مقدمه
در خلوت سحر پروانه به روي شمع نشست و از روي شفقت به او گفت: بيا تا صبح راز ونياز نماييم. ز درد دلها، زتلخيها، آن دو تا صبح گفتند و شنيدند غافل از اينكه لحظه به لحظه بر اثر حرارت شمع بال پرانه سوخت و شمع آب شد. شمع با صدايي نحيف گفت: چه حاصل از اين همه گفتار كه من آب شوم و تا بال سوخته حال اي دوست پندي دارم به تو تا گذشته كه گذشته ، آينده هم كه نيامندهو خبري از آن نداري زمان حال است و لحظه اي كه در ان هستي به فكر حال باش كه چه كني كه براي خود وديگران سود رساني واگر سود نمي رساني مايه شر نباشي چه حاصل از اين همه غصه و غم و شكوه كه شمع وجودت آب و چون پروانه دلت سوخته.
روشنايي الهي مرا احاطه كردهاست
عشق الهي مرا در بر گرفته است.
نيروي خدا مرا حمايت مي كند.
حضور خدا مراقب من است
هر جا كه هستم، خداوند آنجاست.

نيايش

محبوبم! اگر براي آن بسوي تو مي آيم كه مرا از شعله هاي دوزخ نجات بخشي بگذار كه در آنجا بسوزم.
اگر براي ان به سوي تو مي آيم كه لذت بهشت را به من ببخشي بگذار كه درهاي بهشت به رويم بسته باشد. امااگر براي خاطر تو به سويت مي آيم، محبوبم! مرا از خويش مران! متبركم كن تا در كنار زيبايي جاودانه ات تا ابد لانه كنم.

فصل اول- بليت بهشت
بهشت چيست؟ جهنم چيست؟ بهشت و جهنم آفريده خود ماست براي آفرينش بهشت، لازم است الگوي ذهنمان را تغيير دهيم. دهنتان را تغيير دهيد آن گاه دنيا را دگرگون خواهيد كرد. ذهن بسياري از مردم از افكار حرص، نفرت و شهوت پرشده است. در واقع آنان در جهنم ساكن هستند.
گوته شاعر بزرگ آلماني به اين داستان زيبا بسيار علاقه مند بود.

«پطرس ازعيسي مسيح پرسيد: استان چگونه است كه مي تواني بر آب راه بروي و ما نمي توانيم؟ عيسي فرمود: اين از آن روست كه من ايمان دارم.
پطرس گفت: ما نيز ايمان داريم. عيسي فرمود: پس مرا دنبال كن. و گام بر آب نهاد. پطرس او را دنبال كرد. چندي پيش نرفته بودند كه موجي عظيم برخواست. پطرس فرياد زد: استاد مرا نجات ده، هم اكنون غرق مي شوم!.
عيسي پرسيد: دليل آن چيست؟ پطرس پاسخ داد: استاد موج عظيمي را ديدم و ترس در قلبم جاي گرفت. عيسي فرمود: تو از موج بر هراس آمدي، حال آنكه ازخداوند امواج نترسيدي».

فصل دوم – همه امور را به خدا بسپار
خنده چيست؟ خنده گونه اي تقويت كننده جسم، ذهن روح است، پاك كننده اي خشك است كه شما را از درون پاك مي كند. خنده داروست و به تقويت عضلات اخلاقي كمك مي كند.
تا زماني كه عشق ورزيدن و خنديدن رانياموخته ايم، آماده ورود به قلمرو خداوند نيستيم. قلب ما سخت شده است بايد نرم، لطيف و منعطف شود، خاك ما حاصلخيز نيست، بايد آن را با عشق وخنده شخم بزنيم، اگر زمين سفت باشد، دانه اي نخواهد روييد. زمين را آماده كنيد، اين كار با عشق وخنده ميسر است.

فصل سوم- معجزه مي تواند در زندگي شما روي دهد
روزي زني فقير كه شوهرش فلج شده بود، اطمينان داشت كه خداوند مقدار پولي را كه او براي تهيه غذا و هداياي روز عيد لازم دارد فراهم خواهدكرد. و به مغازه ي مردي كه به خدا اعتقادي نداشت رفت. او از مرد وسايل مورد نياز خود را تقاضا كرد، فروشنده گفت: چقدر پول داري؟ زن براي اوتوضيح داد كه شوهرش فلج شده است. زن گفت اگر به من كمك كني تو را دعا مي كنم. مرد گفت دعايت را روي كاغذي بنويس به اندازه وزن آن ميتواني غذا ببري. زن بي رنگ كاغذي از كيفش در آورد و گفت: اين عاي كوچك من است كه ديشب در حالي كه به شوهر بيمار خود مي نگريستم نوشتم. روي كاغذ نوشته شده بود خدايا تو پناه من هستي تو هر آنچه براي فردا لازم دارم فراهم خواهي كرد و… . مرد دعا را خواند و خنديد و آن را روي ترازو گذاشت. او يك پاكت آرد روي كفه ديگر ترازو گذاشت و ديد عقربه تكاني نخورد به زن گفت هر چه لازم داري بردار و برو. مرد فكر مي كرد ترازو خراب است ولي اين چنين نبود وزن كاغذ خيلي زياد بود‌ آن مرد به خدا ايمان آورد و قلبش متحول شد و در نتيجه او نيز به جمع پيروان خدا پيوست.

پيشنهاد درباره آنچه گفته شد: ۱- به مشكلات با لبخند سلام كنيد و با خطرها با عشق مواجه شويد. ۲- دعا كردن را به صورت عادت در آوريد. ۳- دعا كنيد كه از ايمان بيتري بهره مند شويد ۴- علاج همه بيماريها ارتباط با خداست۵- هر آنچه را برايتان پيش مي آيد بپذيريد.

فصل چهارم- آيا خدا مرده است؟
مارتينلوتر بنيانگذار كليساي پروتستان با مشكلات و خطرهاي بي شماري مواجه بود. روزي همسر او متوجه شد كه مارتين سخت افسرده و دلتنگ است همسر مارتين لباسي سياه بر تن كرد و روبروي اوايستاده، مارتين با تعجب پرسيد: چرا لباس سياه پوشيده اي؟ همسرش گفت مگر نمي داني خدا مرده است؟ مارتين گفت: چطور مي تواني اين حرف را بزني؟ زن گفت: اگر خدا نمرده است تو چرا اين همه دل تنگ هستي؟ مارتين بي درنگ به اشتباه خود پي برد از اين رو لبخند زد و گفت: بله غمگين بودن كاري شيطاني است.
به نظر شما غم را چگونه ميتوان تعريف كرد؟
بله : غم نتيجه حالت دروني ما نسبت به وقايع بيروني است. كسي كه هنر زندگي كردن را آموخته است، از سختيها و محنتهاي زندگي، نيروي لازم را براي خدمت به خداونددر مخلوقات رنجيده اش كسب مي كند.
سنت فرانسيس به برادران خويش مي گفت: به ياد داشته باشيد كه زنبور عسل ، شيره شيرين عسل را از گلهاي آويشن كه گياهي كوچك وتلخ است مي سازد.

نيايش اول فصل ۵
مادرم! مادر الهي
آن كس كه دست حمايت كننده تو بر او سايه افكنده است، هيچ گاه دستخوش اندوه نخواهد شد.

فصل پنجم- ايمان زن نابينا
آنجالي به همراه دوستانش نشسته بود و با انها درباره عشق خداوند و رحمتهاي بي كران او سخن مي گفت. او مي گفت: « در همه شرايط خدا را به ياد داشته باشيد زيراو مادر هميشه مهربان ماست. هنگام رنج و شكست به خدا توكل نماييد تا از پيروزي مغرور نشويد واز شكست نااميد.
در همين هنگام زني كه فرزندش را به بغل گرفته بود از آنجا مي گذشت و مي گفت: تو مزه رنج رانكشيده اي كه اين قدر راحت صحبت مي كني. تو از خدا مي گويي، درحالي كه دنيا جهنم است. آنجالي به او گفت: « فورا كودك را زمين بنداز» زن گفت: براي چه بايد اين كار را بكنم. آنجالي گفت: اگر صد سكه صلا به تو بدهم آيا اين كار را مي كني، زن با تعجب گفت «كودكم براي من از هر ثروتي عزيزتر است» آنجالي گفت: آيا فكر مي كني تو كودكت را بيشتر از خدا كه به كودكانش عشق مي ورزد دوست داري؟» زن منظور او را دريافت. اما گفت: پس اين همه رنج وغصه براي چيست؟ آنجالي گفت: همانطور كه كودك تو بيمار مي شود و تو براي درمان او داروهاي تلخ به او مي دهي و به اشك او توجه نمي كني، خدا نيز دردو رنج را براي درمان و روح بيمار ما فرستاده است. كسي از ميان جمع گفت: تو كه اينقدر زيبا صحبت مي كني آيا كسي راديدي كه به خدا ايمان واقعي داشته باشد؟

آنجالي گفت: چندين سال پيش از دهكده اي مي گذشتم. در يك خانه خرابه پير زني را ديدم كه كاملا بي چيز بود. به او گفتم: مادر! تو در اين خانه احساس تنهايي نمي كني، گفت: نه،‌ من همسايه اي دارم كه برايم از همه چيزي بهتر و عزيزتر است.
او گفت: هنگامي كه تنها هستم او را صدا مي كنم، او بي صدا مي آيد. با او حرف مي زنم او گوش مي كند. هر آنچه خداوند برايم بوجود مي آورد خير است و هر چه از غير برايم رخ مي دهد، از جانب خداوند اس. بهترين همسايه من اوست.

فصل ششم- برگزيدگان خدا
مردي دو فرزندش را بسيار دوست داشت، به حدي كه هنگامي غذاخوردن آنها را در آغوش مي گرفت. روزي وقتي به خانه آمد، فرزندانش رانديد. به همسرش گفت: «بچه ها كجا هستند؟» همسرش گفت: « غذايت را نخور تا برايت بگويم»/
زن گفت: اگر كسي دو مرواريد به تو به امانت دهد و روزي بخواهد آنها را پس بگيرد چه مي كني. مرد گفت: فورا به او پس مي دهم. زن گفت: من هم مي خواهم همين را بگويم. بعد دست همسرش را گرفت و او را اتاق بود. جسد فرزندانش را به او نشان داد و گفت: خدا داد. خدا ستاند. مرد كه اشك در چشمانش حلقه زده بودگفت «بله! خداداد. خداستاند».

هر آنچه در ماليكت ما است در واقع از آن خداست و هر چيز تا زماني براي ما است كه خداوند بخواهد. خداوند هر چه را كه از ما گرفت نمي توانيم بگوييم چرا اين كار را كرد يااز او شاكي شويم. اگر خداوند چيزي را كه دوست داريم از ما بگيرد مطمئنا بهتر از آن را به ما خواهد داد. هنگامي كه مشكلات براي انسان بوجود آيد اگر انسان آنها را از هدايايي از جانب خداوند بداند همه چيز براي او سهل مي شود.
شو پنهاور فيلسوف آلماني مي گويد: تنها در رنج است كه انسان خدا را مي بيند.

فصل هفتم – زائران آرامش
دوستم سخت در بستر بيماري بود. پزشكان معالج او را رد كرده بودند. امروز صبح اتفاق عجيبي افتاد. او به ديدار من آمده بود و كاملا سالم بود. به او گفتم: مگر تو بيمار نبودي. او برايم توضيح داد:
« با پزشكان زيادي ملاقات كردم اما فايده اي نداشت. با مصرف داروها روز به روز بدتر مي شدم. از خدا مي خواستم مرا از اين رنج نجات بدهد. اما بدتر مي شدم تا اينكه يكروز ديگر دارو مصرف نكردم و تنها از خدا خواستم قدري از عشقش را در وجودم جا دهد.
روزگاري مرد تاجري زندگي مي كرد كه انبار بزرگي از پنبه داشت. يك روز يكي از كاركناش با شتاب و نگراني به رفته او آمد و گفت «انبار آتش گرفته است».
مرد تاجري باخونسردي گفت: خدا را شكر، خواست خدا بود. آن مرد به او نگاهي از روي تعجب كرد و رفت بعد از چند لحظه برگشت و با شادماني گفت: آن انبار سوخته از آن شما نبوده و مال ديگري بوده است. تاجر گفت خدا را شكر، خواست خدا بود. براي رسيدن به آرامش با خدا مي توانيم.
۱- هر روز صبح كه از خواب بيدار مي شويم، متني در مورد حضور مقدس خدا بخوانيم.

۲- خداوند را مانند مادر و خود را همچون كودكي بدانيم كه در آغوش او نشسته ام.
۳- تمام افكار منفي، حرص، نفرت وشهوت را از خود دور كنيم.

فصل هشتم – به جلو‏، به پيش، به بالا
در يك دهكده كوچك مردي زندگي مي كرد كه تهي دست بود و در كنار خيابان مي نشست. به ندرت پيش مي آمد تا در روز دو وعده غذا بخورد. كم صحبت مي كرد ولي وقتي هم كه صحبت مي كرد، سخنهاي زيبا ودلنشين براي گفتن داشت.
روزي به پيش او رفتنم و از او خواستم تا مرا پند دهد. گفت: به جلو، به پيش، به سوي خدا. من منظور او را متوجه نشدم از او خواستم بيشتر توضيح دهد. او گفت: زمين جاي آسايش نيست پس به جلو حركت كن. در زندگي لحظه اي از تلاش دست برندار زيرا در باتلاق فرو مي رود و به سوي خدا به سمت بالا حركت كن.

فصل نهم- راههاي آسان براي غلبه بر رنج
نيايش: به قلب خويش بنگر، آنجا «او» سلطان تو، مسكن دارد، و راه رسيدن به او راه عشق است. به او و نه خويش عشق بروز! همچون او انديشه كن، خواست او را بخواه و آن چنان كه او فرمان مي دهد عمل كن. نفس كوچك خود را رها كن و در درگاه نيلوفرين او كمال سرور را پيدا كن.

رنج به دو گونه است: ۱- رنجي كه ما خود با زير پا گذاشتن قوانين زندگي بوسيله تفكر ناپاك، احساسات نادرست، تخيل مهار نشده و عواطف نامتوازن، براي خود به وجودمي آوريم. چنين رنجهايي در خدمت هيچ هدف مفيدي نيستند. مي توان با تسلط داشتن بر افكار، خواسته و تخيل وهدايت نيروهاي خود، براي به انجام رساندن هدف حقيقي زندگي از اين گونه رنجها اجتناب كرد. بي شمار از ما بسياري رنجهاي غير ضروري براي خود ايجاد مي كنيم. براي شيري كه ريخته شده گريه مي كنيم. براي چيزهايي كه اتفاق افتاد و ياهنوز روي نداده است نگران مي شويم و اجازه مي دهيم كه اين نگراني لحظه اي حال را خراب كند و با ترس به آينده اي ناشناخته نگاه مي كنيم. ترس از آينده باعث مي شود كه انواع چيزهاي وحشتناك را در نظر مجسم كنيم. نوع دوم رنج، آن است كه از سوي خداوند بر ما نازل مي شود و ناشي ازشكستن قوانين زندگي نيست، اين رنجها بر بهترين ا نسانها و شريفترين روحها نازل مي شود.

اين رنجها بر كريشنا- عيسي مسيح- بودا- زرتشت-موسي و محمد- نانك- چتيانيا و ميرا و به همه عاشقان خداوند و بشريت نازل شد. اين نوع رنج به تنهايي نمي آيد، بلكه نيرويي عظيم وآسايش را با خود مي آورد كه رنج را شيرين مي سازد. اين فرق ميان اين گونه رنج و نوع اول آن است. رنجي كه انساني براي خود خلق مي كند. در حالي كه با اين اثر آرامش بخش خداوند همراه نيست. سخت وتحمل ناپذير مي شود. روح آدمي را مي شكند و او را به ورطه نوميدي مي افكند، اما رنجي كه جانب خدا بر ما نازل مي شود براي خير وخوبي ماست. ما اين را در نمي يابيم تا زماني كه تمام افكار مربوط به نفس را كنار نگذاشته ايم. وقتي كه اين نفس فراموش شود، دست پر مهر خداوند را در هر شرايط و واقعه ي زندگي مشاهده خواهيم كرد. هر آنچه پيش مي آيد به نفع ماست.