فصل اول
انگيزش

چكيده:
به منظور بررسي رابطه بين شيوه هاي فرزندپروري مادران با انگيزش پيشرفت فرزندان آنها دربين دانش آموزان سال سوم دبيرستانهاي دخترانه و پسرانه شهر اردبيل نمونه اي با حجم ۲۰۰ نفر انتخاب شوند. (۵۰ نفر پسر، ۵۰ نفر دختر، ۱۰۰ نفر مادران آنها)

سپس پرسش نامه شيوه هاي فرزند پروري بر مبناي الگوي بامريند روي مادران و پرسش نامه انگيزش پيشرفت هرمنس روي فرزندان آنها اجرا گرديد.
پس از جمع آوري اطلاعات و تجزيه و تحليل آنها توسط نرم افزار كامپيوتريSPSS نتايج نشان داد كه مادراني كه شيوه تربيتي آنها دموكراتيك و آزادگذاري است انگيزش پيشرفت فرزندان آنها بيشتر است.

در اين تحقيق از نظر انگيزش پيشرفت تفاوت معني داري بين دو جنس مشاهده نشد.

مقدمه
آدمي موجودي شگفت انگيز است. مي تواند رويدادها را ادراك كند، به قضاوت هاي پيچيده دست بزند، اطلاعات را به خاطر آورد، مسائل را حل كند و نقشه ها را عملي سازد. اين ماشين پيچيده ممكن است براي مقاصد مختلف به كار افتد؟ مثلا” نقشه جنگ را طرح كند يا به اكتشافات فضايي پردازد انسان ديگر را تحقير كند يا بيماري را نوازش كند و بالاخره خواهان محبوبيت، برتري جويييا دوستي باشد. اينكه آدمي استعدادهاي خود را صرف چه هدفهايي خواهد كرد منوط به انگيزش او است، يعني به نوعي اميال، آرزوها، خواسته ها، نيازها، هوسها، گرسنگي ها، عشقها، تفريحها و ترسهاي او بستگي دارد. (براهني، ۱۳۶۶ )

يكي از هدفهاي روان شناسي به عنوان يك علم، تبيين رفتار است. از اين رو هر موضوعي كه در اين مورد به ما كمك كند بايد مورد توجه قرار گيرد. تبيين رفتار يعني اينكه چرا رفتار اتفاق مي افتد. روانشناسي انگيزش بخشي از پاسخ به اين چرا را ارائه مي دهد. چرا يك موش به جستجوي غذا مي پردازد؟ چرا يك دانشجوي دانشكده سخت تلاش مي كند تا مهندس شود؟ در حالي كه آن ديگري يا كمتر كار مي كند يا كاري انجام نمي دهد؟ جواب سؤال اول اين است كه موش گرسنه است، لكن پاسخ سؤال دوم چندان روشن نيست زيرا انگيزش هر دانشجو به عوامل متعدد بستگي دارد. (شكركن ، ۱۳۷۳)

هدف روانشناسي انگيزش، يافتن علل رفتارهاي ساده و پيچيده است. در حقيقت علم انگيزش در جستجوي علت همه رفتارها است و در نتيجه روانسناسي را در تبيين رفتار ياري مي دهد.

در طول قرنها عده زيادي از متفكران اجتماعي و فلاسفه پيرامون طبيعت انسان به بحث پرداخته اند و در اين بين مطالب نظري خاصي پيرامون انگيزش بيان داشته اند. مثلا” در قرن يازدهم توماس هابز فيلسوف انگليسي معتقد بود كه انسان ذاتا” خودخواه، مخرب و سفاك است و نتيجه گرفت انسانها براي جلوگيري از هرج و مرج بايد خود تسليم قدرت سلطان خودكامه بنمايند.

بعد از هابز، جان لاك انگليسي كه از طرفداران حكومت پارلماني بود ادعا كرد كه انسان ذاتا” صلح جو، پاك طينت و سرشار از حس همكاري است. (به نقل از غفوري ، ۱۳۷۶)
قبل از اينكه به بيان نظريه هاي انگيزش بپردازيم لازم است كه ابتدا تعاريفي از انگيزش عنوان گردد.

تعريف انگيزش :
گيج وبرلاينر انگيزش را به عنوان نيروي محرك فعاليت هاي انسان و عامل جهت دهنده رفتار انسان تعريف كرده اند. آنها انگيزش را به موتور و فرمان اتومبيل تشبه كرده اند در اين مقايسه انگيزش به عنوان نيرو و جهت دهنده تلقي مي شود. (طهوريان و همكاران ، ۱۳۷۴)
اتكنيسون و همكاران انگيزش را به عنوان عامل نيرو و جهت دهنده رفتار تلقي مي كنند. (براهني ، ۱۳۷۱)

اكثر روانسناسان مفهوم انگيزش را به عواملي محدود مي سازند كه به رفتار نيرو مي بخشد و به آن جهت مي دهد يك جاندار انگيخته در مقايسه با يك جاندار ناانگيخته با نيرو و كارايي بيشتري در يك فعاليت درگير مي شود. انگيزش علاوه بر نيرو بخشيدن به جاندار معموالا” به رفتار جهت مي دهد بدين صورت كه مثلا” شخص گرسنه براي جستجوي غذا و خوردن آن برانگيخته مي شود.

بولز مفهوم انگيزش را مفهومي بحث انگيز مي داند چرا كه بعضي از روانشناسان احساس مي كنند كه فقط جنبه هاي نيرويابي رفتار را بايد به حساب انگيزش گذاشت و مكانيزم هاي ديگر(يادگيري و شناخت) مسئول جهت دادن به رفتار هستند. از طرف ديگر بعضي روانشناسان مفهوم انگيزش را غير قابل استفاده مي دانند. ( شكركن ، ۱۳۷۳)

نظريه هاي متعددي در مورد انگيرش بيان شده است كه در اينجا اهم آنها را به ترتيب تاريخي توضيح مي دهيم.
نظريه شناخت گرايي : اصطلاح انگيزش تا آغاز قرن بيستم بكار نمي رفت. طي صدها سال عقيده فيلسوفان بر اين بود كه آدمي موجودي هوشمند است كه آزادانه اهداف خود را انتخاب مي كند و درباره راه و رسم زندگي خود تصميم مي گيرد. عقل بود آنچه را كه آدمي مي بايست انجام دهد مشخص مي ساخت. انسان آزاد و صاحب اختيار بود و خوب و بد و انتخاب بستگي به آموزش وهوش او داشت. فرض بر اين بود كه اگر كسي بداند كدام انتخاب خوب است خود به خود آن را برمي گزيند. چنين تصويري از وجود آدمي فردگرايي ناميده مي شود. (باقري ، ۱۳۷۳)

در اين نظريه مفهوم اراده نقش محكمي دارد و اراده را مثل تفكر و احساس يكي از نيروهاي ذهن مي دانستند و معتقد بودند چون انسان قادر به كنترل اراده خويش است پس بايد مسئول اعمال خود باشد، نه تحت نيروهاي خارج از خود باشد بلكه برعكس براي تحقق بخشيدن به خواسته هاي خود مي تواند جهان را دگرگون كند. (براهني ، ۱۳۶۶)

اما بتدريج مفهوم اراده مورد اعتراض واقع شد. گاهي اوقات آدمي از انگيزه هايي كه اساس رفتار او هستند اطلاع ندارد به همين جهت نيز انگيزه ها را بايد چيزي جدا از فرايندهاي شناخت و تفكر دانست.

اكثر روانشناسان معتقدند كه گرچه نظريه اي شناختي تحليل ارزنده اي از فرايند تصميم گيري بدست داده اما متغييرهاي انگيزشي را از نظر دور داشته است.
با اين حال اكثر روانشناسان در تبيين انگيزش به نظريه شناختي سخت معتقد هستند از جمله جورج كلي مفهوم انگيزش را به كلي بي فايده مي داند به نظر وي رفتار چيزي نيست كه محتاج به انگيخته شدن باشد. بلكه رفتار دائما” فعال است ومساله اصلي، انتخاب رفتار بخصوص از ميان رفتارهاي ممكن است. ( گردون ، ۱۹۹۶ )

از متفكران قرون وسطي سنت توماس اكواينيس و از متفكران اخير دكارت، هابز، اسپنيوزا از طرفداران اين نظريه بودند.
نظريه لذت گرايي : همراه با بحث هاي فلسفي درباره خود و اراده آدمي، اين نظريه نيز به ميان آمد كه آدمي موجودي است در جستجوي لذت و دوري از درد. اين نظريه توسط توماس هابز در قرن هفدهم عنوان گرديد كوششي است براي تبيين علت رفتار و نيايد آن را با مكتب اخلاقي لذت گرايي اشتباه گرفت.

روانشناسان نظريه لذت گرايي را مردود دانسته اند. آنان از اين لحاظ لذت گرايي را قبول ندارند كه اين نظريه بر معرفت خصوصي شخص از تجارب خويش متكي است. ما درباره احساس لذت دروني كه به شخص ديگري دست داده است چه مي دانيم؟ بايد گفت كه آنچه به كام يكي شهد است براي ديگري زهر مي نمايد. از طرف ديگر چون لذت گرايي به بحث تسلطي مي انجامد مردود شناخته شده است. با وجود آن اخيرا” روانشناساني از قبيل پل. ت. يانگ و ديويدس مك كلند نظريه لذت گرايي پيچيده اي را به ميان كشيده اند با اين تفاوت كه مبناي كار اين دانشمندان گزارش كار خصوصي افراد درباره لذت و درد نيست بلكه گرايش و گريز را به طور عيني اندازه گيري مي كنند اين روانشناسان نظريه لذت گرايي آزمايش را پرورش مي دهند. (Borich , Tombary ، ۱۹۹۵)

مك كلند در نظريه لذت گرايي خود مدل برانگيختگي عاطفي را پيش كشيده است منظور او اين است كه پاره اي از محركهاي محيطي به صورت فطري لذت يا درد را برمي انگيزند و در جانداران تمايلي به گرايش يا گريز از اين محركها به عنوان هدف وجود دارد. ميزان هيجان لذت بخشي يا دردناكي كه به جاندار دست مي دهد تابع سطح انطباق قبلي اوست. مثلا” در شرايط عادي صداي بلند آدم را ناراحت مي كند ولي پس از چند ساعت توقف در فرودگاه هواپيماهاي جت،

سروصدا و كوچكترين ناراحتي را ايجاد نمي كند. اگر شدت محرك از سطح انطباق جاندار كمي بالاتر يا پايين تر برود احساس لذت دست مي دهد ولي اگر به نحو بارزي تغيير كند موجب ناراحتي مي شود. (براهني ، ۱۳۶۶)

مك كلند انگيزش را مشتمل بر انتظارات آموخته شده اي در مورد هدفها مي دادند، انتظار اينكه هدف بخصوص واكنش هيجاني مطبوع يا نامطبوعي ايجاد خواهد كرد. جاندار در گذشته هدفهايي را كه مطبوع يافته به دنبال آنها مي رود و از نزديك شدن به هدفهايي كه در گذشته درد و ناراحتي ايجاد كرده اند پرهيز مي كند به اين ترتيب مك كلند تمام انگيزه ها را آموخته شده تلقي مي كند. برانگيختگي عاطفه فطري است ولي انتظارات شخص آموخته شده هستند. (باقري،۱۳۷۳)
اين نظريه در آثار فيلسوفان باستان نيز منعكس است ولي در قرن هجدهم و نوزدهم به اوج خود رسيد و هر چند كه به تدريج از رواج افتاد با اين حال در سالهاي اخير بار ديگر نضج گرفته است.

 

نظريه غريزه ها : صورت افراطي ديدگاه ماشين گرا نظريه غريزه است. غريزه يك نيروي زيستي و فطري است كه جاندار را از پيش آماده مي سازد تا تحت شرايط مناسب به شيوه اي خاص عمل كند. مدتهاي مديدي رفتار حيوانات با غرايز نسبت داده مي شد و گمان مي رفت كه حيوانات روح يا عقل ندارند و قادر به استدلال نيستند. نظريه تحول انواع داروين كه تمايز زيادي بين آدميان و جانداران ديگر قائل نبود در را به روي استفاده از نظريه غريزه براي تبيين رفتار آدميان گشود. داروين معتقد بود كه پاره اي از اعمال هوشمندانه موجودات زنده ارثي هستند كه ساده ترين آنها بازتابها مي باشد مثلا” بازتاب مكيدن در نوزادان كه كه انواع پيچيده اين رفتار را غريزه مي گويند. (Borich , Tombary ، ۱۹۹۵)

در اوايل قرن حاضر نظريه پردازاني از قبيل ويليان جيمز، زيگموند فرويد، ويليام مك دوگال، نظريه غريزه را به صورت يك مفهوم تبييني وارد روانشناسي كردند. بعضي از متفكرين غريزه را قالبي و مكانيكي پنداشتند. ولي مك دوگال آنها را تمايلات غايي هدف جويانه و ارثي دانست. ( براهني ، ۱۳۶۶)
مكدوگال در كتابش تحت عنوان روانشناسي اجتماعي (۱۹۰۸) غرايز زير را عنوان كرده است.

اكتساب، ستيزه جويي، توليد مثل، نفرت، خوارطلبي، ابراز وجود، سازندگي، كنجكاوي، گريز، جمعگرايي ، بعدها مكدوگال فهرست غرايز را تا هجده نوع گسترش داد كه بعضي از آنها به نيازهاي خاص جهاني مربوط بودند.(براهني،۱۳۶۶ )

بعضي نظريه پردازان به يكي از دو غريزه اكتفا كردند مثلا” فرويد معتقد بود كه نيروي اساسي اما نو هوشيار وجود دارد كه عوامل انگيزش نيرومندي در تعيين رفتار هستند يكي غريزه زندگي كه رفتار جنسي تجلي مي كند و غريزه مرگ كه زمينه ساز اعمال پرخاشگرانه هستند . (باقري، ۱۳۷۳)
نظريه غريزه ها در طول ربع اول قرن حاضر رواج فراوان داشت ولي بعدها با مشكلاتي مواجه شد. اشكال اساسي اين بود كه هر كسي به سليقه خود چند غريزه ديگر به به فهرست غريزه ها افزود تا جايي كه در حوالي ۱۹۲۰ تعداد غريزه ها به شش هزار رسيد. (براهني، ۱۳۷۳)
همچنين مردم شناسان متوجه شدند كه بعضي از غرايز در برخي از فرهنگها يافت نمي شود به عنوان مثال ستيزه جويي در تمام جوامع ابتدايي امري رايج نيست در بعضي از جوامع مردم نياز به جنگيدن ندارند. (براهني، ۱۳۷۱)

گرچه نظريه غريزه ها به تدريج از رواج افتاد ولي هرگز به كلي از ميان نرفت و در سالهاي اخير گروهي از كردار شناسان اروپايي مثلا” نيكولاس – تين برگن و روانشناسان تطبيقي آمريكا از قبيل فرانك بينچ مساله غريزه را به شكل جديدي در قالب « نقش پذيري» مطرح مي كنند. اين دانشمندان سرگرم تشيع جزئيات رفتار غريزي مخصوصا” در حيوانات رده پائيني هستند بحث هاي نظري را كنار گذاشته اند و به آزمايشگاه روي آورده اند و در جستجوي مكانيسم هاي فيزيولوژي رفتار غريزي هستند. (براهني، ۱۳۶۶)

نظريه سائق ها : مهمترين نظريه اي كه در حال حاضر مبحث انگيزش ديده مي شود مفهوم سائق است كه نخستين بار در سال ۱۹۱۸ رابت س. وودورت آن را مطرح كرد. منظور او از سائق نيرويي بود كه جاندار را به عمل وامي دارد در مقايسه با عادت كه جهت رفتار را تعيين مي كند. اگرچه منظور وودورت از كلمه سائق، خزانه نيروي كلي جاندار بود ولي به زودي ديگران سائق هاي مختلفي از قبيل گرسنگي، تشنگي و ميل جنسي را مطرح كردند. سائق از نظر اين دسته از روانشناسان عبارت است از تمايل جاندار به گرايش يا دوري از هدفهاي خاص بود. گرچه نظريه سائق ها شباهت زيادي با نظريه غريزه ها دارد ولي به عللي نظريه سائق ها بيشتر مورد قبول روانشناسان قرار گرفت.

زماني كه در سال ۱۹۳۱ فيزيولوژيست آمريكايي والترب كنن مفهوم تعادل حياتي را مطرح كرد نظريه سائق اهميت بيشتري پيدا كرد. مطابق اين مفهوم هرگاه وضع دروني جاندار از حالت عادي منحرف شود بدن او دچار عدم تعادل مي گردد. ظهور سائق هاي رواني، يكي از بدن كم مي شود سائق گرسنگي فعال مي گردد و جاندار به جستجوي غذا مي پردازد و بعد از خوردن غذا تعادل خود را بازمي يابد. (براهني،۱۳۶۶ )

كلارك هال اين نظريه را پيش كشيد كه تمامي رفتارها يا از سائق هاي تعادلي ريشه مي گيرند (سائق هاي اوليه ناميده مي شوند) يا از سائق هاي ثانويه كه خود از سائق هاي اوليه بوجود آمده اند. سائق هاي اوليه نيروهايي هستند كه در درون فرد وجود دارند و به وسيله نيازهاي زيستي نظير گرسنگي و تشنگي ايجاد مي شوند، اين سائق ها باعث ايجاد فعاليت هاي تصادفي مي شوند. اين فعاليت ها ضرورتا” بدون جهت هستند تا زماني كه نياز برآورده شود. اما وقتي كه رفتار برآورده شد نياز از طريق فرايند كاهش سائق و تقويت به عنوان يك عادت آموخته مي شود. سائق هاي ثانويه يا اكتسابي مانند آرزوها و اميال مربوط به پول، عشق، ورزش كردن، نوشتن و يا نواختن موسيقي مي باشند اين سائق ها ناشي از نيازهاي حياتي نيستند بلكه از طريق همراهي با يك سائق اوليه كسب مي شوند.

هال معتقد بود تمام فعاليت هاي اورگانيزم به سمت كاهش تنش جهت داده مي شوند كه اين تنش به وسيله نيازها و سائق ها ايجاد مي شود . ( بوريچ ، تامباري، ۱۹۹۵)
نظريه نيازهاي كمبود – رشد : طبق اين نظريه عمده ترين نيروي انگيزش فرد گرايشي است كه او به رشد و خودشكوفايي دارد در همه ما اين نياز اساسي وجود دارد كه تواناييبالقوه خود را در حد كمال پرورش دهيم و به پيشرفتي فراتر از وضع فعلي خود برسيم. تمايل طبيعي آدمي در جهت شكوفايي و تحقق توانايي بالقوه خود سير مي كند اگرچه ممكن است در اين راه با موانع محيطي و اجتماعي روبه رو شود.

آبراهام مازلو كه يكي از نظريه پردازان و طرفداران اين نظريه است تاثير بسيار مهمي در آموزش و پرورش آمريكا داشته است. نظريه او مبتني بر اين مفهوم است كه ارضاء نيازها «مهمترين اصل زيربناي رشد است» (مازلو، ۱۹۸۷). از نظر مازلو مهمترين خصوصيات انگيزش گرايش به نياز جديد و بالاتر است كه با ارضاء نيازهاي پايين تر ظهور مي كند. وقتي نيازهاي اوليه(پايين تر) مانند نياز به ايمني – ارضاء شد نيازهاي ديگر هم چون نيازهاي انگيزاننده جايگزين آنها مي شود. انگيزه افراد مستقيما” برخواسته از نيازهاي آنها است و لذا انسان در رفتار خويش به ارضاء نيازش گرايش دارد. (بروفينگ، گلاور،ترجمه فرازي، ۱۳۷۵)
سلسله مراتب نيازهاي مازلو عبارتند از :

۱- نيازهاي فيزيولوژيك: گرسنگي، تشنگي و امثال آن.

۲- نيازهاي ايمني : احساس امنيت كردن و دور از خطر بودن.
۳- نيازهاي تعلق و محبت : به ديگران پيوستن، تعلق داشتن.
۴- نيازهاي عزت نفس : اجرا ودستيابي، نشان دادن كفايت در كارها، مورد تاييد ديگران بودن.

۵- نيازهاي شناختي : دانستن، فهميدن، كاويدن.
۶- نيازهاي ذوقي(هنري) : تقارن، نظم و زيبايي .
۷- خودشكوفايي و رسيدن به تحقق نفس و شكوفا ساختن توانايي بالقوه.

مازلو چهار نياز اوليه را نيازهاي كمبودي ناميد. زيرا وقتي كه در انسانها كمبودي پيدا مي شود برانگيخته مي شود تا نيازهاي خودرا تأمين كنند. اما زماني به ارضاء سه نياز ديگر كه آنها باشد نيازهاي وجودي نه به دليل كمبود بلكه به علت علاقه اساسي انسانها به خودشكوفايي، دانش وزيبايي برانگيخته مي شود. (باريچ، تامباري، ۱۹۹۵).

در نيازهاي پيشنهادي مازلو، نيازهاي مراحلي هستند كه بايد در مسير حركت به سمت رشد از آنها گذر كرد. اين مراحل به شكل سلسله مراتبي هستند يعني هر مرحله از نياز، قبل از اينكه نياز مرحله بعدي برانگيخته شود بايد ارضاء شده باشد تا وقتي نيازهاي فيزيولوژيكي برآورده نشود انسان در پي نيازهاي ايمني نيست. همين طور تا زماني كه نيازهاي ايمني تأمين نشود انسان درپي ارضاء نياز به عشق وتعلق برنمي آيد. آنچه كه بيش از هرچيز ازلحاظ نظري مازلو به آن توجه داشت طرح كلي مسئله بود. درابتدا نيازهايي در زندگي انسان انگيزاننده است كه جزء نيازهاي كمبودي باشد وپس از آنكه نيازهاي كمبودي ارضاء شد نيازهايي كه بازتاب علايق دروني انسان براي خودشكوفايي دانش وزيبايي است بروز مي كند. (برونينگ، گلاور، ترجمه خرازي، ۱۳۷۵).
گلدشتاين(۱۹۶۲) و راجرز(۱۹۷۰) از ديگر حاميان اين نظريه هستند.

نظريه اتكينسون درباره انگيزش: اتكينسون مانند هال ولوين تلاش كرد تا تعيين كنندگان رفتار را بشناسد وبين مؤلفه ها، ارتباط رياضي برقرار كند. وجه تمايز اتكينسون از ديگر صاحب نظران پژوهشهاي انگيزش اين است كه وي بر تفاوتهاي ميان فردي بسيار تأكيد مي كند ولي با همه اين احوال نظريه وي با نظريه هاي هال ولوين شباهت بسيار دارد. هال ولوين رفتار را تابعي از حالت موجود ارگانيزم(كشاننده، تنش)، ويژگي هدف يا موضوع عشق (ارزش معشوق، جاذبه هدف)

وعاملي كه بيانگر تجربه ويادگيري است(عادت فاصله روانشناختي ) در نظر مي گيرند. اتكينسون نيز عامل مشابه فردي، متغيرهاي محيطي وتجربي را تعيين كنندگان رفتار مي داند. به نظر اتكينسون رفتار به سوي پيشرفت ناشي از تعارضي است كه بين گرايش نزديكي و دوري بوجود مي آيد. درهر رفتار مؤثر احتمال موفقيت (ودر نتيجه احساس غرور) واحتمال شكست (درنتيجه احساس سرشاري) وجود دارد. بنابراين نيرومندي رفتار مورد انتظار براي تصميم گيري ارگانيزم مبني بر ادامه يا قطع رفتار تعيين كننده است. به عبارت ديگر انگيزه پيشرفت نتيجه تعارض هيجاني اميد به موفقيت وترس از شكست تلقي مي گردد. (خداپناهي، ۱۳۷۶)

فصل دوم
ساختار نظريه اتكينسون

ساختار نظريه اتكينسون
اتكينسون رفتار پيشرفت گرا را حاصل جمع دو مؤلفه عمده يكي اميدبه موفقيت وديگري ترس از شكست مي داند ودر تبيين وتوضيح اجزاء اين دو عامل از علائم و روابط رياضي استفاده مي كند. بطور اساسي تئوري انگيزش پيشرفت اتكينسون را مي توان با فرمول زير خلاصه كرد.
ايجاد تمايل به پيشرفت = (maf + pf + if) + ( ms + ps + Is)
كه دراين فرمول:

Ms = تمايل به موفقيت كه معمولاً به وسيله آزمون تي. اي. تي سنجيده مي شود.
Maf = تمايل به دوري كردن يا احتراز از شكست كه به وسيله آزمون (T.A.Q) سنجيده مي شود.
Ps = احتمال ذهني موفقيت كه براساس مقياس درجه بندي شده از صفر تا يك تعيين مي گردد.
Pf = احتمال ذهني شكست if = ( 1- ps )
IS = ارزش انگيزش (قدرت جاذبه) موفقيت كه دراينجا فرض شده است كه :
IS = ( 1- ps)

If = ارزش انگيزش شكست if = (1- PF )
گرچه اصول اين تئوري در فرمولهاي بالا مستتر است لكن بعضي از فرضيه ها و مشخصات آن را بايد بيشتر مورد مطالعه قرار داد.
اولاً بايد توجه داشت كه اين تئوري بيشتر درمورد شرايط مربوط به پيشرفت صادق است. مثلاً شرايطي موردنظر است كه كه درآن شخص نه تنها خود را مسئول نتيجه نامطمئن اعمال خود مي داند بلكه مي داندكه نتيجه كار او با معيارهاي بهتر وعالي تري مقايسه وسنجيده مي شود.
ثانياً به نظر مي رسدكه درچنين شرايط پيشرفت، دو تمايل متضاد بالقوه تحريك مي شوند. يكي كشش به طرف موفقيت وديگري ميل به فرار از شكست. بعلاوه بايد توجه داشت كه اين انگيزه هاي متضاد قسمتي از خصوصيات ثابت ومداوم هر شخص است وقدرت نسبي اين دو انگيزه در افراد متفاوت است لذا دراين نظريه تفاوتهاي فردي بيشتر درنظر گرفته شده است.

بالاخره بايد متذكر شد كه اين تئوري برخلاف بيشتر تئوريهايي كه درمورد انگيزش است اين نكته را درنظر گرفته است كه ارزش انگيزش يا قدرت جاذبه موفقيت يلا شكست (IS, if) مستقيماً به عامل ذهني انتظار موفقيت و شكست (ps,pf) بستگي دارد به اين معني كه: ارزش انگيزش (قدرت جاذبه) موفقيت وشكست قابع خطي احتمال موفقيت وشكست است (شاملو،۱۳۵۰).

اميد به موفقيت: گرايش اميد به موفقيت درنتيجه سه عامل بدست مي آيد:
(۱) انگيزه موفقيت يا نياز به پيشرفت كه بيانگر كوشش نسبتاً پايدار در جهت موفقيت است.اتكينسون انگيزه موفقيت را توانايي كسب غرور دربازدهي حاصله تعريف مي كند بدين معني كه انگيزه موفقيت يك حالت هيجاني است.

(۲) ارزش تشويقي موفقيت عامل بعدي است كه اتكينسون به كار مي برد. وي معتقد است كه ارزش تشويقي موفقيت با احتمال موفقيت رابطه معكوس دارد.
(۳) ميزان احتمال موفقيت در تكليف احتمال موفقيت يك هدف شناختي مربوط به انتظار است بدين معني كه آيا آن عمل ابزاري است كه شما را به آن هدف هدايت خواهد كرد يا نه (خداپناهي ، ۱۳۷۶)

اين سه عامل تعيين كننده اميد به موفقيت به صورت حاصل ضرب در اين فرمول تركيب مي شوند.
TS= عامل تعيين كننده گرايش به موفقيت PS×IS× TS=MS
MS= نيرومندي انگيزه
PS= احتمال موفقيت

IS= ارزش تشويقي
هرگاه تكليف دشواري متوسطي داشته باشد TS براي فرد بيشترين نيرومندي را دارد. و هرگاه تكليف تدريجا” آسان شود TS كاهش مي يابد، زيرا فرد ارزش تشويقي موفقيت را از دست مي دهد و هنگامي كه تكليفي تدريجا” دشوارتر مي شودTS كاهش مي يابد زيرا كه PS كاهش مي يابد و همچنين زماني كه احتمال موفقيت ثابت نگه داشته شده باشد TS براي اشخاص با انگيزه پيشرفت (MS) نيرومندتر بيشتر خواهد شد تا اشخاصي كه انگيزه پيشرفت ضعيفي دارند. (سيد محمدي ، ۱۳۷۶)

ترس از شكست : اتكينسون (۱۹۵۷ – ۱۹۶۴) فرض كرد رفتارهاي پيشرفت نه تنها گرايش نزديك شدن به موفقيت بلكه توسط گرايش به دور كردن از شكست نيز هدايت مي شوند. گرايش به دوري از شكست شخصي را براي دفاع در برابر از دست دادن عزت نفس، احترام اجتماعي و دفاع در برابر تنبيه اجتماعي و سرافكندگي برمي انگيزد. گرايش به دوري از شكست كه مخفف آن Taf است با فرمولي محاسبه مي شود كه برابر با فرمول TS است. Tf × Pf × Taf =Maf
ترس از شكست داراي سه مؤلفه ي عمده «انگيزه اجتناب از شكست»، «احتمال شكست» و «ارزش مشوقي شكست» مي باشد.
انگيزه اجتناب از شكست در فرمول فوق نقشي همپاي با انگيزه موفقيت، در اميد به موفقيت را ايفا مي كند.

انگيزه اجتناب از شكست ظرفيتي، براي به تجربه درآوردن شرمساري حاصل از عدم دستيابي به يك هدف (شكست) است(وايند،۱۹۸۹ ).
ترس از شكست اضطرابي را توصيف مي كند كه در رابطه با احساس شكست بوجود مي آيد نه در رابطه با شكست واقعي. فرضيه اتكنيسون اين است كه در اين ويژگي (اضطراب ترس از شكست) تفاوتهاي فردي وجود دارد و عده اي از افراد بيشتر از ديگران واجد چنين اضطرابي هستند. وي پيشنهاد مي كند ترس از شكست با ديگر ويژگي هاي فرد وبا موقعيت خاص وي تركيب مي شود و به شرح زير رفتار موفقيت آميز را تحت تاثير قرار مي دهد.
۱- افرادي كه در متغير ترس از شكست در سطح بالايي قرار دارند عموما” مايلند كه از امور موفقيت آميز پرهيز كنند.

۲- اين افراد معمولا” تكاليفي با درجه دشواري متوسط را برمي گزينند. اتكنيسون براي اين امر دو دليل را ذكر مي كند.
الف : اگر به انجام كار بسيار دشوار بپردازد، هيچ كس آنها را به خاطر شكست سرزنش و نكوهش نمي كند(زيراآنان از شكست واقعي رويگردان نيستند وبلكه از احساس شكست گريزانند)

ب: اگر به انجام وظيفه اي بسيار سهل و آسان بپردازند احتمال اينكه دچار شكست گردند وجود ندارد.
ويژگي هاي افرادي كه واجد ترس از شكست هستند :
۱- از موقعيت هايي كه دقيقا” در آن ارزشيابي خواهند شد پرهيز مي كنند.
۲- ترجيح مي دهند خود را با گروه هايي مقايسه كنند كه با خودشان تفاوت فاحش دارند.
۳- حريم خصوصي خودشان را ترجيح مي دهند.

۴- سنجش مهم و غير دقيق از عملكرد را ترجيح مي دهند.
۵- از مسئوليت گريزان هستند.
۶- هنگامي كه از عهده يك سطح از عملكرد برنيايند ديگران را سرزنش مي كنند. (مئروجاگرن، ترجمه شاملو، ۱۳۵۰)
كارايي نظريه اتكينسون :

كوشش هايي كه براي استفاده از اين تئوري در مورد شناخت كارايي افراد شده است به نتايج متضاد منجر شده است. (۱۹۶۷، اتكينسون، ۱۹۶۶ ، كلينجر) افرادي كه انگيزه آنها موفقيت است حداكثر كارايي خود را در شرايط PS = 50 % نشان نداده اند. (اسميت ، ۱۹۶۶ ،اُ – كوننور، ۱۹۶۵) و به ندرت كارايي افرادي كه انگيزه آنها شكست بوده كم شده است. اتكينسون (۱۹۶۷) در اين باره متذكر شده است كه ممكن است شرايط يا تمايلات ديگري با تمايل موفقيت و شكست مداخله كند و در نتيجه منجر به كم كاري افرادي كه انگيزه آنها موفقيت است و پركاري افرادي كه انگيزه آنها شكست است مي گردد. البته صحت اين گونه توجيه كاملا” معلوم نيست، ولي بايد توجه داشت كه عدم موفقيت در پيش بيني كارايي خيلي تعجب آور نيست، در صورتي كه پيچيدگي عواملي را كه سبب كارايي مي شوند در نظر داشت بعلاوه مي توان گفت كه تمايل به انتخاب و ميل به پشتكاري ممكن است تاثير دراز مدت يا كوتاه مدتي در شرايط تربيتي داشته باشد. گويا تحقيقات كوتاه مدت اين موضوع را روشن نكرده است.(مئر،جاگرن، ترجمه شاملو، ۱۳۵۰)

نتيجه :
از آنچه گفته شد روشن مي شود كه تئوري اتكينسون قادر است به دقت گرايش افراد را به سوي درجات متوسط موفقيت بين افراد موفقيت گرا و شكست گرا تشخيص دهد علت اينكه نتايج تحقيقات درباره كارايي افراد مشخص نبوده، مي توان آن را تا اندازه اي مربوط به كيفيت پيچيدگي كارايي دانست.
بالاخره گرچه صحيح نيست بگوييم اين مدل تئوري فقط در شرايط رقابت انگيز اجتماعي داراي اعتبار مي باشد. معهذا بيشتر تحقيقات در شرايطي انگيزه پيشرفت را اندازه گيري كرده اند كه تا اندازه اي رقابت در ميان بوده است. در شرايطي كه رقابت شخص با خودش بوده نه با اجتماع، نتايج مشابه به دست نيامد. (مئر ، جاگرن، ترجمه شاملو ، ۱۳۵۰)

نظريه مك كلند پيرامون انگيزه پيشرفت
مك كلند علاقه مند به رشد انگيزه پيشرفت و پيامدهاي اجتماعي آن بود. او در اصل به علت

علايق نظري به موضوع شخصيت و سازوكارهاي فرافكن، كار خود را در زمينه نياز به پيشرفت آغاز كرد. مك كلند در اين زمينه چندين فرضيه را بيان مي كند :
۱- افراد از لحاظ درجه اي كه پيشرفت را تجربه اي رضايت بخش تلقي مي كند با هم تفاوت دارند.
۲- افرادي كه نيازمند به پيشرفت زيادهستند،موقعيتهاي زيرراترجيح مي دهند ودرآنهاسختتر به كار مي پردازند تا افرادي كه نياز به پيشرفت كمي دارند.
الف- موقعيت هاي مشتمل بر مخاطره متوسط : در مواردي كه مخاطره اندك باشد احساسات مربوط به پيشرفت در حداقل خواهد بود و در مواردي كه مخاطره بسيار باشد احتمالا” پيشرفت حاصل نخواهد شد. بنابراين آنها بيشتر موقعيت هاي مخاطره آميز متوسط را ترجيح مي دهند.
ب – موقعيت هايي كه در آن آگاهي از نتايج فراهم مي شود: شخصي كه داراي انگيزه پيشرفت زياد است مايل است بداند آيا به حصول پيشرفت نائل آمده است يا نه.

ج – موقعيت هايي كه در آن مسئوليت فردي فراهم مي شود: شخصي كه گرايش به پيشرفت دارد مي خواهد مطمئن گردد كه كسي غير از او براي پيشرفتش امتياز نگيرد.

۳- از آنجا كه اين سه نوع موقعيت در نقش كار آفريني يافت مي شود، افرادي كه نياز بسيار براي پيشرفت دارد به نقش بازرگانان كارآفرين به عنوان حرفه اي مادام العمر جلب مي شود.

مك كلند همچنين علاقه مند به پژوهش در مورد چگونگي پيدايش انگيزه بود ولي اعتقاد داشت كه پيدايش انگيزه پيشرفت در افراد به شيوه هاي تربيتي كه والدين براي تربيت فرزندانشان به كار مي برند بستگي دارد. (باقري، ۱۳۷۳)

مك كلند با بررسي بحثهاي سنتي كه تلاش مي كردند پيدايش و سقوط تمدنها و الگوهاي رشد اقتصادي را توضيح دهند به اين نتيجه رسيد كه سازه اي رواني، كه همان سطح انگيزش اجتماعي كلي مردم جامعه مي باشد، كمتر ازسهم شايسته خود مورد توجه قرار گرفته است. به عقيده او تفاوت در سطح انگيزه براي پيشرفت، تا حد زيادي مسئول الگوهاي رشد و سقوط اقتصادي بوده است. وي در مجموعه مطالعه منحصر به فردي براي اثبات پيشنهاد خود تلاش كرد. براي

نمونه در يكي از پژوهش هاي اوليه به بررسي تمدن باستاني يوناني هاي آتن مي پردازد. به طور كلي اين چنين فرض مي شد كه پيشرفت آتن، ناشي از توسعه اقتصادي بوده و نه علت آن، كه به نوبه خود، سوگيري پيشرفت در مردم را به وجود آورد. مك كلند استدلال مي كند كه عكس آن نيز درست است. يعني سطح انگيزش پيشرفت، جوي رواني به وجود آورد كه در آن توسعه اقتصادي بعدي را براي مردم آتن ممكن ساخت. (مسدد ، ۱۳۷۳)

تحقيق مك كلند و همكاران او بعدها بر روي سه نياز متمركز شد: نياز به پيشرفت، نياز براي پيوستگي و نياز به قدرت.
نياز به پيشرفت آرزو وتمايل افراد براي دسترسي به اهداف و نشان دادن شايستگي، تسلط و اقتدار آنها را منعكس مي كند. افرادي كه نياز براي پيشرفت در آنها بالا است تمام تلاش هايشان را جهت تسريع انجام كار و انجام تمام و كمال آن مصروف مي دارند.

نياز براي پيوستگي معادل نياز به عشق و تعلق مازلو است اين نياز تمايل به تعامل اجتماعي، عشق و عاطفه را توصيف مي كند.
نياز به قدرت منعكس كننده قدرت كنترل شخص بر كار خود و ديگران است.

مك كلند بيش از هر محققي به بررسي انگيزه پيشرفت پرداخته است. روش تحقيق وي در اين زمينه به كار گيري آزمون اندريافت موضوع(تي.اي.تي.موراي) بوده است به نظر او انگيزه پيشرفت وقتي در كار است كه شخص در فعاليتهاي خود معيار ممتازي را الگو قرار دهد و يا در پي موفقيت باشد.
رفتار و انگيزه پيشرفت

يك انگيزه طبقات خاص از رفتار را در حالت آمادگي قرار مي دهد. انگيختگي انگيزه پيشرفت، فرد را آماده مي سازد تا (۱) تكاليف نسبتا” چالش انگيز را انجام دهد. (۲) در تكاليف دشوار پايداري كند. (۳) موفقيت شغلي و رفتاري بازرگاني را دنبال كند. (مك كلند، ۱۹۸۵)

افرادي كه نياز به پيشرفت زيادي دارند در تكاليفي كه به آنها گفته شده از نظر دشواري، متوسطند. بهتر است كه افرادي كه با نياز پيشرفت كم عمل مي كنند ولي افراد با نياز پيشرفت زياد بهتر از افراد با نياز پيشرفت كم در تكاليف آسان يا دشوار عمل نمي كنند. عملكرد در تكليف نسبتاً شوار براي فرد با نياز پيشرفت زياد، مشوق مثبتي را فراهم مي آورند كه فرد با نياز پيشرفت كم آن را تجربه نمي كند. فرد با نياز پيشرفت زياد به دنبال چالش متوسط است زيرا اين نوع چالش مهارت و توانايي وي را بهتر مي آزمايد.

افراد با نياز پيشرفت زياد نه تنها تكاليف نسبتاً دشوار را ترجيح مي دهند، بلكه پايداري بيشتري نيز در اين تكاليف دارند. طبق نظر فيدر افراد پيشرفت گرايي زياد، هنگام روبه روشدن با شكست در تكاليف دشوار در مقايسه با افراد پيشرفت گرايي كم پايداري زيادي نشان مي دهند.
همچنين مك كلند بين نياز پيشرفت اشخاص و الگوي رفتاري مربوط به امور بازرگاني، همبستگي نيرومندي مي بينند. وي دانشجويان را از نظر نياز به پيشرفت مورد بررسي قرار داد و انتخاب هاي شغلي آنها را ۱۴ سال بعد پي گيري نمود.او متوجه شد %۸۳ بازرگانان، ۱۴ سال قبل نمرات بالايي در نياز به پيشرفت داشتند. بنابر نظر مك كلند، افراد با نياز پيشرفت زياد و بازرگانان رفتارهاي مشتركي دارند كه عبارتند از :

الف: هر دو خطرپذيري متوسطي را ترجيح مي دهند.
ب: هر دو ترجيح مي دهند مسئوليت اعمالشان را بپذيرند.
ج: هر دو پسخوراند عملكرد عيني و سريع را ترجيح مي دهند.

د: هر دو رفتار بسيار ابتكاري و اكتشافي نشان مي دهند.(مك كلند، ۱۹۸۵)
نظريه موراي
هنري موراي نخستين نظريه پرداز شخصيت به اين مجادله علاقه مند بود كه آيا شخصيت به صورت ساختار صفات بهتر توصيف مي شود.(آلپرت، ۱۹۶۱) يا به صورت پوياتر بر حسب نيازها يا انگيزه ها بهتر توصيف مي گردد. از نظرموراي، بسياري از رفتارها(نه همه آنها) توسط مجموعه اي از نيازهاي انساني همگاني كنترل مي شوند. مهمترين كمك موراي به مطالعه انگيزش، مفهوم نياز اوست و نيازها پايه فيزيولوژيكي دارند و نيروهاي زيست شيميايي را در مغز درگير مي سازند. نيازها يا از فرايندهاي دروني و يا از وقايع بيروني ناشي مي شوند ولي همه نيازها در شخص توليد تنش مي كنند و شخص براي كاهش تنش با اارضاء نمودن نياز عمل مي كند هر فرد را مي توان صاحب مجموعه مشخص از نيازهاي اساسي در نظر گرفت كه رفتارش را در جهت ارضاء آن نيازها كه براي شخصيتش حياتي هستند نيرو بخشيده وهدايت مي كند.(سيد محمدي، ۱۳۷۶).

بر خلاف رويكردهاي شناختي، مفهوم نظري موراي بيشتر متأثر از مدلهاي بيولوژيكي بود تا فيزيكي. بر طبق نظر وي محيط مي تواند نياز را بروز دهد و مي تواند موانعي در جهت بازداري از نياز و رفتار مربوط به هدف ارائه دهد او بين محيط ادراك شده و محيط مورد هدف فرق مي گذارد. به نظر موراي چيزي كه اهميت دارد محيط ادراك شده است و افراد بر اساس ادراك خويش از محيط اطراف عمل مي كنند. (واينر، ۱۹۹۰)

موراي فهرستي از نيازهاي انساني را تهيه كرد كه عبارت بود از : نيازهاي متضاد (مثل تسلط و دنباله روي) نيازهاي عقلي (مثل درك كردن) نيازهاي تلاش (مثل پيشرفت) نيازهاي اجتماعي (مثل مهرورزي) و نيازهاي دفاعي (مثل تحقير گريزي) .

در نظام موراي جفت بودن نيازها مهم بودند زيرا وي معتقد بود تمام نيازها تا اندلزه اي با يكديگر هماهنگ اند. يك نياز امكان دارد با نياز ديگر در تضاد باشد. امكان دارد نيازهاي ديگر در هم ادغام شوند (مثل پرخاشگري و تسلط) در حالي كه نيازهاي ديگر ممكن است يكديگر را تسهيل نمايند (مثل پيشرفت و عمل متقابل)

تعريفي كه موراي از نياز ارائه مي دهد اين است كه « نياز تصور آدمي از نيرويي است كه در مغز جاي دارد و انديشه و عمل را چنان تنظيم مي كند كه وضعيت موجود نامطلوبي را به جهت معين تغيير مي دهد» در اين تعريف مقصود موراي از تنظيم انديشه و عمل اين است كه حركت و فعلي را كه نياز موجب گردد تصادفي و خود به خودي نيست و مقصود از وضعيت نامطلوب اين است كه نياز زاده نارضايتي است و آدمي را به سوي هدف رضايت بخش متوجه مي سازد از نظر نيازها پنج ويژگي عمده دارند كه عبارتند از :

۱- نتيجه مستقيم يك جريان دروني(انگيزه دروني) يا نتيجه عوامل خارجي هستند.
۲- هميشه با يك حالت اففعالي يا هيجاني همراهند.
۳- خفيف يا شديد هستند.
۴- گذرا يا كم دوام يا پايدار و با دوام هستند.

۵- سبب رفتاري نمايان يا فعاليت رواني نا آشكار(خيال بافي) مي گردند.
موراي در تشكيل شخصيت به عوامل زيستي اهميت زيادي مي دهد. جمله معروف «اگر مغز نباشد شخصيت نيست» مؤيد تكيه بيش از حد موراي بر پايه هاي زيستي است. نظريه موراي در شخصيت ريشه در نظريه فرويد دارد اما با آن فرق دارد. موراي به نيروي تحركي شخصيت و انگيزش اهميت زيادي مي دهد. مهمترين نيروهاي تحريكي شخصيت از نظر موراي عبارتند از : نيازها (انگيزه هاي دروني) فشارها (محرك هاي خارجي)، نيروهاي عاطفي، ارزشها و عمل متقابل نيازها و فشارها هستند.(سياسي ، ۱۳۷۰)

ويژگي هاي افراد پيشرفت گرا
افراد با نياز به پيشرفت زياد به دنبال كسب شهرت در گروه ها بوده و ظاهراً در تلاش براي كسب قدرت يا نفوذ، مايل به يافتن راهي براي نشان دادن خودشان به ديگران هستند مثلاً دانشجوياني كه انگيزه پيشرفت زياد دارند، گرايش به نوشتن نامه به روزنامه دانشگاه دارند آنها همچنين به بحث كردن با استاد متمايل بوده و به كسب امتيازات در كلاس مشتاق ترند. (ونر ، ۱۹۷۳)

افراد پيشرفت گرا از اعتماد به نفس برخوردار هستند. مسئوليت فردي را ترجيح مي دهند و علاقه دارند كه از نتايج كار خود مطلع شوند. نمرات درسي آنان خوب است، در فعاليت هاي دانشگاهي شركت مي كنند در انجام كارها همكاري با متخصصان و صاحب نظران را به همكاري با دوستان خود ترجيح مي دهند و در برابر فشارهاي اجتماعي بيروني مقاومت نشان مي دهند. اشخاص پيشرفت گرا داراي خصوصياتي هستند كه در بازرگانان پركار و جاه طلب ديده مي شود ب

ه همين جهت آنها به مشاغلي مانند خريد و فروش سهام و يا مديريت كارخانه ها را بر ساير مشاغل ترجيح مي دهند مك كلند به اين نتيجه رسيد كه پيشرفت گرايي اساسي ترين عامل انگيزش در رفتار رهبران سازمانها، خطرجويان، بنيان گذاران اقتصاد جهان و به طور كلي افراد توسعه جو مي باشند (مك كلند، ۱۹۸۵)
به طور كلي مهمترين خصوصيات افراد پيشرفت گرا عبارتند از:

۱- آنها ترجيح مي دهند به تكاليفي بپردازند كه درجه دشواري متوسطي داشته باشند و دوست ندارند با تكاليف آسان كار كنند چون هيچ رضامندي براي آنها حاصل نمي شود و به علت پائين بودن موفقيت، تكاليف خيلي دشوار را دوست ندارند.
۲- آنها دوست دارند روي موقعيت هايي عمل كنند كه كنترل بيشتري بر نتيجه عمل دارند.
۳- آنها تكاليفي را دوست دارند كه عملكردشان با ديگران مقايسه شود و از نتايج كارشان بازخورد بگيرند. (غفوري، ۱۳۷۶)
بررسي پژوهشهاي انجام يافته

در اين قسمت تحقيقات مربوط به فرزند پروري و رابطه آن با انگيزه پيشرفت ارائه مي گردد.
۱- فرزند پروري با انگيزش پيشرفت
– تحقيق مارتين در سال ۱۹۷۵ به اين نتيجه رسيده است كه والدين گرم و پذيرا از ديگران در انتقال ارزشها و هدفهاي خود به فرزندانشان تأثير مي گذارند. طرد بيش از حد كودكان غالباً با رفتار مشكل برانگيز آنان ارتباط دارند. (پاسايي،۱۳۶۸ )

– در يك بررسي توسط بامريند (۱۹۷۳) فرزندان والدين قاطع و اطمينان بخش، مستبد و سهل گير را از نظر مسئوليت اجتماعي كه اين مسئوليت اجتماعي عبارت بود از رفتار دوستانه داشتن، همكاري كردن و جوياي موفقيت بودن، مورد ارزيابي قرار گرفتند نتايج نشان داد كه تربيت قاطع و اطمينان بخش با تأكيد مسئوليت براي پسرها و استقلال براي دخترها است. در اين تحقيق كفايت اجتماعي پسراني كه والدين آزاد گذار هوشيار داشتند همانند پسران با والدين قاطع و اطمينان بخش بود. (بامريند، ۱۹۷۳)

– مطالعات مختلفي كه در كشور آمريكا و ساير كشورها به وسيله محققين مختلف مانند بامريند، الدر، هاريس و هووارد، هافمن و لوئيس به منظور بررسي رابطه بين شيوه هاي فرزند پروري با متغييرهاي عزت نفس، استقلال و رقابت صورت گرفته به اين نتيجه رسيده اند كه والدين اطمينان بخش به احتمال زياد فرزنداني داراي اعتماد به نفس، عزت نفس زياد، پيشرفت طلب، مستقل و احساس مسئوليت دارند. (ياسايي، ۱۳۶۸)

– هم چنين تحقيقات الدر، لوئيس و پيترسون در سال ۱۹۸۴ نشان داد كه نوجواني كه والدين خودكامه دارند كمتر متكي به خود هستند و نمي توانند به تنهايي كار انجام دهند يا از خود عقيده اي داشته باشند يا مستقلانه مسئوليت قبول كنند در ضمن اين نوجوانان اعتماد به نفس كمتر و استقلال و خلاقيت و پيشرفت كمتري دارند، ذهن كنجكاو ندارند، از نظر اخلاقي كمتر رشد يافته هستند و در برخورد با مشكلات روزمره عملي، تحصيلي و ذهني انعطاف پذيري كمتري دارند. (باقري ، ۱۳۷۳)

– تحقيق شكركن تحت عنوان بررسي رابطه بين شيوه هاي فرزند پروري با انگيزش پيشرفت به اين نتيجه رسيد كه هر چه سن آغاز به كارگيري استقلال آموزي، تسلط آموزي، مراقبت آموزي پايين تر باشد، ميزان انگيزش پيشرفت بيشتر است به عبارت ديگر اين اين تحقيق نشان داد كه اگر والدين استقلال، تسلط و مراقبت آموزي پسرانشان را از سنين پائين آغاز كنند اين پسران احتمالاً از انگيزه بالاتري برخوردار خواهند بود. (شكركن، ۱۳۷۳)

– بخشي از پژوهش هاي مك كلند در زمينه نياز پيشرفت به چگونگي تكوين و پيدايش اين انگيزه مربوط است. به اعتقاد وي پيدايش انگيزه پيشرفت در افراد به شيوه هاي تربيتي والدين آنها بستگي دارد افراد داراي نياز پيشرفت در محيط هايي پرورش مي يابند كه از آنان انتظار كفايت و لياقت مي رود و در سنين پايين به آنها استقلال داده مي شود و اقتدار گرايي پدري اندكي وجود دارد و عاري از سلطه گري مادري هستند. (مك كلند، ۱۹۸۷)

– تحقيق وينتر باتوم (۱۹۸۶) نشان داد كه مادران پسرهاي پيشرفت گرا در مقايسه با مادران پسرهايي كه انگيزه پيشرفت كمتري داشتند از فرزندان خود در كسب مهارتها و استقلال انتظارات بيشتري داشتند تا در سن ۷ سالگي رفت و آمد در شهر را ياد بگيرند، كارهاي جديد و مشكلي انجام دهند و در كارهايي كه مستلزم رقابت است از خود برتري نشان دهند. برعكس مادران پسرهايي كه انگيزه پيشرفت در آنها ضعيف بود محدوديت هاي زيادي براي فرزندان خود اعمال مي كردند اتكاء به نفس را در آنها ترغيب نمي كردند و آنها را متكي بر خانواده بار آورده بودند اين مطالعه نشان داد كه آموزش استقلال، تسلط و مراقبت در سنين پائين به كودكان در رشد انگيزش پيشرفت انگيزش آنان مؤثر است. (وينتر باتوم، ۱۹۸۹)
تايلر طي يك بررسي نشان داد كه هم راهبردهاي تربيتي مناسب كه از طرف والدين اعمال مي شود وهم تنبيه براي موفقيت تحصيلي مهم است. اگرچه تلفيقي از تربيت خوب با تنبيه مناسب در موفقيت بيشتر تأثيرگذار است وبالعكس تلفيق بدتر زماني است كه تربيت بد همراه با تنبيه بد باشد دراين صورت بر عملكرد تحصيلي تأثير منفي دارد.(تايلر، ۱۹۹۲).

بامريند درسال ۱۹۶۷ طي مطالعات خود درمورد ابعاد رفتاري والدين وتأثير آن بر كودكان دريافت كه:
– والدين مستبد و قدرت طلب داراي فرزنداني هستند كه از نظر خويشتن داري در سطح متوسط قرار دارند وتا حدود زيادي گوشه گير ونسبت به ديگران بي اعتنايي مي كنند(به نقل از ماسن، ۱۹۷۰).

– والدين مستبد و قدرت طلب داراي فرزنداني هستند كه از نظر خويشتن داري در سطح متوسط قرار دارند و تا حدود زيادي گوشه گير و نسبت به ديگران بي اعتنايي مي كنند. ( به نقل از ماسن (۱۹۷۰))

– مطالعات پارسوتر و آدلس نشان داد كه والدين با انتظارات متفاوت خود به گونه اي مختلف برانگيزش پيشرفت فرزندان خود اثر مي گذارند پژوهش آنها روي دانش آموزان كلاس هاي پنجم تا يازدهم بود. با توجه به اينكه والدين معمولا” انتظار داشتند كه پسرها در رياضيات موفق تر از دخترها باشند اين انتظار برآورده شده و توفيق پسرها در اين درس بيشتر از دخترها بوده است. در اين تحقيق همچنين مشاهده گرديد كه مادران از سنين پيش دبستاني، پسرها را بيشتر از دخترها، به استقلال و خود كفايي و تسلط بر محيط و پيشرفت ترغيب مي نمايند. (پارسونز، آدلس ، ۱۹۸۲)

– تحقيقات كاندري و داير در سال ۱۹۷۶ نشان داد كه وقتي زنان در مشاغل مردانه با مردان رقابت مي كنند ترس از موفقيت در زنان بيشتر مي شود. وقتي مردان نيز در موقعيت هايي مطرح مي شوند كه با نقش جنسي آنها مغايرت دارد واكنشي شبيه زنان نشان مي دهند. (شهرآراء ، ۱۳۷۵)
– يافته هاي استوارد و چستر در سال ۱۹۸۲ نشان داد كه مردان و زنان از نظر انگيزه پيشرفت با يكديگر مشابه هستند و ترس از موفقيت در هر دو جنس به يك ميزان مشاهده مي شود .(شيخي فيني، ۱۳۷۲)

– در ايران مطالعه عبداللهي در سال ۱۳۷۰ نشان داد كه در مورد ترس از موفقيت بين دختران و پسران دانش آموز و دانشجو تفاوت معني داري مشاهده نمي شود و در بسياري از دختران انگيزه پيشرفت قوي ديده مي شود. (شهر آراء، ۱۳۷۵)
مطالعات ترزمر، زوكرمن و ويلر در سال ۱۹۷۷ نيز نشان داده است كه تفاوتهاي جنسي در ترس از موفقيت نه معني دار است و نه ثبات و پايايي دارد. (باقري ، ۱۳۷۳)

با در نظر گرفتن پژوهشهايي كه ارائه شد بيشتر پژوهشها به پژوهش هاي قاطعي در زمينه موضوع ذكر شده نرسيده اند و در بيشتر موارد نتايج ضد و نقيض است كه به نظر مي رسد عوامل ديگر در اين متغيير (انگيزش پيشرفت) علاوه بر شيوه هاي مختلف فرزند پروري مؤثر است. از جمله اين عوامل، عوامل اقتصادي اجتماعي و فرهنگي و غيره مي باشد كه در تحقيقات بايستي به آنها توجه شود. بنابراين لازم است تحقيقات مختلف در اين مورد صورت گيرد تا اهميت مسأله بيشتر مشخص و جوانب آن بيشتر شكافته شود.

تلفيق و نتيجه گيري از تحقيقات پيشين
در نتيجه گيري ازپژوهشهاي انجام گرفته پيرامون موضوع پژوهش مي توان به موارد زير اشاره كرد:
تحقيقات انجام گرفته در زمينه ارتباط فرزند پروري با انگيزش پيشرفت به اتفاق معتقدند كه بين فرزند پروري به روش اقتدار منطقي والدين با انگيزش پيشرفت فرزندان آنها رابطه مثيت وجود دارد. به اين معني كه والديني كه با فرزندان خود رابطه گرم و صميمي دارند و به كودكان استقلال عمل مي دهند و به نظر آنها اهميت مي دهند و بر اعمال كودكان نظارت منطقي دارند انگيزه پيشرفت فرزندان آنها زياد است (از جمله تحقيقات مك كلند ۱۹۸۵ ، بامريند، ۱۹۷۳،شكركن، ۱۳۷۳)

به لحاظ اينكه تحقيقي در زمينه ارتباط بين فرزند پروري با انگيزش پيشرفت صورت نگرفته است و در خارج از كشور نيز تحقيق در اين مورد كم صورت گرفته است محقق را برآن داشته است كه ارتباط بين اين دو متغيير را بررسي نمايند و از طرف ديگر اهميت تعليم و تربيت و پرورش كودك و لزوم آگاهي دادن به والدين جهت تربيت كودكان فعال، مستقل و پيشرفت طلب واينكه رفتار و برخورهاي آنها چه تأثيري در انگيزش فرزندان آنها دارد محقق را بر آن داشت تا به پژوهش در اين موضوع مهم بپردازد.