چکيده
اين پايان نامه با هدف بررسي رابطه تيپ شخصيت و ارتباط پنهاني با جنس مقابل ، تدوين شد . براي اين منظور نمونه اي به حجم ۶۰ نفر متشکل از ۳۰ دانشجوي دختر بين سنين ۲۵ – ۱۸ ، مجرد دانشجوي شهر تهران که با جنس مقابل رابطه پنهاني نداشتند و ۳۰ دانشجوي دختر بين سنين ۲۵ – ۱۸ ، مجرد ، دانشجوي شهر تهران که با جنس مقابل رابطه پنهاني داشته انتخاب شد . فرض بر اين بود که بين ۲ متغير ذکر شده در بالا ، رابطه معنادار وجود دارد و همچنين بين ميزان نوروتيک و سايکوتيک و ارتباط پنهاني با جنس مقابل نيز رابطه معنادار وجود دارد.

براي سنجش ارتباط داشتن يا نداشتن با جنس مقابل، به پرسش اکتفا شد و از نمونه در دسترس استفاده شد. و براي اندازه گيري تيپ شخصيت (برونگرايي- درونگرايي) از پرسشنامه ۵۷ سئوالي آيزنک کمک گرفته شد. بعد از انجام امور آماري هر ۲ فرضيه رد شد و بر اين اساس ميزان برونگرايي و درونگرايي در گرايش جوانان (نمونه مورد نظر) به جنس مقابل تاثير ندارد و همچنين ارتباط معناداري در رابطه ي ارتباط با جنس مقابل و ميزان نوروتيک يا سايکوتيک مشاهده نشد.

فصل اول

مقدمه
درک لزوم مطالعه روانشناسي شخصيت، چندان دشوار نيست. شناخت شخصيت، ويژگيها، چگونگي شکل گيري، عوامل موثر در ايجاد شخصيت و مسائل از اين قبيل، ارضاي حسن کنجکاوي و ميل به حقيقت جويي را در انسان به دنبال دارد زيرا اين شناخت نوعي خودشناسي است و شخص هنگام مطالعه غالباً آن دانسته ها را با خود مقايسه کرده و احتمالاً با اين شناخت نوعي طبقه بندي انجام مي دهد. يعني خود را در يکي از تيپهاي شخصيتي قرار مي دهد.

از سوي ديگر، اين شناختها و اطلاعات به شخص امکان مي دهد که در ارتباط متقابل با ديگران موضع گيريهاي مناسب و آگاهانه داشته باشد. به عنوان مثال، اگر مادري بداند که کودکان در حدود سنين ۳ تا ۴ سالگي بيشترين ميزان حسادت را نشان مي دهند، چنانچه کودک خود را در اين سنين حسود ببينند، دچار نگراني و اضطراب نخواهند شد، زيرا مي دانند که اين ويژگيها يک حالت طبيعي در سن خاص کودک اوست.

امروزه بحث ارتباط ميان فردي در جامعه اي به گستردگي جامعه ي ما با اين ميزان رشد و شکوفايي، با توجه به اهداف و برنامه هاي تعيين شده، جاي کنکاش و بررسي بيشتر دارد. از طرفي کانال هاي فراوان اطلاعات و ورود تکنولوژيهاي گوناگون ايجاب مي کند حساسيت ويژه اي نسبت به ارتباط پنهاني دختر و پسر به عنوان زيرمجموعه ي ارتباط ميان فردي داشته باشيم. تهاجمات فرهنگي بنابراين دارند، ارزشهاي فرهنگ غربي را که گاهاً در جامعه ي ديني ما ضد ارزش محسوب مي شود، بر قشر جوان تحميل و نهادينه کنند و اين مي تواند در دراز مدت مخرب باشد . موضوع ارتباط با جنس مقابل بسيار وسيع و داراي جوانب زيادي است که پرداختن به آن بايد جامع و بدور از تعصبات و سوگيريهاي شخصي ، گروهي و احياناً همراه با فرض ورزي باشد .

اين پايان نامه در مقطع کارشناسي ، به سهم خود خواسته به بخش ارتباط تيپ شخصيت (درونگرا – برونگرا) و رابطه پنهاني با جنس مقابل بپردازد و براي اين منظور ارتباط پنهاني با جنس مقابل را اينگونه تعريف کرده است : هرگونه رابطه مخفيانه ، بدون اطلاع خانواده ، دختر و پسر که حداقل ۱ ماه از آشنايي آنها گذشته است و در محدوده ارتباط تلفني ، گردش ، سينما ، کافي شاپ وجود دارد.

بيان مسأله
به درستي هرگاه انسان از جامعه مي برد و در تنهايي غوطه مي خورد ، با همان سرعت ، راه به سوي انحراف ، اعتياد و حتي خودکشي و … مي برد . اگر ارتباط انسان ها با يکديگر نبود ، بناي عظيم فرهنگي پا نمي گرفت . هيچيک از دستاوردهاي بزرگ انساني نظير زبان ، خط و … پديد نمي آمد . و بالاخره بايد گفت زيبايي زندگي در جمع انسان ها تجلي مي کند . از آنجا که ارتباط بشر ، به مجموعه ها و انواع گوناگون تقسيم مي شود و گستردگي فراواني دارد ، لذا يکي از شاخه هاي آن ارتباط پنهاني با جنس مقابل است که به دليل اهميت و تأثير بسزاي آن در جنبه هاي مختلف زندگي ، پرداختن به آن ، خالي از لطف نيست …

در علم روانشناسي ، آنجا که شخصيت ، موضوع بحث است ، ۲ نوع يا تيپ شخصيتی مفروض است ، درونگرايي و برنگرايي که مقدمه و همچنين فصل دو ،‌ به تفصيل به آن پرداختم . در اين پژوهش به مطالعه ي ارتباط رابطه پنهاني دختر و پسر با تيپ شخصيت اقدام کردم .
لذا گمانه زني هاي گوناگون ، نقدها و مقاله هاي فراواني که به موضوع ارتباط با جنس مقابل پرداختند ، تمايل من را به انتخاب اين موضوع براي پروژه خود ، برانگيخت .

ضرورت پژوهش
دوستي هاي خياباني و ارتباط پنهاني با جنس مقابل ، عاري از شکوفايي محبت و عشق واقعي است و اگر هم به ازدواج برسد ، هيچ پشتوانه اي ندارد و جامعه را با مشکلات روبرو مي کند .
در آغاز نوجواني و جواني به علت بيداري غرايز و شدت حالات هيجاني ، گرايش دختران و پسران به دوستي با جنس مقابل بيشتر مي شود . داشتن دوست اعتماد به خود را تأييد مي کند و نيازهاي عاطفي و احساسي را تا حدي تأمين مي کند . در صورتيکه پيوند گسسته شود ، شخص نسبت به ارزشهاي وجودي خود دچار شک و ترديد مي شود . بعضي از پسران داشتن دوست دختر را نوعي محبوبيت ، قدرت اجتماعي و موفقيت براي خود محسوب مي کنند و برخي دختران ارتباط پنهاني با پسران را نوعي جذابيت براي خود تلقي مي کنند .
آسيب هاي اجتماعي ، فردي ،‌خانوادگي و عوامل زمينه ساز گوناگوني در ارتباط پنهاني با جنس مقابل وجود دارد . و از آنجا که قشر جوان و نوجوان جامعه که آتي ساز کشور هستند ، سوژه ي اين نوع ارتباط هستند ، لازم ديدم ، اين نوع ارتباط را به عنوان يکي از متغير هاي کارم انتخاب کنم و تا حدي هر چند کوتاه و مختصر به آن بپردازيم . به علاوه انيکه اگر فرضيه اين پژوهش تأئيد شود ، مي توان از بروز آسيب هايي که در اين ارتباط پنهاني در کمين جوانان است ، جلوگيري کرد .

هدف پژوهش
هدف از پژوهش حاضر عبارت است از بررسي رابطه بين تیپ شخصيت (درونگرايي و برونگرايي) و رابطه پنهاني با جنس مقابل در دختران مجرد، دانشجو ، ۲۵ – ۱۸ سال شهر تهران
سوال پژوهش
۱- آيا بين رابطه پنهاني با جنس مقابل و تيپ شخصيت (درونگرايي – برونگرايي) رابطه معنادار وجود دارد؟
۲- آيا بين رابطه پنهاني با جنس مقابل و ميزان نوروتيک و سايکوتيک رابطه معنادار وجود دارد؟
فرضيه پژوهش

۱- بين رابطه پنهاني با جنس مقابل و تيپ شخصيت (درونگرايي- برونگرايي) رابطه معنادار وجود دارد.
۲- بين رابطه پنهاني با جنس مقابل و ميزان نوروتيک و سايکوتيک رابطه معنا دار وجود دارد.
تعيين متغيرها
متغير وابسته رابطه پنهاني با جنس مقابل
متغير مستقل تيپ شخصيت (درونگرا- برونگرا)
متغير کنترل دختران (۲۵-۱۸) سال- مجرد- دانشجو- ساکن تهران
تعاريف مفهومي
تيپ شخصيت : بطور کلي برچسبي که براي طبقه بندي شخصيت فرد مورد استفاده قرار مي گيرد . سنخ شناسي هاي متعددي هر کدام با سيستم طبقه بندي خود وجود دارد . معهذا همه آنها مبتني بر اين فرض است که الگوهاي پيوسته با سبکهاي ثابت عملکرد وجود دارد که مشخص بودن آنها امکان قرار دادن افراد را در يک يا چند سنخ مشخص مي کند . اين فرض هر چند در آن جاي بحث است ، ارزش اکتشافي دارد و تعيين سنخ شخصيت در پژوهش و نظريه هاي شخصيت و اجتماعي جنبه بومي دارد(پورافکاري ، ۱۱۱۱)
درونگرايي

شخصي که در خود فرو رفته است . نسبت به محيط خارج بي توجه و بي علاقه مي شود و رضايت باطني خود را در دنياي دروني خويش مي جويد . ديرجوش ، کم حرف و همواره در حالت تفکر به سر مي برد . در اجتماع چلمن و بي دست و پا مي نمايد (رزم آزما – ۱۹۲ – ۱۹۳)
برونگرايي

روشهاي مشاهده حالات شعور روش سوژه توسط خودفرد مي باشد . مثال: من از ادراکاتم ، احساساتم ، روياهايم ، شناختي فراوان دارم و شاهد و ناظر منحصر به فرد آنها هستم و به علت برخورداري از موهبت درون نگري قادر به تحمل نفسانيات خويش هستم (رزم آزما – ۱۹۳ – ۱۹۲)
رابطه

رابطه ، نسبت . بطور کلي رابطه بين دو يا چند شي ، رويداد يا شخص . ماهيت رابطه ممکن است فرق بکند و معمولاً يکي از موارد زير مورد نظر است . الف) رابطه بين ۲ متغير ، بگونه اي که متغير در يکي از آنها با تغيير در ديگري همراه است . ب) پيوستگي بين ۲ متغير ، بطوريکه درستي يا نادرستي يکي تلويحاً درستي يا نادرستي ديگري را برساند . ج) رابطه بين رويدادها بطوريکه يکي به عنوان پيش آيند ديگري عمل مي کند . د) خويشاوندي.
تعاريف عملياتي

درونگرايي: منظور از درونگرايي نمره اي است که فرد در ميزان E آزمون شخصيت آيزنگ پايين تر از ۱۳ بياورد.
برونگرايي: منظور از برونگرايي نمره است که فرد در ميزان E آزمون شخصيت آيزنگ بالاتر از ۱۳ بياورد.
رابطه پنهاني با جنس مقابل: ارتباط و معاشرت مخفيانه دختر يا پسر با پسر يا دختر بدون اطلاع والدين که يک ماه از آشنايي آنها مي گذرد و بصورت تلفني، ملاقات در کافي شاپ، رستوران، پارک، سينما طي مي شود و يک نوع دوستي بين آنها برقرار است.

فصل دوم
ادبيات پژوهش

تعريف شخصيت
هر انسان و رويدادي در نوع خود منحصر به فرد است. با وجود اين، بين بسياري از انسانها و رويدادهاي زندگي آنها، آنقدر شباهت وجود دارد که بتوان نکات مشترکي را در نظر گرفت و درست همين الگوهاي رفتاري است که روان شناسان شخصيت در پي درک آنند.
روان شناسي شخصيت براي کليت فرد و تفاوتهاي فردي اهميت خاص قائل است . اگر چه روانشناسي شخصيت وجود شباهتهائي بين افراد را قبول دارند‌ ، توجه آنها به تفاوتهاي افراد از يکديگرمعطوف است . چرا عده اي موفق و بعضي ناموفق اند؟ چرا برداشتهاي افراد از امور متفاوت است؟ تنوع استعدادها از کجا ناشي مي شود؟ چرا عده اي به بيماريهاي رواني دچار مي شوند در حاليکه ديگران در همان شرايط سالم مي مانند؟

نظريه پردازان شخصيت ، به کليت انسان نيز مي پردازند . بنابراين ، روابط پيچيده عاميان جنبه هاي مختلف کنش انسان ، از جمله يادگيري ، ادراک و انگيزش را بررسي مي کنند . بلکه بر ارتباط اين فرآيندها با يکديگر نيز متمرکز است . درک نحوه عمل اين فرآيند ها با همديگر و تشکيل يک کل يکپارچه ، اغلب فراتر از شناخت هر يک از آنها به طور جداگانه است . انسان بصورت يک کل سازمان يافته عمل مي کند و در پرتو چنين کليت و سازماني است که بايد شناخته شود . کمتر جنبه اي از کنش انسان را مي توان تصور کرد که شخصيت وي را منعکس نکند . به اين ترتيب ، شخصيت را چگونه تعريف مي کنيم؟ براي عامه ي مردم ، اين کار احتمالاً با قضاوتي ارزش توأم است – يعني اگر کسي را دوست داريد ، به دليل شخصيت «خوب»

اوست . ولي براي دانشمندان و دانشجويان روانشناسي ، اصطلاح شخصيت ، براي تعريف يک زمينه ي مطالعاتي بکار مي رود . هر تعريف از شخصيت ، بازتاب موضوعاتي است که قرار است مطالعه شود و بيانگر روش هايي است که در مطالعه اين موضوعات به کار مي رود . (سياسي / ۱۳۷۹) در حال حاضر ، تعريف واحدي از شخصيت ، که مورد توافق همگان باشد ، وجود ندارد . بعضي از روانشناسان شخصيت ، به افراد و رفتار مشهود آنها توجه مي کنند . بعضي ديگر شخصيت را با توجه به ويژگيهايي چون فرآيندهاي ناهشيار تعريف مي کنند که بطور مستقيم قابل مشاهده نيست و بايد از رفتار استنباط شود . گروهي ، جنبه هاي بيوشيميايي و فيزيولوژيکي کنش انسان را مطالعه مي کنند . وسرانجام ، بعضي از روانشناسان ، شخصيت را تنها از طريق ارتباطهاي متقابل افراد با يکديگر و يا نقشهايي که در جامعه بازي مي کنند ، تعريف کرده اند . بنابراين ، دامنه تعريف موجود و احتمالي ، از فرآيندهاي دوني ارگانيسم تا رفتارهاي مشهود ناشي از تعامل افراد، نوسان دارد .

بديهي است که از شخصيت تعاريف مختلفي مي توان ارائه کرد و چنين نيز شده است . هريک از اين تعاريف ، بر رفتارهاي متفاوتي تکيه دارد و روشهاي مختلفي از مطالعه را اقتضا مي کند . اين تعاريف ممکن است عيني تر و يا انتزاعي تر باشند . تعاريف مي توانند رويدادهايي را تشريح کنند که در درون افراد مي گذرد و يا چگونگي تعادل آنها با يکديگر را در نظر قرار دهند . همچنين مي توانند عاملي را توصيف کنند که مستقيماً قابل مشاهده است و يا از اين استنباط مي شود . اين تعاريف ممکن است خصوصياتي را تشريح کند که از آن عده

خاصي باشد و يا به توصيف ويژگيهايي بپردازند که به اکثريت يا همه افراد مربوط مي شود . در مطالعه تعاريف شخصيت ، دو نکته شايان ذکر است. اول اينکه ، هر تعريف نشاندهنده رفتارهاي مورد نظر روانشناس و روشهايي است که براي بررسي اين رفتارها بکار مي رود . دوم اينکه ، تعريف درست يا نادرستي از شخصيت وجود ندارد . تعاريف شخصيت ضرورتاًدرست يا نادرست نيستند ، بلکه در ارزيابي شخصيت ، در تحقيقات و در انتقال يافته هاي روانشناسان به ديگران ، کارايي کنند يا بيشتري از خود نشان مي دهند .(سياسي / ۱۳۷۹)
در اينجا تعريفي به عنوان تعريف علمي شخصيت پيشنهاد مي شود: شخصيت بيانگر آن دسته از ويژگيهاي فرد يا افراد است که الگوهاي ثابت رفتاري آنها را نشان مي دهد. در اين

مورد، چند نکته را مي توان مطرح کرد: نخست اينکه مفاهيم شخصيت بايد طوري بيان شود که روانشناسان در نحوه ي مشاهده و اندازه گيري آن رفتارها به توافق برسند. يعني در مطالعه علمي شخصيت، بايد بر سر موضوع مورد مطالعه و چگونگي مطالعه آن، توافق وجود داشته باشد.

دوم اينکه، شخصيت، هم بيانگر اصول و قواعد مربوط به کنش يک فرد و هم نشانگر اصول و قواعدي است که در کنش همه افراد مشترک است. اگر چه هر يک از ما از جهتي بي مانند و منحصر به فرديم، در ساير جهات شبيه بعضي يا شبيه همگان هستيم. شخصيت مفهومي است که اصول و قواعد مربوط به يک فرد و شباهتهاي موجود بين افراد را بيان مي کند. شخصيت هم بيانگر آن دسته از خصوصيات فرد است که وي را از سايرين متمايز و منحصر به فرد مي کند و هم بيانگر آن دسته از خصوصيات است که در همه انسانها مشترک است. سوم اينکه شخصيت، هم شامل جنبه هاي پايدارتر و تغييرناپذيرتر کنش انسان است- که گاهي ساختار ناميده مي شود – و هم شامل جنبه هاي ناپايدارتر و تغييرپذيرتر- که گاهي فرايند خوانده مي شود. همانطور که بدن انسان از اجزايي تشکيل مي شود و فرايندهايي اين اجزا را، هم پيوند مي دهد در بعد روان شناختي هم، ارگانيسم ها شامل بخشهاي پايدار

و فرايندهاي ناپايداري است که ارتباط اين بخشها به يکديگر تامين مي کند. شخصيت در اين معني، به مشابه يک سيستم است. چهارم اينکه شخصيت شامل شناخت (فرايند تفکر)، عواطف (هيجانات) و رفتارهاي مشهود است. شخصيت بيشتر به روابط پيچيده ميان فرايندهاي شناختي، عواطف و رفتارهاي فرد اهميت مي دهد و سرانجام مي توان گفت که اين فرايندها با توجه به محرکها و موقعيتهايي به وجود مي آيد که بعضي از آنها را محيط و بعضي را خود شخص موجب شده است. بايد دانست که انسانها در خلاء عمل نمي کنند، بلکه با توجه به موقعيتها و شرايط پاسخ مي دهند.

درک انسان با توجه به اين پيچيدگيها، کار دشواري است. همانطورکه گفته شد، اين کاري است که هر يک از ما با موفقيت کم يا زياد، در زندگي روزمره انجام دهيم.
البته، نظريه پردازان و پژوهشگران بايد در مطالعات خود عيني تر باشند و نظريه هايي را که به وجود مي آورند بيشتر در معرض قضاوت عامه قرار دهند. (کريمي/۱۳۸۱).
تعريف علمي با توجه به چند فرض مشخص در مورد ماهيت شخصيت انسان به شرح زير عنوان شده است:

۱- ارگانيسم انسان خصوصياتي متفاوت از ساير گونه ها دارد و اين تفاوتها در مطالعه شخصيت، اهميت خاصي پيدا مي کند ما در مقايسه با ساير گونه ها، کمتر تحت تاثير عوامل زيستي و بيشتر به عوامل شناختي وابسته هستيم. وابستگي ما به منابع اوليه انگيزش مثل گرسنگي و تشنگي، در مقايسه با ساير انواع، کمتر است. توانايي قابل ملاحظه ما در تفکر و زبان به اين معني است که مي توانيم الگوهاي ياد گرفته شده رفتاري (فرهنگ) را به نحوي که در بين گونه ها بي مانند است، به ديگران منتقل کنيم. اين توانايي، چشم اندازي طولاني از گذشته و آينده را پيش روي ما قرار مي دهد و ما را از قيد محرکهاي آني موجود مي رهاند.

به علاوه اين توانايي به معني اين است که مي توانيم
درک انسان با توجه به این پیچیدگیها ، کار دشواری است . همان طور که گفته شد ، این کاری است که هر یک از ما با موفقیت کم یا زیاد ، در زندگی روزمره انجام دهیم . البته نظریه پردازان و پژوه شگران باید در مطالعات خود عینی تر ، باشند و نظریه هایی را که به وجود می آورند بیشتر در معرض قضاوت عامه قرار دهند . (کریمی/۱۳۸۱)
تعریف علمی با توجه به چند فرض مشخص در مورد شخصیت انسان به شرح زیر عنوان شده است :

۱- ارگانیسم انسان خصوصیاتی متفاوت از سایر گونه ها دارد و این تفاوت ها در مطالعه شخصیت ، اهمیت خاصی پیدا می کند . ما در مقایسه با سایر گونه ها ، کمتر تحت تاثیر عوامل زیستی و بیشتر به عوامل شناختی وابسته هستیم . وابستگی ما به منابع اولیه انگیزش مثل گرسنگی و تشنگی ، در مقایسه با سایر انواع کمتر است . توانایی قابل ملاحظه ما در تفکر و زبان به این معنی است که می توانیم الگوهای یاد گرفته شده رفتاری (فرهنگ) را به نحوی که در بین گونه ها بی مانند است . به دیگران منتقل کنیم . این توانایی ، چشم اندازی طولانی از گذشته و آینده را پیش روی ما قرار می دهد و ما را از متد محرک های آنی موجود می رهاند .

به علاوه این توانایی به معنی این است که می توانیم بازگشتی به خود داشته باشیم – یعنی ، به اصطلاح خود را به عنوان موضوع بررسی کنیم . ما هم تجربه می کنیم و هم به تجارب خود می اندیشیم ، می توانیم خودمان با شیم و به این بودن نیز فکر کنیم ، نکته آخر و بسیار مهم در درک این است که در مقایسه با سایر گونه ها ، سرعت رشد ارگانیسم انسان کندتر است .

۲- رفتار انسان پیچیده است ، درک شخصیت انسان ایجاب می کند که به پیچیدگی های رفتاری او نیز توجه شود . رفتار انسان اغلب علل گوناگونی دارد و می تواند از فردی به فردی تغییر کند ، حتی اگر رفتار مورد مشاهده یکی باشد . افراد مختلف می توانند از رفتاری یکسان ، درک متفاوتی داشته باشند و همان رفتار می تواند به دلایلی مختلفی ار افراد سر بزند . این پیچیدگی همچنین به دلیل این است که ر فتارها نه تنها از شخصیت افراد بلکه ار موقعیت ها و شرایط نیز ناشی می شود .

۲- رفتار انسان پيچيده است – درک شخصيت انسان ايجاب مي کند که به پيچيدگي هاي رفتاري او نيز توجه شود . رفتار انسان اغلب علل گوناگوني دارد و مي تواند از فردي به فردي تغيير کند ، حتي اگر رفتار مورد مشاهده يکي باشد . افراد مختلف مي توانند از رفتاري يکسان ، درک متفاوتي داشته باشند و همان رفتار مي تواند به دلايل مختلفي از افراد سربزند . اين پيچيدگي همچنين به دليل اين است که رفتارها نه تنها از شخصيت افراد ، بلکه از موقعيتها و شرايط نيز ناشي ميشود .

۳- رفتار هميشه آن نيست که به نظر مي آيد . بين يک رفتار و علل آن ، رابطه ثابتي وجود ندارد . شايد رفتار يکساني که ازدو فرد در يک زمان سر مي زند با رفتاري که در زمانهاي مختلف از همان افراد سر مي زند ، دلايل مختلفي داشته باشند . براي درک معني يا مفهوم رفتار يک فرد ، بايد در مورد آن فرد و موقعيت بروز رفتار ، اطلاعاتي داشته باشيم . (کريمي – ۱۳۸۲)

۴- هميشه از عواملي که رفتار ما را تعيين مي کنند آگاه نيستيم و يا آنها را تحت کنترل نداريم . اين نکته از مفهوم ناهشيار استنتاج مي شود . ولي لازم نيست که براي موافقت با آن ، کليه نظرات فرويد در مورد ناهشيار را بپذيريم . بلکه منظور اين است که گاهي انسان نمي تواند توضيح دهد که چرا برخلاف ميل خود رفتار مي کند . اين رفتارها خواه مهم يا غير مهم ، تکراري يا نادر ، روي مي دهند و بايد به نحوي تبيين شوند . وجود اين خصوصيات در کنش انسان و پيش بيني رفتار را تا حدي پيچيده مي کند .

با توجه به اين ويژگيها ، برداشت ما از فرد ، معمولاً برداشتي اجمالي است . هر چند اين ويژگيها مي توانند مطالعه تشخص را مأيوس کننده جلوه دهند ، شگفتيهاي مکرر و بصيرت و بينشي که گهگاه نسبت به الگوهاي رفتار حاصل مي شود ، مطالعه شخصيت را هيجان انگيز مي کند . بنابراين در مطالعه و بررسي علمي شخصيت ، بايد ضمن تشخصيص منحصر به فرد بودن افراد در بعضي جنبه ها ، چگونگي شباهت افراد به يکديگر نيز روشن شود . کشف ، درک و تبيين اصول و قواعد رفتار انسانها نيز در حيطه اين بررسي است . نظريه هاي زيادي در شخصيت وجود دارد . دامنه تغيير اين نظريه ها از مواردي که مورد قبول عامه مردم است و در زندگي روزمره آنها مورد استفاده قرار مي گيرد تا مواردي که با استفاده از شيوههاي پيچيده رياضي و کامپيوتر به وجود آورده اند ،‌در نوسان است . هر نظريه ، رفتارهاي متفاوتي را در نظر دارد و يا رفتار واحدي را با روشهاي مختلفي بررسي مي کند .

 

فيزيولوژي برونگرايي – درونگرايي
روانشناسان شخصيت عموماً موافق اند که ويژگي درونگرايي و برونگرايي موروثي هستند ،‌يعني تفاوتهاي موجود در آن هاي افراد عموماً سبب گرايش هاي درونگرايي و برونگرايي است . (ايوس ، آيزنگ و ماقين ۱۹۸۸؛ پرسين و همکاران ۱۹۸۸ ، شيلدز ۱۹۷۶ ، ويکن و همکاران ۱۹۹۴) براي مثال ۲ قلوهايي که جدا از هم بزرگ شده اند ،‌از لحاظ آمادگي براي درونگرايي و برونگرايي ، نمره مشابهي مي گيرند . بدان معني که برونگرايي بيشتر براساس عوامل ژنتيک قرار دارد تا عوامل محيطي .
پژوهشگران براي ارزيابي برونگرايي ،‌معمولاً از پرسشنامه آيزنک استفاده مي کنند . اين پرسشنامه خودسنجي ، سوالهايي از اين قبيل دارد : قبل از انجام هر کاري صبر مي کنيد و دوباره به آن فکر مي کنيد؟ آيا مي توانيد در يک مهماني نسبتاً کسل کننده به راحتي شاد و هيجاني شويد؟
برونگرايان در مقابل درونگرايان عموماً تکانشي و مردم آميز هستند . شکل ۱-۲ صفتهايي را نشان مي دهد که صفت برونگرايي را شامل مي شود . (آيزنک ۱۹۸۶)
شکل (۲-۱)

براي اينکه بفهميد چگونه برونگرايي به انگيختگي مربوط مي شود . اين نکته را در نظر داشته باشيد که تفاوتهاي ژنتيکي فطري باعث مي شود که افراد از نظر دستگاه فعال ساز شبکه اي صعودي ARAS با يکديگر فرق داشته باشند ARAS ساختار مغزي مسئول انگيختگي مغز در پاسخ به تحريک بيروني است (آيزنک ۱۹۶۷،۱۹۶۹،۱۹۸۵) برونگرايان با عدم حساسيت ARAS به سطح کم تحريک و تحمل تحريک زياد ARAS مشخص مي شوند .

به عبارت ديگر برونگرايان براي برانگيختگي شان به محرک بيروني شديد نياز دارند . درونگرايان با حساسيت کم تحريک و عدم تحمل زياد ARASمشخص مي شوند . درونگرايان در سطح نسبتاً کم تحريک ،‌ به سطح انگيختگي بهينه مي رسند از اين رو از تحريک زياد دوري مي جويند . برونگرايان در سطح نسبتاً زياد تحريک ، به سطح انگيختگي بهينه مي رسند به همين دليل تحرک شديد را مي جويند . (دري بري وروت باري ۱۹۸۸)

مطالب زير رابطه ي بين تحرک بيروني و حالت لذت بخشي ما براي درونگرايان و برونگرايان و ميانگرايان که جايي بين اين ۲ قرار دارند ، نشان مي دهد . درونگرايان در سطح نسبتاً کم تحريک بيروني به سطح بهينه مي رسند (سطح بهينه I ) جمعيت متوسط در سطح ملايم تحريک به سطح بهينه مي رسند (سطح بهينه P ) و برونگرايان در سطح زياد تحريک به سطح بهينه مي رسند (سطح E )

بررسي هاي روان فيزيولوژيکي و دارويي از نظر آيزنک در مورد انگيختگي ARAS برونگرايي حمايت مي کند . درونگرايان در اغلب موقعيت ها ، اما نه همه آنها ،‌واکنش پذيري رسانش مغزي و پوستي بيشتري از برونگرايان نشان مي دهند (گيل ،‌ ۱۹۷۳) مثلاً در يک آزمايش درونگرايان و برونگرايان در اتاق ضد صوتي قرار دارند در حاليکه آزمايشگر EEG آنها را ثبت مي کند . براي به حداقل رساندن تحريک از آنها خواستند به ميدان ديداري سياهي نگاه کنند(گيل ،‌کولس و بلايدون ۱۹۶۹) درونگرايان در اين موقعيت انگيختگي بيشتري از برونگرايان نشان دادند .
داروها نيز به صورت متفاوتي بر درونگرايان و برونگرايان اثر مي گذارند . چون درونگرايان بصورت ذاتي از برونگرايان برانگيخته ترند ، کمتر تحت تأثير دارو هاي مسکن و کندساز قرار مي گيرند . درونگرايان بعد از مصرف داروي کندساز يعني بعد از کاهش انگيختگي ، بهتر احساس و عمل مي کنند . برونگرايان بعد از مصرف داروي محرک يعني بعد از افزايش انگيختگي بهتر احساس و عمل مي کنند .

بطور خلاصه تفاوتهاي موجود در برونگرايان و درونگرايان از تفاوتهاي فيزيولوژيکي در دستگاه فعال ساز سبکه اي صعودي ARAS ناشي مي شود . برونگرايان بخاطر کم انگيخته بودن ARAS شان ، براي رسيدن به سطح انگيختگي بهينه ، به تحريک بيروني قوي نياز دارند . درونگرايان بخاطر بيش انگيخته بودن ARAS شان تحريک بيروني باشدت کمتر را ترجيح مي دهند . اين تفاوتهاي ژنيتيکي باعث مي شوند که برونگرايان به دنبال فعاليتهاي اجتماعي تحريک کننده باشند و درونگرايان به دنبال فرصتهايي براي رفتار بازداري شده و آرام . (دري برت وروت بارت / ۱۹۸۸)

شخصيت
صاحبنظران حوزه شخصيت و روانشناسي از کلمه شخصيت تعريفهاي گوناگوني ارائه داده اند .
از نظر ريشه اي ، گفته شده است که کلمه شخصيت که برابر معادل کلمه /Personality انگليسي يا Personalite فرانسه است در حقيقت از ريشه لاتين persona گرفته شده که به معني نقاب يا ماسکي بود که در يونان و روم قديم بازيگران تئاتر بر چهره مي گذاشتند . اين تغيير تلويحاً اشاره به اين مطلب دارد که شخصيت هر کس ماسکي است که او بر چهره خود مي زندتا وجه تميز او از ديگران باشد . (کريمي ۱۳۸۲)
نظريه هاي سنخ شناسي شخصيت

قديمي ترين اين نظريه ها مربوط به سقراط ، حکيم يوناني است که نظريه چهارگانه صفراوي ، سوداوي ، بلغمي و دموي را مطرح کرد . فرض او در اين جا ،‌ همانند بيشتر نظريه هاي سنخ شناسي بعدي اين است که هر فرد حاصل ترکيب خاصي از اين چهار مزاج است و در هر فرد ، بطور معمول ، يکي از اين مزاجها غلبه دارد . ديگر نظريه هاي سنخ شناسي متعلق به کرچمر و شلدون است که کوشيدند به شکلي جالب و جذاب سنخ هاي بدني را به انواع شخصيتها ربط دهند . کارل يونگ هم اگر چه عمدتاً تحت مکتب روانکاري طبقه بندي مي شود ، اما از آنجا که نوعي تقسيم بندي سنخ شناسي از افراد به صورت درونگرا و برونگرا ارائه داده است ،‌ مي تواند در زمره سنخ شناسان به حساب آيد . (آيزنک ۱۹۸۶)
سنخ شناسي شخصيتي در نظريه يونگ

يونگ براي افراد انساني ، برحسب آنکه بيشتر متوجه عالم درون باشند ، يا عالم بيرون ، دو سنغ شخصيتي قائل است: گروه اول را درونگرا و گروه دوم را برونگرا مي نامد . در تعريف برونگرايي و درونگرايي يونگ مي گويد : «وقتي توجه به امور و اشياي خارج چنان شديد باشد که افعال ارادي و ساير اعمال اساسي آدمي صرفاً معلول مناسبات امور و عوامل بيروني باشد و نه حاصل ارزيابي ذهني ، اين حالت برونگرايي خوانده مي شود . برعکس شخص درونگرا غالباً متوجه عوامل دروني و ذهني است و زير نفوذ اين عوامل قرار دارد . ترديدي نيست که او شرايط و اوضاع و احوال بيروني را مي بيند ، اما عوامل و عناصر ذهني در او برتري و مزيت دارند و حاکم بر احوال و رفتار او هستند. » (يونگ ، ۱۹۲۷)

علاوه بر اين دو تيپ شخصيتي ، يونگ براي آدمي چهار کارکرد نيز قايل است که عبارت اند از :
حس کردن – شهود – احساس – تفکر که ترکيب آنها با دو تيپ ذکر شده جمعاً هشت تيپ شخصيتي ايجاد مي کند ، به شرح زير :
برونگراي متفکر : افراد اين سنخ طبق قواعد دقيق و جدي زندگي مي کنند . آنان احساسات و عواطف خود را مهار مي زنند در تمام جنبه هاي زندگي خود غنيمت گرا هستند و در افکار و عقايد خود خشک و متحجرند.

برونگراي احساسي يا عاطفي : اين افراد تفکر را سرکوب کرده و شديداً عاطفي هستند .آنان سخت به ارزشها ، اخلاقيات و سنتهايي که به آنان آموخته شده است مي چسبند ، ومعمولاً نسبت به انتظارات و عقايد ديگران
حساس اند.

برونگراي حسي : اين سنخ شخصيتي بر خوشي و لذت تأکيد دارد و تمرکز او بر جستجوي مداوم تجربه هاي نو و شورانگيز است . چنين اشخاصي جهت گيري قوي نسبت به واقعيت دارند و قدرت سازگار شدن آنها با افراد و موقعيتهاي مختلف بسيار زياد است .
برونگراي شهودي : يونگ معتقد بود که اين افراد از نظر کارهاي سياسي و تجاري عالي هستند ؛ زيرا استعدادي قوي در بهره گيري از فرصتها دارند . آنان جذب انديشه هاي نو مي شوند و تمايل دارند که خلاق بوده و بتوانند ديگران را در پيشرفت و موفقيت ترغيب کنند .
درونگراي متفکر : اين افراد نمي توانند به راحتي با ديگران راه بيايند ، در انتقال انديشه هاي خود دشواري دارند ، و نسبت به ديگران سرد و بي ملاحظه به نظر مي رسند . آنان به جاي احساسات بر تفکر تأکيد دارند و قضاوت عملي ضعيفي دارند .

درونگراي احساسي يا عاطفي : در اين افراد ، تفکر و اظهار علني عواطف سرکوب مي شود . آنان از سوي ديگران ، مرموز و غير قابل دسترس به نظر مي آيند و تمايل به سکوت ، ملايمت و کودکانه بودن دارند و نسبت به احساسات و افکار ديگران کم ملاحضه اند .
درونگراي حسي : اين سنغ را افرادي غير عقلاني و بريده از جهان روزمره تشکيل مي دهند . آنان به بيشتر فعاليتهاي انسان به ديده سرگرمي و نيک خواهي مي نگرد . از نظر زيباشناختي شديداً حساس اند ، بر حيّات متمرکزند و شهود را سرکوب مي کنند .
درونگراي شهودي : اين افراد ممکن است آن چنان برشهود متکي باشند که تماس آنان با

واقعيت به حداقل برسد . افرادي هستند خيالباف و پنداره پرور. ممکن است ديگران آنان را به سختي درک کنند و بنابراين ممکن است از سوي ديگران ناجور و عجيب و غريب به نظر بيايند . (آنيرنک ۱۹۸۶)

برونگرايي و درونگرايي از نقطه نظر آيزنک
آيزنک (۱۹۵۳) تيپهاي شخصيتي را به صورت گروههاي مستقل و مجزا از هم که بتوان مردم را براساس آنها طبقه بندي کرد، تفسير نمي کند ، بلکه معتقد است که تيپهاي شخصيتي به شکل ابعاد به هم پيوسته اي هستند که در راستاي آن مردم با هم تفاوت دارند . همانطور که يک صفت کم وبيش مي تواند معرف خصوصيات يک فرد باشد ، همچنين مي تواند به عنوان يک تيپ هم مشخص شود .
درونگرايي و برونگرايي حّد نهايي يک بعد واحد است . يک فرد نمي تواند کاملاً درونگرا و برونگرا باشد . در واقع بيشتر مردم در جايي وسط ابعاد درونگرايي قرار مي گيرند . اين امر بي شباهت به بعد ميزان قد نيست که در آن در حّد نهايي غول آسا و کوتوله وجود دارد . اما تعداد بسيار کمي از مردم در هر يک از اين دو انتها قرار مي گيرند (تقريباً بسيار کم) . در نظام آيزنک فقط ۲ بعد وجود دارد ، قطبها و کرانهاي اين ابعاد همان تيپها هستند و ابعاد به وسيله کرانه هاشان شناخته مي شوند . درونگرا و برونگرا قطبهاي ابعاد درونگرايي و برونگرايي هستند .
براساس نظريه آيزنک ، برونگراها افرادي هستند که در آنها برانگيختگي (انتقال تکانشهاي عصبي از يک نورون به موردن ديگر در نور و فيزيولوژي) به آرامي و به طور ضعيف صورت مي گيرد ، در حاليکه بازداري (بلوکه شدن اين انتقالها) در آنها به سرعت و به طور قوي ايجاد مي شود و اثر آن به آرامي و پراکنده از بين مي رود . برعکس درونگراها افرادي هستند که برانگيختگي در آنها به سرعت و به طور قوي ايجاد مي شود و در حاليکه به آرامي و بطور ضعيف ايجاد شده و اثر آن به سرعت پراکنده و از بين مي رود . (آيزنک ۱۹۸۶)