد ، اعم از اينكه فرد اسنان هدف باشد و يا جامعة انساني. البته اين مسئلة اصلت فرد يا اصالت جامعه خود مسئله ايست كه در همين جا بايد بحث شود.

اگر هدف جامعه باشد بازهم اين افراد هستند كه بوسيلة آنها بايد اين طرحها پياده بشود ، پس بناچار بايد آموزش ببينند و طوري پرورش پيدا كنند كه بتوانند همين طرحها را در اجتماع پياده نمايند و اگر هم هدف خود فرد باشد بازهم مي بايد طرحي و برنامه أي براي ساختن فرد وجود داشته باشد. و اگر مكتبي مثل اسلام باشد كه در آن هم اصالت فرد محفوظ استو هم اصالت اجتماع ، قطعاً مي بايد برنامه أي براي ساختن افراد در دست داته باشد ، هم از آن نظر كه هدف بودن خود فرد (اصالت خود) تأمين گردد و هم از آن جهت كه بايد فرد مقدمه أي و ابزاري براي اجتماع باشد . با توجه به همين نكته است كه ضرورت سرشت آدمي است و از خود انسان سرچشمه مي گيرد ، معرفتي كه از ديگري فرا گرفته نمي شود و منظو

همان قوة ابتكار خود شخص است. بعد مي فرمايد : اگر علم مطبوع نباشد علم مسموع فايده ندارد و واقعاً هم چنين است . اين را از تجربه ها يافته ايم . افرادي هستند كه اصلاً علم مطبوع ندارند . جهل ايشان در اين باب اغلب نتيجة سوء تعليم و سوء تربيت است ، نه اينكه استعدادش را نداشته اند. بلكه تربيت و تعليم به نحوي يافته اند كه آن نيروي مطبوع به حركت درنيامده و پرورش نيافته است . اين افراد نسبت به آموخته هاي خويش حكم ضبط صوت را دارند. كسي كتابي را درس گرفته ، خيلي هم كار كرده ، بسيار هم دقت بخرج داده ، درس به درس آنرا نوشته و حفظ نموده و بعد ، مثلاً مدرس شده مي خواهد همان مطالب را درس بدهد .

تحقيقاً شخص مورد نظر آنچه را كه از استاد فرا گرفته و در كتاب و يا حاشيه و شرح كتاب يافته به نيكوترين وجهي بازگو مي كند و هرچه شما راجع به اين متن و اين شرح و حاشيه بپرسيد بخوبي جواب مي دهد ، اما يك قدم پايتان را آن طرف بگذاريد ، گوينده كاملاً لنگ است . اين فقط معلومتاش همان مسموعات است . اما اگر مطلب مشابهي را كه در جاي ديگر است خواسته باشد با تكيه بر اين دانسته ها حل و فصل و استنتاج نمايد ، بكلي عاجز است ، بلكه من ديده ام افرادي را كه بر خلاف آنچه كه اينجا آموخته اند آنجا قضاوت مي نمايند و لهذا شما گاهي عالمي را مي بينيد كه مغزش جاهل است . عالم است يعني خيل چيزها را يادگرفته ، اطلاعاتش وسيع است ، اما به محض اينكه مسئله أي خارج از حدود

مسموعات و محفوظاتش طرح مي كنيد او را صددرصد جاهل مي يابيد. آنجا كه مي رسد يك عوام مطلق از كار در مي آيد . افسانه أي سات كه مثل شده و نزد همگان معروف است. مي گويند كه يك غيبگو يا رمال دانش خويش را به فرزندش آموخته بود . رمال در دربار شاه حقوق خوبي مي گرفت ، و سپرده بود كه پسرش پس از او اين پست را اداره كند. روزي كه او را معرفي نمود پادشاه خواست كه آزمايشش كند . انگشتري در دست گرفت و پرسيد كه در مشت من چيست . رمال جوا گفت : آنچه در دست شماست گرد است . پادشاه گفت درست است . گفت سوراخي درميان دارد گفت سوراخي در ميان دارد گفت صحيح است ، حال بگو چيست ؟ پسر غيبگو فكري كرد و گفت خوب؛ سنگ آسياب است . پادشاه به شدت ناراحت شد و به پدرش گفت : آخر اين چه علمي است كه به او آموخته أي ؟ مرد به او گفت : «من در آموختن علم كوتاهي نكرده ام ، كوتاهي عقل از اوست»

جوابهاي نخستين او از روي علمش بود و ملاحظه فرموديد كه درست درآمد وليكن استنباط و استنتاجش به عقل او بستگي داشت ، در اين مرحله گناه از من نيست . شعور او بايستي آنقدر باشد كه دريابد سنگ آسياب در دستجا نمي گيرد و او به دليل قلت عقل از درك مسئله أي بدين آشكاري عاجز است . داستان معروف ديگري در همين زمينه نقل شده است كه من تا به حال از چند نفر آنرا شنيده ام . مي گويند و قتي يك خارجي به دهي رفته بود در آنجا با يك دهاتي روبرو مي شود ، هر سوالي از او مي كند اين روستايي جوابهاي خيلي نغز و پخته أي به او مي دهد . خارجي مي گويد : كه تو اينها را از كجا مي داني ؟ جواب مي شنود كه ما چون سواد نداريم فكر مي كنيم . اين نكتة بسيار پر معنايي است . يعني آنكه سواد دارد ، معلوماتش را بيان مي كند ولي من فكر مي كنم و پاسخ مي دهم و فكر از سواد خيلي بهتر است .

اين مسئله كه رشد شخصيت فكري و عقلاني بايد در افراد و در جامعه پيدا بشود يعني قوة تجزيه و تحليل در مسائل بالا برود ، يك مطلب اساسي است . حالا كار نداريم به اينكه اسلام به صراحت اين را گفته يا نگفته است البته استنباط ما اينست كه اسلام آنچه راجعه به عقل مي گويد ، همين مطلب را بيان مي كند.

در بين علما اصلاً من به كساني كه خيلي معلم ديده اند ، خيلي استاد ديده اند و اين را ماية افتخار خويش مي شمردند ، اعتقادي ندارم . مثلاً مي گويند فلان داشنمند سي سال به درس مرحوم « نائيني » رفته است ، بست و پنج سال در درس «آقاضياء» حاضر شده است ، من مي گويم كسي كه پنجاه و پنج سال را يكسره صرف آموختن و تحصيل مي نمايد ديگر مجال فكر كردن ندارد، تمام نيرويش و عمرش به گرفتن گذشته است . فرصت و تواني برايش باقي نمانده تا خود به مطلبي برسد. فكر و مغز انسان درست به معدة او شباهت دارد .

معده بايد إذا را از خارج بگيرد و به كمك ترشجات دروني آنرا به اصطلاح بپرورد. براي اين ساختن بايد آنقدر جاي خالي داشته باشد كه به آساني بتواند إذا را زير و رو كند و بتواند اسيدها و شيره هاي لازم را ترشح نمايد . معده أي كه پي در پي إذا بر آن تحميل مي شود ، فراغت ووفرصت و امكان حركت را براي درست عمل كردن از دست مي دهد . آنوقت فعاليتهاي گوارشي اختلال پيدا مي كند و بر اثر آن عمل جذب در روده ها نيز درست انجام مي گيرد. مغز انسان هم قطعاً چنين است. پس در تعليم و تربيت بايستي به دانش آموز مجال انديشه داد و او را ترغيب به تفكر كرد. ما در ميان اساتيد خودمان ، آنها را كه كمتر معلم ديده و بيشتر فكر كرده بودند مبتكرتر مي يافتيم .

شيخ انصاري كه از مبتكرين فقهاي صد و پنجاه ساله اخير است ، دورة طلبگي و تحصيلش بسيار كم و كوتاه بوده است . وقتي تاريخچة زندگيش را ورق مي زنيد در مي يابيد كهپس از گذرانيدن مدت كوتاهي در خدمت علماني نجف ، در طلب اساتيد مختلف به مشهد مي رود. آنجا را خيلي نمي پسندد ، به تهران سفر مي كند و از تهران به اصفهان روي مي آورد . در اين شهر مدتي درنگ مي كند در خدمت آقا سيد محمدباقر كه معلم رجال بود در فن رجال چيزهايي مي آموزد ، سپس به كاشان رفته و سه سال آنجا مي ماند ، در خدمت حضرات

نراقيها. سكونت شيخ در كاشان از همه جا بيشتر طول مي كشد ولي بهر صورت همة دوران تحصيل او و معلم ديدن هاي او از هفت هشت ده سال فزوني نمي يابد ، در صورتيكه ديگران لااقل بيست يا سي سال به درس گرفتن و معلم ديدن اشتغال مي ورزند . اغلب نسبت به آيت الله بروجردي ايراد مي گرفتند كه استاد كم ديده است . از نظر ما حُسن آقاي بروجردي همين بود. اگر چه آن مرحوم نيز بر خلاف عقيدة منتقدين ده دوازده سال استادهاي در«ه اول ديده بود . هفت هشت سال در نجف و سه چهار سال در اصفهان . با اينحال

حضرات «نجفي» قبولش نمي كردند و مي گفتند مثلاً بايد سي سال استاد ديده باشد! در حاليكه مرحوم بروجردي بهمين علت ابتكارش از اغلب علماي معاصرش بيشتر بود . چرا كه فكر مي كرد ، يعني مجال فكر كردن داشت . بهر حال جاي ترديد نيست كه در آموزش و پرورش ، رشد فكري دادن به متعلم ، به شاگرد ، به كودك به بزرگ و به جامعه بايستي هدف قرار بگيرد. اگر معلم است ، اگر استاد است ، اگر خطيب است يا واعظ هركه در مسند تعليم جاي دارد بايد بكوشد كه رشد فكري يعني قوة تجزيه و تخليل به دانش آموز بدهد . اگر

همش براين قرار گيرد كه هي بياموزد، هي فرا گيرد هي حفظ كند ، نتيجه أي نخواهد گرفت . آنچه كه ما راجع به تعقل مي بينيم ، مي رساند كه شخص به نيروي فكر كردن قادر مي شود كه استنباط بكند ، اجتهاد بكند ، رد فرع بر اصل بكند . مرحوم آيت الله حجت در تعريف اجتهاد مي فرمودند كه اجتهاد اصل معنايش اين است كه يك مسئله جديد كه شخص نسبت به آن هيچ سابقة ذهني ندارد و در هيچ كتابي هم طرح نشده است به او عرضه شود و اين شخص بتواند فوراً آن مسئله را بر اساس اصولي كه در داست دارد به طور صحيح تطبيق

كرده و استنتاج نمايد . اجتهاد واقعي اين است ، والا آموختن مسائل جواهر و حفظ كردن مقدمه و صغري و كبري و نتيجة آن و اينكه مثلاً فهميدم كه صاحب جواهر چنين مي گويد! و من هم نظر او را انتخاب كردم ، اينها اجتها نيست . اجتهاد ابتكار است، يعني اينكه خودش رد فرع بر اصل بكند لهذا مجتهد واقعي در هر علمي به همين شكل قابل پذيرش است . بنابراين عده أي از مجتهدها در واقع مقلدند ، مقلدهايي در سطح بالاتر . شما مي بينيد كه در هر دو قرن يا سه قرن و بيشتر يك نفر را مي توان يافت كه اصولي را تغيير داده و اصول ديگري را جايگزين آن كرده است . به بيان واضحتر ، وضع قواعد تازه أي نموده است تا ديگران از آن پيروي كنند. به نظر ما مجتهد اصلي تنها همين يك نفر است ، باقي مجتهدها كه به آموختن و

پيروي نظر امثال او اشتغال دارند اصولاً مقلدهاي مجتهد نمايندو چنانكه گفتيم در هر دانشي متهد وقعي اين چنين است . در ادبيات ، در فلسفه و منطق در فقه و اصول ، در فيزيك و رياضي اجتهاد به همين گونه است و تفاوتي نمي كند . شما مي بينيد كه در فيزيك دانشمندي مي آيد و يك مكتب فيزيكي مي آورد ، بعد همة دانشمندان علم فيزيك از او تبعيت مي كنند ، در فقه هم ، علما همه هستند و ليكن تنها يك نفر از ايشان موفق مي شود كه مكتب جديدي ارائه كند ؛ مكتب جديدي كه قابل قبول هم هست ، آنوقت افكار همه را تابع مكتب خود مي سازد ، تابع فكر خود مي نمايد ، اين را بايد گفت مجتهد واقعي . البته تفكر بدون تعليم و تعلم امكان پذير نيست . ماية اصلي تفكر تعليم و تعلم است . ( منظور ما در اينجا تفكر عقلاني است نه روحي ) اما اينكه در اسلام تفكر عبادت شمرده شده است، غير از اين است كه تعلم عبادت است. اينها دو مسئله متفاوتند و جداي از يكديگر قابل طرح و بررسي مي باشند.

۱ـ تعليم و تعلم عبادتست.
۲ـ تفكر عبادتست.

و اما آنچه در باب تفكر آمده بيشتر است از آنچه در باب تعلم ذكر شده است . مثلاً اَفضَلٌ العِبادَه التَفكُر (يعني برترين عبادتها تفكر است ) . در اين زمينه البته برخي از بسياري را ذكر كرديم و اين همچنانكه گفتيم غير از مسئلة تعلم است . با تفكر ، گذشته از نتايج حاصلة آن براي آدمي ، خود فكر نيز رشد مي كند و وسعت مي يابد . در قرآن مجيدراجع به تفكر و تعقل مطالب زيادي است و در احاديث هم ما به اندازة منظور نمونه أي چند ذكر كرده و به ضرورت اجمال در گذشتيم.

مسئلة ديگر مسئلة «علم و تعلم» است كه اين ديگر فراگيري است يعني افراد از يكديگر بياموزند . به نظر مي رسد كه در اين باره نيز از طرح موضوع به وجه اطناب و تفصيل بي نياز باشيم چون امر واضحي است . همينقدر مي گوئيم كه بايد در حدود تعريف«علم» در اسلام ، از حدود تعليمات اسلامي بحث نمود ، يعني نخست بايد دانسته شود كه اصولاً علم مورد نظر اسلام چگونه علمي است والا همينكه در اولين آيات مي فرمايد :

« اقرا باسم ربك الذي خلق خلق الانسان من علق اقرا و ربك الاكرم الذي بالقلم علم الانسان مالم يعلم »
خود بهترين شاهد بر عنايت فوق العادة اسلام به تعليم و تعلم است. اين دو آيه را نيز در اين باب متذكر مي شويم : «هل يستوي الذين يعلمون والذين لايعلمون» و «و قال الذين اوتوا العلم و يلكم ثواب الله خير لمن امن و عمل صالحا». پيامبر اكرم (ص) مي فرمايد : بالتعليم ارسلت « من براي تعليم فرستاده شده ام » و اين سخن را آنگاه فرمودند كه بنابر مشهور در مسجد گروهي را يافتند كه به عبادت مشغول بودند وجمعي را كه به تعليم و تعلم اشتغال داشتند به مشاهده ايشان از لسان شريف شنيده شد كه : كلاهما علي خير «هر دو گروه به خير و نيكويي مي گذرانند » و بعد فرمودند كه : ولكن بالتعليم ارسلت «اما من براي تعليم فرستاده شده ام». سپس حضرتشان نيز در آن گروه كه به تعليم و تعلم مي گذرانيدند نزول اجلال فرمودند و نيز در قرآن كريم است كه :

«هو الذي بعث في الاميين رسولاً منهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمه »
يزكيهم در لفظ به معني پاكيزه گردانيدن است و مشتمل بر پرورش و تربيت است . و اما «و يعلمهم الكتاب و الحكمه» مربوط به تعليم است. حال مقصود از كتاب ، هرچه باشد مطلق كتاب و يا…. بالاخره كتاب و حكمت با يكديگر توأم شده است و حكمت دريافت حقيقت است و در اين جاي بحث نيست . اينكه چه حكمت است و چه حكمت نيست ، يعني بحث در چيستي و ماهيت حكمت بحث صغروي است . هر دريافت حقيقي را حكمت مي گويند.

بهر حال در مسئلة تعليم و تعلم عمده اين است كه ما ببينيم حدود آن چيست . من در يك سخنراني كه قبلاً كرده ام و با عنوان فريضة علم چاپ شده است بحثي را طرح كردم مبني بر اينكه بعضي از علمها واجب عيني است ، يعني كه آگاهي برآن به عنوان اعتقاد بر هر انساني لازم و واجب است. مثل معرفه الله « علم بالله و ملائكته و كتبه و رسله و اليوم الاخر» يعني آن مقدار علمي كه مقدمة ايمان است. يا از شرايط ايمان است ، چون ايمان گرايش «عن علم» است نه گرايش «عن تقليد» .

پس «طلب العلم فريضه» مسلماً شامل آن علمهايي است كه از شرايط ايمان محسوب مي شود (علمهايي كه واجب عيني اند ) از اين كه بگذريم بحث در ماهيت اين علماست . در اين باب ميان اصناف علماي اسلامي بحث تقريباً بيهوده أي طرح شده است ، راجع به اينكه اين علمي كه فريضه محسوب مي گردد كدام علم است ؟ فقها گفته اند كه مقصود علم فقه است ، براي اينكه مقدمة عمل است ، علماي اخلاق عقيده دارند كه علم احلاق به مراتب از فقه لازمتر و واجبتر است . متكلمين برآنند كه علم فريضه ، علم كلام است؛ مفسرين علم تفسير كتاب الله را ارجح شمرده اند. به نظر ما اين مباحث بي نتيجه است ، چراكه علم يا خودش هدف است و يا مقدمه براي هدفي است. در صورت نخست خود علم واجب است،

مثل همين اصول عقايد و در صورت ثاني كه كه مقدمه قرار مي گيرد. اگر هدفي از اهداف اسلامي متوقف بر آن باشد واضح است كه از باب مقدمة واجب ، واجب مي شود. ديگر اينكه خود فقها قائلند كه آموختن مسائل واجب مقدمي است ولي واجب تهيوئي است. مي گويند واجب نفسي تهيويي است. يعني آن چيزي كه بر ما واجب است عمل كردن است. ما بايد نماز بخوانيم ، ولي اينكه انسان بخواهد درست نماز بخواند بدون اينكه مسائل نماز ر بداند امكان ندارد. براي اينكه آماده شود يعني بتواند نماز را صحيح بخواند واجبست مسائل نماز را يادبگيرد. و البته اين موضوع اختصاص به نماز و روزه و امثال اينها ندارد. هر وظيفه أي از وظايف اسلام كه نيازمند به علم باشد ، همان علم برايش واجب مي شود به عنوان يك واجب

نفسي تهيوئي، يعني واجبي كه ما را آماده مي كند براي واجب ديگري كه نوعي واجب مقدمي است. درعلم اخلاق هم طبعاً چنين است. وقتي قرآن«يزكيهم» مي فرمايد تزكية نفس مي خواهد ، آنهم بدون معرفت و علم ممكن نيست. پس آموختن مسائل رواني و اخلاقي مقدمتاً براي اينكه تزكية نفس حاصل شود، ضروري است. آموختن خود قرآن نيز ضرورت فوق العاده دارد. وقتي ما بايد يك سلسله دستورات را از قرآن بياموزيم بديهي است كه ياد گرفتن قرائت و قواعد و تفسير واجب است. در واقع دائرة علم آنگاه توسعه پيدا مي كند كه بدانيم

ما گذشته از واجبهايي كه بايد بر اساس تقسيم كار صورت بگيرد، وليكن در وجوب آن ترديدي نيست. نظير اينكه پزشك لازم است، پس پزشكي ، واجب كفائي است ، يعني واجب است كه در ميان مردم بقدر كفايت پزشك باشد كه بيماران به ايشان مراجعه كنند . در عين حال مسلم است كه پزشكي بدون علم امكان ندارد، پزشك كه همين جور از آسمان نمي افتد از زمين هم نمي رويد. همين آدمها بايست پزشك بشوند . پس بايد علمش را بياموزند. اين است كه علم پزشكي واجب كفائي است و اما اينكه حدش چيست؟ بايد گفت كه در هر زماني به همان اندازه كه امكان دارد آموختنش واجب است. زماني بر مردم واجب بود كه قانون بوعلي را بياموزند، اكنون چيزهاي ديگري واجب است . طب پيشرفت كرده است ، مطالب بهتري در اين زمينه موجود است، بايد آنها را آموخت و در علوم ديگر هم به همين قياس.

به هر نحو ما تابدين جا به دو مسئله شارت كرديم . اولاً اينكه در تربيت و تعليم اسلامي به رشد فكري و تعقل اهميتي بسيار داده ده است . ثانياً دربارة خود تعليم سخن گفتيم و متذكر شديم كه آموختن حدود مشخص ندارد . اسلام نيامده است كه فراگيري علوم را مشخص كند و تعيين نمايد كه فيزيك بياموزيد يا نه ، رياضيات را ياد بگيريد ، يا نه و فلسفه حكمت را فراگيريد يا نگيريد. دربارة كلام و تفسير و اصول و اخلاق نيز چنين است ، بلكه اسلام اصولآً چيزهايي آورده و مفاهيمي را گفته كه بايد آنها را انجام داد و به آنها عمل كرد . اين عمل و فعل بر اين علوم توقف دارد ، پس اين علوم را بايستي آموخت و تحصيل اين علوم واجب است.

گفتار پنجم
بحث ما دربارة عوامل تربيت بود چندعامل را درباره اش بحث كرديم و حال دنبالة بحث، يكي از عواملي كه خيلي ساده است ولي شايد كمتر به آن توجه مي شود خود عامل كار است. كار از هر عامل ديگري اگر سازنده تر نباشدنقشش در سازندگي كمتر نيست . انسان اين جور خيال مي كندكه كار اثر انسان است، معلول انسان است، پس انسان مقدم بر كار است ، يعني چگونگي انسان مقدم است بر چگونگي كار و چگونگي كار تابع چگونگي انسان است و بنابراين تربيت بر كار مقدماست. ولي اين درست نيست، هم تربيت بر كار مقدم است و هم كار بر تربيت مقدم است ، يعني اين دوهم علت يكديگر هستند و هم معلول يكديگر ، هم انسان سازنده و خالق و آفرينندة كار خودش است و هم كار و نوع كار خالق و آفرينندة روح و چگونگي انسان است . اول به طور مختصر عرض كنم ، گرچه شايد نيازي به توضيح نداشته باشد ، كه در اسلام بيكاري مردود و مطرود است و كار به عنوان يك امر مقدس در اسلام شناخته شده است .

در زبان دين وقتي مي خواهند تقدس چيزي را بيان كنند به اين صورت بيان مي كنند كه خداوند فلان چيز را دوست دارد. مثلاً در حديث وارد شده است : ان الله يحي المومن المحترف ؛ خداوند دوست دارد مومني را كه داراي يك حرفه است و بدان اشتغال دارد. يا اينكه گفته اند : الكاد لعباده كالمجاهد في سبيل الله؛ آن كسي كه خود را براي ادارة زندگيش به مشقت مي اندازد مانند كسي است كه در راه خدا جهاد مي كند يا آن حديث معروف كه در همه كتب است و حديث نبوي معروفي است كه فرمود : ملعون من القي كله علي الناس؛ هركس

كه بيكار بگردد و سنگيني خود را بر دوش مردم بيندازد ملعون است. لعنت خدا شامل او هست . اين حديث در وسائل و بعضي كتب ديگر است . يا حديث ديگري كه در بحار و بعضي كتب ديگر هست، وقتي كه در حضور مبارك رسول اكرم از كسي دربارة كسي سخن مي گفتند، مثلاً مي گفتندچنين و چنان است، بعد مي پرسيد كه كارش چيست؟ اگر مي گفتند كه كار ندارد مي فرمود: سقط من عيني ؛ يعني در چشم من ديگر ارزشي ندارد . در اين زمينه متون زيادي داريم . در همين كتاب كوچك داستان راستان، از حكايات و داستانهاي كوچي كه از اميرالمومنين و پيغمبر و ائمه نقل كرده ايم از خود اين داستانها فهميده مي شود كه چقدر كار كردن و كار داشتن از نظر پيشوايان اسلام مقدس است . اين درست برعكس آن

چيزي است كه در ميان برخي متصوفه، زاهدمآبان و احياناً در ميان خود ما هم اين مطلب در فكرمان رسوخ داشته كه كار را فقط در صورت بيچارگي و ناچاري درست مي دانيم، يعني هركسي كه كاري دارد مي گوييم اين بيچاره محتاج است و مجبور است كه كاركند، يعني في حد ذاته آن چيزي را كه توفيق مي شمارند و مقدس مي شمارند بيكاري است، يعني خوشا به حال كساني كه نياز ندارند كاري داشته باشند، حالا كسي كه بيچاره است ديگر چه كارش مي شود كرد. در صورتي كه اصلاً مسئلة نياز و بي نيازي نيست. اولاً كار يك

وظيفه است ، از نظر وظيفة اجتماعي و اينكه اجتماع حقي بر گردن انسان دارد و اينكه يك فرد هرچه مصرف مي كند محصول كار ديگران است. اگر نظريه ماركسيستها را بخواهيم بپذيريم، اساساً ثروت وارزش و هر چيزي كه ارزشي دارد تمام ارزشش بستگي به كاري دارد كه در راه ايجاد آن انجام گرفته است ، يعني اين امر كالا و كالا بودن كالا در واقع تجسم كار است كه انجام شده است. حالا اگر اين نظريه صددرصد درست نباشد، باز هر چيزي كه انسان مصرف مي كند لااقل مقداري از ارزش آن در برابر كاري است كه برايش انجام گرفته است. لباسي كه مي پوشيم ، غذايي كه مي خوريم ، كفشي كه به پا مي كنيم ، حتي مسكني كه در آن زندگي مي كنيم ، هرچه را كه نظر كنيم مي بينيم غرق در نتيجة كار ديگران هستيم . كتابي را كه جلومان گذاشته و مطالعه مي كنيم خودش محصول كار ديگران است ، از آنان كه تأليف كرده كاغذ ساخته و چاپ كرده و جلد كرده و همة اينها . انسان در

اجتماعي كه زندگي مي كند غرق است در محصول كار ديگران، آنوقت چنين آدمي به هر بهانه أي بخواهد از زير بار كار شانه خالي كند همان فرمودة پيغمبر است ، يعني سنگيني او روي دوش ديگران هست بدون اينكه كوچكترين سنگيني از ديگران به دوش گرفته باشد . در اينكه كار كردن وظيفه است كه نمي شود شكي كرد و لي حالا ما از نظر تربيت در كار بحث مي كنيم.

آيا كار يك وظيفة از روي ناچاري اجتماعي است ، يا نه ، اين مسئلة ناچاري اجتماعي هم اگر نباشد كار لازم است، اگر اين لابديت و ناچاري وظيفه اجتماعي نباشد ، بازهم كار از نظر سازندگي يك فرد امر لازمي است؟ انسان يك موجود به يك اعتبار چندكانوني است انسان جسم دارد انسان قوه خيال دارد انسان عقل دارد انسان دل دارد انسان… كار براي جسم انسا ن ضروري است ، براي خيال انسان ضروري است براي عقل و فكر و براي قلب و احساس و دل انسان هم ضروري است . اينها همه را آلان عرض مي كنم . اما براي جسم كمتر

احتياج به توضيح دارد براي اينكه امري محسوس است ، يعني بدن انسان اگر كار نكند مرض مي شود ، آقايان پزشكان اين مطلب را از همه بهتر مي داند ، تعيني كار براي بدن انسان يكي از عوامل الصحه است . از طرفي انسان يك نيرويي دارد و آن اين است كه دايماً ذهنش و خيالش كار مي كند . وقتي كه انسان دربارة مسائل كلي بهطور منظم فكر مي كند و از يك مقدمه نتيجه أي مي گيرد اين را مي گيويييم تفرك و تعل ولي وقتي كه ذهن اسنان بدون اينكه نظمي داشته باشد بخواهد نتيجه گيري كند و رابطة منطقي بين قضايا را كشف كند همين طور كه ذهن اسان از اينجا به آنجا ، از آنجا به اينجا تداعي مي كند ، به يك حالت عارضي گرفتار مي شود . اگر انسان خيال را در اختيار خودش نگيرد يكي از چيزهايي است كه

انسان را فاسد مي كند ، يعني انسان نياز دارد به تمركز قوه خيال . اگر قوة خيال آزاد باشد منشأ فساد اخلاقي انسان است ، حالا جمله أي از اميرالمؤمنين(ع) نقل مي كنم ـ اين جمله در نهج البلاغه نيست و متأسفانه يادم رفته كه در كجا ديده ام ولي ديده ام ـ النفس ان لم تشغله شغلك ، يعني تو نفس را اگر به كاري مشغول نكني او تو را به خودش مشغول مي كند . يك چيزهايي است كه انسان اگر آنها را به كاري نگمارد طوري نمي شود ، مثل يك جمادي است ، انگشتري را فرض كنيد كه به انگشت مي كنند ، حالا اگر اين انگشتر را ميان طاقچه أي يا جعبه أي بگذاري طوري نمي شود . ولي نفس انسان جور ديگري است و آن اين است كه هميشه بايد او را مشغول داشت ، يعني كاري و طراحي داشته باشد كه

هميشه آن را متمركز كند و وادار به آنچه كه دلش مي خواهد و ادار مي كند . آنوقت است كه دريچه خيال به روي انسا باز مي شود ، در رختخواب هم فكر مي كند ، در بازار هم فكر مي كند ، همين طور خيال خيال خيال ، و همين خيالات است كه انسان را به هزاران نوع گناه مي كشاند . اما بر عكس وقتي كه انسان يك نوع كار وشغلي داشت ن اين كار و شغل انسان را به سوي خود مي كشد و جذب مي كند و مجالي به فكر و خيال باطل نمي دهد . در يك كتاب اخلاقي ـ كه دو جلد است و اسم كتاب هم اخلاق است ، مردي به نام ساموئل اسمايلز نوشته ، از كتابهاي خوبي است كه در اخلاق نوشته اند ، سالها پيش خوانده ام ، كتاب ديگري هم خوانده ام : در آغوش خوشبختي ، اين هم كتاب خوبي است ،

آلان يادم نيست كه در كداميك از اين دو كتاب خوانده ام ـ نوشته بود كه گناه غالباً انفجار است ، انفجاري همچون ديگ بخار كه اگر آن را بخار بدهند و هيچ منفذ و دريچه اطميناني نداشته باشد ، بالاخره انفجار صورت مي گيرد ، و انسان نيز به وسيلة گناهان منفجر مي شود . منظورش اين بود كه انسان به حكم اينكه يك موجود زنده است بايد با طبيعت در حال مبادله باشد. آقاي مهندس بازرگان در كتابهايشان خيلي جاها اين مطلب را بيان كرده اند كه انسان با طبيعت دايماً در حال مبادله است ، يعني نيرو مي گيرد ، انرژي مي گيرد و از اين طرف هم مي خواهد مصرف كند. انسان وقتي كه نيرو و انرژي مي گيرد اين نيرويي كه گرفته ، چه جسمي چه روحي اين را بايد جايي مصرف كند ، خيال انسان هم همينطور است .

بدن انسان وقتي نيرو مي گيرد بايد مصرف شود ، زيان انسان بالاخره بايد حرفي بزند ، اين چشم انسان بالاخره چيزي را بايد ببيند ، اين گوش انسان بالاخره بايد صدايي را بشنود ، اين دست انسان بايد حركت بكند ، اين پاي انسان بايد حركتي كند ،يعني انسان نمي تواند كه از طبيعت مرتب انرژي بگيرد و بعد هم خود را نگه دارد و مصرف نكند . اين مصرف نكردن مثل همان ديگ بخار بي منفذ است كه مرتب حرارت و بخارش مي دهند و بالاخره منفجر مي شود . افرادي را به دليل تعين مآبي يا به هر دليل ديگر، كه البته علل و عوامل زيادي دارد در مورد مردها غالباً تعيين مآبي منشأ آن بود و در مورد زنها علل ديگر در كار بود ، اينها را در يك حالت بيكاري و به قول عربها در يك حالت«عطله» در مي آورند، يعني تمام وجودشان از نظر كار كردن و صرف انرژيهاي ذخيره شده در يك حالت تعطيل مي ماند. اين شخص خودش هم متوجه نيست و نيروها سعي مي كنند كه به يك وسيله بيرون آيند . راه صحيح و درست و

مشروع كه برايش باقي نگذاشته اند از طريق غير مشروع بيرون مي آيد. غالباً حكام جاني از آب در مي آيند و يكي از علل جاني شدن آنان همين حالت تعطيل ودن و عطله از كار درست است، چون اين تعين مآبي اقتضا مي كند كه شخص حاكم هيچ كاري از كارهاي شخصي خود را انجام ندهد، مثلاً اگر سيگاري هم مي خواهد بكشد اشاره نكرده كس ديگري سيگار را آماده مي كند ، و حتي كبريت را هم كس ديگري بكشد ، خودش اين مقدار زحمت نكشد كه حتي كبريت براي سيگارش بكشد ، كفشش را مي خواهد پايش كند كسي فوراً مي آيد و پاشنه كش درآورده و كفشش را به پايش مي كند، لباسش را مثلاً يا عبايش را مي خواهد روي دوش بيندازد فوراً كسي روي دوشش مي اندازد، بعد به وصفي در مي آيد كه

همة كارهايش را ديگران انجام مي دهند و همين جور مربا مانند بيكار مي نشيند و حتي جوري مي شود كه دست زدن به يك كار را، هرچند ساده و كوچك باشد ، بر خلاف شأن و بر خلاف حيثيت تشخيص مي دهد . يكي از امراي قديم خراسان را درباره اش مي گويند كه جبه هاي خز خوبي پوشيده بود ، براي او قلياني آوردند و تكاني خورد و آتش قليان روي جبه خزش افتاد ، بر خلاف شأن خودش مي ديد كه لباسش را تكان دهد تا آتش بيفتد ، فقط گفت بچه ها ـ يعني بياييد ـ تا آنها آمدند اين جبه سوخت و مقداري از تنش هم سوخته بود ، او اصلاً بر خلاف شأن و حيثيت خود مي دانست كه جبه خود را تكان دهد ، يا حتي شنيديم بيني خود را مثلاً اگر مي خواست پاك كند ديگري بايد دستمال جلوي دماغش مي گرفت. قص

ة آن غلام معروف است كه دستمال را جلوي بيني ارباب گرفت و ارباب گفت چرا بيرون نمي آيد ، گفت ارباب فينش را هم من بايد يكنم ، اقلاً اين كار را خودت بكن. واقعاً هر كدام از ما اگر به اين حال درآييم و آداب اجتماعي حتي اجازة دستمال گرفتن جلو بيني را به ما ندهد ، خود بخود بعد به يك جا كه نوبت آن برسد واويلاست كه در آن وقت ديگر چه كار بايد بكند . همين است كه دست به هر جنايتي و خيانتي مي زنند، براي همين است كه آداب اجتماعي نمي گذارندش كه انرژيها را در راه صحيح مصرف كند. زنها از قديم مشهور بودند كه زياد غيبت مي كنند ، شايد اين به عنوان يك خصلت زنانه معروف شده بود ، يعني زن طبعتش اين است و آنها جنساً غيبت كن هستند، درصورتي كه چنين چيزي نيست، زن و مرد فرق نمي

كند. علتش اين بود كه زن، مخصوصاً زنهاي متعنيات زنهايي كه كلفت داشته اند و در خانه همة كارهايشان را كلفت و نوكر بايد انجام بدهند، هيچ شغلي، هيچ كاري نه داخلي نه خارجي نداشت و صبح تا شب بايد بنشيند و هيچ كاري نكند، پس چه كاركند؟ كتاب هم كه مطالعه نمي كرد، اهل علم هم كه نبوده ، خوب بايد زني همشأن خودش پيدا كند و راهي هم غير از غيبت كردن برايش باز نبوده، و اين غيبت برايشان يك امر ضروري بوده، يعني اگر غيبت نمي كردند واقعاً ناجور بود، بدبخت و بيچاره بودند يك وقت در آن انجمن ماهانه داستاني نقل كردم كه از روزنامه گرفته بودم ، نوشته بود در يكي از شهرها يا ايالات امريكا زنها به قمار عادت كرده بودند و در خانواده ها قمار اين قدر رايج شده بود كه زنها عادت كرده بودند و در

خانه ها به صورت يك بيماري رواج يافته بود و شكايت همه اين بود كه زنها ديگر كاري غير از قمار ندارند. اول به عهدة واعظها گذاشتند كه اين بيماري را از سر مردم بيرون ببرند ـ ولي آخر بيماري علت دارد تا علتش از ميان نرود كه بيماري از بين نمي رود ـ مرتب واعظها شروع كردند به موعظه در زيانهاي قمار و آثار اخروي قمار ، مثلاً صحبت كردند ولي اثر نداشت . يك شهردار پيدا شد و گفت كه اين بيماري را من علاج مي كنم ، آمد كارهاي دستي از قبيل بافتي را تشويق كرد و براي زنها مسابقه هاي خوب گذاشت و جايزه هاي خوب تعيين كرد ، طولي نكشيد كه زنها دست از قمار كشيده و به اين كارها پرداختند . آن مرد علت را تشخصي داده بود و فهميده بود كه علت پرداختن زنها به قمار بيكاري و احتياج آنها به سرگرمي

است، كار ديگري را برايشان به وجود آورد تا توانست قمار را از ميان ببرد. در واقع يك خلاء روحي در ميان آنها وجود داشت و آن خلاء منشا اين گناه بود و آن آدم فهميد كه اين خلاء را بايد پركرد تا بشود او را از بين برد . تا آن خلاء به وسيلة ديگري پر نشود نمي شود اين را از بين برد. اين است كه يكي از آثار كار ، جلوگيري از گناه است . البته نمي گويم صددرصد اين طور است ولي بسياري از گناهان منشأش بيكاري است.

در جلسة پيش راجع به گناه فكري و خيالي صحبت كرديم كه آقاي دكتر عالي بحث كردند و قبول كرديم كه بحث ايشان بحث خوبي هم بود. عرض كرديم كه گناه منحصر به گناهي كه به مرحلة عمل برسد نيست، گناه خيالي هم خود گناه است، يعني فكر گناه هم نوعي گناه است. البته فكر گناه تا به مرحلة عمل نرسيده گناه نيست. برخلاف فكر كار نيك كه اگر به وسيلة مانعي به مرحلة عمل هم نرسد در نزد خدا به منزلة هما عمل خوب شمرده مي شود ولي فكر گناه هم خودش نوعي گناه است . كار علاوه بر اينكه مانع انفجار عملي مي شود مانع افكار شيطاني و وساوس شيطاني و خيالات شيطاني هم مي شود . لهدا در مورد كار مي گويند كه هر كسي بايد كاري را انتخاب كند كه در آن كار استعداد دارد تا آن كار

علاقة انسان را به خود جذب كند. كار اگر مطابق استعداد و مورد علاقه نباشد و فقط انسان آن را به خاطر درآمد و مزد بخواهد انجام دهد ، اين اثر تربيتي را ندارد و شايد فاسد كنندة روح هم باشد . انسان بايد كاري را كه انتخاب مي كند استعداديابي هم شده باشد. هيچ كس نيست كه فاقد همة استعدادها باشد ، منتها انسان خودش نمي داند كه استعداد چه كاري را دارد. چون نمي داند و بعد دنبال كاري مي رود كه استعداد آن را ندارد ، هميشه ناراحت است. مثلاً وضع دانشجويان ما با اين كنكورهاي سراسري وضع بسيار ناهنجاري است ، يعني دانشجو مي خواهد به هر شكلي كه هست اين دو سال سربازي را نرود و عجله هم دارد به هر شكلي كه هست در دانشگاه را پيدا كند ، بعد آن ورقه ها و پرسشنامه ها را كه پر مي كند ده جا را كه ديپلمش به او اجازه مي دهد نام نويسي مي كند ، هرجا را كه درآمدش بيشتر است انتخاب مي كند و بسا هست يك جا را انتخاب مي كند كه اصلاً ذوق آن را

ندارد، يعني سرنوشت خود را تا آخر عمر به دست يك تصادف مي دهد . اين آدم تا آخر عمر خوشبخت نخواهد شد. بسا هست اين فرد ذوق ادبي اصلاً ندارد ولي احتياطاً با وجود ديپلم رياضي اسمي هم در ادبيات يا الهايت مي نويسد ، بعد آنجاها قبول نمي شود و اينجا مي آيد جايي كه نه استعدادش را و نه ذوقش را دارد، و تا آخر عمر كاري دارد كه آن كار روحش را جذب نمي كند و ذوقش را جذب نمي كند. مثل كارهاي اداري ، كه آنها هم اكثراً اين جور است ، و البته ممكن است به بعضي كارها شوق داشته باشند ، ولي اكثراً خود كار اداري كه ابتكار ندارد و فقط تكرار است ، و اجباراً براي اينكه گزارش غيبت ندهن و حقوقش كم نشود با وجود بي ميلي شديد اين پنج ساعت را پشت ميز مي نشيند، اين هم خودش صدمه أي به فكر و روح انسان مي زند. انسان بايد كاري را انتخاب كند كه آن كار عشق آدم را بكشد علاقة انسان را جذب كند. از كاري كه آدم علاقه ندارد بايد صرف نظر كند ولو درآمدش هم زياد

باشد . پس در مورد كار ، اين جهت را هم بايد مراعات كند و وقتي مراعات كرد آن وقت است كه خيال و عشق انسان جذب مي شود و در كار ابتكاراتي به خرج مي دهد و از همين جاست كه يكي از خواص كار آشكار مي شود ، يعني آزمودن خود انسان . يكي از چيزهايي كه انسان بايد قبل از هرچيز بيازمايد خودش است . انسان خودش نمي تواند قبل از آزمايش استعدادهاي خود را كشف كند، تا انسان دست به كاري نزند نمي تواند بفهمد كه استعداد اين كار را دارد يا ندارد، اين است كه با كار انسان خود را كشف مي كند و خود كشف كردن بهترين كشفهاست براي انسان . اگر دست به كاري زد و ديد استعدادش را ندارد كار ديگري و بعد كار ديگر ، تا بألاخره كار مورد علاقه و موافق با استعدادش را به دست مي آورد. وقتي كه آن كار را كشف كرد و فهميد، ذوق وعشق عجيب پيدا مي كند و اهميت نمي دهد كه درآمدش چقدر است ، آن وقت است كه شاهكارها را به وجود مي آورد . شاهكارها

ساختة عشق هستند نه پول و درآمد. با پول مي شود كار ايجاد كرد، اما انسان با پول نميتواند شاهكار ايجاد كند ، واقعاً بايد انسان به كار عشق داشته باشد. پس يكي از خواص انسان اين شد كه انسان خود را مي آزمايد و كشف مي كند با كار و فكر . فكر گفتيم اين است كه انسان منطقي فكر كند. منطقي فكر كردن اين است كه هر نتيجه أي را انسان از مقدماتي كه در متن خلقت و طبيعت قرارداده شده بخواهد. اگر انسان فكرش اين جور بود كه هميشه نتيجه ها را از راهي كه در متن خلقت براي آن نتيجه قرارداده شد بخواهد ، اين

فكر منطقي است. اما اگر انسان هدفها، ايده ها ، آرزوهاي خود را از راههايي مي خواهد كه آن راهها راهي نيست كه در خلقت به سوي آن هدف باشد، اگر هم احياناً يك وقت بوده آن تصادف بوده است، يعني كليت نداردـ مثلاً ممكن است يك نفر ثروتمند شده باشد. از راه گنجي ، يك وقتي مثلاً در صحرا مي رفته و يا زميني خريده شده باشد. از راه گنجي يك وقتي مثلاً در صحرا مي رفته و يا زميني خريده بوده و مي خواسته است ساختمان كند و بعد زمين را كنده و گنج پيدا شده؛ يا مثلاً از راه بليطهاي بخت آزمايي پولش زياد شده است. حال اگ

ر انسان بخواهد هميشه پول را از چنين راهي بخواهد ، يعني راهي كه منطقي نيست، راه حساب شده نيست ، اين فكر ، فكر غير منطقي است. اما اگر كسي پولي را، درآمدي را از راهي منطقي بخواهد، مثلاً اگر انسان از راه عملگي بخواهد، درست است كه راه ضعيفي است ولي راهي منطقي است. اگر من فكر كنم كه مثلاً امروز اين بيل را روي شانه ام بگيرم و بگويم تا غروب حاضرم كار كنم ، اين مقدار منطقي است كه تا امشب مبلغ پانزده توماني گيرم مي آيد. انسان وقتي كه در عمل باشد و وارد كار باشد فكرش منطقي مي شود ، يعني در عمل رابطة علي و معلولي و سببي و مسببي را هميشه لمس مي كند ، چون لمس مي كند فكرش منطبق مي شود با قوانين عالم ، فكرش ديگر آن فكر شيطاني و خيالي و

آرزويي نيست ، ديگر فكرش منطبق است بر آنچه وجود دارد و آنچه وجود دارد حساب است،منطق است قانون است، اين است كه عرض كرديم كار روي عقل و فكر اسنان اثر مي كند گذشته از اينكه انسان با كار تجربه مي كند و علم به دست مي آورد كار خودش مادر علم هم هست ، يعين بشر علم خود را با تجربه و با كار به دست آورده است.غير از اينكه كار منشأ علم است عقل و فكر اسنان را نيز اصلاح مي كند، و عقل انسان را تربيت و تنظيم و تقويت مي كند . روي دل انسان چطور؟ يعني روي احساس انسان، اينكه در اصطلاح قرآن ب

ه آن مي گويند دل ، آن چيزي كه رقت ، خشوع ، قساوت ، روشني و تاريكي ، اين چيزها به او نسبت داده مي شود ، مي گوييم فلان كس آدم رقيق القلبي است، فلاني آدم قسي القلبي است ، يا مي گوييم قلبم تيره شده يا قلبم روشن شد آن كانون كه در انسان وجود دارد و ما اسمش را دل مي گذاريم. كار از جمله آثارش اين است كه به قلب انسان خضوع و خشوع مي دهد ، يعني جلو قساوت قلب مي آورد، و كار اقل فايده اش براي قلب انسان اين است كه جلو قساوت قلب را مي گيرد. اين است كه در مجموع، كار در عين اينكه معلول فكر و روح و خيال و دل آدم و جسم آدم است، سازندة خيال ، سازندة عقل و فكر و سازنآة دل و قلب و به طور كلي سازنده و تربيت كنندة انسان است.